هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶:۱۰ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۵۷:۱۸ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین

بلاتریکس، رکسان و ادوارد کاملا از کمک مروپ ناامید شدند.
-رکسان تاحالا به این فکر کردی که جنازه‌ها چقدر چندش آورن؟

رکسان که انگار برق شهری بهش وصل کرده بودند، به دنبال جنازه نگاهی به اطرافش کرد.
-جنازه؟... جنازه نیست اینجا که. هست؟... خدای من! من همیشه شک داشتم بهت. می‌گفتم این میزان از خشونت و سنگ دلی از انسان بر نمیاد. پس حق با من بود. تو مردی!

بلاتریکس به شدت مشغول بود. خیلی زیاد مشغول خودداری از کندن تار به تار موهای رکسان بود.
-منظورم من نیستم ابله! منظورم اون مشنگیه که بغلش نشستی!
-این... این زنده‌است... نفس می‌کشه. ببین!

و سعی کرد تپش قلب مشنگ را در چشم بلاتریکس فرو کند.

-بله هنوز زنده‌است... اما به زودی من کشتار خونم میوفته پایین و باید یکی رو بکشم. پس تا نکشتمش و با یه جنازه تو یه قبر تنها نموندی، یه فکری کن تا از اینجا خلاص شیم.

-راست میگه رکسان مامان... از بلاتریکس بر میاد اینکار. قطعا اول اون رو میکشه و بعد میاد سراغ شما.

مروپ قطعا می‌شنید. همین باعث شد تا سه مرگخوار گیر افتاده در قبر خیلی فکر کنند که چه بدی در حق مروپ کردند که با بسته تخمه در دست بالای قبر نشسته و تقلاهای آن سه را تماشا می‌کند و لذت می‌برد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۴۲ پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۰۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 311
آفلاین
-کیستی ای سیاهی؟
-اوا مرلین مرگم بده از توی قبر داره صدا میاد!

بلاتریکس و ادوارد و رکسان به وضوح صدای مروپ را شناختند.

-بانو مروپ بیاین ما رو بکشید بالا. این پایین خیلی چندش آوره.
-گفتی چیکار کنم رکسان مامان؟ صدات نمیاد!
-ما رو از اینجا بکشید بیرون.

پس از فریاد رکسان، لحظه ای سکوت بر قبرستان حاکم شد.

-بازم صداتون نیومد فرزندان مامان!
-

رکسان که دیگر از بیرون آمدن از آن قبر ناامید شده بود با صدایی بغض آلود شروع به صحبت با خودش کرد.
-چقدر دلم برای اون سیب های ترسناک بانو تنگ شده.
-کدوم سیب هام رکسان مامان؟ همون سیب قرمزا؟
-عه صدای منو شنیدید بانو؟ من که داشتم آروم با خودم صحبت می کردم.
-نه نشنیدم رکسان مامان‌...پیری و ضعیفی گوش دیگه!

بلاتریکس که عصبی بود لگدی نثار پیتزا فروش کرد.
-این پیتزا فروش هم که به هیچ دردی نمیخوره.
-چشمم روشن. اون پیتزا فروش اونجا چیکار میکنه فرزندان مامان؟ نکنه چشم مامانو دور دیدین پیتزا خوردین؟
-نه نه...باور کنید من اصلا از کش اومدن پنیر پیتزا چندشم میشه! حالا میشه ما رو بیارین بالا؟

مروپ کمی تفکر کرد.
-بابت بخش اول صحبتات آفرین رکسان غذای خونگی خورنده مامان اما متاسفانه بخش دوم صحبت هاتو اصلا نشنیدم.




پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰:۲۴ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۹:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5905
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه به مرگخواران مرخصی داده. این مرخصی با ورود بینز به خانه ریدل ها همزمان می شه. بینز که روحه و دیده نمی شه، قصد داره سر به سر مرگخوارا بذاره. بلاتریکس و رکسان صدایی می شنون و از ترس داخل قبر خالی ای میفتن که یه مشنگ پیتزا فروش هم قبلا توش افتاده و الان بیهوشه.
ادوارد که قصد داره بهشون کمک کنه هم می پره توی قبر!

...........................

