هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲:۲۶ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۸ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۱۱:۲۷ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
از این گور به اون گور!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 12
آفلاین
-الان دماغم رو در میارم باباجان!

دامبلدور همراه با اشک هایی که از گونه اش سرازیر میشد این حرف را زد و لبخند شیطانی روح را ندید.

-...
-...
-چرا دماغتو برنمیداری پس؟!

دامبلدور داشت سعی اش را میکرد، اما مشکلی وجود داشت!
-باباجان میخوام ولی نمیشه!

روح زیرلب غرولندی کرد و به سمت لرد حرکت کرد تا در او حلول کند.

-نه باباجان صبر کن! اونجا سیاهیه! اگه بری اونجا دچار خشم میشی، دچار تیرگی میشی، بهت لطمه وارد میشه و دیگه هیچوقت اون روح قبلی نمیشی!

روح تهدیدهای دامبلدور را جدی گرفت و به سمت او برگشت. او نمیدانست چه عشق و حالی را در مقام اربابیت مرگخواران از دست داده است.

-ببین باباجان، ما باید از یه فردی که تجربه داره کمک بگیریم و باهاش مشورت کنیم، یه فردی که قبلا اینکارو انجام داده و دماغ...
-اوناهاش!

روح با خوشحالی لرد را به عنوان همان فرد با تجربه در حوضه ی بی دماغی نشان داد.



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۱۹ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۸:۵۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 214
آفلاین
شیرجه بلند بود. بسیار بلند! بلندی شیرجه باعث شد که روح، دامبلدور را پشت سر گذاشته و محکم به دیوار پشت سر او برخورد کند و از صد جا تکه تکه شود تا دیگر به روح پسر مردم نگوید: "روحی تکه تکه شده و آسیب دیده و تغییر شکل یافته و کلا بدبخت و بیچاره شده."
-آخخخخ! این دیگه چه شانسیه!من روحم...روح! طبیعتا نباید به جسمی برخورد کنم، باید از درونش رد بشم.

اما روح، روحی نبود که با این بادها بلرزد! دوباره از جا برخاست. تکه هایش را بهم چسب نواری زد. محاسبات دقیقی انجام داد و دوباره به سمت دامبلدور شیرجه زد.

شترررررق

-آخخخخخخ!

اما با دماغ از صد جا شکسته و ترک خورده او مواجه شد که مانند سپری از صورتش محافظت می کرد.
-آقای دامبلدور...میشه یه لحظه دماغتونو بردارین بتونم در جسمتون حلول کنم؟
-چیکار کنم بابا جان؟! این دماغ که همینجوری کاشته نشده...کلی آب و کود بهش دادم و در دمای مناسب نگه ش داشتم تا تونستم رشدش بدم. این شکستگی وسطشم سیزده بدر پارسال در اثر بی مسئولیتی یه سری انسان های بی توجه به محیط زیست اتفاق افتاد که می خواستن با دماغم آتیش روشن کنند.
-این تن بمیره یعنی هیچ راهی نیست؟ پس اعتماد بین تمدن ها چی میشه؟ عشق؟ محبت؟ احسان؟ دوستی؟

روح می دانست که چگونه دامبلدور را خام کند. در چشمان دامبلدور اشکی حلقه زد‌.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۹ ۱:۰۷:۱۹



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۲۳ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۱۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5779
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار ساده‌ای نیست! باید روح رو وارد بدن خودشون کنن و به تناسب شخصی که روح وارد بدنش شده شکنجه کننش.
روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق می‌شه از دستشون فرار کنه و به محفل بره. مرگخوارا و لرد به محفل می رن که روحشون رو پس بگیرن. دامبلدور هم اجازه می ده که وارد بشن.
مرگخوارا سرگرم جستجو برای پیدا کردن روح هستن که لرد سیاه و دامبلدور توجه روح رو به خودشون جلب می کنن.

..........................

روح نگاهی به لرد سیاه انداخت.

درونش را می دید! روح داشت...البته نه بصورت کامل. روحی تکه تکه شده و آسیب دیده و تغییر شکل یافته و کلا بدبخت و بیچاره شده!

-این که خودش شکنجه شده اس! معلوم نیست اگه برم توش چه بلایی سرم بیاد...اینو نمی خوام. اون یکیو امتحان می کنم!

