هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶:۰۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#71

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۷:۵۳
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 363
آفلاین
فعالیت مشترک دو گروه ریونکلاو و گریفیندور

گ‍ریون‍دور


«سوژه جدید»

دینگ دینگ دینگ...

سرسرای بزرگ هاگوارتز، مملو از دانش آموزان خوشحال و هیجان زده ای بود، که منتظر اعلام گروه قهرمان سال بودند. دامبلدور با همان عینک هلالی شکل که قرن ها روی چشمش بود، از جایش برخاسته و با صدای دینگ دینگ لیوان، تلاش کرده بود همه را ساکت کند.
-همونطور که همه می دونید، تا این لحظه امتیاز دو گروه ریونکلاو و گریفیندور برابر شده و هیچکس نمی دونه قهرمان امسال، کدوم گروهه...

نفس در سینه‌ی دانش آموزان حبس شده بود. این قهرمانی ارزش زیادی برای هر دو گروه داشت. البته حضور دامبلدور به عنوان سخنران، نشانه خوبی برای ریونکلاوی ها محسوب نمی شد. همه مطمئن بودند که دامبلدور قصد دارد دویست امتیاز بابت یتیم و زخمی و بیچاره بودن هری، به گریفیندور اضافه کرده و بحث را خاتمه بخشد.
-خب راستش منم نمی دونم کدوم گروه قهرمانه!

دامبلدور همه پیش بینی ها را نابود کرد!
-برای همین، اردوی تفریحی کوتاهی برای دو گروه ریونکلاو و گریفندور در نظر گرفتیم که طی اون، رفتار اعضای دو گروه، باعث کم یا زیاد شدن امتیاز ها میشه و ما می تونیم گروه برنده رو مشخص کنیم!

دامبلدور از این فکر خودش کلی لذت برد و حال کرد. در حالی که دانش آموزان هر دو گروه، با خشم و نفرتی وصف نشدنی، به او خیره شده بودند.
دامبلدور این را فهمید و برای رفع آن، تصمیم گرفت از ایده فوق العاده دومش رونمایی کند.
-اصلا نگران نباشید؛ قراره که توی این اردو، تعدادی از اساتيد هم شما رو همراهی کنن تا مشکلی پیش نیاد. پرفسور اسنیپ، پرفسور هکتور دگورث گرنجر و پرفسور لاکهارت هم در این اردو همراه ما هستن!
-ما؟!
-خودشم میاد؟

ظاهرا دامبلدور قصد نداشت آن همه موقعیت امتیاز دادن به گریفیندور را از دست بدهد!
-بسیار خب... بهتره به خوابگاه هاتون برید و خوب استراحت کنید که برای دو روز آینده، حسابی انرژی داشته باشید.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۱۴:۰۰:۵۱

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷:۲۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#70

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۳۵ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
در همون حال که ملت سوفی به دست به سمت خوابگاهشون میدویدن و دامبلدور و هوریس به یاد خاطرات گذشته شون افتاده بودن، یک عدد فنریر داشت توی هاگزمید به دنبال پارتنر میگشت.
ردای سیاهش کهنه و رنگ و رو رفته بود. به خاطر زیاد موندنش در معرض آفتاب حتی رنگش ما بین خاکستری یا قهوه ای شده بود.
رنگی نبود که اصولا پارتنری بخواد جذبش بشه!
فنریر این رو نمیدونست، علاقه ای هم نداشت بدونه. همونطور که علاقه ای نداشت که متوجه پوست چربش یا بوی بد بدنش که ناشی از دو هفته حموم نرفتن بود، بشه.

فنریر از جلوی بنگاه گرگینه صورتی عبور کرد، از جلوی مغازه شوخی زونکو عبور کرد، دریغ از حتی یک عدد شخص مناسب برای اینکه پارتنرش بشه!
از اونطرف البته میتونست ببینه که ملت دارن با موفقیت سوال هارو از پارتنراشون میگیرن.

گرگینه گریفیندوری ناراحت شد. احساس شکست کرد. و دیگه اینطوری اصلا نتونست. و بعد فکر بکری به سرش زد...
البته اصولا فنریر فکر نمیکرد، صرفا در لحظه یه ایده هایی به ذهنش میرسید که اگر همون لحظه هم بهشون نمیپرداخت، کلا فراموششون میکرد. و اون لحظه، یکی از اون لحظه ها بود.
- اگه دانش آموزی نباشه، هاگوارتزی نیست، پارتنری هم نیست، امتحانی هم نیست...

فنریر به سمت هاگوارتز رفت...

ساعتی بعد، فنریر نشسته بود وسط سرسرای بزرگ. شکمش به شدت باد کرده بود و لم داده بود روی زمین.
روی میزها هنوز پر از غذا بود. فنریر دانش آموزا رو درست وقت شام خفت کرده بود. خودش رو به سختی تکون داد، یه تیکه رون مرغ از روی میز برداشت و به دندون کشید.
و اونجا، فنریر برای بار دوم در طی این پست، دیگه نتونست. و این نتونستنش رو با انفجار عظیمی که هاگوارتز رو با خاک یکسان کرد، نشون داد!

پایان




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
#69

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
فصل اول
امروز مى خوايم بلاخره با هاگوارتز به يه اردوى تفريحى بريم (بلاخره)جاى بدى نيست، اسکله ى تفريحى براى دخترا خوبه ولى فکر کنم براى پسرا خيلى خسته کننده باشه.(بيچاره ها) در هر حال مهم نيست. خب کارهاى که ما و پسرا انجام مى ديم خيلي متفاوتان خیلی کارهاي که ما انجام مى دم:
صحبت مى کنيم.
اهنگ گوش مى ديم.
غيبت مى کنيم.
بازم صحبت مى کنيم.
حالا کار هايى که پسر ها انجام مى دهند:
شوخى خرکى هايى که سر دخترها خالى مى کنند.
شوخى خرکى هايى که سر دخترها خالى مى کنند.
شوخى خرکى هايى که سر دخترها خالى مى کنند.
اما در هر حال احتمالا ما دختر هاى گريف با هم مى چرخيم. که خيلى چيز عجيبى نيست.اما پسر ها به محض اينکه سوار اتوبوس شيم.دو کار را شروع مى کنند:شوخى هاى احمقانه.مخ زنى.اردوى قبلى فقط تو جيب من و سوفى (دوست صميميم) ده تايى کاغذ شماره بود حالا اين بار چى بشه خدا مى دونه!در هر حال بايد سر کرد. و البته مهم ترين مسئله براى دختر ها و کم اهميت ترين مسئله براى پسر ها
" چى بپوشم؟"
قطعا بحث امروز کلا همينه! ولى خب من انتخابمو کردم.يه تى شرت کهکشانی و شلوارک جينم. اره خودشه. خب خدارو شکل اين مشکل هم حل شد..اخيش!
بهتره ديگه برم سر ميز شام .
امروز ميز شام اشفته تر از هر وقت ديگس. سوفى براى من جا گرفته بود . يه پسر بالا ى سر سوفى وايساده بود و با تمسخر با سوفى حرف مى زد:
-مهمونمون باشيد.
-برو بابا چى مى گى؟

بعد از اين حرف پسر از سوفى دور شد.
از هر طرف پرنده هاى کاغذى اين ور ان ور مى رفتند. سر و صدا همه جا رو پر کرده بود.و صدا به صدا نمى رسيد.
يکى از پرنده ها ى کاغذى که ديگه بال بال نمى زد جلويم نشست. کاغذ را باز کردم.
"اسکورپيوس مالفو ى"چى؟
از سر جايم بلند شدم. و با خوشونت به سمت ميز اسلايترين رفتم. و راهم را ادامه دادم. تا بلاخره پسر رو پيدا کردم.او که اهميتى به عصبانى بودن من،نمى کرد گفت:
- جوابت مثبته؟
- خفه شو.
- چرا ؟

کاغذ را مچاله کردم و با تمام قدرت،به ميز اسلايترين کوبيدم.که باعث شد نيمى از انها به من نگاه کنند. يکى از انها بهم اشاره کرد که بيا بيا. اهميتى بهش ندادم و وقتى مى خواستم به سمت ميز بروم ،کريستوفر جلوم بود.وقتى به سمت چپ رفتم او هم به سمت چپ رفت؛
- اوه ...ببخشيد.
- نه نه گفتم ،اگه خواستى فردا،خب باهم باشيم.
- چى؟ البته باشه. فردا مى بينمت فعلا خداحافظ.
- فردا مى بينمت ساعت هشت ،در جلوى هاگوارتز.فعلا

سريع به سمت سوفى دويدم اصلا حواسم نبود. شام نخوردم.فقط سوفى را بلند کردم. و به سمت خوابگاه رفتم. باور نکردنی بود.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
#68

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۳:۰۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 206
آفلاین
خلاصه: اساتید هاگوارتز سوالات امتحانی کلاس هاشون رو به دانش‌آموزای گروهشون دادن. از طرفی مدیریت بنا داره آخر هفته برای اردو همه دانش آموزا رو به اسکله تفریحی هاگزمید ببره. حالا به بهونه این اردو، بساط مخ زنی بین دانش‌آموزا به راه افتاده تا بلکه بتونن سوالات امتحانی رو از زیر زبون پارتنرشون بیرون بکشن.

تصویر کوچک شده


- من نگویم که مرا از تو قاب آزاد کنید! قابم لب پنجره برده و دلم شاد کنید.

- وینگاردیوم له ویوسا!

قاب عکس پیرمرد از جایش بلند شد و آرام آرام به کنار پنجره آمد. مردمک چشمانش مدام در حدقه می‌چرخید و از پشت عینک نیم‌دایره‌ایش، محیط قلعه را از نظر می‌گذارند. از پسری که شاخه گلی پشتش پنهان کرده بود و در امتداد دریاچه قدم می‌زد، به دختر و پسری که در کنار جغد دانی صمیمی شده بودند، به یخ درون لیوان هوریس که کنارش ایستاده بود.

فلش بک


- اصلا شما می‌دونید چرا ما به جادو می‌گیم جادو؟

- چون چ چسبیده به را!

ساحره‌های دور میز لحظه‌ای جوانک ریشو را چپ چپ نگاه کردند و پس از آن که چند «ایششش»، «سخیف سطحی نگر!» و «بی خرد کوته فکر پشمالو!» زیرلبی نثارش کردند، دوباره محو صحبت‌های تند و آتشین جوان دیگر شدند.

- چون مشنگ‌ها «چ» ندارن و به ما چادوگرها این‌طور آموختن! افسوس و صد افسوس! به مرلین که ما گر خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم؟

- مرلین خودش اگه خرد داشت که زیرشلواری و آفتابش تو تاریخ موندگار نمی‌شدن!

- بله! بسیار تلخه ... درست به تلخی این لیوان نوشیدنی ... به تلخی دنیای پوچ و بی هدف اطرافمون.

- به تلخی چرک گوش!

- در راستای صحبت‌هایی که داشتم یاد هایکویی از شاعر نهلیست اسکاندیناوی افتادم ... وطنم را، فروختم ... و تنم را!

هوریس جوان از پشت میز کافه مادام پادیفوت برخواست تا بطری نوشیدنی کره‌ای تلخ دیگری سفارش دهد. دختران جوان نیز همه با دهانی باز و آب دهانی آویزان به دنبال او برخواستند تا بلکه او بخواهد بطریش را با آن‌ها شریک شود.

- دادا! تو لک نباش ... شاید اینا شوخیاتو نفهمن! ولی به نظر من که خیلی کولی.

- ممنون دادا ... تو تنها کسی هستی که منو میفهمه.

- پاشو بریم یه برتی بات بستنی بزنیم دادا.

دامبلدور و گلرت جوان نیز از پشت میز برخواستند و به سوی پیشخوان رفتند.

پایان فلش بک


- چیه ... تو فکر رفتی پیرمرد!

- یاد جوونیام افتادم.

- منم ... همینطور!

- خوب دیگه! بسته. برگرد سر جات.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۴ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
#67

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۸:۱۳ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
لودو پسرک رو از تالار اصلی زیر نظر داشت .
چطور و چرا اون با سوالات داشت میرفت بیرون بدون هیچ هماهنگی با لینی یا حتی بقیه بچه های ریون ؟؟
به هر حال لودو تصمیمش رو گرفت و رفت پیش لینی .

-لینی...لینی...
-چیشده لودو؟ چرا نفس نفس میزنی؟
-اون پسره سال شیشمیه..!
-کی؟ اسمشو بگو ؟ چیشده؟
-اسمشو نمیدونم خب ، همون که صورتش چربه و پر جوش...
-آهان اسماییلو میگی؟
-آره فکنم خودشه ، با سوالای اساتید ریون از تالار رفت بیرون...
-چ غلطی کرد؟؟ .... تو مطمانی؟
-اااااه.... بدو تا دیر نشده...

لینی ، لودو ، لایتینا و گادفری سریعا از تالار ریون بیرون رفتن و به دنبال اسماییل جوشی گشتن ...

-آهااا... دیدمش اونجاس...
-آره خودشه گادفری ،ولی؟ اون الکتو نیست ک داره باهاش لاس میزنه؟؟؟
-چرا خودشه لودو !
-اون فلان فلان شدرو میدونم چیکارش کنم ... حالا دیگه برا پسرای ما لوندی میکنه تا سوالارو بگیره؟؟

برا اینکارا دیر شده بود اسمال دستشو دراز کرد سوالاتو بده ب الکتو ک در لحظه آخر لودو دست ب چوب شد.

-اکسیو اگزماین

طلسم برگه هارو ب سمت لودو کشید وهمین برخورد طلسم باعث شد دست اسمال و الکتو ب سوزش بیوفته و دنبال کسی بگردن ک طلسمو خونده...
الکتو با چند ثانیه جستو جو برگه هارو در دست لودو پیدا میکنه و با حرص چوب بیسبالشو تو دستش تکون میده و میاد سمت لودو...

-مردک نادوووون ، یبار تو لندن بهت گفتم دیگه نبینمت فکر میکردم فهمیده باشی چی گفتم ...
-اوه!! جدی؟ اینجا تا دخترایی مثل ماتیلدا و حتی لینی و لایتینای گروه خودمونو داره ک در کمال سادگی جذابن..... پس نیازی به یه گریمور ک صد قلم ماله ب خودش میکشه ندارم

لودو سینه سپر کرده بودو با غرور ب دخترک نگاه میکرد ، لایتینا و لینی با تعجب به لودو نگاه میکردن و گادفری شروع کرد ب حرف زدن...

-درضمن سرکار خانوم باید بگم اگه دنبال پسرای باهوش ریونی هستی قطعا جذاب تر از اسماییل جوشم میتونی پیدا کنی...

گادفری ک سعی داشت خودشو بنوعی نشون بده فکر اینو نمیکرد که داره شعله ی الکتورو تا آخر زیاد میکنه .

-خب آره تو راست میگی گادفری ، چطوره یه طلسم عشق روت اجرا کنم تا عاشقم بشی؟؟ استیوپفای

لودو ک عضلات قوی داره با یه دست جسته ظریف گادفریرو پرت میکنه تا طلسم بهش نخوره ، در عوض طلسم ب مسیرش ادامه میده و به یک اسلیترینی برخورد میکنه.

-وای لایتینا تو بهمونی فکر میکنی ک من فکر میکنم؟
-لینی باید بگم اگه فکرت یه دوئل دست جمعی بین چهار گروهه باید بگم....آره.

پسرک اسلیترینی از جاش بلند شد و همه ب چهرش خیره شدن ...

-اون کیه لودو؟
-اون....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#66

اسلیترین

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۰:۵۱ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
تالار گریف

-کریچر سوالا رو آورد!

کریچر دسته ای ورقه مقابل فنریر و سایر گریفی ها گذاشت.
-کریچر سوال ها رو کش رفت!

فنریر یکی از ورقه ها را برداشت.
-به به...باریکلا کریچر!

همین که یکی از گریفیا برگه را دید و خواست حرفی بزند ناگهان فنریر پرید و گریفی مذکور را خورد!

فلش بک

کریچر وارد آشپزخانه شد. دانش آموزی به صندلی بسته شده بود.
-کریچر نیازی به خشونت نیست.
کریچر بطری وایتکسش را چرخاند.
-خوبه وگرنه مجبور شد کریچر از خشونت استفاده کرد!

دانش آموز لبخند زد.
-اصلا احتیاجی نیست کریچر. سوالات تو جیبمه می تونی برشون داری.

کریچر سوال ها را برداشت و خواست از آشپزخانه خارج شود.

-کریچر؟
-گندزاده چی گفت؟
-موفق باشی!

کریچر شکلک چندش آوری در آورد و از اتاق خارج شد.

پایان فلش بک

فنریر لبخند گشادی زد.
-باریکلا کریچر آفرین!

کریچر از اتاق خارج شد. فنریر گریفی مذکور را که تو حلقش کرده بود در آورد.
-خب هرمیون چوبدستیت رو بردار!

هرمیون ناگهان از پشت سر فنریر ظاهر شد.
-بهت افتخار میکنم فنریر تو همین الان عضو ت ه و ع هستی! ممنون بخاطر کریچر حاضر شدی آدم بخوری! تو باید به خودت افتخار کنی! تو باعث شدی کریچر احساس کنه به گروهش خدمت کرده!

در چهره فنریر هرچیزی دیده می شد جز افتخار و شادی!


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۱ ۲۳:۳۶:۳۵

وایتکس!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#65

گلرت گریندل والد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۴:۴۶ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 25
آفلاین
اما در همان حال که پسر ریونکلاوی رفته بود و آلکتو هم داشت برایش آشی خوشمزه و پر چرب می پخت، در میان دیوار های هاگوارتز، یعنی دقیقا در خود سلول های دیوارها که هیچ دانش آموزی نمی توانست برود، ارواح داشتند همه چیز را می دیدند و با یکدیگر صحبت و حتی غیبت دیگر ارواح و زندگان را می کردند.
البته به غیر از پیوز که داشت در تالار هافلپاف شیطنت های خاص خودش را انجام می داد و همچنین نیک سر بریده که مثل روح های خوب، دانش آموزان را راهنمایی می کرد و جایزه اش هم این بود که میتوانست در پایان روز، از داخل بدن چند نفر عبور کند تا برای چند ثانیه حس زنده بودن داشته باشد.

نیک که می خواست به طبقه هفتم برود، وارد یکی از دیوارها شد تا سریع تر به طبقه هفتم و تالار گریفیندور برود، که ناگهان با روح بانوی خاکستری رو به رو شد.
مثل همیشه خاکستری، زیبا و مُرده به نظر می رسید.
و سپس چیز دیگری به فکر نیک وارد شد. ارواح هم اجازه شرکت در اردو را داشتند! البته فقط تا وقتی که قول می دادند فرار نکنند و دوباره به هاگوارتز برگردند.

نیک گلوی نیمه بریده شده اش را صاف کرد، سپس به آرامی به سوی بانوی خاکستری رفت، اما ناگهان چیزی با صدای "ویییژ" و با سرعتی بسیار زیاد از کنارش گذشت و باعث شد سرش روی شانه اش بیفتد. کنجکاو شد، و در نتیجه سرش را دوباره صاف نکرد، بلکه به جایش به سمت آن چیز ویییژ کن که به سوی بانوی خاکستری رفته بود، رفت.

و پیوز را دید. کت و شلوار پوشیده بود، دسته گلی روحی و شفاف در دست داشت و برای اولین بار در عمرش، موقر و متین به نظر می رسید.
نیک به او و بانوی خاکستری نزدیک شد. با بد بینی به پیوز نگاه کرد و گفت:
- از کی تا حالا این ساعت از تالار هافل خارج میشی؟ عجیبه واقعا.
- اصلا عجیب نیست... صرفا اومدم از بانوی خاکستری عزیز و زیبا جهت همراهیم در اردو، دعوت به عمل بیارم.