-خب چطوره تو قلاب بگیری و من برم بالا؟

پیشنهاد ادوارد به ظاهر منطقی بود؛ ولی بلاتریکس نمی توانست به شخصی با آن سر و وضع و دست های قیچی نما، اعتماد کند.
-بعدش اگه منو گذاشتی و رفتی چی؟ اگه همه اینا نقشه رودولف باشه چی؟ اگه اصرار کنی همین دست های قیچیت رو بگیرم چی؟

رکسان اهمیتی به بحث این دو نفر نمی داد. دست مشنگ بیهوش را گرفته بود و با جدیت زمین را می کند. این صحنه دل ادوارد را به درد آورد.
-می خوای کمکت کنم؟ با قیچی بهتر می شه کند.

با شنیدن کلمه "قیچی"، رکسان فریادی کشید و سریع تر کند.
-اول اون صدای وحشتناک...بعد هم این نیمه قیچی...باید سریع تر چاله ای بکنم و توش قایم بشم.

صدای خش خشی به گوش بلاتریکس رسید.
-انگار یکی داره رد می شه.

-واااااااااااای...یکی!

اعصاب بلاتریکس از همجواری با رکسان بسیار مستهلک شده بود.
ادوارد پیشنهاد کرد.
-صداش کنیم خب. شاید یکی باشه که بتونه بهمون کمک کنه. در مقابل، منم موهاشو کوتاه می کنم.




I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱:۰۶:۳۹ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۴۰:۵۵ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 154
آفلاین
بلاتریکس کلافه، خسته و طبق معمول عصبانی بود. خیلی دلش می‌خواست که رکسان رو که موقع افتادن نردبون رو شکسته بود، بکشه ولی می‌دونست که برای بیرون رفتن از این قبرستون به یه نفر دیگه هم نیاز داره. در همین حال که بلاتریکس به بالا نگاه می‌کرد و دنبال یه راه برای بیرون رفتن بود، در پشت سر رکسان مشنگ پیتزا فروش بهوش اومد و برای سرپا ایستادن دستش رو روی شونه رکسان گذاشت.

-
- چی شده باز؟ من که هیچ صدایی نشنیدم.
- ...
- ای بابا... این چرا بیهوش شد؟

در همین موقع بود که چشمش به مشنگ افتاد که به خاطر جیغ رکسان به این حالت چسبیده بود گوشه‌ی قبر.

- یکی از یکی بدتر.

همین موقع بود که یه صدای پا شنید.

-هی تو ! کی هستی؟ بیا اینجا.
- ادواردم.
- اینجا چیکار می‌کنی؟
- ذخیر ماستم تموم شده. دارم می‌رم ماست بگیرم.
- فراموشش کن. بیا اینجا به من کمک کن تا بیام بیرون از اینجا.
- دستم رو بگیر.
- اون قیچی‌های لعنیت رو از من دور کن. برو یکی رو بیار که من کمک کنه.

ادوارد فکر کرد که دنبال کی بره ولی یهو یه فکر بهتر به ذهنش اومد.

- یه فکر بهتر دارم.

سپس پرید داخل قبر.

- بیا. برات قلاب می‌گیرم تو برو بالا.

بلاتریکس، ناامید و عصبانی به گوشه‌ای رفت و سرش رو به دیوار کوبید.

- ارباب کجایی که اینا دارن من رو شکنجه روحی می‌دن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۴۹ دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف

مگان جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰:۱۶ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۱۳:۴۷ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 31
آفلاین
رکسان که در حال جویدن ناخن هایش بود، گفت:
_ صدای چی بود؟

بلا که از دست رکسان کلافه شده بود، نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت.
_ احمق. حتما صدای پرنده ای چیزیه.

اما رکسان هنوز ناخن هایش را می جوید. بلا می خواست راهش را ادامه دهد که دوباره همان صدا آمد، اما این بار بلند تر بود.
رکسان که عقب عقب می رفت، گفت:
_ دیدی؟ دیدی گفتم؟ مطمئنم یه چیزی اون جاست. نکنه... نکنه یه...
_ هی، به جای این کارا بگرد زود تر چوب دستیمو پیدا کن.

