هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۱۸:۲۱ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۲:۴۰
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 152
آفلاین
- خلاصه فرزند...منم از وقتی که خربزه شدم همیشه به این فکر می کنم که...

دامبلدور، کنار تنه ی پاتریشیا لم داده و محو صحبت با درخت شده بود.
محفلی ها بعد از برداشتن پرفسورشان، به سمت در دست شویی و و جایی که مرگخوار ها منتظر بیرون آمدن کلاغ بودند، برگشتند.

- عه...ببین چی کار کردی! الان چرا پاهای من جای دستامه؟

اگلانتاین که مسئول برگرداندن تام به حالت اولیه و چسباندن اعضای بدنش شده بود، قهقه ای زد و با خوشحالی رو به پیپ کرد.
- شبیه زرافه شده.
- آه، خدای من! تو نمیدانی که چه می‌کنی...هر عملی عکس‌العملی دارد؛ اسحاق نیوتن.

در سمت دیگر رودولف که نصفش درون زمین گیر کرده بود، سرگرم صحبت با کرم خاکی ای شده که سرش را از خاک بیرون آورده بود.
- من میگم...وضعیت تأهلات شما کرم خاکیا چجوریاس؟ یعنی تا حالا شده وصلتی با آدم های دیگه داشتـ...عه! سلام بلاتریکس.

بلاتریکس که لازم دیده بود مراقب شوهرش باشد، با بیلی بالای سرش رفته و لبخندی ترسناک نشانش میداد.
دیگر وقتش بود که کلاغ از دست شویی بیرون بیاید. حوصله ی هر دو گروه سر آمده بود.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۰۴ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۳:۲۵
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 108
آفلاین
_ برید کنار... اهههه... برید کنار منم بیام خب!

پلاکس به سختی از لا به لای جمعیت خودش را به داخل پرتاب کرد.

_ با توجه به اینکه پلاکس مرگخوار نیست! ولی گرایش به سیاهی دارما!

ملت ها تمایلی به دانستن جبهه پلاکس نداشتند؛ برای همین رفتند سراغ مشکلات متعدد خودشان.

_ خب بروید مدیریت محترم را نجات بدهید.

ملت مرگخوار بدون ذره ای توقف به سمت پاتریشیا که درختی بیش نبود سرازیر شدند.
_ آخ... آی... چیکار میکنین؟ آخ پانکراسم افتاد.

این صدای تام بود که در اثر اشیائی که به سویش پرتاب میشد قطعه هایش روی زمین می افتاد.

_ نههههههههه!

ولی دیر شده بود و دامبزه (دامبلدور به شکل خربزه) با دماغ تام برخورد کرد و سپس هردو با مخ روی زمین افتادند.
ملت مرگخوار که نفس راحتی از دست محفلی ها میکشیدند زنبیل به دست رفتند تا تام را جمع کنند.

_ اون... اون موند، بابا لوزولمعده مو بیارین!

مرگخواران پس از جمع آوری تام به سمت لرد به راه افتادند تا گزارش کار بدهند.
درست در جایی که در لرد را سفت بسته و روی زمین گذاشته بودند هاگرید، ایوانا، و اکثر محفلیان میز گرد تشکیل داده بودند.

_ اربابی داریم بسی خوشمزه!
_ ایوا !

و این مرگخواران بودند که بر سر محفلیان به علاوه ایوا ریخته شدند تا لرد سیاه را نجات بدهند.

_ ما نمیخواهیم خورده شویم! دست از سرمان بردارید خب! میدهیم پلاکس همه شما را نقاشی کند... بی مصرف ما را بگذار زمــــــــــین!

بلاخره پس از زد و خورد های فراوان و تلفات... نه تلفات ندادند! لرد سیاه در دستان بلاتریکس آرام گرفت.

_ آفرین تلاش خوبی بود!

همه سر هایشان را به نشانه تایید و تمجید تکان دادند.

_ این چی گفت؟

بلی! مرگخواران لرد را که گلابی شده بود در دست گرفتند. و محفلیان برای پیدا کردن دامبزه به سمت پاتریشیا رفتند.





My beautiful lord

I am a weird painter


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۱۴ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۱:۳۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 514
آفلاین
- نه. مشکل که نه... فقط خواستیم ببینیم میشه بریم داخل؟
- نه که نمیشه. خیال داری وقتی عیال من دَشوییه بری تو که چی؟

تا الان مشکلی نبود. اما حالا رودولف مشکل‌هایی داشت. بزرگ‌ترین مشکلش که خب این بود که قصد داشت بتواند به کلاغ‌بانو ابراز محبت کرده و شانسش را در میانِ سایرِ جانداران، غیر از انسان هم امتحان کند.

اما این دلیل نمیشد.

پس یکی از بزرگ‌ترین‌ دلایلی که به ذهنش می‌رسید را تصور کرد و با صدایی که از زیرِ زمین می‌آمد، یعنی... واقعا زیرِ زمین بود به هر حال، رو به کلاغ فریاد زد.
- چرا باید برای ورود به مرلینگاه از راه تو رد شیم؟ چرا نباید راه دیگه‌ای برامون باشه؟ این نقض آزادی عمل و حریم شخصی ما نیست؟ شاید یکی بخواد ده بار دستشویی کنه و همزمان شه با خانوم شما خب! یعنی هرکی اگه بخواد دستشویی بره باید از تو اجازه‌شو بگیره؟

قطعاً رودولف خودش هم نمی‌دانست به چه ایراد می‌گیرد، ولی فکر می‌کرد صدایش که به آن‌ور مرلینگاه برسد، این‌ها او را در نظر کلاغ ماده جذاب نشان خواهند داد. شجاع دلیر، از همان چیزهایی که زنان را جذب می‌کند دیگر.
در نتیجه قورباغه‌اش را قورت داده و کارش را کرده بود.

- آم... خیلی هم بی‌راه نمیگه ها.

اما ای کاش تام دیگر قورباغه‌ای قورت نمی‌داد!
چون رودولف دقیقا بی‌راه می‌گفت و کلاغ هر لحظه از سیاهی‌اش کاسته و به سرخی‌اش افزوده میشد و این... اصلاً جذاب نبود.
- بله. همی شکلی که شما عرض کردیه. موشکلی هَه؟
- به هیچ‌وجه! ساده و مفهوم بود. خواستم بگم درود به شرف و غیرتتون فقط.

رودولف لحظه‌ای در میانِ خاک‌هایِ نرمی که احاطه‌اش کرده بودند، عصبانیت بلاتریکس هنگامی که او و کلاغ‌ِ ماده را در کنارهم ببیند، تصور کرده؛ سپس آن را با خشمِ کنونیِ کلاغ‌خانِ کبیر جمع کرده و به این نتیجه رسید که ارزشش را ندارد و بیخیال شده بود. بعدا وقت برای امتحان داشت.

اما تام نرسید به این چیزها فکر کند و از آن‌جایی که مهلتِ صحبت کردن تمام شده بود، از طرف کلاغ به عنوان ایمپاستر انسانی پررو شناخته شده و با مشت سنگینی که دریافت کرد، به سمتِ پاتریشیا و شاخه‌هایش روانه شد.

ولی اکنون این‌ها ذره‌ای اهمیت نداشتند... لرد سیاه عسل و دامبلدور خربزه شده بود و این مشکل بسیار بزرگ‌تر از تامِ گیر کرده در شاخه درخت و رودولفِ نیم‌متر زیرِ زمین بود!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۲۳:۲۶:۵۸

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۱۸ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

محفل ققنوس

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵:۴۱ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۴۱
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
مترجم
پیام: 63
آفلاین
خلاصه: یه هیولا دامبلدور و لرد رو تغییر شکل داده، و گفته تنها راه شکستن این طلسم اینه که محفلیا و مرگخوارا برن شیشه ی عمر هیولا رو از کلاغی که اونو دزدیده پس بگیرن. برای پیدا کردن جای کلاغ، تنها راهنماشون نقشه ای سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. از طرفی هم، هر وقت کسی کلمه ی "بد" یا "خوب" رو به زبون بیاره، بطور رندوم لرد یا دامبلدور تبدیل به یه چیز دیگه میشن. در حال حاضر، مرگخوارا و محفلی ها اومدن دم مرلینگاه عمومی هاگزمید، چون به گفته ی ویب کلاغ قراره اینجا باشه. اما رز با هری دعواش شده، و هی دارن کلمات ممنوعه رو استفاده میکنن.

