هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۵۶ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۵۵:۰۱
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
سلام ارباب.
انقدر درخواست نقد نداده بودم که نمیدونستم کدوم رولو بیارم.

در آخر اینو برگزیدم. نقدش میکنید؟


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷:۰۵ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۰:۵۶
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 141
آفلاین
سلام منم اومدم.
این رولو ببینید اشکالاش کجاست و اینا.


سلام

نقد پست شما ارسال شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۳:۵۷:۱۱

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۰۸ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۳:۳۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
بررسی پست شماره 518 کافه تفریحات سیاه، دروئلا روزیه:


نقل قول:
کنار هزاران پیرزن معجون فروش قوز کرده که توی یه کوچه‌ی تاریک و کثیف، بدون هیچ نظم و ترتیبی بساطشونو پهن کرده بودن، اصلا کار راحتی نبود.
به این صحنه تو پست قبلی رسیده بودیم، ولی اونقدر جالب بود که ارزش تکرار و تاکید داشته باشه. مثل این می مونه که یه نظر از کنار یه منظره ای سریع رد بشه و دستشو بگیریم و متوقفش کنیم و مجبورش کنیم به منظره دقت کنه.


نقل قول:
- امکان نداره پامو همچین جای نامتقارن کثیفی بذارم!
- گابریل! ما برای انجام ماموریت اینجاییم.
- اصلا نمیشه. حتی کثیفیشم نامتقارنه!
سوژه رو نباید به زبون آورد! مخصوصا بیش از حد نباید این کارو کرد. باید نشونش داد. باید اجراش کرد.
این که گابریل تو هر موقعیتی کلمه "نامتقارن" رو به زبون بیاره، این سوژه رو تکراری و خسته کننده می کنه. حتی تو هر موقعیتی نباید اجراش هم بکنه. جایی که موقعیت مساعده باید این کار انجام بگیره. مثلا این جا مساعده. چون کوچه کثیفه. می تونه بدش بیاد. می تونه با دستمال مرطوب زمینو تمیز کنه. می تونه سعی کنه پیرزنا رو به ترتیب قد بچینه. این کارا خوبن. جالبن. این کلمه "نامتقارن" نباید به زبون آورده بشه.


نقل قول:
کار سخت تموم مدت اونجا نشسته بود و بحث مرگخوارا رو نگاه میکرد.
این جمله عالی بود. ساده، غافلگیر کننده و متفاوت و کنجکاو کننده.


نقل قول:
گابریلم جاروی جادوییشو که از شدت مکش داشت آسفالتای کوچه رو میکند، سفت چسبیده بود.
- به جاروم دست نزن! بیا از تو جیبم دسمال وردار... موهامو نکش! تو جیبم دستکش هست... بهم دست نزنین!
این جاش هم خیلی خوب بود. قسمت های "از تو جیبم دستمال ور دار" و "تو جیبم دستکش هست" دقیقا همون چیزیه که بهش اشاره می کردم.


نقل قول:
کار سخت خسته شده بود. درمونده بود. کسی بهش توجهی نمیکرد. دیگه ابهتی نداشت. نباید بیشتر از این تحقیر میشد. بدون این که کسی متوجه بشه سریع وارد تنظیمات شد و سختی مرحله رو گذاشت روی "ایزی"، با بغض نگاهی به راسته‌ی پیرزنان معجون فروش انداخت و از اون جا رفت.
این قسمت متفاوت و قشنگ بود. شما وقتی می خوایین، می تونین خلاقانه بنویسین و این خیلی خوبه.


نقل قول:
حالا کوچه به متقارن‌ترین شکل ممکن دراومده بود. حتی گرد و خاک کف کوچه‌م متقارن پخش شده بود. انقدر متقارن شده بود که بانز برای هماهنگی با اون همه تقارن سعی داشت کلید مرئی-نامرئی شو وسط نگه داره.
احتمالا می تونین حدس بزنین که الان قراره بگم کلمه "متقارن" و "تقارن" نباید اینقدر تکرار می شدن.
این قدر تکرار، فقط ایجاد حساسیت می کنه. مثل این که من برم و بیام و بگم من خیلی شجاعم. من شجاعم. شجاعت دارم.
تا وقتی که نشونه ای از این شجاعت از خودم نشون ندم فایده ای نداره. تکرار این کلمه فقط همه رو حساس می کنه.
خود صحنه خوب بود. این که گرد و خاک هم مرتب پخش بشن. ولی باید توصیف می شد.


سوژه خیلی خوب پیش رفته. از سوژه گابریل خیلی خوب و به جا استفاده کردین.


ایراد پستتون به شکلی بود که بگم فلان کارو بهتره انجام ندین، و شما از این به بعد انجام ندین. به همین سادگیه. ایراد خاصی نیست. صحنه هایی که تصور و توصیف کردین مهم تر از این ایراد کوچیک هستن.


آخر پست هم خوب بود. تو پست قبلی می خواستن وارد کوچه بشن...و تو پست شما وارد کوچه شدن. این یعنی کند پیش بردن سوژه که همیشه به تازه واردا توصیه می کنیم. این یعنی توقف کردن و توجه به موقعیت و استفاده از سوژه ها. این سوژه ها می تونن از همون موقعیت گرفته بشن یا از شخصیت ها یا مثل کاری که شما انجام دادین، از هر دو.


خوب بود ئلا!

......................

ما بسیار پر شکوهیم مادر!


بررسی پست شماره 510 خاطرات مرگخواران، مروپ گانت:


نقل قول:
دم دم های غروب بود اما ابرهای سیاه به پیشواز شب رفته بودند...گویی خورشید هم نمی خواست شاهد رنج های آن روز رهگذر پریشان باشد. ناگهان صاعقه در آسمان درخشید و سپس باران... بارانی که هر لحظه شدید و شدید تر میشد. قطرات آب از شکاف کفش های کهنه زن به درون نفوذ میکرد و پاهایش را در سرما فرو میبرد.
اینجور پست ها بهتره با یه تیتر شروع بشن. با یه جمله ای که خواننده رو دنبال خودش بکشه. مثلا به نظر من این جمله برای شروع مناسب بود:
نقل قول:
قطرات آب از شکاف کفش های کهنه زن به درون نفوذ میکرد و پاهایش را در سرما فرو میبرد.
این جمله خواننده رو کنجکاو می کنه که زن کیه...چرا تو این وضعیته.
بعدش می شه فضاسازی کرد و توضیح داد.


موقع نوشتن پست جدی، یکی از چیزایی که باید بهش توجه کنیم اینه که بیش از حد درگیر احساسات نشیم. این شامل هر احساسی می شه. مثلا یکی می خواد پست غم انگیز بنویسه. نا خودآگاه هر اتفاق و هر عکس العملی رو شدیدا تلخ می کنه. تلخی پست اونقدر می شه که از حالت "غم انگیز" خارج می شه. یا مثلا می خواد یه حرف خوبی بزنه، اونقدر همه چی رو به جا و بی جا به این مورد ربط می ده که حرفش تبدیل به شعار می شه.
در مورد شخصیت ها هم همینجوریه. شخصیت های بد می تونن جنبه های خوبی داشته باشن که ما ندیدیمشون. اینا رو می تونیم نشون بدیم.
این جا در مورد تام و مروپ کمی اینجوری شده. مروپ مظلوم و بی چاره نشون داده شده و تام ظالم و بی رحم به نظر می رسه.
در حالی که واقعا تام تقصیری نداره و مروپ مقصره. با توضیح و بیان احساسات، اصل قضیه رو نمی شه عوض کرد. یه نفر یهو به خودش بیاد و ببینه یکی که هیچ علاقه ای بهش نداره، گولش زده و همسرش شده و یه بچه هم دارن!
برای ایجاد این احساس که شاید مروپ هم حق داشته یا شاید این اتفاق حق تام بوده هم می شد یه توجیهی آورد. تام رو کمی بد جلوه داد...مثلا قبلا مروپ رو مسخره کرده باشه، بهش امید واهی داده باشه...یه چیزی که خواننده رو قانع کنه که مروپ این کار رو حق خودش می دونسته.


نقل قول:
کوچه دیاگون هر روز میزبان جمع کثیری از جادوگران و ساحران مشتاق بود که به ویترین مغازه ها زل میزدند و اشیاء پشت ویترین را لبخندزنان بهم نشان می دادند؛ اما آن روز فقط آن زن بود و باران بی امان.
این جاش قشنگ نوشته شده.


نقل قول:
می لرزید... اما قدم هایش با نوعی حس اراده همراه بود. می دانست هدفش چیست... می دانست مقصد کجاست.
ناگهان ایستاد... از پشت پنجره بخار گرفته مغازه، شعله ی شمعی سو سو میزد... شمع.
در افکارش غرق شد... یاد شمعی افتاد که به مناسبت سالگرد ازدواجشان، شب گذشته روشن کرده بود. ازدواجی که مروپ فکر میکرد عمری دراز خواهد داشت... شاید برای همیشه!
این جا کلی مکث داره. سه نقطه برای نشون دادن بعضی از مکثا خوبه، ولی بعضیاشون احتیاج به فاصله بیشتری دارن. باید رفت سر خط:

می لرزید... اما قدم هایش با نوعی حس اراده همراه بود. می دانست هدفش چیست... می دانست مقصد کجاست.
ناگهان ایستاد...
از پشت پنجره بخار گرفته مغازه، شعله ی شمعی سو سو میزد...
شمع!
در افکارش غرق شد...
یاد شمعی افتاد که به مناسبت سالگرد ازدواجشان، شب گذشته روشن کرده بود. ازدواجی که مروپ فکر میکرد عمری دراز خواهد داشت... شاید برای همیشه!


این جوری مکث های کوتاه و بلند از هم جدا می شه و لحن قشنگ تر می شه.


نقل قول:
مروپ لبخند زد... این لبخند دروغین بود... همانگونه که حرف های مرد دروغی بیش نبود. غم زیادی پشت لبخندش بود که مروپ دوست داشت به زبان بیاورد... اما نه ...نمیتوانست.
اگر آن مرد بعد از فهمیدن حقیقیت رهایش میکرد چه؟ اگر متوجه می شد یکسال با ساحره ای زندگی کرده که به او معجون عشق نوشانده و هر روز به او دروغ های بیشتری گفته که مبادا از دستش بدهد چه؟ آیا با او می ماند؟
اینا خیلی خوب بودن. احساسات نسبتا پیچیده مروپ رو خوب و کامل توضیح دادین. نه با جمله های مبهم و غیر قابل فهم و نه با توضیح های بیش از حد طولانی.