بلا خودش هم کمی می ترسید زیرا هنوز چوب دستی اش را پیدا نکرده بود. رکسان و بلا کمی عقب رفتند. بلا به اطرافش نگاه می کرد و امیدوار بود زودتر چوبدستی اش را پیدا کند. باز هم صدایی به گوش رسید و یک فریاد که از دهان رکسان بیرون آمد. ناگهان رکسان عقب رفت و حس کرد دارد میفتد و بلا را گرفت و با هم دوباره به داخل قبر سقوط کردند.
_ ابله دوباره افتادیم این تو


No one is me
and that's my power


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲:۱۲:۱۷ دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۴۳:۵۳ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 58
آفلاین
رکسان گفت
_ یا ریش مرلین این دیگه چه صدایی بود ؟

بلا گفت
_تو هم که از همه چی می ترسی . شک ندارم یکی داره سر به سرمون میزاره بزار دستم بهش برسه حقشو میزارم کف دستش

_اخه وسط این قبرستون کی از این کارا میکنه .حتما یه چیزی اونجاست

_ چیزی اونجا نیست دنبال چوب دستی بگرد

آن ها همین طور دنبال چوب دستی می گشتند که ناگهان چندین خفاش به طرفشان پرواز کردند و رکسان شروع به جیغ زدن کرد
بلا با چوب دستی همه انها را دور کرد

بلا گفت
_ چته چرا جیغ میزنی از خفاش هم میترسی ؟ ببین گیر عجب ادمی افتادم حالا ادم قطع بود

رکسان گفت
_این خفاشا جرونا اوردن یادت رفته ؟ از هرچی خفاشه بدم میاد حالا با چی خودمو ضد عفونی کنم ؟

بلا کمی نگران شد اما خونسردی خود را حفظ کرد

بلا گفت
_ دنبال چوب دستی بگرد

انها شروع به گشتن کردند که ناگهان دوباره آن صدا توجهشان را جلب کرد


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۸ ۱۶:۴۱:۴۱

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷:۴۲ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۱۰:۳۰ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 32
آفلاین
بلاتریکس هرگز از یک مشنگ کمک نمی گرفت اما در آن شرایط میتوانست از او به عنوان وسیله ی خروجشان استفاده کند.
_هی مشنگ.

جوابی نشنید اما همچنان به پیتزا فروش خیره مانده بود.

_احیانا منظورتون من بودم؟...بله؟

بلاتریکس نگاهی در چشمانش ظاهر شد که میگفت آخه این چه شانسیه رکسان کم بود اینم اضافه شد.
_بله با تو بودم. حالا زود باش خم شو ما میخوایم بریم عجله داریم.

پیتزا فروش کمی تردید داشت چون نمیدانست که بعدش که آنهارا نجات دهد آیا آنها هم او را نجات خواهند داد؟ اما از آنجایی که دو بانوی جوان در آن قبر تنگ گیر افتاده بودند و او نمیتوانست برای بیرون رفتن از آنها کمک بگیرد پس سعی کرد به آنها اعتماد کند و به حرف بلاتریکس گوش کردو خم شد.

_بلا من اول میرم بعد میکشمت بالا، خوبه؟
_نه! یه بار که بهت گفتم بکش منو بالا الان وضعمون اینه وای به حال بار دوم. کسی نمیدونه باز چه بلایی به سرمون میاری.

بلاتریکس این حرف را زد و به وسیله ابزاری به اسم پیتزا فروش خودش را بالا کشید!

_آه. بلاخره از اون قبر لعنتی در اومدم.
_بلا! دست منم بگیر بیام بیرون.
_خودت بیا. فکر میکنی من چجوری اومدم؟ بعدم بیا کمک کن ببین چوب دستیم کجا افتاده!

رکسان هم با کمی تقلا خودش را از آن گودال مرگ بالا کشید و چون میدانست آن پیتزا فروش اگر بداند که آنها قصد رها کردنش را دارند داد و فریاد به راه خواهد انداخت با ضربه ای او را بی هوش کرد و سپس همانطور که بلا از او خواسته بود شروع به جست و جوی چوب دستی اش کرد.
هوا بسیار تاریک بود و غیر از نور ماه روشنایی دیگری دیده نمیشد. مسلما در آن موقعیت پیدا کردن چیزی به کوچکی چوبدستی کار راحتی نبود. اما با اینحال هردوی آنها با تمام توان وجب به وجب گورستان را میگشتند. در این بین ناگهان صدایی توجه آنها را به خود جلب کرد.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۳۶ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۵:۵۴ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
بلا که دید رکسان بسیار مشتاقانه به نردبان نگاه میکند از ترس این که رکسان مثلا اصیل زاده از یک مشنگ کمک بگیرد سریع با دمپایی مخصوص به سراغ نردبان رفت و آن را خرد و خاکشیر کرد.
_هی مشنگه... چیز یعنی آقاهه برو دنبال آدم این دور و بر بگرد.
پیتزافروش اینجوری به بلا نگاه می کرد:

_ خب آخه...
_حرف نباشه... شیطونه میگه بزنم دهن مهنشو ... چیز برو دیگه.

