به محض اینکه پسرک از جلوی دید پنهان شد، هکتور قصد داشت جلوتر رفته تا از نزدیک شرایط را بررسی کند. حس میکرد آن کلبهی چوبی نیروی عجیبی داشت که بدون آنکه بخواهد تمایل زیادی را نسبت به نزدیک شدن به درونش را در خود حس میکرد.
آرسینوس به آرامی گوشهی شنل هکتور را گرفت و درحالی که صدایش کمی لرزش داشت گفت :
- تو هم این نیرویی که از سمت کلبه ساطع میشه رو حس میکنی؟
نور ماه از سوراخهای چشمِ نقابِ آرسینوس به چشمانش افتاده بود و دو دو زدنِ مردمکشان اضطرابی که سعی در پنهان کردنش داشت را نمایان میکرد...
فضا وهمآلود و هوا سرد بود. آن موجود همچنان روی بام آن کلبه ایستاده بود. آن دو جادوگر نیز همچنان با نگاهشان آنجا را میپاییدند. ناگهان صدای خفیفی از کلبه آمد. آن موجود کمی خم شد، انگار که روی بام نشسته باشد. سپس دستش را بلند کرد و در هوا تکان داد. چیزی شبیه چوبدستیِ جادویی درون دستانش بود. خیلی هم نمیتوانستند مطمئن باشند، تا اینکه نوری آبی رنگ از همانجا که آن موجود نشسته بود شروع به انتشار در اطراف کلبه کرد...
پسرک هنوز درونِ کلبه بود. هکتور با نگرانی به آرسینوس نگاهی انداخت و دستش را دور چوبدستیاش محکم کرد.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پايين شهر
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

دینگ دینگ دینگ
توجه هکتور و آرسینوس به تلویزیون جلب شد.
بینندگانِ محترم توجه شما را به خبری فوری که اکنون به دستِ ما رسید جلب مینماییم...
- خبرِ فوری؟
- بذار ببینیم چی میگه.
طبقِ خبرِ جدیدِ به دست آمده، به تازگی خانوادهی دیگری در شرقِ دهکدهی هاگزمید به قتل رسیدهاند. در این حادثه که ظاهرا به دنبالِ حادثهی قبلی صورت گرفته، مقتولین متشکل از زوجی جوان هستند که باز هم به روشِ مشنگی کشته شدهاند. قاتل یا قاتلین ناشناس ماندهاند...
- باید قبل از اینکه این اتفاق تکرار شه جلوشو بگیریم.
- درسته. ولی از کجا شروع کنیم؟
مرگخوارِ نقابدار بیمقدمه دستِ هکتور را گرفت و قبل از هرگونه اعتراضی از جانبِ هکتور، به هاگزمید آپارات کرد.
آن دو جلوی کلبهی نسبتا بزرگی ظاهر شدند. شب بود و نوری که از پنجرهی کلبه به بیرون میتابید، نیمی از صورتِ آنان را روشن کرده بود.
- جوابت این بود؟
آرسینوس درحالیکه به بامِ یکی از کلبهها خیره شده بود، به آرامی زمزمه کرد:
- هیس! اونجارو.
هکتور متوجه شد چیزی روی دیوار نشسته است.
- گربهس؟
- فکر نمیکنم.
آن دو به آهستگی و در سایه، به کلبهی چوبی نزدیکتر شدند.
سیاهتر از تاریکی اطرافشان بود. شباهتِ زیادی به گربه نداشت و جثهاش به اندازهی نیمی از قامتِ آنها بود. به نظر میرسید کمین کردهاست.
هکتور با احتیاط چند قدم برداشت. سپس متوجه شد آن موجود در حالِ تماشای پسری است که به پشتِ یکی از کلبهها رفته و دزدکی به داخلِ خانه نگاه میکند.
توجه هکتور و آرسینوس به تلویزیون جلب شد.
بینندگانِ محترم توجه شما را به خبری فوری که اکنون به دستِ ما رسید جلب مینماییم...
- خبرِ فوری؟
- بذار ببینیم چی میگه.
طبقِ خبرِ جدیدِ به دست آمده، به تازگی خانوادهی دیگری در شرقِ دهکدهی هاگزمید به قتل رسیدهاند. در این حادثه که ظاهرا به دنبالِ حادثهی قبلی صورت گرفته، مقتولین متشکل از زوجی جوان هستند که باز هم به روشِ مشنگی کشته شدهاند. قاتل یا قاتلین ناشناس ماندهاند...
- باید قبل از اینکه این اتفاق تکرار شه جلوشو بگیریم.
- درسته. ولی از کجا شروع کنیم؟
مرگخوارِ نقابدار بیمقدمه دستِ هکتور را گرفت و قبل از هرگونه اعتراضی از جانبِ هکتور، به هاگزمید آپارات کرد.
آن دو جلوی کلبهی نسبتا بزرگی ظاهر شدند. شب بود و نوری که از پنجرهی کلبه به بیرون میتابید، نیمی از صورتِ آنان را روشن کرده بود.
- جوابت این بود؟
آرسینوس درحالیکه به بامِ یکی از کلبهها خیره شده بود، به آرامی زمزمه کرد:
- هیس! اونجارو.
هکتور متوجه شد چیزی روی دیوار نشسته است.
- گربهس؟
- فکر نمیکنم.
آن دو به آهستگی و در سایه، به کلبهی چوبی نزدیکتر شدند.
سیاهتر از تاریکی اطرافشان بود. شباهتِ زیادی به گربه نداشت و جثهاش به اندازهی نیمی از قامتِ آنها بود. به نظر میرسید کمین کردهاست.
هکتور با احتیاط چند قدم برداشت. سپس متوجه شد آن موجود در حالِ تماشای پسری است که به پشتِ یکی از کلبهها رفته و دزدکی به داخلِ خانه نگاه میکند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

