هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷
#11
- اون برگه رو بده این وَر، من اینجا برگه کم آوردم!
- ما خودمون برگه لازمیم آقا! برو از ماتیلدا بگیر!
- دست به من بزنین جیغ می زنم آ... من همه برگه هایی که داشتمو پر کردم!
- خب پروفسا شما یه دونه برگه بدین... یه دونه آقا!
- فرزندم گمشو اونور ما اینجا خودمون برگه لازمیم!
- خب این همش مونده پروف! جون من اونی که دستتونه رو بدین!

دامبلدور با عصایش ضربه پرعشقی به سر کریس کوباند.
- فرزندم همین برگه سرنوشت امتحان جانورها و زیستگاهشونو برای من تعیین می کنه!
- پروف آخه شما که پروفین!
- فرزندم چرت نگو هر آدمی تا یه حدی حافظه داره!

کریس آهی کشید و به تکاپوی محفل خیره شد؛ چرا به او توجه نمی کردند؟ او هم باید امتحان می داد خب!
نگاهش در اطراف چرخید و به طرف آشپزخانه رفت تا حداقل با این حواس پرتی پنه لوپه یک پای پیاز نصیبش شود.

- کریس سمت آشپزخونه نمی ری آ!

کریس یادش رفته بود که پنه لوپه نیز یک ریونیست و حواسش همیشه جمع است.

- خب من چیکار کنم پس؟

- هنوز تقلب سه تا کتابو ننوشتم و شما همه تقلباتون تموم ش...
هنوز حرفش تمام نشده بود که پنه لوپه با دستش به صورت کوبید.
- ای وای خدا مرگم بده!
- دیدین چی گفت؟
- وای! وای بر من!
- وای بر تو! وای بر همه!
- وا مصیبتا!

کریس آب دهانش را قورت داد و قدمی عقب رفت.
- م... مگه... چی شده؟ من فقط گفتم شما تقلباتونو نوشتین ولی م...
- وای! دیدین؟ دوباره گفت!
- به ما گفت متقلب!

دامبلدور با عشق سرش را به دو طرف تکان داد.
- ناامیدم کردی کریس... ناامید!

و در حالی که اشک بر صورتش روان شده بود برگه هایش را در آستین جا داد و از پله ها بالا رفت.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۲ سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷
#12
*پست پایانی*

همینطور که پنه لوپه و ماتیلدا - که پس از تخلیه انرژی وافری به دست آورده بود - به طرف بالا پیش می رفتند، صداهای عجیب و غریب هم واضح تر و عجیب تر می شدند.

- ولی من مطمئنم این صدای میمونه... اینم صدای خره! حالا تو هی بگو نه! ... اینم که صدای سبزی خردکنه به مرلین! ... اینو شنیدی؟ شنیدی؟ صدای کامیون بود!
- چرت نگو ماتیلدا! اینجا یه روانخانه س! باغ وحش یا پایانه بار که نیست!

ماتیلدا شانه ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد؛ هر چند به حدس خودش مطمئن بود.

درست وقتی به مقصد رسیدند، ماتیلدا بیش از پیش به اینکه باید ریونی می بود اعتقاد پیدا کرد. صداها همان بودند ولی... ولی...

- اینجا چه خبره؟

پنه لوپه آب دهانش را قورت داد و به روبرو خیره شد. تصویر روبرو، باورکردنی نبود!

- من که گفتم اینا همون صداها ان!
- الان وقت این حرفاست؟

صحنه روبرو، چیزی متشکل از باغ وحش، آشپزخانه، پایانه بار، کتابفروشی و اتوگالری بود. بلاتریکس همچنان که جلبک های دریایی از کیفش بیرون می کشید با صداهای عجیب و غریبی از موهایش سبزی بسته بندی شده تحویل می داد... گادفری خود را به شدت به یک تخته چوبی می زد تا آن را اره کند... کریس چند کتاب را در حفره های دهان و بینی جا داده و ثابت ایستاده بود... مرگخوار دیگری از یک گوشه اتاق وسایلی را روی پشتش سوار می کرد و گوشه دیگری پایین می آورد.

کمی که گذشت، گریک صحیح و سالم از در وارد شد.
- سلام فرزندان روشنایی!

پنه لوپه و ماتیلدا جیغ زدند و به عقب پریدند.
- آقای اولی...
- گریک، عزیزم!
- باشه بابا! گریک... چی... شده؟
- چیزی شده؟ ما اینجا داریم دوره های درمانی رو شروع می کنیم! به روانخانه من خوش اومدین!
- روانخانه شما؟
- اوهوم! چند وقت پیش، اداره اینجا رو به من سپردن! منم که دیدم حسابی از رونق افتاده، از مرگ مک گونگال کمال استفاده رو بردم! دامبلدور رو که آوردم اینجا، ملت برای عکس و امضا هجوم آوردن! نتیجتا، مرگخوارا اومدن دنبال دامبلدور! دامبلدورو فرستادم خونه و مرگخوارا رو زندانی کردم!
- خب؟
- قرار بود با چوبدستی که همین دیروز ساختم، مرگخواران رو بکوبم و از نو بسازم که...
- که؟
- نمی دونم محفلیون از کجا پیداشون شد! اومدن و همزمان با انجام آزمایش، اونا هم تحت تاثیر قرار گرفتن!
- چی؟
- تقصیر من نبود! چوبدستی یکم بدقلقی کرد! گویا کهولت سن من روش تاثیر منفی گذاشته... یکم، البته!

پنه لوپه و ماتیلدا مبهوتانه به هم خیره شدند.
خیره شدند،
خیره تر،
و همچنان خیره تر.

دنیا به پایان رسیده بود!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#13
مشتری کمی تردید پیدا کرد.
- یکم بدتیپ نیست؟
- نه عزیزم! این لباساش گشاده!
- ولی پیره...
- از صدتا جوونش جوونتره! هی تو... یه صدوهشتاد بزن عمو ببینه!

اما مرلین تنها با ناباوری به لرد نگاه می کرد.

- با توام آ!
و چشم غره وحشتناکی به طرف مرلین رفت.

مرلین بغضش را قورت داد و با اشکی که توی چشم هایش حلقه زده بود روی میز ایستاد و صدو هشتاد رفت.

- دیدین گفتم؟ من که جنس نامرغوب به مشتریم نمی دم! ... بپیچمش؟

مشتری دستی به چونش کشید و با کمی قر و فیس اضافه گفت:
- بپیچین!

لرد به سرعت مرلین را پیچید و گفت:
- کارت لطفا!
- کارت؟
- پول! نقد باید پرداخت کنین!
- ولی من که پول ندارم!

لرد از عصبانیت قرمز شد.
- چی گفتی؟پول نداری و دوساعته ما رو علاف کردی؟ ما مگه مسخره تو هستیم؟

لرد به طرز عجیبی دوباره خودش را جمع بسته بود و این یعنی کمی شبیه خودش شده بود.
- یعنی الان هیچی نداری؟ آوادا...
- فقط یه دونه ... یه دونه.... پرتقال دارم!

لرد به سرعت آرام گرفت و چشمهایش مشغول ستاره پرت کردن شدند.
- خوب چرا از اول اینو نمی گی؟ آفرین عزیزم! بده! اینم بردار ببر!

مرلین به سرعت فروخته شد!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷
#14
- الان به سر آبر چی میاد؟ ما باید چیکار کنیم؟

پنه لوپه سعی کرد هوش ریونکلاویش را به کار بگیرد.
- هیچی! از امروز به بعد یاد می گیریم بیشتر باهم هماهنگ باشیم! آبرفورث ام... طوریش نشده که! یه فوبیای ناچیز حیواناته!

اما مهربانی هافلپافی ماتیلدا به شدت گل کرده بود:
- اون از این به بعد از بزش می ترسه!
- بهتر! بزی که قراره طعام بیچارگانی همچون ما بشه، همون بهتر که کسی دوستش نداشته باشه!
- ولی... ولی... ما نمی تونیم این کارو باهاشون بکنیم! این کار... وحشتناکه! آبرفورث گناه داره!

پنه لوپه هم آن ته مَه های دلش، چنین احساسی داشت... پس تنها توانست کنار ماتیلدا بنشیند و پوفی از روی غم بکشد.
در یک لحظه که چشمش را بالا آورد، آقای اولیوندر را دید؛ پس به سرعت از جا پرید و با ذوق جلوی ماتیلدا که به آبر وحشتزده خیره بود، ایستاد.
- فهمیدم ماتیلدا!
- چی رو؟
- از آقای اولیوندر کمک می گیریم! اون خیلی عاقله! می دونی که!

ماتیلدا به آقای اولیوندر نگاه کرد؛ او با افکت طوری جلوی آملیا ایستاده بود و سعی می کرد چیزی با نام... چیز... ام... مخ را بزند.
- آقای اولیوندر چیه نانازی؟ منو صدام کن گری جون!
- ها؟

ماتیلداچشم های گشادش را از او گرفت.
- این؟ این عاقله؟
- آره دیگه! یکم... یکم عجیبه فقط!
- اصلا... چرا اینقدر عجیبه؟

پنه لوپه دوباره به آقای اولیوندر که " اسممو می شنوی بال در میاری
ابهتو می بینی شاخ در میاری" گویان بود، نگاه کرد.
- اون.... خب اون چند وقت پیش که سر ماموریت داشتیم دوتایی می رفتیم ویزن، به علت پاره ای از مسائل مرتبط با کهولت سن و اینا وسط خیابون خورد زمین! تا اومدم جمعش کنم یه تریلی هیژده چرخ از روی کلش رد شد! من گفتم خدا رو شکر خدا مرگم بده مرد! ولی نمرد! یه تیک از حافظه که مربوط به زندگی متاهلانش می شد برداشته شد، رپر شدن و خودزیادی جنتلمن بینیش در عوض تیک خورد. بعدش هرچی زنش اومد گفت به پیر به پیغمبر من زنتم این شونزده تام بچه هاتن زیربار نرفت! چتر شد گریمولد و ... خوب... این شد دیگه!
- بعد دقیقا کدوم خصوصیتش محفلیش کرد؟
- خوب اون چوبدستی سازه! و بسیار مهربون! خیلی مهربون آ!
- بازم مرلینو شکر! ... خوب... یعنی واقعا ازش کمک بخوایم؟ جواب می ده؟

پنه لوپه اما کمی... کمی تردید داشت.
- می ده!






💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۲:۵۰ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷
#15
ام... چیزه... یعنی ببینین شما... من آره! خیلی خیلی پرروعم! قبولم دارم! خیلیم بچه بدیم که باز اینجاها پیدام شد! میدونم! اصلا اون تک تیرانداز اون گوشه رو هم دیدم واسه من وایستاده!

علی الحساب حالا یه نگاه همچین کوچولو موچولو می شه لطفا بندازین به این... تا بیام منت کشی؟!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۰:۰۴ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷
#16
خانه ریدل

دامبلدور حالا به درستی می فهمید که ایده خبردادن به لودو، یکی از همان افکاری بود که باید همین جا چال می شد و کسی نمی بایست در موردش چیزی بداند.

لودو نعره زنان در حالی که لباس در تن دریده و سابقه شونصد سال کار در وزارت ورزش را به رخ می کشید، افشانه نوشیدنی کره ایش را برداشت و خواست فضا را عطرآگین تر کند که ناگهان صدای موزیک قطع شد و کسی با اردنگی لودو را از دری که پیشتر باز شده بود به بیرون پرت کرد.

مرگخواران که تازه از این وضعیت خوششان آمده بود روی دامبلدور کلوز آپ گرفتند که او لبخند حجیمی زد و گفت:
- نه فرزندان... من نبودم! ... خب! بیاین به کار خودمون برسیم!
-
- من می گم بشینیم اسم فامیل عاشقانه بازی کنیم!
- ها؟

ساعتی بعد

- مرگ آقا! مرگ!
- مرگ که اسم نیست، شیئه!
- خوب پس سیاه! سیاه اسم، سیاهی فامیل!
- آقا سیاهی رو من نوشتم! تو بنویس مرگ پور!

دامبلدور این میان همچنان در کلوزآپ به دوربین خیره بود.‌..


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۱۵ سه شنبه ۴ دی ۱۳۹۷
#17
- همه به صف شین!

پنه لوپه در حالی که زرهش را مرتب می کرد رو به محفلیون ایستاد؛ با قدم های بلند و نظامی طور از روبرویشان رد شد و زیر نظرشان گرفت.‌ ناگهان کلاهخودش را بالا آورد و توی سر یوآن کوبید!
- سکه! سکه تمام بهار! چند بار بهت بگم دکمه پیرهنو
به شلوار وصل نمی کنن؟

یوآن به سرعت جای دکمه ها را عوض کرد.
- ب....ب... ب... ببخشید پنی! دیگه تکرار نمی شه!

پنه لوپه نگاهش را با تاسف از او گرفت و با صدای بلند گفت:
- خیلی خوب! ما امشب اونجا رو تصاحب خواهیم کرد! این عملیات شورشگرانه در جرئتی که آندریا به من داد جرقه خورد و حالا هم به حقیقت خواهد پیوست! آماده این؟
-

امشب قرار بود به خانه ریدل ها حمله کنند و آنجا را به تصاحب خودشان درآورند. البته این پیشنهاد پنه لوپه بود که در نبود پروف حسابی ناظربازیش گل کرده بود و می خواست دنیا را سپید کند و کمر به بیچاره کردن محفل کرده بود؛ و همه احساس بیچارگی می کردند اما هیچکدامشان یارای مخالفت با این حجم از استبداد را نداشتند.

- خب! حمله می کنیم!

اما محفلیون همچنان ایستاده و او را نگاه می کردند.

- حمله!

محفلیون همچنان بی حرکت ایستاده بودند.

- آقا حمله دیگه!
- نمی شه بشینیم شورش کنیم؟ حتما باید بدوییم و حمله کنیم؟
- آره!
- خب... خب نمی شه به اونا بگیم بیان اینجا ما بکشیمشون؟
-

- حمله می کنین یا نه؟

محفلی ها نگاهی به هم انداختند و به زور شروع به حرکت کردند؛ خیلی خسته بودند... کاش می شد این وضعیت تغییر کند اما متاسفانه به همین روش پیش رفتند؛ ساعتی بعد اغتشاشگران جلوی خانه ریدل ایستاده بودند و باز به هم نگاه می کردند.
کریس کمی پیش رفت تا زنگ در را بزند که با جیغ پنه لوپه متوقف شد.
- چیه خوب؟ در بزنم بریم تو شورش کنیم دیگه!
-
- زنگ نزنم؟ ناراحت می شن نه؟ فکر می کنی باید در بزنیم؟

در این مورد حتی خود پنه لوپه نیز شک داشت.
- راست می گیا! نکنه خواب باشن از خواب بپرن؟

محفلی ها هیچگونه تجربه ای در مورد شورش نداشتند.