بانوی خاکستری، همچنان خاکستری و بی حس بود و حال حرف زدن نداشت. اما وقتی دید نیک بی سر فحش آبداری به پیوز داد، و پیوز هم می خواست همان یک تکه پوست نازک گردن نیک را بکند، ناچار شد دخالت کند.
- ببینید آقایون، من اصلا قصد اومدن به اردو رو ندارم. بیخیال شید. برید پی کارتون. زشته.

پیوز و نیک از یکدیگر جدا شدند و به بانوی خاکستری که داشت در میان شکاف های دیوار از آن ها دور می شد، نگاه کردند. اما بعد از طی مسافت اندکی، بانوی خاکستری ملحق شد، و بارون خون آلود به او نزدیک شد و آن دو، دست در دست یکدیگر دور شدند.
فک پیوز و گردن نیک، از جایشان جدا شد و به زمین افتاد. سپس نیک گفت:
- ظاهرا که یه سوال، هیچ، به نفع اسلیترین شد.
- تو هم به قصد سوالا میخواستی دعوتش کنی؟
- آره!
-

و اما در سوی دیگر، بالاخره آن پسر ریونکلاوی، همراه با برگه سوالات اساتید ریونکلاوی، به نزد آلکتو بازگشت...


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#64

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰:۵۵ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
در حالی دانش آموزان ریونی ، در این فکر بودند که با گریفیندور چه کار کنند، گریفی های رانده شده همه در سرسرا عمومي ول مي چرخيدند. گويا ناظران گریف هنوز از دستشان شاکي بودند؛ و مهمتر از همه آنها تا بعد ناهار وقت داشتند پارتنر گير بياورند.
آلکتو از همه بي قرار تر بود. طي جرو بحثي که با فنرير گري بک در خصوص تالار عمومي داشت، خراش عميقي در بازويش ايجاد شده بود و دندان هاي جلوي فنرير، در اثر ضربات متعدد چوب بيسبال، خورد شده بود.
آلکتو عاشق تخت گرم و نرمش بود و دوست داشت هر چه سريع تر اين قضيه تمام شود، تا بتواند آخرين روز هاي سال تحصيلي اش را در تختش خواب باشد. در اين فکر ها بود که سنگيني نگاهي را بر روی خود حس کرد. پسر سال ششمي ريونکلاويي با عشق به او خيره شده بود.

- چته؟ چرا نیگا مي کني؟ کسايي که مارو ديد مي زنن عاقبت خوبي در انتظارشون نيس!
- آلکتو اي الهه زيبايي! زيبايي از تو نشات گرفته!
- مث اينکه حاليت نمي شه. باس فقط با زبون چوب بيسبالمون حالیت کنیم!
- نه بد برداشت نکن من يه عاشقم يه عاشق سينه چاک! بيا و پارتنر من شو تا باهم کاراي خوب خوب کنيم!

آلکتو با گفتن "نفس کش"ـي چوب بيسبالش را بالا برد تا بر فرق سرِ پسر بدبخت بکوبد که ناگهان متوقف شد. نگهان آلکتو پسرک را کلید رهایی از مشکلاتش یافت. بنابراین از حقه های دخترانه اش که، سال ها پیش خاموششان کرده بود، استفاده کرد.
- خب عاصیصم! ما قبول می کنیم پارتنرت شیم!

پسر که از خوشحالی سکته را رد کرده بود، به آلکتو نزدیک شد.

- عه عه! نشد دیگه! یه شرط داریم!
- تو جون بخواه جوجو!

آلکتو کم کم داشت بالا می آورد.
- ما که می دونیم ناظراتون سوالای امتحانی رو لو دادن!
- خب که چی جوجوی من؟
- سوالا رو بیار، باهات بیایم اردو.

پسر کمی فکر کرد.
- واقعا میای؟!
- آره عاصیم! چرا نیایم؟!

پسر با خوشحالی به طرف پله ها رفت تا از، تالار عمومی ریونکلاو، سوالات امتحانی را کش برود.

- یه آشی واست بپزیم یه وجب سهله، هزارشونصدتا وجب روغن روش باشه!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#63

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۰۰:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4764
آفلاین
وضعیت بسیار عجیبی تو چهار گروه حاکم بود. از یه طرف همه برای پیدا کردن پارتنر و اردوی تفریحی هاگزمید مشتاق بودن و از طرف دیگه فشار ناظرای گروهشون مانع دل سپردن کامل به شادی حاصل از اردو رفتن می‌شد و استرس امتحان و تنبیه شدن جایگزینش می‌شد.

