هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰:۰۹ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۸:۳۲
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 184
آفلاین
خلاصه تا آخر پست قبل:
تام ریدل جوان در حال تشکیل گروه مرگخوارانه و دامبلدور هم به دنبال راهی برای جذب عضو برای محفل ققنوسش می گرده.
دامبلدور موفق شده جیمز پاتر رو جذب کنه و لرد سیاه بلاتریکس رو.
جیمز پاتر و تام ریدل تو خیابون به هم برخورد می کنن و جیمز سعی می کنه تام رو جذب محفل ققنوس کنه. تام کنجکاو می شه گروه رقیب و رهبرشونو ببینه.
این دو نفر به برجی نامرئی که دامبلدور بالاشه می رسن. ولی رمز در رو نمی دونن.
............................

- آخه مادر سیریوس! تو چه عضوی هستی که رمز ورود به قلعه رو هم نداری؟

جیمز زیاد می‌دونست! بخاطر همین هم سعی می‌کرد خودش رو نادون نشون بده، جیمزی بود پنهان کار!
- ببین تام، داری بدعنقی می‌کنی ها! میریم بالاخره. مثلا آها همین سوسکه رو ببین! قربون پاهای بلوریش!

سوسک مذکور (یا شایدم مذکوره!) به چپ و راست خود نگاه کرد و وقتی کس دیگه ای رو ندید، گفت:
- آقا! آهای انسانه! اینو فقط مامانم حق داشت بگه ها!

متاسفانه هیچکس صدای اون سوسک رو نشنید، ولی جیمز شنید! آخه هیچکس ایران بود و قلعه توی لندن!
- سوسک جونی! عزیزم! سواری میدی به ما؟
- آخه مهندسا! من شمارو تا اون بالا ببرم؟ به هیکلتون نگاه کردین؟

جیمز سرشار از عشق و آموزه های دامبلدور بود، اما بالاخره بعضی وقتا خشونت هم خوبه!
- می‌بری یا نه؟! می‌بری یا سوس... چیزه سوسک که هستی! یا مورچه‌ت کنم؟!

سوسک چاره ی دیگه ای نداشت، پس جیمز و تام ریدل رو سوار خودش کرد به سمت بالا به راه افتاد....


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۳۵ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-کجا رسیدیم؟

این سوالی بود که تام پرسید. برای این که جایی که به آن رسیده بودند مکانی کاملا خالی و بی آب و علف و بی ساختمان و بی موجود زنده بود.

جیمز با چشمانی که ستاره های درخشانی در آن چشمک می زد، به تام خیره شد.
-همین جاست. ولی نامرئیه.

-چرا؟!

-پروفسور، نامرئی دوست دارن. سوال و جواب نکن دیگه. بزن بریم. رمز!

تام سردر گم به طرف جیمز برگشت.
-از من می پرسی؟ اصولا خودت نباید رمزو داشته باشی؟

جیمز که لبخند اعصاب خرد کن روی صورتش، حتی برای ثانیه ای محو نمی شد جواب داد:
-نپرسیدم...گفتم. رمزش رمزه! خیلی خلاقانه اس...نه؟ تو راه که داشتیم میومدیم، ته دلم خیلی به پروفسور افتخار کردم.

تام برای پروفسور و دار و دسته آینده اش ابراز تاسف کرد. ولی مشکل اصلی این جا بود که در باز نشد.

جیمز چند بار دیگر رمز را به زبان آورد. تا جایی که در عصبانی شد و لگدی حواله جیمز کرد.

-خب...ظاهرا پروفسور بیش از حد باهوشن و رمز رو عوض کردن و به منم اطلاع ندادن. الانم اونم بالا منتظر ما هستن.


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱:۴۱ دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۴:۲۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 179
آفلاین
-فکر خوبی کردی جیمز...تو برو، من یکم دیگه بهت ملحق می شم.

جیمز باورش نمی شد که تام، از فکرش خوشش اومده باشه.
-باشه! تو هم سریع بیا.

تام منتظر شد که جیمز کمی فاصله بگیرد، بعد سر بیژن رو کرد تو روغن!
-این هم برای اینکه دیگه منو مسخره نکنی.

تام بعد از این کار، پیش جیمز، که بیست متر با اون فاصله داشت، رفت.

تام دست هاشون به هم زد.
-خب، می تونیم بریم.
-بریم!

توی راه جیمز داشت روی مخ تام راه می رفت!
-تام تو بزرگترین اسطوره ی من توی زمینی...همه عکساتو دارم...خیلی هاش رو به دیوار اتاقم چسبوندم، حتما یه روز می برمت تا اونا رو ببینی...من حتی یه کتاب هم دارم که توش از خاطرات خیالیم با تو می نویسم، اونم می دم بهت تا بخونیش...مطمئنم خوشت میاد...بعضی هاش خیلی باحالن، تیترم براشون انتخاب می کنم...

تام واقعا خسته شده بود برای همین سعی کرد به نقشه ی خودش برای کشوندن محفلی ها به گروه مرگخورا فکر کنه!
-اول باید اعتماد دامبلدور رو بدست بیارم...این مهم ترین و سخت ترین کاره...بعدش کم کم محفلی ها رو به سمت مرگخوارا می کشونم!
-...خب دیگه رسیدیم!




تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۱۲ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۶:۳۴:۳۷ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 535
آفلاین
با نی بزنیمش؟

تام داشت در مورد همراهی با این شبه مشنگ تردید پیدا میکرد. ولی تصمیم میگیره کمی صبور باشه.
-روش های بهتری برای انتقام گرفتن وجود داره جیمز!

جیمز از شدت خوشحالی از فهمیدن این موضوع که تام اسمشو میدونه، برای چند ثانیه از خود بیخود میشه.

وقتی به خودش میاد، یادش میفته که بحثشون جایی تموم شده که باید سوالی بپرسه:
-مثلا چه روشایی تام؟

جیمز میخواد تاکید کنه که اونم اسم تام رو میدونه، ولی این موضوع برای تام هیچ اهمیتی نداره. خود تامم چندان از اسم خودش خوشش نمیاد.
-مثلا...سرشو بگیریم و فرو کنیم تو اون روغنی که سیب زمینیا دارن توش سرخ میشن. مدتی همونجوری نگهش داریم تا یاد بگیره به کی باید احترام بذاره.

جیمز فکر میکنه.

این حرفیه که تام زده و تام اصولا نمیتونه حرف بدی بزنه. ولی کاری که تام بهش اشاره کرده اصلا سفید به نظر نمیرسه. جیمز قسم خورده که جادوگر سفیدی باشه. بین عقل و منطقش گیر میکنه و آخرش تصمیم میگیره راه سومی رو انتخاب کنه:
-بهتر نیست به جاش بریم پیش پروفسور؟ منتظرمونه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷:۳۷ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۹:۵۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 216
آفلاین
تام ريدل جوان نگاهى به معنى (تو حالت واقعا بده ،بروخودتو امين آباد بسترى کنى)به جيمز انداخت ،اما جيمز هنوزم نگرفته بود قضيه چيه!

فروشنده با تعجب دهنشو باز بسته کرد.
-آقا ببخشيد اينجا آجيل فروشيه بيژنيوسه ها!!

جيمز درحالى که هنوز در ابهت و جذابى تام ريدل جوان محو بود ،با حواس پرتى شونه اى بالا انداخت.
-خب ،مگه من گفتم اينجا ميکانيکيه آقا؟

تام جوان که حوصله اش از دست گيج بازى هاى جيمز سر رفته بود ،سر جيمز رو به طرف فروشنده برگردوند.
-منظورش اينه که تخمه رو با نى نميخورن!
نکنه ميخواى مارو به کشتن بدى؟

جيمز که تازه گرفته بود معنى (اينجا آجيل فروشيه پيژنيوسه ها )چيه ،براى اينکه تام فک نکنه که اون گيج و حواس پرته سريع بحثو عوض کرد.
-هههه..... خودم ميدونستم که نميشه تخمه رو با نى خورد. ميخواستم ببينم حواست جمع هست يانه!

بعد از چند ثانيه که فروشندهٔ بيچاره و تام جوان با پوکرى بهش خيره شدند،يه اهمى کرد و دستشو رو شونه هاى تام حلقه کرد.
که اينکارش باعث بهم ريختن اعصاب تام شد.
-اهم ،بعدشم همه ميدونن ما فقط برنج رو با نى ميخوريم ،مگه نه تامى؟

تام ريدل جوان ،از دست جيمز و پروگرى هاش به تنگ اومده بود،دست جيمز رو از گردنش باز کرد و به طرف ديگه هل داد.
-بسه ديگه ما به تو چيزى نميگيم دليل نميشه که تو پرو بشى،درضمن اون چيزى رو که با نى ميخورن شور چوبه نه برنج!

