هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲:۵۴:۴۵ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۸:۵۱
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
- دستامو قلاب کنم؟ یعنی چی دقیقا؟

بلاتریکس فکر می کرد رکسان داره شوخی میکنه ولی نه وقت شوخی بود و نه قیافه ی رکسان شبیه کسایی بود که دارن شوخی میکنن.
- تا الان کسی بهت یاد نداده چطور قلاب بگیری؟
- نه!

بلاتریکس سرشو به نشونه تاسف تکون داد.
- یعنی هیچوقت قلاب نگرفتی برای کسی؟

رکسان بغض کرد. کمی با مظلومیت به بلاتریکس نگاه کرد و بعدش شروع کرد به گریه کردن.
- نه من هیچکسو نداشتم که بهم این چیزا رو یاد بده. از وقتی به دنیا...
- کافیه! تورو به ارباب ادای کله زخمیو در نیاد.

با این حرف بلاتریکس رکسان ساکت شد.
بلاتریکس دستاشو قلاب کرد.
- ببین اینطوری دست...

بلاتریکس میخواست به رکسان یاد بده که چطوری دستاشو قلاب کنه ولی نتونست کامل توضیح بده چون رکسان جیغ بلندی کشید و تقریبا داشت میلرزید.

- چی شد؟ چی دیدی؟
- دیگه هیچ وقت دستاتو اونجوری نکن لطفا! خیلی بد بود!

بلاتریکس کم کم کاسه ی صبرش داشت لبریز میشد.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲:۵۹ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۲۴ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
بلاتریکس تکونی به خودش می‌ده و رکسانو که روش پهن شده بودو به گوشه‌ای قل می‌ده.
- یعنی چی یکی هلت داد؟ تو حتی داستان منم نشنیدی که توهم برت داره روح هلت داده!
- روح؟ پس یه روح بود؟

بلاتریکس نمی‌دونست الان که جفتشون توی قبر بودن و دیگه کسی نبود تا اونا رو بالا بکشه، ادامه دادن داستان ارواج و اجنه و ترسناک نشون دادنش به سودشونه یا ضرر. پس تصمیم می‌گیره فعلا بیخیال این موضوع بشه.
- چرا از بین این همه مرگخوار توی دست و پا چلفتی باید اون بالا می‌بودی.

بلاتریکس چوبدستی نداشت تا خشمشو به صورت جادویی رو رکسان خالی کنه، پس به حرف زدن اکتفا می‌کنه.
- خب چرا جلو پاتو نگاه نکردی که نیفتی؟ الان چطوری بریم بیرون؟
- نه نه بلا! من برخورد انگشتاشو با کمرم حس کردم. یکی هلم داد! شایدم یه چیزی...

برای بلاتریکس هنوز هم عجیب بود که چرا حتی ذره‌ای ترس تو چهره‌ی رکسان پدیدار نشده.
- زودباش قلاب بگیر برم بالا!

رکسان به سرعت شروع به جستجوی جیبای رداش می‌کنه. بعد از چند دقیقه گشت و گذار ناکام تو جیبش، با چهره‌ای غمگین به سمت بلاتریکس برمی‌گرده.
- قلاب ندارم. مطمئنم یه دونه‌شو همین هفته پیش...
- دست! دستاتو قلاب کن تا من بیام روشون و برم بالا. تو چرا همچین می‌کنی با من؟




پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹:۳۷ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۰:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5762
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه به مرگخواران مرخصی داده. این مرخصی با ورود بینز به خانه ریدل ها همزمان می شه. بینز که روحه و دیده نمی شه، قصد داره سر به سر مرگخوارا بذاره. بلاتریکس داخل یه قبر خالی افتاده و رکسان بالای قبره.

.....................

-رکسان...این آخرین باره که دارم بهت اخطار می دم. منو بکش بالا!

رکسان که کنار قبر نشسته بود، سرش را جلو برد و به آرامی گفت:
-هیسسسس...سرو صدا نکن. ممکنه مزاحم ارواح سرگردان بشی!

