هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۰:۲۲ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 94
آفلاین
مرگخوارانِ وفادار، با صدای پاقِ بلندی از حالت راهی شدن خارج شده و مقابل خانه ی دوازدهم گریمولد ظاهر شدند.
مرگخوارانی بودند بسیار آپارات کننده!

- خب... حالا که تا اینجا اومدیم، چجوری باید بریم تو؟ مرگخواریم ما مثلا.
- معجونِ "واردِ مقر محفل شدن" بدم؟
- همگی ساکت!

بلاتریکس با وقاری که شایسته ی دستِ راستِ لرد ولدمورت بود دستور داد.
- همه باید به نوبت تلاش کنن وارد خونه بشن و یه سفید با خودشون بیارن بیرون! هرکس که موفق نشه...

با دیدن لبخندِ شیطانیِ بلاتریکس، هیچ یک از مرگخواران منتظر شنیدن تهدید نماند و همه پراکنده شدند تا بهترین راه برای ورود به خانه ی گریمولد را پیدا کنند.

دقایقی بعد - مقابل درِ خانه گریمولد

- تق تق تق...
- فرزندانِ روشنایی، مهمون داریم! یکی در رو باز کنه.
- تق تق تق...
- عاشقانِ نور؟ کسی نمی شنوه؟
- تق تق تق...

با آخرین "تقه" ای که به در خورد، دامبلدور به سختی از پشت میزش بلند شد و به سمتِ در به راه افتاد.

- درود بر تو فرزندم، اومدی تا به روشنایی بپیوندی؟
- اوس، دامبلدور - سان.
- مسیرِ بازگشت همواره به روت بازه فرزندِ چشم بادامی. فقط... اون چیه تو دستت؟

دختر سامورایی با جدیت کاتانایش را که یک تور از آن آویزان بود، بالا گرفت و به دامبلدور نشان داد.

- خب... می خوای باهاش چیکار کنی فرزند؟

تاتسویا لحظه ای به چشمان مهربان و خسته ی پیرمرد نگاه کرد و بعد با صداقت تمام، یک کلمه بر زبان آورد:
- شکار.
- بازیِ هیجان انگیزِ شکارِ پروانه ها؟

سامورایی کاتانایش را چرخاند، خم شد و زمزمه کرد:
- نه. شکارِ یه محفلی.

-


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۰ ۲۳:۴۳:۱۲
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۱ ۱:۵۵:۲۷

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۶:۲۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 502
آفلاین
مرگخواران صلواتى براى شادى روح آرسينوس تازه درگذشته فرستادند و جسم بى جانش را كول كرده، در باغچه خانه ريدل ها خاك كردند... باشد كه رستگار شود.

-چى شد اين جادوگر/ساحره سفيد ما؟!

بيمارى، لرد سياه را بسيار بى طاقت كرده بود.
پس مرگخواران بدون فوت وقت و قبل از آنكه سوژه بى ناموسى شود، به شكار جادوگر/ساحره سفيد رفتند.

-هى... ما كجا داريم ميريم؟!
-شكار جادوگر سفيد ديگه!
-كجا خب؟!

كجايش به زودى مشخص شد.
با رسيدن به اولين ميدان دهكده، هكتور به وسط آن پريده و تابلوى "به يك جادوگر سفيد نيازمنديم(ساحره هم قبوله!)." به دست گرفت.
هكتور با عبور هر فرد، تابلو را در تخم چشمش فرو مى كرد و منتظر پاسخ او مبنى بر سفيد و يا سياه بودن ميماند.
اين روند سه ساعت ادامه داشت تا اينكه مرگخواران به اين نتيجه رسيدند كه يا تمام افراد دنياى جادويى به سياهى گرويده اند و تمام افرادى كه در خانه شماره دوازده گريمولد زندگى ميكنند و محفلى هستند، منم؛ يا اينكه...

-يه دقيقه ببخشيد ميپرم وسط حرفتون!

خواهش ميكنم!

-خونه گريمولد!... راست ميگه... پاشيد بريم محفل... مقر سفيدى اونجاس... گريمولد!