_من سفیدم، من برگزیده م، من خوبم آقا جان خوب!

دامبلدور باد شد رفت تو موهای هری. دامبلدور حرف شد رفت تو گوشای هری. دامبلدور فکر شد رفت تو کله ی هری. یک لحظه اینجا بود، یک لحظه آنجا بود، تا بیایند ببیند هرکی کجاست طرف دیگر آنجا نبود. دامبلدور موش شد و لرد تله موش شد، دامبلدور هری شد و لرد نیوت اسکمندر شد. سپس دامبلدور و هری دعوایشان شد که کدامشان برگزیده است، برای همین دامبلدور هم نیوت اسکمندر شد. سپس لرد و دامبلدور دعوایشان شد که حاجی من انتخابی نداشتم، تو دیگه چرا. در این مرحله دیگر هیچکس واقعا نمیدانست چرا دارد فلان کار می شود. این وسط رودولف هم هی میرفت درِ مرلینگاه عمومی را میزد، تا کلاغ بیاید بیرون شکر خدا.
_اهم.

هری گفت و گفت و گفت، تا زمانی که دامبلدور خربزه شد و رفت تو حلقش. حتا در یک مرحله دامبلدور گرگ شد، اما قبل از اینکه بخواهد برَد تو گله ی هری مگس کش شد و انداخت دنبال لینی. حالا آن هیچی، دامبلدور خربزه شد و هری داشت کم کم کبود میشد.
_اصلا حالم... خوب نیست...
_اهههم!

بعنوان حسن ختام، لرد تبدیل به یک شیشه عسل شد. مرگخواران سریعا یک کاسه آب فراهم کردند، یک قاشق لرد گذاشتند تو آب و در نهایت افتخار و بالندگی به حل نشدن و اصل بودنِ اربابشان خیره شدند. رودولف برای بار سوم در مرلینگاه عمومی را زد. صدای سیفون و هیچی نمی آمد و لازم بود رودولف بداند که اگر قرار نیست کلاغ بانو آن داخل باشد انرژی نگذارد.

هری سیاه شد، سپس سفید شد، و در نهایت به کله غازی رضایت داد. هری نه تنها چشم هایش همرنگ چشم های مادرش بود، بلکه حالا دیگر کل پوستش همرنگ چشم های مادرش بود. آرزو کرد کاش بجای مسخره بازی یک پارتنر رقص انتخاب کرده بود و ماروولو و سیریوس هم اجباری می رقصیدند و سوژه شهید میشد و میرفتند خانه هایشان اما لااقل زنده بودند. هری قبلا فکر میکرد خربزه مزخرف است، اما حالا دیگر مطمئن شده بود.

همانطور که هری به آهستگی روی زمین جان میداد و به انتهای شلوار حضار چنگ می انداخت، رودولف برای بار چهارم جلو رفت که در مرلینگاه عمومی را بزند.
_اهههههم.

پیش از آنکه ضربه ی اول نه، ضربه ی دوم را بزند، در به آرامی باز شد و کسی از مرلینگاه بیرون آمد که سایه ی شمایلِ مهیبش مرگخواران و محفلیون را در بر گرفت. این موجود از هاگرید که هیچی، از مادر هاگرید هم عظیم تر بود. همگی به جانور هیکلمندی خیره شدند که در برابر نوری که از داخل مرلینگاه به بیرون میتابید تیره بود و از ظاهرش، تنها منقاری عظیم و پر و بالی قدرتمند را میشد تشخیص داد. عقاب عضلانی و بدنسازی رفته ای که از مرلینگاه بیرون آمده بود، بال هایش را با شلوار جینش خشک کرد و گلویش را صاف کرد.
_موشکلی هَه؟
_والا... به ما آدرس یه کلاغی رو دادن...

عقاب هیکلمند دو قدم جلو آمد تا روبروی رودولف بایستد. رودولف که قدش تقریبا تا شانه ی عقاب می رسید، آهسته روی پنجه ی پاهایش ایستاد، اما بعد با فرود آمدن بالِ عضلانی عقاب روی شانه اش نیم متر توی زمین فرو رفت.
_من شوورشم. پرسیدم، موشکلی هَه؟




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۲۳ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۵:۲۷
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1039
آفلاین
همگی قصد عزیمت به هاگزمید و زیارت مرلینگاه کردند. هری، پسر برگزیده پیشاپیش همه راه افتاد تا چراغ راه و پیش مرگ بقیه بشه، از بس که جان بر کفه این پسر.

- کو؟ کو؟ می‌گم کو؟؟

پسر جان برکف چشم‌های خیاریش رو بست و سعی کرد نفس عمیق بکشه. زیاد سعی کرد. خیلی خیلی زیاد. و بعد با شکست مفتضحی جیغ کشید:
- کی؟
- علیرضا.
- عیلرضا اینبار چیش شده؟
- نیستش دیگه.

هری واقعا متاسف بود که چرا صد و بیست بار قبل که قصد جون علیرضا رو کرد، رحم و شقفت محفلی نشون داد. آخه اونکه ساده و مهربون نبود.
- تو جیب من! من از کجا بدونم؟

به اذن هیولا و مرلین باهم، واقعا گورکن تو جیب هری خوابیده بود و با شنیدن اسمش خواست که سر از جیب در بیاره ولی چون خیلی پیر بود دو دیالوگ طول کشید. درست بعد از حرف هری، سرش رو بالا آورد و خرخر کرد. رز به جیب هری و هری به زیر بغلش زل زدن.
- تو علیرضا رو دزدیدی؟
- من چرا باید یه گورکن بدزدم آخه.
- بیا علیرضا بغلم. هری اذیتت کرد؟ پسر بدیه. دّهش می‌کنم. دّه پسر بد. دّه.

و با هر کلمه تو سر هری می‌کوفت. همه‌ی محفل به استثنای رز که داشت دّه می‌کرد و هری که داشت دّه می‌شد با وحشت به پروفسور نگاه کردن که جلوی چشمشون به قالب پنیر تغییر شکل داد. همگی روی سر نیمه غول پریدن تا بی پروفسور نشن.

کمی اون طرف تر مرگخوارها هم با وحشت به لردشون زل زده بودن تا ببینن این دفعه تبدیل می‌شه یا بازهم نوبت دامبلدوره. و پیش چشمای اوناهم تغییر شکلی به کارد رخ داد.

هری که تازه موفق شده بود از دست رز و کتک هاش خلاص شه، پا روی زمین کوبید.
- من پسر برگزیده‌م. من خوبم. خوب. خـــــــــــــــــــــــــــوب!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۲۱:۰۴:۳۳



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲:۵۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۴۷:۲۳ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 260
آفلاین
ایده‌ی بدیع و درخشان دیگری به ذهن سیریوس رسیده بود. صحنه‌سازی ویدئو پروژکتور مانندی که قبلاً اجرا کرده بود را بار دیگر اعمال کرد.

در حالی که پشت جمعیت قایم شده بود، چوب‌دستی‌اش را یواشکی تکان داد و جملات نقش گرفته در ذهنش، درست بالای سر نقشه، بر سطح آبیِ تیره‌ی آسمان شب شکل گرفتند:

محفلی‌ها و مرگخوارها باید برن حموم عمومی و دو به دو پشت همدیگه رو با اون صابونی که اونجاست لیف و کیسه بکشن.


و بعد ضمیمه کرد:

البته اینو یادم رفته بود بگم! هرکسی تو انتخاب پارتنر حموم خودش مختاره! ولی پشت همو کیسه کشیدن ماروولو و سیریوس اجباریه!


هیچکدام از دو گروه محفل و مرگخوار حرفی برای گفتن نداشتند. همانطور که کنار یکدیگر ایستاده بودند، محو شدن نوشته‌ها در آسمان بی‌انتهای شب را به تماشا نشستند.

نقشه دیگر نمی‌توانست این مزخرفاتِ بلاهت‌آمیز و آن بلاهت‌های مزخرف‌آمیز را تحمل کند.
جوش آورده بود.

نقشه‌ی لوس و قدیمی‌ای بود، اما باهوش بود. چرا که باهوش‌ها از بلاهت متنفرند.
- ببینید... کلاغ، الان تو دسشوییه. مرلینگاه هاگزمید.

ستاره‌های آسمان شب در چشمان تک‌تک محفلی‌ها و مرگخوارها منعکس شده بودند.

- فقط... فقط... فقط... حرف چرند تو دهن من نذارید لطفاً.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۲۰:۲۳:۳۱

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰:۴۱ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
مرگخوران و محفلی ها رقصیدنت و سیریوس بلک به صورت ذهنی ارضا شد.

_خب...ویب خوشکلم؟ راضی شدی؟
_آره...واقعا سوژه بدیع و خنده داری بود..روده‌بُر شدم اصلا...راضی‌ام...یک خورده صبر کنید من محل جدید کلاغ رو پیدا میکنم الان!
_ایول...چه خو...
_نهههههههه!

همه شانس آوردند که قبل از اینکه هاگرید کلمه خوب را به کار ببرد، ویلبرت خودش را فدا کرده و لنگ پای چپش را در حلق هاگرید فرو بُرد!
_هوف..شانس اوردیم...این هاگرید احمق نزدیک بود بگه خوب!
_

متاسفانه ویلبرت انقدر هم دراز نبود که لنگ سمت چپ خود را قبل از حرف زدن سدریک، درون حلق او کند!
مرگخواران به سمت مروپ برگشتند و دیدند که ارباب لامپ شده‌شان هنوز در دستان مروپ بود...پس نفس راحتی کشیدند...و این نفس راحت مرگخواران باعث شد که محفلی‌ها با نگرانی به سمت جایی که قبلا ساعت بود و حالا نبود، برگردند...
_پروفسور؟
_بله فرزندم؟
_عه؟ صداشون میاد..پروفسور...کجا هستین؟
_همین پایین فرزندم!

محفلی ها و مرگخواران، همه به پایین نگاه کردند..شی‌ سبز رنگ و مستطیل شکلی روی زمین بود!
_پروفسور..خودتونید؟ چی هستین پروفسور؟
_هنوز خودم نمیدونم فرزندم..ولی بوی خوب دارم!
_فکر کنم پروفسور صابون شدن!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۵۳ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۳:۳۱
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 57
آفلاین
- ما قبول نمی کنیم.
- ما هم قبول نمی کنیم. فکر کردین که چی؟
- حالا که اینطور شد، ما بیشتر قبول نمی کنیم!

مرگخواران و محفلی ها هر کدام سعی داشتند تا بیشتر از آن یکی این اتفاق را قبول نکنند. اما هر چه که بود، نقشه به نظر مصمم می رسید و تصمیم نداشت تا قبل از اینکه خواسته اش برآورده نشود، مکان کلاغ و شیشه عمر را به آن ها نشان دهد. به همین دلیل با حالتی منتظر به آن ها نگاه کرد تا مراسم رقص را شروع کنند.

لرد سیاه با دیدن گره های ایجاد شده در سوژه، سری تکان داد و بلاتریکس را صدا زد:
- بلاتریکس. یار وفادار ما! مرگخوارانمون رو جمع کن تا زودتر یه لباسی چیزی بپوشن تا ما از این حالت در بیاییم. ما حتی دلمون برای دماغ نداشته مون هم تنگ شده.

لرد سیاه این را گفت و خاموش شد. از ناراحتی ای که داشت، دیگر ایده ای برای او باقی مانده بود و ترجیح داد در کناری ایستاده و وضعیت را نظاره گر باشد. بلاتریکس نیز با دیدن این وضعیت نگاهی به مرگخواران و محفلی ها که هنوز در حال قبول نکردن بودند، انداخت و گفت:
- یارانِ ارباب! ارباب فرمودن که قبول کنین.
- عه؟ حله!
- باشه، قبوله.
- ما هم قبوله.
- منم قبوله!
- مام با اِیزه ساحره های جمع، قبول می کنیم.

محفلی ها نیز با دیدن این وضعیت، نگاهی به هری انداختند اما با صحنه ای مواجه شدند که انتظارش را نداشتند. هری دراز کشیده بود و به لرد سیاه خیره شده بود و به او می گفت:
- حالا نمیشه بازم بزنی یه جای دیگه م رو زخمی کنی؟ دیگه یدونه زخم کیف نمیده. محفلی ها دیگه مثل قبل بهم محل نمی ذارن. این بار شبیه ابر بکن زخمم رو. بالای همین یکی. خوشگل در میادا!
- برو اونور بچه! یکی اینو از ما جدا کنه تا واقعا نزدیم زخمیش کنیم!

محفلی ها هری را جدا کردند و با توضیح ما وقع، آن ها نیز تصمیم گرفتند که موافقت کنند.
- ما بیشتر قبول می کنیم تا دلتون آب شه.
- تازه! با روشنایی قبول می کنیم.
- و سفیدی.
- و اعتماد!

دامبلدور بار دیگر برای اعلام ساعت بیرون آمده بود.


ویرایش شده توسط پروفسور بینز در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۱۹:۰۰:۰۰



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۱۱ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۴:۳۹
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 92
آفلاین
حل این معنا برای مرگخوارها و محفلیون تبدیل به یک چالش واقعی شده بود. تقریبا حاضر بودند هرکاری انجام دهند تا دوباره ارباب و رهبر خود را بدست بیاورند. بدون آنها، تمام فعالیت‌هایشان بی معنی شده بود و حتی بعضی از مرگخواران و محفلی ها مشترکا میزگرد تخصصی تشکیل داده بودند و درمورد مباحث فلسفی همچون «هدف و چیستی زندگی» بحث می‌کردند.
- بنظرم ما هم باید مثل نیچه تا آخرین لحظات عمرمون مجنون بشیم و به فقط به یک گوشه خیره بمونیم!
- داری اشتباه می‌کنی. به قول سقراط زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.
- گوشنمون شده.

نقشه با وجود اینکه لوس و قدیمی بود اما نقشه باهوشی بود. می‌دانست چطور در سوژه گره ایجاد کند تا رسیدن به کلاغ سخت تر بشود. او دست پرورده هیولایی بود که برخلاف تمام داستان‌ها که هیولاها بزرگ و خرفت هستند، از قضا هیولا هم هیولا باهوشی بود. نقشه که دید آبی از این جماعت گرم نمی‌شود، قهرش را شکست و در آن سکوت فراگیر که همگی دلسرد شده بودند، به مانند ویدئوپروژکتور در آسمان تاریک و سرد آن شب، جملاتی را به نمایش در آورد.
- بچه ها همگی این بالا رو نگاه کنید!

مرگخوارها و محفلیون همگی به سرعت توجهشان به آسمان جلب شد. نقشه آرام آرام کلماتی را به نمایش گذاشت که نشان از شروط او برای ادامه همکاری‌اش با آنها بود...

امشب هالووینه و من مدت‌هاست که رقص هالووین ندیدم. اگر می‌خواهید زبان باز کنم و به شما GPS لحظه‌ای آن کلاغ را نشان بدهم، مرگخوارها و محفلیون باید لباس مناسب انتخاب کنند و دو به دو باهم برقصند. رقص یک مرگخوار با مرگخوار دیگر و یا محفلی با محفلی دیگر قبول نیست.


همینطور که همگی هاج و واج یکدیگر را نگاه می‌کردند، نقشه چیزی که فراموش کرده بود بنویسد را نوشت!

آهان! این رو یادم رفته بود بگم. هرکس در انتخاب زوج خودش مختار هستش. اما رقصیدن سیریوس و ماروولو باهمدیگر اجباریه. انتخاب موسیقی با خودتون! فرت...


سیریوس:
ماروولو:


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲:۰۳ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

محفل ققنوس

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵:۴۱ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۴۱
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
مترجم
پیام: 63
آفلاین
خلاصه: یه هیولا لرد و دامبلدور رو تغییر شکل داده و از مرگخوارا و محفلیا خواسته برای شکستن این طلسم، برن شیشه ی عمرش رو از دست یه کلاغ نجات بدن. کلاغ دائما در حرکته و برای پیدا کردنش، دو گروه فقط از یک نیروی کمکی برخوردارن، اونم یه نقشه ی سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. هر بار که یک نفر یکی از دو کلمه ی "خوب" یا "بد" رو به زبون بیاره، یا لرد و یا دامبلدور، بطور رندوم تبدیل به یه چیز جدید میشن. در حال حاضر دامبلدور ساعت کوکوی آلمانیه و لرد لامپ کم مصرفه، و نقشه هم قهر کرده و حاضر نیست مسیر رو نشون بده.

