جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] قصر خانواده مالفوی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1393 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین که شوکه شده به سرعت جواب میده: من ارباب؟ من؟ شورش علیه آزادی و پرواز؟ علیه تابستون؟ من؟

لرد تکون آرومی به سرش میده و مستقیم تو چشای آیلین زل میزنه. فقط زل میزنه. آیلین که حس میکنه هرلحظه داره از حجم بدنش کاسته میشه و رو به آب شدن میره با لحنی متضاد با دفعه قبلش میگه:

- برکناری وزیرگانت؟ همین الان انجام میشه ارباب.

لرد ابروشو بالا میندازه و تا آخرین لحظه ای که آیلین پاشو از در بیرون میذاره، دست از تعقیب اون برنمیداره.

وزارتخونه:

آیلین بعنوان سر دسته ی شورشگران جلوتر حرکت میکنه و سایر مرگخوارا پشت سرش جلو میان. با رسیدن به پشت در اتاق وزیر، آیلین از بقیه میخواد که مدتی اونارو تنها بذارن تا با مذاکره بتونه دایی ـه لرد رو برکنار کنه.

- اهم اهم ...

مورفین سرشو از زیر پتویی بیرون میاره و همزمان باهاش مقادیر زیادی دود به هوا می پیوندن. آیلین سرفه کنان سعی میکنه با دستاش دودارو پراکنده کنه و میگه:

- وزیرگانت، آخه مگه تو اتاقم جای این کـ... ولش کن. چقد بهت پیشنهاد چیز بدم تا دست از سر وزارت برداری و جاتو به یکی دیگه بدی؟

مورفین پکی از قلیونی که رو میزشه میکشه و میگه: هیچ کش و هیچ چیژ به انداژه وژارت نمیتونه چیزشاژ باشه آیلین ژون. پش راهی وجود نداره.

آیلین با بیخیالی شونه هاشو بالا میندازه و میگه: خیله خب. خودت خواستی!

و بشکنی میزنه و جماعت مرگخوار میریزن تو اتاق و در یک چشم به هم زدن مورفینو تو گونی میکنن و درحالیکه اونو زیر بغل زدن به مقرشون برمیگردن.

نگین چی شد که این شد، فقط بگین این است قدرت مرگخواران! :-"

مقر مرگخوارا:

- جلوی ارباب و خودمون که در دستمونه گونی پرتاب میکنین؟

آیلین "اوپس" گویان جلو میاد و جواب میده: ایشون داییتون هستن ارباب. کافیه شما امر کنین اونوقت هرکسی که شما بخواینو توی این برگه مینویسیم و به امضای داییتون میرسونیم. بعدش جای وزرای مملکت عوض میشه.

صدای فریادهای مورفین به نشانه اعتراض از توی گونی شنیده میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو تام ریدل نوزاد را در آغوش گرفت و لرد با اکراه کارت ورود به جلسه دراکو را به لودو تحویل داد. لودو داشت آماده باز کردن در می شد که آیلین و فلور و ملحقات، خسته و کوفته از وزارتخانه برگشتند.

آیلین که موهای مشکی مرتبش با پرهای ریخته زاغی مزین شده بود و در ژولیدگی با بلاتکریس برابری می کرد، بعد از انجام تعظیمات و تکریمات مربوطه گزارش داد:
-ارباب، همه مرسولات وزیر رو بررسی کردیم. دو بار به روش جادویی، یه بار به روش مشنگی، هیچی اونجا نبود که از خونه مالفوی ارسال شده باشه.

لرد سیاه با آرامش خاطر جواب داد:
-فعلا اصلا مهم نیست آیلین. خودمون بعدا به وضعیت لوسیوس رسیدگی خواهیم کرد البته.

لوسیوس که از شدت ترس از همیشه رنگ پریده تر به نظر می رسید زمزمه کرد:
-ارباب، دایی شما اساسا حواس جمعی نداره، شاید مرسوله منو جایی... به کسی...

