هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱:۰۷ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۳:۳۳ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
پیتر با شنیدن اینکه کرونا قرار نیست به هاگوارتز بیاد نفس عمیقی کشید.

_پیتر جونز چای میخواد یا قهوه؟؟
پیتر به سمت منبع صدا خم شد و دابی رو دید که با چشمان سبز و درشتش به پیتر نگاه می کرد.
پیتر گفت:"چای لطفا."
دابی چی رو برای پیتر ریخت و رفت .
پیتر با آرامش چای خود را نوشید وآه رضایتمندانه ای کشید.
_خب پیتر جوان چی می بینی؟؟

پیتر به سر کادوگان نگاه کرد که با نگاه کنجکاوانه ای به خیره شده بود. پیتر ناگهان مضطرب شد
و با هول به کف فنجان خود نگاه کرد. یه خفاش رو دید و چند تا آدم دورش که یکی یه شیشه داره.

به سرکادوگان نگاه کرد و گفت:
_انگار این که کرونا به هاگوارتز نمیاد غلطه.کرونا یکیو درگیر خودش میکنه توی هاگوارتز ولی یکی درمانش رو پیدا میکنه.

چند نفر به پیتر نگاه ناجوری کردند و چند نفر داد زدند:"
دروغه همین حالا سوزانا گفت کرونا نمیاد سرکادوگان تاییدش کرد"
پیتر که عصبی شده بود بلند شد و داد زد:
_فک میکنین من خوشم میاد کرونا بیاد تو هاگوارتز ولی خب اینو دیدم دیگه
پیتر نگاهی به مایکل رابینسون کرد و مایکل هم اورا با سر تایید کرد.

سرکادوگان به پیتر نگاه کرد وگفت:"ولی من میدونم پیتر دروغ نمیگه, فرزندم فنجونت رو بیار پیش من "

پیتر بلند شد و فنجونش رو به سرکادوگان نشون داد. سرکادوگان منفکرانه نگاهی به فنجان کرد و گفت:
_بچه ها پیشگویی همش احتمالاته و پیشگو هرچی احتمال چیزی بیشتر باشه پیشگو همونو میگه الان نگاه که میکنم میبینم که احتمال وقوع فنجون پیتر بیشتر از سوزاناست

ناگهان یکی از بچه ها داد زد:
_ما می میریمممممممممممممممم

همه بچه ها بلند شدند و مکان در آشوب فرو رفت.
یکدفعه یکی داد زد:"ساکت"

صدا به قدری بلند بود که شیشه فنجون پیتر که نزدیک پیتر بود ترک برداشت.
بچه ساکت شدند و فهمیدند صدا از سرکادوگان بود.

سر کادوگان گفت:
_ببینین بچه ها اینجا درمانش هم هست یعنی یکی درمان کرونا رو کشف میکنه.
بچه ها نفسی از سر آسودگی کشیدند

سرکادوگان گفت: خب نفر بعدی...



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۰:۵۴ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۹:۱۷
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
همه‌ی جادو آموزان، روی صندلی‌ها نشسته بودند و منتظر ورود مدرس پیشگویی بودند. همه‌ی آنها با هم صحبت می‌کردند و هر از گاهی می‌خندیدند و سوزانا خیلی متاسف بود که کسی را برای حرف زدن ندارد.

جناب سرکادوگان، به گفته‌ی دابی تا لحظاتی دیگر می‌آمد و دابی مامور بود که به هر نفر، یک فنجان چای یا قهوه برای پیشگویی بدهد. سوزانا اندکی می‌ترسید و هیجان داشت. قلبش به تندی در سینه‌اش می‌کوبید و بی صبرانه منتظر ورود سر کادوگان بود. وقتی دابی به او رسید، سوزانا می‌ترسید دابی هم مثل بقیه رفتار عجیبی با او داشته باشد. اما دابی، لبخند کشیده‌ای زد.
- دابی چای ریخت یا قهوه ریخت؟
سوزانا آب دهانش را قورت داد و صدایش را صاف کرد. سپس با لبخند کمرنگی گفت:
- اِ... ممنون میشم قهوه بریزی.
- خانم مطمئنه؟
سوزانا لبخند مزخرفش را پهن‌تر کرد.
- آره دابی مطمئنم.
- دابی قهوه‌ی دبش ریخت یا قهوه‌ی سیاه؟
- مگه قهوه‌ی دبش و سیاه هم داریم؟

سوزانا همانند یک خنگ تمام عیار با چشمانی گرد دابی را نگاه کرد. دابی چند بار پشت سر هم پلک زد و با خنده گفت:
- نه. معلومه که نداریم!

سپس فنجان قهوه را به دست سوزانا داد و سوزانا، خیلی اجمالی قهوه‌ی درون فنجان را نگاه کرد و بعد، سر کادوگان سر رسید.

- درود، هم‌رزمان!
او نفس نفس می‌زد. چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد:
- پیشگویی را شروع کنید، هم‌رزمان! شجاع باشید و بشتابید!

