هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۰:۲۸:۱۷ یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۳۲:۵۱ دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
خلق انقلابی جادوگر
پیام: 241
آفلاین
همه این پا و آن پا می کردند و از جواب دادن طفره می رفتند.
گویا همه دو دل بودند و نمی دانستند چه باید بکنند، البته شاید نه همه؛ چون بالاخره ایوانا با جمله ای کوتاه اما دندان شکن و سهمگین و وحشتناک و غیره، سکوت را شکست.
-من که لازمش ندارم...ولش کن بره.

و اما این تازه شروع بود.
- منم لازم ندارم. شما دارین؟
- ریشش به دردمون نمیخوره؟
- نه بابا خیلی زود خیس میشه به درد نمیخوره!
- تازه شپش هم داره شپش میگیریم!

جیمز هم نیز که از دوران طفولیت همیشه آرزوی رهبر یک جبهه شدن را در سر داشت با بقیه موافق بود.
- آره..، من خودم می تونم جاشو بگیرم.

و اما دامبلدور که ناامید شدن اصلا در کارش نبود و با تایپش جور نبود و خلاصه از این حرف ها، حس کرد که باید از خود دفاع کند وگرنه سرش به باد خواهد رفت.
- بابا جانیان! فرزندان رو...

اما تام ریدل کمی دستش را بالا تر آورد و سر دامبلدور زیر آب رفت؛ اما دامبلدور تسلیم نمیشد.
- قل قلقلقل قل قلقل...

حوصله تام دیگر نه تنها سر رفته، بلکه تمام شده بود کلا.
-پس ولش کنم بره؟


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۴۳ یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۵:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6678
آفلاین
حداقل مقداری از مسیر برایشان روشن شده بود.

باید از رودخانه عبور می کردند.

- کار آسونیه!
- مثل آب خوردن... اون یکی رو می خوریم، از این یکی رد می شیم.
- خنک هم می شیم تازه.
- کمی خروشانه البته.
- بی رحم و سهمگین...
- توش هم ممکنه کوسه و نهنگ باشه!
- توی رودخونه؟

سوال کتی که نارلک را از منقار گرفته بود و در جیبش می گذاشت، حضار را به فکر واداشت.
از این رودخانه خشمگینی که در مقابلشان می دیدند اصلا بعید نبود که کوسه ای را در کودکی آورده و آن را بزرگ کرده باشد که حالا به جان جادوگران و ساحره ها بیندازد.

دامبلدور کمی جلو رفت که اوضاع را بررسی کند. ولی مثل همیشه کنترل ریشش را نداشت. نصف ریشش داخل آب رفت و خیس و سنگین شد و دامبلدوری را که از بدو تولد کهنسال بود، به درون آب کشید.

تام ریدل ناخودآگاه عکس العمل نشان داد و پای دامبلدور را گرفت.

و صد البته که فورا پشیمان شد. در سال های آتی زندگی اش هم هر روز خودش را به خاطر این اشتباه، مثل یک جن خانگی سرزنش می کرد.

شانسش را امتحان کرد و از جمع پرسید:
- اینو... لازمش دارین؟ ولش کنم بره؟




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴:۰۰ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۵۹:۳۸ پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
پلاکس و دامبلدور، در حال تشویق کردن نارلکی بودند که پس از چند ثانیه پرواز، در حال تپه تپه کردن و وا رفتن بود.

- تو میتونی نارلک! آفرین!
- یه چیزی میبینم!

همه، حتی تام ریدل جوان نیز، با کنجکاوی به سمت نارلک برگشتند که در نقطه ای ایستاده بود و چیزی را نگاه میکرد.
- از رودخونه دو قدم برین جلوتر بعد بپیچین به سمت...

که پشمالوی ریزه پیزه ای، از نا کجا آباد درون هوا پیدا شد و نارلک بدبخت را پایین کشید.
- آفرین قاقارو! حالا میتونیم برا شام شبمون بپزیمش!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲:۲۰ سه شنبه ۲۸ دی ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۱۹:۱۵ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 177
آفلاین
پلاکس بخاطر عشق بی نهایتی که به بچه‌ها داشت، مسئولیت هدایت نارلک را به عهده گرفته بود. به همین جهت، درحالی که لک لک را از گردنش گرفته و پشت سرش روی زمین میکشید حرکت می‌کرد.
پس از مدتی، گروه به بالای برج رسیدند.
تام ریدل با بی‌حوصلگی نارلک را از پلاکس جدا کرد و اورا به جلو هل داد:
_ برو، برو پرواز کن که اگر نکنی یک راست داخل اسید معده ایوانا غرق میشی.