با اين حرف فروشنده به خنده افتاد و روى زمين پخش شد.
-واى......واى خدا ،شماها چقدر با مزه اين.......شور چوب ...هههههههههههههههه...اون چوب شوره هههههههه اونم با نى نميخورن ...ههههههههه..

دراون لحظه بيژن (فروشنده)کار اشتباهى مرتکب شد،تام ريدل جوان رو عصبانى کرده، و مسخره اش کرده بود.
از طرفى جيمز هم که ميخواست خودشو توى دل تام جا کنه ،تصميم به تلافى سر فروشنده کرده بود...


تصویر کوچک شده
피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸:۴۲ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-برویم!

جیمز باور نمی کرد که پیشنهادش به این سادگی مورد قبول واقع شده است.
در حالی که با چشمانی که ستاره های درخشانی داخلشان چشمک می زد، به چهره سرد و خالی تام خیره شده بود شروع به حرکت در پیاده رو کرد...
که ناگهان درد و فشار غیر قابل تحملی در یک سمت صورتش حس کرد.
اهمیتی نداد.
شیفتگی به او اجازه نمی داد چشم از تام بردارد. با خودش فکر می کرد" یعنی اگه ازش بخوام، اون جادو خفنه رو یادم می ده؟"..."ما می تونیم رفیقای خیلی نزدیکی بشیم...کافیه سیریوسو رد کنم بره"..."من و تام یه تیم تشکیل می دیم. اسممونم می ذاریم تامز. ترکیب جیمز و تام"...
حین مرور این افکار سعی می کرد به راهش هم ادامه بدهد...ولی موفق نمی شد.
هر کاری می کرد راهش ادامه داده نمی شد.
تا این که تام، معما را حل کرد.
-اممم...ظاهرا متوجه نشدی. چون جلوتو نگاه نمی کردی، دو دقیقه پیش با یه تیر چراغ جادو برخورد کردی و الانم داری با صورتت بهش فشار میاری. اینجوری فکر نمی کنیم موفق بشی حرکت کنی.

جیمز شیفته تر شد.
-چقدر باهوشی! سیریوس عمرا نمی تونست اینجوری توضیح بده.

و به راهشان ادامه دادند. تا این که تام خسته شد.
-چقدر دیگه مونده؟ نرسیدیم؟

جیمز لبخندی زد.
-پروف درست کنار همون جایی بود که با هم ملاقات کردیم.

-پس برای چی اومدیم اینجا؟
-خب...گفتم بیاییم یه پاکت تخمه بخریم که تو راه بیکار نمونیم. این بهترین تخمه فروشی هاگزمیده. آقا یه پاکت تخمه با دو تا نی بدین لطفا...


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۰۵ یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۷

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۳۳
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 169
آفلاین

خلاصه:
تام ریدل جوان در حال تشکیل گروه مرگخوارانه و دامبلدور هم به دنبال راهی برای جذب عضو برای محفل ققنوسش می گرده.
دامبلدور موفق شده جیمز پاتر رو جذب کنه و لرد سیاه بلاتریکس رو.
جیمز پاتر و تام ریدل تو خیابون به هم برخورد می کنن.

...........................



جیمز لحظه ای نگاهش را به تام ریدل جوان دوخت، اما سریع نگاهش را برداشت. ناگهان ایستاد. چهره تام برای او به طرز غیر قابل تصوری آشنا بود. لحظه ای چشمانش را بست و سریع به خاطر آورد. باورش نمی شد. او تام ریدل را دیده بود. بزرگترن اسطوره او در زندگی اش. او تصویر تام ریدل را در هاگوآرتز دیده بود واز دلاوری های او با خبر بود. از آن زمان به بعدف تام اسطور همیشگی جیمز بود؛ جیمز حتی تصویر تام را در دیوارا اتاقش چسبانده بود تا همیشه از او الگو بگیرد ، اما هرگز موفق نبود.
جیمز، با تمام سرعت به عقب بازگشت. خوشبختانه تام، زیاد دور نشده بود و جلوی ردا فروشی ایستاده بود و در حال تماشای رداهای سیاه بود.
- وقتی ارباب شدم، باید یه چند تایی از این ردا ها بخرم تا ابهتم زیاد تر شه.