بلاتریکس نمی فهمید، رکسان که حتی از ترک دیوار هم می ترسید، چرا از تاریکی شب و قبرستان و ارواح، هیچ ترسی نداشت. تصمیم گرفت روی همین مورد تمرکز کند!
-ببین رکس...شنیدم شبا از اون قبری که پشت سرته صدای خراشیدن میاد. مثل این که یکی از زیر قبر، ناخوناشو می کشه به سنگ...می گن روح یه مرگخوار خشمگین اون تو اسیر شده. گاهی جیغ می کشه و...رکسان؟

-ها؟...گوش می کنم! داشت خوابم می برد!
-خوابت می برد؟ این داستان اصولا باید تو رو...

جمله بلاتریکس با خوردن ضربه ای به سرش، ناتمام ماند!

-زدی؟ منو زدی؟ منو با چی زدی؟ ...هوم؟...با خودت؟

چیزی که روی سر بلاتریکس افتاده بود، خود رکسان بود.

-انگار...یکی...هلم داد!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵:۴۰ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۵:۱۶
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 102
آفلاین
- گور مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی!

صدایی با خنده این حرف را زد و بلاتریکس را متعجب ساخت. بلاتریکس با عصبانیت از جا برخاست و فریاد زد:

- کی بود این رو گفت؟... بیاد پایین کاریش ندارم!

ولی صدای خنده دیگر قطع شده بود. او با دقت به بالا نگاه کرد، گویی چند متر ی با سطح زمین فاصله داشت. لوموسی گفته و نوک چوبدستی خویش را روشن کرد.

- اگه دستم بهت برسه الکسیا!... چنان بلایی به سرت میارم که یادت بره کی هستی! ... یه کاری می کنم که...
- کی اونجاست؟.... می گم کی اونجاست؟

بلاتریکس صاحب آن صدا را به خوبی می شناخت!

- رکسان!... رکسان!... من بلا تریکس هستم. زود بیار من رو بیرون!
- چی؟ گفتی کی هستی؟
- مگه نمی شنوی! بلاتریکس هستم! زود من رو بیار بیرون.
- از کجا باور کنم تو بلاتریکسی؟ من که از اینجا نمی بینمت!
- دلت می خواد یه کروشیو بزنم بفهمی من کی هستم؟

صدایی شندیده نشد، گویی رکسان لحظه ای شک کرد.ولی بعد ادامه داد:

- اشکالی نداره! یه کروشیو بزن، اگه مثل کروشیوی بلاتریکس بود میارمت بالا!

بلاتریکس که از دست رکسان خیلی عصبانی بود، چوبدستی اش را بالا گرفت، رکسان قطعا صدای بلاتریکس را به خوبی تشخیص می داد.

- کروشیو!

اتفاق خاصی نیفتاد.

- کروشیو!... می گم کروشیو!
- چرا نمی زنی خب؟

بلا تریکس بار ها گفت کروشیو اما اتفاق خاصی نیفتاد. ناگهان چشمش به چوبدستی افتاد...

- این دیگه چیه؟

به جای چوبدستی در دست بلاتریکس، چوبی معمولی قرار داشت.

- کی چوبدستی من رو برداشته!؟




من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

私の愛する親愛なる

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
魔法の世界
レイモンド


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰:۲۱ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸

الکسیا والکین بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۲:۰۱ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
از راه دور اومدم...چه پر امید‌ اومدم...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 26
آفلاین
سه ثانیه به سرعت گذشت و لحظه ای بعد بلاتریکس در آستانه ی در حضور داشت و به عکس ارباب زل زده بود.

-

- اع...بلا...کار من نبود...

در میان سایر مرگخواران شاهد،دروئلا روزیه که خود نیز از قربانیان این بهم ریختگی بود گفت:
راست میگه بلاتریکس،امروز هممون برامون اتفاقای عجیبی‌میفته.و‌اینکه تابلوی لرد کثیف شده‌تقصیر رودولف نیست....

هنوز حرف دروئلا تمام نشده بود که ناگهان جسم قرمز رنگی با سرعت از جلوی چشم بلاتریکس گذشت.به در و دیوار برخورد کرد و بعد مستقیم وسط تابلوی لرد شیرجه رفت.

- ترق!