در همان حین که اعضا نفسی تازه میکردند، نارلک با ضربه کوچک انگشت تام به پایین پرتاب شد.
پلاکس سریعا متوجه ماجرا شد و به سمت لبه بام هجوم برد. جوجه لک‌لک، یکنواخت و لطیف به پایین سقوط میکرد و... «شاپ» به چیزی برخورد کرد.
گوشه بال نارلک به گوشه باز یکی از پنجره‌های برج گیر کرده بود.

_ گفتم این جوجه عرضه شو نداره ها!

این را تام ریدل گفت و بعد از اینکه دست هایش را_به نشانه پایان کار_ به هم زد، از لبه پرتگاه کنار رفت.

_ نباید نجاتش بدیم؟

پلاکس نگران جوجه لک‌لک بی گناه محکوم به پرواز بود و آنچنان از پرتگاه آویزان شده بود که یک چهارم از پاهایش در هوای اینطرف پرتگاه و بقیه بدنش در هوای آنطرف پرتگاه معلق بود.
پلاکس به حال نارلک افسوس و غصه خورد. و بعد قطره‌ای اشک از چشمش جاری شد و از گونه‌اش لغزید، در پایین چانه‌اش تاب خورد و به پایین سقوط کرد.
قطره‌ی اشک روی سر نارلک فرود آمد و چون از اعماق قلب پلاکس برآمده بود، روح نارلک را نوازش کرد.
در این هنگام صحنه ای عجیب و تکرار نشدنی‌‌ رغم خورد.
نارلک بالهای طلایی زیبایش را گشود و خودش را از نوک تیز و برنده پنجره رهانید.
جوجه لک لک، در کمال ناباوری به پرواز درآمد و از محبت خارها گل شد.
ملت به صحنه باور نکردنی مقابلشان خیره شده بودند و اشک شوق می‌ریختند.
دامبلدور با دستمال گلدوزی شده‌ی زرد رنگی اشکش را پاک کرد:
_ چقدر بهتون گفتم باباجان هوای همو داشته باشید، این صحنه زیبا از روشنایی و سفیدی پدید اومده.

پلاکس سری تکان داد:
_اما شما که ندیدید اشک من افتاد روش!
_من جادوگر قوی‌ای هستم باباجان.

تام ریدل با عصبانیت به هردو چشم غره رفت:
_ بس کنید دیگه، بهش بگید این مقر تونو پیدا کنه وگرنه یه کاری میکنم رو هوا آتیش بگیره.




«عزیز دل ارباب با مخالفت گب »


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸:۵۲ سه شنبه ۷ دی ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

دلفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۲۷:۱۶ جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱
از گالیون هام دستتو بکش!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
مرگخوار
پیام: 230
آفلاین
نارلک که هنوز جوجه لک لکی بیش نبود برای اثبات خودش به والدین جدیدش, بادی به غبغب انداخت, چند بار تمرینی روی زمین بال زد و بعد کمی دور خیز کرد تا شروع به پرواز کند. تمام جمع منتظر این پرواز شکوه انگیز بودند و انگشت به دهان به صحنه خیره شده بودند.

-شترق!

نارلک مثل لواشک روی زمین پهن شده بود و دور سرش ستاره میچرخید.

-ستاره! چه روشنایی های قشنگی فرزندم! اینا رو به در اتاقم در مقر جدیدمون آویزون میکنم.

دامبلدور کمی جلوتر رفت و ستاره های دور سر نارلک را یکی یکی جدا کرد و زیر ردایش چپاند!
تام کم کم داشت صبرش لبریز میشد.
-این مگه قرار نبود مقر پیدا کنه الان که مثل لواشک چسبیده به این آسفالتا!

فنریر گفت:
-من توی کلاس تغییر شکل یه طوطیفسور داشتم. می گفت پرنده ها باید اول برن روی یه جای بلند بعد بپرن و پرواز کنن.

تام, نارلک را از گردنش گرفت و بلند کرد و همزمان با دست دیگرش به یک ساختمان سی طبقه اشاره کرد و گفت:
-عالیه پس می ریم اون بالا!

دامبلدور در حالی که به ساختمان نگاه می کرد؛ آب دهانش را خیلی صدا دار قورت داد.
-تام فرزندم من زانو هــ...
-می ریم اون بالا!

دامبلدور که دوست نداشت وسط خیابان تک و تنها بماند پشت سر بقیه گروه راه افتاد.

-راستی تو بمون پایین ساختمون ایوا, میخوام این لک لکه انگیزه داشته باشه. اگه بازم افتاد پایین میتونی ناهار لک لک بخوری.

ایوا که از این پیشنهاد بدش نیامده بود پایین ساختمان با دهان باز, برای انگیزه دادن به نارلک منتظر بود...


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۳۳ یکشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۵:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6678
آفلاین
نارلک طرد شده بود. لک لک ها او را نمی خواستند. حداقل نه تا وقتی که جوجه بود.
او هم گشت و گشت و گرم و نرم ترین جادوگر حاضر در جمع را انتخاب کرد.
- شما والدین من هستید.

چشمان دامبلدور از این انتخاب، پر از اشک شد و فورا تصمیم گرفت والدینی نارلک را قبول کرده، او را پرورش داده و لک لک سفید خوبی تحویل جامعه بدهد.

- آخ... اوخ... داری چیکار می کنی پیرمرد. له شدم!

دامبلدور که روی نارلک نشسته بود، بلند شد.
- چی شد فرزند؟ مگه نباید بشینم تا از تخم بیایی بیرون؟

نارلک با بالش اشاره ای به خودش کرد.
- الان توی تخم به نظر می رسم؟

دامبلدور اصلا والدین خوبی نبود. ولی به هر حال نارلک هم به جمع تحمیل شده بود. دامبلدور تصمیم گرفت از این فرصت استفاده کند.
-خب... ببین... تو بال بزن و کمی بالا برو. ببین خانه شماره دوازده رو می بینی یا نه. ما باید پیداش کنیم. قراره اونجا مقر گروه قدرتمندمون بشه.




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۰:۵۶:۵۶ یکشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۶ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۵:۱۲
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 66
آفلاین
خلاصه:

تام ریدلِ جوان قصد داره گروه مرگخوارا رو تشکیل بده. از اونطرف جیمز پاتر و دامبلدور هم دارن برای محفل ققنوس عضو جمع میکنن. تام ریدل جوان که تو راه به اونا بر خورد میکنه، تصمیم میگیره برای سر در آوردن از کار گروه مقابل، بهشون بپیونده. سر راه فنریر، رز و ایوا و پلاکس هم بهشون ملحق می شن.
همگی با هم تصمیم می گیرن به خونه شماره 12 گریمولد برن و اونجا رو مقر خودشون بکنن.

***


تام، دامبلدور، جیمز، ایوا، پلاکس و فنریر قدم هایی بر می داشتند و قدم به قدم، پی در پی و پیوسته پیش می رفتند.
برای مدتی این قدم برداشتن و سکوتی که در اثر آن پدید آمده بود، ادامه داشت؛ تا اینکه با قار و قور های معده ایوا که شبیه غرش های شیر بود، شکست.
- میگما... چیزی برا خوردن نداریم؟

تام نگاه پوکر فیسانه ای به ایوا انداخت. اما پیش از آن که او بتواند دهان بگشاید، فنریر که هنوز گرگینه نیمه بالغی بود و سیبیل های کرکی داشت، گفت:
- منم خیلی گرسنه امه! تازه خیلی ام سخت هست تحمل... چون اینجا یه عالمه گوشت تازه و یه عالمه نودل سفید هستش!

دامبلدور نیز دست های فرتوتش را به شکمش، که در اثر پیری بیرون زده بود و به زور با گن های مردانه آن را نگه داشته بود، گرفت. اما پیش از آنکه از گرسنگی اش چیزی بگوید، دستش را به سمت افق گرفت.
- باباجانیان اونجا رو...

حضار همه به سمت انگشت اشاره دامبلدور توجه کردند.

- قربان احیانا اونجا چیزی غیر از نور کور کننده هست؟
- نه دیگه. همینجاست... مگه نمی بینین؟ همون ساختمون گنده هه!


هر یک به سمتی نگاه کردند. تام باز هم پوکر فیس وارانه به سمت ساختمان بزرگ دستش را گرفت.
- اونجا رو می گین، قربان؟
- آره دیگه! مگه دستمو نمی بینین؟


دامبلدور اشتباه می کرد. دست او به سمت ساختمان نبود. بلکه در جهت مخالف آن بود.