نقل قول:
مروپ به چشم های سیاه و مشتاق مرد خیره شد. مردی که مدت ها از پشت پنجره ی خانه گانت از فاصله ای دور به تماشای او می نشست... حالا آن مرد درست رو به رویش نشسته بود. دلش می خواست تا ابد همانجا بنشیند و به تام ریدل نگاه کند... اما آیا میتوانست جلوی آن وجدان مزاحم را بگیرد؟
_تو بهش دروغ گفتی! تو اونو با جادو و به شکل ننگ آوری عین یه زندانی کنار خودت محبوس کردی! مروپ... مگه تو نمیگی که عاشقشی؟ پس چطور تونستی اونو از خونوادش کیلومتر ها جدا کنی و تبدیلش کنی به موجودی بی اختیار!؟
این قسمت می تونست همون توضیحی باشه که لازمش داشتیم. مثلا مروپ از اول خیلی عاشق تام نباشه. فقط خودخواهانه بخواد اونو داشته باشه و یه خانواده تشکیل بده. ولی حالا عاشقش شده باشه و دیگه نتونه به دروغش ادامه بده و بخواد آزادش کنه. یا روی بچه تمرکز کنیم. یعنی احساس مروپ تغییری نکرده. هنوز هم تام رو حق خودش می دونه(که این مروپ رو کمی بی وجدان نشون می ده) ولی می خواد پسرش یه پدر واقعی داشته باشه. پدری که بهش عشق بورزه. یا بعد از این همه مدت، خودشو قانع کرده باشه که این همه عشق و علاقه نمی تونه فقط به خاطر معجون عشق باشه(و بعد بفهمه که اشتباه کرده).


نقل قول:
و فنجان نوشیده شد... تا آخرین جرعه اش.

_من کجام؟ تو کی هستی؟

او چه کسی بود؟ حالا چه نقشی در زندگی آن مرد داشت؟
_مَ... من...
_صبر کن... تو همون دختره نیستی که با اون دوتا مرد ترسناک توی اون کلبه خرابه زندگی میکنه؟ چرا تو همونی... برادرت بارها منو مورد توهین و آزار قرار داده... شماها از جون من چی میخواین؟ حتما چشمتون دنبال ثروت منه... بله خودشه... ثروت من...ثروت ریدل ها.

مروپ دیگر آن مرد را نمی شناخت.
_تام ... من... من همسرتم!
_چی گفتی؟! به چه جرعتی با اون خانواده دیوانت می تونی چنین ادعایی داشته باشی؟ بگو چه نقشه ای تو سرته؟
_تام... عزیزم...
_به من نگو عزیزم... تو هیچ نسبتی با من نداری... تو منو فریب دادی.
این قسمت کمی ضعیف تر از بقیه پست بود. عکس العمل تام، احساسش رو خیلی خوب نشون نمی داد. این که تام گیج شده؟ عصبانی شده؟ تعجب کرده؟
اون چیزی نمی دونه. در این حد که اولش مروپ رو نمی شناسه. ولی خیلی زود، بدون این که توضیح خاصی بهش داده بشه یه جوری حرف زده که انگار از همه چیز با خبره. می گه تو منو فریب دادی. مروپ گفته من همسرتم...ولی این توضیح خیلی کوتاه تر از اینه که تام رو به اون نتیجه برسونه.
اون وسطا می تونست یه چیزایی رو به یاد بیاره و بعد این حرفو بزنه.


نقل قول:
لبخندی تمسخر آمیز صورت صاحب مغازه را پوشاند. مروپ دستش را به سمت گردنش برد و قاب آویز را از زیر لباسش بیرون آورد. قاب آویزی زیبا و خوش تراش... مزین به نقش افعی زمردین...حالا برای اولین بار توسط غریبه ای لمس می شد... غریبه ای که از نوادگان سالازار اسلیترین نبود.
این قسمت هم خیلی قشنگ بود.
شما یه جوری می نویسین که انگار احساسات مروپ رو واقعا و از ته دل حس می کنین. منطقی و درست و قابل درک.


نقل قول:
مروپ به قاب آویز درخشان در دستان مرد نگاهی کرد، سپس به سکه های روی پیشخوان... می دانست فرزندش در حال حاضر به آن پول کم، بیشتر از آن قاب آویز قیمتی نیاز دارد.
این قسمت هم خیلی خوب بود. تمرکز روی بچه، به جا و درست بود.


بیشتر پست خیلی خوب نوشته شده. احساسات مروپ خوب توصیف شده. خود داستان خیلی خوب پیش رفته.
پست جدیه، ولی پیچیده، عادی، تلخ، یا خسته کننده نیست. اینا اشکالایی هستن که خیلی از پست های جدی دچارشون می شن.


خوب بود مادر. بریم به سمت سرنوشت!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۲۷:۱۱ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۲۲:۳۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 112
آفلاین
سلام فرزند پر شکوه من.
مامان درخواست نقد اینو داره.




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲:۴۶:۴۰ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۲:۴۵
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 142
آفلاین
سلام ارباب!

ارباب میشه لطفا اینو نقد کنین؟


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲:۰۲:۴۳ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۳:۳۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
موقع درخواست، اسم نبرین لطفا. این جا دو تا نقد کننده داره. قوانین خودشو داره.
نقد شما مال بلاتریکس بود...ولی استثنائا نقد می کنیم.


بررسی پست شماره 439 دژ مرگ، سالازار اسلیترین:


نقل قول:
لرد از درون برای محفلی ها افسوس می خورد. می خواست همه برای این کارها کوچک تاریک خودشان بکشد!
جمله ها مهم ترین عناصر پست هستن. مهم نیست چیزی که تو ذهن ماست چقدر جالب و قشنگه؛ تا وقتی که نتونیم با جمله هامون به همون زیبایی و وضوح منتقلش کنیم، ارزشی نداره.
جمله دوم نارساست. معلوم نیست منظور شما چیه.


نقل قول:
محفلی ها که به لرد شک کردن(پروفسور)، به ریموس گفتن بره هری رو بیدار کنه.
پست قبل از پست خودتونو بخونین.
حرفای محفلیا چقدر منطقیه؟
این سوژه طنزه...شخصیت ها خیلی لازم نیست منطقی باشن. خیلی لازم نیست حواسشون جمع باشه. حتی خیلی لازم نیست خودشون باشن.
برای همین اصلا لازم نیست قضیه رو جدی کنیم. این که محفلیا به لرد شک کنن قضیه رو جدی می کنه. مگه این که ایده طنز دیگه ای برای ادامه داشته باشیم. در غیر این صورت مسیر سوژه ها رو نباید عوض کرد.


نقل قول:
ریموس در زد. تو دلش به خودش گفت:
-آخه من به من چی بگم!؟ اون خوابه بعد تو در میزنی؟ وای خدا
قسمت های اضافی پست، قسمت هایی هستن که حذفشون هیچ لطمه ای از نظر ظاهر و داستان و مفهوم و کیفیت به پست نمی زنه. مثل همین قسمت. که نه داستانو پیش می بره، نه مفهوم خاصی داره و نه طنزی. اینجور قسمتا بهتره حذف بشن.


نقل قول:
در رو باز کرد و وارد اتاق تاریک شد. هری روی تختش خوابی آروم داشت. پس این نشون می داد که ولدمورتی در کار نیست.
ایده این قسمت خیلی خوب بود. این که از هری به عنوان ردیاب و در واقع ولدمورت یاب استفاده کنن. ولی شکل نوشتنش زیادی جدی بود. این قسمت می تونست طنز خوبی داشته باشه، چون زمینه شو داشت.


نقل قول:
راه افتاد که پایین بیاد ولی با اولین ضربه دست هری به چراغ خواب مشنگی اش، او را به سمت اتاق هری کشاند.

به سمت اتاق هری رفت و وقتی در را باز کرد خواست هری را همان جا بزند. هری دستش به لیوان خورد و لیوان به چراغ خواب مشنگی اش خورد و این باعث شد که او کمی به شک بیوفتد.
خیلی نامفهوم می نویسین. من اصلا نفهمیدم تو این صحنه چه اتفاقی افتاده. دست هری به لیوان و چراغ خواب خورده.
رون برای همچین چیزی در این حد عصبانی شده؟!
بعد به چی شک کرده؟
اصلا چه لزومی داشت ما این صحنه رو بخونیم؟
صحنه باید هدف داشته باشه...ما رو به هدفی برسونه. اون هدف حتی می تونه یه توصیف خالی باشه. ولی این صحنه هیچی نداشت. خودش خالی بود.


نقل قول:
وقتی بلند شد، صدای در اومد. همه بلند شدن تا برای فرد نا شناس برن پیشوازش. لرد که خبر نداشت چه خبره، رفت پیشواز فرد نا شناس.
جمله ها می تونن خیلی واضح تر و قشنگ تر نوشته بشن:
وقتی از جا بلند شد، صدای در اومد. همه برای استقبال از فرد ناشناس از جا بلند شدن...لرد هم که از چیزی خبر نداشت، بلند شد تا به پیشواز تازه وارد بره.

نگران نباشین. این چیزیه که با فعالیت و خوندن و نوشتن، خیلی زود یاد می گیرین. خیلی هم مفیده. این که بتونیم افکار و احساساتمونو در قالب جمله ها، به بهترین شکل بنویسیم و بیان کنیم.


نقل قول:
وقتی در باز شد... سوروس اسنیپ روبه رویش ایستاده بود و این لرد را خشمگین کرد.

آن طرف هری پاتر زخمش درد گرفت... بدجور...
سوژه رو زیادی جلو بردین. زیادی عوض کردین.
نفر بعدی نا خودآگاه فکر می کنه که چی ممکنه تو ذهن شما بوده باشه، و چون توضیحات کامل نیستن، نمی تونه مطمئن بشه. همین باعث می شه داستان ادامه داده نشه.

قسمت رون ویزلی کاملا اضافه و مبهم بود.


سوژه طنزه...ولی پست طنز نبود. نمی گم جدی بود. چون هر چیزی که طنز نباشه، سبکش جدی نیست. جدی نویسی کلی قاعده و قانون داره.


چیزی که خوب بود، ظاهر پستتون بود. فاصله ها...تیترها...پاراگراف بندی ها....


شما به نظر من فعلا سوژه ها رو بذارین کنار. هنوز کمی زوده که بخوایین سوژه رو تغییر بدین.
الان جمله هاتون از همه مهم ترن. اینا باید درست و واضح باشن. لازم نیست خیلی پیچیده و خاص باشن. فعلا کافیه فقط درست باشن.
بعد روی شخصیت ها تمرکز کنین. شخصیت های سایت از شخصیت های کتاب مهم ترن. شخصیت های سایت رو بشناسین و ازشون استفاده کنین. این که با شخصیت ها آشنا باشین و ویژگی هاشونو بدونین، موقع نوشتن خیلی بهتون کمک می کنه.
وقتی شخصیت ها رو شناختین، دیگه احتیاجی به سوژه هم ندارین. می تونین درباره موقعیت بنویسین. درباره لردی که داره سعی می کنه وانمود کنه سفیده. درباره محفلی هایی که در حد اعصاب خرد کنی سفید هستن. درباره هری پاتری که چپ و راست زخمش درد می گیره و کسی علتشو نمی فهمه. تو این موقعیت کلی سوژه هست که می شه دربارش نوشت.


سوژه ها رو بخونین...موقعیت هاشو کشف کنین. شخصیت های حاضر در سوژه رو بشناسین و درباره شون بنویسین.



رو در و دیوار ما هم چیزی ننویسین. تازه رنگ کردیم!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۲۴ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

سالازار اسلیترین old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰:۳۱ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۲:۴۱ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
از تالار اسرار در تنهایی و خلوت مارگونه‌ام...!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
سلام تام!
یه پیام رو دیوار خونتون نوشتیم، آوردیم تا نقدش کنی!

انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید


Salazar slytherin is a dark Hogwarts founder
Honor to him
تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰:۰۸ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
سلام لرد! خوبی لرد؟

خلاصه به قلم ارنی:
نقل قول:
مرگخواران برای سوپرایز کردن لرد، ربات دامبلدوری ساختن که اخلاقش کاملا با دامبلدور اصلی متفاوته، و قصد دارن جایگزین دامبلدورش کنن. هر کدوم از مرگخوارا، اخلاق های خودشون رو به از طریق کابل، به دامبل بات منتقل میکنن. همین امر باعث میشه که ربات دامبلدور اخلاق های عجیب و غریبی پیدا کنه. با سختی و مشقت زیاد مرگخواران دامبلدور رباتی را تا اتاق دامبلدور اصلی آورده بودند و حالا وقتش بود تا دامبلدور اصلی سر به نیست شود تا ماموریت انجام شود اما...



سلام. ما بسیار خوبیم.

ممنون بابت خلاصه. نقد شما هم ارسال شد.



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۲:۰۷:۳۶

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۵۱ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۳:۳۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
ملت... قسم خوردین ما رو سکته بدین؟!
یکی چکش می زنه...یکی هم دست می ذاره رو حساس ترین غلط املایی!
می ذاریم...و نمی ذاریم! با ذال!


بررسی پست شماره 529 باشگاه دوئل، نیمفادورا تانکس:


نقل قول:
_خب...اما...
_اما و اگر نداره نیمفادورا تانکس. ما از تو انتظار داریم وقتی حقوق میگیری کارهای به درد بخوری برای محفل انجام بدی؛ اما حالا چی؟ تو تا به حال ماموریت مهمی انجام ندادی.
پست خیلی ناگهانی شروع شده، جایی که بهتر بود کمی ملایم تر شروع می شد. مثلا با تعیین مکان یا توضیح کوتاهی درباره شخصیت های حاضر.


نقل قول:
هوریس اسلاگهورن پشت میزی چوبی، رو به روی دورا لم داده بود و دور تا دورش محفلی ها با قیافه های خشمگین نشسته بودند.
قضیه هوریس چیه؟ هوریس چرا رئیس محفل شده؟ اونم وقتی که تو سایت مرگخواره.
حرفش هم خیلی منطقی نبود. محفل اینجوری کار نمی کنه که. این جمله رو به مرگخوارا بگن، می شه قبولش کرد(هر چند مرگخوارا هم حقوق نمی گیرن). ولی از طرف محفلیا و به یک محفلی، کمی بی رحمانه اس. می شد یه جور دیگه راضیش کرد...با اشاره به اهداف محفل مثلا. یا می شد چند تا مثال از ماموریت های قبلی که تانکس توشون خرابکاری کرده زد و گفت که این یکی رو باید درست انجام بدی.


نقل قول:
_ما به تو مهلت ده روزه می دیم. اگر ظرف ده روز اخبار مهمی از مرگخوار ها برای ما آوردی که هیچ، اما اگه نیاوردی تورو به لیلیپوت تبعید می کنیم.

مالی ویزلی دستش را شکل چکش به میز کوبید:
_ختم جلسه.
لی لی پوت و چکش های مالی خوب بودن.


نقل قول:
با بی حوصلهگی روزنامه را در سطل آشغال پرت کرد.
نیمفادورا روی تختش دراز کشید و به سقف اتاق چشم دوخت.
کسی که روزنامه رو پرت کرد نیمفادورا بود. برای همین دیگه لازم نیست اسمشو ببریم. تا وقتی که فاعل عوض نشده، می شه بدون اسم بردن دربارش حرف زد.


نقل قول:
سعی کرد فکر کند. چه چیز برای محفلی ها مهم بود؟ اخبار مرگخوارها. چطور می توان اخبار مرگخوار هارا به دست آورد؟ نفوذ در گروه مرگخوارها. چطور نفوذ کرد؟ اعتبار داشتن.
در کجا؟ خانه ی ریدل ها.
کی؟ خانه ی ریدل ها.
چی؟ خانه ی ریدل ها.
توضیحات اضافه دارین. این جا نیمفادورا فکر می کنه...ولی واقعا مشخص نیست به چی فکر می کنه. ماموریتش مشخصه...ولی اینجا دوباره کشفش کرده!


نقل قول:
با ترس در اتاق را باز کرد و به راهرو نگاه انداخت.
صدای تلویزیون همسایه کناری کل راهرو را فرا گرفته بود و بچه های دوقلوی همسایه رو به رویی آواز مزخرفی را بلند می خواندند، اما کسی در راهرو نبود.
تغییر شکل دادن به لرد ولدمورت ایده خوبی بود.
ولی نباید به این سادگی اتفاق میفتاد. حتی برای تانکس.
یه ذره باید پیچیده می شد. یه ذره باید براش زحمت کشیده می شد.


نقل قول:
تانکس صدایش را صاف کرد:
_اومم...بله دوستان من اومدم. یعنی...ای مرگخوارهای کوچک من به خانه بازگشتم.
اینجاش خوب بود.


نقل قول:
ساعتی بعد دورا در آینه ای کوچک به صورت وحشتناکش خیره شده بود.
صورت بی دماغ و سفید، بدون مو و با چشمهای قرمز.
هیچ زیبایی نمی توانست در آن پیدا کند.
شاید وقتی ولدمورت واقعی بر می گشت به او استفاده از لوسیون بهاره و لنز را پیشنهاد می کرد.
ولدمورت واقعی کسیه که جادوگرا حتی از بردن اسمش هم می ترسن. می شه دربارش طنز نوشت...می شه مسخرش کرد حتی. ولی راه و روش خودشو داره. در این حد نمی شه دست کم گرفتش. این کار طنز پست رو خراب می کنه. اینو می شد به شکل فکری که یه لحظه از ذهن تانکس گذشته و سریع کنار گذاشته شده می شه، نوشت، ولی طنزش هم در حدی نیست که ارزششو داشته باشه.


نقل قول:
تق تق تق...
_اهههم...بله؟
_سر میز تشریف میاورید ارباب؟
_الان؟ ساعت 7 عصره.
_خب...مگه یادتون رفته ارباب امروز...
_اوه...نه چیزی رو یادم نرفته.
طرف داشت چیزی رو که تانکس نمی دونه و باید بدونه، توضیح می داد. منطقی نبود حرفشو قطع کنه.
اینجا هم مرگخوار می تونست داوطلبانه توضیح نده. بگه اگه تشریف نیارین ممکنه نجینی فکر کنه فراموش کردین.

حضور شخصی با ظاهر ولدمورت، در خانه ریدل ها، سوژه خیلی خوبیه...ولی شما از روی سوژه ها رد شدین. با بردن لرد به اتاقش. با اشاره به جشن تولد نجینی که سوژه چندان مهمی نیست.
انگار نویسنده به جای ولدمورت از برخورد با شخصیت ها وحشت داشته.
شکل جشن تولد نجینی هم کمی برای لرد و مرگخوارا بچگانه بود. دلیلش اینه که شما کمی با شخصیت ها مشکل دارین. نجینی سایت شخصیتی داره که دقیقا ممکنه لرد و مرگخوارا رو مجبور کنه همچین جشن تولدی براش بگیرن...ولی لرد و مرگخوارا هم باید شخصیت خودشونو نشون بدن. یه ابراز نارضایتی...یه غری...چیزی.


نقل قول:
دورا با عجله به طرف در رفت و ثانیه ای بعد یک ژاکت بافتنی قرمز رنگ ماری در دست داشت.
_ببخشید اینو می...
_بله...من...اینم پولش.
_اما این خیلی زیاده.

تانکس از مغازه بیرون زد و به طرف خانه ی ریدل ها دوید.
با اختلاف زیاد این عجیب ترین کار در زندگیش بود.
این جاش خیلی سریع پیش رفته...و باز کمی غیر منطقیه که لرد اونجوری با عجله بره و ژاکت بخره. اینو می شه با در نظر گرفتن این که این تانکسه، حل کرد...ولی صحنه ها باز باید توضیح داده بشن. عکس العمل فروشنده ای که یهو لرد سیاه رو جلوی خودش می بینه. لردی که مثل همیشه نیست و خیلی مودب تره.


نقل قول:
_نه...نه. چرا اتفاقی نمیفته. نههههههههههههه.

تانکس به خودش سیلی می زد تا شاید طوری قیافه اش عوض شود.
ساعت نزدیک نیمه شب بود.
بعد از تولد نجینی و خرابکاریش، تصمیم گرفته بود به لیلیپوت برود تا اینکه اینجا کشته شود.
این جا یه جهش زمانی داریم که اصلا به جا اتفاق نیفتاده.
اصلا مشخص نمی شه جریان کادو چی می شه...خرابکاری چی بوده...لرد شما انگار همش عجله داشت که تنها بمونه. در صورتی که برای جمع کردن اطلاعات اومده بود و نباید اینجوری رفتار می کرد.


نقل قول:
_اااا! سلام ارباب. از پیاده روی برگشتید؟
_چی؟ پیاده روی؟ کجا؟
_خب...امروز صبح دیگه.
_ما سه هفته است به آفریقا رفتیم تا مرگخوارها را به راه درست هدایت کنیم و زیر بالین خود بگیریم.
_سه هفته؟ اما این...ارباب...تولد...
اینم یه پرش دیگه بود. این صحنه ها احتیاج به مقدمه دارن. احتیاج به توضیح دارن. این که لرد وارد می شه. بلاتریکس اونو می بینه و حرف می زنه.
"مرگخوارها را به راه درست هدایت کنیم" هم جمله درستی نبود. احتمالا منظورش این بوده که مرگخوار جمع کنه. ملتو تشویق به مرگخوار شدن کنه.


نقل قول:
مرگخواران حیرت زده، با قیافه های تحسین کننده به اربابشان خیره شده بودند.
_وای اربابا! شما قادر به وجود در قالب دو جسم در یک زمان هستید.
_ها؟ چی؟...هومم. بله درست است. ما اربابی هستیم دو جسمی در یک مکان.
این جا هم توضیح لازم داشت. توضیح می تونست با دیالوگ باشه...
مرگخوارا اصلا توضیح ندادن قضیه چیه...ولی لرد خیلی سریع و دقیق فهمیده. مشخص هم نیست که چرا سریع قبول کرد که خودش بوده.


نقل قول:
حالا که لرد واقعی برگشته و دورا نمی توانست دوباره تغییر شکل دهد، نه در خانه ی ریدل ها جای داشت و نه در قرارگاه محفل ققنوس؛ تازه...اطلاعاتی هم کسب نکرده بود.
این سوژه اصلی تانکس بود...سوژه ای که کلی جای کار داشت. تلاش تانکس برای گرفتن اطلاعات و عدم موفقیتش.


نقل قول:
روی سبزه های پشت خانه دراز کشیده و فکر می کرد:
_ولدمورت واقعی، هیچ وقت جا نمی زد. باید از آخرین فرصت استفاده و اطلاعاتی به دست بیارم.
منطق این قسمت مشکل داره. تانکس یه جوری حرف زده انگار ولدمورت واقعی قهرمانشه. در حالی که اینجوری نیست. بهتر بود درباره خودش حرف می زد. یا مثلا استادش، مودی...که تو همچین موقعیتی چه تصمیمی می گرفت.


نقل قول:
صبح روز بعد نیمفادورا با قیافه ای خواب آلود جلوی در خانه ی ریدل ها ایستاده بود.
امید وار بود آن قدر زود باشد که کسی از خواب بیدار نشده، تا بتواند راحت جایی پنهان شود و فالگوش بایستد.

نفسش را در سینه حبس کرد و در را آرام باز کرد.
_سلام. منتظرت بودیم لرد تقلبی.
این جا هم خیلی غیر منطقی بود.
این دیگه شجاعت نیست...حماقته. تانکس هم شخصیتی نیست که ازش انتظار حماقت داشته باشیم. بعد از اون اتفاق، همینجوری پا نمی شه بره خانه ریدل ها.


پست خیلی ایراد داشت. از نظر شخصیتی ایراد داشت. از نظر سوژه و منطق ایراد داشت. طنز خیلی خاصی توش نبود.

ایده اصلی داستان قشنگ بود. این که تانکس رو برای کسب اطلاعات بفرستن...اونم به شکل ولدمورت بمونه. خیلی استفاده ها می شد ازش کرد. مثلا این که مجبور بشه به همون شکل برگرده محفل، جالب تر نمی شد؟ یا همون جایی که رفت برای نجینی کادو بخره. سوژه های جالب تو این صحنه ها پنهان شده بودن. اینا رو باید کشف کنین.


.....................

سلام ماتیلدا! دو ماتیلدائه شدیم!


بررسی پست شماره 16 بارگاه ملکوتی، ماتیلدا گرینفورت:


نقل قول:
بانز هم که نمیخواست مرلین با جادوی بعدی کلا هستی را از وجودش ساقط کند تصمیم گرفت برود . در حال رفتن با بغض نیم نگاهی به مرلین انداخت و چند دقیقه درحالیکه دستانش روی دستگیره های در بود ایستاد و به فکر فرو رفت . با اینکه این بار هم نتوانست به خواسته اش برسد اما هنوز امیدوار است راهی برای مرئی شدنش پیدا کند. در همین زمان ناگهان در محکم به صورت بانز خورد و چند متر به عقب پرت شد .
اتفاق های آخر پست قبلی رو در نظر گرفتین. مجبور نبودین این کار رو انجام بدین، ولی انتخاب خوبی بود. سوژه به هر حال ادامه داره. همین حفظ ارتباط های کوچیک هم خوبه.
جمله آخر یه ضربه بود. منظورم ضربه در نیست...ضربه داستانی. برای رسیدن به اون ضربه، لازمه کمی حواس خواننده رو پرت کنیم. شما هم همین کارو کردین...ولی می تونست کمی طولانی تر بشه. کمی بیشتر درباره بانز و احساسش نوشته بشه. ولی به همین شکل هم صحنه خوبی شده.


نقل قول:
دختری با موهای نقره ای و چشمانی سبز رنگ و خوش لباس در حالی که از نوک سر تا پایش خیس بود با صورتی گریان جلوی در ایستاده بود .
این اولین تلاش های ماتیلدا برای معرفی خودشه.
توصیف رنگ های زیبا و قشنگ بودن لباساش هیچ تاثیری روی خواننده نمی ذاره. اینا فقط برای نویسنده مهم هستن. اگه قراره ظاهر رو توصیف کنیم بهتره نکته خاصی داشته باشه. مثلا اون خیس بودن از سر تا پا خوب بود. این جا اگه "خوش لباس" رو حذف کنیم، هیچ اتفاقی نمیفته. ولی اگه تکرار بشه تاثیر بدی روی خواننده می ذاره.


نقل قول:
مرلین سرجایش خشکش زد .
جایی که جمله ها برای توضیح دادن کافی هستن، دیگه از شکلک استفاده نمی کنیم. شکلک بیشتر مال دیالوگ هاست. تو قسمت توصیف ها هم استفاده می شه، ولی خیلی کم و استثنایی. جایی که واقعا نشه یا خوب نباشه که وضعیت رو توضیح بدیم.

اتفاقی که افتاد هم اونقدرا تعجب آور نبود که مرلین خشکش بزنه...یه کمی عکس العملش باید ملایم تر می شد.


نقل قول:
_به خاطر چند لحظه پیش معذرت میخوام . ش...ما شما همون پیام ...پیامبری هستین که آرزوهارو برآورده میکنه؟؟؟

_آره فرزندم . تو کیستی؟ خواسته ات چیست؟

_ ماتیلدا گرینفورت . من همیشه خسته ...
این جا یه نکته کوچولو وجود داره که رعایت کردنش به نفع خودتونه. این جا خانه ریدل هاست. غیر مرگخوارا هم می تونن بیان...ولی بهتره یه دلیل یا مقدمه براش جور کنن. این دلیل می تونه خیلی مسخره و غیر منطقی هم باشه. مثلا طرف از پنجره بیاد تو...یا مخفیانه بیاد...یا به زور بیاد...یا یه دلیل منطقی و درست داشته باشه.
گفتم به نفع خودتونه، برای این که اینم یه سوژه کوچیکه. به نوشتنشون کمک می کنه.


نقل قول:
_ ماتیلدا گرینفورت . من همیشه خسته ...

_امممم خوبی فرزند؟ فرزند؟ماتیلدا؟.....خوابید!

_بیدارشو وقت ما گران بهاست . لطفا بگو چه خواسته ای داری.

_........ خرررر پفففففففففف
این جاش خیلی خوب بود. بدون هیچ توضیحی، ماتیلدا رو به خوبی معرفی کردین.
معمولا بین دیالوگ های پشت سر هم فاصله نمی ذاریم. ولی اینجا فاصله خوب بود. چون بینشون مکث هست. وقتی دو نفر به شکل عادی دارن حرف می زنن بهتره فاصله نذارین.
دو تا دیالوگ مرلین پشت سر هم نوشته شده. بهتر بود بین اون دو تا عکس العمل یا حالت ماتیلدا رو حداقل با یه شکلک نشون می دادیم. وگرنه دلیلی نداشت که دو تا دیالوگ از هم جدا بشن. مکث رو هم می شد نشون داد. که بگیم مرلین صبر کرده، ولی ماتیلدا بیدار نشده.


نقل قول:
_پس بذارین بگم من همیشه خسته م و هر جایی خوابم میبره امروز هم رفته بودم کنار دریاچه که نقاشی بکشم اما نمیدونم کی خوابم برد و افتادم تو رود خونه.
این جاش هم خوب بود. درست لحظه ای که خواننده خیس بودن لباسای ماتیلدا رو فراموش کرده، بهش یاداوری کردین.


نقل قول:
ماتیلدا که هنوز شک داشت ، از آنجا خارج شد ولی تا یک قدم از خانه دور شد با مخ رو زمین فرود اومد و با خاک جلو در مرلین یکی شد .

مرلین در آن لحظه...

_آخیش بلاخره می توانیم نفسی تازه کنیم .
انقدر گفت خسته م ، ما نیز خسته شدیم.
اینجاش می تونست کمی واضح تر باشه. چی شد؟ ماتیلدا دوباره خوابید؟
اگه اینطوره، مرلین هم باید یه توضیحی می داد که چرا کاری انجام نداده. چون حالت عادیش اینه که مرلین آرزوها رو برآورده می کنه...ولی اشتباه. مثلا می تونست اینجوری بشه که ماتیلدا دیگه کلا نتونه بخوابه. دو روز دیگه با چشمای سرخ شده برگرده و بگه نخواستیم! منو دوباره خسته کن.


شخصیت ماتیلدا خیلی خوب بود. این خسته بودن و خوابیدنش، اگه درست هدایت بشه و تو سوژه های مختلف، بتونین به جا ازش استفاده کنین، سوژه خوبی به نظر می رسه.
دیالوگ های پست زیاد بودن، ولی این یه ایراد نبود. برای این که دیالوگ ها به خوبی پست رو جلو می برد.


اولش خوب بود، ولی آخرش می تونست یه جمع بندی بهتر داشته باشه.


تازه وارد که نیستین. اگه بودین می گفتم عالی بود. ولی در صورت تاره وارد نبودن هم خوب بود.


سخنان ما به پایان رسیدند!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۴۳ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۲۵:۰۴ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 14
آفلاین
سلام میشه لطفا این پست من رو نقد کنید؟این


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.