سوزانا نگاهی به درون فنجان کرد و چشم راستش را بست. در نگاه اول، دایره بزرگ و پفی را دید که به نظر می‌رسید روی آن برآمدگی های ریزی وجود دارد. سوزانا از آن سر در نیاورد و برای همین، فنجان را چرخاند و از زاویه‌ی دیگری نگاهش کرد. و در همین لحظه، سر کادوگان صدایش زد.
- ای همرزم! دوشیزه هسلدن! در فنجان خود چه می‌بینی؟

سوزانا نگاه دیگری به ته فنجان کرد.
- خب... خب... اینجا نوشته کرونا قرار نیست به هاگوارتز بیاد.
و نفس حبس‌شده در سینه اش را رها کرد.‌ اگر سر کادوگان قبول نمی‌کرد، چه؟
اما سوزانا با خودش فکر کرد:« من چیزیو که دیدم گفتم. مگه روشش این نیست؟»
سر کادوگان، رو به دابی کرد و گفت:
- ای همرزم! فنجان او را نزد من بیاور!
سپس شمشیرش را در هوا تکان داد و صدای شکافته شدن هوا توسط آن، به گوش حضار رسید.

دابی فنجان را از سوزانا گرفت و به سمت سرکادوگان برد. سر کادوگان، فنجان را گرفت و با اخم غلیظی نگاهش کرد. سپس فنجان را بالا برد و فریاد زد:
- درست است همرزم! پیشگویی‌ تو درست است! گر چه مربوط به شخصِ خودت نیست، اما درست است!

سوزانا نفس عمیقی کشید و لبخند محوی زد. صدای ناشناسی را از پشت سرش شنید:
- مثل اینکه به خیر گذشت، نه؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۳۳:۲۰ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 146
آفلاین
 - دابی برای دانش آموز چای ریخت یا قهوه؟
- بی زحمت برام داخل این چای سبز بریز.

دابی به ظرفی که با دماغش چندان فاصله ای نداشت، خیره شد.
- دابی چای سبز نداشت! دابی فقط چای قرمز داشت!
- چایی قرمز شهرزاد؟
- نه، فرحزاد! ... دابی شوخی کرد! دابی ندونست شهرزاد کی بود که فرحزاد کی باشه؛ دابی فقط چای ریخت.
- خب باشه. حداقل بی زحمت چای رو تو این بریز.

 دابی چای را داخل پیاله اما ریخت و از او دور شد.
- خب همرزمان حالا شروع کنید به تفسیر آنچه که در ته فنجان خود می بینید.

بچه با بی حوصلگی به ته فنجان های خود زل زدند تا با تفاله های چای و قهوه آینده را پیشگویی کنند.
- خب فکر نمی کنم کار خیلی سختی باشه... این شبیه یه توپه!...نه نه! شبیه کره ست یا شاید... .

اما سخت مشغول برسی تفاله های چایش بود.
- این یکی شبیه... شبیه ربکا ست! ... ربکا! ربکا! فکر کنم تو  چای من یه چیزی راجع به تو هست.
- بده منم ببینم!

ربکا پیاله را از دست اما گرفت و به تفاله های چای درون آن که به شکل خفاش و توپ بودند، خیره شد.
- این خفاش تویی؟ :vib :
- چرا فکر کردی این خفاش منم؟
-چرا نبایدای فکر رو کنم؟
-اما هر گردی، گردو نیست؛ هر خفاشی، خفاش اصیل و فرانسوی نیست! این از اون مدین چاینا هاست.
- جدی ربکا!؟ میشه بپرسم از کجا فهمیدی؟
- تشخیصش مثل آب خوردنه!  به چشم هاشون نگاه کن. تو چشم خفاش های چینی اصالت و تمیزی فرانسوی ها وجود نداره! ولی تو چشم های خفاش های فرانسوی همیشه یه اصالت و وفاداری خاص وجود داره...
- ولی تفاله ها که چشم ندارن!

مکالمه بین ربکا و اما با آمدن پرفسور کادوگان به اتمام رسید.
-خب همرزم تو چی پیشگویی کردی؟

اما نفس عمیقی کشید و شروع کرد به پیشگویی کردن.
- من یه خفاش بزرگ می بینم که کل کره زمین رو فرا گرفته و طبق گفته ربکا از چین اومده و فکر کنم قرار اتفاق های بدی رخ بده...
- اون پیاله رو بده به من  همرزم.
-بفرمایید پرفسور.

سرکادوگان نگاهی به داخل پیاله انداخت.
- ولی همرزم این بیشتر شبیه یه استخر دایره شکل تا کره زمین و من فکر می کنم مسئولین چین قراره واسه خفاش هاشون استخر اختصاصی درست کنن.
- ولی... پس چرا ای خفاش انقدر بزرگه؟یعنی چیز نگران کننده ای نخواهد بود؟
- نه همرزم. چیزی نیست که ما بخوایم به خاطرش نگران بشیم... بین پیشگویی درسی که ابزار و وسایل خودش رو داره مثلا همین فنجان خیلی داخل پیشگویی تاثیر داره ولی شما به جای فنجان از این پیاله چای استفاده کردی و به همین دلیل که اشتباه در مورد آینده فهمیدی و...
- پرفسور کادوگان یه دقیقه میاین اینجا!
- من باید برم به بقیه دانش آموزان سر بزنم. شما هم برو یه چای دیگه بریز ولی این بار داخل فنجان تا بتونی این بار درست پیشگویی کنی.
- ولی...