- پروفسور حتما در اسرع وقت به مادام پامفری مراجعه کنید!
- باشه تام، دلت برای مرده ها... یعنی زنده ها نسوزه تام! دلت برای مرده ها بسوزه!


پیش از آنکه تام دوباره ری اکشنی نشان دهد، ایوا شروع به مک زدن یکی از سنگ های روی زمین کرد و در همین حین فنریر با دهان باز پلاکس را نزدیک و نزدیک تر می کرد، اما پیش از اینکه به مرحله بلع پلاکس برسد، پرندگانی با سر و صدا شروع به پرواز کردند.

- لـــک! برو گمشو اونور!
- تو گمشو! لک لک بی اصل و نسب!

- به منم تخم بدین! تروخدا! تروخدا!
- برو اونور بچه جون! اینجا تخمی برای تو نیست!

دو لک لک، در حال پرواز با یکدیگر دعوا می کردند و دو لک لک دیگر نیز به آنها نزدیک می شدند.
یکی از دو لک لکی که به آنها نزدیک می شد، بچه لک لک بود و دیگری یک لک لک خشن.
لک لک خشن بچه را که به پایش چسبیده بود، به سمت دیگری پرت کرد و یکی از بال هایش را به سمت دامبلدور گرفت.
- هی توی عیاش! رفتی عمل زیبایی نوک کردی؟ ای لک لک عیاش! زود باش این تخمو بگیر و برو. ده دقیقه هم تاخیر داشتی! نارلک تو هم هر چه سریعتر گمشو! دیگه نمی خوام این ورا ببینمت! هر وقت بزرگ شدی برگرد!

تمامی افراد، به همراه نارلکِ بچه، در بهت فرو رفتند.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۲۱ ۱:۰۴:۵۶
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۲۱ ۸:۴۷:۵۲
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۲۱ ۱۱:۱۳:۳۱

لک لک ارباب!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
-واقعا؟!
دامبلدور لبخندی بزرگ به اعضای درون کارتن که بصورت خیاری به هم چسبیده بودن زد!
-ایش ایش! پلاکس این چه بوییه که دهنت میده؟!
-خب ببخشید... امروز ظهر ناهار پیتزای پیاز بهم چسبیده داشتیم!
-ایششششش! چطوری انقدر پیاز می خورین؟!
و بعد تام با چندش به افراد نگاه کرد، تا اینکه دامبلدور گفت:
-فرزندکم! پیاز خیلی خوبه تا...
-باشه، باشه دامبلدور! تو رو خدا حرف نزن دهنت خیلی بو میده!
-فرزند...
و بعد تام در میان همه می خواست شروع به کتک کاری بکنه که هر بار دستش تکان می خورد، به صورت یک نفر می خورد و به این ترتیب همه از تام کینه دل به دل گرفتند!

یک ربع جادویی بعد...

پلاکس، در حالی که جلوی بینی خودش را گرفته بود با صدایی گرفته و بم گفت:
-میگم، شما محفلی هت چند روز یک بار میرید حموم؟! و چند روز یک بار جوراباتون رو می شورید؟!
-چیزی شده بابا جانکم؟! شاید مشکل از منه، چون پام ورم کرده و در رابطه با سوالت باید بگم بابا...
-تو رو مرلین، هیچی نگو دامبل، بذار جورابات قاتل نشن!
و بعد همه محفلی ها جلوی دهان دامبلدور را گرفتند، تا دوباره تام با هدف کتک زدن دامبلدور، تو صورت همه شان نزند!
پلاکس که همچنان بینی گرفته بود، گفت:
-میگومااااا! نریم خونه ۱۱ و ۱۳ گریمولد؟!
دامبلدور بعد از یک عالمه تفکر گفت:
-بر...
-تو نگو دامبلدور!
-خ...
-هیچی نگو!
پلاکس با چشمانی پر گفت:
-خوببببب، تو بوگووو تام!
-آهان... چی من؟ من؟... خب باشه، پس بیاین بریم!
بعد همه با فشار همدیگه از کارتن بیرون آمدند و گفتند:
-مرلین، اگه تا الان نمردیم دیگه نمی میریم!
و بعد مثل همیشه دامبلدور یک لبخند مضحک زد!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴ دوشنبه ۷ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۳۲:۵۱ دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
خلق انقلابی جادوگر
پیام: 241
آفلاین
-آفرین اریکا! فرزند روشنایی داستان جالبی بود! پذیرفته شدی! بیا توی کارتن بیا!
...خب تام چی میگفتی؟
-ببین مگه اینجا محفل ققنوس نیست؟ پس بیا همدلی و همکاری کنیم و تو بروی دنبال آن دختر نقاش.
-تام! میبینم که خوب معنی همدلی و همکاری را یاد گرفتی! به تو افتخار میکنم .
و دنبال پلاکس رفت و چند دقیقه بعد با پلاکس خندان بازگشت.
پلاکس وردی را زمزمه کرد،قلمو از کار افتاد وبه سمت او برگشت و آدم،کج و کوله، جانونما و گرگینه و هزار گونه ی انسانی و جانوری دیگر از روی هم بلند شدند.