و مرگخواران بنا به صلاح ديد نويسنده، بدون مخالفت، براى شكار يكى از اعضاى محفل ققنوس، به سمت خانه شماره دوازده گريمولد راهى شدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۴۵:۲۹ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 194
آفلاین
- سفید؟

روح سرگردانی که ظاهرا متعلق به روفوس اسکریم جیور بود، ناگهان از زیر زمین وارد اتاق جلسات مرگخواران شد.

- می‌دونستم!

مرگخواران با تعجب به روح مرگخوار سابق خیره شدند.

- بالاخره ارباب هم به کودک نوازی روی آوردن! حتما روح عمو کاظم در ارباب حلول کرده!

مرگخواران همچنان بدون این که کلامی از صحبت‌های این روح مزاحم بفهمند به او خیره مانده بودند.

- این چی می‌گه؟

- فکر کنم منظورش اینه که ارباب ... زبونم لال ... دامبولیست شدن.

روفوس که از افت محسوس بی‌ناموسی در نسل جدید مرگخواران سرخورده شده بود، سوژه را منحرف شده رها کرد و از سقف خارج شد. مرگخوار چشم بادامی، تاتسویا گفت:

- خوب این که مشکلی نیست ... در نواحی غرب قاره ما راه حل این مشکلو پیدا کردن! می‌تونیم ارباب-سان رو به عنوان معلم پرورشی بفرستیم هاگوارتز.

هوریس که دوست نداشت در مقابل دانش آموزان مدرسه‌اش جلوی کسی خم و راست شود دستپاچه شد ...

- هاگوارتز که ... چیزه ... ارباب الان دارن درد می‌کشن! تک تک استخون‌هاشون تیر می‌کشه! هر نفسشون که فرو می‌ره مایه عذابه و چون برمیاد مخرب ذات! اون وقت می‌گین ما تا شروع ترم هاگوارتز دست رو دست بذاریم؟

هوریس می‌دانست که مرگخواران از ثبات عقیده برخوردار نیستند و هر آن ممکن است تاثیر حرفش به روی آن ‌ها از بین برود، پس خودش اقدام و عمل را در دستور کار قرار داد و سریعا سفید مفید ترین جادوگر آن حوالی را زیر بغل زد و راهی اتاق لرد شد.

تصویر کوچک شده


- بفرمایید ارباب!

نگاه لرد سیاه مداوما بین چشمان گرد و برّاق هوریس و موجود اهدایی‌اش در رفت و آمد بود.

- این چیه هوریس؟

- همون که خواسته بودید سرورم! جادوگر سفید مفید!

- این سفید نیست هوریس!

- یعنی می‌گید سیاهه ارباب؟

- سیاه هم نیست! رنگ مشخصی نداره.

- ولی ارباب ... ما که هرچی نگاه می‌کنیم خیلی سفیــ...

- ولی و شیره‌ی زولبیا هوریس! می‌خوای بگی ما اشتباه می‌کنیم؟ حتی اگر الان هم سفید باشه یک بار که بشوری رنگش می‌ره.

ریگولوس بلک در تمام این مدت روی میز مقابل لرد نشسته بود و لرد و هوریس را seen می‌کرد اما واکنشی نشان نمی‌داد.

- اصلا گیریم سفید باشه ... مگه ما دامبلیم که برامون اینو آوردی؟

- ارباب خودتون گفتین جادوگر سفید ...

- می‌خوای منظور ما رو بی‌ناموسی جلوه بدی؟ ای مار در آستین!

لرد تا همان لحظه نیز بردباری زیادی خرج داده بود و هوریس این را به خوبی می‌دانست. بنابراین پیش از این که اخگرهای سبزرنگ او را منهدم کند صحنه را ترک کرد. درست پشت سر هوریس، آرسینوس وارد اتاق لرد شد.

- ارباب! سلام ارباب. خوبین ارباب؟

- بگو سینوس ...

- ارباب ما یه منشی داشتیم که جادوگر سفیدی بود ...

- خوب؟ می‌خوای تقدیم ما کنی؟

- خیر ارباب ... متاسفانه ناسازگاری داشتیم و قطع همکاری کردیم.

شاید آرسینوس بدشانس بود که لرد پیش از آن توسط هوریس به نقطه جوش رسیده بود ... رحم الله من یقراء الفاتحه مع‌الصلوات.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹ شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
خلاصه:

لرد توسط قیچی ادوارد زخمی میشه و خون از دست میده... مرگخوارا لرد رو به بيمارستان مي رسونن. اما گروه خونى هيچ كدومشون به جز مورفين به گروه خونى لرد نمي خوره. پس مورفين براى اهداى خون مي ره.
حالا لرد معتاد شده...ولی مشخص نیست به چی.
در حالی که مرگخوارا سعی می کنن بفهمن لرد به چی معتاد شده، دردسر جدیدی درست می شه و لرد بطور ناگهانی فلج هم می شه.

...................

-حالمان بد است...چیزی به ما برسانید!


توجه مرگخواران معطوف به چیزی شد که در واقع هیچوقت از آن منحرف نشده بود...لرد سیاه!

-اوا...ارباب...مگه شما فلج نبودین؟

لرد سیاه نگاه خشمناکی به مرگخوار خاله زنک انداخت.
-فلج شدیم...لال که نشدیم! ما همواره قادر به شماتت شما می باشیم.

-خب ارباب...چه چیزی می خوایین دقیقا؟ ما که هر چی آوردیم شما ردش کردین...

لرد سیاه به فکر فرو رفت. حالا که اعضای بدنش کار نمی کردند، کل انرژی اش در مغز جمع شده بود و در نتیجه مغزش بهتر از هر زمان دیگری کار می کرد.
-ما حدس می زنیم...معتاد به چیزی شده باشیم که در این خانه موجود نیست...یک چیز...سفید!

-تخم مرغ؟
-آرد؟ شکر؟ برنج؟
-نمک؟
-اون یه تار موی روی شقیقه بلا؟

بلاتریکس با خونسردی رودولف را بلند کرد و روی سر گوینده دیالوگ آخر کوبید و بدین سان از شر هر دو خلاص شد.
لرد سیاه ادامه داد:
-نه...سفید! جادوگر سفید...ساحره هم می شه. یه سفید برای ما جور کنین. کاری کنین بیاد بشینه اینجا!


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۵:۵۶ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۷

فنگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۶ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۶:۱۸:۵۲ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
از سگدونی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 107
آفلاین
رودولف خوشحال بود. خوشحال (هشدار: ضعف در نويسندگی! دايره لغات محدود! نويسنده فقط همين "خوشحال" رو بلده! تنوع رو دوست نداره و "خشنود" رو جذاب نمیدونه!) نه بدان جهت که اربابش، بزرگترین و مخوف ترین جادوگر تاریخ باقی عمرش را در خانه سالمندان باید با امثال دامبلدوریان پوکر جادویی و رولت افغانی بازی کند، بلکه به خاطر آن که خبر فلج شدن لرد موجبات صرفه جویی او را در مصرف ژیلت فراهم آورده بود. هر چه باشد نرخ ارز جادوگر و ماگل سرش نمی شد. در حالیکه در صندوقچه اسرارش نمی گنجید، با شوق فراوان به طرز هنرمندانه ای لباس زیرش را از میان زیپ خشتک تا بیخ گلو بالا کشیده اش (سانسور بدن در راستای رده بندی سنی ایفا) بیرون کشاند و در نقش بقچه از آن جهت جمع آوری کرک و پر در حال بارشش بهره جست. بی شک از آنها قلموها و کلاه گیس های بسیار می ساخت و مینداخت و نهایتاً یه چیزی هم میخورد و می مالید (جهت اصل شفافیت: به زخمش).

تردیدی نبود که به لطف اپیلاسیون طبیعی القا شده از خبر فلجی اربابش او حالا خود را شایسته ترین و سیفیدترین و بی موترین ساحره کش می پنداشت. در بحبوبحه فانتزی های مخ زنی های بالقوه و فکر به دود و دم مشترک با مونیکا های اهل بلوچستان در سواحل ونیز تقاطع کارون، نورون ها چیزی به جز لقب دارنده زیباترین چشمک قرن به نوامیس مردم را به وی دیکته نمی کردند. او یک لسترنج بود. انتظار زیادی نداشته باشید...

لرد: «چیکار داری میکنی رودولف؟ چرا کچل شدی؟ اینقدر سریع همدردی می کنی؟ »

رودولف برای چند لحظه ای دست از وزن کشی پشماش کشید و فکر به اضافه بار واسه آپارات رو به بعدها موکول کرد. با اضطراب از پنجره اتاق لرد پرید بیرون و رفت خودشو به اولین میز کافه تفریحات سیاه (که قربونش برم لوکیشن گمشده سوژه بود روزی روزگاری) رسوند و انعکاس چهره اش رو داخل اولین بطری خالی نوشیدنی کره ای گازدار هفتاد درصد که درونش تارعنکوب بسته بود و فک و فامیل های آراگوک اینا می زیستن، مشاهده کرد (در اتاق لرد آینه نبود. لرد قیافه خودشو دوست نداشت هیچ وقت. بیرون اتاقم مرگخواران بودند و افکار رودولف کلا بو می دادن و همه جا عطرش می پیچید و گندش در می اومد جز لرد که دماغشو نداشت استشمام کنه. بنابراین نویسنده بیمار ترجیح داد یه شکاف گذرای بین رولی بزنه اینجا).

نردبون رو گذاشت و از پنجره برگشت داخل اتاق لرد و عرق ریزان خطاب به اربابش جواب داد:
«چی شده؟ نه. عم...چیزه. شما که چیزیتون نیست ارباب. من جهت همبستگی با کودکان محک زدم موهامو. »

لرد که همچنان زیر لب فحش های جادویی میداد به دست و پاهای سرکش و فلجش، نگاه خونینش رو به رودولف برگرداند:
«دروغ نگو رودولف. میدونم بخاطر من اینکارو کردی. من هیچ وقت تورو ندیدم. قلب مهربونی داری. افسوس که ندیدمت. »

رودولف: «چی شده؟ »
لرد: «سه مساله. یک خرابم. بساز منو. چیزمو بیار. دوم. دندون باسیلیسک از تالار اسرار بیار سوزن تراپی کنم باز بشن عضلاتم. سوم. اتاق فکر لازمم. تالار اندیشه رو بیار اتاقمون. »


دقایقی بعد...

رودولف بین اتاق لرد و اماکنی نامعلوم در حال گردش بود. هر چند دقیقه با اشیای مختلفی برمیگشت و دوباره به جایی نامعلوم می رفت و توضیحی هم نمیداد به کسی. مرگخواران با استرس و اضطراب در راهروی پشت اتاق لرد نشسته بودند و هر کسی پریشونی خودشو به شکلی نشون میداد. هکتور به نحو سادیستیکی روی پیک نیک سیارش معجون داغ میکرد و میریخت روی سر و صورتش که بسوزه تا استخوون. لینی بال هاشو گاز می گرفت. لایتینا هر دقیقه درتلاش بود با سیم هدفونش خودشو حلق آویز کنه از لوستر در نتیجه مرگخواران هدفون وایرلس براش خریدن. کراب مدام ماتیک میزد بعد ذره ذره خودشو می بوسید جاش بمونه. ریتا خودشو سوسک میکرد مینداخت زیر پای بقیه مرگخواران. رز برگ میریخت و بوی کود گاومیشی میداد. لیسا با همه آشتی میکرد. سینوس ماسک ور میداشت سایه های تیره اش نمایان بشن. نجینی خودشو گره کور میزد یا میداد خودشو دست بچه های گل و ماگل تو کوچه باهاش طناب بزنن. هر کسی به شکلی خلاصه همت می کرد این پرده یه جایزه ببره در فستیوال های جهانی!

اما بلاتریکس استوار از این ور راهرو به اون ور راهرو در گردش بود. دریای مشوش افکارش اونو رها نمی کرد. با عصبانیت نگاهی به مجسمه پدر ماگل لرد میندازه. جهت ساختارشکنی و از هم گسیختگی قداستش، لگدی نثار مجسمه تام ریدل سوار بر اسب مستقر در کنار درب اتاق اربابش می کنه که به موجب این حرکت مجسمه واکنش نشون میده و اسبشو تا ته فرو میکنه تو حلق بلا. مادام لسترنج با کمک چوبدستی و وساطت بقیه و اهل محل و ماگل های ریش سفید هنگلتون و عوامل پشت صحنه و با حمایت خانواده های خوب آقای احمدی و هاشمی و اسپانسری اول مارکت (ستاره سیاره مربع سیم خاردار سوراخ سوراخ هفتاد و هفتاد دایره لوزی)، دل و روده اش رو از بین دست و پای اسب جدا میکنه و میذاره سر جاش.

این بار رودولف با انبوه مای بی بی و مالفیکس و ایزی لایف و کیک شادی و انواع چیزای غیر مجاز دیگه ظاهر میشه، راهشو از بین جمعیت حاضر در راهرو باز میکنه و بدون توجه به بقیه یک راست به سمت اتاق لرد میره.

بلا: «رودی. یه چنتا مای بی بی بذار اینجا بمونه.»
دلفی: «باور کنید من بزرگ شدم. باور کنید. »
بلا: «دلار گرونه. باز یه نوزده سال بعد دیگه می نویسه اون زنیکه. بچه هات به مشکل میخورن. آینده نگر باش. ماگل ها غیر قابل پیش بینی ان (اند).»

چند متر پایین تر، درب خونه ریدل باز میشه و مورفین گانت چیز بدست که تصور میشد از اهدای خون زیاد به خواهر زاده اش بار سفر ابدی رو بسته باشه، هیکل نحیفشو میکشه داخل خونه دامادشون. بوی "چیزش" همه جا می پیچه و توجه مرگخواران رو از طبقه بالا جلب میکنه. به راستی که همگی فراموش کرده بودند چیزکشان هیچ گاه نمی میرند. فقط از یه چیز به یه چیز دیگه تمسک می جویند.

مولکول های عطر چیز مورفین گانت پس از درگیری خونین ناموسی با مولکول های هوا و علیرغم تلاش های بازدارنده مرگخواران همانند افسون های خلاقانه اسپری و خوشبو کننده ساحره ها و نیروهای گازدار طبیعی جادوگران حاضر در راهروی طبقه دوم، موفق میشن راهشون رو به بالا باز کنن و از زیر در و سوراخ کلیدش به سوی دماغ نداشته لرد ولدمورت رهسپار میشن...


----------



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۴۲ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
لرد کم کم در حال عصبانی شدن بود.
_ عجب دست تسترالی داریم ما! پاهامون از اون هم تسترال تر! میگیم تکون بخورین باید تکون بخورین! بیا بالا... تکون بخور... هی... کیش کیش! عجب نفهمایی!

مرگخواران با ناامیدی اربابشان را نگاه میکردند.
_ حالش خیلی بده ها...
_

بلاتریکس که طاقت دیدن آن حال و روز لرد را نداشت، یقه رودولف را گرفت و او را کشان کشان به سمت در اتاق هل داد.
_ برو تو... برو تو ارباب عصبانی اند...

رودولف سعی میکرد خود را از دست بلاتریکس جدا کند.
_ ولم کن... خب عصبانیه من چرا برم؟ اصن من به چه دردش میخورم؟ تو حالت عادیش منو ببینه عصبانی میشه! برم تو منو میزنه! ولم کن جون عزیزت! اسیر شدیما...

ولی کار از کار گذشته بود و بلاتریکس رودولف را به داخل اتاق هل داده و در را بست.

رودولف با ترس پا به درون اتاق گذاشت و آرام آرام به سمت لرد رفت.
لرد همچنان در حال بد و بی راه گفتن بود.
_ بی نزاکت! چشم سفید!

رودولف سر جایش متوقف شد.
_ارباب... من گفتم نیام تو... بلاتریکس گفت! ببخش ارباب... عفو کنین ارباب.. رفتم رفتم....

لرد که تازه متوجه حضور رودولف در اتاقش شده بود، دست از ناسزا گویی برداشت.
_ رودولف...

رودولف که در حال دویدن به سمت در اتاق بود، ایستاد و با ترس به سمت لرد برگشت.
_ نزن ارباب... گفتم که غلط کردم...
_ ما فکر میکنیم که چیز شدیم رودولف!

رودولف با تعجب به لرد خیره شد.
_ چیز شدین؟ یعنی خودتون چیز شدین؟ همون چیز که استعمال میکنن؟ الان میشه استعمالتون کرد یعنی؟

لرد چشم غره ای به رودولف رفت.
_ خیر! چیز شدیم... یعنی... فکر میکنیم که فلج شدیم! ما دیگه تکون نمیخوریم!


?Why so serious


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷

کاراکتاکوس بورک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۰ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۱۳ یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
از هر طرف که فکرشو بکنی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
با بیرون رفتن لینی از اتاق لرد، در کمال تعجب فرد دیگری داخل اتاق نشد. حتی از شیشه روی در هم که بیرون پیدا بود، نمی توانست حرکت هیچ کسی را ببیند. از اینکه دیگر هیچ کدام از مرگخوارانش نمی خواستند وارد اتاقش شوند و به او چیز پیشنهاد دهند، عصبانی شد. البته وضعیت روحی او نیز در این قضیه بی تقصیر نبود. با گذشت هر ساعت، بدنش به درد می افتاد و خماری اش بیشتر می شد.
- اَی بابا... ینی بین این همه مرگخوار، یکیشون نیست که بیاد و احتیاجات ما رو رفع کنه؟

لرد ولدمورت بعد از گفتن این حرف، سعی کرد بچرخد و به سمت زنگ مخصوص احضار شفابخش برود تا شاید مقداری توجه و شاید حتی چیز بدست بیاورد. ولی هر قدر تلاش کرد، نتوانست دست هایش را تکان دهد. گویی خماری ناشی از نبودن چیز به آرامی بر او مستولی شده بود.
- چرا ما نمی تونیم دستمون رو تکون بدیم؟ این دیگه چه وضعشه؟ این همه مرگخوار بی مصرف بس نبود، حالا بدن ما هم علیه ما شده؟ دست! بیا بالا!

اما هیچ کدام از دست های لرد کوچکترین حرکتی نکردند. در واقع حتی هیچ کدام از انگشت های او نیز به خود زحمت حرکت کردن ندادند. لرد که از این وضعیت یکه خورده بود، گفت:
- یعنی چی؟ حالا دست های ما هم اونقدر پر رو شدن که دیگه به حرف ما گوش نمیدن؟ دارم براشون!

رئیس مرگخواران بعد از اینکه سعی کرد تا خود را کمی حرکت بدهد و رو در رو با اعضای بدنش قرار بگیرد، خطاب به آنها گفت:
- برای بار آخر بهتون دستور میدیم که حرکت بکنین! شما اینجا هستید تا نیاز های ما، لرد ولدمورت بزرگ رو برآورده بکنید وگرنه استفاده دیگه ای ندارین! کاری نکنین که بلایی که سر موها و دماغمون آوردیم رو سر بقیه اعضای بدنمون هم بیاریم.

اما هیچ حرکتی از جانب هیچ کدام از اعضای بدن لرد ولدمورت مشاهده نمی شد!

بیرون از اتاق، جلسه مرگخواران:

- برای ارباب چیکار بکنیم؟ کسی چیز دیگه ای نداره که ببریم براشون؟
- من معجون چیز دارم، بیارم؟
- تو کلا معجوناتو بیخیال نمیشی، نه؟
- مگه جای تو رو تنگ کردم؟ عههه! معجون جا گشاد کن بدم؟
- سالازار میگه چنان بزنم دهنش...
- بچه ها، بچه ها، ساکت! لرد رو نگاه کنین...

مرگخواران همگی پشت پنجره اتاق لرد سیاه جمع شدند و به داخل نگاه کردند.

- ارباب با کی حرف می زنن؟
- من که کسی رو نمی بینم.
- فکر کنم ارباب خماریشون رفته بالا! دارن هذیون میگن!



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۲:۰۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4735
آفلاین
خلاصه:
لرد توسط قیچی ادوارد زخمی می‌شه و خون از دست میده و مرگخوارا لرد رو به بيمارستان مي‌رسونن. اما گروه خونى هيچ كدومشون به جز مورفين به گروه خونى لرد نمي‌خوره. پس ناچارا از خون مورفین استفاده می‌کنن و همین باعث می‌شه لرد تمایل شدیدی به استعمال "چیز" پیدا کنه. مرگخوارا هرکدوم به پیدا کردن چیزی که به نظرشون لرد به اون اعتیاد پیدا کرده مشغول می‌شن...

نکته: تا الان رز (با کود)، آرسینوس (با کلکسیون کراوات، نقاب و رداهاش)، رودولف (با پیشنهاد دوئل)، کراب (با لوازم آرایشی) و پاتریشیا (بعنوان سنگ صبور) پیش لرد اومدن.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

با خروج پاتریشیا از اتاق، پیش از بسته شدن در صدای ویز ویزهایی توجه لردو به خودش جلب می‌کنه.
- تو با این هیکل چه چیزی برای استعمال می‌تونی برای ما بیاری آخه؟

لینی که بال‌بال‌زنان خودشو تا وسط اتاق رسونده بود، با شنیدن این حرف دستاشو که پشتش پنهان کرده بود جلو میاره و در کمال تعجب و حیرت لرد، ظرفی دو برابر هیکل پیکسی‌ایش بین دستاش نمایان می‌شه.
- ارباب پیکسی نبینین چه کوچیکه، ازش کار بخواین ببینین چقد بلده!

توجه لرد به گوی درخشان داخل ظرف جلب می‌شه. بنابراین با اکراه جلو میاد و به بررسی اون می‌پردازه.
- چطور باید اینو استعمال کنیم؟ لیس بزنیم؟ همچون نوشیدنی نی در آن فرو کرده و هورت بکشیم؟... مشکوک می‌زنی پیکس!

لرد در حین بررسی چیز، متوجه نگاه مانند لینی می‌شه.
- هی... صبر کن ببینیم... ما خودمون اینو بهت نداده بودیم؟ این... این ماه نیست؟

لینی با خوش‌حالی جهشی در هوا می‌زنه.
- بله ارباب هست! این‌چنین مرگخوار پیکسیِ وفاداری هستم که در راه شما حتی ارزشمندترین چیزامو هم فدا می‌کنم. 🙋
- برو بیرون!

ذوق لینی به همون سرعتی که ظاهر شده بود، محو می‌شه.
- عه، خوشتون نیومد ارباب؟
- تو از ما می‌خوای ماه استعمال کنیم؟ ما رو همچون خودت حشره فرض نمودی؟ برو تا مجبور نشدیم... خوبه.

هنوز جمله‌ی لرد به پایان نرسیده بود که لینی ظرفشو به بغل می‌گیره و همراه اون از سوراخ در به بیرون اتاق هجوم می‌بره.




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
- تق تق!

لرد نگاهی به در انداخت .
- کیه؟
- منم منم مرگخوارتون ! چیز آوردم براتون ، یالا در را باز کنید.
- تو مرگخوار ما نیستی! مرگخوارای ما از این لوس بازیا در نمی آرن ! حالا هم نیا تو .
- ارباب یعنی...یعنی... نیام تو ارباب ؟
- نه .
- خب دیر گفتین اومدم .

لرد نگاهی به ساحره ی روبه رویش که نشان « بهترین تازه وارد مرگخواران » روی سینه اش می درخشید کرد .سپس
اخمی بر چهره اش نقش بست .
- ارباب حالا قهر نکنین دیـــه! وگرنه منم گریه می گیره ها .

لرد اخمش را شدید تر کرد . نشانه ی خوبی نبود . اگر ساحره چیزی را که لرد می خواست نیاورده بود ، و این یک شوخب بی مزه بود...
- حالا چی آوردی؟
- نخود و کشمش! با صد..
-
- امم چیز...یعنی خب چیز..چیزه دیگه ..چیز ...
- چی؟

ساحره نفس عمیقی کشید .
- سنگ صبور .
- سنگ صبور ؟

پاتریشیا ( لابد تا حالا فهمیدن تازه وارد مرگخواران کیه !) انگار که از این ایده خوشش آمده سرش را تند تند تکان داد.
- بلی بلی . ارباب من هر تمایل به چیز می کنم یعنی دلم گرفته به همین دلیل می شینم پیش لایتینا دردل می کنم . خیلی خوبه ارباب آخه لایتینا به هیچکس نمی گه چون انقدر صدای آهنگش بلنده اصلا دردل منو نمی شنوه ! حالا منم اینجا می شینم گوش هامو می گیرم تا شما دردل کنین ، منم می شم سنگ صبورتون ! خوبه ارباب؟
-
-بَده ؟
-
- چشم ارباب الان خودم می رم یه وری خودمو ساقط می کنم ، بعد که ساقط شدم می یام خبر می دم که شما خوشحال بشین .
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱:۴۷ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۹:۱۵
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1112
آفلاین
لوس کردن نجینی برای لرد کارساز نبود!
لرد بسیار کلافه بود و چیزی میخواست که نمیدانست چیست و اگر تا چند ساعت آینده مرگخوارانش آن چیزی که لرد به آن تمایل پیدا کرده بود را پیدا نمیکردند، اتفاقات خوبی برای مرگخواران رخ نمیداد.

_ارباب!
_اگه چیزی که ما میخواییم رو پیدا نکردی، سریع از این جا دور شو کراب تا پای چپ هکتور رو خشک خشک هُل ندادم تو دهنت!
_نه ارباب...پیدا کردم!

کراب که با ذوق و شوق وارد اتاق اربابش شده بود، با قدمهای ظریف لاکن مطمئن به سمت لرد رفت و یک کیف کوچک رو بروی او گرفت!
لرد هنوز نمیدانست تمایلش به چیست، ولی مطمئنا دیدن آن کیف کوچک خواسته لرد نبود...
_این چیه کراب؟
_حدس بزنید ارباب!
_مثل بچه آدم میگی این چیه یا به جز پای چپ لودو، پای راست رودولف روهم هُل بدم تو دماغت؟

کراب اما میخواست چیزی که فکر میکرد تمایل لرد به آن است را با کمی هیجان به اربابش نشان دهد! به همین منظور کراب به آرامی زیپ کیف کوچکی که همراهش بود را باز کرد...به صورتی که لرد داخل کیف را نبیند نگاهی به داخل کیف انداخت و برای اینکه کنجکاوی لرد بیشتر شود، الکی خنده ریزی کرد...بلاخره ناگهان دستش را در درون کیف کرد و چیز هایی که داخل آن بود را بیرون آورد!
_داد دارا داد دار دارام!
_
_هیجان زده نشدین که خواسته تون رو دیدن ارباب؟
_چی هست اینا؟
_اینا؟ اینا خواسته هر انسانیه...اینا چیزی هستن که تمایل همیشگی انسان به زیبا دیده شدن رو رفع میکنه،خودم چندین بار استفاده کردم و کارساز بوده...این مداد چشمه...این رژ لبه..این رژ گونه اس...این...
_تا غیر از پاهای هکتور و رودولف، جفت پای لودو رو هُل ندادم تو جفت گوش هات، از اینجا دور شو!

کراب پس از کمی فکر کردن وسایل آرایشیش را جمع کرد و با نهایت سرعت از اتاق لرد خارج شد...پای هکتور و رودولف قابل تحمل بود...ولی پای لودو؟

لرد هم دوباره به صندلی اتاقش تکیه زد...او منتظر بود تا مرگخوارانش یا حداقل یکی از مرگخواران، تمایلش را پیدا و برای او بیاورد!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.