در خودجوشانه باز شد و بلاتریکس بیرون آمد.
- چه خبرتونه؟ چه، خبرتونه؟

کریس اشاره ای به او کرد.
- بیا! انقدر سرو صدا کردی که کشوندیشون بیرون! ببخشید خانوم ما می ریم برمی گردیم!

پنه لوپه به خودش آمد.
- چی چیو برمی گردیم؟ آقا حمله! ... چیه؟ حمله دیگه!
- ما مرخص می شیم!
- وایسا ببینم! کجا؟
- آقا ما رو چه به اغتشاش؟ بیا بریم این اعصاب نداره یه آواداکداورای همگانی می گه بیچاره می شیم!
- خب بگه! ما هم می گیم!
- بگو ببینم!
- آ... آ... وا... کجا می رین بابا؟ صبر کنین!

اما هیچ محفلی در صحنه نمانده بود. بلاتریکس گویا ترسناک ترین شخصیت دوران محفل بود!
پنه لوپه هم لبخندی زد و تفنگی از افق دریافت کرده و در مغز خود خالی نمود. روح او محفلیان را همراهی می کرد.



💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷
#18
*به نام خودش*

من vs ماتیلدا جآن جآنآن


تاریکی همیشه می تواند دردآور باشد؛ اما زمانی که یک محفلی باشید، دردناک تر هم هست!

پنه لوپه نیز یک محفلی بود، و تحمل این تاریکی حتی از جیغ نزدن و فضولی نکردن هم برایش سخت تر شده بود. نگاهی به اطراف انداخت. افکارش درحال رساندنش به جنون بودند‌‌‌. فکر به این که نه امیدی دارد، نه دوستی، نه عینکش که این تاری دید را جبران کند، نه دستاویزی برای نجات و نه حتی یک چوبدستی به درد نخور!

تنها چیزی که داشت یک هم سلولی بود؛ یا با نامی مناسب تر، یک انگل جامعه جادوگری! یک لکه ننگ! یک تن لش نفرین شده! یک لوله رو به فاضلاب شهری! یک تسترال چندش و بوگندو! یک تاپاله...
نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشد. پروف عزیزش از آنها خواسته بود تحت هیچ شرایطی فحش ندهند پس او هم به حرفش گوش داد. اصلا هم مهم نبود که تمام آنچه که پیش از آن گفته بود نیز فحش محسوب می شد، اصلا!

با فکر به آن هم سلولی صورتش با حرص جمع شد و نگاهی به او انداخت. مثل تمام این دو هفته گوشه ای افتاده و خرناس می کشید.

اگر این خبر حقیقت داشت و نگهبان در مورد کشته شدنش درست گفته بود، باید همین امشب کار تمام می شد؛ وگرنه مجبور بود با یک مرگ غم انگیز تمام آرزوها و جوانیش را در سینی نقره تقدیم مرگخواران کند.

لب ورچید و چشمانش بین قاشق شکسته توی دستش و قاشق و چاقوی سالم و تندرست هم سلولی بی مصرفش که آنها را توی جیب پیراهنش گذاشته بود، چرخید. طی یک تصمیم ناگهانی، به طرف او رفت و تکانش داد.
- هی! می شه بلند شی؟
- ...
- با توام آ!
- ...
- کارم ضروریه! همین یه بار! تو رو مرلین!

مرد غرولند کرد و با اخم از جایش بلند شد.
- تو چه مرگته؟ چرا نمی ذاری بخوابم؟
- م... می شه قاشق و چنگالتو بدی بهم؟ باید بقیه گودالو بکنم!

برق شیطنت چشم های زندانی مثل پروژکتور به فضای زندان نور بخشید.
- نه! نمی شه! تمام کاری که من برات می تونستم انجام بدم کشیدن نقشه فرار بود! چون دلم برات سوخت! حالام بذار بخوابم!

و بعد در حالی که کاملا منتظر التماس دوباره پنه لوپه بود دراز کشید.

- نه نخواب! لطفا!
- حرفشم نزن!
- خواهش می کنم! من باید برم! اونا فردا منو می کشن!
- به من ربطی نداره!
- اگه اونا رو بهم بدی، تو رو هم با خودم می برم آ!

چهره زندانی از شدت خنده های فروخورده اش کبود شد و چهره حریصی به خودش گرفت.
- جونِ من؟
- بعله که می برم!
- خوب... باشه! بیا اینا رو بگیر!

و قاشق و چنگالش را به پنی داد.