میگویند هرچه ببینی و بشنوی در ناخودآگاهت تاثیر میگذارد حالا چه برنامه ی کودک و نوجوان باشد و چه خبر و این قانون در مورد هکتور که حتی همیشه در حال ویبره زدن بود نیز صدق میکرد. معجون ساز به سرعت چوبدستی اش را برداشت و به آرامی به سمت مکانی رفت که صدای شکستن شیشه از آنجا آمده بود. همین طور در سایه ها حرکت کرد. زیر پایش مایعی چسبناک حس کرد. یکی از بهترین معجون هایش زیر پایش جاری بود.
- هکتور؟
معجون ساز از جا پرید و با نگرانی به رو به رویش و تاریکی خیره شد. کم کم پیکر جادوگر نمایان شد.
- آرسینوس جیگر؟
وقتی وزیر سابق دقیقا رو به روی هکتور قرار گرفت از پشت نقاب در چشمان هکتور زل زد. گرچه نقاب بعضی اوقات ترس را به غرور تغییر میدهد.
- ببین هکتور، من اون معجونو از عمد روی زمین نریختم درواقع اصلا نمیخواسنم اون بشکنه.
کم کم هکتور متوجه ماجرا شد. صدای شکته شدن شیشه ی یکی از معجون هایش بود. چیزی نگذشت که ترس هکتور تبدیل عصبانیت شد.
- آرسینوس تو یکی از بهترین معجون های منو بر باد دادی.
- من.. من... خب من معذرت میخوام اما اومدم ببینم وضعیت اون معجونت در چه حاله. همون که خیلی وقته داری روش کار میکنی.
- آها دنبالم بیا.
شاید اگر هکتور یک دروغ یاب داشت متوجه میشد که آرسینوس هدف دیگری برای آمدن به خانه او دارد و معجون او هیچ ارزشی برای مرگخوار نقاب دار ندارد.
هکتور و آرسینوس وارد اتاق نشیمن شدند. وزیر سابق روی صندلی ای نشست و هکتور نیز بالای سر پاتیلش ایستاد و لبخندی زد و درحالی که پشتش به آرسینوس بود گفت:
- فکر کنم خیلی عالی شده اما باید بذارم بازم بجوشه.
معجون ساز ویبره زن به سمت صندلی رو به روی آرسینوس رفت و نشست. مرگخوار نقاب دار در افکار خودش غرق شده بود و با سخن هکتور حواسش جمع شد.
- چیزی شده آرسینوس؟
- تو فکر اون قتلم. فکر کنم در موردشون شنیدی.
بلافاصله ذهن هکتور به سمت اخبار همان روز رفت.
- آره شنیدم. چیز عجیبیه؟ یه قتله دیگه.
آرسینوس بیشتر به فکر رفت و در حالی دستش زیر چانهاش بود گفت:
- گفتن اون قتل ها به صورت مشنگی انجام شده. به نظرت کسی واقعا از وسایل مشنگی استفاده میکنه؟
- غیر از مشنگ ها نه.
با اتمام حرف هکتور دو معجون ساز به یکدیگر نگاه کردند. هردو به یک چیز فکر میکردند. آرسینوس چهرهاش از پشت نقاب معلوم نبود اما شاید با کمی دقت میشد رد نگرانی را نیز از روی نقابش هم دید.
- شاید... شاید... واقعا یه مشنگ توی هاگزمیده. اما...
هکتور بلافاصله میان حرف آرسینوس پرید.
- اما اینجا با کلی طلسم مشنگ دور کن محافظت شده.
سکوتی بر قرار شد و هردو به فکر رفتند. گرچه این سکوت مدت زیادی دوام نیاورد و به دست آرسنوس شکسته شد.
- شاید باید خودمون دست به کار بشیم.
هکتور به آرسینوس نگاهی کرد؛ خیلی وقت بود فعالیتی به این شکل انجام نداد بود.
- اگه بتوینم اون قاتلو بگیریم ارباب بهمون افتخار میکنه.
- هکتور؟
معجون ساز از جا پرید و با نگرانی به رو به رویش و تاریکی خیره شد. کم کم پیکر جادوگر نمایان شد.
- آرسینوس جیگر؟
وقتی وزیر سابق دقیقا رو به روی هکتور قرار گرفت از پشت نقاب در چشمان هکتور زل زد. گرچه نقاب بعضی اوقات ترس را به غرور تغییر میدهد.
- ببین هکتور، من اون معجونو از عمد روی زمین نریختم درواقع اصلا نمیخواسنم اون بشکنه.
کم کم هکتور متوجه ماجرا شد. صدای شکته شدن شیشه ی یکی از معجون هایش بود. چیزی نگذشت که ترس هکتور تبدیل عصبانیت شد.
- آرسینوس تو یکی از بهترین معجون های منو بر باد دادی.
- من.. من... خب من معذرت میخوام اما اومدم ببینم وضعیت اون معجونت در چه حاله. همون که خیلی وقته داری روش کار میکنی.
- آها دنبالم بیا.
شاید اگر هکتور یک دروغ یاب داشت متوجه میشد که آرسینوس هدف دیگری برای آمدن به خانه او دارد و معجون او هیچ ارزشی برای مرگخوار نقاب دار ندارد.
هکتور و آرسینوس وارد اتاق نشیمن شدند. وزیر سابق روی صندلی ای نشست و هکتور نیز بالای سر پاتیلش ایستاد و لبخندی زد و درحالی که پشتش به آرسینوس بود گفت:
- فکر کنم خیلی عالی شده اما باید بذارم بازم بجوشه.
معجون ساز ویبره زن به سمت صندلی رو به روی آرسینوس رفت و نشست. مرگخوار نقاب دار در افکار خودش غرق شده بود و با سخن هکتور حواسش جمع شد.
- چیزی شده آرسینوس؟
- تو فکر اون قتلم. فکر کنم در موردشون شنیدی.
بلافاصله ذهن هکتور به سمت اخبار همان روز رفت.
- آره شنیدم. چیز عجیبیه؟ یه قتله دیگه.
آرسینوس بیشتر به فکر رفت و در حالی دستش زیر چانهاش بود گفت:
- گفتن اون قتل ها به صورت مشنگی انجام شده. به نظرت کسی واقعا از وسایل مشنگی استفاده میکنه؟
- غیر از مشنگ ها نه.
با اتمام حرف هکتور دو معجون ساز به یکدیگر نگاه کردند. هردو به یک چیز فکر میکردند. آرسینوس چهرهاش از پشت نقاب معلوم نبود اما شاید با کمی دقت میشد رد نگرانی را نیز از روی نقابش هم دید.
- شاید... شاید... واقعا یه مشنگ توی هاگزمیده. اما...
هکتور بلافاصله میان حرف آرسینوس پرید.
- اما اینجا با کلی طلسم مشنگ دور کن محافظت شده.
سکوتی بر قرار شد و هردو به فکر رفتند. گرچه این سکوت مدت زیادی دوام نیاورد و به دست آرسنوس شکسته شد.
- شاید باید خودمون دست به کار بشیم.
هکتور به آرسینوس نگاهی کرد؛ خیلی وقت بود فعالیتی به این شکل انجام نداد بود.
- اگه بتوینم اون قاتلو بگیریم ارباب بهمون افتخار میکنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/5/3 23:15:06
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: دوشنبه 12 مرداد 1405 17:07
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

هر چیزی که در این جهان است، مخلوقی بیش نیست. او خالق ما جان داران است و زمان و مکان و ما خالقان احساس، مهربانی و نفرت را به نگاه خلق می کنیم. شعله های خشم را به زبان بر می فروزیم و از درونش تیغه ی خاموش درد را بیرون می کشیم و درد... درد نیز خود خالقی دیگر است! خالق جنون!
-------
سوژه جدید:
نگاهی به درون پاتیل بزرگ و طلایی انداخت. رنگ معجون اکنون سبز روشن بود، امّا هنوز بخار نمی کرد. برای خودش حساب و کتاب کرد. هزینه ای که صرف ساخت این معجون کرده بود از حقوق یک سالش بیشتر می شد. با نگرانی چند سطر آخر کتاب را از نظر گذراند تا عیب کارش را پیدا کند.
چشمان سبزرنگش آنچنان بر روی سطور می دویدند که گویی به دنبال یک مجرم فراری می گردند. بیشتر نگاه کرد، بیشتر دقت کرد. تلاشش بی سرانجام بود، بخاری که اکنون آرام آرام برای خودش تاب می خورد و بالا می رفت، نشانگر آن بود که کارش را درست انجام داده است.
نفسش را بیرون داد. با خرسندی چوب دستی اش را تکان داد و معجون سبز رنگ به شکل چندین رشته به هوا رفت و هر رشته به درون یک شیشه کوچک ریخته شد و تعدادی چوب پنبه نیز جست و خیز کنان خودشان را در دهانه هر بطری فرو کردند.
معجون ساز با دست عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و موهای جو گندمی بلندش را از جلوی چشم کنار زد. با خیال راحت خودش را روی یک کوسن بزرگ انداخت و با چشمانی نیمه بسته به ساعات بزرگ خیره شد. ساعت دقیقا پانزده دقیقه به یک بعد از ظهر بود.
بی خیال چشم هایش را بست، اما ناگهان مطلبی جیغ و داد کنان در مغزش به او گفت: هکتور الان وقت اخباره! نتایج مسابقات رو شاید بگن!
چوبدستی اش را بلند کرد و آن را به طرف تلویزیون گرفت.
دینگ دینگ دینگ
سر تیتر اخبار جادویی؛ قتلی مشکوک در لندن، سرانجام نتایج رقابت بیش از هزاران معجون ساز برای ورود به انجمن معجون سازان، بازدید وزیر سحر و جادو از دهکده هاگزمید به همراه کابینه، پسری که زنده ماند، در مهمانی شبانه بیهوش شد.
هکتور کمی خودش را روی کوسن جمع کرد، رقابت سالیانه معجون سازان یکی از مهمترین اتفاقات در هر سال بود و حتی می شد گفت یکی از مهمترین رقابت های علمی جادویی در سرتاسر جهان، اطمینان داشت که امسال دیگر آرسینوس جیگر را شکست داده است.
اما چرا این خبر عنوان دوم بود؟
طبق اخبار رسیده، در جنوب هاگزمید، کل اعضای یک خانواده به شکلی دردناک کشته شدند، این خانواده سه پسر کوچک و یک دختر کوچک داشتند که همه به جز یکی از فرزندان آنان که در حال حاضر در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز می باشد کشته شده اند. بر اساس اطلاعاتی که وزارت فاش کرده است، همگی این افراد به شکل مشنگی کشته شده اند...
تیشک
صدای شکستن چیزی در پشت خانه شنیده شد...
-------
سوژه جدید:
نگاهی به درون پاتیل بزرگ و طلایی انداخت. رنگ معجون اکنون سبز روشن بود، امّا هنوز بخار نمی کرد. برای خودش حساب و کتاب کرد. هزینه ای که صرف ساخت این معجون کرده بود از حقوق یک سالش بیشتر می شد. با نگرانی چند سطر آخر کتاب را از نظر گذراند تا عیب کارش را پیدا کند.
چشمان سبزرنگش آنچنان بر روی سطور می دویدند که گویی به دنبال یک مجرم فراری می گردند. بیشتر نگاه کرد، بیشتر دقت کرد. تلاشش بی سرانجام بود، بخاری که اکنون آرام آرام برای خودش تاب می خورد و بالا می رفت، نشانگر آن بود که کارش را درست انجام داده است.
نفسش را بیرون داد. با خرسندی چوب دستی اش را تکان داد و معجون سبز رنگ به شکل چندین رشته به هوا رفت و هر رشته به درون یک شیشه کوچک ریخته شد و تعدادی چوب پنبه نیز جست و خیز کنان خودشان را در دهانه هر بطری فرو کردند.
معجون ساز با دست عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و موهای جو گندمی بلندش را از جلوی چشم کنار زد. با خیال راحت خودش را روی یک کوسن بزرگ انداخت و با چشمانی نیمه بسته به ساعات بزرگ خیره شد. ساعت دقیقا پانزده دقیقه به یک بعد از ظهر بود.
بی خیال چشم هایش را بست، اما ناگهان مطلبی جیغ و داد کنان در مغزش به او گفت: هکتور الان وقت اخباره! نتایج مسابقات رو شاید بگن!
چوبدستی اش را بلند کرد و آن را به طرف تلویزیون گرفت.
دینگ دینگ دینگ
سر تیتر اخبار جادویی؛ قتلی مشکوک در لندن، سرانجام نتایج رقابت بیش از هزاران معجون ساز برای ورود به انجمن معجون سازان، بازدید وزیر سحر و جادو از دهکده هاگزمید به همراه کابینه، پسری که زنده ماند، در مهمانی شبانه بیهوش شد.
هکتور کمی خودش را روی کوسن جمع کرد، رقابت سالیانه معجون سازان یکی از مهمترین اتفاقات در هر سال بود و حتی می شد گفت یکی از مهمترین رقابت های علمی جادویی در سرتاسر جهان، اطمینان داشت که امسال دیگر آرسینوس جیگر را شکست داده است.
اما چرا این خبر عنوان دوم بود؟
طبق اخبار رسیده، در جنوب هاگزمید، کل اعضای یک خانواده به شکلی دردناک کشته شدند، این خانواده سه پسر کوچک و یک دختر کوچک داشتند که همه به جز یکی از فرزندان آنان که در حال حاضر در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز می باشد کشته شده اند. بر اساس اطلاعاتی که وزارت فاش کرده است، همگی این افراد به شکل مشنگی کشته شده اند...
تیشک
صدای شکستن چیزی در پشت خانه شنیده شد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

