هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸:۲۹ دوشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
- بلا بلا!

بلاتریکس که بسیار خشمگین بود و در ذهنش با سرعت برق و باد داشت هزاران سناریویی که منجر به موفقیت پروژه می‌شد رو بررسی می‌کرد، متوجه فریادهای هکتور نمی‌شه.

- بلا بلا ببین منو!

لرزه‌هایی که بلاتریکس در زمین زیر پاش به وضوح به خاطر نزدیک شدن هکتورِ ویبره‌زن حسش می‌کنه، کمک شایانی به هکتور می‌کنه تا در این لحظه نه‌تنها شنیده بشه، بلکه دیده هم بشه. پس بلاتریکس می‌چرخه و هکتورو می‌بینه.
- نمی‌فهمم تو این موقعیت چرا باید شاد باشی!

اگه هکتور، هکتور نبود، با دیدن چهره عبوس بلاتریکس قاعدتا حرف خودش رو پس می‌گرفت و ترجیح می‌داد در اون لحظه دیگه دیده نشه، ولی خب هکتور، هکتور بود. هکتور تا معجونش رو تهیه نکرده و به خورد بمب نمی‌داد ول کن نبود.
- یادته ایده منو؟ یادته یادته؟ تو که از اثرات ثمربخش معجونای من باخبری، مطمئنم بمبی می‌سازیم ابر بمب، صد در صد تضمینی!

بلاتریکس دهنشو باز می‌کنه تا در کسری از ثانیه مخالفت کنه، اما ناگهان سکوت پیشه می‌کنه و به فکر فرو می‌ره. معجونای هکتور درسته که همیشه چپ و چوله جواب می‌دادن، ولی اکثرا در جهت خرابکاری بودن! شاید این دقیقا چیزی بود که یک بمب ویرانگر بهش نیاز داشت... یا شاید هم که نداشت! بالاخره هکتور، در هر صورت هکتور بود.
- نه یادمه و نه می‌خوام که بدونـ... کجا رفتی هکتور؟ هکتور؟

هکتور که همیشه به محض روا داشتن ایده، نه از یک‌سو بلکه از هزاران سو مخالفت می‌شنید، این‌بار وقتی می‌بینه بلاتریکس نه‌تنها مخالفت نمی‌کنه که به فکر هم فرو می‌ره، به خیالِ جواب مثبت رفته بود که دست به کار بشه!




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۶:۰۲ یکشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
سوژه جدید:

تمام مرگخواران در راهروی اصلی نیروگاه در صف مرتب و منظم روبروی هم ایستاده بودند و نگاهشان به لرد، بلاتریکس و لینی که در وسط راهرو رژه میرفتند دوخته شده بود. لینی در ارتفاعی پایین تر از حد معمول پرواز میکرد که علت آن در دست داشتن طومار سنگین گزارشات نیروگاه بود.

بلاتریکس هم همان طور که مشغول روخوانی از روی گزارش بود زیر چشمی نگاهی به ارباب مینداخت که اصلا راضی به نظر نمیرسید. هنوز نیمی از گزارش باقی مانده بود که لرد طومار را از دست لینی گرفت و با خشم گعت:
- بسه دیگه! سرمان را بردی بلا. نتیجه تنها چیزیه که اهمیت داره! بمب ساخته شده یا نه؟

بلا نگاهی به لینی انداخت و تته پته کنان گفت:
- ارباب...ما در روند ساخت بمب پیشرفت کردیم...اما هنوز...

لرد کروشیویی حواله طومار گزارش کرد که باعث شد جیغ کاغذ پوستی به هوا برود!
- پیشرفت، پیشرفت! کو؟ کجاست؟ بمب من کو بلا؟ من فقط وقتی بمب رو با چشم های خودم ببینم چیزی به اسم پیشرفت رو ازتون قبول میکنم! ایوااااان...بیا اینجا ببینم اسکلت!

ایوان در حالی که تک تک استخوان‌هایش به صورت موزون از ترس بندری میزد به ارامی به لرد نزدیک شد.
لرد یکی از استخوان‌های قفسه سینه ایوان را گرفت و گفت:
- اسکلت ملعون تو مگه مهندس ارشد پروژه نیستی؟ میتونی توضیح بدی که چرا هنوز بمب ما ساخته نشده؟!

ایوان سعی کرد لرزش شدید استخوان فک پایینش را کنترل کند و گفت:
- ارباب...مشکل فنیه. ما هنوز نتونستیم کاری کنیم که انرژی اتم با جادوی سیاه به تعامل و پایداری برسه. هر بار که این کار رو میکنیم یا همدیگه رو خنثی میکنن یا سریع ناپایدار میشن و منفجر میشن! اگه خاطرتون باشه هفته گذشته نصف هاگزمید منفجر شد که به خاطر همین مشکل بود.

این چیزها برای لرد هیچ اهمیتی نداشت. لرد بمب جادویی اش را میخواست. هرچه سریعتر هم میخواست. برای همین ایوان را رها کرد و خطاب به همه مرگخواران نیروگاه گفت:
- ظاهرا تا وقتی بهتون سخت نگیریم کاری انجام نمیدین. ده روز فرصت دارین که حداقل نسخه اولیه بمب رو تمام و کمال تحویل من بدین تا ازمایشش کنم. وگرنه شخصا تک تکتون رو به بمب تبدیل میکنم و به وسیله شما هاگوارتز رو بمباران میکنم!

صدای قورت دادن اب دهان بود که از سر ترس در راهرو نیروگاه میپیچید. تنها کسی که آب دهانش را قورت نداده بود هکتور بود. در واقع خیلی هم ذوق زده بود و به شدت ویبره اش افزوده شده بود! داشت با خودش فکر میکرد که تا الان بلا با طرح افزودن معجون مخصوص او به بمب مخالفت کرده بود، اما به نظر میرسید که الان بهترین زمان برای ازمایش کردن ایده او بود. برای همین به محض اینکه لرد خشمگینانه نیروگاه را ترک کرد دوان دوان به سمت بلاتریکس رفت!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
(پست پایانی)

هکتور مقدار اضافی دامبلدور را روی میز گذاشت و اشاره ای به ایوان کرد.
ایوان مثل گوشتکوبی ماهر، شروع به کوبیدن و خمیر کردن بقایای دامبلدور کرد. دامبلدور موجودی مضر و اضافه بود و کسی احتیاجی به او نداشت. حتی خودش هم خودش را لازم نداشت که دنبال خودش نیامده بود.

کوبیدند و ورز دادند. ورز دادند و کوبیدند تا این که خمیر نرم و یکدستی بدست آوردند.


ساعاتی بعد!


جلسه هفتگی مرگخواران با ایجاد علامت شومی در وسط سقف اتاق، توسط بلاتریکس آغاز شد.

- ارباب، لرد سیاه وارد می شوند.

همه از صندلی های خود بلند شدند.
دو ماگل خدمتکار درها را باز کردند و لرد سیاه وارد شد.
همه داشتند به سینه و دست های لرد نگاه می کردند.

- سوزانا... ارباب کجاست؟
- باور کن نمی دونم... همین چند روز پیش دقیقا همونجا بود.
- از سدریک بپرسیم؟ سابقه داره. ممکنه بلایی سر ارباب آورده باشه.

لینی پرواز کرد و بالا رفت. نگاه مرگخواران هم همراه لینی بالا رفت و بالاخره به لرد سیاه رسید.
- ارباب این بالا هستن. توجه کنید!

همه توجه کردند. لرد سیاه واقعا هم آن بالا بود.

- ارباب... ماشاالمرلین بسیار رشد کردین.
-رشید و بلند بالا شدین!
- سرو قامت شدین!

لرد سیاه لبخند رضایتمندی زد.
- گفتیم حالا که نصف شدیم چرا بیشتر نشیم؟ از بقایای یک جادوگر بی مصرف به خودمان افزودیم و الان ارباب بیشتری هستیم!

مرگخواران با خوشحالی تایید کردند.

درست در همین لحظات، جلسه سالانه محفل (سالی یک جلسه برایشان کافیست!) هم شروع شد و دامبلدوری با ارتفاع تقریبی یک متر وارد جلسه شد.


پایان!




