گادفری نامه را گشوده و ناگهان چشمانش گشاد شده و مثل چوب خشک شده و روی زمین افتاد، درست مانند سایر محفلیونی که به بیرون از خانه گریمولد آمده بوده و اجسادشان در اثر استنشاق گازهای سبز این سو و آن سو تر افتاده بود.
در این میان پروفسور دامبلدور با ماسکی بر صورت و شنلی که در پشت سرش پیچ و تاب می خورد از میان دود ها می گذشت...
قق!
آلبوس پایش را روی شکم آرتور گذاشته و سبب خارج شدن مقداری روده، یک کف دست معده و تعداد زیادی پیاز شده بود. پس خم شد و آن ها را دوباره درون آرتور چپاند.
- آخی...
آلبوس محتویات را درست درون آرتور نچیده و شکم وی جوری بادکرده که گویی سیر بود. پروفسور تصمیم گرفت تا این صحنه را زیبا تر کرده و انگشتانش را در طرفین لب های خشکیده آرتور گذاشته و آن ها را به سمت بالا کشانده و خرسند از آنجا گذر کرد و خودش را به آرنولدی رساند که بی توجه به نسل کشی اش روی شکم هاگرید رفته و سعی می کرد با مقابل نور خورشید قرار دادن نامه مذکور در مقابل نورخورشید از محتویات آن با خبر شود.
- چی کار می کنی؟!
پرفسور این را گفته و به سمت آرنولد شیرجه رفته، او را گرفته، چند دور روی زمین غلت زده و در نهایت روی سینه آرنولد نشسته و مشغول سیلی زدن به طرفین صورت او شد.
- چرا نمی زنی؟!
دامبلدور یک لحظه با حیرت به صورت آرنولد خیره شد:
- من که می زنم... آهااا! یادم نبود برعکس حرف می زدی.
او این را گفته و دو سیلی دیگر به گربه زد:
- خب... چرا نمی زنی؟!
- می خوام صورتت رو با سیلی سرخ کنم ... اما هی آبی تر می شه چرا؟
- چون خودم آبی نیستم شاید.

دامبلدور لحظه ای مکس کرده و سعی کرد یک بار دیگر ماجرا را برای خودش مرور کند.
- من واسه چی اومدم اینجا؟!
- شاید نیومدید که این رو نخونید.
دامبلدور نامه را از دست آرنولد گرفته و آن را باز کرده و ایولی گفته و رفت. در غیاب او گربه نامه را برداشته و به درون آن نگاه کرد:
56*******09
آرنولد همان طور غرق در خون آبی اش، از پس تمام آن دود های سبز تنها و تنها به درون دوربین خیره شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









