هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۹۵
#43

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
ولدمورت نگاه رودولف را پیش گرفت و چشمش به یک باسیلیک افتاد!
ولدمورت گفت:
- بر سالازار اسلیترین لعنت که در کل هاگوارتز باسیلیسک کار گذاشته!
سپس در اتاق ضروریات را باز کرد و همراه رودولف فرار کرد اما متاسفانه باسیلیک هم دنبال آن ها آمد!
ولدمورت و رودولف کل قلعه را دویدند و باسیلیک همچنان در تعقیبشان بود؛ وقتی دیگر نفسی برای هیچکدامشان باقی نمانده بود، ولدمورت از رودولف پرسید:
- هنوز پشت سرمونه؟
- بله ارباب.
ولدمورت به عقب نگاه کرد و دید باسیلیک فقط یک متر با آن فاصله دارد و سرعتش را بیشتر کرد اما بعد تازه یادش آمد میتواند به زبان مارها صحبت کند!!!
-ویس ویس ویسسس!
- چیزی گفتید ارباب؟
اما وقتی رودولف به ولدمورت نگاه کرد دید او دارد با باسیلیک حرف میزند و چند ثانیه در حیرت ماند سپس یادش آمد لردسیاه زبان مارها را بلد است. رودولف با حالتی تشویق آمیز گفت:
- آفرین ارباب، احسنت!
ولدمورت در فکر این بود که چرا زودتر یادش نیفتاد میتواند به زبان مارها حرف بزند به همین دلیل ناخواسته به باسیلیسک گفت:
- در تعقیبمان باش!
وقتی ولدمورت و رودولف دیدند باسیلیسک باز هم دنبالشان است سرعتشان را بیشتر کردند. رودولف از ولدمورت پرسید:
- چی بهش گفتید، ارباب؟
- گفتم در تعقیبمان نباش!
- اما اینکه داره دنبالمون میاد.
- حتما سالازار اسلیترین بزرگ بهش گفته هرکس رو که دید تعقیبش کنه!
- ارباب نگاه کنید.
ولدمورت به جلو نگاه کرد و دید ویولت از جلو دارد به سمت آن ها میدود!!!
ولدمورت و رودولف از روی ناچاری دور زدند و به سمت باسیلیسک رفتند، ظاهرا باسیلیسک را به ویولت ترجیح داده بودند!
وقتی باسیلیک دید ولدمورت و رودولف دارند به طرفش می ایند ایستاد و حالتی ترسناک به خود گرفت اما ولدمورت و رودولف بدون هیچ ترسی از او، از کنارش رد شدند. وقتی باسیلیسک به جلو نگاه کرد درد آن ها دارند از دست یک دختر فرار میکنند و وقتی دید دختر دارد به طرفش میدود او هم دنبال ولدمورت و رودولف پا به فرار گذاشت!
ولدمورت وقتی دید باسیلیسک دارد از دست دخترک فرار میکند روبه رودولف گفت:
- حتی باسیلیسک هم در برابر قدرت زنان کم میاره!
- درسته ارباب ولی من یه نظری دارم.
- باز تو میخوام نظرات بیخود بدی؟
- نه ارباب، چطوره ما سوار باسیلیسک بشیم و با اون فرار کنیم!
- فکر به درد نخوریه...هی من یه فکری دارم، بیا سوار باسیلیسک بشیم و از دست اون دختره ی وحشی فرار کنیم!



پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۹۵
#42

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
از کاخ مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 54
آفلاین
- ارباب آخه برای چی در بریم ؟ پس ماموریت چی؟

لرد سیاه درحالی که با تمام سرعت می دوید گفت

- دختره وحشی شده داره دنبالمون می یاد.

- ارباب شما چیزی بهش گفتید؟ نکنه شما هم........

- آهای انگار یادت رفته من اربابتم ها؟ نکنه یکی از اون آواداکداورا های مشتی رو می خوای؟

- نه ارباب غلط کردم. فقط بگین ما الان داریم کجا می ریم ؟

- یه جای که دختره ما رو گم کنه.

- ارباب جون فقط یه جای درست حسابی بریم دفعه پیش از دخمه سر دراوردم تا جایی که می خوردم زدنم.

- کارت به جایی رسیده که به من دستور میدی ها؟ بدم.......

- ارباب جون اونجا رو اتاق ضروریات بریم اون تو دست اون دختره بهمون نمیرسه.

- چه فکری بکر قربون مغز نازنین خودم برم که پر از هوش و استعداده.

تام و رودولف در را باز کردند

- کجا کجا من ارباب این جهانم فکر کردی می تونی اول بری؟

- ببخشید ارباب عزیز و گرامی شما بفرمایید.

تام وارد اتاق شد و رودولف پس از او وارد شد. تام گوشهایش را تیز کرد و از پشت در صدای قدم های ویولت را شنید که به طرف تالار اسلیترین می رفت.

- خیلی شانس آوردی که من اربابتم.

ولی رودولف حرف تام را گوش نمی کرد. او داشت به چیز عجیبی که آنجا بود نگاه میکرد.



پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵
#41

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۲:۵۲ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 400
آفلاین
تام دستی توی موهاش کشید و اون ها رو پریشون کرد و گفت:
- رودولف این کیه؟ ما تا به حال اینو ندیدیمش! چطور به خودش اجازه داده توی مدرسه ی ما باشه و ما نبینیمش؟

رودولف که خیلی خیلی زیاد جلوی خودش رو گرفتی بود که برای تام ریدل یه شیشکی تمیز نبنده نفس عمیقی کشید و گفت:
- والا حتماً این یکی از زیر دست پروفسور دیپت در رفته و گرنه که هیشکی بدون اجازه ی شما وارد این مدرسه نمیشه!

تام که مشخصاً متوجه معنی واقعی حرف رودولف نشده بود بادی به غبغب انداخت و گفت:
- آفرین رودولف! تازه داری میفهمی ما چه شخصیتی هستیم! ادامه بده! این ضعیفه کیه؟

رودولف در حالی که توی دلش با خودش می گفت «کدوم خل و چلی گفته این باهوشه؟! اون از امتحانش اینم از این! بنده خدا اصلاً شیرین میزنه انگار! » نگاهش رو به ویولت دوخته بود و بااشتهای عجیبی این کار رو هم انجام می داد!

- والا ارباب من یه چند بار سر میز ریونکلاو دیدمش! ولی اینا باعث نمیشه توجه خاصی بهش پیدا نکرده باشم الان!

- خفه شو ملعون! یادت نره برای چی اینجایی ـم. سریع باید کلید اتاق رو از چنگ ـش در بیاریم و بریم کار رو تموم کنیم!

رودی که مشخصاً از تغییر مسیر ناگهانی بحث خوشحال نبود گفت:
- باشه پس بیخیال عشق! بچسب به وظیفه! الان میرم شقه ـش می کنم و کلید رو میارم!

تام یه پس گردنی به رودولف زد و گفت:
- خاک تو سرت! اینجا فقط بشین نگاه کن و یاد بگیر!

تام ریدل خوش تیپ و خوش قیافه آیینه ی دستی رو از جیبش در آورد و مو هاش رو مرتب کرد. شاید یادتون نیاد ولی اون زمانی که الان داره راجع بهش صحبت میشه فرق وسط با استفاده از خط کش و مقادیر زیادی کتیرا جزو خفن ترین آپشن های خوش تیپی محسوب می شد.
بعد از درست کردن مو هاش پیلی های پت و پهن ردا ـش رو از همدیگه باز تر کرد تا رداش گشاد تر و در نتیجه خودش خوش تیپ تر به نظر برسه. در آخر هم با استفاده از یک شونه ی دندونه درشت سبیل هاش رو مرتب کرد و در حالی که فکر می کرد خوش تیپ تر از اون در صحنه ی گیتی وجود نداره هِلِک هِلِک به سمت ویولت حرکت کرد.

- اهم اهم! خانم زیبا! ببخشید که چنین دوشیزه ی زیبایی رو از خواب نازشون بیدار کردم!

ویولت چشماش رو باز کرد و تا چشمش به موجود جلوی روش افتاد جیغ مختصری زد که هفت جد و آباد تام که عده ای مشنگ کثیف هم در بین ـشون بودن جلوی چشماش اومد!

- چته مرتیکه؟ چرا همچین آدمو از خواب بیدار می کنی؟! اصلاً من خواب نبودم! اصلاً تو اینجا چیکار می کنی؟ نکنه تو هم یه بخش دیگه از مجازات منی؟ ای مرلین نگذره از اون اسلاگ پیر سگ!

تام در حالی که سعی داشت شرایط رو کنترل کنه گفت:
- نه بانوی زیبا! من از طرف کسی نیومدم. آخی، بمیرم. پروفسور اسلاگهورن مجازاتت کرده؟ چرا مگه چیکار کردی؟ شیطونی کردی خوشگله؟

- بیبین بچه سوسول یه بار دیگه بوق خوری اضافه بکنی همین جا تبدیل به همون بوق ـت می کنما! افتاد؟! و بعله، پروف اسلاگ مجازاتم کرده! حالا فرمایش؟!

تام از یه طرف اوضاع رو چندان مساعد نمی دید و از یه طرف دیگه اینقدر برای رودولف طاقچه بالا گذاشته بود. در نتیجه تصمیم گرفت دل رو به دریا بزنه و یه کم به ویولت نزدیک شد و گفت:
- من خیلی وقته عاشقت شدم عزیزم. نظرت راجع به یه کم راز و نیاز چیه؟

اون طرف ماجرا رودولف که حوصله ش سر رفته بود چند دقیقه ای بود داشت قمه هاش رو تمیز می کرد و اون ها رو برق می انداخت. هر چی فکر می کرد دلیل برتری روش تام به روش خودش رو نمی فهمید و نمی دونست که چرا نباید برن ویولت رو شقه کنن و کلید رو بردارن و برن پی کار و زندگیشون.
چیزی که مشخص بود این بود که چند دقیقه ای می شد حوصله ش از نگاه کردن به فک زدن اون دو نفر سر رفته بود و سعی می کرد با هر چیزی که می شه خودش رو سرگرم کنه.
اما در همین هنگام بود که صدای تام که فریاد می زد به گوشش رسید:
- رودولف دَر رو! فقط بدو و هیچی نپرس!



پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۹:۳۳ چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۵
#40

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
خانه ریدل ها

رودولف درحالی که برای جلوگیری از خنده اش نفسش را حبس کرده بود و مرتباً به سخف نگاه میکرد به لرد سیاه هم نگاهی انداخت و همین نگاه او باعث شد لرد سیاه بیشتر متوجه رودولف شود. لرد سیاه که نمی دانست دلیل این کار رودولف چیست پرسید:
- چه کار داری میکنی رودولف؟ یا اینکه چرا این کار را میکنی؟

رودلف برای اینکه بتواند حرف بزند نفسش را بیرون داد و درحالی که کبودی صورتش کم کم برطرف میشد جواب داد:
- صورتتون سرورم... درواقع چیزی که روی صورتتونه.

و بلافاصله دوباره نفسش را حبس کرد. لرد نگاهی عجیب به رودولف انداخت. از آن نگاه هایی که لرد سیاه هنگام عصبانیت دچارش میشود. البته هیچکس تا حالا نفهمیده است این حالت چشم های لرد سیاه خود به خود اتفاق می افتد یا لرد سیاه از قصد چشم هایش را وارد این حالت میکند.
رودولف اینبار نفسش را بیرون نداد و درنتیجه با صدای بسیار زیری گفت:
- جوراب شلواری... سرورم.
- آه رودولف. خب زودتر میگفتی. ما مجبور بودیم برای اینکه کسی مارا نشناسد جوراب شلواری روی سرمان بکشیم. نمی خواهیم کسی بگوید لرد سیاه رفته است که ورقه امتحانی بدزد.

رودولف که دیگر از این موضوع ترسی نداشت شروع به نفس کشیدن کرد. واقعاً این که لرد سیاه برای ورقه دزدی به دفتر اساتید برود خنده دارنبود؟

محل برگزاری امتحانات سمج

رودولف یکی از قمه هایش را درآورد و در کلید در فرو برد. پس از چند لحظه ور رفتن با آن در باز شد و لرد سیاه و رودولف وارد محفل برگزاری امتحانات شدند. رودولف چراغ قوه ای که با خود آورده بود را روشن کرد و پله هایی که به طبقه بالا و دفتر اساتید میرسید را به لرد سیاه نشان داد. رودولف و لرد به آرامی از پله ها بالا رفتند و رو به رویشان در اتاق اساتید را دیدند. لرد سیاه بی درنگ اقدام به باز کردن در کرد اما در قفل بود.
- این که قفل است! حالا چه خای برسرمان بریزیم؟!

لرد سیاه چوبدستی اش را درآورد و به احتمالا زیاد می خواست برای باز کردن در به جادو پسنده کند که رودولف گفت:
- سرورم احتمالاً در زد طلسمه.

رودولف برای مطمئن کردن لرد سیاه یکی از قمه هایش رابه سمت در پرت کرد و در کمال تعجب قمه به در برخورد نکرد و مثل یک بومرنگ به دست رودولف برگشت.
رودولف و لرد سیاه که ناامید شده بودند اقدام به برگشتن کردند اما تازه کنار در کسی را دیدند که روی یک صندلی خوابیده بود و یک طناب کوتاه که یک کلید به آن گیر داده شده بود هم به گردن انداخته بود. اگر گفتید او که بود؟ ویولت بودلر!


ویرایش شده توسط لوئیس ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۲۰ ۱۰:۰۵:۳۱



پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵
#39

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۹:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5653
آفلاین
سوژه جدید:

-پیست...پیست...فرمودیم پیست!

رودولف که دو ردیف جلوتر از تام ریدل نشسته بود دستش را بلند کرد.
-استاد اجازه؟ این پشت سریا هی پیست پیست می کنن، حواس ما پرت می شه. ضمنا اگه ممکنه سه برگه a1 به ما بدین. اطلاعاتمون فوران کرده. نمی تونیم همشو تو این برگه کوچولو جا بدیم.

تام پایش را دراز کرد و لگدی به پایه صندلی رودولف زد.
-تسترال! این پشت سریا که می گی ما هستیم! سرتو انداختی پایین عین مانتیکور داری می نویسی. به ما هم بگو بنویسیم خب!

رودولف دو دستش را روی نوشته هایش گذاشت که کسی قادر به سرک کشیدن نباشد.
-چرا بگم؟ اصلا من نمی فهمم تو چرا خودتو جمع می بندی؟ تو هم مثل ما دانش آموزی! تازه اصیل زاده هم که نیستی. نمی دونم چطوری عضو اسلیترین شدی...

با چشم غره رفتن اطرافیان، رودولف حرفش را ناتمام باقی گذاشت. تام ریدل دانش آموز ساده ای نبود. طرفداران زیادی داشت و رودولف خوب می دانست دلیل این محبوبیت، ویژگی های مثبت تام نیست. حتی گفته می شد تام ریدل دختری را که پیشنهاد دوستی اش را رد کرده از یکی از گوش هایش به دستشویی ارشد ها آویزان کرده بود. و البته اجرای طلسم نامرئی شدن موقتی، ایده بسیار سنگدلانه ای بود. تا دو روز بعد کسی دختر را پیدا نکرد...و سر انجام با پاره شدن گوش دخترک نجات پیدا کرده بود...

امتحان به پایان رسید...

-پیست...پیست...با تو ام...فلوبر؟ هشت تا برگه پر کردی و راتو کشیدی داری می ری؟

رودولف ایستاد. اگر تام و اطرافیانش اسلیترینی نبودند همان لحظه فرار را بر قرار ترجیح می داد....ولی حالا جایی برای فرار نداشت.
-تام؟...تویی پسر؟ امتحان داشتی؟ به جون همین لوسیوس ندیدمت. چرا نگفتی رفیق؟

تام با خشم به رودولف نزدیک شد...خیلی نزدیک!...زیادی نزدیک! طوری که چیزی نمانده بود که دماغش-بله! دماغ داشت- به دماغ دراز و بی قواره رودولف برخورد کند.
-که ندیدی...هان؟...تو که داشتی درباره اصل و نصب ما سخنرانی می کردی. باشه...اشکالی نداره.فرصت جبران داری! ما امتحانمونو بسیار بد دادیم! و ما اصلا از نمره بد خوشمون نمیاد. برای همین، شبانه قراره به اتاق اساتید بریم و برگه امتحانی منو پیدا کنیم. و تو هم با ما میای لسترنج. وگرنه در آینده که جادوگر خفنی شدیم و تو زیر دست ما کار کردی، چشماتو از کاسه در میاریم.

ماموریت شبانه به اتاق اساتید خطرات زیادی به دنبال داشت. مخصوصا به این دلیل که کسی نمی دانست برگه های امتحانی در چه مکانی نگهداری می شوند. رودولف نمی دانست چرا در این سوژه در نقش هرمیون گرینجر داستان ظاهر شده، ولی مجبور بود قبول کند!


gelnanenesriorsabeckmitgideib


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۳:۱۸ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
#38

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۹:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5653
آفلاین
رز با ترس و لرز به لرد نزدیک شد.
-ارباب...اگه ممکنه دو قدم بیایین این طرف!

لرد مغرورانه سر تکان داد.
-هرگز!یک لرد هرگز از جای خودش تکون نمیخوره.هر کی میخواد رد بشه از اونطرف بره.

رز نگاهی به کرگدن که هر لحظه نزدیکتر میشد انداخت.
-ارباب، کرگدن!

لرد با عصبانیت بطرف رز برگشت و همین چرخش کوتاه باعث نجات جانش شد.
-چی؟کرگدن؟من؟لرد سیاه؟اسمشو نبر؟تو اصلا متوجه هستی که چه...

رز نفس راحتی کشید.
-نه ارباب...من...با آنتونین بودم که باعث شد کمی گرد و خاک روی ردای شما بشینه...

در این فاصله آستوریا هری پاتر را توجیه کرد که او ممتحن را تبدیل به لنگه جوراب کرده بود و فرار کرگدن اصولا هیچ ربطی به او نداشت!


سالن امتحانات...جلسه امتحان عملی پیشگویی...

سیبل تریلانی با افتخار جلو رفت و فنجان قهوه را از دست ممتحن گرفت.نگاه دقیقی به داخل آن انداخت.
-خب...اینطور که من میبینم سرنوشت شومی در انتظار شماست.شما طی یک ماه آینده سل میگیرین و بلافاصله بعد از این اتفاق توسط یه هیپوگریف گاز گرفته میشین و در راه رسیدن به سنت مانگو توسط یه مانتیکور بلعیده میشین.البته تو معده مانتیکوره یه عقرب هست که چشم راست شما رو نیش...

-نفر بعدی...

آنتونین دالاهوف با قدمهای لرزان به میز امتحان نزدیک شد و فنجانش را برداشت...


چند روز بعد...خانه ریدل:

لرد سیاه نگاه مشکوکی به کاغذهای لوله شده روی میز انداخت.
-الان اینا مدارک شماست؟

مرگخواران با افتخار جواب مثبت دادند.کاملا مشخص بود که باور کردن این موضوع برای لرد بسیار سخت است.
-خب...امتحانای شما قرار بود سه روز دیگه تموم بشه.تکلیف امتحانای آخرتون چی میشه؟معجون سازی؟ستاره شناسی؟

روفوس پس از کسب اجازه از ارباب شروع به توضیح دادن کرد.
-ارباب...بعد از امتحان پیشگویی، اساتید و ممتحن ها به طرز عجیبی ناپدید شدن...هیئت برگزار کننده امتحان هم وضعیت اضطراری اعلام کرد و بر اساس معدل همون چند امتحان قبلی، مدارک رو به ما دادن و همه رو مرخص کردن.همه ما با نمره عالی قبول شدیم.

درحالیکه لرد سیاه چهره تک تک مرگخواران را زیر نظر گرفته بود، آستوریا به آنتونین دالاهوف نزدیک شد.
-تو مطمئنی ترتیب همشونو دادی؟

آنتونین با لبخندی مطمئن جواب داد:
-آره...بعد از اینکه تو بهم گفتی یکی از اساتید متوجه غیبت ممتحن شده و ممکنه به زودی تحقیقات رو شروع کنن به سالن امتحان برگشتم و ترتیب تغییر شکل همشونو دادم...خوشبختانه زیر سایه هری پاتر هممون تغییر شکل دهنده های ماهری شدیم...فقط نمیدونم عکس العمل دامبلدور بعد از پیدا کردن اون همه لنگه جوراب روی میزها چی خواهد بود....


پایان سوژه


gelnanenesriorsabeckmitgideib


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۹
#37

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۴:۵۵ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
- ببینم پس اون ممتحنه که تبدیل به کرگدن کردی کجاست؟
هری تمام سالن را از نظر گذراند اما هیچ کرگدن یا ممتحن عصبانی ندید. برگشت و ماجرا را با هرمیون در میان گذاشت و با هرمیون به جستجوی کرگدن پرداختند.

در محوطه ی قلعه- جمعی از مرگخواران
- واقعا؟کرگــــــــدن؟
و تمامی مرگخواران از خنده منفجر شدند. ناگهان فریاد آنتونین به هوا رفت و هشدار داد که دامبلدور به جمع دوستانه ی آنها نزدیک میشود. انها همه ساکت و سر به راه ایستادند تا اخبار جدید را بشنوند. دامبلدور با لبخندی چندش آور جلو آمد و گفت:
- خب..دانش آموزان موفق من!! یه خبر جالب براتون دارم. اربابتون برای فهمیدن وضعیت درسی شما اومده اینجا... همه ی ممتحن ها از شما راضی ان. البته من هنوز موفق نشدم پروفسور اینگل ساید رو پیدا کنم... به هر حال اربابتون داره میاد اینجا.

تمامی مرگخواران با سکوتی آمیخته به ترس و احترام منتظر ایستادند و وقتی لرد سیاه به آنها رسید اولین سخنی که به زبان آورد این بود:
- خوبه.. خوبه...
و تنها چیزی که توسط مرگخواران به آن توجه شد، کرگدنی رم کرده بود که از دور با سرعت زیادی به سمت کمر لرد سیاه پیش می آمد. مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند و آب دهانشان را قورت دادند.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۹
#36

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
با شنیدن جوابهای درست و کامل رز مرگخوارا هیجان زده میشن وشروع به داد و فریاد میکنن:
-منم میخوام!
-زود باش این وردو رو منم اجرا کن...نیم ساعت دیگه امتحان شروع میشه.
-لینی رو ولش کن...اون اسمش با و شروع میشه.جزو نفرات آخره...اول بیا منو دانشمند کن.

هری پاتر ورد جدید رو روی تک تک مرگخوارا اجرا میکنه.مرگخوارا چهره های فرهیخته ای به خودشون میگیرن و وارد سالن امتحان میشن.مامور مخصوص وزارتخونه لیست رو چک میکنه و با صدای بلند اسم سوروس اسنیپ رو اعلام میکنه.اسنیپ با اعتماد به نفس بطرف میز میره و طبق دستور امتحان گیرنده به سرعت جارو رو به قاشق و قورباغه رو به قلم پر سبز رنگی تغییر شکل میده.مامور وزارت با تحسین به قلم پر بی نقص سوروس نگاه میکنه و بهش اشاره میکنه که برگرده سر جاش.بعد نوبت نفر دوم میشه.اونم به همین ترتیب کارشو با موفقیت انجام میده.نفر سوم و چهارم و پنجم...


پشت در سالن امتحان:




هری بانگرانی منتظر مرگخواراس.بلاخره بعد از یک ساعت و نیم مرگخوارا از سالن امتحان خارج میشن.چهره های خندون همشون نشون میده که به خوبی از پس این امتحان هم بر اومدن.در این بین صورت وحشت زده آستوریا توجه هری رو جلب میکنه.بطرفش میره و ازش میپرسه:
-چی شده آستوریا؟امتحانتو خوب دادی دیگه؟
آستوریا آهی میکشه و سرشو به علامت نه تکون میده.
هری با تعجب میپرسه:آخه چرا؟من اون وردو روی تو هم اجرا کرده بودم!
بغض آستوریا میترکه و در حالیکه اشک میریزه جواب میده:
-آره...وردو اجرا کردی...ولی چشمای من ضعیفه.فراموش کرده بودم عینکو بزنم.و ...و...یکی از اساتید رو با کرگدنی که روی میز بود اشتباه گرفتم و اونو تبدیل به لنگه جوراب کردم! من بیچاره شدم!ارباب منو میکشه!

همینطور که آستوریا گریه میکنه هری به داخل سالن امتحان سرک میکشه.
-پس چرا اوضاع اینقدر آرومه؟انگار نه انگار...ببینم؟کسی متوجه کاری که تو کردی شد ؟
آستوریا کمی فکر میکنه و جواب میده:
-الان که فکر میکنم میبینم...نه!کسی ندید!


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۸۹/۱۱/۲۴ ۱۹:۲۰:۳۶


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۹
#35

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۴:۵۵ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
- خب که چی؟
- خب یعنی این که دیگه نیاز نیست توی انباری بخوابیم!
- اهان افتاد.
مرگخواران به هلهله و شادی پرداختند و به خوابگاه هایشان رفتند. تنها برگ برنده ی مرگخواران پرسی ویزلی بود که در خوابگاه گریفندور میخوابید.

صبح روز بعد

مرگخواران سر میز صبحانه نشسته بودند و به سر و صورت هم حلیم پرت میکردند که هری و هرمیون سر میز آنها آمدند و اعلام کردند که فردا امتحان تغییر شکل برگزار میشود.
- خب.. همونطور که توی برنامه ی امتحانات هست فردا امتحان تغییر شکل داریم.... امروز عصر شما تخت نظر هرمیون به تمرین و یادگیری تغییر شکل مشغول میشید .منم میشینم نکات تستی و دامای آموزشی رو پیدا میکنم که بهتون بگیم. همین طور سوالات مهم رو.

عصر همان روز کلاس تقویتی تغییر شکل
- سلام به کلاس تغییر شکل خوش اومدین.
همه ی مرگخواران در کلاس حضور داشتند و این صدای هرمیون بود که به گوش میرسید.
- امیدوارم از این کلاسا خوشتون بیاد.خب.. تا هری داره نکات رو پیدا میکنه ما چند تا وردو تمرین میکنیم. آنتونین؟ بگو ببینم برای تبدیل یه قوری به یک لاک پشت چه وردی داریم؟

-ام...اکسپلیارموس؟
- نه.
- ام...اکسیو؟
- نه.
- اممم...
- ولش کن.برای تغییر شکل صحیح باید حرکت دست چه خصوصیاتی داشته باشه؟
- ترسناک باشه؟
- نه.
ناگهان صدایی به گوش رسید و گفت:
- باید ظریف و بدون لرزش باشه و همچنین سریع انجام بشه.
این صدا صدای رز ویزلی بود که این کلمات را با حالتی شبیه ربات و با چشمان مات به زبان آورد و نشست. همین که او نشست هری با لبخندی پیروزمندانه از پشت او پدیدار و شد و گفت:
- من وردی پیدا کردم که درس شما رو فول میکنه. البته فعلا فقط تغییر شکلشو یاد گرفتم. نمونه ی آزمایشی رز. هر چی میخاواین ازش بپرسین. اگه رضایتتونو جلب کرد روی شما هم اجرا میکنم. اگه نه که مال رز هم باطل میکنم.
مرگخواران شروع به سوال کردن کردند.
- فلامینگو رو تبدیل به لیوان میکنیم. وردش؟
- فرورتو.
.
.
.
.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۹
#34

آستوریا گرینگرس old1


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
-آره به نفعمونه که به دادشون برسه وگرنه رون باید یکی رو پیدا کنه که به داد ما برسه.
-آره...راستی تو امتحان رو خوب دادی؟
-عملی رو؟آره.
-منم خوب دادم.هری میگم اینا چرا...اِ...لونا اومد.
-چی شد لونا؟

لونا به طور همزمان هم پله هارا دوتا یکی میکرد و هم از خوشحالی بالا و پایین میپرید!
-عالی دادم.
-اوه...مرلین رحم کرد بهمون.
-چطور؟
هری و هرمیون:هیچی...هیچی...همینجوری.

بقیه ی مرگخوار ها نیز به همین ترتیب امتحان را به پایان رساندند.
وقتی که همه در حال خودکشی بودند تا نمره هایشان را بر روی تابلوی اعلانات بیابند،آنها این موفقیتشان را جشن گرفته بودند؛ولی در این میان بلاتریکس در غم فراق از اربابش به سر میبرد.
-وای...سرورم...
-اَه بلا...گریه نکن...بیا با ما جشن بگیر.
-نمیتونم سیسی...یاد اون روز افتادم که ارباب دلش برام تنگ شده بود و نجینی رو فرستاده بود تا دنبالم بگرده!

آستوریا که خاطره ی آن روز پیش چشمش جان گرفته بود،زد زیر خنده!
-ببخشید بلا ولی منظورت همون روزیه که لرد میخواست تیکه تیکه ات کنه؟
-سیسی من یه چیزی به این دختره میگما!اونوقت آنتونین میگه باهاش بحث نکنم.
-آستوریا تو هم وقت گیر آوردی؟
-آخه نارسیسا هممون میدونیم اون روز ارباب چقدر از دستش عصبی بود و به نجینی گفت وقتی پیداش کرد میتونه ازش به جای شام استفاده کنه!

هنوز دعوای بین دو ساحره بالا نگرفته بود که هری به داد نارسیسا رسید و تاریخ امتحان بعدی را اعلام کرد.
-بچه ها امتحان بعدی نجومه...فردا بیکاریم.پس فردا صبح امتحان تئوریش رو میدیم و برای امتحان عملی،تا شب وقت داریم.
-آخی...پس،فردا بیکاریم...برای امتحان عملی هم وقت داریم.
-آره...ولی بین امتحان تئوری و عملی،از سرسرا نمیتونیم خارج بشیم؛و...یه خبر خوبتر هم دارم براتون.

بلا با امیدواری به او چشم دوخت.
-بزار من بگم...لرد سیاه اومده اینجا؟
-نه بلا...تا این حد خوش شانس نیستین.دامبلدور اجازه داده که به خوابگاهایی که تو دوران تحصیلتون توشون اقامت داشتین،برگردین تا یه جورایی بخاطر نمره هاتون ازتون قدردانی کرده باشه.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.