-خب قیمت پیشنهادی من برای تابلو ده هزار گالیونه.
-ما اگر ده هزار ‌‌گالیون داشتیم که به آن سفینه ی فضایی می دادیم تا مو و دماغ خوشگلمان...
دامبلدور ده هزار گالیون از جیبش در آورد و به پلاکس داد،تابلو را از او گرفت و به دیوار کارتن زد.

تام در حالی که با دهان باز حسرت دماغ و مویش را می خورد،به طرف جیمز که او را دلداری می داد و اعصاب و روانش را به هم ریخته بود، برگشت و گفت:
- در آینده ای نزدیک تو را خواهیم کشت!
(راوی بغض کرد.)
-چه لوس! اخه اینم راویه؟ خیله خب بغض نکن،شاید از او گذشتیم..!
و با یک نگاه دیگر به جیمز گفت:
-خیر نمی گذریم!
و بغض راوی هم دیگر فایده ای نداشت.
و به سمت پلاکس رفت.
-هی! میخواهی به ما ملحق شوی؟ در مقر ما میتوانی هرروز ما را نقاشی کنی.
-واقعا؟
-بله واقعا!
-اومدم
و پلاکس هم در کارتن انها نشست.
-فرزندان روشنایی،مقرمون پر شده، باید فکر یک مقر جدید باشیم...
-من یه خونه دارم که بهم ارث رسیده،بین شماره ۱۱ و ۱۳ گریمولد،میخواین بیاین اونجا؟


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۷ ۱۴:۵۴:۴۳
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۷ ۲۱:۰۲:۵۴
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۷ ۲۱:۰۴:۰۲

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰

اریکا جی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۲ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 16
آفلاین
۳ روز از خراب شدن دفترچه خاطرات پروفسور پاتر میگذشت و دیرکا به خاطر این کار تنبیه سختی شده بود اما هیچوقت اینکه هدفش از خراب کردن دفترچه
پروفسور پاتر چی بود رو نفهمیدم،اما اصلا برام مهم نبود.
خاطراتی که داخل اون دفترچه بود بارها و بارها از بقیه طرفدارهای پروفسور شنیده بودم،اما شنیدن اصل ماجرا از زبون کسی که خودش همه این اتفاقات رو به چشم دیده کلا یه چیز دیگه بود خیلی ذوق داشتم تا برم و ادامه داستان رو بشنوم اما از طرفی نگران تمام نمرات بودم من به قدری میشنیدم که نمره گرفته باشم اگه نمرات من کم بود چی؟مثلا اگه تو درس دفاع در برابر جادوی سیاه از ۱۰۰من ۶ بگیرم اون موقع استاد فقط ۶ خط به من میگه؟
"واااااااای" فاجعه امیز بود اون تمام نمرات من رو نگاه میکرد و دیدن این نمره خیلی بد بود! اون به عنوان یه کاراگاه عالی یه مشاور عالی هم بود و مدتی مهمان هاگوارتز بود.
و من باید تمام تلاش خودم رو بکنم تا بهترین نمرات رو بگیرم،برای همین بیشتر به کتابخانه رفتم و مدت کمتری رو با ماریا مشغول حرف زدن بودم ماریا که خیلی خجالتی بود با کس دیگه ای هنوز دوست نشده بود؛همراه من همه جا میومد و من هم از این موضوع خیلی خوشحال بودم چون برای من مثل یه حامی عالی بود.
روز ها گذشت و نوبت به امتحانات رسید بعد از تلاش های فراوان تونستم نمرات بالایی رو در همه درس ها بگیرم که این عالی بود. اما میترسیدم و نمیدونستم در نظر استاد چقدر خوبه؟پس جمعه هر دوتامون کارنامه های خودمون رو داخل کیف گذاشتیم،وسایل خودمون رو جمع کردیم و به سمت هاگزمید حرکت کردیم بعد که به اونجا رسیدیم از خانم مک گونگال ادرس کافه" سه دسته جارو"رو گرفتم و همراه ماریا به اونجا رفتم وقتی به اونجا رسیدم ادم های کمی اونجا بودن من همراه ماریا وارد کافه شدم اما پروفسور رو ندیدم خیلی نگران شدم ،نکنه قولی که داده بود رو فراموش کرده باشه؟تو این فکر بودم که صورتم رو چرخوندم و به ماریا نگاه کردم اونم ترسیده بود شروع کرد به حرف زدن :

_پس پروفسور پاتر کجاست؟

_نمیدونم

_نکنه فراموش کرده؟

_نه،غیر ممکنه

_اصلا اومدن ما اینجا الکی بود حتما اونقدر سرش شلوغ شده که فراموش کرده؛ شخص به اون مهمی چرا باید به نظرات ما توجه کنه؟

_باشه. اینقدر زود تصمیم نگیر یه ۵ دقه دیگه هم اینجا میمونیم اگه نیومد میریم !

_باشه اریکا

_میگم ماریا دوست داری برات یه نوشیدنی بگیرم؟

_اره،فکر بدی نیست. ممنون .

بعد بلند شدم و به سمت خانمی که اونجا بود رفتم و دو تا نوشیدنی کره ای سفارش دادم .

صورتم رو چرخوندم و به میز های اطراف کافه نگاه کردم خیلی خلوت بود فقط یه خانم که شنل خاکستری رنگ تنش بود همراه یک مرد مو نارنجی روی میز کنار شومینه نشسته بودن اون مرد به طرز عجیبی داشت تلاش میکرد که شنل رو از روی سر اون خانم بکشه ولی موفق نشد. داشتم به اونا نگاه میکردم که گارسون از پشت سر من با دو تا نوشیدنی کره ای اومد و گفت:

_ زوج جالبی هستن!

_ چی؟اها!ببخشید متوجه نشدم
اووو! خیلی ممنون

_خواهش میکنم عزیزم
اولین بارت اینجا اومدی؟

_ بله خانم.

_ دانش اموز خوش قدمی هستی چون امروز وزیر هم به کافه ما امده!

بلافاصله با شنیدن اسم وزیر ماریا با شوق و ذوق اومد جلو و گفت:

_واقعا؟!

_اره دخترم.

بعد گارسون به سمت همون زوج عجیب اشاره کرد و ماریا جیغ کشید. این جیغ ماریا باعث شد اونا به سمت ما برگردن و من تونستم چهره اون خانم رو ببینم بله! واقعا وزیر سحر و جادو ،هرمیون گرنجر بود.

_اریکا و ماریا؟

ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود .نمیدونستم چی بگم؟! و خوب نیاز نبود فکر کنم چون ماریا گفت:

_بله ما هستیم!
از دیدن شما خانم گرنجر واقعا مفتخریم.

بعد با گوشه چشم به من نگاه کرد.

_بله خانم گرنجر از دیدن شما خوشحالیم.

_او مرسی عزیزانم.

اما خوب دیگه از اینجا به بعد دیگه نفهمیدم چی بگم!
مثلا بگم:اینجا چیکار میکنید؟مارو از کجا می‌شناسید؟
ای کاش دوباره ماریا یه چیزی میگفت!!

_منو اقای پاتر فرستادن تا برای شما ادامه ماجرا رو تعریف کنم.

_اها، خیلی ممنون

_خوب از کجا باید شروع کنم؟

میخواستم بگم که ....

_شاید بهتر باشه عزیزم منو اول معرفی کنی!

_اوه ببخشید عزیزم، ایشون همسر من اقای رونالد ویزلی هستن

_از دیدن شما خوشحالیم اقای ویزلی.

(این جمله رو من و ماریا به صورت هماهنگ گفتیم.)

بعد از اون خانم گرنجر تمام ماجرا اون شب رو برای ما تعریف کرد و حتی اقای ویزلی بخشی از اون رو برای ما اجرا کرد اقای ویزلی حس شوخ طبعی بالایی داشتن که به گفته خانم گرنجر ، کاملا ارثی بود.
من خیلی لذت بردم ، واقعا روز فوق العاده ای بود.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.