هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: دیروز ۰:۰۴:۵۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۵:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5602
آفلاین
دو تا پست بعدی به یک شکل و حالت نوشته شدن. برای همین یه توضیحی براشون بدم.

برای پست های خاص(پست هایی که برای شخص خاص یا روز خاصی زده می شه، مثلا تولد کسی) بهتره درخواست نقد نکنین. اولا که این پست ها ارزش خاصی دارن. دوما منطق ایفای نقش می تونه توشون نباشه. مثلا این پست من. یه تام ریدل توش هست و یه لرد ولدمورت. دو نفرن اینا. جدا از هم. در این حد از منطق کتاب دوره. برای این که مربوط به سایته نه کتاب.

اینجور پست ها خوبن...باارزشن...ولی برای نقد مناسب نیستن. مثلا توش می گین لرد دستشو به شونه طرف زد و از روی زمین بلندش کرد.
من اگه بخوام ایفای نقشی اینو نقد کنم، باید بگم اشتباهه...لرد اینجوری رفتار نمی کنه؛ ولی برای این پست های خاص، اشتباه نیست. چون این جا دیگه لرد کتاب رو در نظر نگرفتیم. منظورمون شخص دیگه ایه.
یا مثل پست هایی که من برای مرگخوارا می نویسم و لرد توشون خیلی مهربون تر و خوش قلب تر و احساساتی تر از لردیه که از کتاب می شناسیم. اینا پست های خاصن. برای تشکر. برای ابراز علاقه. برای اعلام قدر شناسی. بهتره بذاریم به همون حالت خاص باقی بمونن. نقد کردن، این حالت با ارزش معنویشونو از بین می بره.
من این پست ها رو با احساساتم خوندم و دوستشون داشتم. راستش اصلا نمی خوام الان با منطقم بخونمشون...ولی برای نقد، این کارو می کنم.


بررسی پست شماره 529 خاطرات مرگخواران، تام جاگسن:


نقل قول:
می‌دانید؛ گاهی وقت ها، گاهی آدم ها، دقیقا همان چیزی هستند که باید باشند.
موقع نقد کردن، سلیقه شخصی مونو تا یه حدی می تونیم دخالت بدیم. مثلا اگه من از پست طنز خوشم نیاد، نمی تونم بیام کلا بگم پست طنز بده.
این جا هم یه مورد شخصی وجود داره که می گم...ولی فقط سلیقه شخصی منه.
به نظر من این جمله هایی که با "می دانید" شروع می شن، تاثیر خوبی روی خواننده نمی ذارن. اگه ساده نوشته بشه بهتره. تاکید آمیز تر و غیر تحمیل کننده تره.
مورد دوم انتخاب کلماته. توی پست جدی، خیلی بیشتر باید دقت کنیم. کلمات باید زیبا، رسا و تاثیر گذار باشن.
"گاهی وقت ها" درسته...ولی "گاهی آدم ها" درست به نظر نمی رسه. اگه منظور شما "بعضی وقت ها آدم ها" باشه که جمله اشتباه می شه. اگه منظورتون " بعضی از آدم ها" باشه هم انتخاب کلمه "گاهی" برای آدم ها اشتباهه. موقع خوندن این جمله، خواننده گیر می کنه! چون دنبال معنی جمله می گرده.
این جمله تیتره...تیتر نوشتن برای پست جدی، روش خیلی خوبیه، ولی جمله، کمی برای تیتر بودن ضعیفه. اگه اصلاح می شد، قوی تر بود. مثلا:
بعضی از آدم ها دقیقا همان چیزی هستند که باید باشند!
گاهی وقت ها، آدم ها همان چیزی هستند که باید باشند!


علامت تعجب، تاکید و تاثیر تیتر رو بیشتر می کنه.


نقل قول:
دلسوز در عین جدیت، همیشه با ابهت، بهتر بخواهیم بگوییم... یک پدر!
"بهتر بخواهیم بگوییم" وسط این جمله هیچ کار خاصی انجام نمی ده، بجز این که تاثیر نتیجه رو کم می کنه. به نظر من اگه حذف می شد، نتیجه "یک پدر" تاثیر گذارتر می شد.


نقل قول:
کسی که در هر شرایطی و هر جایی، هستش که حالتو خوب کنه.
هستش نه...هست!


نقل قول:
هستش که بهت بگه عشق همیشه نباید سرخ و سفید باشه؛ عشق میتونه خودشو به سیاه ترین شکل ممکن نشون بده و هنوز عشق باشه!
جمله زیبایی بود.


نقل قول:
برای تام اما، عشق واژه ی نامانوسی بود. نامانوس تر از برف در تابستان! و تجربه کردنش، مثل تجربه کردن شیرینیِ یک فلفل!
اینم خوب بود. علامتا هم خوب بودن.


نقل قول:
از وقتی که خودش رو شناخته بود با پلیدی و کینه بزرگ شده بود. از همون موقعی که هر روز پدرِ مستش مجازاتِ نبود مادرش رو روی اون پیاده می‌کرد. انگار... انگار مقصر تمام اشتباه های دنیا اون بود.
نبودن، بهتر از نبود هست.
یه تردید و مکثی توی لحنت هست که بالا هم بود. جایی که گفته بودی "بهتر بخواهیم بگوییم"...این جا هم تکرار "انگار" این حالت رو ایجاد کرده و توجه خواننده رو بیشتر از متن و مفهومش به نویسنده و راوی جلب کرده. این قسمت کمی باید خشک تر و خشن تر نوشته می شد. بدون احساس:
از وقتی که خودش رو شناخته بود با پلیدی و کینه بزرگ شده بود. از همون موقعی که هر روز پدرِ مستش مجازاتِ نبودن مادرش رو روی اون پیاده می‌کرد...انگار مقصر تمام اشتباه های دنیا اون بود!


نقل قول:
از همون روزها کینه ی دلش بزرگ‌تر و بزرگ‌تر میشد. تا یک شب سرد زمستونی، شبی که داخلش شمعی روشن نمی‌موند؛ نور سبزی خونه ای کوچیک و دلگیر رو روشن تر از همیشه کرد. روشنی ای منحوس! نحس تر از تاریک ترین روزهای تاریخ برای تام...
متن خوبه. مفهوم خوبه. صحنه خوبه. ولی بعضی کلمات می تونن جایگزین های بهتری داشته باشن. بعضی جاها خوندن جمله سخت می شه. مثلا جمله "نور سبزی..." رو من دو سه بار خوندم. اینجوری واضح تر می شد:
از همون روزها کینه ی دلش بزرگ‌تر و بزرگ‌تر میشد. تا یک شب سرد زمستونی، شبی که داخلش هیچ شمعی روشن نمی‌موند، نور سبزرنگی خونه ای کوچیک و دلگیر رو روشن تر از همیشه کرد. روشنایی ای (یا نوری)منحوس! نحس تر از تاریک ترین روزهای تاریخ برای تام...


نقل قول:
"فلش فوروارد"
کلمه فلش فوروارد برای یه پست جدی، خیلی قشنگ نیست. ولی گذشته از این، برای جلو رفتن، اول باید عقب می رفتیم. زمانی که پست شروع می شه برای ما زمان حاله. مگه این که نویسنده تعیین کرده باشه که مثلا ده سال قبل!
الان طوری شده که انگار داریم از حال به آینده می ریم. اینم جالب نمی شه.
شما هم می تونستی بین توضیحات بگی که اون حرفا مال ده سال قبلن. بعدش بنویسی زمان حال! یا ده سال بعد.


نقل قول:
امروز روز عجیبی بود. برای اولین بار، اربابش اون رو به یک دیدار دعوت کرده بود. آن هم تنها!
ارباب یه واژه عمومیه...هر کسی می تونه ارباب باشه. ولی لرد سیاه یک نفره. هر کسی نمی تونه لرد سیاه باشه. این کلمه تاکید بیشتری داره. برای همین بهتر بود به جای ارباب، از لرد سیاه استفاده می شد که تاثیر جمله بیشتر می شد. هیجان تام، بیشتر منتقل می شد.


نقل قول:
- نکنه بابت صحبت کردن زیادیم ارباب ناراحت شدن؟! نکنه بخاطر اون روزیه که رداشون رو زیر پا خاکی کردم؟! نکنه...
پست جدیه...این دو تا مثال(فکرای تام) هر دو تقریبا طنزن. بهتر بود فکرای جدی تری می کرد. مثلا خراب کردن یه ماموریت...سرپیچی از یه فرمان...یه اشتباه کوچیک...


نقل قول:
ناگهان دستی بر روی شانه اش نشست.
- درکت می‌کنیم تام! ماهم روزهای سختی داشتیم. ماهم کسی رو نداشتیم. اما تو اینطور نیستی! تو مارو داری. تو دوستانت رو داری، تو خانواده ی بزرگی به اسم مرگخوارها داری...

هضم این کلمات برایش به سختیِ هضم عشق بود؛ اما هضمش کرد!
منظورِ اربابش رو فهمید. اربابش بهش دلداری داده بود. غیر ممکن بود، لرد سیاه به کسی دلداری بدهد... اما شده بود.
این قسمت مهم ترین بخش داستانه. کمی سریع پیش رفته. چرا لرد اینجوری رفتار کرده؟ برای چی تام رو دلداری داده؟


نقل قول:
پس به خودش قول داد... قولی همیشگی. قول داد تا می‌تواند برای شاد کردنِ اربابش تلاش کند.
به هر حال، او حالا تنها خانواده اش بود...
آخرش خوب بود.

چیزایی که گفتم برای یه پست جدی ایفای نقشی بو
د. وگرنه برای این پست اگه مشخص نکنیم که چرا لرد دلداری داده هم اصلا مهم نیست. چون هدف این نیست. یا جایی که گفتم تام می تونست فکرای جدی تری بکنه؛ مثل اشتباه در یک ماموریت.
برای همین، این پست نباید نقد بشه. فقط باید خونده و درک بشه. همین.
ولی برای یه پست جدی بی هدف، کمی باید بیشتر توضیح بدی. دلیل کارا رو...احساسات رو...حالت ها رو.
همین واقعی بودن پست، کمی محدودت می کنه. اگه آزادانه تر بنویسی، راحت تر می تونه داستان رو پیش ببری.


ممنونیم تام!


............................


بررسی پست شماره 532 خاطرات مرگخواران، سدریک دیگوری:


سدریک ما...چیزایی که بالا گفتم برای شما هم هست. این پست شما همینجوری برای من خیلی باارزش و بی نقصه. فقط چون نقد خواستی سعی می کنم به عنوان پست معمولی در نظر بگیرم و نقدش کنم.

خیلی خوبه که سعی می کنی جدی نویسی رو هم یاد بگیری. بلد بودن هر دو سبک خیلی خوبه. هر کدوم یه جایی به درد می خورن.


نقل قول:
واژه ای برای بیان احساساتش نمی یافت. کلمه ای نبود تا به کمکش، احساساتِ پر شده در ذهنش را خالی کند. در گوشه و کنار ذهنش کندوکاو می کرد؛اما هیچ، دریغ از حتی یک کلمه که بتواند بر زبان بیاورد. ذهنش سراسر لبریز از احساسات مختلف شده و دیگر جایی برای واژه ها نمانده بود.
کمی ناگهانی شروع شده. ناگهانی شروع شدن یعنی انگار از وسط داستان شروع کرده باشی. یه کمی باید عقب تر می رفتی. کمی هم کند تر پیش می رفتی. وقتی اریم جدی می نویسیم باید کمی سرعت قدم هامونو کند کنیم. به اطراف توجه کنیم. روی شخصیت ها دقیق بشیم. خواننده رو قدم به قدم همراه خودمون نگه داریم و جلو ببریم.
توضیحاتت خوب بودن. فقط یه مقدمه کوتاه می خواست. یه جمله. یا حتی یک کلمه. مثلا:

ترس؟...نگرانی؟
واژه ای برای بیان احساساتش نمی یافت.



نقل قول:
ترسِ از دست دادن اربابش که از مدت ها قبل در گوشه ی کوچکی از ذهنش به وجود آمده و تا الان نیز همراهش بود؛ از همان وقتی که لرد او را به مرگخواری پذیرفت و اربابش شد، می ترسید. از دوری و رفتنش می ترسید. می دانست به او بسیار وابسته می شود و دیگر تحمل دوری از او را ندارد. از همان موقع، از دست دادنش برایش یک کابوس بود تا همین حالا.
وابستگی به او، وابستگی شیرینی بود؛ اما حیف که نگرانی را نیز به همراه خود داشت. دائم نگران بود و حالا بیشتر از همیشه؛ نگرانِ از دست دادن اربابش...
زیادی پشت سر هم می نویسی. این کار به خواننده فرصت هضم جمله ها رو نمی ده. وقتی می گم تو پست جدی مجبوریم سرعتمونو کم کنیم منظورم همینه:
ترسِ از دست دادن اربابش که از مدت ها قبل در گوشه ی کوچکی از ذهنش به وجود آمده و تا الان نیز همراهش بود؛ از همان وقتی که لرد او را به مرگخواری پذیرفت و اربابش شد می ترسید...
از دوری و رفتنش می ترسید!
می دانست به او بسیار وابسته می شود و دیگر تحمل دوری از او را ندارد. از همان موقع، از دست دادنش برایش یک کابوس بود تا همین حالا.
وابستگی به او، وابستگی شیرینی بود؛ اما حیف که نگرانی را نیز به همراه خود داشت.
دائم نگران بود و حالا بیشتر از همیشه.
نگرانِ از دست دادن اربابش...



