هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶
#82

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۰۸:۰۷ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 195
آفلاین
مرحله سوم المپیک دیاگون:


شب زیبایی بود, ستاره ها و ماه درخشاند تر از همیشه خودنمایی می کردند. صدای موسیقی در گوشه و کنار شهر پیچیده بود و این شب خاص را خاص تر می کرد. در بین تاریکی شب ساختمانی بزرگ و قدیمی روشنایی عجیبی داشت, و این تنها یک معنا داشت: جشن بزرگ خدایان در پانتئون. همه می دانستند که خدایان هر ساله در پانتئون جمع می شوند و جشنی برگزار می کنند, ولی دلیل آن مشخص نبود. در این شب خاص تمامی مردمان روم در خانه هایشان می ماندند و کسی جرات نمی کرد که به بیرون از خانه ی خود پا بگذارد مبادا که مورد غضب خدایان قرار بگیرند. ولی امشب با شب های گذشته فرق داشت, امشب پای موجودات فانی نیز به پانتئون باز می شد.


هر کس به کاری مشغول بود, بعضی با یکدیگر صحبت می کردند و بعضی دیگر می خوردند و می نوشیدند و چند نفری نیز همراه با موسیقی می رقصیدند. این یکی از بهترین جشن های خدایان بود, البته تا به الان. چند دقیقه بعد اتفاقی افتاد که جشن را کاملا به فنا داد. از تنها نور گیر آنجا پیکر مردی به پایین افتاد. مرد موهای مشکی و بلندی داشت و همینطور صورتی رنگ پریده ولی عجیب ترین چیز دستان مرد بود, مرد دستی نداشت ولی قیچی داشت. چندین قیچی در جایی که باید دستان مرد باشد قرار داشت. مرد بلند شد و با تعجب به اطرافش نگاه کرد. همه ی خدایان توجهشان به مرد سقوط کرده جلب شده بود به جز یک نفر, کسی که به سختی مشغول نواختن بود.
_آپولون...آپولون نزن. گفتم نزن.
_ها؟... آها باشه پدر.
_موجود فانی تو...

حرف پادشاه خدایان ناتمام ماند چون پیکر بنفش رنگی داشت به پایین می افتاد. شخص اول که دید اگر همینطوری پیش برود پیکر بنفش رنگ بر رویش می افتد چند قدم کنار رفت. بعد از چند ثانیه پیکر دوم بر روی زمین افتاد.
_ به به چه خانوم با کمالاتی.
_ ساکت فئنوس. حتی نزدیکشم نمیری فهمیدی؟
_بله ,چشم.

شخص دوم به سختی بلند شد و به اطرافش نگاه کرد و بعد از دیدن اشخاص حاضر جیغ خفه ای کشید و بعد ساکت شد. ژوپیتر که دید همه چیز تا حدی آرام شده و کس دیگری قرار نیست وارد پانتئون بشود شروع کرد:
_ خب, موجودات فانی شما چطور تونستین به اینجا بیاین؟ اول خودتون رو معرفی کنید تا ببینم با کیا طرف هستم.
_خب... من... ادواردم. ماجرا از اونجا شروع شد که...


"فلش بک :"

به آرامی قدم می زد. در تمام طول راه فکرش مشغول بود, از یک ساعت پیش که صدای گوش خراشی از یکی از قیچی هاش شنیده بود نگران شده بود و افکار مختلف یک لحظه آرامش نمی گذاشتند. در این یک ساعت تمام مغازه های کوچه دیاگون را گشته بود ولی هیچ کدام نتوانستند کمکی به او بکنند. تنها امیدش به یک جا بود: کوچه ی ناکترن. پس به سوی آنجا به راه افتاد.

باز هم هیچ. هیچ یک از مغازه های کوچه ی ناکترن هم نتوانستند کمکی به ادوارد بکنند, ولی... یک جا مانده بود: مغازه بورگین و بارکز. آخرین شانس ادوارد برای پیدا کردن روغن تک شاخ آنجا بود. حرکت کرد, به سوی آخرین امیدش. اگر اینجا هم نمی توانست روغن مورد نظرش را پیدا کند یک دستش از کار می افتاد. به آرامی درب مغازه را هول داد, مغازه در سکوت کامل بود و اگر ادوارد درب را باز نمی کرد و زنگ بالای درب را به صدا در نمی آورد معلوم نبود که سکوت تا کی ادامه داشت. به جلوی مغازه حرکت کرد.
_ سلام, کسی اینجا هست؟
_ یه مشتری... خوش اومدی.

صدای ریز و خفه ای این را گفته بود و کمی بعد صاحب صدا نیز از پشت مغازه بیرون آمد. پیرمرد خمیده ای با صورتی چروکیده مستقیم به سمت ادوارد آمد.
_ ببخشید آقا من روغن تک شاخ میخواستم. دارین؟
_ بله,بله داریم صبر کن.


ولی پیرمرد نتوانست زیادی دور بشود چون صدای زنگ بالای درب برای دومین بار در طول روز به صدا در آمد. پس از باز شدن کامل درب پیکر زنی با لباس بنفش مشخص شد, زن خیلی آرام به طرف پیشخوان جایی که ادوارد ایستاده بود حرکت کرد.
_ ببخشید روغن تک شاخ میخواستم.
_جالب... این آقا هم از همین روغن میخوان, ولی من یک قوطی بیشتر ندارم!
_ خب من اول اومدم.
_ ولی من مقدم ترم.
_ صبر کنین... بذارین برم بیارم, تا اون موقع شما یه فکری بکنین.