 قبل از اینکه اما حرفی بزند سرکادوگان از تابلویش خارج شد و او را با دابی  که لبخند ژکوندی روی لب هایش نقش بسته بود تنها گذاشت.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۲۳:۰۸ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین

مایکل رابینسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷:۲۴ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۲۵:۲۱ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از رنجی که می بریم
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
به بروشور قلعه خیره ماند. در عمر نقشه ای به این آشفتگی ندیده بود. بدخلقی صبحگاهی امانش را بریده و دلش می خواست بروشور را به حلق یکایک رهگذران فرو کند اما در کشور اخلاق و احترام، امکان سو برداشت این عملکرد وجود داشت پس در حالی که کاغذ را به موشک تبدیل می کرد، تصمیم گرفت از خیر صبحانه ی مطلوب گذشته و هرچه زودتر کلاس فلسفه را پیدا کند.

دست در جیب و بی تفاوت به نگاه خیره اطرافیان، راهروها را به جست و جوی دری مشخص بررسی می کرد که با شنیدن جمله ی "این جلسه پیشگویی از طریق چایی و قهوه داریم!" خشکش زد.

قهوه. مایکل رابینسون پس از یک هفته تقلای شبانه روزی، بی حاصل و پر کشمکش با جن های خانگی آشپزخانه، حاضر بود برای لیوان آمریکانوای غلیظ مرتکب قتل شود و شنیدن همین یک جمله از ورای در کافی بود تا تصمیم بگیرد که امروز در کلاسی که حتی واحدش را برنداشته حضور پیدا کند.


بی معطلی و با لبخند پهن در را نواخت و داخل شد. هاله ای از مه اتاق را مات کرده بود. در حالی که برای یافتن مدرس کلاس با چشمانی پر اشک و گرد اطراف را می کاوید در دل آرزو کرد که این جان فشانی، ارزشش را داشته باشد.

-آه! دیر رسیدی هم رزم ولی مشکلی نیست. حدس می زنم هنوز بین تاپیک ها گم و گور می شی. بیا تو.

چشمانش به مه عود عادت کرده بود اما همچنان نمی توانست منبع صدا پیدا کند. صدایی پس ذهنش پرسید که امکان دارد استاد پیشگویی خود یک پیشگویی باشد یا خیر.

- بیا تو فرزندم. بچه ها این مایکل رابینسونه. یک هفته ای میشه از آمریکا به اینجا مهاجرت کرده. سابقا محصل ایلورمونی بوده و هفته ی پیش وارد اسلیترین شده. بیا تو. کنار جاگسن یه جای خالی هست.

مایکل با خود اندیشید "جاگسن خر کیه؟" که ابروان بالا رفته ی موجودی شنل پوش و نشسته در گوشه ترین قسمت اتاق را از ورای نقاب تشخیص داد.

وقتی ماتحتش را روی آن صندلی مخمل و ناراحت تنظیم کرد، رو به بغل دستی اش گفت:
- SUP? شنیدم اینجا قهوه می دن...

تششعات پر نفرتی که از نقاب به سمتش سرازیر می شد هم لبخند پهنش را تغییر نمی داد. او در مسابقه ی "خیره ماندن" بی رقیب بود.
- تازه وارد شورتک پوش قهوه خواست یا چایی؟
- هی! تو همونی نیستی که پریروز سر میز گفتی اینجا قهوه ندارین؟
- شورتک پوش نباید ا...
- مایک!
-شورتک پوش نباید از دابی ناراحت بشه. هاگوارتز برای صبحانه قهوه سرو نمی کنه. دابی قوانین رو تنظیم نکرد. الان چایی خواست یا قهوه؟
- قهوه!

به محض اینکه دابی فنجان مایکل را پر کرد، او محتویات را لاجرعه سر کشید و چنان "آه!" پر لذتی سر داد که برای عده ای از حاضرین ابهاماتی مطرح شد.
- یکی دیگه لطفا.
- دابی نتانست فنجان را مجددا پر کرد. هر دانش آموز یک فنجان.
- یا فنجونو دوباره پر کن یا بلایی سرت میارم که تو تاریخچه جن ها بنویسن.

دابی پس از بالا و پایین کردن شرایط، فنجان پسرک را پر کرد و مایکل مجددا آن را یک نفس سر کشید.
- به این می گن روحیه ی جنگجو!

مایکل که با شنیدن آن فریاد از جا پریده بود، هرگز تصور نمی کرد منبع صدا یک قاب عکس باشد.
- خب! حالا پیشگویی کن.

نگاه خیره اش را با اندکی درنگ و مقداری "عجب غلطی کردم!" از تابلو برداشت و به فنجان خالی از لِرد معطوف کرد. هر دانش آموز دیگری در مواجه با این شرایط عنان از کف می داد اما مایکل تنها به زمان بیشتری نیاز داشت تا قهوه سیستم عصبی اش را فعال کند.
- سلام پرفسور! ببخشید دیر رسیدم جلسه اولی...
- جلسه دومه هم رزم!
- اع؟ ببخشید به هر حال. کلی گشتم دنبال کلاس. یکی از بچه های سال بالایی گفت باید برم زیرزمین و من...
- خب خب گذشته ها گذشته و کدورتی نیست. پیشگویی کن!