دامبلدور بسیار گرم و نرم به نظر می رسید. روحش پیر و فرسوده بود و از چند نقطه دچار شکستگی شده بود، ولی حداقل هنوز یکپارچه بود.
-خوبه...اونجا می شه کلی تفریح کرد. رهبر یه گروه هم که هست. چی از این بهتر؟


روح تصمیمش را گرفت. دورخیز کرد و شیرجه ای بلند به سمت دامبلدور زد!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵:۲۸ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۶:۳۶
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 204
آفلاین
روح نگاهی به صندلی دامبلدور انداخت. چوبش صندلی دامبلدرو نرم تر بود و او راحت تر وارد آن میشد.
پس خیلی سریع وارد شد!

-وای! چرا صندلی تکون میخوره؟ فرزندانم... کمک...
-پروفسور!

همه محفلی ها به سمت دامبلدور دویدند تا او را از این مخمصه نجات دهند. حتی اسنیپ هم رفت تا کمک کند ولی وقتی نگاه خشمگین لرد را دید پشیمان شد.
-تو مرگخوار مایی!
-اوه... هنوز فکر میکنم جاسوستونم!

بعد لرد با دیدن دامبلدور، سریع از جایش بلند شد.
او لردی دانا بود و سریع میفهمید که کاسه ای زیر نیم کاسه است!

-آفرین ارباب!
-آفرین!
-گفتیم فریاد نزن ربکا!
-چشم.

آن طرف دامبلدور هم برای چشم و هم چشمی، ایستاد. به لرد نگاه کرد و تا میتوانست از محفلی ها خواست تا برایش دست بزنند.
-ممنونم! ممنونم!
-

روح عصبانی شد و این بار، میخواست در ردای این دو سرپرست گروه ها برود و انتقام بگیرد.
تا اینجا که آنها از او انتقام گرفتند!


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۳۲ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸

مرگخواران

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 30
آفلاین
لرد سیاه نگاه تحقیر آمیزی به مرگ انداخت و گفت:
- ما تا حالا هفت هشت بار مرگ رو شکست دادیم و یه عالمه جان پیچ درست کردیم. زودباش به عضویت گروه ما در بیا تا بیشتر از پیش بتونیم کنترلت کنیم!

مرگ نگاهی به لرد انداخت و با پوزخندی جواب داد:
- برو بابا! مثل اینکه نفهمیدی من مرگ هستم! خودم بهت اجازه دادم که اینقدر ملاقاتت با من رو عقب بندازی و هی جان پیچ درست کنی! بعله!
- اگه به زبون خوش نیای، میدیم مرگخوارانمون بندازنت تو گونی و ببرنت زیر سایه مون اونجا بخورنت! ما واسه همچین وقتی اسم یارانمون رو گذاشتیم مرگخوار. بعله! ما اربابی هستیم بسیار آینده نگر!

مرگخواران مذکور با اینکه چندان از برنامه ای که اربابشان برایشان ریخته بود، خوششان نیامده بود، ولی سعی کردند با مصمم ترین و جدی ترین چهره هایی که می توانستند با آن ترس را پنهان کنند، به مرگ خیره شوند. دامبلدور که مشاجره بین لرد و مرگ را دید، باز جلوتر آمد و گفت:
- فرزندم... مرگ عزیزم... من زمانی صاحبت بودم. سنگ زندگی مجدد رو که از خونه ریدل ها فِر داده بودم، چوبدستی رو هم گلرت داده بود و شنل جیمز رو هم بلند کرده بودم خودم. بیا به آغوش من. به تام گوش نده! من بهت اعتماد کامل دارم.

مرگ با دیدن وضعیت مرگخوار ها و محفلی ها، جان نداشته خودش را در خطر دید. از یک طرف احتمال خورده شدن توسط مرگخواران و از طرف دیگر احتمال در آغوش گرفته شدن بوسیله پیرمردی معلوم الحال، سبک زندگی خطرناک و ترسناکش را بشدت دچار تزلزل می کرد. به همین دلیل صلاح را بر رفتن از آن مکان دید. تکه کاغذی را توی جیب ردای پاره اش به گونه ای که دیگران نبینند، گذاشت و با حالتی متعجب گفت:
- همین الان برام فکس رسید و باید برم یکی دو نفر رو قبض روح بکنم! شما اجالتا بگردین دنبال این روحه تا ببینیم بعدا چی میشه. خبری شد اس بدین! فعلا!