برای لحظه ای طولانی سکوت برقرار شد و همه ی مرگخواران با حالت((تسترالمون زایید))اول به تابلوی تکه تکه شده جسم نیمه مایع قرمز رنگ متحرکی که روی آن پخش بود و بعد به بلاتریکس با چهره ای که از خشم داشت دیوانه میشد زل زدند.

- حالا دیگه تقصیر یکی هست...زنده به گورت میکنم الکسیا!

این حرف بلاتریکس به هیچ عنوان کنایه نبود.شکستن تابلوی لرد اصلا واقعه ی قابل بخششی نبود.

لحظاتی بعد الکسیا درحالی که به دنبال فوبی میگشت در آستانه ی در ظاهر شد اما قبل از اینکه بتواند کنجکاوی کند با چهره ی ترسناک بلاتریکس مواجه و به طور کامل دهانش قفل شد‌.

بلاتریکس بیلی ظاهر کرد و با لبخندی شرورانه به سمت الکسیا رفت...

***
 
ساعتی بعد،خانه ی ریدل ها:

- بلاتریکس؟واقعا اینکارو کردی؟

- اره.اصلا مگه چه اشکالی‌داره؟خیلی هم ارباب پسندانه بود...

همه در سکوتی سنگین به بلاتریکس خیره‌شدند.درست است که مرگخواران طبیعت خبیثی دارند اما نسبت به هم نوعان خودشان هنوز رحمی در وجودشان بود.

- خیییییلی خب شاید یه کم زیاده روی کردم...

همچنان نگاه های سنگین ادامه داشت‌.

- باشه اصلا الان میرم نبش قبرش میکنم

بلا چشم غره ای زد و بیلش را برداشت و از اتاق خارج شد.

***

- ای وای میت فرار کرده!

قبر خالی بود.امکان نداشت که الکسیا بتواند خروار ها خاک را بکند و بیرون بیاید.
چشم بلاتریکس ناگهان به پله ای در دیواره ی کناری قبر افتاد.جلو رفت و خواست نگاهی به آن بیندازد که...

پایش لیز خورد و به ناکجا آبادِ تاریک پایین پله ها پرت شد!



But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹:۲۹ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۰:۵۳
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 221
آفلاین
در آشپزخانه، دروئلا روزیه سعی داشت با مخلوط کن، یک صبحانه مقوی کم چرب با فیبر بالا و منشا گیاهی برای مرگخوارها درست کنه. اونطرف تر هم فنریر گری بک بالا سر گاز ایستاده بود و سوسیس تخم مرغ هم می‌زد و سرخوشی یه روز مرخصی بهش مستولی شده بود و زیر لب می‌خوند:

- گرگم و گله می‌برم، چوپون داری چوپونت رو هم می برم...

که یک دفعه دامبببب!

تابلوی بزرگی محکم به پس کله‌ گری‌بک اصابت کرد و او را با کله توی دیگ سوسیس ها انداخت!

-ئلای بی اعصاب! چت بود چرا کوبیدی تو سرم؟

دروئلا توجهی نکرد و بدون نگاه کردن به گری بک، به مخلوط کردن معجونش ادامه داد،
- چی میگی واسه خودت؟ کی کار تو داشت؟

- این چی بود اصلا؟ تابلوی ارباب؟ چرا با تابلوی ارباب کوبیدی تو کله‌ام؟

دروئلا که تازه یک قاشق از صبحانه‌ی من درآوردی اش خورده بود و رنگش داشت سبز می‌شد، اعصابش به هم ریخت و باز هم بدون چرخوندن سرش گفت:
-ببین حواسم رو پرت کردی یه چیزی رو توش کم و زیاد ریختم بد مزه شد، اگه همین الان ساکت نشی، همین رو تو حلقت خالی می‌کنم!
-خوب میگم زن حسابی! چرا برداشتی کوبیدی تو کله من مگه چی‌کارت داشتم؟
- خودت خواستی!

دروئلا برگشت تا ظرف مخلوط کن را در حلق فنریر خالی کند، اما بنا به دلایلی نا معلوم، ظرف از دستش لیز خورد و به سمت جلو پرتاب شد و تمام محتویاتش روی سر و صورت فنریر ریخت!