لرد به طرف لوسیوس برگشت:
- چیزی در مورد دایی ما گفتی لوسیوس؟

لوسیوس دستپاچه شد و من من کرد:
-ارباب خود خودتون میدونین وضعیت ایشون چطوریه دیگه...بالاخره مشغله های وزارت و رسیدگی به کیفرخواست کودتا چیا و....بعد خب البته اعتیاد جرم نیست، بیماریه، ایشونم سخت بیمارن متوجهین که...

لرد لحظه ای به فکر فرو رفت.
-آیلین!

-بله ارباب!

-در حال حاضر کی وزیر سحر و جادوئه؟

-دایی تون ارباب!

...

لرد سیاه از فکر خارج شد.
-که اینطور... لودو، ما رو بده دست خودمون. آیلین، یه تیم کودتا تشکیل میدید و دایی مون رو برکنار میکنید. تمایل داریم خودمون زیر دست یه وزیر معتبر قدرتمند بزرگ شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 04:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپی در حالیکه کودکش را در آغوش گرفته بود شجاعانه به چشمان جادوگر سیاه خیره شد.
-اگه اونو می خوای اول باید منو از سر رات برداری.اون بچه منه.تا وقتی من زنده باشم دستت بهش نمی رسه.

لرد سیاه چوب دستیش را بلند کرد.انتخاب سختی بود.گرچه تجربه کشتن پدرش را داشت...ولی مادرش همیشه جایگاه خاصی برای او داشت.گذشته از این موضوع, طلسم قدیمی عشق چیزی نبود که لرد بخواهد دوباره با آن روبرو بشود.
-استوپفای!

طلسم ساده بود...ولی ظاهرا مروپی انتظار این یکی را نداشت.او خودش را آماده مرگ کرده بود.در حال سقوط تام کوچک از دستش رها شد...لرد سیاه از فرصت استفاده کرد و تام را گرفت.

حالا برای اولین بار خودش را در آغوش گرفته بود!
.
.
.
-الهی..چقدر گوگولی مگولیه!
-نازی...هنوز سیر نشدی؟شیشه شیرتو بگیر عزیزم.
-به نظرتون یه بوهایی نمیاد؟شاید لازم باشه...اممم...ارباب چرا اونجوری نگاه می فرمایین...بچس خب!بلد نیست بگه منو ببرین مرلینگاه که!اجازه بدین حودم چک می کنم!اجازه نمی دین؟چپ چپ نگاه می کنین؟همچین می زنین از وسط نصف شم؟

لودو خیلی زود از چک کردن منصرف شد.
-ارباب حالا با این چیکار کنیم؟بزرگش کنیم که جانشین شما بشه؟هر چی باشه ما اربابی جز شما نمی خواییم.قبلا عملا اینو خدمتتون عرض کرده بودیم.

-خفه!مگه قراره ما روزی بمیریم که جانشین لازم داشته باشیم؟تو هنوز نفهمیدی ما دو دستی چسبیدیم به این دنیا؟ول کن هم نخواهیم بود.این بچه رو مجبور شدیم بیاریم.مایلیم آینده بهتری براش رقم بزنیم.

-ارباب اونوقت گذشته شما عوض می شه خب...پس آینده تون هم که تابع گذشته تونه عوض می شه.پس شما عوض می شین! همه چی قاطی می شه!

لرد سیاه که مشخص بود خودش هم در درست بودن نقشه اش تردید دارد تلاش می کرد که خونسردیش را حفظ کند.
-خب چیکار کنیم؟هول شدیم و آوردیمش اینجا.بعدم خواستیم برش گردونیم که نشد!همه درا رو به خونه هلگا هافلپاف باز می شد.اینجا هم نمی تونه بمونه.ممکنه چشم به تاج و تخت ما بدوزه.بعد بیا و حالیش کن که من تو ام!نمی تونیم بکشیمش.چون این دفعه زیر سایه نیروی عشق, ابروها و گوشامونو از دست می دیم.برای کدومتون در رو به وزارتخونه باز می شد؟

لودو که به شانس خودش لعنت می فرستاد جواب داد.
- من ارباب!

لرد بچه را به لودو داد.
-تو چرا همش این شکلی هستی؟اینو می بری وزارتخونه...باید کاری کنی که وزیر ازش خوشش بیاد و به فرزند خوندگی قبولش کنه.می تونی بذاریش تو اتاق وزیر و فرار کنی.به ما ربطی نداره.ما که تو پرورشگاه بزرگ شدیم یک چنین اربابی شدیم.اگه این زیر دست وزیر سحرو جادو بزرگ بشه معلومه که چه اعجوبه ای می شه...ببرش!تحویل بده و برگرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 23 فروردین 1393 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا پشت در:

لودو:آیلین اون نون سنگکو بده قربون دستت.
آیلین:بگیر.سبزی رو بده این طرف.دافنه و رز اونجا نشستن.ممکنه بترسن اگه جلوشون هی تربچه گاز بزنین.
شخصی مجهول الهویه:حالا باید دقیقا پشت همین در منتظر ارباب بمونیم؟خب شاید بر نگشت.به نظر من بریم سراغ همون تاسیس تالار افتخارات و یادش رو زده نگه داریم.
بلا یک لیوان نوشیدنی کدو حلوایی رو –البته به همراه لیوانش در حلقوم گوینده فرو کرد وگفت:خفه شو.مگه خود ارباب مرده که بخواییم یادش رو زنده نگه داریم؟ارباب فقط پرتاب شدن به گذشته.خیلی زود راه برگشت رو پیدا میکنن.

سوروس اسنیپ در گوشه ای سرگرم نوشتن طوماری بود.
با سلام خدمت بزرگ محفل(هر کی که هست.چون مطمئن نیستم تا لحظه رسیدن این نامه عمر آلبوس به دنیا باشه)
اینجانب سوروس اسنیپ فرزند خلف آیلین از عضویت در این گروه پلید و سیاه ابراز ندامت میکنم و بصورت همزمان به لی لی و فرزند با شعورش عشق میورزم و تقاضای پذیرفتگی مجدد در محفل ققنوس را مینمایم.و این اصلا ربطی به غیب شدن ناگهانی ارباب ندارد و به جان شما اگه دوباره ظاهر شود با کله برنخواهم گشت اینجا.

مرگخواران که وفادارانه بساط شام را پشت در بسته پهن کرده بودند به خوردن ادامه دادند و شرم بر آنها باد که در غیبت ارباب ذره ای از اشتهای ویرانگرشان کاسته نشده بود.

پشت در

آواداکداورای لرد در هوا چرخید وچرخید و جلو رفت و درست به پیشانی تام برخورد کرد.مروپی فریادی کشید و پیکر بی جان همسرش را قبل از اینکه روی زمین بیفتد در آغوش گرفت.
تام کوچک بهت زده به صحنه خیره شده بود.لرد مجددا چوب دستیش را بلند کرد.مروپی که احساس خطر کرده بود تام بزرگ را رها کرد و خودش را جلوی تام کوچک انداخت.
مروپی:اونو نه.خواهش میکنم.منو بکش.

لرد بزرگ:اوه.شت!دچار دژاوو شدیم.از سر راهم بکش کنار دختر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 اسفند 1392 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
آنچه گذشت


مرگخواران در عمارت مالفوی سکنی گزیده اند. در این میان به دری مرموز برمیخورند که کشف میشود به زمان و مکانی باز میشود که با علاقه های قلبی فرد گشاینده ی در ارتباط دارد! عاقبت لرد ولدمورت در را باز می کند و با خانه ی مروپ و تام ریدلِ پدر مواجه میشود، تام و مروپ با دیدن لرد وحشت میکنند و تام برای نجات فرزند خردسالش در اقدامی مشابه با لی لی مقابل او می ایستد ...
___________________________


لرد به والدینش خیره شد؛ پدری مشنگ که بدون چوبدستی و با حقارت جلویش ایستاده بود و از سر عشقی ساختگی به مدد معجون عشق، برای نجات خانواده اش مانند مسیحِ روی صلیب دست هایش را باز کرده بود و بی حرکت ایستاده بود ... مادری که از سر عاشقی خانواده اصیلش را برای آن مشنگ حقیر رها کرده بود و مجبور بود هر روز به واسطه معجون عشق همسرش را تمدید کند!