پیتزا فروش که بسیار تعجب کرده بود اومد که فرار کنه چون احتمال میداد این یه دوربین مخفی باشه. ولی یهو اونم پرت شد توی قبر.
_آخخخخخ
_برو اونور پیتزافروش... نمیدونم چرا همه دوست دارن بیفتن رو کله من
_عجب دوربین مخفی باحالیه

بلا به خودش اومد. فهمید که با یه ویزلیه ترسو و با یه مشنگ خل گیر افتاده بود.
بلا زیر لب گفت:
_وای نه ...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۵۲ سه شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 146
آفلاین
- بالاخره کمک می خواید یا نه؟

بلاتریکس کمک می خواست. رکسان هم همینطور.
اما بلاتریکس غرور داشت! او هرگز غرورش را زیر پا نمی ذاشت تا از یک مشنگ کمک بگیرد.
- آره ما کمک می خوایم! خیلی هم کمک می خوایم! ... آخ!... چرا می زنی خب؟
- رکسان تو خجالت نمی کشی این همه نوشته رو نقض می کنی؟بلا هرگز از یک مشنگ اونم از نوع پیتزا فروشش کمک نمی خواد.

رکسان که خود را محکم به دیواره قبر چسبانده بود سعی کرد عقب تر برود ولی نشد.
دوباره سعی کرد! ولی بازهم نشد.
پس تصمیم گرفت از همان فاصله با بلاتریکس صحبت کند.
-مشکلش چیه بلا؟ می تونیم وقتی اون ما رو بیرون آورد گروگان بگیریم و ببریمش واسه بانو نجینی.
- که باز یه همچین مشکلی پیش بیاد؟
- بلا تو رو مرلین اون آینه رو سمت من نگیر... آخه خیلی چندشه!
- آینه؟... مرلین گناه من چی بود که الان مجبورم روز مراخصیم رو اینجا و کنار این بگذرونم؟ ...خالی اگه کمک نکنی من از اینجا برم بیرون می دم این آینه بخورتت!
- بلا هر بچه ای می دونه که آینه آدم رو نمی خوره و... آخ!

از قدیم می گویند بهترین وسیله برایی شکنجه دادن بعد از چوبدستی کفش یا دمپایی است!
خب بلاتریکس هم گاهی اوقات مجبور می شد از روش های قدیمی استفاده کند.
- خوب شد! تا تو باشی دیگه حرف اضافه نزنی.
- بیاین رفتم براتون نردبون آوردم.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷:۰۲ دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۵:۵۴ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
رکسان که غافل گیر شده بود سریع از زیر پای بلا کنار رفت و این دفعه بلا روی رکسان افتاد.
_آخه خالی چرا میری کنار داشتم می رفتم روی زمین
_آخه من گفتم... آخه...

بلا فوق العاده عصبانی بود و دلش میخواست رکسان را بزند. ولی دست نگه داشت رکسان کلید فرار او بود و اگر این کار را می کرد شاید دیگر رکسان برای او کاری انجام ندهد.
رکسان صدای پاشنید و رفت پشت بلا قایم شد.
_چی شده ؟
_یکی اون بیرونه... میزنه مارو میکشه...

بلا رکسان رو هل داد اونور و داد زد:
_ککممممککککککک کنننننیییددددد!!
_بلا جونم ما که اینجا بهمون خوش میگذره چرا کمک میخوای؟

بلا به رکسان نگاهی کرد:
_کککککممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممککککککککککککککککککککککککککککککک کککککککککککککککککککککنننننننننننننننننییییییییییییییییییییییددددددددددددد
صدای پا قطع شده بود ولی یکی اونجا بود و داشت با خودش حرف میزد.

بلا یه فکری کرد و دستش رو توی موهای انبوهش کرد و یه آینه بزرگ کشید بیرون و بالای قبر نگه داشت و تونست اونو ببینه.
_عه این پیتر جونزه همونی که قبول نشد.

پیتر در حالی که با نگاه غمناک به به برگه"تایید نشد" در دستش نگاه میکرد با خودش حرف میزد و جوری تو خودش بود که داد و فریاد بلا رو نشنید.
بعد در حالی که آه میکشید به راه افتاد.

بلا خیلی عصبی شده بود که انقد به آزادی نزدیک شده بود.

یهو یه صدایی شنید.
_میتونم کمکتون کنم؟

بلا بالا رو نگاه کرد یه مشنگ پیتزافروش بود.
شاید میتونست ازش کمک بخواد...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.