مایکل مجددا به فنجان خالی خیره شد تا آنکه تصمیم گرفت از تکنیک بداهه پراکنی بهره ببرد. چشمانش را گشاد و با صدای بم و کلمات کشدار شروع به صحبت کرد.
- یه اســــــــــــــــب می بینم... که زیر ســــــــــــواری نیرومند و پر ابهــــــــت زانوهاش خم شده! ســــــــــــــــوار... یه چیزی دستشه! دست اسب نه... ســــــــــوار! یه فلاکس... نه! یه لیـــــــــــوان! یه لیوان دستشه... و داره به لیوان نگـــــــــــــــاه می کنه... و ماه بالای سرش به روشنی خورشـــــــــــــــــــید می درخشه... و کائــــــــــــــنات به لرزه افتاده...

سر کادوگان با شنیدن این کلمات سرش را بالا گرفت و نگاهی به کلاس انداخت. دانش آموزان بی استعداد و چرت آلودی را نظاره کرد که عاجزانه رهبری بی باک و پرشور می طلبند. تصمیمش را گرفت. افسار اسب را کشید و به طرف تابلوی مرکزی کلاس تاخت.
- هم رزمان! هم اکنون من برای شما در لیوان چای خود پیشگویی خواهم کرد تا زنده هستید، از یاد نبرید. با دقت نگاه کنید و بیاموزید.

تام در گوشه ی کلاس دستش را به سمت مایکل دراز کرد و گفت: خوش اومدی!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۴۴:۰۷ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو

ایرما پینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۲۸:۳۶ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 180
آفلاین
ارشد ریونکلا

_ بانوی کتابدار چای خواست یا قهوه؟
_ هر دو!
_ ولی باید یکی خواست.
_ هردو. مزاحم مطالعه و تحقیق و تتبع ما نشید.

دابی نیمی از فنجان ایرما را با قهوه و نیمی دیگر را با چای پر کرد و رفت.
ایرما بی توجه به فنجان، مطالعه‌اش را ادامه داد. وقت او با‌ارزش‌تر از آن بود که صرف چرخاندن فنجان و تفسیر اشکال تفالۀ چای شود.

دقایقی بعد
سر کادوگان که مدام در تابلوها می‌چرخید، متوجۀ فنجان پر ایرما شد.
_چرا فنجان شما هنوز پره؟
_ام...چون ما بر اساس شیوۀ نوینی فال میگیریم.‌ شیوۀ چای و قهوۀ مخلوط.
_ اونوقت مزیت این شيوه چیه؟
_ام...سرعت تحقق پیشگویی در این شیوه بسیار زیاده، در واقع پیشگویی تا یک ساعت بعد محقق میشه.
_پس اگر الان پیشگویی کنید، تا پایان کلاس نتیجه‌‌ش رو می‌بینیم. لطفاً پیشگویی کنید.

ایرما با ژستی خاص به محتویات فنجان زل زد. با توجه به هوای ابری بارش باران کاملا محتمل بود، بنابراین گفت:
_ بارش باران می‌بینم و زلزله و سوختن پرنده‌. یکی از این سه اتفاق قطعا رخ می‌ده.

دقایق پایانی کلاس


ابرها کنار رفته بودند و خورشید می‌تابید. حیثیت ایرما در خطر بود، باید کاری می‌کرد. قادر به ایجاد زلزله نبود و در فضای بسته کلاس، پرنده‌ای وجود نداشت. شاید هم داشت! به لینی نزدیک شد.

_لینی، ممکنه بری و شنل من رو بیاری؟ جای دوری نیست. به همین چوب‌لباسی آویزونش کردم. فقط لطفاً قبلش پیکسی شو و یواشکی پرواز کن. نمی‌خوام کسی متوجه بشه. مهمه!

درخواست ایرما چندان معقول نبود، اما لینی همواره آمادۀ کمک به ریونی‌ها بود. بنابراین گفت:
_ البته که میشه.

و به پیکسی تبدیل شد و پرواز کرد.
چند ثانیه بعد در مقابل چشم‌های بهت‌زدۀ همگان لینی سوخت و خاکسترش بر زمین ریخت. انگار ایرما در پیشگویی استعداد زیادی داشت.


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷:۲۰ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۳۲:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
- شما کدوم رو خواست... حشره؟

لینی از قصد به شکل پیکسی در اومده بود و پاورچین پاورچین در حال ترک میزش بود، بلکه جن خونگی از کنارش عبور کنه و نفهمه دانش‌آموزه. اما متاسفانه تو دام میفته.
- از کجا فهمیدی؟
- من همه اطلاعات کلاس رو داشت. چای یا قهوه؟

لینی با ناامیدی دوباره به شکل انسانیش برمی‌گرده و آه‌کشان به چای یا قهوه می‌اندیشه. هیچ‌کدومش باب میلش نبود. هر دو تلخ و دوست‌نداشتنی بودن!
- شیری، آبمیوه‌ای چیزی نداری بدی؟
-

پروفسور کادوگان که بین میزا در حال قدم زدن بود تا از پیشرفت کار اونا مطلع بشه، متوجه گفتگوی لینی با جن‌خونگی می‌شه.
- خیر دوشیزه وارنر. همونطور که رزم قواعد خاص خودشو داره، پیشگویی هم ابزار مخصوص خودشو داره که بعضا قابل جایگزینی نیستن.