پیر مرد آرام آرام به پشت مغازه رفت و ادوارد و دورا را تنها گذاشت. چندین دقیقه گذشت و دورا و ادوارد همچنان در حال بحث بودند, بی خبر از نقشه های پلید پیرمرد.
_ پیدا شد... خیله خب می بینم که راه حلی پیدا نکردین, ولی می یکی پیدا کردم.من اینو میذارم روی میز و شما هم پول ها تون رو میذارین و من تا سه میشمرم, هر کی زود تر شیشه رو برداره شیشه مال اون میشه. قبوله؟
_قبوله.
_قبوله. حالا چقدر هست؟
_ شصت گالیون.

ادوارد و دورا با اینکه مبلغ زیادی بود هر دو شصت گالیون بر روی میز قرار دادند و آماده شدند.
_ آماده... یک...دو...سه...

پاق...


"پایان فلش بک."

_ ... و اینجوری بود که یهو وسط آسمون ظاهر شدیم,‌بعدشم سقوط کردیم اینجا.
_ که اینطور... حالا این شیشه ی روغن کجاست؟
_ دس... نیستش یعنی کجاس؟
_حالا چیکار کنم؟ اگه از اون روغن استفاده نکنم ممکنه دستم از کار بیفته.
_ نگران نباش موجود فانی, امشب شب جشن خدایانه, من کمکت می کنم. وولکان بیا اینجا.
_اینجا نیست قربان.
_ یعنی چی که نیست ؟ باز ولش کردین رفت داخل اون کوره ی مسخرش؟ مرکوری برو بیارش اینجا.
_ چشم جناب ژوپیتر.
_ من چیکار کنم حالا؟ من واقعا به اون روغن احتیاج داشتم.
_ میشه دقیقا بگی چرا؟ من برای قیچی هام میخواستم, مگه تو هم قیچی داری؟
_ نه, بچه ها گفته بودن خیلی پر زرق و برقه. واسه ی همین میخواستم.
_ ینی تو به خاطر زرق و برق منو به این روز انداختی ؟


ادوارد چوبدستی اش را به سمت دورا می گیرد و طلسمی به سمت وی می فرستند. دورا نیز پناه می گیرد و در جواب طلسمی می فرستند, ادوارد تا می خواست طلسم دورا را دفع کند چوبدستی اش درون دستش خورد شد و طلسم نیز با او برخورد کرد. به نظر می آمد کار ادوارد تمام است. دورا آرام آرام به سمت ادوارد قدم برداشت و همین که خواست کار ادوارد را تمام کند ادوارد موجود سبز رنگ و بزرگی را از جیبش در آورد و بر روی دورا انداخت. به نظر می آمد وزن موجود خیلی زیاد باشد چون دورا پخش زمین شد.
_ اوففف. فکر کردی میتونی کار منو تموم کنی؟
_ این دیگه چیه؟ چقدر سنگینه چطور توی جیبت جاش دادی؟
_ ادوارد بودن هم مزایا خودشو داره. و در ضمن این یه ایگواناس.
_ دیگه کافیه, اگه دوباره بخواین دعوا کنید با یه آذرخش نصفتون می کنم. و تو موجود فانی اون حیوون سبز رنگ رو از روی اون بردار.
_ چشم.
_ قربان آوردمش.
_ خوبه مرکوری, وولکان بیا اینجا.
_ بله جناب ژوپیتر؟
_وولکان دست این مرد رو درست کن.
_ حتما. بیا جلو فرزندم.


بعد از یک ساعت, کار وولکان بر روی دست ادوارد تموم شد. در این مدت دورا حسابی با میوز ها گرم گرفته بود و جشن خدایان به روال اولش در آمده بود. در پایان دو موجود فانی سوار بر پشت مرکوری به لندن بازگشتند, هر دو خوشحال و راضی و با دستانی پر.


ویرایش شده توسط ادوارد در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۹ ۱۸:۵۸:۰۲

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۰۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶
#81

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
مرحله سوم المپیک :

