هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
- آخ مادر جان... چشمام تار شد... دیگه هیچ‌جا رو نمی‌بینم... بگیر منو!

و ایوان غش می‌کنه و وسط دستای کوسه فرود میاد. کوسه که فقط یه کوسه بود و مغزش توان پردازش این همه اتفاقات سریع و یکهویی رو نداشت، مات و مبهوت یه نگاه به ایوان و یه نگاه به دخترها می‌ندازه.

همون موقع نوری قرمز تو اتاق پخش می‌شه و صدایی از بلندگو بلند می‌شه:
- لطفا از قوانین پیروی کنید. هرگونه آسیب رساندن به تیم بازیگری غیر مجاز است... غیر مجاز است... مجاز است... مجاز است... است!

ایوان واقعا شانس نداشت!

چرا که اگه شانسی داشت دقیقا در همون لحظه تیم هکری محله تصمیم به هک کردن سیستم صوتی تونل مرگ و اعلام مجاز بودن آسیب‌رسانی به بازیگران رو نمی‌دادن. دخترا به محض شنیدن "مجاز است" از داخل بلند گو، یک صدا فریاد می‌زنند:

- گــــودا!

و به سمت کوسه که همچنان ایوان در آغوشش بود حمله می‌برن. کوسه با دیدن جمعیتی که به سمتش میان، با خوش‌حالی ایوان رو پرتاب می‌کنه.
- آخ جون هم‌بازیای بیشتر!

ایوان تو هوا قل می‌خوره با مخ می‌ره تو دیوار. بر اثر این ضربه، بیهوشی‌ای که قبلا دچارش بود معکوس می‌شه و بلافاصله به هوش میاد.
- من کجام؟ اینجا کجاس؟ شما... شما دارین سمت من میاین؟ اینجا چه خبره؟

کوسه وقتی می‌بینه دخترا راهشونو به سمت ایوان کج کردن، اونم به دنبالشون می‌ره. تنها غصه‌ش این بود که دست نداشت تا مثل دخترا سنگ و چماق به دست جلو بره!




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۷:۰۷
از بچگی دلم می خواست...
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 94
آفلاین
- جیییییییق!

دخترک ماگل در حالی که با پوشش جیق هر گونه اشعه صوتی ای که قادر بود را از خودش ساتع می کرد ، با دستان لرزان به رو به رو اشاره کرد.

- حالت خوبه مارگارت؟
- او...اون...اون یه...

چشمان وحشت زده ی مارگارت به سیاهی غار خیره بود.

- اون چیه مارگارت؟
- اون...
- بگو... من طاقت شنیدنش رو دارم...

و مارگارت طوری جیق کشید که انگار دارد صحنه ی سوراری دادن یک کوسه ی گوشت خوار را به اسکلتی سخن گو ، به چشم می بیند.

- اون یه سنگههههه!
- اون یه سنگه؟
- اون یه سنگه!
- آره...اون یه سنگه.

همراه دخترک سنگ را برداشت و به آنطرف غار پرتاب کرد.

- خب...الان دیگه سنگی اینجا نیست مارگا...
- قرچ!

همزمان با پرتاب شدن سنگ توسط آن یکی ماگل ، صدایی شبیه به شکستن استخوان جمجمه ی یه اسکلت سخنگو به گوش رسید.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱ ۲۰:۰۷:۰۱


خواستن توانستن است.


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
کوسه و ایوانِ دست آموزش در طول تونل می دویدند.

- بدو بدو بدو... الان بهمون می رسن...
- این آخرین سرعتمه. اگه دقت کرده باشی من یک جفت پای دراز ندارم. یک دم دارم. با همونم دارم می دوئم!


در سمتی دیگر، بلاتریکس نگاه های تهدید آمیزش را نثار لینی می کرد.
- خب... لینی سه بعدی... ایوان و کوسه از کدوم طرف رفتن؟

لینی بعد از کمی تفکر به سمتی اشاره کرد.
- از اون طرف!

بلاتریکس اصلا به لینی اعتماد نداشت.
- رو چه حسابی؟

- من می گم از اون طرف رفتن. ثابت کن نرفتن!