صحنه ی بلعیده شدن پروفسورِ خوبی ها مدام در ذهن محفلی ها تکرار می شد و هر سازوکاری هم که تشکیل میدادند نمیتوانستند خود را از این کابوس برهانند. زاخاریاس با زاخارداس و زاخارچکش زد مغز هری را پاشاند تا بلکه او را از این رنج رها کند، اما با این کار هری را دچار یک رنج جدید کرد چرا که حالا بجز زخمش یک جای دیگرش هم پکیده بود.

همگی دور تا دور ساعت ایستاده بودند و برای شامِ آن شب در پاتیلِ قرضیِ هکتور پیاز خرد میکردند و اشک میریختند، اما حرفی نمیزدند چون شاید وقت مناسبی برای بیانش نبود. نوای غم انگیز ساز ویلبرت دم خانه ی خانم شاکری طنین انداز شد و محفلیون شنیدند از گیتار چون حکایت میکرد.

در سمتی دیگر، مرگخواران که میخواستند به لردشان اثبات کنند با وجود اینکه لامپ شده هنوز هم در قلب مرگخواران همیشه قهرمان است، با شتاب هرچه تمام تر متفرق شدند، اما چند قدمی که برداشتند متوجه شدند هیچ کدام هدف نگرفته اند که کجا میخواستند بروند. برای همین هم ایستادند و به تمام روشهایی فکر کردند که در قرون وسطی می شد از یک نقشه اعتراف گرفت. نقشه ناخن نداشت، نفس هم نمیکشید. زخم هم نمیشد، برای همین هیچ یک از شکنجه هایی که بلد بودند رویش جواب نمیداد. مرگخواران دور هم جمع شدند، و تصمیم گرفتند بدون دخالت محفلی ها این ماجرا را حل کنند.
_بنظرتون اگه این نقشه رو فرو کنم تو حلق رودولف و بعد به رودولف کروشیو بزنم، نقشه به حرف میاد؟
_بنظرتون اگر معجون عذاب ابدی به خوردش بدیم به حرف میاد؟
_اگه بحث معجونه چرا معجون راستی به خوردش نمیدیم هکتور؟
_چون دهن نداره احمق!

از آن طرف، ساعت که کمی ناکوک بود، دوباره شروع به زنگ زدن کرد، و دامبلدوری که به زور در ساعت فرو شده بود به زور از دریچه ی تنگ و تونگِ آن بیرون شد. نعره ی هیجانزده ی محفلی ها برای لحظه ی کوتاهی توجه مرگخواران را جلب کرد.
_فرزندانم... باباجانیان! من خخچچچ-

دامبلدور پیش از آنکه بخواهد جمله اش را ادامه بدهد زورچپان شد، و محفلیون مجبور شدند سکوت کنند تا او دوباره در بیاید.
_باباجانیان! من میدونم چطور باید این نقشه رو راضی گگگگاه-

حالا دیگر توجه مرگخواران کاملا جلب شده بود. اگر یک ساعت صبر میکردند، شاید دامبلدور میتوانست نقشه را به حرف بیاورد. اگر هم نه، کبابش میکردند میدادند نقشه بخورد و آنوقت شاید موقع چرت بعد از ظهر به حرف می آمد.

_عزیزانم! تنها راه برای راضی کردن نقشه ییییاککک-

دامبلدور برای بار آخر توسط ساعت هورت کشیده شد و دیگر بالا آورده نشد. سیریوس تلاش کرد محفلیون را که به پوچی فلسفی رسیده بودند کمی تسکین بدهد.
_سخت نگیرید، شاید وقت مناسبی برای بیانش نبوده. فقط کاش قبل از اینکه بره آیدیش رو میذاشت.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.