پست پایانی
لردخونگی و بلا میدویدند...جامبل به دنبال آنها...لردخونگی و بلا میدویدند...جامبل به دنبال آنها...لردخونگی و بلا میدویدند...جامبل به دنبال آنها...لردخونگی و بلا دیگر نمیدویدند!خب خسته شدند اینقدر دویدند و البته جامبل به آنها رسید...
هنگامی که جامبل به آنها رسید،اصلا یادش رفته بود چرا به دنبال انها دویده!پس به لرد خونگی و بلاتریکس که ایستاده بودند و نفس نفس میزدند نزدیک شد و گفت:
_هووووم...من چرا دنبال شما میدویدم!
_چونکه...چونکه...آها...چون لباس تو رو دزدیدیم!
_دزدیدین؟!کوش؟!
بلاتریکس و لرد خانگی به دور و برشان نگاه کردند...دستان خالیشان را هم نگاه کردند...جامبل راست میگفت...لباس کجاست؟!
_هوووم...حالا چرا لباس رو میخواستین؟!
_برای اینکه...
_نگو بهش بلا...نگو...راز رو نگو!
_دهه!بذارین بگم راحت شیم...از پست قبلی تا حالا داریم میدوییم...یعنی 9 ماه...خسته شدیم...بذار گره و سوژه رو باز کنیم قال قضیه کنده بشه بریم سر کارمون!اصلا معامله میکنیم!
جامبل که با تعجب به دیالوگ های بلاتریکس و لرد خونگی نگاه میکرد پرسید...
_معامله؟!چه معامله ای؟!
_ببین جامبل...چه جوری بگم...تو صاحب لرد خونگی و لرد خونگی صاحب تو هست...پس چیکار باید بکنید؟!
_چی کار باید بکنیم؟
_باید به همین لباس اهدا کنید تا ازاد بشین!
_خب عوض کنیم!
_خب عوض کنید دیگه!
جامبل و لرد خونگی با تردید به هم نگاه میکردند...هر کدام با شک فراوان تکیه ای از لباس خود را به سمت دیگری گرفتند...در یک لحظه ناگهان هر کدام آن تیکه لباس را از دست هم قاپیدند!
_هووووم...چه حسی داری جامبل؟!
_حس آزدی!
_آره...منم همین حس رو دارم!
_خب...یعنی الان آزادیم دیگه؟!
_فکر کنم!
_خب...پس چرا به شکل قبلیمون برنگشتیم؟!
لرد خونگی و جامبل با نگاهی پرسشگرایانه به بلاتریکس خیره شدند...بلاتریکس همم ن و منی کرد و گفت:
_خب...خب...قرار نبود به شکل قبلیمتون برگردین...فقط گفته شده که آزاد میشین!
لرد خونگی کمی چانه اش را خاراند...چشمانش را بست و گفت:
_خب...مهم نیست...ما از اول دلبسته ظاهر نبودیم!مهم اینه که آزادم و حالا میتونم چوبدستی داشته باشیم و البته دنیا رو تسخیر کنیم...بیا بریم بلا!
لرد خونگی و بلاتریکس رفتند و جامبل را متفکر بهت زده تنها گذاشتند...
_یعنی گلرت با این قیافه حال حاظر من کنار میاد؟!
پایان!
لردخونگی و بلا میدویدند...جامبل به دنبال آنها...لردخونگی و بلا میدویدند...جامبل به دنبال آنها...لردخونگی و بلا میدویدند...جامبل به دنبال آنها...لردخونگی و بلا دیگر نمیدویدند!خب خسته شدند اینقدر دویدند و البته جامبل به آنها رسید...
هنگامی که جامبل به آنها رسید،اصلا یادش رفته بود چرا به دنبال انها دویده!پس به لرد خونگی و بلاتریکس که ایستاده بودند و نفس نفس میزدند نزدیک شد و گفت:
_هووووم...من چرا دنبال شما میدویدم!

_چونکه...چونکه...آها...چون لباس تو رو دزدیدیم!
_دزدیدین؟!کوش؟!

بلاتریکس و لرد خانگی به دور و برشان نگاه کردند...دستان خالیشان را هم نگاه کردند...جامبل راست میگفت...لباس کجاست؟!
_هوووم...حالا چرا لباس رو میخواستین؟!
_برای اینکه...
_نگو بهش بلا...نگو...راز رو نگو!

_دهه!بذارین بگم راحت شیم...
جامبل که با تعجب به دیالوگ های بلاتریکس و لرد خونگی نگاه میکرد پرسید...
_معامله؟!چه معامله ای؟!
_ببین جامبل...چه جوری بگم...تو صاحب لرد خونگی و لرد خونگی صاحب تو هست...پس چیکار باید بکنید؟!
_چی کار باید بکنیم؟
_باید به همین لباس اهدا کنید تا ازاد بشین!

_خب عوض کنیم!
_خب عوض کنید دیگه!
جامبل و لرد خونگی با تردید به هم نگاه میکردند...هر کدام با شک فراوان تکیه ای از لباس خود را به سمت دیگری گرفتند...در یک لحظه ناگهان هر کدام آن تیکه لباس را از دست هم قاپیدند!
_هووووم...چه حسی داری جامبل؟!

_حس آزدی!
_آره...منم همین حس رو دارم!
_خب...یعنی الان آزادیم دیگه؟!
_فکر کنم!
_خب...پس چرا به شکل قبلیمون برنگشتیم؟!

لرد خونگی و جامبل با نگاهی پرسشگرایانه به بلاتریکس خیره شدند...بلاتریکس همم ن و منی کرد و گفت:
_خب...خب...قرار نبود به شکل قبلیمتون برگردین...فقط گفته شده که آزاد میشین!
لرد خونگی کمی چانه اش را خاراند...چشمانش را بست و گفت:
_خب...مهم نیست...ما از اول دلبسته ظاهر نبودیم!مهم اینه که آزادم و حالا میتونم چوبدستی داشته باشیم و البته دنیا رو تسخیر کنیم...بیا بریم بلا!

لرد خونگی و بلاتریکس رفتند و جامبل را متفکر بهت زده تنها گذاشتند...
_یعنی گلرت با این قیافه حال حاظر من کنار میاد؟!

پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

لردخونگی :
-دارم میام پیشت ، جاده چه همواره
بعد از چن دقیقه ، بازم خودش :
- بلا ، بلا بگو خونتون کدوم خیابونه ، که می تونه منو بهت برسونه . آه !
ناگهان به فردی زشت برخورد کرد.
لردخونگی :
- ای خانم بد ترکیب ، برو اونور ، برو !
اون خانوم بد ترکیبه :
- چی ؟ با منی ؟
سرش را بالا گرفت دید بلاتریکسه !
- اوه ، بلاتریکس جونم ! منم ولدمورت!
- برو ، جن بد ترکیب . من خودم تو پاتیل بزرگ شدم تو دیگه ما رو نپز !
- نه ، منم . ولدمورت . مرلین منو دامبل رو به این روز انداخته !
- چی مرلین ! با ارباب ما چه کار داره ! باید در ویزنگاموت شکایت کنم ! آه از دماغ عملیت معلوم بود ! ببخشید ارباب که نشناختمت . وااااااای ، حالا چی کار کنم ؟
- هیس ، داد و بیداد نکن . تنها یه راه داریم اونم اینه که لباس دامبل رو بپوشم . دامبل هم جن شده اسمشم جانبله !
- آهان ، حالا فهمیدم . یه نقشه دارم . دنبالم بیا .
بعد از ساعاتی قیقا ساعت 2 بامداد . دم در خونه ی مدر ولدمورت .
- زشت نیست . این رو از کجا فهمیدی.چطوری با سوزن در رو باز می کنی ؟
- هیس .... وارد شو !
لردخانگی با بلا وارد اتاق شدند . به محل اقامت جامبل رفتند و به آرامی داخلشدند لباس جامبل را درآوردند و لرد که ترسیده بود ، فریاد زد:
-فرار کن ، فرار کن .
اعضای خانه بیدار شدند و لرد و بلا فرار کردند ، جامبل هم به دنبال آن ها بود.
-دارم میام پیشت ، جاده چه همواره
بعد از چن دقیقه ، بازم خودش :
- بلا ، بلا بگو خونتون کدوم خیابونه ، که می تونه منو بهت برسونه . آه !
ناگهان به فردی زشت برخورد کرد.
لردخونگی :
- ای خانم بد ترکیب ، برو اونور ، برو !
اون خانوم بد ترکیبه :
- چی ؟ با منی ؟
سرش را بالا گرفت دید بلاتریکسه !
- اوه ، بلاتریکس جونم ! منم ولدمورت!
- برو ، جن بد ترکیب . من خودم تو پاتیل بزرگ شدم تو دیگه ما رو نپز !
- نه ، منم . ولدمورت . مرلین منو دامبل رو به این روز انداخته !
- چی مرلین ! با ارباب ما چه کار داره ! باید در ویزنگاموت شکایت کنم ! آه از دماغ عملیت معلوم بود ! ببخشید ارباب که نشناختمت . وااااااای ، حالا چی کار کنم ؟
- هیس ، داد و بیداد نکن . تنها یه راه داریم اونم اینه که لباس دامبل رو بپوشم . دامبل هم جن شده اسمشم جانبله !
- آهان ، حالا فهمیدم . یه نقشه دارم . دنبالم بیا .
بعد از ساعاتی قیقا ساعت 2 بامداد . دم در خونه ی مدر ولدمورت .
- زشت نیست . این رو از کجا فهمیدی.چطوری با سوزن در رو باز می کنی ؟
- هیس .... وارد شو !
لردخانگی با بلا وارد اتاق شدند . به محل اقامت جامبل رفتند و به آرامی داخلشدند لباس جامبل را درآوردند و لرد که ترسیده بود ، فریاد زد:
-فرار کن ، فرار کن .
اعضای خانه بیدار شدند و لرد و بلا فرار کردند ، جامبل هم به دنبال آن ها بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/05
آخرین ورود: دوشنبه 20 مرداد 1393 14:53
از: همه جوگیر ترم !!! اینو میدونم !!!
پستها:
83

- تام ، داری رو اعصابم دوئل میکنیا !! حواست به خودت باشه .
- آخه ؟؟
- ای بابا ، آخه باقالی ، چرا نمیفهمی ؟؟
لرد خونگی دوباره نگاهی " مکش مرگ من
" به جامبل کرد ولی کاش نمیکرد .
جامبل که به قول خودش بسی باهوش بود متوجه نگاه های ساختگی لرد خونگی شد و با لحنی بس متکبرانه گفت :
- لردک ، فکردی من هریم که رو هوا سرم کلاه بره ؟؟
- کی ؟؟ من ؟؟ نگو زشته !!
- زشت بلاتریکس با اون موهاش
. اینکه من لباس تنمو بدم بتو اصلن زشت نیست نه ؟؟
- جامبل داشتیم ؟؟ فقط گفتم شاید بخوای ثواب کنی !!
- برو آدم بووووقی ( بر وزن آدم حسابی ) هری که نزدیک تره ، برو سر اون کلاه بزار !!
- متاسفانه یا خوشبختانه سرِ پاتر باد که داشت
؛ جدیدن به علت برخورد مدام یویوی صورتی بادش بیشترم شده
!!
- آخی !! قربون جیمز برم
!! چیزه ؟؟ برو . بلا بعد از قرنی داره میاد بیرون .
برای بار سوم آهنگ پلنگ صورتی پخش شد و لردک باری دگر دوی ماراتن را آغاز کرد .
آمّا قبل از رفتن نکته ی اخلاقی را بازگو کرد :
- ادب داشته باش . اسم یه ساحره ی با شخصیتو کامل ادا میکنن .
در این هنگام جامبل با خودش گفت :
اِِاِاِاِ ، خجالتم نمیکشه . خودش یه سال از خر مرلین (1) کوچیک تره اون وقت به یه آدم 20 ساله گیر میده . مرلین کجایییییی ؟؟
------------------------
1. خر مرلین : نوعی تسترال مشنگی که از بس خنگه بار میبره . خر مذکور متعلق به مرلین است که مسلمن بسی عمر کرده .
- آخه ؟؟
- ای بابا ، آخه باقالی ، چرا نمیفهمی ؟؟
لرد خونگی دوباره نگاهی " مکش مرگ من
" به جامبل کرد ولی کاش نمیکرد .جامبل که به قول خودش بسی باهوش بود متوجه نگاه های ساختگی لرد خونگی شد و با لحنی بس متکبرانه گفت :
- لردک ، فکردی من هریم که رو هوا سرم کلاه بره ؟؟
- کی ؟؟ من ؟؟ نگو زشته !!
- زشت بلاتریکس با اون موهاش
. اینکه من لباس تنمو بدم بتو اصلن زشت نیست نه ؟؟- جامبل داشتیم ؟؟ فقط گفتم شاید بخوای ثواب کنی !!
- برو آدم بووووقی ( بر وزن آدم حسابی ) هری که نزدیک تره ، برو سر اون کلاه بزار !!
- متاسفانه یا خوشبختانه سرِ پاتر باد که داشت
؛ جدیدن به علت برخورد مدام یویوی صورتی بادش بیشترم شده
!!- آخی !! قربون جیمز برم
!! چیزه ؟؟ برو . بلا بعد از قرنی داره میاد بیرون .برای بار سوم آهنگ پلنگ صورتی پخش شد و لردک باری دگر دوی ماراتن را آغاز کرد .
آمّا قبل از رفتن نکته ی اخلاقی را بازگو کرد :
- ادب داشته باش . اسم یه ساحره ی با شخصیتو کامل ادا میکنن .
در این هنگام جامبل با خودش گفت :
اِِاِاِاِ ، خجالتم نمیکشه . خودش یه سال از خر مرلین (1) کوچیک تره اون وقت به یه آدم 20 ساله گیر میده . مرلین کجایییییی ؟؟
------------------------
1. خر مرلین : نوعی تسترال مشنگی که از بس خنگه بار میبره . خر مذکور متعلق به مرلین است که مسلمن بسی عمر کرده .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1393/4/12 2:16:10
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1393/4/12 2:30:50
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1393/4/12 2:30:50
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/08
تولد نقش: 1393/04/09
آخرین ورود: پنجشنبه 8 اسفند 1398 20:16
از: تو عبور میکنم . . .
پستها:
26

لردخونگی نگاهی به سرتاپای جامبل انداخت. به آن موی و ریش بلندش، به آن ناخن های کثیف دست و پایش، به آن تکه پارچه ی پوسیده ای که دور خودش بسته بود.
تکه پارچه ی پوسیده؟!
لردخونگی در حالی که تمامی سعی خودش را میکرد تا پس از این همه سال چهره ی مظلومی بگیرد گفت :
- میتونی همین پارچه ای که دورته رو هم بهم بدیا ، باور کن کاچی بهتر از هیچیه . همینم تو این روزگار برام کافیه
حالش از خودش بهم میخورد ، کلماتی بر زبان جاری میکرد که از آنها متفر بود ، با لحنی سخن میگفت که از آن بیزار بود و چهره ای برخود گرفته بود که از آن نفرت داشت ، اما چاره این جز این نبود ، او باید به هر نحوی که میشد لباسی از جامبل میگرفت تا بتواند دوباره خودش شود .
- ولی تام ، این رو نمیتونم بهت بدم ، در اصل باید بگم به دردت نمیخوره .
- چرا ، تو بدش ، مطمئن باش خیلی به دردم میخوره .
-اصرار نکن تام ، بی فایدس . هیچ فکر کردی من اگه اینو به تو بدم چطوری تو خیابون راه برم؟ من اینو به تو بدم به طور کامل عریان میشم ، اون وقت ممکنه همه فکر کنن من باباطاهرم .
- ولی. . .
جامبل بدون توجه به لردخونگی ادامه داد .
- من نمیتونم اینو به تو بدم ، وقتی لخت شم این فک فامیلات و یارانت هیچی به من پیرمرد نمیدن تا بپوشم و نمیرم ، بهترین راه همینه که بری خونه ی گریمولد و یکی از لباسهام رو برداری .
- ولی اونطوری همه فکر میکنن من دزدم ، بیا و بزرگی که همینو بهم بده ، اصلا دقت کردی که بدون شِرت چقدر بهتری؟ چقدر بیشتر تو چشم میای؟
درست است که این دامبلدور ، آن دامبلدور های مورداخلاقی دارهای گذشته نبود، درست است که مانند درختی ریشه دار بود ، اما دامبلدور دامبلدور است و به او حق بدهید که بخواهد به این قضیه که بدون لباس در انظار عمومی بگردد فکر کند .
تکه پارچه ی پوسیده؟!
لردخونگی در حالی که تمامی سعی خودش را میکرد تا پس از این همه سال چهره ی مظلومی بگیرد گفت :
- میتونی همین پارچه ای که دورته رو هم بهم بدیا ، باور کن کاچی بهتر از هیچیه . همینم تو این روزگار برام کافیه
حالش از خودش بهم میخورد ، کلماتی بر زبان جاری میکرد که از آنها متفر بود ، با لحنی سخن میگفت که از آن بیزار بود و چهره ای برخود گرفته بود که از آن نفرت داشت ، اما چاره این جز این نبود ، او باید به هر نحوی که میشد لباسی از جامبل میگرفت تا بتواند دوباره خودش شود .
- ولی تام ، این رو نمیتونم بهت بدم ، در اصل باید بگم به دردت نمیخوره .
- چرا ، تو بدش ، مطمئن باش خیلی به دردم میخوره .
-اصرار نکن تام ، بی فایدس . هیچ فکر کردی من اگه اینو به تو بدم چطوری تو خیابون راه برم؟ من اینو به تو بدم به طور کامل عریان میشم ، اون وقت ممکنه همه فکر کنن من باباطاهرم .
- ولی. . .
جامبل بدون توجه به لردخونگی ادامه داد .
- من نمیتونم اینو به تو بدم ، وقتی لخت شم این فک فامیلات و یارانت هیچی به من پیرمرد نمیدن تا بپوشم و نمیرم ، بهترین راه همینه که بری خونه ی گریمولد و یکی از لباسهام رو برداری .
- ولی اونطوری همه فکر میکنن من دزدم ، بیا و بزرگی که همینو بهم بده ، اصلا دقت کردی که بدون شِرت چقدر بهتری؟ چقدر بیشتر تو چشم میای؟
درست است که این دامبلدور ، آن دامبلدور های مورداخلاقی دارهای گذشته نبود، درست است که مانند درختی ریشه دار بود ، اما دامبلدور دامبلدور است و به او حق بدهید که بخواهد به این قضیه که بدون لباس در انظار عمومی بگردد فکر کند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیوید کراوکر در 1393/4/11 19:25:04
بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
جزئیات کاربر

خلاصه:
در طی جنگی مرلین ظاهر میشه و میگه از اوضاع خسته شده و دامبلدور و لردولدمورت رو به جن های خونگی به نام جامبل و لردخونگی تبدیل میکنه. جامبل رو مادر ولدمورت و لردخونگی رو جیمز و تدی میخرن. لردخونگی بعد از مدتی میفهمه که خودش صاحب جامبل و جامبل صاحب خودشه، در نتیجه باید از جامبل لباس بگیره تا آزاد بشه و نمیخواد جامبل از موضوع آگاه بشه و حالا هردو جن برای خرید از خونه رفتن بیرون!
لرد خونگی با کیسه هایی که از سنگینی(!) نصف شونه و دست هاشو داغون کرده بودن، راه برگشت رو در پیش گرفته بود و هرلحظه ناامیدتر از قبل میشد. در همین لحظات که ناامیدی لردخونگی به حد فراتر از انتظار رسیده بود، با دیدن صحنه ی پیش روش کیسه هایی که دستش بودن رو ول کرد و همراه با آهنگ پلنگ صورتی شروع به دویدن کرد.
همزمان که آهنگ پلنگ صورتی درحال پخش بود، جامبل و بلا در اون سر بازار مشغول خرید غذای نجینی بودن و لردخونگی با دوی ماراتن به سمتشون میرفت. لرد خونگی در شرف رسیدن به جامبل بود، که ترمز زد و سر و ته شد. بلا نباید لردخونگی رو می دید!
لردخونگی هی منتظر موند و متظر موند اما بلاتریکس همچنان با وسواس مشغول انتخاب بود:
- این خوبه؟ نه، ارباب گفتن دیگه از این غذا قرمزا نخریم، ایشونو یاد گریفیندور میندازن!
این چطوره؟ نه، ارباب این غذا رو هم ممنوع کرده بودن به دلایلی و گفتن فقط خودشون دلایلشونو می دونن و ما نباید تو کار ایشون که ارباب قدرقدرته دخالت کنیم.
این یک چطوره؟ نه، اینم زیادی ارزونه و ارباب همیشه می گفتن که غذای نجینی باید خیلی گرون باشه.
لردخونگی که کم کم در معرض سرسام گرفتن بود، تصمیم گرفت از این به بعد هرغذایی که دم دستش بود رو داخل حلق نجینی کنه و هیچ ایرادیم نگیره!
بلا همچنان درگیر انتخاب غذا بود که رو به جامبل کرد و گفت:
- من می رم تو مغازرم نگاه کنم، تو همین جا وایستا تکونم نخور.
لردخونگی باز دوباره با آهنگ پلنگ صورتی به سمت جامبل دوید و جلوی او ترمز زد. در جریان این ترمز کله ی لردخونگی وارد موهای جامبل شد و لردخانگی سال ها از گفتن آنچه در آن جا دیده بود، امتناع ورزید!
جامبل با دیدن لرد خونگی دست هاشو گشود و اونو رو در آغوش کشید. لردخونگی فوری از آغوش گرم جامبل بیرون اومد و شروع به گفتن این که صاحباش خیلی بیرحمن و بهش حتی یه دست لباس ندادن و اون از دامبلدور می خواد که بهش یه دست لباس بده، کرد.
البته لردخونگی اصلا خوشش نمیومد که اونطوری به جامبل توضیح بده و ترجیح می داد دستور بده به جامبل اما امان از روزگار نامرد، چه ها که با آدم نمیکنه!
جامبل بعد از شنیدن حرفای لردخونگی، با لبخندی گفت:
- خوب، تام فرزندم، من این جا لباس ندارم که، لباسای من تو خونه گریمولده، مگه این که یکی از اونا رو برداری!
در طی جنگی مرلین ظاهر میشه و میگه از اوضاع خسته شده و دامبلدور و لردولدمورت رو به جن های خونگی به نام جامبل و لردخونگی تبدیل میکنه. جامبل رو مادر ولدمورت و لردخونگی رو جیمز و تدی میخرن. لردخونگی بعد از مدتی میفهمه که خودش صاحب جامبل و جامبل صاحب خودشه، در نتیجه باید از جامبل لباس بگیره تا آزاد بشه و نمیخواد جامبل از موضوع آگاه بشه و حالا هردو جن برای خرید از خونه رفتن بیرون!
لرد خونگی با کیسه هایی که از سنگینی(!) نصف شونه و دست هاشو داغون کرده بودن، راه برگشت رو در پیش گرفته بود و هرلحظه ناامیدتر از قبل میشد. در همین لحظات که ناامیدی لردخونگی به حد فراتر از انتظار رسیده بود، با دیدن صحنه ی پیش روش کیسه هایی که دستش بودن رو ول کرد و همراه با آهنگ پلنگ صورتی شروع به دویدن کرد.
همزمان که آهنگ پلنگ صورتی درحال پخش بود، جامبل و بلا در اون سر بازار مشغول خرید غذای نجینی بودن و لردخونگی با دوی ماراتن به سمتشون میرفت. لرد خونگی در شرف رسیدن به جامبل بود، که ترمز زد و سر و ته شد. بلا نباید لردخونگی رو می دید!
لردخونگی هی منتظر موند و متظر موند اما بلاتریکس همچنان با وسواس مشغول انتخاب بود:
- این خوبه؟ نه، ارباب گفتن دیگه از این غذا قرمزا نخریم، ایشونو یاد گریفیندور میندازن!
این چطوره؟ نه، ارباب این غذا رو هم ممنوع کرده بودن به دلایلی و گفتن فقط خودشون دلایلشونو می دونن و ما نباید تو کار ایشون که ارباب قدرقدرته دخالت کنیم.
این یک چطوره؟ نه، اینم زیادی ارزونه و ارباب همیشه می گفتن که غذای نجینی باید خیلی گرون باشه.
لردخونگی که کم کم در معرض سرسام گرفتن بود، تصمیم گرفت از این به بعد هرغذایی که دم دستش بود رو داخل حلق نجینی کنه و هیچ ایرادیم نگیره!
بلا همچنان درگیر انتخاب غذا بود که رو به جامبل کرد و گفت:
- من می رم تو مغازرم نگاه کنم، تو همین جا وایستا تکونم نخور.
لردخونگی باز دوباره با آهنگ پلنگ صورتی به سمت جامبل دوید و جلوی او ترمز زد. در جریان این ترمز کله ی لردخونگی وارد موهای جامبل شد و لردخانگی سال ها از گفتن آنچه در آن جا دیده بود، امتناع ورزید!
جامبل با دیدن لرد خونگی دست هاشو گشود و اونو رو در آغوش کشید. لردخونگی فوری از آغوش گرم جامبل بیرون اومد و شروع به گفتن این که صاحباش خیلی بیرحمن و بهش حتی یه دست لباس ندادن و اون از دامبلدور می خواد که بهش یه دست لباس بده، کرد.
البته لردخونگی اصلا خوشش نمیومد که اونطوری به جامبل توضیح بده و ترجیح می داد دستور بده به جامبل اما امان از روزگار نامرد، چه ها که با آدم نمیکنه!
جامبل بعد از شنیدن حرفای لردخونگی، با لبخندی گفت:
- خوب، تام فرزندم، من این جا لباس ندارم که، لباسای من تو خونه گریمولده، مگه این که یکی از اونا رو برداری!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

لرد خانگی که پول ها را نگرفته و آپارات کرده بود در محلی نزدیک بازار جن فروشان ظاهر شد.
-خب...اول از شر این لیست لعنتی خلاص می شم.اگه یهو مشکلی پیش بیاد مجبورم برگردم محفل.هر چی باشه من یه جن خانگی خوب هستم!
لرد نگاهی به لیست انداخت.
یک ردای دخترانه دست سوم یا چهارم(هر چه کهنه تر بهتر.اگه پارگی هم داشته باشه که چه بهتر تر)-یک کیلو سبزی پلاسیده(ترجیحا بدبو)-سه عدد نان کپک زده-چهار عدد و نیم لیمو ترش(چته جونور ابله؟پولمون به همین قدرش می رسه.یادت نره آخری باید نصفه باشه)...
لرد سری تکان داد و به دور و برش نگاه کرد.نانوایی درست در کنارش قرار داشت.
-هی تو!سریع سه تا نون بده به من.یادت نره کپکش بزنی.
-چی چی بزنم؟!!!
در فاصله ای نه چندان دور تر:
جامبل شاد و خندان به همراه بلا از این مغازه به آن مغازه می رفت.
-خاله بلا, خاله بلا...می شه یکی از اینا برام بخری؟
بلا با کیسه حاوی نارگیل ضربه ای سهمگین به جمجمه جامبل وارد کرد.
-جونور کثیف!من حتی به سختی قبول می کنم خاله دراکو باشم.چه برسه به توی شپش زده.الانم دهنتو بسته نگه دار.این کیسه نارگیل چرا دست من بود؟سنگینه.بیا تو حملش کن.از گردنت آویزونش می کنم که حساب کار دستت بیاد.
-خب...اول از شر این لیست لعنتی خلاص می شم.اگه یهو مشکلی پیش بیاد مجبورم برگردم محفل.هر چی باشه من یه جن خانگی خوب هستم!

لرد نگاهی به لیست انداخت.
یک ردای دخترانه دست سوم یا چهارم(هر چه کهنه تر بهتر.اگه پارگی هم داشته باشه که چه بهتر تر)-یک کیلو سبزی پلاسیده(ترجیحا بدبو)-سه عدد نان کپک زده-چهار عدد و نیم لیمو ترش(چته جونور ابله؟پولمون به همین قدرش می رسه.یادت نره آخری باید نصفه باشه)...
لرد سری تکان داد و به دور و برش نگاه کرد.نانوایی درست در کنارش قرار داشت.
-هی تو!سریع سه تا نون بده به من.یادت نره کپکش بزنی.
-چی چی بزنم؟!!!

در فاصله ای نه چندان دور تر:
جامبل شاد و خندان به همراه بلا از این مغازه به آن مغازه می رفت.
-خاله بلا, خاله بلا...می شه یکی از اینا برام بخری؟

بلا با کیسه حاوی نارگیل ضربه ای سهمگین به جمجمه جامبل وارد کرد.
-جونور کثیف!من حتی به سختی قبول می کنم خاله دراکو باشم.چه برسه به توی شپش زده.الانم دهنتو بسته نگه دار.این کیسه نارگیل چرا دست من بود؟سنگینه.بیا تو حملش کن.از گردنت آویزونش می کنم که حساب کار دستت بیاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج