جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

108 کاربر(ها) آنلاین هستند (82 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
108 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زندگی به سبک سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1400 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران دویدند و دویدند و دویدند تا در نهایت به یک چمنزار مرتفع بر بالای تپه‌ای سبز رسیدند. از آن بالا دور تا دورشان را درختان سبز و کهنسال جنگل احاطه کرده بود.
ایوان که بر اثر دویدن زیاد یکی از پاهایش کنده شده بود روی زمین نشست و همان طور که سعی میکرد استخوان رانش را در مفصل پوسیده اش جا بیندازد نفس نفس زنان گفت:
- آخه...منو...چه به...ورزش! من کلا...چهارتا تیکه...استخونم بلا! چطوری قراره...وزن کم کنم؟!

بلا که مشغول نگاه کردن به منظره اطرافش بود بدون آنکه به ایوان نگاه کند گفت:
- بیخود...استخون هم وزن داره! باید تراکم استخوانت رو بیاریم پایین که وزنت کم بشه.از این به بعد هم خوردن شیر و مکمل کلسیم برات ممنوعه! پوکی استخوان که بگیری وزن کم میکنی!

گابریل که در تمام مدت سدریک را همچون گونی برنج به دوش گرفته و تا بالای تپه حمل کرده بود ناله کنان گفت:
- سالازار کبیر میدونه چقدر راه اومدیم بلا! بسه دیگه! الان ما رو آوردی اینجا دنبال غذا بگردیم؟ غذا؟ اینجا فقط چمن و برگ درخت پیدا میشه! مگه ما گاو و گوسفندیم؟!

- اگه لازم باشه باید دور کل قاره اروپا بدویم تا تناسب اندام پیدا کنیم، سیکس پک دار بشیم و ارباب بهمون افتخار کنه! مفهومه یا نه؟

گابریل آب دهانش را قورت داد و جویده جویده حرف بلا را از سر احبار تایید کرد. بلا نگاهی به مرگخواران که همچون لشگری شکست خورده هر یک گوشه ای روی زمین ولو شده بودند انداخت و گفت:
- خیلی خب، استراحت دیگه کافیه. الان به دو گروه تقسیم میشیم و همون طوری که داریم میدویم وارد جنگل میشیم تا برای شام حیوانی چیزی شکار کنیم. گروهی که اول بتونه چیزی شکار کنه جایزه داره.

مرگخواران با شنیدن جایزه همچون فنر از روی زمین بلند شدند و مشتاقانه در برابر بلا صف کشیدند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آذر 1400 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
درخواست کمک از مرلین! فکر خوبی بود. وظیفه مرلین کمک به جادوگران بود.

سدریک، چند قدم جلو رفت و به مرلین رسید.
مرگخواران هیجان زده در پشت سرش، منتظر سخنرانی محکم و قوی و تاثیر گذار سدریک بودند.
سدریک داشت نفس های عمیقی می کشید که ذهنش را برای درخواست کمک، آماده کند.

نفس های عمیق... خیلی عمیق...

- هی... صبر کنین. این نفساش زیادی عمیق نیست؟

گابریل جلو رفت و به صورت سدریک نگاه کرد.
- این که خوابه!

مرگخواران از اول هم اشتباه کرده بودند که سدریک را جلو فرستاده بودند. سدریک همیشه باید عقب می ماند.

گابریل، تصمیم گرفت خودش این مسئولیت را به عهده بگیرد.
- مرلین کبیر! مرلین عزیز! مرلین قدرتمند! ما برای خارج کردن نظافتچی از شکم ایوا، احتیاج به کمک داریم.

مرلین کمی فکر کرد.
- مثلا یه چیزی مثل انبردست یا چنگک؟ که بکشینش بیرون؟

فکر بدی هم نبود.

مرلین درخواست مرگخواران را اجابت کرد و مرگخواران نظافتچی را به همراه یک سبد پر از مواد شویند و دو بالش پر قو و چند قلمو و مقداری رنگ و پاپیون صورتی نجینی و چند سکه لپرکان، از معده ایوا بیرون کشیدند.

نظافتچی را نظافت کردند و او را در گوشه ای نصب کردند و از وزارتخانه فرار کردند!

- بلا... به نظرت این مقدار از تلاش و فعالیت باعث کاهش وزنمون شده؟ دیگه می تونیم برگردیم خونه؟

بلاتریکس مخالفت کرد.
- من تا شما رو ورزشکار دارای عضله نکنم برتون نمی گردونم. می ریم یه جایی توی طبیعت، چادر می زنیم و زندگی و فعالیت های طبیعی می کنیم. وقتی مجبور بشین برای یک وعده غذا، یک روز کامل بدویین، حتما لاغر می شین. ظاهرتون هم عوض می شه و کسی نمی فهمه شما وزیر رو نصف کردین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1402/6/21 1:08:05
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 15 شهریور 1400 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- وزغ میل داری؟
- نه، آخرین باری که وزغ شدم وزغ از ویتامین کِی های رودَم تغذیه کرد و سه روز... خودتون حدس زدین دیگه.

مرگخواران به صورت عمیق در فکر فرو رفتند. رودولف نگاهی به قمه هایش انداخت. او پنج قمه اضافی داشت که همه شان تیز و آغشته به خون کسانی بودند که توسط رودولف مورد حمله قرار گرفتند...
- میگما... چن وقت پیش تو تبر من رو خورده بودی... حالا هم می خوای قمه های منو بخوری؟
- نـــــه! نـــــه! مــنو از قمـــــه های این حــفـــــظ کـــــنید! اون یه بار واسه هف جد و آبام بس بـــــود!

ایوانوا چند قدم از بقیه دور شد. مرگخواران هنوز هم در فکر بودند، که ناگهان صدای خروپف کسی بلند شد...

- کدوم ملعون صفتی وقتی ما داریم فکر می کنیم، می خوابه؟! هر کی هست خودشو هر چی زود تر نشون بده!
- کدوم از ارباب بی خبری چنین کاری کرده؟!
- ای بــــــی شـــــــرف!

و بعد هر کدام به هر سمت نگاه کردند، تا فردی خروپف کرده را بیابند. تا اینکه لینی اولین نفر او را یافت و فریاد زد «اینـــجــاســـت!» و با شنیدن صدای او بقیه نیز برگشتند. آنها مرلین را دیدند که بر روی صندلی ای نشسته کتابش را بر روی سرش گذاشته و به خواب فرو رفته است...

- مـــــرلــــــیـــن!

مرلین با این فرمت از خواب پا می شود و با حیرت می گوید:
- جون مرلین؟
- الان میگی جون مرلین؟ وقتی ما داریم فکر می کنیم، تو می خوابی؟ واقعا که! تو چطوری می تونی با این وضع اجابت دعای مردم رو بکنی؟!

وقتی بلاتریکس «اجابت دعا» را گفت. در ذهن لینی جرقه ای زده شد...

- واقعا که! واقعا که مرلین...
- بلـــــــا!
- لینی دارم حرف میزنما!
- خب آخه یه ایده دارم...
- خب بنال!
- میگم... می تونیم از مرلین چیزی رو که ایوا می خواد، بخوایم و اونم، اون رو به ما بده، تا ما به ایوا بدیم بخوره... چطوره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 14 شهریور 1400 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس گفت:
- خب حالا خیلی هم مهم نیست! از یک حشره ی دیگه استفاده می کنیم. مثلا یک مگس!

در همان لحظه لینی با اخمی بر صورتش از پشت دیواری سرک کشید.
- می خواید من رو جایگزین کنید؟ اونم با یک مگس بیچاره که اصلا نمی دونه ماجرا چیه و مطمئنا در اثر اسید معده ی ایوا ذوب میشه؟ خب! لازم نیست خودم میرم!

سپس با بی میلی به سمت ایوا پرواز کرد.
- خب ایوا... دهنتو بازکن و بذار بیام تو.

- نه!

چنین پاسخی از ایوا بعید بود. خیلی هم بعید بود.

-چیزه... آخه...من یک بار لینی رو خوردم. بعد اونقدر بال بال زد و از گلوم بالا و پایین رفت که حالم بهم خورد و تفش کردم. من دیگه لینی رو نمی خورم!

مرگخواران با مشکل جدیدی رو به رو شده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 10 شهریور 1400 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها که وزن زیادشون پاشون رو اش و لاش کرده بود , تلپی خودشون رو انداختن زمین و به فکر فرو رفتن.
کتی که مغزش جرقه زده بود داد زد:

-فهمیدم!
-ع جدی؟
-اوهوم اوهوم
-پس نظرت چیه زودتر بنالی؟!

کتی به لینی نگاهی انداخت.

-خب...عام...بیاین...لینیو به خورد...چیز...ایوا بدیم...

همه به کتی زل زدن. لینی که دیگه نمیتونست دووم بیاره داد زد:

-دیگه چقدر! چقدر بی احترامی به حقوق حشرات! اصلا من میرم! دوری از شما به نفعمه...

-لینی بشین سر جات...و کتی...چرا فکر کردی لینی میتونه جلوی اشتهای ایوا رو بگیره؟ همچنین اگه قرار بود از نیرو های خودی بفرستیم تو شکم ایوا جنابعالی الان اون تو بودی و داشتی خودتو تو مری ایوا نگه میداشتی که نیوفتی تو اسید معدهش و هضم بشی!

کتی که هم ترسیده بود و هم مغزش تازه داشت کار میکرد صداشو اورد پایین که ایوا چیزی نشنوه:

-لینیو میفرستیم اون تو که وول بخوره تو معده ایوا و ایوا بالا بیاره...در نتیجه هردو نجات پیدا میکنن و ماهم ایوا رو میفراموشونیم...

جماعت مرگخوار که از فکر کتی خوششون اومده بود برگشتن که لینی رو بگیرن و بدن به خورد ایوا. ولی تنها چیزی که دیدن برق ابی رنگی بود که توی یک چشم به هم زدن ناپدید شد.

لینی فرار کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان=)

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1400 02:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- بلا!

بریج دستش رو به سمت آدامس بادکنکی مذکور برد...

- بلا!

بلاخره بلا بعد از خالی شدن یک پاتیل معجون هکتور روی سرش و در حالی که از موهاش چکه چکه معجون می ریخت، از تصورات بریجی-آدامسی اش بیرون اومد.
- کی این کارو با من کرد؟

صد ها انگشت از زمین و زمان همه هکتور رو نشونه رفتن. مرگخوار ها شاید مرگخوار فروش نباشن اما قطعا هکتور فروش خوبی بودن.
هکتور ویبره ی غمگینی سر داد و به دست های بلا زل زد که چه زمانی چوبدستیش رو بالا میبره تا هکتور رو به روحی شفاف و لرزون تبدیل کنه.
- برای اولین بار تو کل زندگیت کار درستی کردی هک!

هکتور این بار ویبره شادمانه ای سر میده و با لگد زیر فک های ملت هکتور فروش مرگخوار، که از شدت تعجب و حیرت به زمین چسبیده بودن، میزنه.

- چرا همه زل زدین به من؟ نظافت چی تا الان نصفش هضم شده. زود باشید یه فکری بکنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 31 مرداد 1400 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تخ، تخ! خرت خرت!

صدایی به صورت بم، از کمی آن ور تر به گوش می رسید، انگار که کسی سعی دارد از دیوار بالا برود! بلاتریکس رو به مرگخواران نگاه کرد و بعد با حالتی سلطه گرایانه گفت:
-برید ببینید چی شده! سریعتر، تا نظافت چی تو اسید معده ایوا نابود نشده!

بعد از جمله آخر همه مرگخواران بلافاصله رویشان را برگرداندند و خود را مشغول کاری نشان دادند، تا اینکه صبر بلاتریکس تمام شد و با خشم گفت:
-ای بابا بابا! یعنی یکیتون جرأت نداره بره ببینه چی شده! آخه شما دیگه چجور مرگخواری هستین؟!

مرگخواران باز هم رویشان را برنگرداندند، آنها قصد این کار را هم نداشتند و نخواهند داشت! تا اینکه لینی، لکه آبی رنگ مرگخواران سرش را برگرداند و با حالتی کاشفانه گفت:
- خب چرا خودت نمیری بلا؟

بلاتریکس کمی سرش را خاراند و بعد با حالت آرامش قبل از طوفان، گفت:
-پس من برم؟
-آره، تو برو!
-پس من برم؟
-خب... آره! چرا تکرار می کنی؟
-پس من برم؟

بلاتریکس در همین حین چوبدستی اش را درآورد و با همان حالت آرامش قبل از طوفان گفت:
-حالا چطور؟ بازم من برم؟!

لینی کمی ترسید، کمی لرزید و اشک در چشمانش حلقه زد، اما سعی کرد خودش را جمع و جور کند و بعد با صدایی تهاجمی گفت:
-من مگه مقصرم؟ من چی کار کردم؟ چقدر حقوق حشرات رو زیر پا میذارین؟ آخه حشرات چه گناهی کردن؟ حشرات معصوم ترین قشر جامعه چه جادویی و چه غیــــ...
-پس میگی نمیرم؟

لینی قبل از اینکه بخواهد جواب بدهد، صدای اسکورپیوس را شنید که از پشت خم شده و پچ پچی دارد می گوید «جون ارباب، بس کن!» و بعد لینی با حالتی ناراضی و صدایی ریز گفت:
-باشه من میرم...
-چی شد؟ نشنیدم!
-بابا گفتم میــــــــرم دیگه!

لینی قبل از اینکه جوابی بشنود شروع به پرواز کرد و به سمت بیرون خانه ریدل راهی شد...

بیرون خانه ریدل!

-تو اینجا چی کار می کنی، کچل گنده بک؟
لینی بریج کچل را می بیند که می خواهد از دیوار راست بالا می رود...

-خب می خوام برم داخل دیگه! وای نباید می گفتم اینو!

لینی کمی فکر می کند و می خواهد از هوش ریونی بودنش استفاده کند، جرقه ای در ذهنش روشن می شود...

-خب... من می برمت تو!

ایده ای که در ذهن او آمده بود، این بود که بریج را به ایوانوا بدهد، بخورد و خدمتکار را بیرون تف کند!
بریج با چشمانی از حدقه درآمده دیوار را ول کرد و...
شـــــــپـــــــلق!
او بر روی لینی فرو آمد!

بریج کمی سرش را خاراند و بعد با صدای بلند گفت:
-حشره آبی رنگ؟! تو کجایی؟!

هیچ صدایی از هیچ چیز در نیامد، تا اینکه بریج بلند شد و لباسش را تکاند و بعد لکه آبی رنگی که رویش دو نقطه سیاه بود، دید...
-عـــــــــه! آدامس آبی با رده های سیاه... یعنی چه مزه ای هست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کچلی رو عشقه!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1400 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار همگی با نگاهی منتظر به ایوا چشم دوخته بودند.

_تف کن دیگه.
_آره آره تف کن.

ایوا نگاه ناراحتی به ملت مرگخواری انداخت و سرش را بالا پایین کرد.

_نمی‌خوام
_چیشد؟ زودتر تف‌ کن بریم به کارامون برسیم ایوا.
_نه

بلاتریکس با نگاهی غضب ناک به ایوا چشم دوخت. انگار می‌خواست با نگاهش بگوید «یا زودتر تف‌ می‌کنی یا خودم دست به کار می‌شم»

_نه این تحدید ها دیگه رو من کار ساز نیست به این راحتی تف نمی‌کنم.
_چیکار کنیم که شما زحمت بدین تف کنین بیرون؟
_نمی‌دونم. یه جایگزین پیدا کنین تا بعد از تف بزارم تو معدم
_جایگزین؟

ایوا گوشه‌ای نشست و رو به مرگخواری ها گفت:

_هروقت یه جایگزین واسه این مرده پیدا کردین صدام کنین. جایگزین رو می‌خورم، مرده رو تف می‌کنم.
_خب تو الان تف کن من خودم بعداً برات یه غذای خوشمزه میارم تا بخوری.
_نه
_اخه الان تا وقتی ما بریم سراغ جایگزین و بیاریمش مرده تو معدت هضم میشه میمیره.
_من نمی‌دونم اول جایگزین بدین تا تف کنم.
_باشه

