هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۶:۱۴ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
- چی؟ یک مرگخوار توی محفل؟ بگیرینش!

- Oo!

لودو وحشت زده به گرابلی و استر که لحظه به لحظه نزدیکتر می شدند، نگاهی کرد.
- چی کار می کنین؟ نیاین جلو! میگم نیاین جلو!

استر و گرابلی بی توجه، هرکدام یک دست و یک پای لودو را گرفتند و به طرف سیاهچال محفل حرکت کردند.
- وقتی زندانی شدی، می فهمی که جای مرگخوارا توی محفل نیست!

استدیو:

مجری به لرد سیاه و دامبلدور که روبروی هم نشسته و خصمانه به یکدیگر خیره شده بودند، نگاهی کرد.
- خب آقای دامبلدور، نوبت شماست.

دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و عینکش را جا به جا کرد. مجری که متوجه شد دامبلدور قصد صحبت کردن دارد، دستش را بالا برد و به آرامی گفت:
- در ابتدا، سوالی از شما داشتم! شایعاتی درمورد سیاه شدن شما به گوشمون رسیده. آیا این صحت داره؟

لرد سیاه لبخند سردی زد و این لبخند از چشمان دامبلدور پنهان نماند.
- من با این حال خرابم از سنت مانگو پا شدم اومدم اینجا که این سوال مسخره رو بشنوم؟ نخیر! کی همچین حرفی زده؟ شما فکر کردین که من این پشمک هارو توی آسیاب سفید کردم؟ یه عمری توی محفل زحمت کشیدم! یه عمری غذا های مزخرف مالی رو تحمل کردم! یک عمر هرچی دراوردم دادم برای جیمز یویو خریدم! یک عمر با همه ی زوزه های تد و ریموس ساختم! که چی؟ که اخرش برم سیاه بشم؟! اینا همش شایعست. در حقیقت من می خواستم به محفلی ها بفهمونم که سیاه بودن چقدر بده! برای همین تظاهر می کردم که سیاه شدم!

مجری در حالی که لبخندی بر لب داشت، سرش را تکان داد! دامبلدور پیروزمندانه به لرد نگاهی کرد و لرد با عصبانیت غرید:
- اونطوری به ارباب نگاه نکن ریش دراز! فکر کردی که خیلی از سیاه شدن تو خوشحال بودم؟ نخیر! تو اصلا نمی تونی سیاه باشی! اصلا بگو ببینم طلسم دیگه ای جز لوموس بلدی؟!

مجری آب دهانش را قورت داد و با ترس گفت:
- اقای اسمشو نبر، اجازه بدین! نوبت پرفسوره!

لرد با خونسردی کروشیویی را به طرف مجری فرستاد و لیوان آبش را روی سر وی برگرداند. دامبلدور ادامه داد:
- خب، من از همینجا به همه ی جامعه ی جادوگری، اعلام میکنم که این تامی، خیلی سعی کرد که هری رو بکشه! توی دوران تحصیل هری از سال اول تا اخر، تامی دور و بر هاگوارتز می چرخید. اما هیچ وقت موفق نشد! اوه. تامی پسرم، من همیشه برای تو متاسف بودم!

- وقتتون تمومه پرفسور!

لرد سیاه، به عنوان جایزه کروشیوی دیگری را به سمت مجری فرستاد. سپس لبخند سردی زد و گفت:
- هوم ریش دراز، ارباب اصلا حتی یک بارم قصد نداشت که اون عینکی رو بکشه! گذاشته بودمش برای وقتی که از هاگوارتز بیرون اومد! اخرم که دیدی! کشتمش!

مجری مشکوکانه به لرد نگاهی کرد.
- شما هری رو کشتین؟ فکر نمی کن...!

لرد با عصبانیت چشم غره ای به مجری رفت و چوب دستی اش را نشان داد. مجری با وحشت حرفش را پس گرفت:
- منظورم اینه که بله! من خودم شاهد بودم! اون موقع که لرد سیاه داشتن هری رو می کشتن من خودم در صحنه حضور داشتم!

لرد پیروزمندانه به دامبلدور که از خشم سرخ شده بود نگاه کرد و لبخندی زد.


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

سامانتا ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۴۵ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
جغد پیر ، آژیر کشان در حیاط محفل به زمین خورد !


در محفل :


استرجس در حالی که دو مشت خود را بر میز کوبید ، فریاد زد :

- این نمی تونه واقعیت داشته باشه ، پس این بی عرضه ها چی کار می کردن . مطمئنا آلبوس تا حالا کابوس رو دیده و همه چی تمام شده !

بلانک خمیازه ای کشید و ادامه داد :

- متاسفم به پایان کار محفل رسیدیم ... جمع کنید برید !



در بیمارستان :


آلبوس همان طور که به پای آویزان گچ گرفته اش می نگریست ، دندان قروچه ایی هم برای لرد که در کنار تخت او دراز کشیده بود و در حال خواندن صفحه 4 پیام امروز آن صبح بود نمود !

_ هی اینجا رو ببین دومبول ! از تو هم یه چیزایی نوشته !
و نیشخندی موذیانه نثار آلبوس کرد .

_ بهتره دقت کنی تام ، مطمئنا در مناظره آخر ، حقیقت روشن می شه و این تنها چیزیه که می مونه !... آخ!

و آلبوس بیشتر به پای گچ گرفته اش نگریست ، چرا که تمام شب را به خاطر درد بی حد و اندازه آن نتوانسته بود بخوابد .

این طور که به نظر می رسید دو گروه محفلی ها و مرگ خواران ، برای اولین بار سکوت پیشه کرده بودند گرچه در این میان باید از نام سارا اوانز فاکتور گرفته می شد .

سارا که مدام در حال وول خوردن بود و اصلا نمی توانست باور کند که برای نخستین بار در زندگی اش دچار یک شکستگی کوچک آن هم از ناحیه سر شده است ، دستش را از دست پرستار بیرون کشید و با عصبانیت گفت :

_ آخه چند بار بگم ! من هیچ وقت هیچ چیم نمی شه ! تا حالا چندین هزار تا کروشیو و آواداکدورا رد کردم ، ولی بازم هیچ صدمه ایی ندیدم ! ایناهان اون لرد ... برو از اون بپرس ...

و انگشتش را به سمت لرد نشانه رفت !

پرستار :
ولدی :


در محفل :


_ هی کجا دارید می رید ؟

با صدای فریاد لودو همه به طرف در بگشتن !

ریموس که از ترس دومبول خودش را به شکل سابق خود ، یک گرگینه در آورده بود ، فورا به اتاق پشتی فرار کرد و باعث شد بلانک و مک لاگن نیز او را همراهی کنن اما از استرجس در حالی که پول ها را می شمارد گفت :

_ چه خبر شده لودو ؟


لودو نگاهی به استرجس و سپس نگاهی به پول ها کرد و داد زد :

_ فروختی ؟ تو محفل رو فروختی ؟


از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- ... وگرنه این مجری به دست خودم نابود میشه!
و در همین هنگام بود که محفلی ها فهمیدند که کارهایشان بی فایده بوده و دامبلدور خواب را دیده است!
- هیچ کس نتونست گراوپ رو نابود کرد!
- گراوپ خودش همه رو نابود کرد!شما با گراوپ و هاگر طرف بود!
دامبل اول خوشحال شد که هاگرید مطیع اوست اما بعد از چند ثانیه بالاخره به سلولهای پیر مغزش رسید که الان هاگرید نیست و گراوپ میتواند او را یک لقمه چپ کند.
- پشمک خان من توان توانمو گذاشتم؟ یا تو بهش چیزی نگفتی و اون حماقت کرد! خودت هم بهش اعتراف کردی که اشتباه کرده بودی. در ضمن کچلی خوشتیپیه و من هم خیلی خاصیت دارم اما پشمک داشتن تیپتو ضایع میکنه و توی پیرپاتالی که بی خاصیتی و این رو هم خودت توی غار من به عله گفتی
دامبل که هم خواب بر او اثر کرده بود و هم کم آورده بود چوبدستی کشید و گفت: کروشیو!
لرد به راحتی طلسم را منحرف کرد آوادا کداورایی فرستاد و کلاً همه بیخیال برنامه و تلویزیون و مناظره شدند و همه محفلی ها مشغول دعوا شدند.
طلسم لرد به ریشهای دامبل خورد و در میان آن ها گم شد!
- بالاهره ریش هات به یه دردی خورد پشمک!

در همین هرج و مرج که کارگردان و همه افراد برنامه به جز مجری که اکنون داشت آب میوه میخورد و با خیال راحت نشسته بود فرار کرده بودند، یکی از کروشیو های برقی آتشین بلا به گراوپ خورد و او را از بیخیال در آورد. گراوپ بلند شد و با خشم شروع به مشت و لگد زدن کرد.
یک سری با لگد های او شوت شدند. عده دیگری لای مشت هایش گیر کردند و بعد پرتاب شدند و بقیه هم با ضربه ای که از میز شکسته شده توسط گراوپ پرتاب شده بود بی هوش شدند.
گراوپ رو به دوربین گفت: برنامه فرت! و سپس با مشتی دوربین را خورد کرد و از استودیوی ویران رفت.

در همین هنگام لودو که به تازگی از جزایر بالاک برگشته بود و به خانه ریدل رفته بود، متوجه شد که همه در استودیو هستند و سوار بر جارو به آن جا آمد! از آن بالا دید سقف استودیو ترک خورده و در هم در قطعات دوسانتی این ور و آن ور افتاده. با عجله از جارو پایین آمد و وارد استودیو شد.
با یک نگاه چشمانش 5 برابر شد و سپس با عجله به اورژانس سنت مانگو زنگ زد
- الو سنت مانگو؟
- بله!
- ببخشید بی زحمت دو تا کامیون بفرستید من کلی مجروح دارم بار بزنم بیان اون جا
- حال شما خوبه؟
- ممنون شما چطورید!
- به کجا بفرستم؟
- استودیوی مرکزی.

چند دقیقه بعد دو کامیون به آن جا آمد و لودو به کمک راننده تمام محفلیون و مرگخوار ها را در کامیون ها بار زد تا به سنت مانگو منتقلشان کند!
.
.
.


ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۶ ۱۵:۳۱:۲۲

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
ولدی یه اهمی کرد و در حالی که بسیار خونسرد به نظر می رسید گفت :
_ خب به خاطر اینکه این پیرک موضوع رو به جوانب فرعی کشونده من از برنامه خواستار نیم ساعت وقت اضافه بعد از مناظره ها هستم.

گراوپ با حمایت پشت صحنه برای اعتراض :
_ جناب لرد! شما هم همش اینجا حضور داشتید. وقتی به شما تعلق نمی گیره! همین جا می تونید دفاع کنید.

لرد چوب دستی اش را به نشانه تهدید نشان داد :
_ همین که گفتم روشنه؟
و سپس نگاهی به کارگردان انداخت به معنی اینکه یا این مجریتو خفش می کنی یا برات خفش میکنم!

خلاصه لرد رفت سر اصل موضوع :

_ این ریش دراز خودش می دونه که این حرفا رو فقط به خاطر ایجاد تنش و دو دلی و ایجاد کردن روحیه انزجار بین مردم می زنه. می خواد منو خراب کنه! اما خودتون می دونید که در سال پنجم این حماقت خود عله بود که باعث شد به وزارتخونه بیاد و با مرگ خوارای من درگیر بشه.
در سال ششم هم بازم این تفکرات پوچ و تصورات توخالی این پیرک و اون پسره احمق منجر به مرگ این جنازه متحرک که رو به روی من نشسته شد!

دامبل طاقت نیاورد :
_ حماقت؟ تو تمام توانت رو گذاشتی که هری رو با استفاده از روحیه لطیف و انعطاف پذیرش بکشونی وزارت! بعد صبر کن ببینم من مرده متحرکم؟ حالیت می کنم کچل بی خاصیت!

و سپس خواست یه نمه زود آزمایی کنه که :

_ خب جناب لرد به خاطر اینکه دامبلدور عزیز ده مین از وقت شما رو گرفتن شما می تونید باز ادامه بدید. لطفا صحبت پایانی رو بگید!

دامبل که دیگه قابل کنترل نبود :
_ محفلی ها از پست صحنه وقت گرفتن! من دو ساعت کمتر از این کچل حرف زدم! باید حقمو پس بدید وگرنه این یکی مجری به دست خودم نابود می شه.

و کارگردان در آن وسط در فکر یک مرخصی درست وحسابی به جزایر قناری بود.



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
دامبلدور و ولدمورت از غیبت گراوپ سو استفاده کرده بودن و به انواع و اشکال مختلف داشتن برای هم خط و نشون می کشیدن. در پشت صحنه هم دعوایی اینچنینی در حال انجام بود. البته فقط کمی بیشتر و شدیدتر.. فقط کمی بیشتر!

- ژوپ ژوپ ژوپ.. پق! شپلخ! (افکت پرتاب شدن دمپایی سارا به کله ی بلا و اصابت آن )

کارگردان و عوامل پشت صحنه بر سر و سینه زنان به این فکر می کردن که این ه کسی بود که چنین ایده ی نابی رو مطرح کرد و همه ی عوامل رو به ورطه ی نابودی کشوند که..

با تمام صداهای ناهنجار موجود در جهان گراوپ به استدیو برگشت و نیمی از اون رو با خاک کوچه یکی کرد!

کارگردان هم قلبش گرفت و دار فانی رو وداع گفت.اما اینجا پیک عله حضور داشت. ارائه ی خدمتی دیگر از مدیریت خدمت رسان و عـَدالت محور! WoW!

هد هد جغد ریش دار حاجی عزت(!) با یه نامه که به پاش بسته بود بال زنان میاد و تلپی روی سینه ی کارگردان میشینه. _ در این لحظه تمام حاضرین، که اول شاهد نشستن شتر مشهور و بعد جغد مذکور بودن؛ به گریه میوفتن_ جغد هرکاری می کنه گریه ش نمیاد، چون این تنها در توان فاوکس عزیز است و بس؛ خیلی زور می زنه ولی فقط نتیجه ش کاری ناشایست بوده. برای همین سریع نامه رو می ندازه و عرصه رو خالی می کنه.

کارگردان بلند میشه، اه و ایش و چندش رو میگه و نامه رو باز می کنه:

- همه پاشید باید بریم استدیو عـزت!

استدیو عزت:
با به زبون اوردن کلمات مختلفه ی تعجب تمام جمع قبلی بی کم و کاست وارد استدیوی جدید میشن. سه تا تریبون و مقادیر زیادی دکور این ور اونور به چشم می خوره.

اینیگو ایماگو با منوی مخفی مدیریت پشت تریبون وسط وایستاده و با رویی گشاده به دو مهمان خوشامد میگه.

- آقایان دامبلدور و ریدل .. خوش آمدید. پرفسور دامبلدور نوبت شماست.

ولدمورت با شنیدن فامیلی واقعیش چند چین [و چروک] روی کله ی کچلش حک میشه.

- خیلی ممنون اینیگو.. من واقعا تعجب می کنم.. ایشون میگن من عاشق هری بودم. خب چاییدی پسرم.. فرزندان من.این افتخار ماست که عاشق باشیم. ما عاشق همیم .. به هم عشق می ورزیم.. لاو می دیم .. بغل ..بوس و امم.. همینا بیایید با عشق آشتی کنیم.

دامبلدور پشت تریبون درست مثل جشن بازگشایی هاگوارتز آغوششو باز می کنه و چندتا مرگخوار اون طرف در اثر تهوع شدید می رن زیر شتـ.. از دنیا رخت برمی بندند!

دامبلدور ادامه می ده: من بیانیه می دم.. ده تا بیستا هر چقدر شد.. من محکوم می کنم این تام رو.. تام تام.. مالفوی این همه ثروت رو از کجا آورده.. بلاتریکس لسترنج عزیز این گیسوان کمند رو از کجا آورده؟ اینا پرونده هاش تو جیبمه همش.. بلاتریکس ریگولوس رو به قتل رسونده و زلف شهلاش رو به یغما برده..

دامبلدور از ترس اینکه دندون مصنوعیاش بیرون بیوفته چند لحظه ساکت میشه و با یه دستمال صورتش رو پاک می کنه.

- شما چندبار برای کاشت مو اقدام کردی ولی نتونستی.. چندتا متخصص بیگناه رو هم کشتی! گفتی پنجاه نفر برنامه ی نظارتی منو درخواست کردن.. اصلا این جادوگران پنجاه نفر عضو فعال بیشتر نداره! ولی تو ده نفر رو نام ببر.. ده نفر که نداری.. پنج تا بگو.. دوتا بگو..یکی بگو! شما فکر می کنی ما از بیابونها اومدیم؟!

محفلی های پشت صحنه:

اینیگو به سمت دامبلدور برمیگرده و میگه: من باید به شما یه تذکر قانونی بدم.. این برنامه رو خیلی ها می بینن.. حق دار.. تروریست شخصیت ساکت ..بوقی کلنگ گولاخ و غیره.. از افراد غایب صحبت نکنید.. و این مسائل به موضوع ربطی نداشت!

- من از تو تعجب می کنم ایماگو.. موضوع رو کی تعیین کرده مگه.. همین کچل.. برا خودش نشست یه مشت سوژه داد..چرا نگم؟ اینا حقایق دنیای ماست.. چطور میشه نگم؟ من همه ی وقتمو می دم به ایشون.. خوشم اومد از هوشتون.. ما که می دونیم این تریبونها در اختیار کیه.. ایشون جواب سوالهای منو ندادن از اول تا حالا.. چهار شبه نمی ذارن من بخوابم.. روز اول یه بلاجر نمی دونم از کجا اومد نشست وسط شیشه ی اتوبوس ما.. من واقعا نمی دونم چی بگم!

اینیگو برمیگرده به سمت ولدمورت و میگه: خب آقای ریدل نوبت شماست.. صحبت پایانی رو بگید که بریم خونه!


----


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

ترورس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۱ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۱۸ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹
از این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 209
آفلاین
مجري كه وضعيت رو قرمز ميبينه سريع يه حفاظ به قطر شيش متر دور خودش درست ميكنه بعد ميگه :

- اقايون ما اومديم اينجا كه با هم در رابطه با دوران تحصيلي عله از سوم هاگ تا ششم صحبت كنيم خواهش ميكنم ادامه بديد!

ولدمورت رويش را از مجري بر مي دارد و رو به دامبلدور ميگه : سال سوم بود كه دامبلدور پيتر پتي گرو رو پيش من فرستاد ، اين كار دامبلدور يه لطف بزرگ در حق من بود ، اواداكداورا !

مجري كه تازه حفاظ دورش را برداشته بود توسط اين طلسم به ديار باقي شتافت.

كارگردان : مجري بعدي !

دامبلدور ريشاش رو داخل پيژامش فرو ميكنه و ميگه : هُش ، تو مغزت كپك زده تام بايد بري چكاپ كني ، سال سوم خبري از تو نبود تو ديگه نا اميد شده بودي مي خواستي بري معتاد شي !

مجري جديد كه كسي جز گرواپ نبود گفت : وقت تموم دامبل ، داركي وقت شروع !

دامبلدور و ولدمورت به غول نگاه مي كردند كه سرش رو خم كرده بود تا به سقف نخور ، هردو جادوگر سريع حفاظ هاي قدرت مند دور خود ايجاد كردند.

ولدمورت شروع به صحبت كرد : من سال سيوم كاري نكردم ولي تو برام پبترو فرستادي هرچند من اينقدر گلاخ بودم كه به پيتر نيازي نداشته باشم ولي تو سال چهارم من دهن عله رو صاف كردم !

***
مرگخواري پشت صحنه همه شروع به دست زدن و هورا كشيدن كردند و در مقابل محفليون در گوشه اي جمع شده بودند و روي كاغذ هاي زيادي رو به دامبلدور ميدادند.

بلا رو به ترورس كرد و گفت : اينا دارن چي كار مي كنن ، كروشيو كروشيو كروشيو كروشيو !

محفلي هايي كه از دست كروشيو هاي بلا نجات پيدا كرده بودند ، شروع به فرستادن اكسپلي ارموس شدند!

ترورس :

***
دامبلدور كه مثل اهو توي گُل گير كرده بود گفت : نه سال چهارم عله خيلي مشهور شد ، از پس تمام مشكلات بر اومد اونم با تلاش هاي فراوان و مرقبت هاي من درضمن من اگه يادت بياد اون يارو پسر كراوچم گرفتم و نقشه هاي تو رو هم شپلخت كردم!

ولدمورت با اشاره گراوپ كه داشت يك بوقلمون زنده را مي خورد ادامه داد : ديگه عله هر لحظه داشت كمك ميشد وگرنه الان بوقيده بود بعدشم من واسه كرواچ متاسفم ، ملت ميدانند ميبينند همين پشمك كرواچ رو كشت هم پدرشو هم پسرشو كش واسه محافظت از هري مي بينيد كه اين پير مرد ديوانه شده از عشق عله!

از پشت صحنه با ايما و اشاره به گرواپ فهموندن كه پيام بازرگاني دارن!

گرواپ : بريم پيام ديد ، بعد برگشت از سال پنجم و ششم زر زد!

ولدمورت نگاهي به دامبلدور انداخت و ديد دامبلدور از فرط خستگي چشمانش را روي هم گذاشته و در حال خوابيدن است!


ویرایش شده توسط ترورس در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۶ ۱۲:۱۲:۲۲
ویرایش شده توسط ترورس در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۶ ۱۲:۴۰:۲۴

خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۹:۳۳ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

تایبریوس مک لاگنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
- ژون تو ديروژ اينو يه لحژه ديدم به خودم اميدوار شدم! بد مشْب عژب ژوني داره!

مرگخوارها با الفاظي ركيك و زيرلبي دامبلدور را مورد عنايت قرار مي دادند. محفليها بعضي درحال خوردن آيس پك هاي وانيلي رنگ(سپيد!) و بعضي درحال خوردن معجونهاي عشق در بهشت بودند. (نويسنده: )

بارتي با حسرت به جيمز كه درآغوش تايبريوس نشسته بود و درحال بازي با يويوي صورتي اش بود زل زد و دماغش رو به شيشه ي مابين اتاق فرمان و استوديو چسباند و به چهره ي زشت پدرش(!) چشم دوخت. مجري برنامه كه هنوز به درستي بر روي صندلي اش ننشسته بود با ديدن دماغ پهن شده ي بارتي از پشت شيشه، جيــغ كوتاهي كشيد! ولي وقتي رويش را به سمت ولدي برگرداند بيهوش شد!

كارگردان مناظره: بــعــدي!

چند لحظه بعد

دامبلدور درحالي كه از بالاي عينكي نيم دايره اش به نشستن مجري جديد مناظره خيره شده بود، از شباهت رنگ شكلاتي رداي او به ياد كسي افتاد و اشك در چشمانش جمع شد؛ ريش سپيد و درازش را در دست گرفت و در آن فين كرد، سپس لبخندي زد، رو به دوربين كرد و شروع به صحبت كرد:

- من به همه ي شما ملت برومند سپيد و خاكستري، خالصانه سلام ميكنم و به همه تون عشق ميفرستم و البته اينم بگم كه اگه كسي از شما با انتخاب خودش به سمت سياهي رفته باشه من براش احترام قائلم!

ملت:

- تام مي دونم كه تو به من علاقمندي! سايتت رو نگاه كردم، تاريكه اركي بود و هيچي توش نبود؛ ما اينجا محفلياي زحمتكشي داريم كه آمارتو سه فوت رديف كردن و لو رفته كه اينا رو از اين سايت درآوردين! من از همين جا به همه ي بينندگان عزيز عرض ميكنم! ملت اينا همش دروغ و كذب محضه! من اصلا براي تعويض روحيه ي ايشون شخصيت دامبلدور رو پذيرفتم! من به پشتيباني مديرا ميخوام شناسه نمايشي اين رو (با دست به ولدي اشاره ميكنه) عوض كنم و بذارم تام! من توي دهن نجيني ميزنم

اينجا دامبلدور نگاهي به ساعت موبايلش ميكنه و با لبخند و ادب ميگه: من ديگه حرفي ندارم.

ملت:

كله ي كچل ولدي تحت تاثير نورافكن هاي استوديو و عرقِ خشم، برقي ميزنه و يكي از دوربين ها بلاخره مي سوزه! (عوامل صحنه بدو بدو به طرف دوربين ميرن و عوضش ميكنن)

سپس ولدي با ابهت و شكوه و جلال و جبروت و عظمتي درحد بستني يخي زير آفتاب داغ تابستون، شروع به صحبت مي كنه:

- آقاي ريش دراز! اون موقع كه من در قلب بلا بودم، شما كجا بودين؟ اون موقع كه آنيت به خاطر من از آزكابان فرار كرد شما كجا بودي؟ (توي اتاق فرمان، مينروا كه گل سرخي در دستش گرفته و بو مي كنه، از بيسكويت هاي زنجبيلي اش به بلا كه فشارش افتاده تعارف مي كنه! ) اون موقع كه من تو گورستون هاله ي نوراني سرم رو به معرض نمايش مجدد گذاشتم شما كجا بودي؟ وقتي من به سختي دل از مسئوليت مرلينگاه شوري خونه ي ريدل كندم و اونو به بارتي سپردم شما كجا بودي؟ وقتي دراكو رو شاخ كردم اومد تو رو كشت كجا بودي؟ البته اين صحنه سازي ها خيلي زشته و من دعا ميكنم تا به تير غيب سالازار گرفتار بشي!

مجري با اشاره ي لرزان انگشتش رو بالا مي بره و براي اعلام وقت دامبلدور از ولدي اجازه مي گيره. ولدي با خشم دستي به سبيلش(!) ميكشه و رخصت مي ده!

دامبلدور: اينقدر از رنج و زحمتي كه توي اون سالها كشيدي صحبت نكن كه اشك توي چشماي آبي ام جمع مي شه! اينقدرم اون موقعْ اون موقعْ نكن! اگه اينطوره اون موقع كه من رئيس محفل بودم، تو مسئول مرلينگاه يتيم خونه ي خانوم كول بودي!

-

ولدي درحالي كه از توي جوراب چرك و سياهش چوب دستي اش رو خارج مي كنه با تهديد اون رو به سمت دامبلدور ميگيره...


ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۶ ۹:۵۱:۵۷

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۵:۵۱ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۹:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6391
آفلاین
نیم ساعت بعد ملت محفلی به سختی از بشقابهایشان جدا شدند.

-مالی خواهش میکنم.فقط یه قاشق دیگه
-مالی،جیمز رفت زیر میز آخرین تیکه نونو بلعید.
-چرا فقط آلبوس حق داره گوشت بخوره؟ما الان سه ماهه داریم سیب زمینی آب پز میخوریم.

مالی با ملاقه روی پنجه ریموس که بطرف سالاد دراز شده بود زد.
-اون مال ساراس عزیزم.شماها هم ساکت باشین.از دامبلدور خواهش میکنم اجازه بده از فردا براتون کمی کلم هم بپزم.چطوره؟

-عالیه!
-حرف نداره!
-ما هم همینو میخواستیم!

همهمه محفلیان با صدای عجیبی قطع شد.

خررررررررر...
پففففففففففف...


تد ریموس لوپین وحشتزده از روی صندلی بلند شد.نگاهی به دور و برش کرد.
-وای.حواسمون کجاست.آلبوس خوابید.اون سیاه شده.ما بیچاره شدیم.محفل منحل میشه.ما معتاد میشیم.ما کارتن خواب میشیم.مجبور میشیم تا آخر عمرمون سیب زمینی بخوریم.من سیب زمینی نمیخوام.من یه گرگینه هستم.

صدای جیمز از زیر میز به گوش رسید.
-کجای کارین؟تازه در اتاقشم قفل کرده...


صبح روز بعد...میز صبحانه محفل:

تایبریوس خمیازه ای کشید و به آرامی از پلنک پرسید:
-چی شد؟ازش پرسیدین؟کابوس ندیده بود؟

پلنک لبخندی زد.
-نه ندیده.برای اینکه تا صبح پشت در اتاقش سمفونی اجرا کردیم.تد آواز میخوند.جیمز چهچهه میزد،مالی هم هی لیوان آب رو پر و خالی میکرد که صدای رودخونه ایجاد کنه و ایشون آرامش داشته باشن و کابوس نبینن.البته صبح تختخوابش کمی خیس بود.طبیعیه خب.احتمالا هوا گرم بوده.


جادوگر تی وی:

مجری لیوان آب را از روی میز برداشت و جرعه ای نوشید.
-خب بینندگان عزیز.به دلیل کمبود وقت تصمیم گرفتیم با موافقت مهمانان عزیزمون قسمت چهارم و پنجمو در هم ادغام کنیم.موضوع مناظره امروز:

4-اقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور در سال سوم و چهارم تحصیل هری در هاگوارتز
5-اقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور درسال پنجم و ششم تحصیل هری پاتر در هاگوارتز


پروفسور دامبلدور میتونین شروع کنین.شما پنج ثانیه و سه صدم ثانیه وقت دارین.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۶ ۶:۱۴:۳۳



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۴:۱۹ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- اولا روح ارباب هرگز به درک نمیره بلکه با روح عظیم سالازاری محشور میشه. دوما این که عله کله پوک در 1 سالگی عینک روی چشمای کورش بوده و نور پرفروغ مغز سرشار از دانش ارباب وارد چشماش نشده شانس نبوده؟ البته حیف این نور که بره تو چشم علّه!
توی گوشی مجری صدایی میاد که میگه: بهش بگو ادبو رعایت کنه! چشمای کور چیه؟ کله پوک چیه؟
مجری میگه: 5 دقیقه مونده جناب لرد و در ضمن ادب رو رعایت کنید.
لرد با خیال راحت این مجری رو هم میکشه تا باز هم برنامه بدون مجری بمونه.

مادر مجری بر سر و کله زنان جسد بچش رو میبره و صدایی از پشت صحنه میگه: نفر بعد!
مجری جدید در حالی که به شدت میلرزید روی صندلی نشست و گفت: ادامه بدید جناب لرد.
- بله! آقای ریش دراز من به شما علاقه مندم ولی حرفای من همه اسنادش در خانه ریدل موجوده. شما حرف بدون مدرک میزنی! تازه روی سایت خانه ریدل به آدرس www.riddle-arbab.com هم میتونید ببینید. این که چوبدستی عله به چوبدستی من وصل میشه شانس نبوده؟ این کو عمامه نمیتونست به علّه دست بزنه شانس نبوده؟ نزنید این حرفا رو ریش دراز.
مرگخوار ها از پشت صحنه به شدت ذوق زده میشن که لرد داره مناظره رو به نفع خودش تموم میکنه و با خوشحالی همدیگر رو کروشیو میززن!

- با کسب اجازه از جناب لرد نوبت آقای دامبلدوره.
دامبل نگاهی مشکوک به محفلی ها میکنه و میگه: بله! تمام حرف های ایشون درسته! من پول گرفته بودم از رسانه های بیگانه! من میخواستم خانه ریدل رو سرنگون کنم! تامی عزیز راست میگه عله فقط شانس آورده!
- خوب همکاران به من اشاره میکنن که چون مناظره دیر شروع شده باید همین جا مناظره رو به پایان برسونیم. البته اگر جناب لرد اجازه بدن!
لرد با رضایت سر رو تکون میده و رو به مرگخوار ها که به حالت به لرد و دامبل نگاه میکنن خنده ای شیطانی میکنه.
- بله! فردا هم منتظر ما باشید با مناره بعدی. به سالازار میسپرمتون!
مجری که بشدت از زنده موندن خودش خوشحال بود با خوشحالی به سوی خانواده اش در پشت صحنه دوید!
دامبل خیلی عادی از جاش بلند میشه و به سمت محفلی ها که همچنان قطر چشمانشان برابر با 40 کیلومتر بودحرکت میکنه و میگه: بریم!
از طرفی مرگخوار ها هم با شادمانی دور لرد جمع میشن و یک حلقه گل دور گردنش میندازن و به خانه ریدل آپارات میکنن.

خانه ریدل

- ارباب، چرا ریش دراز اونجوری صحبت کرد؟
- چه جوری صحبت کرد ایوان؟ حقیقت رو گفت دیگه!
- درسته ارباب اما اون همیشه حقیقت رو نمیگفت و سعی میکرد با دروغ مناظره رو به نفع خودش تموم کنه.
لرد بدون کلمه ای چوبدستیش را به طرف مگسی که آن اطراف پرواز میکرد گرفت و تکانی داد. مگسیکراست داخل دهان تره ور رفت.
- البته از این آسون تر بود برای ارباب

میدان گریمولد

محفلی ها یکی یکی از شومینه کوچک و قدیمی و درب و داغون خارج شدند و دور میز نشستند تا ناهار بخورند. همه قیافه شان گرفته بود و نمیدانستند هدف دامبلدور چه بوده. اما اطمینان داشتند که او نقشه ای داشته.
دامبلدور از شومین خارج شد و رو به همه گفت: من میرم توی اتاقم، کار واجب و ضروری دارم. هیچ کس مزاحم نشه و هیچ سروصدایی هم نیاد!
- چشم!
محفلی ها به خیال این که دامبلدور حتما نقشه ای داشته و الان هم میخواهد روی همان کار کند آرام و بی صدا مشغول خوردن غذا های معدود و فقیرانه خود شدند. دامبلدور داخل اتاقش رفت و در اتاق را قفل کرد و روی تخت دراز کشید. بلافاصله خرپفش به هوا رفت
.
.
.


ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۶ ۵:۳۷:۳۳
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۶ ۵:۴۲:۰۱

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۰:۰۳ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

ریـمـوس لوپـیـنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
از قلمروی فراموش شدگان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 395
آفلاین
لرد و دامبلدور رو به روی هم نشسته بودن و با شنیدن صدای کات مجری برنامه شروع به صحبت کرد .

سلام خدمت بیننده گان عزیز جادوگر TV!

امروز شاهد سومین مناظره ی جنجالی بین البوس دامبلدور و لرد ولدمورت در مورداقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور در سال اول و دوم تحصیل هری پاتر در هاگوارتز هستیم !

طبق برنامه قرعه کشی قرعه به نام اسمشو نبر یا ببر دهه اصلا نبروببر خواستی بیا با کله ببر شروع می کنیم !

لرد چشم غره ای به سوی مجری میره و با صدای آروم ولی مستحکم شروع به صحبت می کنه .

- خوب همتون خوب می دونید که این عله چیزی جزء یه کپه شانس نیست و با شانس فراوان هم تونست از زیره آوادای ارباب در بره !

بله همنطوری که شاهدش بودید من به راحتیهرچه تمام تر وارد خونه پاترها شدم و بابا عله و مامان عله رو به یه سوت فرستادم اونور دنیای روحانی ! آما این هرچی بگم در مورد کم گفتم که این عله خوده شانسه ، از نظر من این عله است که یک بار در خونه همه رو می زنه *!

مجری تند تند داشت دورش خودش مجیک های محافظ اجرا می کرد و از پشت صحنه هم صدای ننه مجری به گوش می رسید که برای سلامتی پسرش در خواست صلوات می کرد !

اِ.... اِ چیزه لرد اسمشو نبر وقتتون به پایان رسید و نوبت آقای دامبلدور !

لرد آروم به صندلی خود تکیه داد و منتظر صحبتهای روشن گرایانه البوس ماند !

خواب که به خاطر صحبتهای لرد از سر دامبلدور پریده بود و دامبلدور همون البوس همیشه هشیار شده بود !

- نه تامی که شانس بود ؟
از نظر من شانسو فقط تو داری که راحت می تونی همه رو بکشی و اونم به این دلیله که وقتی وارد یه جا میشی قدرت انعکاس نور کله تو باعث میشه همه تو رو درای حاله ی از نور ببینن و فکر کنن فرشته ای و همبنطوری بیست دقیقه برو بر بهت نگاه کن و خوب معلومه که می تونی اینطوری هرکسی را راحت بکشی !

همین دلیل باعث شد تو نتونی هری رو بکشی ، بله همین دلیل و دلیلش هم این بود که اون زمان عینکهای برای کسوف ساخته شده بودن تا چشمو از اشعه های مضرر خورشید دور نگه داره که از بخت خوب یکی از این عینک ها اونشب چشم عله بود و تو به خاطر دیدن کله سیفیت و گولاخ خودت از خود بی خود شدی و بدون دقت طلسمی رو به سوی هری پرتاب کردی که نتیجه اش این شد یکی از روحات رفت به درک !

مجری : اِ جناب دامبلدور طبق ساعت من شما سه دقیقا اضافی صحبت کردید و این زمان از وقت اخرشما کم خواهد شد !

جناب لرد نوبت شماست !


پ.ن* : شانس یک بار درخونه همه رو می زنه !


ویرایش شده توسط ریـمـوس لوپـیـن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۶ ۰:۳۲:۰۳
ویرایش شده توسط ریـمـوس لوپـیـن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۶ ۰:۳۴:۵۳

در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.