برای لحظاتی پنی از شدت ذوق درحالت تشنج بود؛ اما بعد به سرعت به طرف حصیر گوشه سلول کوچکشان دوید و آن را کنار زد. گودالی به عمق ۵ سانتیمتر زیر آن پنهان شده بود.

پنه لوپه لبخند حجیمی زد و مشغول کندن شد. با هر بار کوبیدن قاشق به کف سلول خراشی سطحی به عمق شاید ۱ در ده هزارم سانتیمتر روی زمین ایجاد می شد؛ به سرعت محاسبه کرد و متوجه شد اگر با همین سرعت پیش برود تا صبح می تواند حدودا ۵ سانتیمتر دیگر هم حفر کند و با این فکر لبخند حجیم تری زد و به کارش ادامه داد؛ اصلا هم مهم نبود که با توجه به نقشه حداقل احتیاج به حفر یک گودال چند کیلومتری دارد. اگر مایکل اسکوفیلد توانسته بود، او هم می توانست؛ چرا که او یک ریونی بود. هر چند سختکوش بودن ویژگی هافلی ها بود و نه ریونی ها اما در آن لحظات ملکوتی این چیز ها هم مهم نبودند؛ حتی اینکه کسی که زمین زندان را با قاشق کنده بود مایکل اسکوفیلد نبود و دالتون ها بودند هم مهم نبود. مهم نفس کارش بود. اصلا خواننده باید عاقل می بود.

در آن مدت کوتاه پنه لوپه تمام برگ هایی که یک کلاه گروهبندی می توانست در واحد سطح داشته باشد را ریزاند و بنیاد و اساس هاگوارتز را با سخت کوشی اش زیر سوال برد. با کمی خراش دیگر، پنه لوپه می توانست به راحتی به داخل فاضلاب بیفتد و از آنجا نجات پیدا کند. چیزی تا افول روشنایی و خوشبختی و دهن کجی به مرگخواران شکست خورده ای که رودست خورده بودند نمانده بود... به زندگی زیبای پیش رو، به تمام سپیدی ها، دوستی ها... آینده های پر تز سپیدی و خوشبختی... پنه لوپه خواست همان طور به تئاتری که بی صدا و با حرکت دست ها و حالت چهره و پر از احساس در حال اجرا بود ادامه دهد، ولی نگاه هم سلولی متوقفش کرد.

-

سرفه ای کرد و سپس نگاهی به جگرگوشه اش که همان گودال بود انداخت؛ سپس به هم سلولی و بعد لبخندی شیطانی زد. لابد این مرد برای همراه شدن با او و نجات پیدا کردن بیدار شده بود. بله! حتما همینطور بود! اما کور خوانده بود. پنه لوپه به سرعت به طرف آجرپاره ای که از حفر گودال عایدش شده بود رفت و با پوزخند و نیشخند و هرجور خند قابل تصور دیگری گفت:
- الان بیدار شدی که تو رو با خودم ببرم؟ عمرا! فکر کردی من نفهمیدم تو مرگخواری؟ فکر کردی من به یه مرگخوار کمک می کنم که فرار کنه؟ کورخوندی!
- منظورت چیه؟
- منظورم اینه که سر جات می شینی و صداتم در نمیاد! یه چند تا آجر دور و وَرم می ذارم که اگه یه وقتی خواستی بیای دنبالم یا بخوای لو بدی، بزنم شتکت کنم!
- باوشه!

پنه لوپه جا خورد؛ تمام نقشه هایش نقش برآب شده بود... چقدر زود قبول کرده بود... نامرد! حتی یک التماس کوتاه هم نکرد!
- مطمئنی؟
- آره دیگه! مگه نگفتی اگه بیام منو می زنی؟
- خب... آره!
- پس مرلین به همرات! بابای!

پنه لوپه بغضش را خورد و سعی کرد به راهش ادامه دهد. چقدر دلش می خواست مردک التماسش را بکند و او قبول نکند... هی بگوید " نه! نمی برمت! بمیریم فایده نداره! " ولی او این فرصت را از چنگش در آورد...

فقط توانست در یک حرکت انتحاری به عقب برگردد و با تمام توان زبانش را دربیاورد.
- به درک اسفل السافلین!

و دوباره داخل گودال پرید و قاشق را برداشت تا آخرین لایه را پیش از آمدن نگهبانان بکند. چشم هایش بدون عینک درست نمی دیدند ولی سوراخ های کوچک همان راه های عزیزِ نجاتش بودند!

در یک لحظه کوتاه، خیلی خیلی کوتاه، زیر پاهای پنه لوپه خالی شد و او به پرواز در آمد. یک پرواز نه شاعرانه و نه عاشقانه و نه حتی عارفانه! او به پرواز در آمد و تنها چیزی که دید لبخند پرذوق هم سلولی بود که از بالای حفره نگاهش می کرد.

بوم!

حتی فرصت نکرد دوباره زبانش را بیرون بیاورد... یا حتی قاشق و چنگال را بردارد و آن پایین با نشان دادنشان به مردک پز بدهد. فقط با شدت افتاد و صدای شکستن آمد...