اما این وسط به نظر میومد، ریونکلاو تو وضعیت مساعدتری قرار داره. می‌پرسین چرا؟ از زبون خودشون بشنوین!

تالار خصوصی ریونکلاو:

- یه اسلی! یه هافل! دو تا گریف و... سه تا ریون.

نیازی نبود تا ریونکلاوی‌های کنجکاو، کنجکاوی بیشتری برای فهمیدن حرف ناظرشون به خرج بدن. صورت مسئله واضح بود و پاسخش از اون هم واضح‌تر! ریونکلاو تو تعداد اساتید نسبت به بقیه گروها برتری داشت!

- به نظر میاد اسلی و هافل گزینه‌های ایده‌آلی هستن. یکی می‌دین، یکی می‌گیرین! یه پارتنرم بعنوان اشانتیون گیرتون میاد! فقط اگه گفتین نکته تو کجاس؟

لایتینا نگاهی به ده‌ها دستی که برای گفتن پاسخ بالا رفته بود می‌کنه و به صورت اتفاقی یکیو انتخاب می‌کنه.

- اینکه با هم هماهنگ می‌کنیم و فقط جواب سوالای یکی از سه تا کلاس ریونکلاوی رو به همه‌شون می‌دیم!
- دقیقا! و اینطوری ما جواب پنج تا از کلاسا رو داریم، در حالی که اونا دو تا رو دارن!

لایتینا نگاهی به جماعت ریونکلاوی که چند روزی بود خودشونو از انظار عمومی پنهان کرده بودن و حالا یهویی قصد خروج از کنج عزلتشون رو داشتن می‌کنه و آخرین سوالو رو می‌کنه.

- اما سوال آخر اینه که با گریفیندور چی کار باید کرد؟

و این‌بار تعداد انگشتای کم‌تری بالا می‌ره.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷
#62

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
همه ی بچه های هاگوارتز به جز ناظرای هر گروه، به شدت خوشحال بودند. با اینکه هوریس وسط سخنرانی اش خوابش برده بود، ولی آنها، مطلب اصلی را فهمیدند." قرار بود که به اردو بروند" و دلیل اصلی خوشحالی آنها، چیزی جز خلاص شدن از ناظرا و حرف هایشان نبود!

همه برای خودشان شریک پیدا کرده بودند. یک و یا دو ساک برای اردو به ناکجا آباد آماده کردند. هافلپافی ها در تالارشان را باز کردند که بروند. اما صدایی آنها را متوقف کرد. این صدا متعلق به ناظر گروه خود بود. ناظر های هر گروه، جمله های یکسان و دقیقا هماهنگ را به گوش هم گروهی هایشان می رساندند.
-کنید گوش!

هافلی ها با ترس و لرز، رویشان را به رز کردند.
- نمی خواید که شما برید برای خوشگذرونی تو اردو؟!

همه با صدای بلندی گفتند:
- معلومه که آره!
- نذارید بیاد زلزله ی هشت ریشتری اینجا! ماموریت دارید شما!
- چه ماموریتی؟
- گیر بیارید سوالای امتحانارو از بقیه. آسونه کار! دیدید هر کی رو، بدینش شکنجه! قبول نیست مخالفت! حالا برید از اینجا. شدم خسته خیلی!

همه با نفرت به رز زلر نگاه کردند اما او در جواب نگاه خطرناک تری داد که بعضی ها از شدت ترس، غش کردند. اما بقیه، به سرعت آنجا را ترک کردند. وضعیت بقیه ی گروه ها هم همین شکلی بود. همه با ترس و لرز از ناظر هایشان، از تالار ها فرار کرده و به سرعت به طرف محل اردویشان رفتند. البته با این فکر که چجوری از زبان کسی، سوال های امتحان را بیرون بکشند و یا اینکه چطور ناظرهایشان را بپیچانند!





Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.