بلاتریکس چاره ای جز قبول حرف لینی نداشت. همگی وارد آن مسیر شدند. رفتند و رفتند و رفتند...

- لینی؟
- جانم؟
- احساس خنکی نمی کنی؟
- راستش می کنم.
- هوای تازه به شاخکات نمی خوره؟
- می خوره فکر کنم!
- دلیلش چی می تونه باشه؟
- سیستم تهویه هوای پیشرفته؟

بلاتریکس سر لینی را گرفت و به طرف بالا چرخاند.
- خارج شدیم! از تونل خارج شدیم. مسیری که تو نشون دادی راه خروج بود. و نگهبانی که یه کم قبل کشتم گفت هیچ اسکلت و کوسه ای قبل از ما از تونل خارج نشده. لبخند تمسخرآمیز هم زد.. که البته آخرین لبخند عمرش شد.

لینی یک ریونی بود و کم نمی آورد.
- خوبه خب. اونا هنوز توی تونلن. می تونیم همینجا منتظر باشیم. بالاخره که میان بیرون. من هر دو تا دستمو باز می کنم و جلوی تونل وایمیسم که در نرن.


داخل تونل

- کوسه؟
- منو بیلی صدا کن.
- تو رو همون کوسه صدا می کنم. اونا کین از دور دارن میان؟

کوسه کمی دقت کرد. بینایی کوسه ها بسیار ضعیف است. ولی موفق شد چند بچه ماگل را تشخیص بدهد.
- مشتریان تونل! حالا می رسن به ما. چیکار کنیم؟

- من اسکلتم... تو کوسه ای. معلومه باید چیکار کنیم. کاری که بابتش پول دادن. باید بترسونیمشون که جلب توجه نکنیم و بعدش بتونیم راه خروج رو پیدا کنیم.

کوسه با خوشحالی بالا و پایین پرید.
- آخ جون! بازی!




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
بلاتریکس باورش نمی‌شد برای شونصدمین بار در اون روز ایوان رو از دست داده بودن!
- لینی تو که اون بالا داشتی آدرس می‌دادی کوسه و ایوانو ندیدی کدوم‌وری برن؟
- ممم... منیسبس... یسخ!
- یکی بره اینو جداش کنه از دیوار.

هکتور بدو بدو می‌ره و با کاردک سعی می‌کنه لینی رو از دیوار جدا کنه، اما شدت چسبندگی لینی به قدری بالا بود که داشت زمان زیادی از دست می‌رفت و هرچی بیشتر زمان از دست می‌رفت، احتمال دور شدن ایوان و کوسه هم بیشتر بود.

- تو مگه نون نخوردی که جون نداری یه پیکسیو از دیوار جدا کنی؟ زودباش دیگه!

هکتور زود می‌باشه، اما بلاتریکس که درک نمی‌کرد یه حشره که عملا با دیوار یکی شده بود جداسازیش چقد سخت می‌تونه باشه که.

- هـــکــــتــــور می‌گم بجنب!
- چیه خب؟ لینی تو دیوار حل شده. اگه می‌خوای خودت بیا امتحان کن خب!

بلاتریکس با خودش فکر می‌کنه ویبره رفتن‌های بی‌امان هکتور قطعا در کندی کار اثر داشتن. بنابراین با قدم‌هایی محکم جلو میاد، کاردکو از دست هکتور بیرون می‌کشه و خودش به جون لینی و دیوار میفته.

بلاتریکس همین‌طور که تلاش می‌کرد لینی رو از دیوار جدا کنه زیر غر غر می‌کنه.
- لینی شانس بیاری بدونی از کدوم طرف رفتن. وگرنه به ازای تک‌تک لحظاتی که برای جداسازی تو وقت تلف کردیم، خودم پرتت می‌کنم تو دیوار.

لینی همینطور که به دیوار چسبیده بود چشماش گرد می‌شه!
طولی نمی‌کشه که بلاتریکس بالاخره موفق می‌شه و لینی به محض جدا شدن از دیوار دوباره با صدای پقی به حالت سه بعدی برمی‌گرده.




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۲:۳۷ یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
از پشت ویترین
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 268
آفلاین
مرد اره برقی به دست سالها بود که این همه مشتری رو یه جا با هم ندیده بود و حالا حسابی ذوق کرده بود و میخواست که به مشتریاش یه حال درست و حسابی به عنوان تشکر بده. ولی وقتی نزدیک‌تر شد و مشتری‌ ها رو بهتر دید ترجیح داد که با کشیدن یک جیغ بنفش مایل به سیاه به این ور و اون ور بدوئه و از دستشون فرار کنه. البته تعجبی هم نداره. شما هم اگه جای مرد اره‌ای بودین با دیدن یه کوسه که یه اسکلت رو بغل کرده و جیغ‌زنان میدوئه، یه حشره‌ی سخنگو و چندین و چند مورد عجیب دیگه قطعا زهره‌ترک میشدین.
مرگ‌خوار ها که فکر کرده بودن هدف مرد اره‌ای از چرخیدن دور خودش و تکون تکون دادن اره‌اش توی هوا به سمتشون نمیتونه چیز خوبی باشه به سرعت داشتن متفرق میشدن.
- فرار کنییین!
- خودت تنهایی فکر کردی؟
- الان وقت این حرفاس آخه؟ اصن تو چرا انقد ریلکسی؟ نههه... اینوری نیااا!
- خب چون این بالام و دستش بهم نمیرسه بلا جون!
- خب حداقل یه کمک برسون!
- چیکار کنم خب؟
- سوال کردن داره؟ خب باید...
درست توی همون لحظه پای بلاتریکس به یک تیکه سنگ گیر کرد و با سر روی زمین افتاد و هکتور به جاش با معلومات خودش جملش رو کامل کرد.
- میخواست بگه بهمون آدرس بده که از دستش فرار کنیم.
- آها اونجوری؟ خب اینکه کاری نداره.
کوسه سمتش چپتو بپا، مراقب پای ایوانم باش داره میافته!
ترییی... یه لگد به سمت چپ بزن!
- دست خودم که نیست خودش در میره یهو!

لینی بی توجه به تری ادامه داد.
- هکتور اون پاتیلو ول کن خودتو نجات بده، پشت سرته!
یکی کوینو از اونجا جمع... این چیه؟... نهههههه!

مرد اره به دست که به این نتیجه رسیده بود از موندن وسط مشتریا به نتیجه‌ای نمی‌رسه اره رو شانسی پرتاب کرده بود و خودش به سمت آخر راهرو فرار کرده بود و حالا اره داشت به سمت لینی حرکت میکرد.
اره نزدیک و نزدیک تر شد و در نهایت به لینی برخورد کرد و اون رو به دیواره‌ی راهرو چسبوند.
اره افتاد. ولی لینی با دیوار یکی شده بود و برای دومین بار توی اون روز تبدیل به یه طرح پیکسی‌ای شده بود. منتها این بار روی دیوار.
مرگ خوار ها خودشونو جمع و جور کردن. بلاتریکس بالاخره از روی زمین بلند شد و رو به هکتور کرد.
- آدرس؟ آدرس بده؟ من میخواستم بگم طرفو طلسم کنه نابغه!
هکتور کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که حرف بلاتریکس منطقیه.
- خب اینی که تو گفتی هم میشه ولی خب ببین. نقشه‌ی منم جواب داد. حالا میتونیم ادامه بدیم.
- خیلی خب! کوسه و ایوان کجان؟
بلاتریکس نگاهی به اطرافش انداخت ولی اثر از کوسه یا ایوان نبود.




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۴۱:۴۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 956
آفلاین
مرگخوارها و کوسه ی ایوان به بغل بده بدو، عمو گوستاو بدو... حالا ندو و کی بدو...
- خیلی وقت بود دلم یه همبازی می خواست!

کوسه بلاخره به آرزوش رسیده بود و حالا نه یه هم بازی، که چندین هم بازی داشت.

- آره کوسه، آره! فقط بدو!

مرگخوار ها و کوسه ی ایوان به بغل دویدن و دویدن و از میون جمعیت شلوغ شهر بازی که هیچکدوم حواسشون به اونا نبود رد میشدن.

- مرگخوار ها همه به فرمان من! میریم اون سمتی!

هکتور به سمت مقابل اشاره کرد که ساختمونی سیاه با تصویر اسکلتی با خنده شیطانی روش نقش بسته بود و اطراف ساختمون هم دود سبز رنگی توی هوا میپیچید.

مرگخوار ها این رو نشونه ای خوب میدونستن. نشونه ای شبیه لرد! و چون براشون یادآور لرد بود بدون مخالفت با حرف هکتور همگی با هم به اون سمت دویدن.

درست بعد از رسیدن آخرین مرگخوار و کوسه ی ایوان به بغل، بلا در رو پشت سرشون بست!
- آخیش بلاخره از دستش خلا...

قبل از اینکه جمله ی بلا تموم بشه فردی با لباس سر تا خونی و یک اره برقی روشن صاف و مستقیم به سمتشون حمله ور شد!

هیچکدوم از مرگخوار ها قبل از ورود تابلو بالای سرشون رو ندیده بودن!

تونل مرگ! اینجا هیچکس سالم بیرون نمیره!

- فرار کنیییییین!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
این‌بار برای اولین بار تو عمر گهربار هکتور دگورث گرنجر، تمامی مرگخواران واقعا و با سرعت ویبره‌زنان به سمت مرکز سیرک حرکت می‌کنن. هکتور نمی‌دونست ازین هماهنگی به وجد بیاد یا از فرمانبرداری‌ای که مرگخواران نسبت به حرفش کرده بودن.

باری به هر جهت... شاید کوسه و اسکلت سخنگو برای مردمی که به تماشای سیرک عجایب اومده بودن عجیب نبود، اما لرزه‌ای که زیر پاهاشون بوجود اومده بود چرا.

- زلزله. زلزله شده.
- فرار کنین.

اما دیگه برای مرگخوارا فرار کردن یا فرار نکردن مردم اهمیتی نداشت. تنها چیزی که مهم بود رسیدن به ایوان و قاپیدنش بود. تنها چند قدم دیگه تا ایوان باقی مونده بود. ده قدم... پنج قدم...
- حالا یه جهش بلند.

- بومب!

مرگخواران در پنج قدیمی ایوان که می‌رسن، با فرمان هکتور جهشی می‌کنن تا ایوان زیر دست و پای مرگخوارا به هزار تکه استخوان ریز تبدیل بشه. ولی خب نمی‌شه! چون همون موقع کوسه هم به ایوان رسیده بود و این کوسه بود که ایوان رو قاپیده بود.
- خیلی وقت بود دلم یه همبازی می خواست.

بنابراین به جای ایوانِ خورد شده، مرگخواران خورد و خاکشیر شده رو داریم که همگی به هم اصابت کرده و تپه‌ای از مرگخواران در وسط سیرک تشکیل داده بودن.

عمو گوستاو که تماشاچیانش رو در حال فرار، و مرگخواران رو در حال دزدیدن ایوان می‌دید، اختیار از کف می‌ده.
- اسکلت و کوسه‌ی منو بهم پس بدین! اونا مال منن.

و با هیکل گنده‌ش شروع می‌کنه به دویدن سمت اونا. عمو گوستاو خیلی خوش اشتها بود. حالا علاوه بر ایوان، کوسه رو هم صاحب شده بود!
مرگخوارا به سرعت خودشونو جمع و جور می‌کنن و همراهِ کوسه‌ی ایوان به بغل، به سمت خروجی سیرک حرکت می‌کنن.




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۲:۳۷ یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
از پشت ویترین
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 268
آفلاین
شاید با خودتون فکر کنین که کوسه‌ای که دست نداره و حتی نمیتونه نون بیار کباب ببر بازی کنه چطوری می‌خواد یه اسکلت آموزش دیده توسط ارباب رو بگیره.
خب... در واقع بلاتریکس اصلا به این قصد کوسه رو وسط میدون نفرستاد. نقشه‌ی بلا ترسوندن مردم و ایجاد هرج و مرج و در نهایت سرقت ایوان توی شلوغی بود.
درسته، نقشه خوبی به نظر میرسه. ولی نه اینجا!
به نظرتون مردمی که نشستن و دارن برای یک اسکلت سخنگو دست میزنن، از ورود یه کوسه‌ی سخنگوی ویبره‌ای که روی دمش راه میره میترسن؟
نه تنها نمی‌ترسن؛ بلکه ذوق‌مرگ هم میشن!
- وای کوسه‌هه رو ببین چقد نازه!
- آره، راست میگفتی! این سیرک واقعا از بقیه خیلی بهتره!
- نگاه کن چجوری داره دنبال اسکلته می‌دوئه!
- اصلا انقدر طبیعی بازی میکنن که آدم فکر میکنه واقعیه.

بلاتریکس بین مرگ‌خواران با صورتی پوکر‌فیس وایستاده بود و به تعقیب و گریز ایوان و کوسه نگاه میکرد.
- حالا درسته که انتظاری هم از کوسه‌هه نداشتم. ولی خب مگه این ملت چی خوردن که فرار نمی...!
-وای خدا کوسه‌هه چقد گوگولیه!
حرف بلاتریکس با قربون‌صدقه رفتن مشنگی که یک ردیف بالاتر نشسته بود قطع شد.
بلاتریکس که دیگه کفرش در اومده بود به سمت مشنگ مذکور برگشت و گفت:
- الان این کجاش گوگولیه؟ این کوسه‌اس! کوسه ها گوشت‌خوارن. هر لحظه ممکنه این بیاد و همتونو بخوره! چرا نمی‌ترسین آخه؟
- نه خانوم نگران نباشین. من تحقیق کردم فهمیدم همه‌ی موجودات این سیرک به شدت آموزش دیدن و هیچ خطری ندارن و هیچ چیزی هم اینجا عجیب نیست.
- مرد حسابی کوسه داره بیرون آب نفس میکشه!
- خب دیگه. ببینین چقدر خوب آموزش دیده!
- شما ها چرا حرف حالیت...
صدای بلاتریکس با فریاد هکتور قطع شد.
- اینجوری نمیشه باید خودمون بریم ایوان رو دستگیر کنیم. همگی با ویب من به پیش! ویب... وییب... ویییییب!




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۳:۰۷ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
ایوان کمی گره پاپیون صورتی رنگ دور گردن یا در واقع مهره‌های گردنش را شل کرد و به تکه کاغدی که در دستش قرار داشت نگاه کرد. پروژکتورهای سیرک روی او افتاده بود و بقیه چراغ های سیرک خاموش بود تا تمام توجه را به سمت او جلب کند.

ایوان اگر اب دهان داشت حتما در این لحظه با صدای بلندی قورتش میداد اما از آنجا که به لحاظ فیزیولوژیکی دچار نقص و کمبودهای عدیده‌ای بود تصمیم گرفت متن روی کاغذ را در میکروفونی که در دست دیگرش گذاشته بودند بخواند:
- خانم‌ها و آقایان، دخترها و پسرها...به سیرک بزرگ عجایب عمو گوستاو خوش آمدید. در اینجا لازم میبینم که از عمو گوستاو برای اینکه این فرصت را به من داد تا با شما صحبت کنم تشکر کنم...

بلا که بر اثر این اتفاقات همان یک ذره اعصاب باقی مانده‌اش را هم از دست داده بود یقه هکتور را گرفت و همان طور که سعی میکرد لرزش شدید دستانش که ناشی از ویبره‌های ممتد او بود را نادیده بگیرد گفت:
- این گندیه که خودت زدی، خودتم باید درستش کنی!

-...بله همون طور که عمو گوستاو اشاره کردن من اسکلتی راه رونده و سخن راننده هستم...
گوستاو پهن پیکر، صاحب سیرک عجایب مشت های سنگینش را بالا آورد و قلنج آن‌ها را شکست تا به ایوان بفهماند که باید متن را درست و کامل بخواند وگرنه سر و کارش با اوست.