بلاتریکس با عصبانیت سرش را خواراند و گفت:

_کسی جایگزینی سراغ داره که بدیم ایوا بخوره؟

همگی سرشان را پایین انداخته و سکوت کردند. بلا که از قبل هم عصبانی تر شده بود خواست چیزی بگوید که صدایی شنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 26 تیر 1400 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه
مرگخوارا دچار اضافه وزن شدن و به این دلیل نمی تونن ماموریت هاشونو به درستی انجام بدن. تصمیم می گیرن دور از چشم لرد، با رژیم و ورزش خودشونو لاغر کنن. بلاتریکس مسئولیت این کار رو به عهده گرفته.
مرگخوارا در حال ورزش به وزارتخونه می رسن و بطور اتفاقی وزیر سحر و جادو رو که یه جاروی سخنگو بود از وسط نصف می کنن و مجبور میشن برای لاپوشونی یه جاروی معمولی رو وزیر جا بزنن. ازونجایی که نگران لو رفتن جاروی معمولی هستن، می‌خوان حافظه نظافت‌چی وزارتخونه رو دستکاری کنن تا ادعا کنه وزیرو کشته و مرگخوارا از وزارتخونه خلاص شن. الان نظافت‌چی تو شکم ایواس...

~~~~~~~~~~~

-بله، اون مرد هنوز زنده است!

مرگخوارا نگاهی به هم می‌ندازن و ناگهان شروع می‌کنن به کف دست هورا.

- هووووورا!
- خبر از این بهتر نمی‌شد.
- همیشه خوش خبر باشی.
- مبارکمون باشه.
- تبریک می‌گم این پیروزی بزرگ رو!

بلاتریکس نگاه مرگباری به تک‌تک مرگخوارا می‌ندازه.
- جمع کنین خودتونو. هنوز تا موفقیت فاصله داریم.
- همین که نظافتچی تو شکم ایوا نمرده هم خودش یه گام رو به جلوس دیگه.

مرگخوار مورد نظر با برق نگاه بلاتریکس آب می‌شه و تو زمین فرو می‌ره و از طبقه پایین وزارتخونه سر در میاره. متاسفانه طرف مرگخوار بود و محفلی نبود تا جمله معروف "یک محفلی کم‌تر زندگی بهتر" رو صفحه نمایش داده بشه.

ارکو نگاهشو از مرگخوار آب شده برمی‌داره و به ایوا می‌ندازه.
- الان وقتشه نظافت‌چیو تف کنی. زود باش تف کن تا کارو یکسره کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/4/26 21:37:26
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/4/27 2:37:03
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1400 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
-باشد!
ایوا این را گفت و او را یک لقمه چپ کرد!
مرگخواران با تعجب به آن نگاه کردند...
-آفرین ایوا!
ایوا که از این تعریف بلاتریکس نسبتا خوشش آمده بود، سرخ شد و گفت:
-ممنون بلا جان!
-کککومممممک، کککککومممممک!
-صدای چیه؟
یکی از مرگخواران با ترس گفت:
-فکر کنم از شکم ایواست!
او درست فکر می کرد! وقتی بلا نگاه کرد دید شکم دارد می گوید:
-کوووممککککک، ککککووووومممممک!
و بعد بلا گفت:
-شکم داره صحبت می کنه!
-نه بلا، احتملا همون کسیه که ایوا خورد!
-رو حرف من نه آوردی؟! حالا می کشمت، کروشیوووووو!
و بعد از آن، همه فقط خاکستر های قرمز رنگ او را دیدند!
-آخ! بلا شکمم خیلی درد می کنه، انگار یکی از درون داره لگد می زنه!
بلا کمی که بعد از این حرف ایوا فکر کرد، دید صحبت آن مرگخوار بخت برگشته درست بوده است و پس از این فکر، گفت:
-بله، اون مرد هنوز زنده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven