هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۵۸ پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۸:۲۷
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 67
آفلاین
- چه اتفاقی برای ارباب افتاد؟

مرگخواران دور دامبلدور/لرد حلقه زدند.
- ارباب فوت کردن؟
- زبونت رو گاز بگیر!
- بابا من که تو اینجا شمعی دیدن نمی کنم; پس ارباب چی رو فوت کردن شده؟
- بعدا همه چیز رو توضیح دادن می کنم.

رابستن دست بچه را محکم تر فشرد.
- حالا می شه بگین چه بلایی سر ارباب اومده؟

لینی بالای سرد دامبلدور/لرد پرواز کرد و پس از برسی نبض و وضعیت تنفسی دامبلدور/لرد گفت:
- تا اونجایی که من فهمیدم ارباب غش کردن.
- غش!؟... وای غش کردن خیلی ترس... چندشه!

هیچکس به فریادهای رکسان توجه نکرد; این رفتار برایشان کاملا عادی بود. در این هنگام دروئلا صفحه ای از کتابی که در دست داشت باز و شروع به خواندن آن کرد:

نقل قول:
غش کردن نوعی شوک است که در اثر اختلال موقت در خون رسانی، برای چند لحظه عملکرد مغز را متوقف و باعث از دست رفتن هوشیاری می شود. غش ممکن است ناگهانی یا قبل از آن علائم هشداردهنده ای چون سرگیجه، دیدن نقاط نورانی، تهوع، تعریق و رنگ پریدگی داشته باشد.


دروئلا کتاب را بست و به دیگران خیره شد.
- یعنی ارباب نقاط نورانی می دیدن؟
- حالا که ارباب غش کردن باید چی کار کنیم؟
- باید رو ارباب آب یخ بریزیم!
- ارباب از خیس شدن خوششون نمیاد!
- شاید باید از معجون به هوش بیار من به ارباب بدیم!
- عمرا!
- به نظر من، عزیز مامان به یه لیوان آب قند به همراه خرما نیاز داره; که من می رم بیارم براش.

مرگخواران دور شدن بانو مروپ را تماشا کردند.
- ولی طبق گفته این کتاب باید پاهای ارباب رو بالا ببریم.
- مطمئنی ئلا؟
- بله من کاملا به این کتاب ها اطمینان دارم.

آنها نگاهی به دامبلدور که حالا لرد شده بود کردند و چون راه حل دیگری به ذهنشان نمی رسید مجبور شدند به نوشته های کتاب اعتماد کنند.
- پس پیش به سوی بالا بردن پاهای ارباب!


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

یه روزی بر می گرده تا زندگی کنه واسه کسایی که دوستش دارن!
私の愛する親愛なる


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲:۳۹:۰۶ شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۱۴
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 143
آفلاین
-نه.
-
-چیزه...آره؟ نه؟

دامبلدور جواب را نمی دانست. او که لرد نبود تا بداند در خانه ریدل همیشه به روی قدیمی ها باز است یا خیر.

-چرا مکث کردید ارباب؟ نکنه دیگه جایی برای سابقه دارها توی خانه ریدل ندارید؟!

از نظر دامبلدور سابقه دار بودن چیز خوبی نبود. هرچه باشد خلافکار ها و زندانی ها سابقه داشتند!
-نه ریتا...خانه ما جایی برای سابقه دار ها ندارد.
-ارباب شما خودتون بودید همیشه می گفتید از بازگشت قدیمی ها خوشحال میشین!
-ای بابا...ما گفتیم؟! چیزه...سابقه خیلی هم چیز خوبی است. بیا در آغوش تاریکی مرگخوارم...تایید شد!

مرگخواران نگاهی ناشی از تعجب شدید به لرد انداختند.
-ارباب شما همیشه گفتن می شدین که تایید عضویت مرگخوارا با بلاتریکس بودن میشه!
-چیز...واقعا بابا جا...یعنی مرگخوار جان؟!
-ارباب به من گفتن شدن: "جان"!

ناگهان جمع کثیری بر روی رابستن ریختند و شروع به گوشمالی دادنش از دل و جان کردند. مرگخواران انسان های حسودی نبودند...اصلا. فقط طاقت اینکه به یک نفر از طرف اربابشان "جان" گفته شود را نداشتند.

-این قمه هارو توی چشمات فرو می کنم از توی گوش هات بزنه بیرون راب!
-من داداشت بودن میشم. تو که خواستن نمیشی اولین قتل بشریت رو دوباره تکرار کردن بشی داداش؟
-پای ارباب یا ساحره های با کمالات وسط باشه من داداشی نمی شناسم. اصلا شما؟

حتی مروپ هم طاقت توجه پسرش به مرگخوار دیگری را نداشت.
-میگم چرا چند وقته عزیز مامان بهم کم توجهی می کنه و نمیگه نرو خانه سالمندان! رابستن مامان، عسل خربزه رو خنک میخوری یا با دمای عادی اتاق؟
-رابستن فس.

دامبلدور که تا به حال این حجم از خشونت را ندیده بود ناگهان غش کرد!




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲:۱۳ چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۴:۰۶
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 197
آفلاین
در همین اثنا یک عدد ممد ویزلی کوچولو، خوش‌حال و خندان، لی‌لی‌کنان از گوشه‌ی صحنه داشت رد می‌شد...

-این! همین! همین این رو بریان کنید، ما نوش جان کنیم.
-بچه‌ی کبری پاتر و اصغر ویزلی رو؟

لرد که تازه متوجه موقعیت خودش شده‌بود سر چرخوند تا ببینه اون پشت مشتا چی پیدا می‌شه که خودشو از این مخمصه نجات بده...
-نه، منظورمون اون نبود که...

اما محض رضای سالازار هیچ‌چیزی توی این خونه‌ی کوفتی پیدا نمی‌شد. هیچ‌چیزی جز... یه شلغم.
-منظورمون اون شلغم اون پشت بود.
-وای، به‌به به این سلیقه! به‌به! الآن سوخاریش می‌کنم براتون پروفسور.

مالی ویزلی شلغم رو برداشت و دوان‌دوان از نظرها دور شد.
لرد نه تنها شلغم دوست نداشت، که فکر نمی‌کرد سوخاری کردنش هم ایده‌ی جالبی باشه. گویا قرار بود سخت‌تر از چیزی که فکر می‌کرد، بگذره.

اون‌طرف ماجرا، خانه‌ی ریدل‌ها:

ریتا بعد از ماه‌ها که رفته‌بود ماموریت و حضور نداشت، در حالی‌که چمدونش رو پشت سرش می‌کشید وارد خونه‌ی ریدل شد و دید که صدای همهمه‌ی بقیه داره میاد. قلم‌پرش رو کشید بیرون و رفت ببینه قضیه چیه.

-سوووووسک!

مرگخوارها نگاهی به ریتا انداختن، نگاهی به جنازه‌ی سوسک، دوباره نگاهی به ریتا و تازه دو گالیونی‌شون افتاد و سریعا جنازه رو پشت سرشون پنهون کردن.

-همه‌اش چند روز نبودما، چطور تونستید؟! چطور تونستید با پسرعموی شوهرخاله‌ی بابام همچین کاری کنید؟!
-آرام باش فرزندم...
-تو اصلا چطوری اومدی تو؟ مرگخوار نیستی که الآن!
-بحث رو عوض نکن! بعدم... الآن نیستم، ولی قبلا بودم که! در خونه‌ی ریدل همیشه به روی قدیمیا بازه، مگه نه ارباب؟


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۲۷ چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۳:۱۰
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1121
آفلاین
دامبلدور به عنوان لرد ولدمورت شاید راه خوبی برای تغییر رویه مرگخواران امتحان نکرده بود...
_فرزندان تاریکی...از اینکه دارین سوسک میخوریم بسیار ناراحت هستین...درسته؟
_نه!
_پشیمون هستین...احساس ندامت میکنید...میدونید که کار غلطی بود...ها؟
_خیر!
_حداقل کمی شرمگین باشین دیگه...هستین؟
_نچ!

دامبلدور باید راه بهتری برای پیشبرد اهدافش می‌اندیشید...همانطور که از آن طرف، لرد این کار را کرده بود!

همزمان، محفل ققنوس!

_یاران روشنایی ما!
_بله پروفسور!
_ما قصد داریم تمهیدی بی‌اندیشیم!
_الان هری رو صدا میکنیم!
_چی؟ هری؟ چه ربطی به اون منحوس داره؟
_که بجای شما تمهید اندیشیده و ازش سواستفاده کنید..مثل همیشه!
_نه...نه...برای تمهید اندیشیدن باید سیر باشیم که مغزمون خوب فکر کنه!
_آها...حله پروفسور...مالی...اون سوپ پیاز رو گرم کن!
_چی؟ سوپ پیاز؟ ما سوپ پیاز بخوریم؟
_قوت غالب ما همینه پروف!

به نظر میرسید کار لرد که آنجا به عنوان دامبلدور حضور داشت، کمی سخت تر بود...او پیش از اندیشیدن تهمیدی جهت پیشبرد هدفش، می‌بایست فکری برای وضعیت خوراک محفل میکرد!




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۲۵ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۲:۳۵
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 223
آفلاین
دامبلدور بی‌مقدمه مرگخواران را به اطراف هل داده و پرید تا سوسک را با ریش‌هایش به آغوش بکشد.

قرچ!
سوسک له شد!
دامبلدور یادش رفته بود که دیگر ریش گرم و نرمش را ندارد.
- سوکس!

لرد جعلی موجود له را که زبانش از گوشه دهان آویزان و دل و روده‌اش از نیم‌تنه مقطوع آویزان بود، در میان دستانش گرفته و سپس بوسید.
او بیش از حد تحت تاثیر قرار گرفته و نقش و مقش و... را از یاد برده بود که با تماس لب‌هایش با مایحتوی سوسک یادش آمد.

هووررررت

پروفسور تنها راه جمع کردن گندش را در هورت کشیدن امحا و احشاء حشره دیده بود.

- ارباب چه قدر پلید هستین!
- شما تاریک‌ترین جادوگر همه اعصارید.
- اجازه بدید من باقیشو با دندون‌هام بجوم.
- برو ببینم، ته مونده ارباب مال خودمه!

دامبلدور در سکوت به تکه‌تکه شدن بدن حشره روی دست مرگخواران نگریسته و پایین افتادن دل و روده سوسک درون خودش را مثل قطره سیاهی بر روی روح سپیدش احساس می‌کرد.


Vita brevis


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۵:۱۲:۳۳ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۱۴
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 143
آفلاین
خلاصه:

جای روح لرد سیاه و دامبلدور عوض شده. لرد سیاه به شکل دامبلدور تو خانه گریمولده و دامبلدور به شکل لرد سیاه تو خانه ریدل ها. وقتی می فهمن کاری از دستشون بر نمیاد، از یه طرف سعی می کنن با شرایط کنار بیان و از طرف دیگه، اعضای گروه مقابل رو به مسیری که خودشون دوست دارن هدایت کنن.

* * *


-ارباب شدن میشه زودتر خوابیدن بشیم که فردا صحبت کردن بشیم؟ از وقت خواب بچه هم گذشتن شدن کرده ها.
-خیر رابستن...من...یعنی ما...باید همین امشب از شما یک محف...مرگخوار قابل بسازیم. بنابراین امشب شب نشینی در پیش خواهیم داشت.
-شب نشینی هم که بدون میوه نمیشه‌. مگه نه عزیز مامان؟

همه مرگخواران لبخند هایی از سر رضایت زدند. مطمئن بودند که لرد پس از شنیدن سخنان مروپ بلافاصله خودش را به خواب می زند و طبیعتا آن ها هم می توانند بروند و راحت بخوابند اما آن شب همه چیز فرق می کرد!

-البته مامان کندر...مروپ. چرا که نه!
-عزیز مامان؟ مطمئنی؟ الان یعنی با نوش جان کردن پرتقال هیچ مشکلی نداری؟
-نه مامان جان. مگه چه مشکلی باید داشته باشیم؟! میوه به این خوبی و پرخاصیتی!
-آخه قبلا...
-اون مال قبلا بود مادر...الان یک دفعه ای در هایی از افق زندگی سالم بر ما گشوده شد‌.

مروپ که گویی دنیا را به او داده بودند به سرعت مشغول پوست کندن یک کیلو پرتقال شد.

-خب فرزندان تاریکی...می خوایم مرگخوار بودن رو از خودمون شروع کنیم. از خونمون شروع کنیم. مخصوصا از حموم خونمون شروع کنیم!

حمام خانه ریدل اینا

-سوووووووسککک!

یک ایل مرگخوار بالای سر سوسکی ایستاده بودند و با انواع سلاح های سرد و گرم از جمله دمپایی و مگس کش و قمه و وایتکس و کلاشینکف و آر پی جی او را محاصره کرده بودند.
سوسک که به نشانه تسلیم شاخک هایش را بالا آورده بود و سر تا پا می لرزید، به چهره قسی قلبانه مرگخواران چشم دوخته بود و اشهد می خواند.

-ارباب؟ اجازه میدین عملیات انهدام رو شروع کنیم؟
-خیر! ما باید با عشق...امم...یعنی با تاریکی با این سوسک برخورد کنیم.
-یعنی از هستی ساقطش کنیم دیگه؟
-بازم خیر! شما باید با گفتگو مسالمت آمیز مشکلتونو باهاش حل کنید. همیشه خشونت اولین راه نیست فرزندانم...چیز...مرگخوارانم.

مرگخواران:
جناب سوسک:




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۸:۴۴:۵۶
از غار زیر سایه ار...باب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
پیام: 135
آفلاین
دامبلدور-لرد به جودی نگاه کرد. دلش برای جودی سوخت. آن قدر سوخت که دیگر قلبی نماند تا بسوزد!
-فرزند پلیدی! تو برو بخواب. راحت باش عز... مرگخوار!
-ارباب؟ چرا اینقدر مهربون شدین؟ من اینو بهتون یه بار گفتم، تا دو روز به خاطر کروشیویی که زدین، شاخام درد میکردن. اونم از ریشه! الان چیشـ...
-هیچی فرزند تاریکی! برو و بخواب!
-ارباب؟
-گفتیم برو بخواب!
-چشم.

جودی رفت و خوابید. وقتی سرش را روی بالش گذاشت، مردی با لباسی سیاه و چشمانی که آتش در آن شعله ور میشد، روبه رویش ظاهر شد. کسی آن مرد را ندید، ولی او میدیدش.
-شما جن رانده شده هستی؟
-بله جودی. من الان برای بخشش از ابلیس بزرگ، اومدم تا شما رو به جهنم برگردونم. با من به جهنم میاین؟
-بابام... باشه، باهات میام.

جن رانده شده، دستان جودی را گرفت و هر دو آتش گرفتند. چیزی از جودی جز خاکستری نماند.

-عه! مرد راحت شدیم از دستش!
-نمرده... زندس ولی انجا نیست. اینو میدونین که! جودی هیچ وقت نمیمیره! اون یه جنه!
-ربکا؟ اینا رو از کجا میدونی؟
-ولش کن بلا. اصلا مهم نباشه واست. جیـــــــــغ!

ربکا هم رفت. دامبلدور-لرد ماند و یک دسته از مرگخوارانی که هم میخواهند بخوابند و هم میخواهند به حرف های او گوش بدهند.


فقط لرد سیاه

ار... ار...باب؟ میشه جیغ بزنم؟

♡Only Raven♡


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۸:۱۲ چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
خونه ریدلا

دامبلدور-لرد، زیر چشمی به همه نگاه کرد. بعد وقتی تصمیم خودشو گرفت که چی کار کنه، بلند بلند گفت:
-ای فرزندان پلیدی! به من... یعنی ما، گوش فرا دهید! امشب میرویم تا سری به محفلی ها بزنیم! محفلی هایی که در روشنایی زیبــ... زیادی فرو رفتند!

جودی برای اولین بار تو عمرش داشت تلاش میکرد که، خمیازه‌شو قایم کنه ولی نمیشد.
-ارباب؟! چرا الان!؟ نصفه شبه! نکنه میخوایم مرگشون رو به شکله یه سوپرایزی بدیم بهشون؟ فکرتون خوب بود ارباب! مگه نه مرگخوارا؟!

و خنده و فریادهای آرومی از جمعیت مرگخواران بلند شد. جودی هم به اربابش نگاه کرد تا یه تایید بشنوه ولی یه چیز دیگه شنید!

-ام... فرزند تاریکی با شاخ من! من... ما فکرامون...

بعد دامبلدور-لرد به حرفایی که لرد میزد فکر کرد... خیلی فکر کرد ولی چون فقط اونو تو خاطره های بقیه دیده بود، به فکرش زد که یه فکر دیگه ای برای گفتن حرفاش بکنه!

-ارباب!؟ چرا اینقدر فکر میکنین؟ شما بدون فکر همه کاراتون رو دست انجام میدین! محفلیان که فکرمیکنین تا یکم کاراشون درست از آب در بیاد!
-بله بلا جا... بلای سیاهمان! کاملا درست میگی!
-پس باز بریم؟
-دوست دارین از حرف های سیاه مان غافل بمانید؟ خود دانید! البته...

یادش اومد یه لرد همیشه دستو ر میده و هیچ وقت به هیچ مرگخواری اجازه انتخاب نمیده.
-دستور میدیم که به پلیدی های ما گوش فرا دهید!

مرگخواران به غیر از جودی، با تعجب و شوق و ذوق به حرفای اربابشون میخواستن گوش بدن ولی تعجب کردن که چرا اربابشون الان دستور گوش دادن داده!
-هی! هورا!
-نـــه ارباب! من فردا صب باید برم یه مشنگو وسوسه کنم!


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۰۲:۰۳ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 142
آفلاین
_ اوه چرا که نه فرز... ای یاور سیاهی ولی بعضی وقتا تنوع هم لازمه.
_ عجب.

لرد و دامبلدور بطور همزمان از وضعی که پیش اومده بود خسته شده بودند. بی دلیل هم نبود هرچی زور زده بودند نتیجه خاصی نداشت تاحالا. هردو نفسی بیرون دادند و به اتاق کار خود رفتند و درو بستند.

لرد-دامبلدور به زور جای تمیز و نسبتا مناسبی وسط اون همه سیاهی پیدا کرد و روش نشست.
_ هوووووف. فرزندان بسی در تاریکی فرو رفتند اینگونه نمیتوان انهارا به روشنایی هدایت کرد باید راه دیگری هم باشه.
همزمان!

لرد- دامبلدور به زور جایی سیاه و پلید مانند پیدا کرد و روش نشست.
_ پووووووف. از این همه عشق و علاقه مو های نداشته مان هم ریخت.خسته شدیم از بس خودمان را خسته کردیم. اینا تاریک بشو نیستن ؛ باید یه راهی دیگه ای باشه.

همزمان چراغی روی سر جفتشون چشمک زد و هردو فکری به سرشون میزد.

_ فهمیدم. باید با این فرزندان تاریکی همونطوری که تعلیمو تربیت دیدند عمل کنم و با تعالیم خودشون علیه خودشون استفاده کنم.از سیاهی برای از بین بردن سیاهی.

_ فهمیدیم. اینا که جز عشق چیزی دیگه یاد نگرفتن. پس با نام عشق برای سیاهی عمل میکنیم. همونطور که پرسیوال بهشون اموزش داده.

خانه ریدل:

مرگخواران که هنوز نخوابیده بودند و کنار هم دیگه پچ پچ میکردند ناگهان با صدای باز شدن در از جا پریدند.
_ خب ای فرزندان پلیدی...
_ ببخشید ارباب کم کم میخواستیم بخوابیم...
_ خواب؟! الان وقت خواب نیست.
_ پس وقت چیه؟
_ پلیدی.
جودی و لسترنج با تعجب به همدیگه نگاه میکنند.

محفل

لرد-دامبلدور درو با ناز باز میکنه و رو به ملت عشق که کم کم بساط خواب رو میچیدن گفت:
_ فرزندانمان! جمع شید دورمان برای گفتمان ، تا چند کلامی از عشق برایتان بگوییم ما.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۸:۱۲ چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
دامبلدور-لرد، کنار لیسا، برای آشتی دادنش با دیانا نشسته بود.
-بیا برو و باهاش آشتی کن دختر تاریک!

عشق های ورزیده شده به لیسا خیلی زیاد بود، ولی هیچ اثر روش نداشت!
-نه! من باهاش قهرم تا ابد! تا خوده خوده ابد باهاش قهرم! چون اون به جای من داره هی قهر میکنه!

دامبلدور با چوبدستیش، زبون لیسا رو تو دهنش فرستاد و سعی کرد به او بفهماند که زبون درازی، کار اشتباهیه!
-زبون درازی رو فقط حیوونا انجام میدن! تو که نباد این کارو انجام بدی!

بین این همه عشق ورزیدن دامبلدور-لرد، فقط دو نفر احساس میکردن یه چیزی ایراد داره! اون دو نفر... بلاتریکس و جودی بودن!
بلاتریکس که اربابش رو مثل کف دست اربابش (!) می شناخت و بیشتر از این ازش انتظار نمی رفت.
جودی هم چون یه شیطان بود، کسایی که قابل وسوسه شدن بودن رو از هم تشخیص میداد. اون کسی که جلوش بود هیچ چیز برای وسوسه کردن نداشت! شاید باباش میتونست وسوسه اش کنه ولی جودی هنوز به اون درجه نرسیده!
-ارباب!؟ چرا شما اینقدر عشق...

دامبلدور-لرد که احساس خطر کرده بود بلند شد و لیسا رو ول کرد. به سمت جودی رفت و گفت:
-دختر... تاریکی؟ چرا شاخ رو سرته؟ چرا دندونات تیزه!؟
-ارباب من شیطان جودیه ام!

دامبلدور-لرد به شاخای جودی زل زد و دستی به جای ریشاش کشید.
-خب بهتره تو بری شاخاتو یکم سوهان بزنی تا کسی از دیدنشون نترسه!

جودی ترسید و گفت:
-نـــــــــــه!
-چذا که نه دختر تاریکم!؟
-اینقدر به من عشق نورزین ارباب!

و جودی از بس بهش عشق ورزیدن، روی ردای دامبلدور-لرد بالا آوورد! دامبلدور-لرد به اثر عشق ورزیدناش روی رداش نگاه کرد.
-اِ! بد شد که! تو. به عشق حساسیت داری دختر تاریکم!؟

جودی به کسی که حساسیتش رو فهمیده، زل زد!
-هوم!؟... اهوم! خوبه که من به عشق حساسیت دارم ارباب، نه؟!


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.