دیاگون خیلی عوض شده بود. سر و صدای هیجان انگیز دانش آموزای هاگوارتز نمیومد و اکثر مغازه ها تعطیل شده بودن. حکمفرمانی سکوت رو فقط صدای برخورد کفشش بر روی زمین دیاگون تهدید میکرد. از بغل هر مغازه ای که رد میشد، سعی میکرد نگاهی به درونشون بندازه تا شاید جز خودش یه جادوگر زنده دیگه تو دیاگون دیده بشه اما خبری از زندگی نبود؛ دیاگون کشته شده بود. از وقتی ریتا اسکیتر و لایتینا فاست ، دو نفر از خبیث ترین مرگخوارها ماموریت مدیریت کوچه رو بر عهده گرفته بودن ، روشنایی ازش رفته بود. خورشید هم جرات نمیکرد بخشی از نورش رو به دیاگون قرض بده و تاریکی کل کوچه رو فرا گرفته بود.
به دیاگون فکر میکرد و نمیخواست حدس بزنه که وقتی وضعیت اینجوریه، چه بلایی سر ناکترن اومده. وقتی به ناکترن رسید با صحنه ای روبه رو شد که هیچوقت تو صدسال به کمک هرمیون هم نمیتونست حدس بزنه.
کف ناکترن از جسد انواع انسان ها، جادوگر و ماگل، بچه و پیر، عاشق و مرگخوار پوشیده شده بود. چند دقیقه ای سر جاش خشک شده و نمیتونست تکون بخوره. پاهاش جلو نمیرفتن و اعتراضی نداشت. کجا میرفتن ؟ از رو این همه جسد رد میشدن؟ جسد ها رو کنار میزدن ؟ چجوری میشد از پاهاش انتظار داشته باشه که با بی تفاوتی از کنار جسد این همه آدم رد شن. سن زیادش اجازه نمیداد که به راحتی بتونه خم بشه، ولی دیدن این صحنه تمام دردها رو به دور دست ها برد و به فراموشی سپرد.
جسد ها رو تک تک بررسی کرد. همشون به یه نحو و با طلسم آواداکداورا کشته شده بودن. ریتا و لایتینا مرگخوارهای قدرتمندی بودن ولی نه در این حد. خبیث و سنگ دل بودن ولی نه در این حد. این کشتار جمعی نمیتونست کار اونا باشه ، این همه جادوگر ، محفلی یا مرگخوار. هیچ دلیلی نمیتونست پیدا کنه که اونها این کار رو کرده باشن. هیچ هدفی نمیتونست قانعش کنه که یه فرد براش تا این حد در تاریکی فرو بره. حتی تام هم اینقد به تاریکی ملحق نشده بود.
درست حدس زده بود، جلوی مغازه بورکین و بارکز که رسید، ریتا رو دید که بر عکس روی زمین افتاده بود. به سرعت به سمتش رفت و به آرومی برش گردوند. ریتا حرکتی نمیکرد و انگاری که مرده بود ولی بعد از چند ثانیه ، اندازه یه لیوان خون به صورت دامبلدور تف کرد. عجیب نبود که آخرین کلمات زندگیش رو برای انتقام از قاتلش استفاده کرد. شاید هرکی دیگه هم بود، مرگخواری و محفلی رو فراموش میکرد و فقط به نابودی فردی که بعدها به "قاتل زنجیره ای ناکترن" ازش نام برده میشد، فکر میکرد.
-ویلیامسون

دامبلدور به سختی اسم رو شنید و بعد سوالی پرسید و این بار سرش رو به دهن ریتا نزدیک تر کرد تا از شنیدن جواب مطمئن بشه.
-کجا رفت؟ کجاست ؟
-آپارات... آپارات دوست داره ... جارو دوس نداره ... آپارات کرد ... با جارو نرفت ... آنگکوروات

ریتا آخرین کلماتش رو گفت و دیگه تکون نخورد. میتونست کلمه رو زودتر بگه ولی اون موقع مرگش به اندازه کافی دراماتیک نمیشد.
ریتا رو به آرومی روی زمین گذاشت و قلم پر تند نویسش رو از جیبش در آورد. قلم پر رو که از سیاه ترین کالای بورگین و بارکز هم سیاه تر میدونست به هزاران تیکه تقسیم کرد، با شمشیر گریفیندور چند بار بهش ضربه زد، دندون های باسیلیسک رو درونش فرو کرد و وقتی مطمئن شد که نابود شده به طرف آنگکوروات آپارات کرد.

وضعیت ظاهری ساختمون آنگکوروات بهتر از دیاگون نبود اما این رو نمیتونست تقصیر دیانا بندازه. از یه سری معابدی که در قرن 12 ساخته شده بودن نمیشد بیشتر از این انتظار داشت. همین که تا امروز سالم باقی مونده، خبر از مهندس ها و کارگر های قدرتمندی میداد. این جمله ای بود که ماگل ها معمولا به هم میگفتن ولی در واقع این سری معابد توسط هلگا پافلپاف و با جادو درست شده بود. وقتی از 3 دوست و بنیان گذار هاگوارتز خسته میشد به اینجا میومد تا استراحت کنه. به همین خاطر دامبلدور تعجب نکرد که یکی از نواده های هلگا به اینجا پناه آورده بود.
چوب دستیش رو در آورد و از پله های قدیمی آنگکوروات پایین اومد. صدای شکسته شدن برگ های پاییزی باعث شد که سرعتش رو بیشتر کنه. بعد از چند دقیقه، به پایین پله ها رسید و دیانا رو در حال فرار دید. چوب دستیش رو به طرف دیانا گرفت و فریاد زد.
-چرا ؟ فقط میخوام بدونم چرا ؟

دیانا سر جاش متوقف شد و به آرومی برگشت. خبری از چشم و موهای آبی فیروزه ایش نبود و سیاهی همه رو فرا گرفته بود. چوب دستی رو با دست راستش و با دست راستش فنجون هلگا رو گرفته بود. دامبلدور به فنجون هلگا که جان پیچ ولدمورت هم بود خیره شد. پس تاریکی اینجوری بهش منتقل شده بود ؟ ولی وقتی خود تام هم اینقدر خودش رو به تاریکی نباخته، دیانا چجوری با شدت بیشتری به اعماق سیاهی فرو رفته ؟
-اما چرا ؟ دافنه، تو یه گریفیندوری و محفلی خالص بودی.
- دیگه با اون اسم صدام نکن. دافنه مرد تا دیانا بتونه زنده بشه. دافنه ضعیف و ساده دل بود؛ خوبی ،عشق ،شجاعت رو تنها صفات قابل قبول دنیا میدید. اما دیانا باهوش تره، دیانا کتاب خونده ، دیانا عاشق مرگخواران هست و دیانا فهمید که مهمترین صفت دنیایی "قدرت" هست. این فنجون به من قدرت میده، بهم کمک میکنه که بتونم دنیا رو بهتر ببینم.