احساس چندش در چهره ی سرد و بی روح و معمولا خشک لرد نمایان بود. نگاهش را به سمت فرزند آن دو موجود حقیر برگرداند، کودکی بی نهایت مستعد با خون اصیل سالازار اسلیترین در رگ هایش که می توانست با یک تربیت مناسب آینده ای درخشان تر از آینده ی کنونی اش داشته باشد! آن کودک بذری بود که در یک زمین خشک و بایر چنین پرورش یافته بود و به بزرگترین جادوگر تاریخ تبدیل شده بود ... اگر باغبانی چون لرد میداشت و در زمینی حاصلخیز پرورش می یافت چه نتیجه ی بی نظیری میداد!

لرد تصمیمش را گرفت، باید زیر پر و بال کودکی های خودش را میگرفت و او را بزرگ میکرد!

- آواداکداورا

___________________________


سیل مرگخواران با بغض و حیرت به سمت در روانه شدند تا از دیده شان اطمینان یابند، اربابشان به گذشته پرتاب شده بود و کلید درِ یک طرفه ی مسافرتش را نیز با خود برده بود!

- ارباب؟

- ارباب شما میتونید برگردید مگه نه؟

- این در باید یه کارت ورود یدک هم داشته باشه

- سرورم برگردیـــــــــــــــــــــد

- مشت نزن به در بلا فایده نداره

- بچه ها بیاین حالا که ارباب رفته تالار افتخارات ارباب رو تو همین عمارت تاسیس کنیم

همه مرگخواران به جز آنتونین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 اسفند 1392 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین

-
-
-
-

یک ثانیـــــــــــــــــــه بــــــــــــــــعد:

- مروپی، تام رو بردار و فرار کــــــــــن!! من جلوشو می‌گیرم! تو فقط تام رو بردار و فرار کن!

مروپی که به خاطر داشتن دو تا تام تو خونه، خط رو خط شده بود و آب روغن و اصن یه وعضی، تام ریدل بابائه رو زد زیر بغلش و ده در رو! صحنه می‌ره رو اسلوموشن. مروپی چهار نعل داره در می‌ره با تامی که گذاشته رو سرش [ حالا واسه تام کلاس می‌ذاشت دختره‌ی ایکبیری، می‌گفت من خونه‌ی بابام بودم ماشین ظرف‌شویی داشتم. ماروولو حالا آه نداشت با ناله سودا کنه ها، مروپی هر روز لگن رخت‌چرکا رو می‌ذاشت رو سرش می‌رفت لب ِ جوق، ده بِساب! ( احساسات رو مین رفته‌ی نگارنده: حالا تو باس به روی ما بیاری؟! ) و همین شد که یه دوره هم تو ده، در رشته‌ی دوی مقاومتی با تشت شرکت کرد و قهرمان شد. این واسه اونایی بود که می‌گفتن منطق داستانی زیر سؤال و الخ... ]

از اونور لُرد بزرگ و لُرد کوچک هنوز روی اسمایلی موندن که کُدش هنو با یکیه و از اینجا مهارت و لیاقت و کاردانی مدیرا رو زیر سؤال می‌بره و آنتونین بعد که خاطرات اربابش رو می‌شنوه، به شکل می‌ره گفتگو با مدیران که انقلاب کنه.

و بالاخره تام ِ بزرگ، نعره‌ای می‌زنه وسط این پُست خر تو خر:
-

Pause

تام آروم از روی سر مروپی میاد پایین، بچه رو می‌ده بغلش، با تی‌پا پرتش می‌کنه تو خیابون. خودش بدون چوبدستی دستاشو باز می‌کنه و وای‌میسه جلوی لرد ولدمورت...

تا یه پسر برگزیده‌ی دیه تحویل جامعه بده...!!

حالا...

Play

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1392 11:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد زمانیکه از خالی بودن و بسته شدن درب راهرو پشت سرش اطمینان حاصل کرد به سمت در مرموز بازگشت.دستان لرد می لرزید. آنچنانکه می ترسید کارت از میان انگشتانش روی زمین بیافتاد. عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود با این همه مصرانه کارت را به سمت در دراز کرد. درازتر... درازتر...
درست در لحظه ای که ذهن خواننده به سمت اتفاق پیش بینی نشده ای منحرف میشد که بنا بود اجازه رسیدن دست لرد به درب مرموز را ندهد دست لرد به در رسید و کارت را به درون شیارش کشید. نور سبز خیره کننده بار دیگر با قدرت درخشیدن گرفت. لرد چشمانش را بست تا بیش از آن نور چشمانش را نیازارد.
بالاخره درب از درخشش بازماند به لرد فهماند که زمان رو به رو شدن با آرزوی دیرینش است. دستان لرزانش را به سمت بار دیگر به سمت درب دراز کرد. در آن لحظه چیزی بیشتر از آن نمی خواست. از شدت شوق بدنش می لرزید...
بالاخره دستانش دستگیره را یافتند. با یک چرخش درب را گشود و به منظره پیش رویش خیره شد.
پسر کوچک و زیبایی مقابل چشمانش سوار بر روروئکی به این سو و آنسو می رفت. درحالیکه یک شصت را در دهان کرده و با شدت می مکید هر چیزی را که بر سر راهش میدید له می کرد و می شکست. مرد مومشکی جذابی هم به دنبال پسر بچه به این سو و آنسو می رفت و او را تشویق می کرد. زن جوانی که گوشه ای از اتاق نشسته بود به پسرک که آن لحظه گوش جنی خانگی را می کشید لبخند می زد.
لرد که با ناباوری به آن منظره خیره شده بود زیر لب زمزمه کرد:
- مامان؟ بابا؟ خودم؟ بچگیم؟ خانوادم؟ نه این نمی تونه درست باشه... ما می خواستیم در رو به سوی محفل باز کنیم. قرار بود محفلو طی این پست از هستیش ساقط کنیم... پس این چه منظره ایه؟ نکنه این در عمیقترین خواسته های مارونشون میده؟ این که عمیق ترین خواسته من نبود... همیشه عمیقترین خواسته من نابودی محفل و داشتن قدرت بیشتر بوده. این درست نیست. ولی... این خانواده منه...
لرد مردد بود. خودش نیز به خوبی می دانست حس داشتن خانواده همیشه یکی از عمیقترین خواسته های قلبیش بوده است. با این همه در آن لحظه آن را نمی خواست. او کارهای مهمتری داشت.بسیار مهمتر از خانواده ای که هرگز نداشت.
اما درست در همان لحظه که تصمیم داشت درب را ببندد تا بهتر روی خواسته اش تمرکز کند صدای مهیبی از پشت سرش بلند شد. به دنبال این صدا بلافاصله انبوهی از مرگخواران که پشت در اتاق گوش ایستاده بودند در حالیکه روی هم می غلتیدند چون سیلی به درون راهرو پرتاب شدند. ظاهرا درب راهرو نتوانسته بود آنهمه فشار را با هم تحمل کند!
لرد که شدیدا غافلگیر شده بود از جا جست اما پایش پیچ خورد و تعادلش را از دست داد. آخرین صحنه ای که مرگخواران دیدند افتادن لرد به درون فضای پشت درب مرموز و بسته شدنش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/12/8 12:00:28
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/12/8 12:03:17
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1392 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
و اینجاست که مرگخواران شروع به اظهار نظر در مورد وقایع پیش اومده میکنن.

- این در ِ جادویی...

- چقدر شبیه اتاق ضروریات میمونه!

- نه احمق اون کجاش شبیه اتاق ضروریات بود آخه؟

- آینه ی نفاق انگیز؟

- اون رویا بود ولی این یکی...

- به آینده باز میشه؟

- نه در ِ باز شده به روی لودو رو به یاد بیار! زمان حال بود ...

- پس یعنی چی میتونه باشه؟

- این در ِ جادویی...

- بسه دیگه!

با فریاد لرد تمام مرگخوارا ساکت میشن و در عوض با حسرت به کارت درون دست ارباب و اون در ِ جادویی خیره میشن.

- همه تون مرخصین. اربابو با خلوت همایونیشون تنها بذارین.

مرگخوارا با تعجب نگاهی به همدیگه، در، کارت و سپس لرد میکنن و وقتی به نتیجه ی خاصی نمیرسن سرشونو پایین میندازن و پچ پچ کنان صحنه رو ترک میکنن.

- فقط قبلش ...

مرگخوارا در راه ترک اونجا متوقف میشن و روشونو برمی گردونن و به امید بازگشت و مشاهده ی دوباره ی محتوای درون در، منتظر ادامه حرفای لرد میشن.

- مرگخوارای اعزام شده به وزارتخونه هم میتونن برگردن. لوسیوسو سریعا پیداش کنین و پیش من بیارین!

لرد بعد از اتمام حرفش دستشو به نشونه ی " برین" تکون میده و مرگخوارا نا امیدانه پراکنده میشن. لرد بعد از اطمینان از اینکه همه صحنه رو ترک کردن و کسی اونجا باقی نمونده، یک قدم به در نزدیک میشه و کارتو تو دستاش فشار میده.

برای آخرین بار نگاهی به اطراف میندازه تا مطمئن شه کسی چیزی که پیش روی ارباب لرد ولدمورت کبیر باز میشه رو نمیبینه ... کارتو بالا میبره آماده ی باز کردن در میشه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 27 بهمن 1392 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
به مینی‌پُست نواختنمون ادامه می‌دیم.

لُرد اخماشو تو هم می‌کشه و کارت رو از لودو می‌گیره و در با صدای ترقی بسته می‌شه. مروپی جلو میاد و کارت رو از دست ِ پسرش می‌گیره:
- اجازه بده چیزکیک ِ من.

کارت از دست ِ مروپی به سمت ِ در کشیده می‌شه، دوباره به شکل ِ سابق، در با نور سبزی می‌درخشه و با شدت باز می‌شه.

- امشب چه شبــــــــی‌ست! شب مراد است امشـــــــــــب!

لُرد به انضمام مرگخوارا :
مروپی:
- قند ِ عسلم! عروسی‌تونه! اما این باید...

لُرد قبل از این که افراد حاضر در لیست که داشتن می‌دوییدن سمت ِ در تا هویت ِ عروس رو تشخیص بدن و در مسیرشون، چونان گله‌ای کرگدن از روی جمعی رد شدن؛ به در برسن و قبل از این که مادرش جزئیات محل سالن ِ عروسی رو تو ذهنش ثبت کنه؛ کارت رو می‌قاپه و در رو محکم بهم می‌کوبه. بعد جمله‌ی مادرش رو قاطعانه کامل می‌کنه:
- یه آینده‌ی دور باشه!

و همین لحظه فکری به ذهنش خطور می‌کنه. برمی‌گرده و به لودو خیره می‌شه که دری به سمت وزارتخونه، جایی که همیشه بهش فکر می‌کنه باز کرده. بعد برمی‌گرده به سمت مادرش که تونسته دری به سمت ِ آینده و یک سالن عروسی‌، باز کنه.

و لبخندی شیطانی روی لب‌های لُرد نقش بست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 بهمن 1392 05:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد و مرگخوارا به قصر مالفوی نقل مکان کردن.لرد داره قصر رو مطابق سلیقه خودش تغییر میده.
لوسیوس مالفوی اتاقی داره که درش همیشه قفله و کسی نمیدونه توی اون اتاق چه خبره.این اتاق توجه لرد رو جلب میکنه و تصمیم میگیره اونجا رو تبدیل به اتاق خواب خودش بکنه.دستور میده بازش کنن.ولی در به هیچ عنوان باز نمیشه.
لرد به بلاتریکس دستور میده مراقب لوسیوس و فک و فامیلش باشه که فرار نکنن.و به بقیه دستور میده خونه رو بگردن.ولی لوسیوس از فرصت استفاده میکنه و از خونه خارج میشه.
لوسیوس به دروغ ادعا کرد کارتی رو که در باهاش باز میشه اشتباها برای وزیر فرستاده.و الان برای اینکه دستش رو نشه مجبوره واقعا کارتی برای وزیر بفرسته.
لرد ایوان, فلور, پادما و آیلین رو برای انجام تحقیقات به وزارتخونه فرستاده.

_______________________

-بلا؟
-جانم؟!
-بلاتریکس؟
-بفرمایید ارباب!
-لوسیوس کجاست؟
-همین چند ثانیه پیش جلوی چشمم بودا...کت بسته!
-پرسش ارباب درباره چند ثانیه پیش نبود بلا....درباره زمان حال بود.الان کجاست؟
-ارباب, اینطور که از شواهد برمیاد...در رفت!

لینی از فرصت استفاده کرد و در حالیکه بقیه را هل میداد و کنار میزد خودش را به لرد رساند.
-ارباب این بلا همینجوریه.همیشه حواسش پرته.دیروزم فراموش کرد واکس فلس نجینی رو بهش بزنه.اگه دقت بفرمایید متوجه میشین که امروز نجینی مثل روزای قبل برق نمیزنه.

نجینی که ظاهرا بهش برخورده بود سعی کرد برق بزند...ولی موفق نشد.مروپی که اخمهایش در هم رفته بود ضربدری جلوی اسم بلاتریکس زد.
بلاتریکس در انتظار مجازات بود ولی ظاهرا در آن لحظه قفل در بیشتر از هر چیزی برای لرد سیاه جالب شده بود.
-وسایلشونو گشتین؟چیزی پیدا شد که به درد ارباب بخوره؟

لودو بگمن کیسه بزرگی را کشان کشان داخل راهرو برد و در مقابل پای لرد سیاه خالی کرد.خیلی زود تپه ای از کارت ها و کلید ها جلوی مرگخواران ایجاد شد.

-همش همین بود ارباب...ارباب؟...ارباب کجا رفتین؟

با تکان خوردن قسمتی از کوه , لودو وحشتزده دریافت که لرد سیاه کجا رفته است!به سرعت روی تپه کلیدی پرید و سرگرم کندن شد.
-ارباب طاقت بیارین.الان نجاتتون میدم.ارباب جان روفوس اینجوری نمیرین.خیلی شرم آوره.ارباب دستتونو بدین به من.

لودو به سختی دستش را داخل قسمتی که فکر میکرد لرد در آنجا مدفون شده فرو کرد...ولی بلافاصله با فریاد بلندی آن را عقب کشید!
-آآآآآخ...ارباب...از شما بعیده!حیف دندونای سفید و صدفیتون نیست که جاش رو دست حقیر و بی مقدار من باقی بمونه؟حالا تشریف بیارین بیرون...بعدا به شکل با ابهت تری مجازاتم میکنین.

با تلاش لودو و مرگخواران, لرد سیاه از تپه خارج شد و بعد از کشیدن مقادیری خط و نشان برای لودو, دستور بعدی را صادرکرد.
-یکی یکی همه کلیدا و کارتا رو امتحان کنین.این کارت ورود به جلسه دراکو رو کی آورده؟این چاقو به چه دردمون میخوره آخه؟
-چاقو نیست اون ارباب..کارده...مگه کارد نمیخواستین؟

به دستور لرد مرگخواران سرگرم امتحان کردن شدند.


یک ساعت بعد!

-هشتصد و بیست و نه...جواب منفی! هشتصد و سی...جواب منفی...هشتصد و سی و یک...منفی!ارباب همشو امتحان کردیم.باز نشد.فقط کارت ورود به جلسه دراکو مونده که اونم لازم نیست امتحان کنیم.

لرد سیاه کلافه و ناامید شروع به قدم زدن کرد.مرگخواران که سعی میکردند در مسیر قدم های لرد قرار نگیرند با عجله به این طرف و آن طرف میدویدند و به در و دیوار برخورد میکردند.لودو بی هدف کارت دراکو را از روی زمین برداشت و جلوی دستگیره در گرفت...و درکمال ناباوری نور سبز رنگی از کارت خارج و به در برخورد کرد.در با صدای خفیفی باز شد.لودو از باز شدن در بسیار متعجب شده بود.ولی با دیدن صحنه ای که در پشت در قرار داشت معنی واقعی تعجب را درک کرد!
-ایوان؟فلور؟پادما؟آیلین؟...شماها این تو چیکار میکنین؟مگه ارباب شما رو برای تحقیق به وزارتخونه نفرستاده بود؟

فلور که هنوز نفهمیده بود آن در چطور ناگهان وسط اتاق ظاهر شده است جواب داد:
-آره...و ما الان سرگرم همین کاریم.ولی شما تو وزارتخونه چیکار میکنین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!