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۴:۲۲ یکشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۲

EZZI


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۳ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۲
از تو متنفرم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
بلاتریکس که سعی داشت ذهنش را آرام کند فرغون بدست با سرعت تمام به سمت ازمایشگاه معجون سازی هکتور حرکت می‌کند . در این بین هکتور در کارگاه معجون سازی سعی می‌کرد فکر کند باید چه کاری با پاهای لرد تاریکی و دل و نیم تنه ی دامبلدور بکند . در ابتدا اصلا به دامبلدور اهمیت که نداده هیچ ، او را به گوشه ای پرت می‌کند و به سمت میزش میرود تا معجونی برای درست کردن این وضعیت بسازد ، و بدن و پا های لرد تاریکی را هم با ملایمت کنار گذاشت . این همه تبعیض برای جسم دامبلدور غیر قابل قبول
بود ‌! در حینی که هکتور مشغول ور رفتن با معجون هایش بود ، بلاتریکس با اعصابی خط خطی به
سمت کارگاه می‌دوید .

بلاتریکس از شدت عصبانیت دندان هایش را به هم می‌سابید و همچنان می‌دوید . آخر آن ریشو ساکت نمیشد ! حضور دامبلدور مثل مگسی وز وزو در مغز بلاتریکس بود و او میخواست مانند مگس کش او را له کند .

دخترم ، داریم به کجا میریم ؟ کی میرسیم ؟ تامی چی ؟ ... به من نگو دخترم ! و ارباب رو هم اینطوری صدا نکن ! اما تامی ... تام کوچولوی بابا ... ناگهان دامبلدور شروع به هق هق کردن کرد ... تامی بابااااااا . بلاتریکس که از شدت خشم در مرز انفجار بود سرعتش دو برابر شد و به سرعت نور حرکت میکرد و حواسش به جلوی راهش نبود که ناگهان متوجه درختی درست جلوی رویش شد و خواست ترمز بگیرد اما دیگه دیر شده بود و با سر به سمت درخت رفت و درخت دو شقه شد .
بلاتریکس که به خودش آمد دید درخت از وسط نصف شده و بین درخت گیر کرده ولی قسمت بد ماجرا این بود که فرغون پرت شده و سر دامبلدور و بالا تنه لرد تاریکی به سمتی دیگر پرتاب شده بود ...


ویرایش شده توسط ویندا روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۵ ۴:۲۶:۳۲
ویرایش شده توسط ویندا روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۵ ۵:۵۸:۴۰

Only Raven


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
بلاتریکس برای فراموش کردن وجودِ دوست‌نداشتنیِ دامبلدور، شروع به حرکت از این سوی اتاق به اون سو می‌کنه.
- فکر کن بلاتریکس، فکر کن. یعنی هکتور و لینی کجا ممکنه رفته باشن؟ اصن بقیه کجان؟
- کمک می‌خوای دخترم؟

حالا علاوه بر وجود دامبلدور، وجود صدای دامبلدور هم اضافه شده بود که برای تست کردن میزان تحمل بلاتریکس زیادی بود.
- من دخترت نیستم. می‌شه ساکت شی؟
- ولی دخترم، تو به کمک نیاز داری و من با کوله‌باری از تجربه می‌تونم کمک خوبی برات باشم.

بلاتریکس با خودش فکر می‌کنه چرا باید این لرد می‌بود که بیهوش می‌شد و نه دامبلدور! اما قبل از این که این فکر به قدری قوی بشه که به ذهن بلاتریکس خطور کنه بیهوش کردن دامبلدور کار سختی نیست، چیزیو به یاد میاره که حالش رو آشفته‌تر از قبل می‌کنه.

هکتور چندی پیش گفته بود: "اگه بتونیم لرد رو به جایی برسونیم میتونم براش یه معجون مخصوص درست کنم که سر حال بیاد!"

بلاتریکس با یادآوری این موضوع از شدت عصبانیت سرخ می‌شه.
- هکتور... هکتور! خب معلومه که رفتی به آزمایشگاهت. شانس بیاری تا پیدات می‌کنم معجونی به خورد ارباب نداده باشی!
- معجون رو توی دهن می‌ریزن دختر تاریکی، می‌بینی؟

دامبلدور ضمن گفتن این حرف، با انگشتش به دهن لرد اشاره می‌کنه. بلاتریکس ناگهان آروم می‌شه. البته نه خیلی زیاد. فقط کمی! باورش نمی‌شد دامبلدور برای یک بار هم که شده تو عمرش مفید واقع شده باشه. اما باز هم هنوز این احتمال وجود داشت که هکتور معجونو به جای خوروندن به لرد، خالی کنه روی پاهاش!

پس بلاتریکس به سرعت بخشی از دامبلدور و لردو که در اختیار داشت توی فرغونی می‌ذاره و تلپ‌تولوپ‌کنان به سمت آزمایشگاه معجون‌سازی هکتور حرکت می‌کنه.




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۵ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۲

12345678912


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
از خونه کله زخمی...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 78
آفلاین
بلاتریکس، هکتور و لینی هرکدام یک گوشه ی لرد-دامبلدور را گرفتند (البته لینی یکی از میلیارد ها ریش دامبلدور را گرفته بود) و در حرکتی از قبل تمرین نشده غیب شدند تا در جایی که مد نظرشان بود ظاهر شوند.

آن طرف تر
- صدا از همینجا اومد. پخش شین و دنبالشون بگردین.
ماموران تیمارستان سعی کردند به دستور رئیسشان گوش بدهند ولی کوچه جایی نبود که بتوانند در آن پخش بشوند، در نتیجه به دیوارهای کوچه برخورد کردند.
- یه چیزایی پیدا کردم!
مامور مورد نظر که شرلوک هلمز نام داشت، تار موی بلاتریکس و خاک کف کارگاه هکتور را در کیسه ای پلاستیکی در هوا تکان می داد.
- باید اینارو آنالیز کنیم.
ماموران رفتند تا اشیاء مذکور را آنالیز کنند.

این طرف تر
از آنجایی که غیب شدن مرگخوارها تمرین شده نبود هر کدام از آنها در جای خاصی ظاهر شدند. بلاتریکس که سر و نیم تنه بالایی لرد و دامبلدور را در اختیار داشت در عمارت مرگخواران، لینی که تار ریش دامبلدور پیش او بود، در کندوی زنبور ها و هکتور که الان دو جفت پا را همراه نیم تنه پایین و ملحقات لرد و دامبلدور را در اختیار داشت در کارگاه معجون سازی اش ظاهر شد.
-ای مرلیییین!
بلاتریکس باید دنبال بقیه لرد میگشت، اما وجود دامبلدور او را عصبانی می کرد.



EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸ پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
هکتور همان طور که کنار لرد زانو زده بود نبض او را گرفت و گفت:
- خوشبختانه نبضش منظم میزنه. اگه بتونیم لرد رو به جایی برسونیم میتونم براش یه معجون مخصوص درست کنم که سر حال بیاد!

مرگخوارها که قبلا صابون معجون های هکتور به تنشون خورده بود قبل از اینکه بلاتریکس اون رو به دو قسمت مساوی تقسیم کنه از لرد دور کردن.
بلاتریکس با خشم به وضعیت پیش رو نگاهی انداخت. لرد بیهوش بود و دست و پایش در لا به لای ریش های انبوه دامبلدور گرفتار شده بود و از همه بدتر دامبلدور بود که بالای سر لرد نشسته بود و سر مبارک او را نوازش میکرد...نوازش...میکرد!

بلاتریکس همچون پاتیلی جوشان به جلو پرید و دست های دامبلدور را از سر مبارک لرد دور کرد:
- از ارباب ما دور شو مردک! وجود تو حضور مبارک ارباب رو مشوش کرده! یکی بیاد اینو از ارباب جدا کنه!

ایوان و لینی جلو امدند ولی از انجایی که لینی جثه کوچکی داشت وظیفه بیرون اوردن ارباب از لا به لای ریش های دامبلدور به او سپرده شد:
- این حجم از ریش غیر طبیعیه! کود سه بیست دادی به ریش هات مگه؟ بکش کنار این حجم سفید پشمک وانیلی رو ببینم پیرمرد!

از چند کوچه آن طرف صدای سوت و همهمه دویدن چند نفر به گوش رسید. هکتور رو به بلا کرد و گفت:
-فکر میکنم ارباب و این موجود سفید از تیمارستان لندن فرار کردن و اونا هم افتادن دنبالشون. اگه پیداشون کنن میخوان برشون گردونن. چیکار کنیم؟
بلا نگاهی به لرد که هنوز بیهوش روی زمین افتاده بود و ایوان برای بیرون کشیدنش از لای ریش دامبلدور دست و پا میزد نگاهی انداخت و گفت:
- فعلا باید ارباب رو به یه جای امن ببریم. دامبلدور رو هم مجبوریم با خودمون ببریم.ارباب که بهوش اومد در موردش تصمیم میگیره!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۳:۰۰ جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۷ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۲۰ یکشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
جاناتان بی نوا در حالی که داشت مغزش از منقارش میپاچید بیرون؛ تندی خودشو از دست بلاتریکس آزاد کرد.
_صبر کن ببینم جوجه کلاغ، برای ارباب چه اتفاقی افتاده؟
اما قبل از اینکه بلاتریکس جوابی بشنوه جاناتان بال زد و رفت.
آشفته و پریشون سعی کرد تا گفته های جاناتان رو هلاجی کنه.
نزدی..تيمارستان..لندن
_نزدیک تیمارستان لندن!
بلاتریکس زود تند سریع مرگ خوار ها رو خبر کرد و به سمت تیمارستان راه افتادند.
این ور رو گشتن اون ور رو گشتن،
خبری از ارباب شون نبود.
که صدای پیر مردی رو که زار میزد شنیدن
_تام کوچولوی بابا، چشماتو وا کن،منو نگا کن، دوباره بابا صدام کن.
مرگ خوارها به سمت صدا رفتن و با پیکر بی هوش ارباب شون تو بغل دامبلدور رو به رو شدن.
بلاتریکس که تحمل دیدن همچین صحنه ای رو نداشت شروع کرد به جیغ و داد زدن.
_عروس قشنگم به خودت انقدر مسلسل نباش. پسرم پاره تنم خوابیده.
_
مرگ خوارها نمیدونستن بابت همچین صحنه مضحکی روی زمین غلت بزنن یا مثل مرغ های توی آسمون به حال ارباب شون زار بزنن
بلاتریکس جیغی سرشون کشید و گفت:
_چرا مثل مجسمه وایستادید منو بر و بر نگاه میکنید بیاید کمک کنید ارباب رو ببریم درمانگاه.



پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۱۸ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 43
آفلاین
این درست بود که تقریبا نصف ریش دامبلدور کنده شده بود.ولی دلیل نمیشد که ریشش کوتاه باشد،نه!دامبلدور همچنان یک ریشو کمند بود.در طی مدتی که لرد با تمام سرعت خود میدوید،اصلا متوجه نشده بود که ریش های دامبلدور کی به دور بدنش پیچیده است تا اینکه بلاخره ریشش تمام شده بود و محکم به او برخورد کرده بود.

دامبلدور با چشمان پر از اشک گفت:تام...تام عزیزم.ولی بهمون‌نگاه کن؟ببین دست سرنوشت چطوری من و تو رو کنار هم قرار داده؟

لرد چند لحظه سکوت کرد.لحظه ای به خودش،لحظه ای به دامبلدور و لحظه ای به ریشی نگاه کرد که او و دامبلدور را محکم به هم چسبانده بود.

- پناه بر تاریکی!

- پسرم تام ولی این تقدیر من و توئه که به هم بپیوندیم

لرد میخواست دوباره فریاد بکشد و یا حداقل یکی را احضار کند.میخواست از لکه دار شدن اوباهت تاریکش جلوگیری کند.اما اینها فقط اوضاع را بدتر میکرد.پس از هوش اسلیترینی اش استفاده کرد و خودش و دامبلدور را به زحمت به داخل کوچه ی خلوتی که خوشبختانه خیلی دور نبود کشید.

- خوب کاری کردی آوردیمون اینجا پسرم.تو این خلوت بیشتر میتونیم با هم ارتباط برقرار کنیم.از بچگی دلم میخواست بغلت کنم تامی بابا!

- دامبلدور دو دقیقه دهانت را ببند!

لرد تا کنون اینقدر احساس انزجار و وقاحت نکرده بود.اما جدا از این،وضعیت جسمانی خوبی هم نداشت.گذشته از ضربه ای که به او وارد شده بود،وجود سفید دامبلدور در حال نابودی روح سیاهش بود.در همین بحبوحه،دوباره آن صدا از منبعی نامشخص شنیده شد.