ایوان لبخند عصبی ای زد و نگاه ملتمسانه دیگری به مرگخواران انداخت. کوسه که از این وضع اصلا راضی نبود با باله نوک تیزش سیخونکی به مرگخوار جلوییش زد و گفت:
- ببخشیدها، ما یه قراری با هم داشتیم. مگه قرار نشد من این اسکلت رو براتون بیارم و وقتی که کارتون تموم شد اون رو به عنوان همبازی به من بدین؟

بلا برای لحظه ای به فکر فرو رفت. درست بود که مرگخواران برای ارباب حاضر به هر جانفشانی و از خودگذشتگی‌ای بودند (ظاهرا به غیر از ایوان که گردن گیرش خراب شده بود)، اما اگر میشد راه دیگری را انتخاب کرد که مرگخواران در خطر کمتری قرار بگیرند قطعا به نظر و اراده ارباب نزدیک تر بود. برای همین دستش را روی پوست براق کوسه گذاشت و گفت:
- خب پس بیا به قولمون عمل کنیم. تو برو اون اسکلت رو برامون بیار تا دسته جمعی از اینجا فرار کنیم. بعدش هم وقتی کارمون باهاش تموم شد میدیمش به تو. هر چقدر که دوست داری میتونی باهاش بازی کنی.

بلا هنگام گفتن این جملات سعی میکرد لبخند شیطانی‌ای که روی صورتش نمایان شده بود را کنترل کند. کوسه کمی فکر کرد و بعد از آنکه حرف بلا به نظرش منطقی رسید قلنج باله هایش را شکست و با کت و کول باز وارد محوطه نمایش وسط چادر شد.


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۱:۱۹ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
بلاتریکس با خشم نگاهشو از روی تابلو برمی‌داره.
- این چه اسم مسخره‌ایه دیگه! زودباشین بریـ...

هکتور ناگهان می‌پره وسط حرف بلاتریکس.
- مرگخواران به فرمان من! زودباشین بریم!

بلاتریکس نمی‌دونست چرا با این که هکتور مدتی می‌شد پیشرفتی در عملیات حاصل نکرده بود، اما هنوز می‌خواست فرماندهیو برعهده بگیره. ولی بالاخره الان وقت تنگ‌تر از این حرفا بود که بخواد سر رهبری با کسی بحث کنه و فقط همراه بقیه به سمت سیرک عجایب خیز برمی‌داره.

لینی که سرعت بال زدنش از سرعت دویدن مرگخوارا بالاتر بود، جلوی ورودی سیرک منتظر وایساده بود و تشری به هر مرگخواری که عبور می‌کرد می‌زد.
- من ایوانو کت‌بسته تحویلت داده بودم چطور گذاشتی فرار کنه؟
- ایوانی که من دستگیر کرده بودمو نتونستی نگه داری؟
- یه پیکسی ایوانو دستگیر کرد و تو نتونستی نذاری فرار کنه.
- آیا توانایی‌های یک انسان از یک پیکسی کم‌تره که پیکسی تونست ایوانـ... ووووی!

بلاتریکس برای این که مرگخوارا اشتباهی نکنن، تصمیم گرفته بود بعنوان آخرین نفر وارد بشه و ضمن ورودش، پاهای لینیِ وراج رو می‌گیره و با خودش به داخل سیرک می‌کشونه.

به محض ورود با جمعیت عظیمی مواجه می‌شن که با هیجان روی صندلی‌ها نشسته و منتظر سخنرانی همون مرد گنده‌ای بودن که ایوانو ازشون قاپیده بود!
- لیدیز اند جنتلمن! و حالا نوبت می‌رسه به نمایش خیره‌کننده‌ی اسکلت سخنگو و توانمند سیرک ما!

همون موقع ایوان که پاپیون صورتی رنگی به محل اتصال سرش با تنه‌ش وصل بود به وسط صحنه پرتاب می‌شه.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.