جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس معجون سازي
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پرواز


-یک، دو، سه حالا بدنتو سبک کن.

لیسا تصمیم داشت پرواز بدون جارو را یاد بگیرد.
لینی بلد بود بدون جارو پرواز کند، پس گزینه مناسبی یه عنوان استاد پرواز بود. ولی هیچکس حتی فکر هم نمیکرد که لینی بال دارد.

-خب الان بدنم سبکه! چیکار کنم؟
-حالا هر دو تا دستتو بیار بالا.

لیسا هر کاری که لینی میگفت انجام میداد.

-حالا هر دو تا پاتو بیار بالا. سبک بودن یادت نره.

لیسا اول یک پایش را با برد و بعد سعی کرد یکی دیگر از پاهایش را بالا ببرد.

تق!

لیسا خیلی محکم به زمین افتاد.

-خب یه بار دیگه امتحان میکنیم.

دوباره لیسا دست و پایش را بالا آورد. و دوباره...

تق!

لیسا به زمین افتاد.
دوباره امتحان کرد و دوباره همینطور بود.

-نمیدونم چرا نمیشه! من همیشه اینکارو میکنم برای پرواز.
-خب ولش کن. الان همه بدنم درد میکنه بذار یه روز دیگه بعدا تمرین میکنیم.

سپس درحالی که با بدن دردش قهر میکرد به سمت تالار ریونکلاو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/5/14 13:12:47
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/5/14 13:14:29
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: كلاس معجون سازي
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1396 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
...:کوچه دیاگون:...
کوچه دیاگون طبق معمول پر از جادوگر و ساحره بود اما آن روز از همیشه شلوغ تر بود چون نزدیک شروع سال تحصیلی جدید بود و دانش آموزان هاگوارتز برای خرید وسایلشان به آنجا حجوم آورده بودند.
در بین دانش آموزان، آماندا مشغول خواندن لیستش بود که متوجه اشکالی در آن شد؛ لیست تقریبا اندازه قد خود آماندا بود که دلیلش دو حالت میتوانست داشته باشد:
1- آماندا خیلی قد کوتاه بود!
2- لیست خیلی بلند بود!
از اونجایی که آماندا تازه قدش را اندازه گیری کرده بود و میدانست کاملا نرمال است فهمید لیست زیادی بلند است.
- این چرا اینطوریه؟

مادر آماندا که طبق "قوانین آماندایی" کاملا سانسور شده بود گفت:
- بچه جون ساله اولته باید کلی کتاب بخرم تا اونجا باز سوال دیوونه کننده ای نپرسی!
- وای چه دلیل عاقلانه ای!

قبل از اینکه آماندا بتونه دوباره به لیستش نگاه کند، مادرش کوه عضیمی از کتاب ها را به دستش داد.
- اینارو همین الان خریدم کلی دانستنی و مطلب علمی درمورد هاگوارتز توشونه.
-

آماندا به سختی کتاب ها را نگه داشته بود و احساس میکرد دستانش هرلحظه ممکن است بشکند ولی روونا را شکر مادرش جوری او را کشید که هرچی کتاب بود و نبود از دستش افتاد. مادرش او را به گوشه ای برد و گفت:
- درضمن یادت باشه که یه وقت اونجا حرفی از مرگخوار ها نمیزنی فهمیدی؟
- چرا؟

مادرش شروع کرد به توضیح دادن. بعد از اینکه حرف های مادر آماندا تمام شد هردوی آن ها رفتند تا بقیه چیزهایی که در لیست بلند آماندا نوشته شده بود را خریداری کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس معجون سازي
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1396 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
مگس


-ويييييززززز!

شترق!

-بله! همونطور كه داشتيم ميگفتيم، اين ماموريت بسيار با ارزشه. پس مراقب باشيد و...
-ويززززززز!

شترق!

وينكى بار ديگر به كف دستش نگاه كرد، ولى باز هم اثرى از جنازه ى مگس نبود.

-و بدونيد كه احتمالا وزارتخونه، همه ى تلاشش رو ميكنه كه سر در بياره از كارمون. جن!...اين به عهده ى توئه كه مراقب اوضاع وزارتخونه... جن! با تو بوديم.

وينكى تمام حواس بدنش، از جمله حس شنوايى اش، معطوف مگسى كه بود كه از اول جلسه، آرامشش را به هم ريخته و در آن لحظه، روى كمر بلاتريكس جا خوش كرده بود و با عشوه، دست و رويش را ميشست.

به آرامى دستش را بالا برد كه...

-كروشيو!

از درد فريادى زد و همراه با صندلى اش پخش زمين شد.
و البته كه در آن همان لحظه كه از درد فرياد ميكشيد، يكى از بزرگترين شانس هاى زندگى اش به او روى آورده بود. چراكه اگر دستش روى كمر بلاتريكس فرود آمده بود، احتمالا بلاى بدترى سرش مي آمد.

لرد سياه با عصبانيت چوبدستيشان را پايين آوردند.
-چطور جرئت ميكنى كه وقتى با تو حرف ميزنيم، حواست پرت باشه؟

وينكى به آرامي از روى زمين بلند شد، عذرخواهى كرد و با كوبيدن سرش به لبه ى ميز، خودش را تنبيه كرد.

-كراب! حرفامون رو يك بار ديگه براى اين تسترال تكرار كن. آماده بشيد براى ماموريت. هيچ خطايى رو نميبخشيم.

ساعاتى بعد

وينكى، پخت غذا و نظافت را با تهديد مسلسل، به گردن معاونش آرسينوس انداخته بود و خودش، به دنبال مگس مزاحم ميگشت.

-ويزززززز!

به سرعت به سمت صدا دويد... و ديد...!
دو نفر جلوى ميز نهارخورى ايستاده و مشغول صحبت بودند و او نيز آنجا بود...دقيقا روى سر بى موى شخصى كه پشتش به او بود.
به آرامى روى ميز رفت. حتى نفس هم نميكشيد...فقط يك قدم مانده بود... دستش را بالا برد و...

شترق!

و موفق شد! جنازه ى له شده ى مگس، روى سر بي موى آن شخص، به راحتى قابل تشخيص بود.

-كشت! وينكى مگس رو كشت! وينكى جن قاتل خو...

شخص بي مو در حالى كه دستش را روى محل له شدگى مگس گذاشته بود، برگشت.

-ارباب.
-آواداكداورا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس معجون سازي
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1396 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق ضروریات


آملیا با درماندگي، به کلمات روی تخته، نگاه میکرد. هیچ چیز به ذهنش نمیرسید، هیچ چیز! ناگهان به یاد دو سال پیش افتاد؛ هنگامی که یکی از اساتید درس معجون سازی، معجونی را از بچه ها خواسته بود که یکی از مواد آن، بال پری، باید از جنگل ممنوعه به دست ميامد. اما از آنجایی که آملیا حوصله به جنگل رفتن را نداشت، از اتاق ضروریات آن را تهیه کرد، البته! فکر میکرد تهیه کرده...

فلش بک

آملیا در کتابخانه جستجو میکرد که متوجه نقشه ای در یکی از کتابها شد، که نوشته بود:
نقل قول:
این نقشه، نقشه هاگوارتز اولیه و اولین نقشه کامل از مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز است.


آملیا با عجله، شروع به خواندن نقشه کرد. هيچ چیزی در آن نوشته نشده بود که او را، بدون زحمت، به بال پری برساند به جز... اتاق ضروریات!

آملیا به صفحه مورد نظر مراجعه کرد و درباره اتاق ضروریات خواند:
نقل قول:
اتاق ضروریات، اتاقی است که بسته به چیزی که میخواهید، برای شما آماده میشود. فقط کافی است به ط...


بقیه نوشته پاک شده بود؛ اما آملیا برای پیدا کردنش هیچ مشکلی نداشت، چون ميدانست فقط یک نفر هست که زیر و روی قلعه را بلد است... جیمز پاتر! هرچه نباشد، پسر هري پاتر بود! و ميدانست کجا اورا پیدا کند... طبقه دوم!

هیچ نظری نداشت که چرا هر روز در طبقه دوم سرو کله اش پیدا میشود، اما خب...

به سرعت از پله ها پایین رفت و به طبقه دوم رسید و جيمز را دید که پشت دیوار را نگاه میکند تا مطمئن شود کسی آن اطراف نیست؛ مطمئنا باز هم دنبال شیطنت بود که... صدای آملیا، اورا از جا پراند:
- پاتر، به کمکت نیاز دارم!

جیمز دستش را روی قلبش گذاشته بود، با اخم گفت:
- منو ترسوندی دختر! اینجا چکار میکنی؟!

نگاه دیگری به پشت دیوار انداخت؛ پرواضح بود که ورود ناگهانی آملیا، نقشه اش را به هم ریخته. رو به آملیا گفت:
- خیلی خب. چیکار میتونم برات بکنم؟

آملیا با لبخند گفت:
- خب، اتاق ضروریات کجاست؟

جیمز دست به سینه ایستاد و گفت:
- واقعا میخوای بری اونجا؟ هوممم... میتونم بهت کمک کنم اما منم به جاش ازت کمک ميخوام!

آملیا چشمانش را تنگ کرد و با تردید پرسید:
- چه کمکی؟

جیمز با لبخند رضايتمندانه ای گفت:
- باید بری تو جنگل و بال پری رو برای کلاس معجون سازی برام بياري!

آملیا که این را شنید، از عصبانیت منفجر شد و سر جیمز فریاد کشید:
- من خودم حوصله ندارم برم تو جنگل! فکر میکنی اتاق ضروریات ميخوام چیکار؟ ميخوام لباسای ننه هلگا رو توش بشورم؟!

جیمز با دهان باز به او خیره شده بود. آملیا اجازه داد تا خشمش فرو نشست، سپس با آرامشی زورکی گفت:
- چته؟

جیمز با تعجب گفت:
- دختر تو با آیت هوشت باید ریونکلاوی میشدی! اه لعنتی! چرا به فکر خودم نرسید؟!
=====

جیمز و آملیا، زیر شنل نامرئی، به سمت اتاق ضروریات حرکت میکردند، تا کسی آنها را نبیند. به دیواری رسیدند. آملیا رو به جیمز گفت:
- منو مسخره کردی؟!

جیمز خندید و گفت:
- اونجا رو نگاه کن!

آملیا با تعجب، مشاهده کرد که چگونه دری جلوي آنها ظاهر شد. به اتاق ضروریات رسیده بودند.
=====

در آن اتاق، پر از وسایل معجون سازی بود؛ از موی دم تک شاخ گرفته تا دندان خون آشام، در آن اتاق پیدا ميشد. آملیا با عصبانیت گفت:
- من اگه حوصله داشتم لای این آت و آشغالا بگردم که ميرفتم از همون جنگل بال پری میاوردم!

جیمز که شنل نامرئی را کناری ميگذاشت، با خنده گفت:
- حرص نخور! اینقدر بیحالی، خودم پیدا میکنم!

جیمز، شروع به جست و جو کرد. آملیا نمیتوانست ببیند جیمز، در این اتاق بزرگ و شلوغ، دنبال چیز های ریز و شفافی میگردد که پیدا کردنشان در این اتاق، به مراتب بسیار سخت تر از جنگل است، و خودش، فقط تماشا میکند. بنابر این، آهی کشید و دست به کار شد.
=====

حدود نیم ساعتی گذشته بود؛ یا از خوش شانسی آملیا و جیمز بود، یا اینکه اتاق، عمدا ميخواست آنها سریع بال پری را پیدا کنند، اما خب... آن دو بال پری را پیدا کردند و با خوشحالی، از اتاق بیرون رفتند. سر دوراهي تالار گریفندور و هافلپاف، ناگهان جیمز به خاطر آورد:
- وای! شنلم! شنل نامرئیمو تو اتاق ضروریات جا گذاشتم!

آملیا با نگرانی گفت:
- خب، الان باید چیکار کنیم؟

جیمز که صدایش شروع به لرزیدن میکرد، گفت:
- خب منتظر چی هستی؟ بریم بیاریمش!
=====

این بار اتاق ضروریات، اصلا مثل قبل نبود؛ به جای وسایل معجون سازی، تا چشم میدید، شنل بود؛ در طرحها و رنگهای مختلف!

آملیا با حیرت گفت:
- ميتوني بگي کدومشون شنل توئه؟

جیمز سری تکان داد و گفت:
- مطمئنم که هیچکدوم از اينا نیست!
=====

حدودا دوساعتی را به جستجوی شنل جیمز، در اتاق ضروریات، با محتوای مختلف، مانند کلاس معجون سازی، اتاق معجون ها، اتاق پر از پارچه های نامرئی و... گذراندند. متوجه شدند که بچه ها، با دست پر، از جنگل برگشته و درحال ساخت معجونشان بودند. آملیا که دیگر طاقت نداشت، فریاد کشید:
- ای خدا! پاتر! همون جنگل رفتن، کمتر دردسر داشت!

جیمز بشکنی زد و گفت:
- ما برای بال پری اومديم، شاید اينبار بتونيم...

اما اتاق ميدانست که آنها دیگر نیازی به بال پری ندارند... پس مجبور بودند از آخرین امید خود استفاده کنند.
- اتاق پراز وسایل معجون سازی!

بله! شنل آن تو بود! جیمز لبخندی زد و به سمت شنل حمله برد و محکم آن را در آغوش گرفت که با صدای آملیا، به خود آمد:
- اینم که پیدا شد! حالا ميشه بریم؟

جیمز، با خنده سرپا ایستاد. دوباره وقتی به دوراهي تالار گریفندور و هافلپاف رسیدند، جیمز گفت:
- فيتيله... يه چيزي رو فراموش نکردیم؟

آملیا با تعجب گفت:
- چی رو؟

جیمز اطرافش را نگاه کرد و وقتی چیزی ندید، گفت:
- بالای پری که آوردیم کجان؟!

پایان فلش بک

آملیا، با به یاد آوردن این خاطره خندید. دیگر نتوانستند بال پری پیدا کنند و فردای آن روز، بیست امتیاز از هافلپاف و گریفندور کم شد. شاید هيچوقت نمی فهمید نقشه جیمز چه بوده و چرا حضور آملیا در آن مکان، نقشه اش را به هم زده...

بالاخره، فهمید راجع به چه کلمه ای بنویسد؛ پس کاغذ و قلم پر و جوهرش را بیرون آورد و شروع به نوشتن کرد:

نقل قول:
اتاق ضروریات...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/5/12 0:13:54
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/5/12 0:54:40
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/5/12 0:59:47
پاسخ به: كلاس معجون سازي
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
آلیس دستی بر پیشانی عرق کرده اش کشید. اوضاع اصلا خوب پیش نمیرفت.

پرفسور اسنیپ دو بار از کنار میزش با اخم و در حالی که دماغش را میگرفت رد شده بود.

با چاقوی نقره ایش پوست پیاز گندیده را که به قیمت بسیار بالایی تهیه کرده بود ریز کرد. طبق دستور میبایست یک تکه از پیاز گندیده را میخورد و بعد آب دهنش را درون معجون می انداخت.

با حالت انزجارآمیزی ریزترین قسمت پیاز گندیده را بالا گرفت و خورد: به چیزای خوب فکر کن! فرض کن داری کیک میخوری! بعد داخل معجونش تف کرد. امیدوار بود کسی این صحنه را نبیند.

معجون به رنگ سبز لجنی درآمد. فش فشی کرد و از لبه های پاتیل بالا آمد و روی میز ریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اومدم تو ایفای نقش
پاسخ به: كلاس معجون سازي
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1396 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد گریفیندور


پاتیل


- تموم نشد؟

دستش که در میان دست پدرش قرار داشت، خیس عرق شده بود و چهره اش در زیر نقاب، به خاطر گرما در حال پختن بود.
روز تابستانی گرمی بود... خیلی گرم! و با وجود اینکه هواشناسی دقیقا فردای آن روز را خنک تر اعلام کرده بود، خانواده جیگِر طی تصمیمی ناگهانی، دقیقا یکی از گرم ترین روزهای تابستان را برای خرید از کوچه دیاگون انتخاب کرده بودند!

آرسینوس و پدرش در میان خیل عظیم جمعیت به سمت مغازه اولیواندر میرفتند، مادرش چند دقیقه قبل از آنها جدا شده بود تا به فلوریش و بلاتز برود و کتاب های مورد نیاز برای سال اول را تهیه کند.

آرسینوس ناگهان توسط پدرش متوقف شد. با تعجب سرش را بلند کرد و به چهره نقاب دار پدرش نگاه کرد.

- بالاخره... اینم از مغازه اولیوندر. بیا تا مادرت میاد بریم چوبدستیتو بخریم. یهو مادرت یه چوبدستی خوشگل میبینه، چوبدستی جدید میخواد. ورشکست میشیم.

آرسینوس خندید. و سپس همراه با پدرش وارد مغازه تنگ و تاریک اولیوندر شدند.
وقتی درب مغازه را باز کردند، صدای زنگی ورودشان را اطلاع داد و بلافاصله آقای اولیوندر برای استقبال، پشت پیشخوان حاضر شد.
- سلام آقای جیگر... خیلی خوش اومدید بعد از اینهمه مدت.

و سپس نگاه اولیوندر روی آرسینوس کوچک افتاد.
آرسینوس به شدت تلاش میکرد به چشمان وی نگاه نکند... چشمانش نقره ای و ترسناک به نظر میرسیدند. و در میان موهای بلندِ سیاه، و البته تاریکی مغازه، درخشش و ترسناکیشان بیشتر هم میشد.

حدود نیم ساعت وقت صرف خرید چوبدستی شد. و در نهایت بالاخره یک چوبدستی، آرسینوس را به عنوان صاحب خود انتخاب کرد.
آرسینوس و پدرش از مغازه تاریک و خنک خارج شدند و دوباره به کوچه گرم و روشنِ دیاگون وارد شدند.
میخواستند به سمت فلوریش و بلاتز بروند که ناگهان مادرِ آرسینوس را در حالی دیدند که حتی روی نقابش هم قطرات عرق نشسته، و با یک بغل پر از کتاب های قطور، در حال نزدیک شدن است.

مادرِ آرسینوس، پس از رسیدن به فرزند و شوهرش، به سرعت کتاب ها را در بغل شوهرش انداخت و از کیف دستی خودش یک بطری شربت آبلیمو بیرون آورد و اندکی نوشید.
گرمای هوا به شدت بی رحم بود.
چرا که بلافاصله پس از آن، آرسینوس و پدرش نیز از همان بطری، شربت نوشیدند تا اندکی خنک شوند.

خانواده دست در دست یکدیگر حرکت میکردند، که پدر آرسینوس گفت:
- دیگه چه چیزایی مونده؟ این گرمای هوا واقعا نابود کنندس. حس میکنم دو لایه پوست انداختم زیر نقاب!
- همه چی درست میشه عزیزم... انقدر جلوی بچه سست عنصر بازی در نیار. فقط یه پاتیل مونده.

پدر آرسینوس پوکرفیس شد، و خود آرسینوس و مادرش زیر خنده زدند، و سپس به سمت "مغازه پاتیل فروشیِ پاتیل" به راه افتادند.

چند دقیقه بعد، راه خود را از میان جمعیت باز کردند و به مغازه رسیدند.
مغازه خنک، اما بسیار تنگ و شلوغ، و به طرز وحشتناکی درخشان بود.
پاتیل اینطرف، پاتیل آنطرف، همه جا پر از پاتیل بود!

آرسینوس، پدر، و مادرش به پیشخوان نزدیک شدند.
مردی مسن پشت پیشخوان ایستاده بود و در حال برق انداختن یک شیشه پر از مواد معجون سازی بود. وی با دیدن نقاب دارها، لبخندی زد و حتی به نظر میرسید گل از گلش شکفته است!
- سلام بر خانواده جیگر... امروز چه کمکی از دستم بر میاد؟
- سلام آقای پاتیل... اومدیم برای پسرم یه پاتیل بخریم... سال اولیه.
- اوه... درسته درسته. آلیاژ قلع و سرب...

وی پس از گفتن این حرف، به سرعت پشت پیشخوان ناپدید شد.
و آرسینوس همچنان به این موضوع فکر میکرد که چرا یک "پاتیل فروش" باید نام خانوادگی اش هم "پاتیل" باشد؟ البته، او به شدت تلاش کرد جلوی خنده اش را بگیرد. هرچند که خنده اش از زیر نقاب دیده نمیشد.

- بفرمایید... این هارو تست کن پسرم... یه ملاقه ای بزن توشون، ببین چطوریا هستن.

آرسینوس به پاتیل ها نگاه کرد. همه یک اندازه و یک رنگ بودند. نمیدانست چه نیازی به انجام این کار است. اما بعد، با ضربه ملایم دست پدر به پشتش، جلو رفت و ملاقه را از دست آقای پاتیل گرفت.

- راحت باش پسرم... قشنگ ملاقه رو بچرخون داخل پاتیل. حس کن داری یه معجون واقعی میسازی.

پس آرسینوس چنین کرد. جلوی تک تک پاتیل ها رفت. ژست یک معجون ساز واقعی را گرفت.
پس از چند ثانیه، آقای پاتیل به او اشاره کرد که کافی است و ملاقه را هم گرفت. سپس گفت:
- این پاتیل مناسب پسر شماست... من مطمئنم مثل خودتون یه معجون ساز فوق العاده میشه.

آرسینوس به نقاب پدرش نگاه کرد. پدرش از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید!
نقاب دار کوچک هنوز دلیل اینهمه شادی را درک نمیکرد.

چند دقیقه بعد، آنها از مغازه خارج شدند. پدر آرسینوس با حسی از افتخار، به شانه فرزندش ضربه ای زد و گفت:
- میدونستم یه پاتیل هم تو رو انتخاب میکنه... مطمئن بودم.
- یعنی چی پدر؟ من فکر میکردم فقط چوبدستی ها صاحبشون رو انتخاب میکنن!

اینبار نوبت مادرش بود که دخالت کند.
- نه... پاتیل ها هم صاحبشون رو انتخاب میکنن. در مورد خانواده های معجون ساز اینطوریه لااقل. ولی توی خانواده ها و جادوگرای عادی نه. ما بهت حسابی افتخار میکنیم پسرم!

و آرسینوس لبخندی حاکی از پیروزی بر لب نشاند. این پاتیل و سخنان پدر و مادرش کاملا ارزش تحمل گرما را داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1396/5/9 22:40:44
پاسخ به: كلاس معجون سازي
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1396 10:48
نمایش جزئیات
آفلاین
معجون
من به طور ناگهانی و مخفیانه به طوری که کسی منو نبینه رفتم به سمت دستشویی دختر ها،درحال ساخت معجونی بودم که بتونم مچ بعضی هارو بگیرم.
یه ساعت گذشت،معجون من دراوردی خودم داشت خوب پیشت میرفت،ولی یکم اب درون پاتیل رو زیادی ریخته بودم.
بعد از چند دقیقه وقتی که معجونم اماده شد،آماده شدم تا نقشه ام را انجام دهم و حال اون پسره ی بدجنس رو بگیرم.
رفتم به سمت دخمه ی اسلیترین ها،خودشه داره میره بیرون. رفتم سمت تخت خوابش که ناگهان یکی صدام زد:
-دافنه،اینجا چیکار میکنی؟
گفتم:
-اوه،پنسی تویی،منو ترسوندی،اوموم تا حال جان اسمیت رو بگیرم.
پنسی گفت:
-باشه،برای اولین بار میخواهم کمکت کنم چون خودم از جان بدم میاد.
منم رفتم به سمت خوابگاه پسر ها و رو تخت جان معجونم را ریختم.
فردا صبح
جان:
-واااااااااااییییی........موهاااام........چه بلایییی.....چچچچچچ.چچچچچههه....به سسسسرررمممم.....اومده
پنسی داشت باخ ودش فکر میکرد:
-ههههه،چه نقشه ی خوبی بود ولی فکر کنم ضربه ی روحی خود و مغزی خورده چون نمیتونه درست حرف بزنه.
پنسی رفت بهش بخنده که جان گفت:
-پتشی،نو لا تن هیکار گردی؟ (پنسی،تو با من چیکار کردی؟)
پنسی که نفهمید چی میگه اصلا بهش محل نزاشت.جان رفت که به ولاسش برسه همه بهش خندیدند چو نهم موهاش سیخ سیخی شده و رنگ موهایش و شکلش نگم بهتره .از اونجا که نمیتونست درست حرف بزنه معلم فکر کرد کا داره مسخرش میکنه به همین دلیل او هم تنبیه خوبی واسش درنظر گرفت.چند روز بعد جان فهمید که کار من بود به همین دلیل منم الللللللففففففررررررااااارررر ولی او نتوست منو پیدا کنه چون یه سری ترفند زدم که هیچ کس بلند نیست.اما متاسفانه وقتی داتشم میرفتم سر کلاس جان جلوی منو گرفت و منو یه جورایی هل داد به سمت یکی از بچه های کلاس که تازه معجونش را درست کرده(من خواب مونده بودم و دیر رفتم و وقتی هم که رفتم جان منو هل داد)به خاطر دیر کردنمو و از بین بردن یکی از معجون ها ی دانش اموزان کلی تنبیهم کردن ولی مهم نبود ارزشش رو داشت.
خلاصه انتقامم رو ازش گرفتم ،این یه درسی باشه واسش تا دیگه منو اذیت نکنه.😈😈😈

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/9 10:54:45
پاسخ به: كلاس معجون سازي
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1396 04:27
نمایش جزئیات
آفلاین
معجون

پالی به معجونش که در پاتیل در حال قل قل کردن بود نگاهی انداخت و با خوشحالی مشغول خواندن آوازی قدیمی شد.
- معجون می پزم همچین و همچون گل گندم!

معجون پالی به رنگ صورت کم رنگ درآمده بود. گویا این معجون نیز موفقیت آمیز بود. زیرا هم رنگش با رنگ کتاب معجون سازی پیشرفته جور درمی آمد, هم از درون معجون حباب هایی به شکل قلب بیرون می آمد.

- موفق شدم! من تونستم پله های ترقی رو در علم ظریف معجون سازی طی کنم!

با مشاهده وضعیت عالی معجون, پالی تصمیم گرفت نقشه اش را عملی کند. نقشه او از این قرار بود: صاف به طرف دفتر اساتید برود و به هر طریقی که شده معجون عشق را درون حلق پرفسور دگورث گرنجر بریزد.
از نظر پالی نقشه به نقصی داشت که مو لای درزش نمی رفت. با خوردن معجون پرفسور دگورث گرنجر عاشق او می شد و او می توانست نمره های قبلی اش را جبران کند؛ هر چند با این کار شایعه هایی در مورد تخصص پالی در ساخت معجون عشق حقیقت پیدا می کرد و همه فکر می کردند واقعا پالی به همه جادوگران معجون عشق خورانده بود. این موضوع دیگر اهمیت چندانی نداشت، زیرا تنها هدف او گرفتن بهترین نمره در درس معجون سازی بود؛ علاوه بر این مگر او می گذاشت کسی از این موضوع بویی ببرد.
پالی معجون را درون ظرف کوچکی شیشه ای ریخت. سپس سریع با چوبدستی اش سینی و فنجانی ظاهر کرد و با قوری گل قرمزی، درون فنجان چای ریخت و معجون را به آن اضافه کرد. به سرعت به طرف دفتر اساتید رفت و در زد.

- کیه؟
-منم پرفسور! واسه تون چای آوردم خستگی تون در بره.
-بیا تو!
پالی بدون اینکه نگاهی به هکتور بیاندازد سریع سینی را روی میز گذاشت و خارج شد.
......................................................

عصر همان روز که پالی داشت در تخت خواب نرم و گرمش در خوابگاه دختران گریفیندور کتاب می خواند، یکی از هم اتاقی هایش او را صدا زد.
- پالی؟ کجایی؟ بیا ببین چه خبره؟! اون پسر دیوونه اسلیترینی یه چیزیش می شه ها!
- مگه چی شده؟
- دیگه می خواستی چی بشه؟ پسره جلو در تالار وایساده داد و بیداد می کنه و اسم تو رو صدا می کنه. می گه اگه بهت پیشنهاد گردش نده، نمی ره.
- منظورت چیه؟ کدوم پسره؟
- اسکورپیوس مالفوی دیگه. اول رز حالا هم تو! چه تراژدیی بشه این!
- برو بینیم بابا! الانم وقت شوخیه؟ پسره کجاست؟
- همونجا کنار در وایساده تکونم نمی خوره.

پالی شتابان از پله ها پایین آمد. اصلا متوجه نمی شد او معجون را به هکتور داده بود، اسکورپیوس عاشقش شده بود؟ اصلا جور درنمی آمد.
وقتی به در ورودی تالار رسید اسکورپیوس را دید که فریاد می زد و افراد زیادی دورش جمع شده بودند.
- اگه نذارید ببینمش، خودمو شما رو یکجا به آتیش می کشم!
- اینجا چه خبره مالفوی؟ معرکه راه انداختی؟
- بالاخره اومدی جوجه نارنجی من؟
- جوجه چیه نارنجی کدومه؟ چت کردی؟ راستشو بگو چی مصرف کردی؟ ساقیت کیه داداچ؟!
- تو ساقی منی عشقم! میای بریم هاگزهد؟
- جمع کن این بساطو آقو! هاگزهد چیه؟ من باید تکلیفیمو با تو روشن کنم! مسخره شو درآوردی! یه شب با من یه شب با رز؟
- این حرفا چیه؟ تو تنها دلیل زنده موندن منی!

با گفتن این حرف، اسکورپیوس مانند کنه محکم یکی از دست های پالی را گرفت جوری که، جدا کردن آن غیر ممکن بود.

- این کارا چیه؟ دستمو ول کن!

ولی اسکورپیوس چنان دست او را چسبیده بود که تنها با بریدن دست یکی از آن دو، جدایی امکان پذیر بود.
انگار واقعا به جای هکتور اسکورپیوس معجون را خورده بود. پالی تصمیم گرفت هر جوری شده از این قضیه سر درآورد.

- باشه! به شرطی باهات میام که بگی احیانا قبل از اینکه بیای اینجا چیزی نخوردی؟!

اسکورپیوس کمی فکر کرد.
- خب... آره؟ تو دفتر پرفسور دگورث گرنجر بودم، که یدفعه روی میز یه سینی دیدم که یه فنجون چای روش بود. لامصب خیلی خوش رنگ بود! یه لحظه که پرفسور حواسش نبود چای هورت کشیدم.

پالی که عصبانی شده بود زیر لب غرغر کرد:
- کارد بخوره به اون شکمت ! می مردی یه ذره هوی نفست رو می کشتی؟
-چیزی گفتی عزیزم؟
- نه! چیزی نگفتم.
- حالا که جوابتو دادم، می شه بریم هاگزهد؟

پالی که دید تنها راه خلاص شدن از دست اسکورپیوس رفتن به هاگزهد است و اینکه منتظر از بین رفتن تاثیر معجون بماند، به اجبار قبول کرد. اما در راه هاگزهد به خودش قول داد که از این به بعد هرگز با معجون عشق کسی را عاشق خود نکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1396/5/9 17:03:30
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس معجون سازي
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1396 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
دعوا


آدم ها، به جز اون دو دسته‌ای که ریگولوس و ویولت در دوران حیاتشان دسته بندی کردند، انواع دیگری هم دارند. برای مثال آنها به دو دسته ی دعوایی و غیردعوایی تقسیم می‌شوند. در دسته ی اول، ساحره و جادوگرانی مانند ویولت بودلر قرار می گیرند، همان قدر بزن بهادر و بی پروا. دسته ی دیگر "ترسو" خوانده می شوند که افرادی در صلح با همه هستند. آنها از دیدن دعوا هیچ لذتی نمی برند و متنفرند از اینکه یکی از طرفین آن باشند؛ مثل رز زلر!

فلش بک به دوران کودکی رز

در آن شلوغی پارک و هیاهوی کودکان ماگلی که برای زودتر رسیدن به سرسره یکدیگر را هل می‌دادند و با تنه زدن به بقیه راه خود را باز می‌کردند، دختری آرام با چهره ی مضطرب در وسط پارک ایستاده بود. نفس بلندی کشید و با گرفتن سرش به بالا و سعی در محکم قدم برداشتن، می‌خواست به خود جرئت دهد. ولی نگرانیش از بازی با موهای فرش مشخص بود.

نزدیک تاب شد. پسر قبلی که پیاده شد، نوبت دختری بزرگتر از خودش بود. دختر مو فرفری، یکی از دو بافت دختر دیگر را کشید.
- آآآخ! چیکار می کنی؟
- من شم سوار اولش!

دختر دیگر که منظور او را نفهمیده بود، شانه ای بالا انداخت و برگشت تا سوار تاب شود. اما رز تصمیم داشت هرجور شده دعوا را راه بیندازد. هنگامی که دختر بزرگتر می خواست روی تاب بنشیند، رز تاب را هل داد و دختر روی زمین افتاد.
دختر مو فرفری با دیدن چهره ی از عصبانیت سرخ شده ی مقابلش احساس رضایت کرد. تا اینجا را که خوب پیش آمده بود.

دختر بزرگتر با قیافه ی خشمگینی که رز را یاد بازدارنده ها می انداخت، به سمت او دوید. اگرچه که رز در دعوا یک بی عرضه ی دستپاچلفتی تمام بود اما، هر مهاجم خوبی می داند که چه طور از جلوی یک بازدارنده جای خالی دهد.
زمین خوردن دوباره، مهاجم را عصبانی تر و رز را خشنود تر کرد.
- آِیــــــــِی! کن ول! کن ول فرهام رو.

مخاطبش چیزی از صحبت های او نمی فهمید ولی از روی دردی که از چهره اش مشخص بود، لبخندی زد. رز موفق شد با ضربه زدن به پای رقیبش او را وادار کند که کشیدن فرفری هایش را تمام کند.
- نگاه کن چیکار کردی! کبود شد.

رز کمی ترسیده و پشیمان به عقب رفت. تمام آن شجاعت دود شده و به هوا رفته بود. چرا از اول اصلا دعوا را شروع کرد؟ آن دختر که کاری به کارش نداشت! عقب رفت و سعی کرد توضیح دهد تا دعوا همان جا تمام شود ولی قبل از اینکه حتی شروع کند، پایش به پشت دیگری گیر کرد و با پشت به زمین افتاد. دختر دیگر از این فرصت استفاده کرد و به خودش را به او رساند. رز خواست بلند شود که کاش قصد نمی کرد، چون در همان حال دستش به شدت به پله های سرسره ی کنارش خورد و وضعش را بدتر کرد.

- رز! چیکار داری می کنی؟

با شنیدن صدای آشنا، خیال دختر راحت شد. لاکرتیا همیشه می‌تواسنت این جور قضایا را حل کند. دوستش کنارش آمد و کمکش کرد تا بلند شود.
- چی شده؟ چرا افتادی زمین؟
- کردم داشتم دعوا!

لاکرتیا با تعجب به او خیره شد. زیر لب گفت:
- به حق کامواهایی که قاتل نکشته!

دختر دیگر که با رز در دعوا بود وسط مکالمه پرید:
- باید جبران لباسم که خاکی شد رو بکنی.

لاکرتیا ابرویی بالا انداخت. کسی حق نداشت جلوی او دوستش را اذیت کند. این بار رز عقب ایستاد تا پنجه های گربه ای لاکرتیا را با نگرانی دنبال کند و بترسد از اینکه یه موقع لاکرتیا صدمه ای ببیند. هنگامی که دختر موفق شد یکی از سیبل های گربه ای لاکرتیا را بکند، رز جیغ کوتاهی کشید که با صدای افتادنش توی باغچه همزمان شد.

لاکرتیا وسط دعوا برگشت تا مطمئن شود حال او خوب است و همان جا بود که ضربه را خورد. این بار چشمان رز گشادتر بود. همه ی این ها تقصیر او بود. اگر عرضه ی دعوا داشت هیچ یک از این ها اتفاق نمی‌افتاد‎‎‎‎‏ اما متاسفانه به قدری دستپاچلفتی بود که تعادل خود را روی زمین صاف نمی توانست حفظ کند.

بلاخره بعد از گذشت مدت زمان کمی که برای رز قرن به نظر می رسید، لاکرتیا میوی فاتحانه ای کرد و به کنار رز آمد. او لبخند شرمنده ای به دوستش زد و لاکرتیا گفت:
- خب حداقل تو سعیت رو کردی و کبودی پایش هم بی نقض شده بود.

پایان فلش بک

و تنها چیزی که در رابطه با دسته ی دوم مهم می‌شود، سعی‌شان برای قرار گرفتن در دسته ی اول است. حتی اگر به آن دسته هم نرسند، مهم همان تلاششان برای بهتر شدن است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس معجون سازي
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق ضروریات


گویل و ساحره جادگر نمایی که جدیدا به طرز عجیبی با گویل دوست شده بود در راهرو های هاگواتز قدم میزدند.
سامربای ساحره کت والک کننده درحال رد شدن از کنار آنها نگاه پوکرفیس واری به آنها انداخت.

گویل:
ساحره:
سامربای:

بعد از رد شدن از کنار سامربای گویل دوباره تکرار جمله "مگه مرض داشتی تفکرات رودولفی بروز دادی" در ذهن خودش را شروع کرد.

ساحره:عشقم میای بریم محفل عضو شیم تا در زیر ریش پرفسور دامبلدور از عشقمون در برابر اسمشو نبر و مرگخواران محافظت کنیم؟

در ذهن گویل با سوال ساحره مطالب زیادی به ترتیب چرخیدند از جمله "اسلیترینی محفلی؟" "به لرد میگه اسمشو نبر؟" و "چطوری بکشمش که طبیعی به نظر بیاد؟"
که البته سوال آخر به طرز مشکوکی به باقی سوالات موجود در صف اجازه چرخیدن نداد.

درحال رد شدن از راهرو همچنان چشمان ساحره مشتاقانه روی گویل بود و ذهن گویل روی کشتن ساحره قفل!

-عشقم این که مسیر سالن غذاخوری نیست

از آنجایی که مغز گویل نمیتوانست در یک زمان درگیر دو موضوع باشد ساحره اسلیترینی عاشق با کشیدن بازوی گویل مسیرش را برعکس کرد.
ناگهان مسیر ها در برابر چشم گویل آشنا آمدند و ضمیر ناخوداگاهش مسیرش را چرخاند.

ساحره:عشقم من درمورد این مسیر و مسیری که میخوایم بریم چی گفتم؟

شباهت عجیب و لحضه ای ساحره به ساحره مرگخوار استوریا باعث شد مغز گویل سوال را شوت کند و چشمش را روی ناخون های ساحره بدوزد تا در صورت لزوم به موقع جاخالی بدهد!

با برگشتن دوباره به همان راهرو ساحره ایستاد و گویل هم از ترس ناخون ها تیزش ایستاد.

ساحره:من مطمعنم این در تو سه دفعه قبلی نبود

ساحره بازو گویل را کشید و داخل اتاقی که تازه نمایان شده بود برد.

با دیدن وسایل اتاق که شمال وسایلی همچون "یک دسته معجون های هکتور دگورث گرنجر" "کلکسیون چاقو های آشپزخانه مالی ویزلی" "سری قمه های رودولف استرنج" و بسیاری وسایل مرگبار دیگر بود بار دیگر سوال "چطوری بکشمش که طبیعی به نظر بیاد؟" در ذهن گویل شروع به چرخش کرد!

البطه که گویل نفهمیده بود آنجا اتاق ضروریات است اما فهمید میتواند برای ویزلی ها گوشت تازه بفرستد!
گوشت ساحره!

____________
دقایقی بعد
____________

گویل پلاستیک گوشت ساحره بدست میخواست از اتاق خارج شود که چشمش به کمدی سبز و نقره ای خورد.
با کنجکاوی نزدیک رفت و درش را باز کرد.
درون کمد آینه ای قرارداشت.
آینه ای با این کلمات در بالایش:
erised stra urhe oyt ube cafru oyt on wohsi

گویل به خود زحمت نداد تا با برعکس کردن کلمات بفهم که آینه بجای واقعیت آرزو های قلبی اش را نمایش میدهد و بفهمد آن آینه "آینه نفاق انگیز" است.

بلکه با شوقی وصف ناپذیر رو به تصویر لرد ولدمورت و پدرش در کنار هم نگریست!
پدر گویل مرگخواری بود که گویل آرزویش را داشت بشود

مرگخوار:لرد سیاه نگاه کنید!کل اون چربی های اضافه رو آب کرده پسرکوچولوم!
لرد:ما فکر میکنیم آب کردن چربی اضافه خوب باشد اما حس نمیکنید پسر شما شبیه چوب خشک شده؟

گویل در حدی شیفته لرد بود که حتی از آن لقب ذوق هم کرد!

مرگخوار:لرد سیاه پسرم آرزو مرگخوار شدن داره!درخواست داد اما خادمتون لوسیوس مالفوی هدف جاه طلبانه پسرم رو با اهدافش جور ندیده و قبول نکرده!
لرد سیاه باز هم تفکر کرد:فکر کنیم باید لسیوس را با طعق طلسم کوریشیو مان بار دیگر آشنا کنیم!

گویل صبر کرد حرف لرد تمام شود و سپس گفت:لرد اجازه دارم عکس بانو نجینی رو در کیف پول مشنگی بگذارم؟روی صفحه گوشی مشنگیم؟روی....
قبل از جمله و سوال بعدی گویل لرد گفت: مطلقا خیر!عکس پرنسسمان را در هیچکجای وسایل مشنگی تان جای نمیدهید!حال هم بروید!گفتید مشنگ حالمان بهم خورد!

گویل چشمی گفت و پلاستیک گوشت ساحره را برداشت
در فکر یک وسیله بود که داعم لرد را به یادش بیاورد و بتواند جایگزینی موقتی برای علامت مرگخواران باشد!
گویل با یاد آوری رد شدن درخواستش آهی کشید و قبل از برداشتن قدم بعدی پخش زمین شد!
سرش را که بلند کرد چشمش به عکسی از لرد ولدمورت خورد

با ذوق عکس را برداشت و بعد از فرستادن گوشت ساحره برای خانواده ویزلی به خوابگاه اسلیترین رفت تا جایی مناسب و غیر مشنگی برای عکس مهم ترین شخص در زندگی اش بیابد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1396/5/9 18:20:51

"تنها ارباب است که میماند"