- بابا حالا که چیزی نشده.فکر کنم نباید کلا قوانین نیوتون رو زیر پا میذاشتی لرد ولدمورت!

لرد با تعجب به اطراف نگریست.هیچیک از یارانش و اسلیترینی ها اینقدر با گستاخی با او حرف نمیزند.اما در حقیقت هیچکس به جز کلاغ سفیدی که بالای دیوار نشسته بود،در کوچه نبود.

- کجارو نگاه میکنی لرد؟من همینجام!

لرد چشمانش را دوباره به سمت کلاغ‌ سفید چرخاند.

- تو کلاغ مورگانا نیستی؟

- چرا لرد.هستم.من جاناتانم

- که اینطور.بگذارید از این وضعیت نجات یابیم.مورگانا را تاکسیدرمی کرده و به کلکسیون خودش اضافه میکنیم با این کلاغ تربیت کردنش.

- قار!ای بابا!داشتم چرخ میزدم اینورا شمارو‌ دیدم حس کردم تو موقعیت بدی هستید گفتم بیام ببینم اگه مشکلی هست به صاحابم اطلاع بدم.

- خیر هیچ‌ مشکلی نیست.من و دامبلدور عزیزم داشتیم اینجا اختلاط میکردیم

کلاغ سفید چند لحظه با تعجب به چهره ی از همیشه رنگ پریده تر لرد زل زد.

- مطمئنید لرد ولدمورت؟

- بله.حالا هم مارا تنها بگذار

پاهای لرد سست شده بود و تمام تاریکی که طی سالها با زحمت بدست اورده بود داشت به باد هوا میرفت.دیگر حتی دامبلدور هم با تمام بی حواسی اش میتوانست ضعف لرد را تشخیص دهد.

- خیلی خب.پس من مزاحمتون نمیشم لرد

- نه صبر کن

و لرد ولدمورت دیگر چیزی نتوانست بگوید.نفسش بند آمد و بیهوش شد.
دامبلدور:تام؟پسرم؟

کلاغ:فکر کنم ایندفه دیگه باید برم خبر بدم.

کلاغ سفید پرید و در راه رفتن به قلعه ی سفید بود که جادویی به او برخورد کرد و جاناتان مستقیم در دستان بلاتریکس فرود آمد.

- وایستا ببینم جوجه کلاغ.دیگه میای زاغ سیاه من و ارباب رو کنار دریاچه چوب میزنی؟

- لرد...ولد..مورت..

نفس جاناتان بیچاره بالا نمی آمد.کلمات را به سختی بیان میکرد.

- چی؟

- قار..قااار...ولدمورت..غش کرده

بلاتریکس هرچقدر هم که عصبی میشد،تنها این یک کلمه میتوانست حواسش را سر جایش بیاورد.

- چی گفتی؟

- میگم غش کرده..نزدی...تیمارس ...لندن...قار!



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۴۱:۴۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 956
آفلاین
درسته که دامبلدور همچون بادبادک روی هوا دنبال لرد میومد، ولی این دلیل نمیشد که هم وزن یک بادبادک هم باشه. در نتیجه بعد از توقف لرد کمی بر اساس قانون های نیوتن جلو میره و بعد...

گـــــــــــرومپ!

- پیرمرد زشت له شدیم!
- تو... به من...
- چی میگی؟ میگم له شدیم. یه کم دیگه بمونی یکی از هورکراکس های نازنینمون لازممون میشه. پاشو!
- میدونستم... همیشه میدونستم پشت این چهره ی خشنت قلبی سفید داری!
- قلب ما سفید نیست... کاملا سیاهه! الان هم سیاه تر شده. اکسیژن بهش نرسیده. پامیشی یا باقیمونده ریشت رو هم بکنیم؟
- اما تام... تامی... تام کوچولوی آلبوس... تو به من گفتی بابا! یعنی تمام این مدت میخواستی من برات جای پدر رو بگیرم؟ یعنی تمام کارهایی که کردی برای جلب توجه من بود؟ تو همیشه یه بابای مهربون و سفید میخواستی که بغلت کنه و و رو زیر سایه ی سفیدش ببره؟

دامبلدور موجودی بود بی جنبه، سنگین، ول نکن. ولی اگه زیاد طولش میداد، قطعا لرد به روح شفاف آبی رنگی تبدیل میشد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.