لینی آه دومش رو هم می‌کشه و قهوه رو انتخاب می‌کنه. بعد از نوشیدن قهوه طبق اونچه که تو کتاب ذکر شده بود، مشغول کشف تصاویری که قطرات پایانی قهوه شکل داده بودن می‌شه. لینی همیشه تو تصور کردن شکلی برای ابرها، کوه و سایه موفق عمل کرده بود، پس حتما تو این امر هم موفق می‌شد!
- البته که می‌تونم.

لینی اینو می‌گه و این‌بار با اشتیاق چشماشو تیز می‌کنه تا به کشف تصاویر بپردازه. صدای دانش‌آموزایی که ازش جلوتر بودن و با شور و حرارت پیشگوییشون رو برای هم تعریف می‌کردن تمرکزشو به هم می‌زنه.
- زود باش مگه تو یه ریونکلاوی باهوش نیستی؟ یا نکنه می‌خوای ننگ روونا باشی؟

البته که نمی‌خواست! پس با دقت بیشتری نگاه می‌کنه.
- خب این می‌تونه یه کله از شونه به بالا باشه! فقط نمی‌دونم چرا دماغ نداره. یه شونه‌شم به طرز عجیبی درازه. یا شاید یه چیزی روش نشسته... نکنه یه حشره‌س که نشسته رو شونه‌های یه آدم بی‌دماغ؟ چرا خب؟

- می‌دونی که روش کارت اشتباهه هان؟ قرار نیست آینده کامل اون تو به تصویر کشیده شده باشه که، تو فقط باید نشونه‌ها رو پیدا کنی و از روی اونا پیشگویی کنی!

حق با گابریل بود. پس لینی تکونی به سرش می‌ده تا افکار قبلی از سرش بیرون برن و دوباره از نو به دنبال نشونه‌ها می‌گرده.
- یا دیهیم روونا! این‌که واضح‌تر شد! الان به طور واضح می‌بینم که یه پیکسی رو شونه‌های یک آدم کچل و بی‌دماغ نشسته!

گابریل دست از نگاه کردن به فنجون خودش برمی‌داره و فنجون لینیو از دستش می‌قاپه.
- ببینم... تو از یه کلاه این همه برداشت کردی؟
- ها؟ کلاه چیه؟

گابریل در حالی که ابروهاشو بالا انداخته بود فنجونو به لینی برمی‌گردونه. لینی هنوزم دیده‌ی خودشو باور داشت، اما گابریل هم درست می‌گفت. می‌تونست کلاه باشه! پس کتاب پیشگوییو ورق می‌زنه تا ببینه معنای کلاه چی می‌تونه باشه.
- کلاه کابوی‌ها... رسیدن به جاه و مقام، باپشتکار به مقام رسیدن، از حیله دوستان خود را پنهان کنید! هممم... شاید مقامی که بش می‌رسم نزدیک شدن به اون آدم کچل و بی‌دماغ باشه به حدی که می‌تونم رو شونه‌هاش بشینم؟
- دست بردار لینی! همون که کتاب گفت درسته... شاید وزیر سحر و جادویی چیزی می‌شی!
- شبیه کلاه وزارت نیستا، کاوبویه! عه ولی تو هم کلاهه تو فنجونت! اتفاقا کلاه وزارتم هست. تبریک می‌گم.
- باز داری اشتباه می‌زنیا. می‌گم تو باید نشونه‌ها رو پیدا کنی نه خود آینده رو! اونم کلاه نیست کله‌ی سگه!

لینی شونه‌ای بالا می‌ندازه و مشغول یادداشت هرچی که دیده بود به همراه یه سری چیز من در آوردی تو کاغذپوستی‌ای می‌شه تا بعنوان گزارش اون روز تحویل بده. اما حاضر بود قسم بخوره توی فنجون گابریل کلاه وزارت رو دیده بود! همونقد از وزارتی بودن کلاه گابریل مطمئن بود که از نشستن خودش رو شونه‌های اون آدم کچل و بی‌دماغ اطمینان داشت...




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۵۱:۱۶ دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین

سپتیموس مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۲:۱۴ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۰۳:۴۵ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از عمارت مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین
-قربان دابی برای همه قهوه ریخت. دابی می تونه بره؟
-بله
دابی که از خستگی نفس نفس می زد با دو قوری بزرگ از کلاس خارج شد.
-خیله خوب هم رزمان قهوه هاتون رو میل کنید.

همه قهوه هاشون رو به سرعت نوشیدند و ته آن را نگاه کردند مبادا کرونا داشته باشند و پس از چند لحظه نفس راحتی می کشیدند. ولی سپتیموس انگار نه انگار بعد از نوشیدن قهوه اش آن را رو میز گذاشت و مثل همیشه پا روی پا انداخت و به پشت صندلی تکیه داد و توی افکار خودش غرق بود که صدای جیغ جیغوی ربکا از پشت سرش اون رو از افکارش بیرون کشید.

-ببینم تو کرونا داری یا نه؟
-مممم....نمی دونم
-یعنی چی نمی دونی؟
-مهم نیست بابا حالا کرونا داشته باشم یا نداشته باشم چه فرقی به حال تو داره
-اگه تو داشته باشی همه می گیرن....حتی من، فکر کن یه خفاش مریض کرونایی....تصورش هم وحشتناکه بده ببینم لیوانتو
-حسش نیست خودت بیا برش دار

ربکا خم شد و به هر زحمتی که بود بلاخره برداشتش.

-هووووف....بزار ببینم...جییییییییییغ....کروناااااااااااا

همه به سمت ربکا برگشتن
-کروناااا....کرونا داره....وای منم دست زدم به لیوانش...منم کرونااااا دارم
-چی چی میگی من کجا....

ناگهان آب دهنش پرید به گلوش و به سرفه افتاد. اینبار جیغ همه کلاس به هوا رفت.

-کروناااا
-ماهمه میمیریم...
-همه محکوم به فنایییییم..

اصلا به سپتیموس بدبخت فرصت اینکه بگه« آب دهنم پرید به گلوم» رو ندادن.
کلاس پیشگویی اونها تبدیل شده بود به کلاس نبرد با کرونا. پروفسورهم که هول شده بود سریع از طریق تابلوها به درمانگاه رفت تا چند نفری بیان سپتیموس کرونایی رو جمع کنن ببرنش.

چند صدم ثانیه بعد...

بوووومببببببب

ناگهان به طرز غیر قابل باوری در منفجر شد و در بین توده ای از گرد و غبار(عین این فیلم اکشنااا ) دو مرد هیکلی و قد بلند با لباس های سراسر مشکی و ماسک های دار N95 با عینک های دودی وارد کلاس شدند و نه گذاشتند و نه برداشتند سپتیموس رو که با چشمانی وزغ مانند به آنها زل زده بود را از زمین کندند و به زور درون کیسه ای کاملا ضد کرونایی جا دادند و بردند به قرنطینه.

بقیه بچه ها هم با همان حال هاج و واج و همینطور به همراه شوک بعد از انفجار به دستشویی مراجعه کرده و هر دست خود را به مدت سه ساعت و نیم با معجون های جدید ضد کرونا می شستند.

پروفسور هم که خیالش راحت شده بود که با شیوع کرونا مبارزه کرده و جلوی پیشگویی رو گرفته به کلاس برگشت تا وسایلش را از کلاس برداره که نگاهش به لیوان سپتیموس افتاد و بعد به دابی که در حال تمیز کردن کلاس بود.

-همرزم آن لیوان را به نزد دوشیزه گابریل ببر تا آن را استریلیزه کند
-چشم قربان
دابی جلو رفت و لیوان را با دستکش های مخصوص ضد کرونا برداشت و خواست آنرا از کلاس خارج کند که پروفسور ناگهان چشمش به داخل لیوان افتاد.

-همرزم آنرا نزد ما بیار تا به ته آن نگاهی بیندازیم
-بله

دابی لیوان را جلو تر برد و پروفسور دقیق آنرا برسی کرد که ناگهان اشک در چشمانش حلقه زدو بی توجه به دابی که دلیل دگرگونی ناگهانیش رو می پرسید به سرعت به سمت قرنطینه شتافت تا سپتیموس رو بیرون بیاره.

-ای هم رزم برای آزادی تو خواهم شتافت و عدالت را بر پا خواهم کرد

ته لیوان نوشته بود« ای دیوانه های احمقآن خفاش خودش منبع کرونا بوده برید اول اون رو استریلیزه کنید. اون بدبخت از تو هم پاک تر بوده و اما یاد بگیرید با جیغ یه خفاش کرونایی کسی را قضاوت نکنید این هم تدریس نکات آموزنده امروز فعلا »

حالا چجوری اینها جا شده بود کف فنجون، نویسنده هم به ریش مرلین نمی داند.


ویرایش شده توسط سپتیموس مالفوی در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۹ ۱۴:۳۶:۰۱

?AFTER ALL THIS TIME

ALWAYS




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱:۴۶ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۶:۳۷
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 376
آفلاین
- دابی سلام می‌کنه.

دابی بالای سر تامی که تا کمر درون کتاب خم شده بود رفت و این را گفت.
- دابی سلام می‌کنه.

بعد از چند لحظه، دابی که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود، ضربه ای به سر تام زد.
- میگم دابی سلام می‌کنه!

تام که تا آن لحظه در حال حل یکی از معادلات حل‌ناشدنی ریاضیات جادویی بود، از دنیای ریاضیاتش خارج شد.
- چته ذوزنقه ی نامتقارن؟!
- دابی خواست که از شما پرسید: چای یا قهوه؟
- همون چایو بده.

دابی چای را درون فنجان تام و بیشتر از آن کتاب های تام ریخت.

- چکار میکنی؟!

و قبل از اینکه صدایش به دابی برسد، سر کادوگان روبرویش قرار گرفت.
- خب همرزم! حالا باید سرت رو داخل این فنجون کنی و به من بگی چی از آینده می‌بینی.
- داخل این؟! این حداقل 60 درجه ی سیلیسیوسه!
- دابی!

و با فشار دست دابی، سر تام به درون فنجان رفت.

دنیای درون فنجان

تام وارد شهری متروکه شده بود، تا فاصله ی چند متری‌اش موجود زنده ای را نمی‌دید. جلوتر رفت که ناگهان دستی او را به درون خانه ای کشاند.
- ساکت باش!

تام به طرف منبع صدا برگشت.
- دروئلا؟! تو این‌جا چکار می‌کنی؟ اصا این‌جا کجاست؟

دروئلا تام رو به سمت اتاقی کشید.
- این‎جا هاگزمیده. الان سال 2026عه؛ یه موجود ناشناخته ای اومده که به صدا حساسه. اگه صدامون دربیاد کشته می‌شیم.
- چند وقته که اینجوریه؟
- دقیقا از 8مارس 2020 شروع شد، حدودای ساعت 6.
- چی؟! من الان از همون زمان اومدم! باید زودتر برگردم!
- یه لحظه منو نگاه کن.

شپررررق!


و با ضربه ی دروئلا، تام به زمان حال برگشت.

زمان حال، کلاس پیشگوئی

تام سرش رو از درون فنجان درآورد.

- چی دیدی همرزم؟
- یه موجود ناشناخته، به صد...

و ناگهان دیوار کلاس فرو ریخت و هیولایی بدقواره ظاهر شد... هجوم شروع شده بود!


You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵:۲۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۱:۱۰
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 277
آفلاین
دابی از پشت قوری ها، لرزان و لنگ لنگان به ربکا نزدیکتر شد. وقتی خواست بپرسد که قهوه یا چای، دهانش با دیدن ربکا باز ماند. چشمانش گرد شد و جیغ بلندی کشید. ربکا هم ترسید و با او جیغ کشید.
-جیــــــــــــــــغ خفاش!
-جیــــــــــــــــغ دابی!
-بس کن همرزم، بسه!

اما ربکا تا دابی دست از جیغ کشیدن بر ندارد، دست بر نخواهد داشت!

نیم ساعت بعد

-ای... ملعون... بس کن!
-آی. گلوی دابی درد گرفت. دابی از خفاش فاصله میگیره. دابی قهوه میریزه تا از تلخی بمیره و کرونا نگیریم. دابی میره!
-آخ آی! تا حالا تو عمر خفاشیم هم انقدر جیغ نزدم که اینجا جیغ زدم! خب قهو...

تا خواست چیزی بخورد، با دیدن قیافه پر از ترس جادوآموزان، فنجانش را درحالی که پر بود در نعلبکی برگرداند.
-اصلا خودتون بیایین ببینینش. به من ربطی نداره.
-پیشگویی برای توئه، چرا به تو ربطی نداره؟
-نمیدونم، فقط من میرم. بهم برخورد!

ربکا درحالی که کیفش را برداشته بود و پایش را بر زمین میکوبید، سعی میکرد همان قیافه عصبانی اش را تا بیرون کلاس تحمل کند ولی نشد.
-ببخشید. من اشتباه کردم. من باید ماسک میزدم، باید دستامو میشستم. نمیدونین چقدر وزیر بهداشت جادویی بهم نامه داده بود که "اگه بیداری دستاتو بشور"، ولی من نشستم. من میرم تو اتاقم خجالت بکشم و دستامو بشورم!
-این چش شد؟
-یعنی ربکا مایه ننگ ریونه!

سرکادوگان بعد از بیرون رفتن ربکا و دویدنش به سمت دستشویی، لیوانش را برداشت و به جادوآموزان نگاه کرد.
-همرزمان! کی حاضر فنجون این خفاش رو بخونه؟
-
-هیچ کس؟ اینقدر شما ضعیف و ترسو و بزدل هستید؟
-نه، ولی از جونمون که سیر نشدیم!
-ای ترسوهای بزدل! من خودم میخونم. خب اینجا چی نوشته...

جادوآموزان با ترس از سرکادوگان دور شدند و تنها سعی کردند به او گوش کنند. سرکادوگان سرفه ای کرد و چپ چپ به آنها نگاه کرد. دوباره تمرکزش را روی فنجان گذاشت.
-خب... اینجا نوشته اون ناقل نبوده و فقط خوشبخت ترین خفاش در دنیای جادوییه. اون یه خفاش خاصه! بله ای همرزمان! همون چیزی که شما از خوندنش عاجز هستید!

فردا صبح-درمانگاه

-چرا یه تابلو باید عطسه کنه؟ چرا تب داره و سرفه میکنه؟
-ای همرزم، من اون خفاشو پیدا کنم، به سزای اعمالش میرسونم!
-پس به یه ناقل کرونا که الان تو قرنطینه است دست زدی. بریم بابا، بریم!

سرکادوگان با حرص شمشیرش را تیز کرد تا ربکا را به سزای اعمالش برساند!


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۴ ۲۳:۵۵:۳۴

تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹:۴۴ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۸:۳۳
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 276
آفلاین
-دابی چای دوست داشت! دابی چایی بیشتر ریخت! دابی قهوه نریخت!

صدای اعتراض قهوه خور ها بلند شد، مگه میشد فال قهوه رو با فال تفاله چایی مقایسه کرد؟ اصلا امکان نداشت!
اما دابی در هر صورت از پر کردن فنجون ها با قهوه امتناع کرد، کل کلاس و چایی لب دوز داد و قوری قهوه به دست، از دست قهوه خور ها به بیرون کلاس فرار کرد!

بیرون کلاس هنوز صدای اعتراض و غُر زدن ها میومد ولی این برای دابی اهمیتی نداشت!
-دابی دروغ گفت! دابی قهوه خعلللی دوس داشت! دابی الان یه قوری بزرگ قهوه واسه خود خودش داشت!

دابی همینطور که قوری داغ قهوه رو محکم توی بغلش میفشرد و قربون صدقه اش میرفت وارد اتاق خالی ای شد تا با آرامش تمام، قهوه ی داغ و تازه دم کشیده اش رو بنوشه.
اتاق کاملا خالی بود! خالیِ خالی! جای رکسان هم توی پست خالی!
بله اون اتاق، اتاق رکسان خالی بود! اتاق استاد رکسان واسه این خالی بود که وجود هر گونه شۓ داخل اتاق میتونست باعث ترس شه و این اصلا مورد علاقه ی رکسان نبود!
البته واسه ی دابی هم مهم نبود که اتاق، اتاق کی باشه!
پس همینطور فنجون فنجون قهوه بود که پر میشد و خالی، تا اینکه دابی به شدت باد کرد و تلو تلو خوران با به بغل کشیدن قوری و رقص باله زنان از اتاق بیرون رفت.
مدتی بعد پروفسور خالی که خسته و کوفته از کلاس بر میگشت، با احتیاط و چهار چشمی نگاه کردن به دور ورش وارد اتاق شد.
-جیغغغغغغغغ...

یک فنجون قهوه خالی وسط اتاق به هیچ عنوان چیزی نبود که بشه ازش ترسید ولی رکسان... ترسید!
رکسان اینقدر جیغ کشید و جیغ کشید و جیغ کشید تا همون جا، جان به موشک آفرین، تسلیم این دنیای ترسناک شد و به سوی آسمان های خالی و عاری از ترس پرواز کرد.

جیغ های رنگا و رنگ رکسان که تا دشت های دور دست هاگوارتز هم میرسید و کلاغ ها رو از روی درخت های جنگل ممنوعه فراری میداد، نزدیک ترین کلاس درس هاگوارتز رو هم کنجکاو کرده بود که چه اتفاقی میتونه افتاده باشه!

جادو آموزههای کلاس سر کادوگان که تازه به بخش آخر فال خود رسیده بودن، خوش حال از اینکه اتفاق مهمی افتاده و میتونن از کلاس جیم بزنن فنجون ها رو رها کردن و به سمت منبع صدا حرکت کردن!

-صبر کنید همرزمان!

سرکادوگان ضربه ای به تابلو زد، دستگیره ای قیژ قیژ کنان رو کشید، و همانند شوالیه ای زره پوش سوار بر رخشی کوتوله از تابلو خارج شد و بعد، شمشیرش بیرون کشید و رو به بچه ها کرد.
-حالا بریم همرزمان، حملههه...

دقایقی بعد, منطقه ی قرنطینه شده ی فوت استاد رکسان خالی

دور تا دور اتاق و ورودی و خروجی اتاق خالی، نوار های زردی کشیده شده بود و کارآگاه هایی دستکش به دست و ذربین به چشم دنبال تار مو میگشتن.
بعد از مدتی کادوگان فنجون به دست از اتاق بیرون اومد و رو به کاراگاه ها گفت:
-فنجون خالی، روی قالی، بغل بخاری... متاسفانه، ته مونده های قهوه ی داخل فنجون به من گفتن که چه اتفاقی افتاده!
هر استاد پیشگویی دیگه میتونه این رو بفهمه!

سرکادوگان فنجون قهوه رو بالا گرفت و به ته مونده ی قهوه ی داخلش اشاره کرد!
-همرزمااان! همه ی شما میدونید این فنجون چی میگه!

هنرجو های پیشگویی سرکادوگان که به تازگی از کلاس پیشگویی بیرون اومده بودن ژست های مغرور به خودشون گرفتن و ابراز نظر کردن!
-یه قلب ته فنجونه، یعنی سکته قلبی...
-نه نه، اون بیشتر شبیه یه... یه حیونه! یه حیون وحشی پروفسور خالی رو کشته!
-این که بیشتر شبیه... شبیه کرونااااست!

ملت جیغ و فریاد کشون صحنه رو ترک کردن و به سمت دستشویی ها هجوم بردن تا دست هاشون و به مدت یک دقیقه با آب و صابون بشورن.(مهم ترین اصل برای جلوگیری از سرایت ویروس کرونا رعایت بهداشت شخصی است، نکته اموزنده پست! )

کادوگان که فنجون توی دستش همراه با خودش خشک شده بود سری از روی تأسف تکون داد و راهی تابلوی اتاقش شد.
-این فنجون فقط میگفت بعد از استفاده من و بشورین، بیچاره رکسان، از شستن هم میترسید!



ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۴ ۱۴:۰۷:۱۷







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.