مرگ این را گفت و زد به چاک. لرد از اینکه نتوانسته بود مرگ را به خدمت بگیرد و دامبلدور از اینکه نتوانسته بود مرگ را در آغوش پر مهر و اعتمادش بگیرد، ناراحت شده بودند. به همین دلیل هر دو بر روی صندلی ای نشستند و به افق خیره شدند. روح نیز از این فرصت پیش آمده استفاده کرد و برای اینکه بتواند انتقامش را از آن دو نفر بگیرد، وارد صندلی هایشان شد تا بتواند با شکستنشان، تلافی کوچکی از همه شکنجه ها و بلاهایی که سرش آورده بودند، بکند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۰:۴۹ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور

مرگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۷ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۸:۰۴ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 13
آفلاین
روح بی نوا هنوز راجع به مقصد بعدی برای قایم شدن فکر نکرده بود و هیچکس هم این وسط نبود بپرسه یه روح بدون مغزی برای فکر کردن چطور میتونه فکر کنه.
باری به هر جهت روح مزبور تلاش داشت یه جای دیگه برای مخفی شدن پیدا کنه که یه دفعه همه جا تیره و تار شد و پشت بندش صدای رعد و برق خفنی اومد طوری که که چهارستون زهوار در رفته محفل رو لرزوند و تابلوی خانم بلک درحالیکه فحش های ناموسی میداد روی زمین سقوط کرد.
مرگخوار و محفلی دست از کشمکش وکتک کاری برداشتند و با ترس گوشاشون رو تیز کردن. کفگیر از دست مروپ آویزون موند و ملاقه مالی که داشت میرفت تو صورت مروپ فرود بیاد وسط راه توی هوا خشک شد. همه با نگرانی به دود غلیظی که بالای پله ها ظاهر شده بود خیره شدند.آرتور کله کم موش رو خاروند:
- عجیبه به وضوح یادمه اخبار رادیو مشنگی میگفت امروز هوا آفتابی و گرمه.

ملاقه مالی مسیرش رو از صورت مروپ به طرف کله آرتور کج کرد و...بنگ!
- صد بار گفتم عوض اینکه بشینی پای این خزعبلات مشنگی بچسب به زن و زندگیت.بفرما تحویل بگیر اینم از وضع زندگیمونه!

آرتور پس کله اش رو مالش داد و خواست اعتراض کنه وضع فعلی محفل چه ربطی به اون داره که همون لحظه از بین گرد و غبار اسکلت ردا پوشی که داس بلندی دستش بود به درون سوژه قدم گذاشت.اسکلت بدون اینکه توجهی به ملت جلوی روش بکنه سرش رو تکونی داد و صدای جرق جرق مهره های گردنش بلند شد.
- وارد شدن به سوژه انسان ها نباید انقدر سخت باشه...گویا باید باز هم نگاهی به جزوه های آموزشیم بندازم.

صدای همهمه از همه طرف به گوش رسید. محفلی و مرگخوار که از حضور ناگهانی این موجود عجیب و غریب شوکه شده بودن بهش نگاه میکردن که داشت تو جیباش دنبال چیزی میگشت و اول کاری هم مبلغی کرم و جک و جونور رو ریخت رو قالی گل گلی زیرپاش.
همون لحظه لرد سقلمه ای به پهلوی دامبلدور زد.
- پیری اگر تکلیف این وضعیت روشن نشه یکی از فرزندان روشنایی خودتو جای روحم میبرم و شکنجه میکنم.

دامبلدور دستی به ریش سه متریش کشید.
- انقدر عجله نکن تام. در ضمن هیچوقت یک محفلی رو هم تهدید نکن. بذارش به عهده خودم.

دامبل یه قدم جلوتر رفت و تک سرفه ای کرد تا توجه اسکلت بهش جلب بشه.
- تو کی هستی فرزندم؟میشه بگی وسط سوژه ما چیکار میکنی؟

اسکلت کله اش رو به سمت دامبلدور چرخوند و همزمان داس بلندش رو گذاشت روی شونه ش.
-من مرگ هستم. فرزند کسی نیستم و پدر و مادری هم ندارم. اگرچه توقع هم ندارم کسی این رو درک کنه. کار خاصی هم نداشتم صرفا به دنبال سوژه ای بودم تا بتونم خودم رو داخلش جا بدم.

ملت:

مرگ:خب این برخوردی نیست که توقع داشتم ببینم معمولا ملت وقتی منو میبینن جیغ میکشن. بگذریم...

مرگ از تو جیبش کاغذ لوله شده ای رو دراورد و تکونی بهش داد تا باز شه. لیست بلند بالایی از بالای پله ها قل خورد تا نزدیک پای ملت اومد.
- طبق لیست من یه روح از دنیای مردگان فرار کرده و وارد این سوژه شده. وظیفه من اینه به جایی که بهش تعلق داره برش گردونم.کسی اینجا هست که این روح رو دیده باشه؟

دیگه امکان نداشت وضعیت از چیزی که هست بدتر بشه.


ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۱۰:۴۳:۳۱


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۷:۱۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 186
آفلاین
در همین حین که مالی و مروپ سرگرم مسابقه "مادر خونه برتر" خودشون بودن، چشم روح به یه ماهیتابه خوش دست افتاد که بالای ظرفشویی آویزون بود. به نظرش این ماهیتابه خیلی جای بهتری از نمکدونی بود که قرار بود توی سوپ پیاز بیفته. پس به سرعت از نمکدون خارج و به جایی که فکر میکرد خیلی گرم و امنه، وارد شد. ولی زهی خیال باطل!
کمی دورتر، صدای داد و بیداد کریس و آریانا شنیده میشد.
- خب من وزیرم...
- وزیری که وزیری! من خیلی بهتر از تو قضاوت میکنم.
- قضاوت چه ربطی به پیدا کردن روح داره؟
- داره دیگه! مثلا... ام... مثلا... میتونم بهتر قضاوت کنم کجا میتونه باشه؟
-

این عکس العملی نبود که آریانا از کریس انتظار داشت. و وقتی دید اون همه فکر کردن به نتیجه نرسیده و کریس حرفشو باور نکرده، به دور و برش نگاه کرد تا چیزی برای فهموندن حرفش به کریس پیدا کنه و... اولین چیزی که به چشمش خورد، ماهیتابه بود. نه چون ماهیتابه خوش دست بود، نه چون ماهیتابه بالای ظرفشویی آویزون بود، نه چون گرم و امن بود و نه حتی چون قضاوتش بهتر بود... فقط چون ماهیتابه دوست داشت! آریانا عاشق ماهیتابه بود و گاهی دور از چشم مرگخوارا، به ماهیتابه ش عشق می ورزید.
در حینی که کریس مشغول تاسف خوردن به حال آریانا و استدلالش بود، آریانا به سمت ماهیتابه جستی زد و...
- هیا!

بووووووم

با این صدا، مالی دست از مسابقش کشید و فورا به سمت آریانا برگشت، که خیلی راضی به نظر میومد و با ذوق، به کریس نگاه میکرد که صورتش پهن شده بود.

ولی توی ماهیتابه، روح که از برخورد ماهیتابه با صورت کریس دردش گرفته بود و هیچ توجیهی برای اینکه چرا یه روح باید دردش بیاد، نداشت، دنبال جای امن تری برای پنهان شدن می گشت.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۸:۵۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 214
آفلاین
روح که ملت را سرکار گذاشته بود، در حالی که به ریش همه می خندید در نمکدانی پنهان شده بود. مرگخواران و محفلی ها هم که نمی دانستند روح دقیقا کجاست، همه جای آشپزخانه را نقطه به نقطه جست و جو می کردند.

اما هرگز همزمان در یک نقطه جمع شدن مرگخواران و محفلی ها بدون دردسر نبود!

_کجا؟! برو کنار! این دیگ مال منه...سهم منه...ارث منه...از همه مهمتر جهازمه! شونصد سال پیش با خودم آوردمش خونه آرتور و باهاش یه ایل ویزلی رو غذا دادم.

مالی در حالی که ملاقه اش را به شکل تهدید آمیزی به سمت مروپ گرفته بود، این را گفت. در واقع مالی هنوز مروپ را نشناخته بود!
_خودت برو کنار خیکی... یه دیگ زنگ زده که این حرفا رو نداره.

مروپ کفگیری را مانند شمشیر بالا آورد و با مالی که در حال دفاع با ملاقه اش بود درگیر شد. در همین درگیری، مروپ نمکدان حاوی روح هم برداشت تا در دیگ سوپ پیاز مالی بریزد اما مالی به شدت مانع می شد.
_نمک ریختم قبلا... نریز تک فرزند... نریز عامل کاهش جمعیت... نریز معضل اجتماع.
_این بی نمکه... نکنه قوه چشایی نداری؟! فکر کردی خودت معضل اجتماع نیستی که هر ساعت یه مو قرمز به بشریت اضافه میکنی؟! عامل افزایش جمعیت بی رویه... عامل کمبود آب... ایجاد کننده بحران های زیست محیطی... بترکی به حق مرلین تا طبیعت از شر خودت و بچه هات نفس راحت بکشه!
روح:

این زد و خورد بر سر نمکدان همچنان ادامه داشت و هر لحظه نمکدان بدست یکی از آن دونفر می افتاد و توسط دیگری به زور پس گرفته میشد.
روح از آن همه اینور و آن ور شدن دچار سرگیجه و حالت تهوع شده بود و می خواست هرچه زودتر وارد شیء دیگری در آشپزخانه شود.
هر لحظه امکان داشت که در دیگ سوپ پیاز بیفتد.




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۰:۰۹ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۸:۳۶
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
همه ی مرگخوارا همراه لرد رفتن که دنبال روح بگردن...همه به جز رابستن!
رابستن رفت سمت دامبلدور!
-دونستن می دونی که فهمیدن شدم که اشارت به من بود؟

دامبلدور هیچی نفهمید.
-فرزند تاریکی...می خوای منو آزمایش کنی؟ چرا اینجوری حرف می زنی؟
- من جوری حرف زدن نمی کنم...من فقط حرف زدن می کنم...حالا، دونستن می دونی که فهمیدن شدم که اشارت به من بود؟

دامبلدور بعد از کلی رمز گشایی فهمید که رابستن چی می گه.
-نه نمی دونستم!
-پس دونستن کن که من فهمیدن شدم که اشارت به من بود.
-باشه.

رابستن خیلی کینه ای بود و برای اینکه دلش خنک بشه خواست مقابله به مثل هم بکنه، برای همین به دامبلدور اشاره کرد ولی فاصله ی اون با دامبلدور کم بود و دستش به اندازه ی سی سانتی متر رفت توی شکم دامبلدور.
رابستن دفترچه یادداشت هاشو در آورد و دنبال چی زی گشت.
-آقای عشقی، شکم شما عین موزه ی لو وِر، لو وور...عه اشتباه شدن شد...

چند ورق دیگه می زنه.
-...شکمتون عین طبل می موندن کنه.

رابستن از اجزای بدن دامبلدور خوشش اومد و همه چیزشو به یه چیزی تشبیه کرد. دماغشو به فیل...موهاشو به راپنزل و...
-فقط موندن می کنه ریشت...ریشت شبیه...شبیه...

رابستن رو به لرد می گه:
-ارباب...ریش آقای عشقی شبیه چی شدن می شه؟
-رابستن...جلوی جبهه ی مخالف به حرف ما گوش نمی دهی و کاری که گفتیم را انجام نمی دهی؟ منفور تر شدی...نیم وعده هم کم می کنیم!

فقط رابستن می دونست که اربابش داره از چی حرف می زنه.

رابستن هم به بقیه ملحق شد.


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۱ ۰:۱۸:۵۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۱۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5779
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار ساده‌ای نیست! باید روح رو وارد بدن خودشون کنن و به تناسب شخصی که روح وارد بدنش شده شکنجه کننش.

روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق می‌شه از دستشون فرار کنه و به محفل بره. مرگخوارا و لرد به محفل می رن که روحشون رو پس بگیرن. دامبلدور هم اجازه می ده وارد بشن.

.....................

-یاران ما...به جستجوی روح بپردازید!

مرگخواران کمی گیج شده بودند...ولی تمایلی نداشتند که این گیج شدگی را در مقابل تعدادی محفلی نمایان کنند.
سو با احتیاط به لرد سیاه نزدیک شد.
-ارباب ما اصلا گیج نشدیم. ولی دستور می دین انسان ها رو جستجو کنیم یا مکان ها رو؟ این روحه شاید رفته باشه تو بدن یکی از این سفیدا.

لرد سیاه به سفید ها که به وضوح از او فاصله گرفته بودند، نگاه کرد. هیچ یک از آن ها تسخیر شده به نظر نمی رسیدند. حداقل فعلا نه!
-اگه وارد بدن کسی بشه، خیلی زود متوجه می شیم. این روح زیاد نمی تونه پنهان کاری بکنه. برای همین فعلا اطراف رو می گردیم. از آشپزخونه...

دنگ!

این صدای "دنگ" مربوط به ملاقه ای بود که مالی ویزلی به در آشپزخانه کوبید.
-مگه از رو جسد من رد بشین که بتونین وارد آشپزخونم...

لرد سیاه با خونسردی به طرف مالی رفت که از روی جسدش رد شود، ولی صدای دامبلدور متوقفش کرد.
-تام...فراموش نکن که اینجا مقر ماست...مالی...بهشون اجازه بده وارد بشن. اینا مهمونای ما هستن و من به همشون اعتماد کامل دارم. بجز اون یکی!

اشاره دامبلدور مشخصا به رابستن بود! رابستن نمی فهمید نیامده چه کرده که لایق این بی اعتمادی شده! ولی اصلا هم ناراحت نبود.

مالی با بی میلی کنار رفت.

قفسه ها...سبد ها...یخچال...فر و تمام وسایل آشپزخانه برای جستجو در اختیار مرگخواران بود.


glsenaneesrioraebeckmintgidib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.