اما ناگهان حضور کسی را در کنار خود حس کرد. ب طرف جیمز پاتر که مشتاقانه به او خیر شد بود، برگشت؛ نگاه غضبناک و پر ابهتش را به جیمز دوخت، بلکه خجالت بکشد و با پای خودش برود ولی جیمز پرو تر از این حرف ها بود.

- شما قصد رفتن ندارید؟

جیمز سرش به نشانه "نه" تکان داد. تام سعی در کنترل خودش داشت.
- کاری داشتید؟

جیمز سرش را مشتاقانه تکان داد.

-خب؟

طی حرکتی حماسی گوششی ایفون ایکس مکسش را که پاپایش برای کارنامه درخشانش خریده بود، از جیبش بیرون درآورد.
- می شه باهم سلفی بگیریم؟

تام نگاهی غضبناک به ان وسیله منحوس مشنگی انداخت.
- چرا باید این کار رو انجام بدم؟

چشمان جیمز چراغانی بود.
- چون شما اسطوره منید. باورم نمی شه شما رو ملاقات کردم.
چشمانش را بست و دوباره گشود، تا باورش شود که خواب نیست.
تام که به طرفدارانش عادت کرده بود؛ دستی به موهای خوش حالتش کشید.
- باشه بگیر! فقط سریع کار دارم.

جیمز با خوشحال دوربین موبایلش را روی خودش و تام تنظیم کرد.
- بگو اکسپکتو پاترونوم!
تام با بی حوصلگی تکرار کرد. جیمز با خوشحال نگاهی به عکس انداخت. تاگهان فکری در سرش جرقه زد. او می توانست تام را پیش دامبلدور ببرد و او را عضوی از ارتش روشنایی کند. حتما پرفسور به او افتخار می کرد.
تام نگاهی به جیمز که در افکارش غرق بود، انداخت.
- عکستو گرفتی، پس بزن به چاک! منم برم به کارام برسم.

با این حرف تام، جیمز از افکار رنگینش بیرون آمد.
-ها؟ چی؟آره... برو... یعنی نه بمون. پرفسور دامبلدور رو که می شناسی؟ اون و برو بچه های هاگ، یه اکیپ درست کردن واسه پکوندن تاریکی. خوشحال می شیم وام عضو شی.

تا دهانش را باز کرد تا بگوید "علاقه ای به شرکت در اکیپ جوجه روشنایی ها ندارد" ناگهان فکری به سرش زد. او می توانست به صورت صوری عضو این باشگاه شود و اعضای آن را درو کند؛ نقشه بی نقصی بود. بنابراین لبخندش را حفظ کرد.
- خوشحال می شم عضو این باشگاه بشم.
- پس بزن بریم پیش پروف!


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱:۴۲ چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۶

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
جیمز و دامبلدور دقایقی بود بر سر میز در کافه سه دسته جارو نشسته بودند و به اوضاع مملکت فکر میکردند . جیمز با خودش گفت "باید برم دنبال کار این چندر غاز گالیون کفاف مخارج زندگی رو نمیده "
_ الان داری فکر میکنی چجوری عضو واسه محفل بیاریم ؟

جیمز که جا خورد و فهمید دامبلدور در حال خواندن ذهن او بوده نماز شکر به جا آورد که به چیز بدی فکر نمیکرده .
_ نه .

دامبلدور با خودش گفت " با این جوونا میخواهیم پیشرفت کنیم ؟ "
_ یه چیزی به ذهنم رسید .

جیمز این جمله رو با هیجان تقریبا فریاد زد به طوری که یک سینی پر از نوشیدنی کره ای از دست متصدی کافه به زمین افتاد . دامبلدور هم فهمید بهتر است از این به بعد تنهایی تفکر کند اما به هر حال کنجکاو بود روش جیمز را بداند .
_ آروم باش فرزندم ! نقشت چی هست ؟
_ باید یک کمپین راه بندازیم ، مردم جوگیر میشن و تو کمپین شرکت میکنن بعد یهو کمپین رو تبدیل میکنیم به محفل و قبل از اینکه بفهمن از کجا خوردن میشن مرید روشنایی و دشمن پلیدی.
_ نظر خوبیست ولی من از کمپین ممپین سر در نمی آورم خودت یه چیزی پیشنهاد بده .
_ تحریم ترقه بازی .

دامبلدور از جیب خود دو بسته ترقه در آورده ودر خیابان پرت میکند که انرژی مساوی با انفجار بمب هسته ای در هیروشیما بدست میاورد .
_ خب حالا میتونیم شروع کنیم .

جیمز بسیار پوکر فیس میشود :siز مدتی به خودش میاید و به لوازم تحریر فروشی میرود تا چند مقوا برای نوشتن شعار خریداری کند اما قبل از خروج متصدی کافه لیستی به او میدهد بلند بالا .
_ کجا میری ؟ باید پول نوشیدنی رو بدی اول .

جیمز با خودش فکر میکند چقدر این متصدی جایگزین بد اخلاق است و قشنگ وضعیت کافه را کساد کرده . نگاهی به لیست میندازد و بسیار تعجب میکند .
_ ما کلا دو تا نوشیدنی سفارش دادیم که .
_ گالیون نوشیدنی هایی که به خاطر فریاد زدنت افتاد هم پا خودت حساب کردم .

جیمز با دست به پیشانی خودش میکوبد و چند گالیون به ناچار به متصدی میدهد تا بتواند از آن دیوانه خانه بیرون برود و سپس به سمت مغازه میرود .

مطب تام ریدل
پس از اینکه تتو روی دست رودولف و بلاتریکس به پایان رسید ، همه خوشحال بودند چون بلاتریکس که شیفته ی همه ی کار های تام ریدل من جمله نقشی که روی دستشان تتو کرده بود شده بود و رودولف هم که هنوز مغزش بهخاطر طلسم فرمان تعطیلات بود .
_ خانم بلاتریکس میتونم نظرتون رو راجب فضای مطب بدونم ؟
_ خیلی قشنگه ولی به نظرم یه تابلو هم دم در بزنید و روش بنویسید مطبه اینجا خیلی خوب میشه چون آدم از اینجا رد میشه فکر میکنه ورودی قبرستونه !

تام ریدل انتظار چنین نظری را نداشت ولی تصمیم گرفت به آن عمل کند .
_ ممنون از نظرتون ، بدرود فعلا .

پس از خروج رودولف و بلاتریکس به سمت خروجی خانه رفت تا از خانه بیرون برود و به مغازه برود تا تابلو بخرد . هنگام خروج از خانه به در پوسیده و دیواری که رنگش رفته نگاه میکند .
_ خروجی اینجا هم مثل خروجی قبرستونه .

کمی بعد دم در مغازه

جیمز و تام ریدل همزمان از دو طرف مغازه به سمت در ورودی میروند و به هم برخورد میکنند .


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
- تتو کنید؟

رودولف این سوال را پرسید. رودولف به همه چیز شک داشت. تام وقتی شک او را حس کرد، به آرامی و مخفیانه چوبدستی خود را از جیب خارج کرد و زیر لب طلسم فرمان را اجرا کرد.
رودولف لحظه‌ای با چهره‌ای متعجب به تام و بلاتریکس نگاه کرد. سپس ناگهان لباس خود را پاره کرد و با لبخندی که می‌کوشید جذاب باشد، گفت:
- اصلاً شما کل بدن مارو تتو کنید! نه بلا، تو فقط آستینتو میتونی تا آرنج بدی بالا.

تام لبخندی شیطانی زد که البته چیزی از چهره انسانی و جذابش کم نمی‌کرد، سپس شروع کرد به تتو کردن...

در طرفی دیگر، سر گذر هاگزمید:

دامبلدور با چهره‎ای خسته همچنان ایستاده بود. پاهای پیرش از اینکه چندین پست همینطور در این محل ایستاده بود، بسیار درد گرفته بودند و کاملاً علائم پیری را آشکار می‌کردند. اما دامبلدور قصد نداشت تسلیم شود. او دامبلدورِ روزهای سخت بود. پس فکرِ بکری کرد. اگر همینطور با ایستادن نمی‌توانست توجه ملت را به خود جلب کند، باید کاری انجام دهد که توجه ملت را جلب کند. به این فکر خود آفرین گفت، سپس کلاه نوک تیز خود را از سر برداشت، روی زمین قرار داد و با صدای بلندی فریاد زد:
- خونه دار و بچه دار! گالیون رو بردار و بیار... نمایشای جالب فاوکس ققنوس با ریشِ زنده! بیاید و لذت ببرید و سرگرم بشید!

دامبلدور با دیدن مردمی که کم کم به سویش می‌‌آمدند، بسی خوشحال شد. اما بعد، با دیدن یکی از چهره‌ها، لبخند پدرانه‌اش جای خود را به پوکرفیسی عظیم داد.
- فرزندم؟ جیمز؟ تو مگه درس و مشق نداری؟ اینجا چیکار میکنی؟
- با شنل نامرئی اومدم بمب کود حیوانی بخرم پروفسور... چه خوشتیپ شدید امروز.
- یادم باشه بعداً برات کلاس خصوصی بذارم فرزندم.
- غلط کردم پروفسور.
- شوخی کردم باهات. بیا بریم تو کافه، تو دیگه هفده سالت شده. باید در مورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.

دامبلدور سکه‌های موجود در کلاهش را وارد جیب خود کرد، سپس دستش را روی شانه جیمز گذاشت و وی را به کافه سه دسته جارو برد.
مدیر هاگوارتز و دانش آموز، پشت یک میز نشستند. دامبلدور ابتدا با نگاهی عمیق، به جیمز نگاه کرد. سپس گفت:
- فرزندم، یکی از شاگردان سابق من، داره تبدیل به بزرگترین خطر برای جامعه جادوگری میشه و من قصد دارم باهاش مقابله کنم...
- منم عضو گروهم پروف!
- دیگه من رو پروف صدا نکن جیمز.
- نه دیگه... اگر بیام تو گروه شما، پروف صداتون میکنم.
- حله فرزندم... باید اعضای دیگری هم پیدا کنیم ولی!



پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱ یکشنبه ۷ آذر ۱۳۹۵

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۲:۲۶ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
از مرگ ندارم هراسی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 137
آفلاین
تام جوان نگاهی به رودولف لسترنج انداخت.
_ چطور جرئت می کنی خانمی به این محترمی رو بزنی؟

قلب بلاتریکس از جا کنده شد.

_ با من بودی جوجه؟
_ اصلا تو می دونی من...
تام حرفش را خورد. او می دانست که برای ابتدا کار نباید خشونت به خرج دهد.
_ آقای محترم! این خانم زیبا چند لحظه پیش به مطب من مراجعه کرد و مشکلش رو برای من تعریف کرد. من به شما پیشنهاد می کنم که به اتاق من بیاین و...
_ حتما این کارو می کنیم آقای دکتر!
_ تند نرو زن! ما تو زندگیمون مشکلی نداریم.
_ چطور می گی نداریم؟ من و تو انقدر مشکل داریم که حسابش از دستم در رفته.
_ هر طور باشه من نمی زارم یه دکتر زپرتی بخواد مشکل منو حل کنه.

تام جوان از عصبانیت زبانش را گاز گرفت.
_ رودی! به خاطر من! لطفا.
رودولف که دید حریف این ساحره یک دنده و لجباز نمی شود شانه هایش را بالا\ انداخت و گفت:
_ باشه اما اگه راه کارهاش مزخرف بود من می دونم با تو این دکتر...
قبل از این که رودولف بتواند حرفش را تمام کند، تام به آرامی وردی را زمزمه کرد.
_ آخ! این پشه ها جدیدا چقدر بد نیش می زنن.
_ خب بریم؟
_ بریم آقای دکتر.

تام رودلف و بلاتریکس را به مطبش هدایت کرد و نکته هایی درباره زندگی مشترک به آنها گوشزد کرد. کلمات آنقدر خوب بیان می شدند که تام یک لحظه به این فکر افتاد مرگخواری را رها کند و برود مطب بزند. حتی رودولف هم از راه کارهای تام خوشش آمده بود.
_ آقای دکتر من و رودولف به این نتیجه رسیدیم که دعوا رو کنار بزریم و مثل زوجی با وقار با هم زندگی کنیم. فردا هم تمام خاندان بلک رو پیشتون میارم. ازتون متشکرم.
_ وظیفه م بود! فقط قبل از این که برید باید یه چیزی رو دستتون تتو کنم.


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۵/۹/۷ ۱۵:۴۴:۵۰

در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.