خود دروئلا هم تعجب کرده بود، اما رشته‌ی افکار جفتشون با صدای بلاتریکس که از پله ها بالا میومد به هم ریخت!
- تا پیدا شدن تابلوی ارباب، اینجا قرنطینه است و هیچ کس حق خروج نداره!

فنریر گری بک تازه متوجه شد که تا سه ثانیه دیگه، بلاتریکس وارد آشپزخونه میشه و خودش تابلوی ارباب رو در دست داره، در حالی که ذرات سوسیس تخم مرغ به سر و صورت و ردای ارباب چسبیدن و شیر سویا و موز له شده و پودر ماچا، از قاب ارباب می‌باره...


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۷ ۱۴:۱۲:۵۵
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۷ ۱۴:۱۳:۴۲

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۱:۰۵:۳۷ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸

مرگخواران

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 30
آفلاین
سوژه جدید:


حیاط خانه ریدل ها:

- آخیش... خیلی وقت بود ارباب بهمون یه استراحت درست و حسابی نداده بود.
- راست میگی. بیا این نوشیدنی کره ای رو بگیر. حسابی حالتو جا میاره.

هوریس چشمکی به رودولف زد و به او نوشیدنی ای تعارف کرد. بعد از مدت ها، لرد سیاه به مرگخوارانش مرخصی داده بود و به آن ها گفته بود هر کاری مایل هستند، انجام دهند. از این موقعیت ها بسیار کم پیش می آمد. برای همین مرگخواران تصمیم داشتند از این فرصت کوتاه پیش آمده، نهایت استفاده را داشته باشند.
قبل از اینکه رودولف بتواند نوشیدنی کره ای را از دست هوریس بگیرد، نوشیدنی روی زمین افتاد. رودولف شاکیانه به هوریس گفت:
- داداش! اگه نمی خوای نوشیدنی بدی چرا تعارف می کنی بعدش میندازی زمین؟
- به جون اعضای انجمنم قسم از عمد ننداختم زمین. یه چیزی خورد به دستم و افتاد!
- آره جون عمه ت! تو راس میگی!

رودولف این را گفت و صورتش را چرخاند. به محض اینکه رودولف به سمت دیگر چرخید، صندلی هوریس از پایه شکست و پخش زمین شد.

-
- بوق!
- نمیتونی روی یه صندلی هم بشینی. چه استادی هستی تو!
- صندلی محکم بود بابا. نمیدونم چرا اینطور شد! :| من که دارم می ترسم:|

اتاق ساحرگان خانه ریدل ها:

لینی و هکتور رو به روی هم نشسته بودند و مشغول معجون بازی بودند. لینی اسم معجونی را می گفت و هکتور سعی داشت در سریعترین زمان ممکن آن را درست کند. بلاتریکس هم در گوشه ای نشسته بود و عکس اربابش را که از اتاق خوابش آورده بود، برق می انداخت.

- معجون مرکب!
- بهت میگم معجونای سخت بگو. اینکه چیزی نیست! ایناها!

هکتور ملاقه اش را داخل پاتیل فرو برد و معجونی از آن بیرون آورد. لینی کمی نزدیک شد تا ببیند داخل ملاقه چیست اما ناگهان با کله وارد ملاقه شد. انگار فردی ضربه ای محکم پس کله لینی زده بود.

- بلاتریکس! این شوخیا چیه؟
- مگه چیکارت داشتم؟
- یعنی تو نبودی که زدی پس کله م؟
- خواب دیدی خیر باشه حشره! ما با عکس اربابمون داریم اختلاط می کنیم.
- کدوم عکس ارباب دقیقا؟
- ایناهاش دیـ... . عکس ارباب کو؟ همین الان اینجا بود؟ کدومتون برداشتین؟ هیچ کسی از جاش تکون نمی خوره تا من عکس ارباب رو پیدا کنم. اینجا قرنطینه ست!

بلاتریکس به سمت دو ساحره دیگر پرید و آن ها را گرفت. سعی داشت بفهمد که عکسِ عزیزش را کدام یک برداشته اند اما هیچکدامشان سایه بینز را که از دیوار پشتی رد شد، ندیدند. بینز به تازگی وارد جمع مرگخواران شده و ورودش مصادف با مرخصی همگانی لرد بود. به همین دلیل بینز که می دانست کسی از حضورش خبر ندارد، تصمیم گرفته بود مرگخواران را اذیت کند و آن ها را بترساند. به همین دلیل به سمت آشپزخانه خانه ریدل ها حرکت کرد تا کمی هم با غذای مرگخواران بازی کند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱:۰۴ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۰:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5762
آفلاین
(پست پایانی)


مرگخواران و لرد با خوشحالی بین زمین و هوا در حال بال بال زدن بودند. لرد سیاه خنده تمسخر آمیزی به سه مرگخوار در حال سقوط کرد.
-اگه سر وقتش از ما چیزی می آموختین الان دچار این وضعیت...

لرد ساکت شد...لرد ساکن هم شد! برای این که حرکتش بطور ناگهانی متوقف شد.
-بنزین ما تموم شد!

و سقوط ناخواسته ای را به سمت پایین آغاز کرد.

لرد سیاه همچون برگی پاییزی در دستان باد به رقص در آمده بود. داشت فکر می کرد که در لحظه سقوط چقدر آسیب خواهد دید! آرزو کرد کاش در دوران جوانی بیشتر ورزش می کرد تا بدنی ورزیده و آماده می داشت.
فنگ با دیدن طعمه جدیدش، آرنولد پفک پیگمی بدمزه را از دهانش رها کرد و دهانش را رو به لرد در حال سقوط باز کرد...

این آخر و عاقبتی نبود که لرد سیاه می خواست...

-ارباب؟ ارباب...ارباب!

صدای بلاتریکس در گوشش زنگ می زد.

چشمانش را به سختی باز کرد...

خواب بود؟ آیا در خواب خرو پف هم کرده بود؟
بلاتریکس که در آن لحظه بی شباهت به قهرمان نبود نفسی از روی آسودگی کشید.
-ارباب بالاخره به هوش اومدین.

-فنگ ما رو خورد؟ چه بلایی سر ما اومد؟

-ارباب...شما این کدو حلواییا رو آوردین. فرمودین پاتر تو یکیشون قایم شده. شروع به خوردن کردیم. ولی ظاهرا شما دچار مسمومیت پامپکین شدین.
-مسمومیت کدو حلوایی؟
-پامپکین ارباب.
-کدو حلواییه دیگه!
-اگه اصرار دارین قضیه رو بی کلاس کنین من حرفی ندارم ارباب.

به سختی از جا بلند شد. هنوز سرگیجه داشت و کمی حالت تهوع. صدای سوروس او را به خودش آورد.
-ارباب...روح به ما نظر داره!

-چی؟...کدوم روح؟
-هیچی ارباب...فکر کنم یه چیزایی ته این کدو دیدم. شاید کله زخمی باشه.

لرد با عجله مرگخواران را کنار زد و به طرف کدو حلوایی رفت.
و قبل از این که موفق به هضم موقعیت بشود، صدای لیسا را شنید.
-لایتینا...برو کنار. نمی ذاری چیزی ببینم.

با هل کوچکی که لیسا به لایتینا داد، تمام مرگخواران، و در راس آن ها لرد سیاه، همچون مهره های دومینو به داخل کدو حلوایی سقوط کردند!


پایان!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۰:۴۲ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶

روح هالووین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۹ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۴۴ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 21
آفلاین
تصویر کوچک شده


?Trick or treat


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۵:۱۴:۴۸ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
مرگخوارها یکی یکی خود را از درخت جدا میکردند و تحت تاثیر نیرویی که نمیدانستند چیست به بالا پرواز میکردند. همه‌ی مرگخوارها موفق به پرواز شدند، به جز ریتا اسکیتر و سوروس اسنیپ و وینست کراب!

هر سه درحالیکه که به پایین درخت سقوط میکردند، فنگ رو دیدند که پایین درخت ایستاده و درحالیکه آرنولد پفک پیگمی رو به دندان گرفته با خشم به سقوطِ اونها نگاه میکنه!


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۰ ۰:۰۶:۵۲

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.