دامبلدور میدونست که میتونه دیانا رو راضی کنه، میتونه به راه راست برش گردونه و به دوباره به عشق و شجاعت معتقدش کنه اما دیانا بهش اجازه نداد و اولین طلسم رو به سمتش فرستاد. دامبلدور هم به سرعت طلسم خلع سلاح رو جواب داد. هیچ کدوم از طلسم ها به هدف برخورد نکردن و دامبلدور این بار طلسم جدیدی به سمت دیانا فرستاد.
دیانا میدونست که دامبلدور به هیچ وجه بهش آسیبی نمیرسونه. دامبلدوررو یه احمق عاشق میدونست که هیچوقت از کسی دست نمیکشه و سعی میکنه همه رو از سیاهی نجات بده. همچنین میدونست با وجود تمام قدرتی که فنجون میتونه بهش بده ، کمکی به شکست دامبلدور تو دوئل تک به تک نمیکنه.
-پروفسور، مدت زیادی تو کلاس خصوصی هات شرکت کردم ، خیلی از چیزها رو بهم یاد دادی و برای همین بهت اجازه میدم قبل اینکه مجبور بشم آسیبی بهت بزنم ،آپارات کنی و از اینجا دور شی.

دامبلدور لبخندی از رو مهربونی زد و طلسم بعدی رو فرستاد. دیانا جا خالی داد و این بار به جای دامبلدور ، دیوار های آنگکوروات که دقیقا بالا سر دامبلدور قرار داشتن رو هدف گرفت. طلسمش آنگکوروات رو به لرزش انداخت و قبل از اینکه دامبلدور بتونه از زیرشون فرار کنه، تمام ساختمون روی سرش ریخته شد و خاک هوا رو فرا گرفت.

دیانا لبخندی زد، کمی از خوشحالی پیروزیش در مقابل یکی از بهترین جادوگرهای زمانه، کمی هم به خاطر تاریکی که دیگه تمام وجودش رو فرا گرفته بود.




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۰۳ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶
#80

ریتا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۷ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
تاپیک رزرو مرحله ی سوم مسابقه ی المپیک دیاگون است.
تا اطلاع ثانوی، پست ها در این تاپیک به صورت تکی ارسال خواهند شد.


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۴
#79

برایان دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
بلاتریکس با نگرانی گفت:
-نکنه زمان رو اشتباه برگردوندیم!

سوروس بادقت نگاهی به جیمز انداخت و گفت:
نه؛ اشتباه نکردیم!... تقصیر این کارگردان تستراله!

با گفتن این حرف، یک عدد کارگردان از پشت صحنه وارد سوژه شد و گفت:
-آهای بوقی! ... به چه جرئتی با کارگردان این طوری صحبت می کنی؟!

اسنیپ گفت:
-ساکت شو!...آخه تسترال! ما الان پنجاه سال قبلیم! زمان نوجوانی ارباب!

سپس جیمز را از یقه لباسش گرفت و ادامه داد:
-زمان بچگی ارباب این اصلا وجود نداشته! حالا الان وسط سوژه چی کار می کنه؟!

اسنیپ جیمز را از پنجره کلبه بیرون انداخت و بدین ترتیب، جیمز از سوژه بیرون شد!
اسنیپ ادامه داد:
-به خاطر این کار، پنجاه امتیاز از گریفندور کم میشه! برام مهم نیست الان توی هاگوارتز نیستیم و همچنین اصلا مهم نیست که زمانی که توی هاگوارتز بودی؛ توی گریفندور نبودی!

کارگردان با عصبانیت گفت:
-تو حق نداری! جیمز باید توی سوژه باشه! تو بازیگری و باید از من پیروی کنی!

اسنیپ چیزی نگفت. فقط لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه زهرخند بود! سپس دستش را در جیبش برد و یک عدد منوی مدیریت را بیرون آورد.

-صبر کن!... نمی تون... .

کارگردان مذکور؛ فرصت نکرد تا جمله اش را تمام کند زیرا بلافاصله بلاک شد.
اسنیپ گفت:
-آهای!... ملت پشت صحنه! همین الان از کلبه میریم بیرون و دوباره فیلمبرداری رو از جایی شروع می کنیم که رسیدیم به کلبه!

ملت پشت صحنه از ترس بلاک شدن از دستور اسنیپ پیروی کردند.



مرگخواران،آرام آرام به کلبه نزدیک و نزدیک تر شدند.سوروس دست برد که در را باز کند اما قفل بود.
-آلوهومورا

ولی در باز نشد.سوروس دوباره ورد را تکرار کرد اما باز هم در کلبه باز نشد.جمعیت مرگخوار،در سکوت فرو رفته بود که ناگهان صدای هکتور از میان جمع برخواست:
-میخواین مجعون ضد قفل روش امتحان کنم؟

بلاتریکس به آرامی گفت:
-هیس...یه صدایی از توی کلبه میاد!

مرگخواران سکوت کردند و سپس به صدا گوش دادند:
-دختره ی ابله!...بهم گفت قبل از این که بارون بکشتش، توی تنه ی یک درخت پنهانش کرده!

بلاتریکس اصلا تلاش نکرد که خوشحالی خود را کنترل کند، با خوشحالی گفت:
-خودشه! اربابه! داره دنبال اون دیهیم می گرده!

رودلف گفت:
- می دونیم بلا!... ولی چه جوری باید متقاعدش کنیم که ما یاران وفادارش هستیم؟ اون الان خیلی عصبانیه و فکر نمی کنم به راحتی حرفامونو باور کنه.

اسنیپ گفت:
-آره، حق با رودلوفه...باید یک راه حل پیدا کنیم.

هکتور ویبره زنان گفت:
-می خواین بهش معجون باور کردن حرف بدم!؟

قبل از اینکه کسی فرصت حرف زدن پیدا کند، در کلبه با خشونت باز شد و ... .



آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱ چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۹۴
#78

اسپلمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۸ جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱:۵۵ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
از محفل ریدل های ققنوس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران از دیدن لرد با این چهره ناراحتن.پس تصمیم میگیرن تا به گذشته برگردن و لرد رو قبل از تغییر چهره پیدا کنن و نذارن تا دیگه به قیافه فعلیش دربیاد. طی فراز و فرودهایی که در زمان تجربه می کنن عاقب در کوچه دیاگون در 50 سال پیش ظاهر میشن و سر از مغازه بورگین و بارکز درمیارن و پس از یه سری پرس و جو متوجه میشن که لردِ پنجاه سال قبل،چند وقت پیش به جنگل های آلبانی رفته.و مرگخوار ها پس از دنبال کردن چندتا ردپا،توی جنگل آلبانی به یک کلبه میرسن.
------------------------------------------------------
مرگخواران،آرام آرام به کلبه نزدیک و نزدیک تر شدند.سوروس دست برد که در را باز کند اما قفل بود.
-آلوهومورا

ولی در باز نشد.سوروس دوباره ورد را تکرار کرد اما باز هم در کلبه باز نشد.جمعیت مرگخوار،در سکوت فرو رفته بود که ناگهان صدای هکتور از میان جمع برخواست:
-میخواین مجعون ضد قفل روش امتحان کنم؟

لحظه ای بعد،تمام مرگخواران با فرمت و همراه با موسیقی جیرجیرک به هکتور نگاه کردند.
-خب مگه چیه؟! :worry:
-(موسیقی جیرجیرک و فرمت مرگخوار ها)
-اصلا شما لیاقت معجونای منو ندارید.

صدای بلاتریکس بلند شد:
-خب چرا در نزنیم!شاید یکی توی خونه باشه!
-با اینکه با فکرت مخالفم ولی در میزنم.

سوروس چند بار به در کوبید.اما باز هم به جز صدای جیرجیرک،اتفاقی نیفتاد.مرگخواران مثل مجسمه ایستاده بودند.انگار که خشکشان زده بود.ناگهان اسنیپ با خشم فریاد زد:
-این جیرجیرک بیشعور رو خفش کنییید.
-آهای!!!نگاه کنید!!!یه در دیگه اینجا هست!

مرگخواران کلبه را دور زدند و یکی دیگر از در های کلبه را دیدند.سوروس،دستش را جلو برد و در را گشود.
پس از باز شدن در،مرگخواران با کلبه ای تمیز و مرتب وخالی مواجه شدند.
-این که خالیه!!
-پس اون رد پاها چی؟!

ناگهان،با صدای بوم(شکستن یک شیع) هری پاتر که انگار شش هفت سال داشت و کوچک بود از پشت مبل بلند شد.
مرگخواران از تعجب مثل مجسمه شدند و به فرمت در آمدند.
اسنیپ به سختی دهان باز کرد و گفت:
-پ...پ...پاتر؟تو که الان نباید وجود داشته باشی!!! :worry:

هری به نرمی جواب داد:
-خب شما هم همینطور.
-تو هم زمان رو برگردوندی عقب؟
-زمان؟!مگه زمان رو میشه برگردوند؟!
-پس اینجا چیکار میکنی؟
راستش خودمم نمیدونم! خب شماها کی هستین؟

اسنیپ گفت:
-چی؟!یعنی میخوای بگی من رو نمیشناسی؟
-نمیدونم راستش!!فقط اجازه هست یه سوال بپرسم؟
-بپرس؟
-تو بابای سوروس نیستی؟
چی؟! بابای سوروس؟! یعنی من بابای خودم باشم؟!

هم هری و هم محفلی ها به شدت گیچ شده بودند.لحظه ای بعد،اسنیپ با خشم تمام گفت:
-ما رو سر کار گذاشتی هری پاتر ابله؟!
-هری پاتر؟!هری پاتر کیه؟!من جیمز پاترم!

مرگخواران:( )

بلاتریکس با نگرانی گفت:
-نکنه زمان رو اشتباه برگردوندیم! :worry:





ویرایش شده توسط اسپلمن در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۸ ۱۸:۱۹:۱۷

casper


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳
#77

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۱ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۷ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 224
آفلاین
- خب حالا اربـ ... منظورم اون پسره ... اون الان کجاست؟

سوروس اسنیپ با این حرف به همراه بقیه ی مرگخواران به صاحب مغازه نگاه کرد. مرد در حالی که سرش را مالید شروع به فکر کردن کرد. بعد از چند ثانیه سکوت و استرس، مرد به سوی میز دوید و دفترچه ای را باز کرد و به سوروس اشاره کرد که جلو بیاید.

- من عادت دارم هر اتفاقی تو روز می افته رو تو این دفترچه بنویسم، اینم تاریخ اون روز.

سوروس به آرامی دفترچه را از مرد گرفت و شروع به خواندن کرد. مرد نیز به انبار مغازه ی خود رفت. مرگخواران نیز پشت او ایستادند و همراه او خواندند. بعد از چند دقیقه همه ی خادمان لرد به یکدیگر نگاه کردند. بالاخره هکتور گفت:
- یعنی ارباب رفته اونجا؟ چرا خب؟
- حتما ارباب دلیلی داشته هکتور.
- اما خب ارباب چطوری رفتن جنگل های آلبانی؟

هیچ کدام از مرگخواران به سوال رودولف جواب ندادند. سوروس دفترچه را روی میز گذاشت و بدون آنکه از صاحب مغازه خدافظی کند از مغازه خارج شد و باقی مرگخواران پشت سر او از آنجا بیرون آمدند. هکتور با ویبره گفت:
- حالا بریم جنگل های آلبانی دنبال ارباب؟

بلاتریکس گفت:
- فکر نکنم ارباب هنوز اونجا باشن، شاید رفتن یه جای دیگه.
- به هرحال بهتره که اینجا بمونیم.

با این حرف، سوروس بدون آنکه حرف دیگری بزند با صدای " پاق " ـی ناپدید شد و مرگخوران نیز به همراه او به جنگل های آلبانی آپارات کردند.

آلبانی

پاق! پاق! پاق!

خادمان لرد به سرعت ظاهر شدند. رودولف به آرومی روی زمین خم شد و به چیزی اشاره کرد:
- این چند تا رد پای کوچیکه. شاید مال ارباب باشه.

بقیه مرگخواران به محلی که رودولف ایستاده بود آمدند و به رد پا های کوچک نگاه کردند. هکتور به اعماق جنگل نگاه کرد تا شاید نشانه ای از ارباب خود بیابد. سوروس با لحن مشکوکی گفت:
- بهتره ببینیم این رد پا ها کجا میرن.

با این حرف، آن ها به اعماق جنگل به راه افتادند.

چند دقیقه بعد

مرگخواران بعد از چند دقیقه راه رفتن و تعقیب رد پا، خود را مقابل کلبه ی چوبی در جنگل یافتند.

- خب این رد پا یه راست میره تو اون کلبه. :worry:


به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳
#76

هرمیون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
مرگخوار ها به فکر فرو رفتن ، هر از گاهی کسی چیزی به ذهنش میرسید ولی خودش به این نتیجه میرسید که دلیل مسخره ای هست و حرفی نمیزد. اسنیپ که از این وضع کلافه شده بود بالاخره صداش در میاد و میگه :
-یعنی فک نمیکنید ما باید به این چیزا فکر میکردیم قبل از اینکه بیاییم اینجا ؟

بلا سریع پرید وسط حرف سوروس و با افتخار گفت:
-واسه همینه که ما به لرد سیاه نیاز داریم ، ما خودمون اینقد عاقل نیستیم که مثل اون تصمیم بگیره واسمون.
-لرد اینجا نیست که داره پاچه خواریش رو میکنی بلا ، آروم بگیر ببینیم چیکار باید بکنیم حالا.

در بین بحث مرگخوارها بود که بالاخره صاب(!) مغازه از اون پشت مشتا وارد میشه و نگاهی به جوون پشت دخل میکنه به نشانه اینکه اینا کین. مرگخوارها روشون رو برمیگردونن به طرف صاب مغازه و به محض دیدنش فکاشون به زمین میچسبه. چند نفر غش میکنن ، چند نفر دیوونه میشن سر به بیابون میذارن ، چند نفر بیابون میشن سر به دیوونه میذارن.
سوروس اولین نفریه که فک روی زمین افتادش رو جمع میکنه به صاب مغازه نزدیک میشه با صدای لرزان و آهسته ای میگه:
-لرد ولدمورت؟
-لرد ولدمورت کیه دیگه ؟ دیوونه اید شما ها اومدید وقت مارو تلف کنید ؟ ما فروشمون اینجا زیاده مدام وسایل قدیمی میفروشیم. نکنه شما از وزارت خونه اومدید مغازه مارو چک کنید ؟ اونایی که اونجاست وسایل دزدیده شده از خانه بلک نیست ، همش از چین وارد شده تقلبیه نگران نباشید. :worry:

بلاتریکس شونه سوروس رو میگیره و کمی به صاب مغازه نزدیک میشه ، کمی نزدیکیش بیشتر از حد میشه و تقریبا صورت به صورتش وایمیسه. با چشاش زل میزنه تو چشمای سبز صاب مغازه . بعد از مدتی به آهستگی دستش رو بالا میاره به سر کچلش دستی میکشه ، بعد به جایی که باید دماغی می بود دستی میکشه ، ناخن های بزرگ و کثیفش رو نگاهی میکنه. ردای پاره ولی سبزش رو نوازشی میکنه و بعد گریش میگیره و با سرعت از مغازه خارج میشه.
بعد نوبت سوروس میشه ، اون هم به فرد نزدیک میشه. بعد به صورت عصبی رو به صاب مغازه میگه :
-شما یعنی لرد ولدمورت نیستید ؟ تام ریدل ؟ بزرگترین جادوگر سیاه 50 سال دیگه ؟ ولی آخه هم کچلی ، هم دماغ نداری ، هم یه چوب جادو به طرز عجیبی مشابه به پاتر و لرد داری ، هم تو قیافت مشخصه که دوست داری همرو شکنجه کنی.
صاب مغازه نگاهی به کارمندش میکنه و میگه :
-آره از شکنجه که خیلی خوشم میاد

سوروس خودش رو از صاب مغازه دور میکنه ، برمیگرده به سمت مرگخواران که حالا بلا هم برگشته و جزیی ازشون بود و آب دهنی قورت میده و میگه:
-من فک کنم این الگوی لرد ما باشه ، فک کنم لرد این فرد رو خیلی قبول داشته بعد خودش رو شبیه این کرده.

صاب مغازه که حرفهای اونها رو میشنوه ، با بی اعتنایی و فقط واسه اینکه اینارو از مغازش بیرون کنه تا کار و کاسبیش بهم نریزه با صدای بلندی گفت:
-البته یه پسره هست که تمام کارهای منو کپی میکرد ، یه روزم با یه فرد خیلی ریشوی که به طرز عجیبی در طول 7 کتاب همیشه پیر بوده و هیچوقت سنش کم و زیاد نشده ، اومد اینجا و چند هفته واسم کار کرد ولی اینقد مشتری ها رو کریشیو میکرد که مجبور شدم سریع اخراجش کنم تا وزارت خونه نفهمیده.

مرگخوارها که از مشخصات داده شده مطمئن بودن که صاب مغازه در مورد اربابشون حرف میزنه ، با تمرکز بیشتر به حرفهاش گوش کردن تا شاید بتونن ازش کمک بگیرن لرد رو پیدا کنن.




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳
#75

سیوروس اسنیپ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
خلاصه سوژه:مرگخواران از دیدن لرد با این چهره ناراحتن.پس تصمیم میگیرن تا به گذشته برگردن و لرد رو قبل از تغییر چهره پیدا کنن و نذارن تا دیگه به قیافه فعلیش دربیاد. طی فراز و فرودهایی که در زمان تجربه می کنن عاقب در کوچه دیاگون در 50 سال پیش ظاهر میشن و سر از مغازه بورگین و بارکز درمیارن...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگخواران با نگاه هایی بی اعتنا به پسر جوان چشم دوختند. هکتور که از همه به پیشخوان نزدیکتر بود گفت:
- برو کنار پسرک! ما برای دیدن شخص مهمی اومدیم.

سپس درحالیکه نگاه تحقیرآمیزی به دور و برش می انداخت ادامه داد:
- اینجا مغازه ست؟من فکر کردم انبار جاروهای هاگوارتز در 50 سال پیشه.به هرحال نیازی به دیدن اجناس اسقاطی مغازه شما نداریم.پس زود برو بگو اون فرد مهم بیاد.

پسر جوان با خشم نگاهی به هکتور انداخت. نگاهی پر از نفرت و کینه. نگاهی به شدت آشنا!با این همه درحالیکه کاملا مشخص بود به سختی خودش را کنترل می کند مودبانه پرسید.
- در حال حاضر استادم در مغازه نیستن.باید کمی صبر کنین تا ایشون برگردن.راستی میتونم بپرسم مطمئنید شخص مورد نظرتون اینجا هستن؟

هکتور بادی به غبغب انداخت.
- البته که مطمئنیم.تو مارو چی فرض کردی پسرک؟که نمی دونیم کجا میریم و چیکار میکنیم؟حیف که کار داریم وگرنه یکی از معجونای جدیدمو روت آزمایش میکردم.ایشون فردی هستن بسیار متمایز از بقیه آدم ها...

ممد مرگخواری از میان جمع گفت:
- تا حدیکه حتی چهره شون هم متمایزه.

همزمان چهل چوبدستی به سمت مرگخوار مزبور نشانه رفت.لحظه ای مغازه از درخشش نور طلسم های گوناگون روشن شد و ثانیه ای بعد در جاییکه مرگخوار مزبور ایستاده بود تنها یک جفت کفش که مقادیری دود از آن بر میخاست برجای مانده بود.هکتور آهی کشید.
- کاش نگه ش می داشتین تا معجونمو روش امتحان کنم. ولی خب اجرای مجازات کساییکه به ارباب توهین میکنن رو نمیشد عقب انداخت. هرچند پر بیراهم نگفت همچین...همین موضوع بود که باعث شد ما برگردیم به گذشته دیگه. بگذریم بله اربا...یعنی فردی که ما دنبالشیم گفته شده تو 50 سال قبل اینجا کار می کرده هرچند نوزده سالم از همون 50 سال بعد گذشته ولی حالا این 19 سالو با دیده مسامحه ازش میگذریم.بعید میدونم دیگه چهره ش فرقی کرده باشه تو این فاصله.دماغش که مطمئنا دیگه درنمیاد به همین سادگی همینطور موهاش!

پیش از آنکه پسر جوان موفق به هضم این سخنان شده و پاسخی بدهد اسنیپ که در آن لحظه در تلاش بود به زور خود را وسط کادر بکشد میان صحبت هکتور پرید.
-چی میگی هکتور؟یه لحظه صبر کن من رد شم.چقدر این کادر تنگه.گمونم به خاطر کلاهمه بی خودی بزرگه و راحت نمی تونم رد شم.وگرنه من که لاغرم چربم هستم علی الاصول باید کارم راحت تر باشه...

اسنیپ بالاخره با زور خودش را به داخل سوژه کشید.سپس لحظه ای ایستاد تا کلاهش را روی سرش صاف کند.
- خوب شد...کجا بودیم؟آهان...چی داری میگی هکتور؟حرفای خودتو تو پست قبل یادت رفت؟یعنی تو واقعا منتظری الان اربابو مثل سالها بعدش ببینی؟ اگر ما تو 50 سال پیش شکل خودمون نیستیم ارباب هم حتما همین وضعیتو داره.

بلا با شیفتگی گفت:
- یعنی هنوز مو و دماغ دارن؟

اسنیپ بدون توجه به چشم غره ها و غرولندهای رودولف گفت:
- ممکنه ولی مهمتر از اون الان این مسئله ست که مشخص بشه ارباب در 50 سال پیش چه شکل و قیافه ای داشتن و دیگه اینکه شما طبق چه مدرکی مطمئنین که ارباب در 50 سال پیش اینجا کار میکرده که این همه آدمو در 50 سال پیش کشوندین تو این مغازه تنگ و تاریک؟


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۲ ۲۲:۴۴:۱۳
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۲ ۲۲:۵۴:۳۱


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۹ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳
#74

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۹:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6444
آفلاین
که ناگهان هکتور شروع کرد به ویبره زدن!

ولی از آنجایی که هکتور در خواب هم ویبره می زد کسی اهمیتی نداد. لرزش های هکتور شدید و شدیدتر شد. مرگخواران دیگر نمی توانستند حرکت هکتور را ندیده بگیرند. مورگانا با آرامش رو به هکتور کرد.
-چیه هک؟ مشکلی پیش اومده؟

هکتور لرزان جواب داد:
-خب اگه تو این مدتی که ما دنبال موضوع کم اهمیتی مثل ماسک می ریم، ارباب بزنن صورت خودشونو داغون کنن چی؟ مگه هدف ما از اومدن به گذشته همین نبود که جلوی تغییر چهره ارباب رو بگیریم؟

مورگانا هنوز آرامشش را حفظ کرده بود. دو دستش را روی شانه های هکتور گذاشت و او را ثابت نگه داشت.
-کم اهمیت؟ اگه با خودمون مواجه بشیم که خیلی بد می شه!

هکتور شاید برای اولین بار در زندگیش جمله ای منطقی به زبان آورد.
-خیلی از ما در دوران جوانی ارباب نبودیم! بقیه هم فکر نمی کنم در کوچه ناکترن باشن. این احتمال ضعیفیه که با خودمون روبرو بشیم. حتی اگه این اتفاق بیفته هم خود کوچیکمون ما رو در این سن و سال نمی شناسه.برای همین خیالتون راحت باشه و بچسبین به ارباب! حتی یه لحظه نباید ازش جدا بشیم.

مرگخواران قانع شدند. با این حال برای احتیاط کلاه شنل هایشان را روی سر کشیده، وارد مغازه شدند. طولی نکشید که پسر جوان خوش قیافه ای به آنها نزدیک شد.
-خوش اومدین. اجناس جادویی مغازه بورگین در خدمت شماست.




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳
#73

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
سوژه ی جدید: (ادامه ی سوژه ی قبلی)

مرگخواران در زمان گذشته مشکلاتی داشتند از جمله اینکه باید ابتدا خودشان را از خودشان پنهان میکردند و سپس با تمام وجود و تمام وقت مراقب لرد میبودند تا بفهمند چه اتفاقی باعث تغییر چهره ی وی شده و سپس جلوی این اتفاق را میگرفتند.

مرگخواران به فکر فرو رفته بودند که ناگهان روونا با حالت فریاد گفت:
- یافتم! یافتم! باید با معجون مرکب خودمون رو تغییر بدیم!

سیوروس به سرعت جلوی روونا رو قبل از هر گونه جیغ و داد بیشتر گرفت و گفت:
- فکر کنم یادتون رفته، معجون مرکب پیچیده حدود شیش ماه طول میکشه تا آماده بشه و به مواد زیادی هم نیاز داره که ما نمیتونیم در حال حاضر بدستشون بیاریم.

رودولف که تا آن لحظه ساکت بود گفت:
- من یه ایده دارم!

جمیع مرگخواران ناگهان دور رودولف را گرفتند و همه باهم فریاد زدند:
- چیه؟ چیه؟ بگو تا بریم سریع انجامش بدیم و ارباب رو نجات بدیم.

- اهم.... یادم رفت فکر کنم.
-

بلاتریکس که دید چاره ی کار در دست خودش است گفت:
- خوب میتونیم صورتمون رو با ماسک بپوشونیم.

- آخه ماسکمون کجا بود تو این وضعیت؟ ما که هیچ کدوم ماسک هامون رو نیاوردیم. :vay:

مرگخواران به فکر فرو رفته بودند که هکتور گفت:
- خوب میتونیم از کوچه ی ناکترن بریم به کوچه ی دیاگون و بعدش از اونجا هم بریم بیرون و بریم تو دنیای مشنگ ها! فکر کنم بتونیم از مشنگ ها بدزدیم پیدا کنیم.

پس این حرف مرگخواران را به فکر فرو برد که ناگهان.....








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.