کمی لای چشم هایش را باز کرد و درست در همان لحظه، آرزو کرد کاش چشمش به جای این تصویر، به دیوارهای رسوب دار و کثیف و نجس فاضلاب می خورد. اما نمی خورد! تنها تصویر روبرو، لرد در چند سانتی متری اش بود در حالیکه صورتش پر از غذایی سبز رنگ بود.

- غَ... غَ... غَ... غَ... غَ... غَ... غَ... غلط کردم!
- پنه لوپه... ما از تو حتی بیشتر از بیشترهای قبل متنفریم!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ جمعه ۳۰ آذر ۱۳۹۷
#19
- اون شیشه لعنتی رو از تو کیفم در بیار! اونی که پره!

پنه لوپه مدتها بود که اعصاب نداشت.

- باشه دیگه! بیا!
ماتیلدا پیروزمندانه شیشه مربا را بیرون آورد و به پنه لوپه داد.

- می گم آ... تو چرا تو کیفت شیشه مربا داری؟
- توش آلوچه نگه می دارم! برای گیرانداختن ولدمورت به شدت کارآمده!
- آها! یادم می مونه!
- و الانم قراره از همین ترفند استفاده کنیم!

پنه لوپه نگاهی به اطراف انداخت و سعی کرد با شب کوری اش کنار آمده و لینی را پیدا کند. خوشبختانه تنها بود و در یک گوشه با یک ملخ حرف می زد.

کریس سنگی را پرت کرد تا حواس لینی را به آن طرف جمع کند؛ و دقیقا به همین شکل لینی با گوش های تیزش صدا را شنید و به پشت نرده ها پرپر زد.
- کسی اونجاست؟

لینی جلوتر آمد و با دیدن شیشه آلوچه ها با شادی گفت:
- آخ جون! حالا برای ارباب جونم آلوچه می برم و خوشحالش می کنم! به هیشکیم هیچی نمی گم! کاملا تک خوری می کنم! ولی... چجوری ببرمش؟

لینی سعی کرد با تلاش بیشتر شیشه را جلو ببرد اما... دریغ از یک حرکت کوچک! و این همان چیزی بود که محفلیون می خواستند. ماتیلدا از پشت سرش به آرامی جلو رفت و در یک حرکت انتحاری، لینی را در شیشه حبس کرد.




💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: نقشه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ جمعه ۳۰ آذر ۱۳۹۷
#20
راهنمای انجمن!

برای اینکه يه سفيد اصيل و قشنگ بشین حتما پست زیر رو بخونین!



تاپیک های غیر رول

در محضر بزرگان محفل ققنوس

تو این تاپیک می تونید با سران محفل ارتباط برقرار کنید. بیان سوال، پیشنهاد، انتقاد و... راجع به محفل ققنوس و انجمن! خلاصه هر چی دلتنگت می خواد بگو!

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

رفقا برای عضویت به محفل ققنوس به اینجا سر بزنید!

نقدستان محفل ققنوس

در این تاپیک در صورت درخواست اعضا پست های انجمن نقد و نکات رول زنی نوشته می شن. کافیه در همین تاپیک درخواست نقد پستتون رو بدید. در اولین فرصت رسیدگی می شه!

آوای ققنوس

اعلامیه ها و اطلاع رسانی های مهم انجمن در این تاپیک قرار می گیرن! برای اینکه بفهمین چه خبره بیاین اینجا!

تاپیک های رول زنی


نوزده سال بعد

دنیای جادوگری 19 سال بعد از نبرد هاگوارتز. در این تاپیک می تونید اتفاقات را در این برهه از تاریخ پیگیری کنید. حتی امکان داره خبر بازگشت لرد سیاه رو بشنوید!
تاپیک ادامه داره.
سوژه فعلی: هری پاتر با کمک هرمیون دنبال مادرش که همون لی لی اوانز باشه می گردن و توی این مسیر اتفاقات بامزه ای براشون رخ می ده که خوندنشون خالی از لطف نیست!

خاطرات یاران ققنوس

در این تاپیک، محفلیون و دیگر اعضای جامعه جادوگری می توانند کاغذی برداشته و چند سطری از خاطرات خود را به یادگار برای آیندگان بذارن.
تاپیک تک پستی

کافه محفل ققنوس

محلی برای خوشگذرانی و استراحت اعضای محفل. میتونید با آلبوس دامبلدور هم گپ بزنید. تفریح کنید و لذت ببرید.
تاپیک ادامه دار

بحث های سر میز غذا

در اینجا اعضای محفل بعد از خوردن غذاهای دست پخت مالی ویزلی راجع به مسائل مختلف بحث می کنند و نقشه هایشان را برای مبارزه با مرگخواران پایه ریزی می کنند. ورود بچه ها ممنوع!
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: مالی، همسر آرتور ویزلی دیگه نمی تونه بچه دار بشه! پس افسردگی می گیره و آرتور هم که میخواد محفل از ارتش ویزلی بی بهره نشه دنبال راه حل می گرده و متوجه می شه باید بهش روح مونث پیوند بزنن. آرتور هم می ره دنبال روح اما بهش یه روح بی سواد بنجول قالب می کنن! حالا آرتور که هیچ راه حلی نداره برمی گرده پیش پروفس و ازش کمک می خواد. پروف هم می گه که باید...

ویلای صدفی

ویلای صدفی داستانهای مربوط به نیروی خارق العاده ی عشقه. نیروی فوق العاده ای که کوئیرل رو سوزوند و حتی قبل از اون جون هری پاتر رو نجات داد.
تاپیک ادامه دار- سوژه جدی
سوژه فعلی: سیاهی به محفل راه پیدا کرده و محفلی ها دچار سردرگمی شدن. این بین پروفسور ناپدید می شه و محفلی ها با هم دعوا می کنن که باعث می شه دو گروه شده و ناپدید بشن. حالا چه اتفاقی براشون خواهد افتاد؟

رادیو پاتربان!

دینگ دینگ دینگ! همون پاتربان معروف توی کتاب. جدیدترین خبرهای دنیای جادوگری را از اینجا بشنوید!
تاپیک تک پستی

خانه شماره 12 گریمولد

قرارگاه اصلی محفل ققنوس واقع در میدان گریمولد. خانه آباء و اجدادی بلک ها. این خانه متعلق به سیریوسه!
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: دامبلدور به خونه ریدل ها رفته و ولدمورت هم به گریمولد! حالا هر کدوم از این دو نفر سعی دارن افراد جبهه مقابل رو به خودشون ملحق کنن. خب... فکر می کنین چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا اونا مقاومت می کنن یا نه؟

زمین "کوییدیچ کوچیک" گریمولد

محل برگزاری بازی های کوییدیچ کوچیک محفل!

دنیای وارونه

دنیای جادو رو وارونه کنید!
ولدمورتی که عشق میورزه! دامبلدوری که از طلسم شکنجه گر استفاده می کنه! اینجا همه چیز برعکسه.
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: مرگخوارا به رهبری لرد ولدمورت همه چیزشون رو فروختن و تبدیل به پول کردن و دادن به بچه های هری پاتر تا اونا رو به گریمولد که تبدیل به یه موسسه دروغکی خیریه شده و پول مردم رو بالا می کشه ببرن و به مردم فقیر کمک کنن. به محض رسیدن پول، دامبلدور اونا رو بین همه تقسیم می کنه و البته که پول اضافی برای خودش هم برمی داره! حالا چه اتفاقی خواهد افتاد اگه محفلیا اینو بفهمن؟!

پناهگاه

پناهگاه... خانه ویزلی ها... محلی گرم و صمیمی برای اعضای محفل ققنوس و دوستداران و البته مکانی خطرناک برای دشمنانشون!
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: محفلیا به پناهگاه نقل مکان کردن و دارن تمیزش می کنن و برای خودشون اتاق انتخاب می کنن! اگه فکر می کنین به اینجا تعلق دارین، پس بجنبین!

**همانند یک سفید اصیل بنویس!**

مکانی برای قدرت نمایی رول نویس ها. دقت کنید فقط پست های تکی در این تاپیک زده می شن. اصیل ها بشتابید!
تاپیک تک پستی

روانخانه سیاه-سفید!!!

تیمارستانی مجهز برای مراقبت از مرگخواران و محفلی ها! ماموران این روانخانه افرادی مخوف و ترسناکن که دامبلدور و لرد هم از آنها می ترسن!
یادتون باشه، "طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره!"
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: مک گونگال مرده و دامبلدور دیوونه شده و به روانخانه می برنش! حالا مرگخوارا که از این موضوع باخبر شدن، برای کشتنش به اونجا میان. این خبر به گوش محفلیا هم می رسه و اونا دو گروه می شن. یه گروه توی گریمولد می مونن تا اونجا حواسشون به همه چیز باشه، گروه بعدی هم به کمک پروف می رن.
آمّا...
در کمال تعجب، پروف یهو توی گریمولد دیده می شه!

قلعه روشنایی

قلعه ای برای نیروهای روشنایی. قلعه ای برای همه کسانی که روشنایی روحشون چشم ها را خیره می
کنه و با سیاهی ها و پلیدی ها مبارزه می کنن!(واو!)
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: چی می شه اگه محفلیا به دلیل تنبل شدنشون به جنگل فرستاده بشن تا یک ماه بدون هیچ چیزی، دقیقا هیچ چیزی حتی بدون چوبدستی توی جنگل دووم بیارن؟ حالا اونا دنبال غذان اما هنوز که چیزی جز خفاشای پروانه نما پیدا نکردن و می خوان بز آبرفورث رو بخورن! کمکشون کنین! ولی یادتون نره که پروف و هری پشت بوته در حال نظاره کردن کارهای اونان!

دره گودریک

از معروفترین مکان های دنیای جادویی. دره ای که تمام ساکنین آن را جادوگرن و ساحره ها تشکل می دهند و دارای کلیسا، قبرستان و مغازه های متعددی است. خانه پاترها در این مکان قرار دارد.
تاپیک ادامه دار- فعلا قفل می شه.

کلبه سپید

تا به حال خانواده دامبلدور رو دیدین؟! اینجا می تونین اتفاقات جالب زندگی دامبلدور عیال بار(!) رو بعد از ترک هاگوارتز دنبال کنید.
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: چی می شه اگه محفلیا خسته بشن و برن؟ که اون همه دوستی و جنگ و سپیدی رو فراموش کنن؟
دامبلدور برای نجات محفل از این وضع توی روزنامه اعلامیه ای چاپ می کنه که می گه دامبلدور در حال مرگه تا محفلیا رو دوباره دور خودش جمع کنه. این خبر باعث می شه مرگخوارا هم ارتش تشکیل بدن و بیان و دامبلدورو بدزدن. و نتیجتا محفلیا دیر رسیدن!

زندگی و نیرنگهای آلبوس دامبلدور

در پس پرده زندگی آلبوس دامبلدور چه اتفاقاتی افتاده است؟ آیا آلبوس همان پیرمرد دوست داشتنی خودمان است یا روی دیگری نیز بر روی سکه زندگی دامبلدور وجود دارد؟
تاپیک ادامه دار- سوژه فعلی به پایان رسیده.

شوالیه های سپید

شوالیه هایی برخواسته از میان تاریخ که تنها یک هدف دارند. نابودی فرمانروای سیاهی و خدمتکاران وی!
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: دست دامبلدور سیاه شده و این سیاهی به روحش رسوخ کرده! حالا اون می خواد دنیا رو تسخیر کنه و در حال ارتش ساختن از محفلیاست. همزمان یه عده از محفلیا فرار می کنن‌ تا راه نجات پروف رو بفهمن.


محفل به روایت فتح

شرح داستان پیروزی ها و ماموریت های محفل ققنوس. جادوگران سفید برای کسب تجربه و درس عبرت لحظه ای درنگ نمی کنن!
تاپیک ادامه دار- سوژه فعلی به پایان رسیده.

ققنوس نیوز

خبرگزاری محفل ققنوس! مکانی برای اعلام سفیدترین و جدیدترین اخبار به دنیای جادوگری!
تاپیک تک پستی

پادگان ققنوس

پادگان بزرگ محفل ققنوس. اینجا اعضای محفل را تمرین میدیم تا به آمادگی برسند و یا مرگخواران را زندانی می کنیم. حمله به این پادگان کار احمقانه ای هست، فرار از اون احمقانه تر!
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: لطفا به اینجا مراجعه کنین!

خانه 13 پورتلند

مکان امن بعدی جادوگران سفید که اعضای ارتش دامبلدور بیشتر اونجا رفت و آمد دارن. این خونه هم مثل خونه شماره 13 میدان گریمولد دیده نمی شه!
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: یه نامه به خونه 13 پورتلند می رسه. فکر می کنین در مورد چیه؟

ضروریات محفل

اتاق ضروریات، محلی برای جمع شدن اعضای محفل و ارتش دامبلدور و کشیدن نقشه هایی برای رویارویی با ولدمورت و مرگخواران او از یک سمت و جوخه بازرسی از سویی دیگر
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: دعوای لادیسلاو و یوآن بمپتون، دو عضو محفل بر سر اتاق!

ققنوس میوزیک

ققنوس میوزیک تشکل موسیقی راک است که آلبوس دامبلدور از دوران کودکی ایده تشکیل آن را در ذهن خود پرورش می داد تا اینکه در اواخر قرن بیستم آن را در زیر زمین خانه شماره ۱۲ گریمولد تشکیل داد.
تاپیک ادامه دار- سوژه فعلا به پایان رسیده.

جبهه سفید در تاریخ

نبرد های جبهه سفید در طول سالیان گذشته. تاریخچه ای از سفیدی را می توانید در این تاپیک دیده و دنبال کنید.
تاپیک ادامه دار
سوژه فعلی: پروف به حرف مینروا گوش نمی ده و همش خاطراتشو به داخل قدح می ریزه! نتیجتا فراموشی می گیری و هیچی رو به یاد نمیاره. محفلیا تک تک خاطراتشونو براش تعریف می کنن ولی نتیجه ای نداره و دامبلدور تصمیم می گیره بره توی قدح و خودش بفهمه چه خبره!

در پایان باز می شوم!

سنگ زندگی مجدد. هر کسی که صاحب این سنگ شد می تونه رفتگان خودش رو به این جهان بیاره و ناگفته هاش رو با اونها بگه.
تاپیک تک پستی


*این تاپیک به روز رسانی می شه*


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۳۰ ۲۲:۵۶:۳۷

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.