نقل قول:
ارباب او اربابی معمولی نبود؛ فوق العاده بود. اربابی که تحت هر شرایطی همچنان محکم و استوار پابرجا ماند و مرگخوارانش را رها نکرد. اربابی که در هر زمانی به حرف های بی حد و اندازه و گاه غر زدن های مرگخوارانش گوش داد، بی آنکه خسته شود. اربابی که بر خلاف این که به بی احساسی و سردی معروف بود، وجودش پر از احساس بود و به مرگخوارانش اهمیت می داد.
کلمه "ارباب" بار منفی داره. کسی با شنیدنش احساس خوبی پیدا نمی کنه.
اینا رو باید حساب کنیم. و وقتی قصد داریم از کسی که اربابه، تعریف کنیم، بهتره تا جایی که ممکنه از کلمات دیگه ای استفاده کنیم که این پیش زمینه منفی رو از بین ببریم. مثلا:

نقل قول:
لرد سیاه، جادوگری معمولی نبود... فوق العاده بود. رهبری(یا فرمانده ای) که تحت هر شرایطی همچنان محکم و استوار پابرجا ماند و مرگخوارانش را رها نکرد. شخصی که در هر زمانی به حرف های بی حد و اندازه و گاه غر زدن های مرگخوارانش گوش داد، بی آنکه خسته شود. با وجود این که به بی احساسی و سردی معروف بود، وجودش پر از احساس بود و به مرگخوارانش اهمیت می داد.
این جا هم باید تکرار کنم که این پاراگراف از نظر ایفای نقشی درست نیست. لرد سیاه کتاب اینجور احساساتی نداره....ولی برای این پست می تونه درست باشه. چون پست رو برای شخص خاصی زدی(ما فوق العاده ایم!) و ایفای نقش خالص نیست.


نقل قول:
اهمیتی چنان که شاید در ظاهر دیده نشود، اما از تمام کارها و حرف هایش می توان به این حقیقت که آنها برایش مهم اند، پی برد.
این یکی خوب بود. اینو می شه از نظر ایفای نقشی هم درست تصور کرد. کسی نمی دونست توی دل لرد سیاه چی می گذشت. شاید ته دلش واقعا اهمیت می داد.


نقل قول:
حرف های به ظاهر بی تفاوتی که از زبان اربابش می شنید، برایش به شیرینیِ قند بودند
چیزی که می خواستی بنویسی خیلی قشنگ بود. ولی چیزی که این جمله رو قوی می کنه، دو تا صفت متضاده. یکی برای ظاهر لرد و یکی برای احساس سدریک.
مثلا حرف های به ظاهر سرد...برای سدریک به گرمای آتش بود...
مهم اینه که این دو تا صفت متضاد از یه جنس باشن. مثلا اگه بگیم "حرف های به ظاهر سرد لرد برای سدریک شیرین بودند"، همون تاثیر رو نمی ذاره. باید از یه جنس باشن. تلخ و شیرین...سرد و گرم...بی تفاوت و پر از عشق...


نقل قول:
چرا که می دانست پشت آن کلمات سخت و لحن بی تفاوت، عشقی بی همتا نهفته است. عشقی فراتر از آن عشق های پوچ و توخالی که چیزی جز شعار نیستند. عشقی به معنای واقعی که فقط در بطن چیزی وجود دارد و نه در ظاهر آن. عشقی که فقط مرگخوارانش متوجهش می شوند و نه کس دیگری. از آن نوعی که فقط می توان آن را فهمید و با تمام وجود درک و حس کرد؛ نه از آن که فقط شنیداری است و بس.
این قسمت خوب بود. بجز یکی دو تا "آن" اضافی که بهتره حذف بشن. برات پررنگشون می کنم:
چرا که می دانست پشت آن کلمات سخت و لحن بی تفاوت، عشقی بی همتا نهفته است. عشقی فراتر از آن عشق های پوچ و توخالی که چیزی جز شعار نیستند. عشقی به معنای واقعی که فقط در بطن چیزی وجود دارد و نه در ظاهر آن(این جا هم بهتر بود می نوشتی ظاهرش. که آن خیلی تکرار نشه). عشقی که فقط مرگخوارانش متوجهش می شوند و نه کس دیگری. از آن نوعی که فقط می توان آن را فهمید و با تمام وجود درک و حس کرد؛ نه از آن که فقط شنیداری است و بس.


در میان هیاهوی این احساسات، بار دیگر در ذهنش شروع به جستجو کرد؛ برای یافتن عبارتی که بتواند با آن احساساتش را بر زبان بیاورد، بلکه آرام شود. ناگهان به خاطره ای رسید؛ خاطره ای که موجب آرامشش می شد. دو دستی آن را چسبید و مرور کرد. صدای اربابش در ذهنش طنین انداخت:
- ما جایی نمی رویم! فعلا که همینجا هستیم. نکنه می خواهی برویم و تو جایمان را بگیری؟
نه، او این را نمی خواست. او فقط حضور اربابش را در کنارش می خواست. ادامه ی حرف هایش را شنید:
- ما هیچ مشکلی نداریم. اربابی هستیم مقتدر و بی مشکل! بنابراین قرار نیست جایی برویم.
سپس با حالتی زمزمه وار و آهسته ادامه داد:
- نگران ما نباشین؛ ما همیشه اینجا خواهیم بود.
این جاش خوب بود. به اندازه کافی توضیح دادی. به موقع نتیجه گرفتی. احساسات سدریک درست و به موقع به خواننده منتقل می شن.

نقل قول:
با به خاطر آوردن این خاطره آرام شد. نگرانی و دلشوره اش از بین رفت و جایش را به لبخندی ظریف در گوشه ی لبش داد. چرا از اولش اینقدر نگران شده بود؟ چرا این همه درمورد رفتن اربابش خیال پردازی کرده بود؟ دلیلی برای رفتن وجود نداشت. اربابش قوی بود و مقاوم. هیچ وقت جایی نمی رفت؛ همیشه همانطور با اقتدار و با ابهت می ماند. خودش گفته بود جایی نمی رود و او به قدرت و حرف اربابش اعتماد داشت. هیچ دلیلی برای رفتن وجود نداشت...
آخرش هم خیلی خوب بود.


نیمه دوم پستت پخته تر و جا افتاده تر بود. درست مثل احساسات سدریک. انگار وقتی سدریک آروم می شه، پست هم آرامش پیدا می کنه.
می تونی جدی بنویسی. گهگاهی برو سراغش. خوب می نویسی. کافیه کمی کلمات جابجا و جمله ها اصلاح بشن. احساسات رو خوب توصیف می کنی. مخصوصا برای همچین پست های خاصی خیلی به درد می خوره.

دوباره از پست هایی که برای من زده شد خیلی تشکر می کنم. مخصوصا چون همینجوری و بدون هیچ دلیل یا مناسبت خاصی نوشته شدن. همشون قشنگ بودن. اونقدر که دلم نمیومد نقد کنم. به خودم اجازه نمی دادم ایرادی بگیرم. ممنون برای این همه احساس.



زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۵:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5602
آفلاین
سلام ربکا


نقل قول:
پست قبلیم خوب نبود...
خیلی بد بود! اصلا ازش راضی نیستم!
قبلی که نقد کردم؟ خوب بود که! اجازه نمی دیم راضی نباشی. ما باید راضی باشیم که هستیم!


برررسی پست شماره 656 خانه ریدل ها، ربکا لاک وود:


وقتی قراره پستی بزنیم، یکی از چیزایی که باید بهش دقت کنیم اینه که این سوژه الان کجای کاره؟
مثلا وقتی پست شروع زده شده باشه، توی پست دوم خیلی نمی تونیم بدون توجه به سوژه بنویسم. می شه...ولی برای سوژه کمی مضره. پست دوم اصولا و معمولا باید با محوریت سوژه باشه.
گاهی سوژه گره خورده...که اگه می تونیم باید بازش کنیم. گاهی سوژه گره نخورده، ولی داره دور خودش می چرخه. معمولا دلیلش اینه که یکی باید شجاعت به خرج بده و سوژه رو کمی ببره جلو. مسیر تعیین کنه. گاهی هم اوضاع خوبه و می تونیم هم درباره سوژه بنویسیم و هم بدون توجه به سوژه، درباره شخصیت ها یا موقعیت بنویسیم.

این سوژه یه مسیر مشخصی داره. نمی شه عوضش کرد. بهتره عوضش نکنیم. معنیش این نیست که همه چی کاملا مشخصه. ولی همه چی روی محور شخصیت اصلی(فنریر) می چرخه و مشخصه که هی باید بلاهای جدیدی سرش بیاد.
حالا اگه ما به جایی رسیدیم که این مسیر، کل سوژه هاشو خرج کرده بود، می تونیم تمومش کنیم...ولی در اون صورت کار مفید دیگه ای می تونیم انجام بدیم و مسیر جدیدی براش پیدا کنیم.
آخر این پست، فنریر یه جورایی ترکیده!
به نظر من یه قدم باید جلوتر می رفتی. یا توضیح می دادی که این ترکیدن موضوع مهمی نیست و فنریر میتونه ادامه بده و یا یه سوژه جدید به داستان می دادی. مثلا مجبور می شدن فنریرو به هم وصل کنن، ولی یه تیکش از پنجره پریده بود توی اتاق لرد...یا یه همچین چیزی.


نقل قول:
معجون های قلیایی، کار گابریل را خراب میکردند. وایتکس خوب کار نمیکرد و بیشتر روده را کثیف میکرد.
این جا مفهوم چیزی که نوشتی خیلی خوبه. برای شروع هم انتخاب خیلی خوبی بود. ظاهرش هم بد نیست...ولی می تونه بهتر باشه. اینجوری که چند تا فعل تقریبا یکسان رو به فاصله کم تکرار نکنی.
می کردند...نمی کرد...می کرد.
اگه جایگزینی پیدا بشه، بهتره برای حداقل یکی از فعل ها(ترجیحا وسطی) جایگزین پیدا کنیم. مثلا خوب کار نمی کرد: وظیفه شو درست انجام نمی داد...خراب شده بود...به درد نمی خورد...یا هر چیزی که همون مفهوم رو برسونه.
اگه جایگزین پیدا نشه، می تونیم جمله ها رو کمی طولانی تر کنیم که فاصله بیشتر بشه.
اگه اینم ممکن نباشه می شه رفت سر خط. اینم خودش یه جور فاصله ایجاد می کنه:
معجون های قلیایی، کار گابریل را خراب میکردند!
وایتکس خوب کار نمیکرد و بیشتر روده را کثیف میکرد.



نقل قول:
-نکن فنر! نکـــــــــــــن!
-یـــــام!
شکل نوشتنت و شکلک ها خیلی خوب بودن. ساده و قشنگ.


نقل قول:
کار گابریل خراب میشد ولی قبل از اینکه معجون ها به او برسند، اول به هکتور و بچه رابستن میرسیدند.
این جا هم شکل نوشتنت، توضیح رو بامزه کرده.


پستت پر از اتفاقه. توضیح دادن اتفاق، کار سختیه. این که تصمیم بگیریم کی صحنه رو توضیح بدیم و کی از دیالوگ کمک بگیریم. بیشتر از دیالوگ استفاده کردی، ولی توضیح هم دادی. جریان روشن و واضحه.


جمله بندیات خیلی بهتر شده. این ایرادای ادبی کمی سخت اصلاح می شن. آدمو گیج می کنن. ولی خوب نوشتی.


ساده و راحت می نویسی. این خیلی خوبه. روی چیزی تاکید نداری. نه شخصیت خودت، نه سوژه و نه چیز دیگه ای. خودتو به جریان سوژه می سپری و باهاش جلو می ری؛ همینم باعث می شه که نوشته هات به دل خواننده بشینه.
از شخصیت ها خوب استفاده می کنی.


یه موردی هست که هم در مورد خودت وجود داره و هم در مورد قضاوتت در مورد پست هات و به نظر من هر چیز دیگه ای.
همه چیو سیاه یا سفید می بینی. هر چیزی برات یا عالیه...یا خیلی بد!
اینجوری نیست. مثلا پست. می تونه نسبتا خوب باشه. می تونه متوسط باشه. می تونه کمی بهتر از متوسط باشه. چیزی که من برداشت کردم اینه که مثلا اگه پستت بهتر از متوسط باشه هم اونو بد حساب می کنی. این کارو نکن. خسته می شی. چه تو ایفای نقش و چه جاهای دیگه. "بد" خیلی با این چیزی که گفتم فرق می کنه. اگه یه روزی متوسط بودی و الان بهتر از متوسط هستی، خوشحال باش. روی این تمرکز نکن که چرا هنوز عالی نیستم. روی این تمرکز کن که الان بهتر از قبلم و دارم به عالی نزدیک می شم. به زودی عالی می شم. پشتکار و تواناییش رو هم داری. همینجوری که داری جدی و سفت و سخت، برای مرگخوار شدن تلاش می کنی. کی می تونه جلوی مرگخوار شدنت رو بگیره؟
در مورد بقیه چیزا هم اگه همینجوری پشتکار به خرج بدی و به اندازه کافی صبر کنی و ناامید نشی، کسی نمی تونه جلوتو بگیره.

پست هات به وضوح پیشرفت کردن. خیلی بهتر از قبل شدن. خیلی حساب شده تر و مرتب تر و جالب تر. طنزت خیلی بهتر شده. جمله هات خیلی درست تر و واضح تر شدن. با شخصیت ها خیلی بهتر از قبل کار می کنی. اینا عالین.


بقیه نقدا...به زودی!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۲۳ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۰:۱۷
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 129
آفلاین
سلام ارباب.
می شه لطفا این پستمو نقد کنین. اولین پست جدی تو کل ایفای نقشمه.
فکر نمی کنم خیلی خوب شده باشه؛ به نظرم یه اشکالاتی داره که چون تاحالا پست جدی نداشتم اینجوری شد.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۰۸:۲۶
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 212
آفلاین
اربابا!
ارباب کلا پست غمگین و جدی خیلی نمی‌زنم. این احتملا دومی یا سومی باشه.
خوب در اومده ارباب؟ دستمال لازم شده؟


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۴۵:۴۱
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
سلـــــــــــــام ژیپراده!
خوبین؟
پست قبلیم خوب نبود...
خیلی بد بود! اصلا ازش راضی نیستم!
ولی با یه پست بهتر اومدم! (حالا شاید بهتر باشه!)

خـــــانــــه ریـــــــدل !

جیـــــــــــــــــغ!


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۵:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5602
آفلاین
ربکا


نقل قول:
حتما میدونستین دیگه؟ فقط میخواستین امتحانم کنین حتما. آخه شما خیلی خوب فرانسوی حرف میزنین!
البته که ما می دونستیم...ولی نمی خواستیم شما رو امتحان کنیم. می خواستیم بقیه هم بدونن و توجه کنن که چقدر ما والا مقامیم!


نقل قول:
درباره شخصیت پردازیم هم نقدم کنین. احساس میکنم یکم توش ضعیفم. میشه؟

شخصیت خودت یا دیگران؟
می گم...ولی تو پست های قبلیت که در مورد هیچکدوم مشکلی نداشتی.


بررسی پست شماره 18 بارگاه ملکوتی مرلین، ربکا:


نقل قول:
مروپ بعد از جواب مرلین، به زور لبخندی زد و از بارگاه مرلین بیرون آمد. در راه، مروپ به لرد و آرزویی که درباره او کرده بود، فکر میکرد؛ ملاقه را در دستانش میچرخاند و به میوه هایی که قرار بود به فرزندش بدهد فکرمیکرد
.جمله اول کامله؟...بله!
جمله دوم به جمله اول مربوط و وابسته اس؟...نه!
اینا دو تا جمله جدا هستن. باید بینشون نقطه گذاشته بشه:
در راه، مروپ به لرد و آرزویی که درباره او کرده بود، فکر میکرد. ملاقه را در دستانش میچرخاند و به میوه هایی که قرار بود به فرزندش بدهد فکرمیکرد.

اگه بخوای نقطه ویرگول بذاری باید یه همچین چیزی باشه:
نقل قول:
در راه، مروپ به لرد و آرزویی که درباره او کرده بود، فکر می کرد و نگران بود؛ با این وجود ملاقه را در دستانش می چرخاند و به میوه هایی که قرار بود به فرزندش بدهد فکرمی کرد.



ولی گذشته از این موضوع، یکی دو تا ایراد دیگه هم داره که ربطی به مفهوم و سوژه نداره...فقط ظاهر پاراگراف رو زشت کرده. خوندنش رو سخت کرده.
اولیش فاعله.
تا وقتی که فاعل عوض نشده، لازم نیست دوباره اسمشو ببریم. مثلا:
نقل قول:
مروپ بعد از جواب مرلین، به زور لبخندی زد و از بارگاه مرلین بیرون آمد. در راه به لرد و آرزویی که درباره او کرده بود، فکر میکرد؛ ملاقه را در دستانش میچرخاند و به میوه هایی که قرار بود به فرزندش بدهد فکرمیکرد.
مروپ دوم رو حذف کردم. الان موقع خوندن، مشخصه که منظور نویسنده مروپه؟
بله.
برای این که فاعل ما عوض نشده.

ولی اگه اینجوری می نوشتی:

مروپ بعد از جواب مرلین، به زور لبخندی زد و از بارگاه مرلین بیرون آمد. هکتور که در حال دویدن به سمت آزمایشگاهش بود تنه ای به او زد و رد شد. در راه به لرد و آرزویی که درباره او کرده بود، فکر میکرد؛ ملاقه را در دستانش میچرخاند و به میوه هایی که قرار بود به فرزندش بدهد فکرمیکرد.

الان چی شد؟

از جایی که هکتور فاعل شد، همه فعل ها مال هکتور می شه. برای همین، اینطور به نظر می رسه که کسی که در راه به لرد و آرزو فکر می کرده هکتوره! اگه اینجوری می نوشتی تو اون قسمت هم باید دوباره اسم مروپ رو می بردی.

دومین موردی که ظاهر نوشته رو خراب کرده تکرار یه فعل به فاصله کمه.
دو بار نوشتی "فکر می کرد". لازم نبود. اینا رو می شه در هم ادغام کرد. اینجوری:
نقل قول:
مروپ در راه، در حالی که ملاقه را در دستانش می چرخاند به لرد و آرزویی که درباره او کرده بود، فکر میکرد...و به میوه هایی که قرار بود به فرزندش بدهد!
قشنگ تر نشد؟


نقل قول:
-اگه عزیز مامان عاشق خرمالوها بشه، به رودولف میگم چهارتا درخت خرمالو بکاره! اونم توی گلدون، کنج اتاق عزیز مامان!
این فکر خوبیه...روی اینجور ایده ها باید کمی بیشتر وقت بذاریم و فکر کنیم، چون چیزای خوبی ازشون در میاد.چهار تا درخت خرمالو( ) فکر خوبیه...ولی چرا توی گلدون؟ توی تختخواب...روی میز کار...روی صندلی لرد یا حتی سبد نجینی بهتر نیست؟ چون تمرکز مروپ فقط روی درخت و میوه هاشه!


نقل قول:
-اگه دلبند مامان از میوه ها خوشش نیاد چی؟ اگه از همون دوتا میوه ای هم که با محبت سخت بهش میدم، بدش بیاد چی؟
جمله ها یه ذره(خیلی کم) ایراد دارن. مثلا اینجا منظورت اینه که با محبت و به سختی بهش میوه میده. ولی "بامحبت سخت" این معنی رو نمی رسونه.
نگران این موضوع نباش. یکی از چیزایی که تو ایفای نقش این سایت یاد می گیری دقیقا همینه که چطوری و با کدوم کلمه ها و جمله ها منظورتو درست و روون برسونی و این چیزیه که تا آخرعمر و خارج از سایت هم به دردت می خوره.


بحث مروپ با خودش خوب بود. جالب و بامزه بود.
در مورد شخصیت پردازی پرسیده بودی. خودت که نیستی. پس منظورت مروپ بوده. نه...اصلا ضعیف نیستی. خیلی هم خوبه.


نقل قول:
مروپ از بحث با خودش دست کشید و بالاخره دم در اتاق لرد رسید. میخواست در را باز کند، ولی یادش آمد که میوه ای ندارد تا نتیجه کار مرلین را امتحان کند. پس با سرعت به آشپزخانه رفت و سبدی را با پرتغال، خرمالو، نارنج (!) و سیب پر کرد. دوباره از پله ها بالا رفت و در زد.
اتفاقا، کارا، تصمیما و رفتار ها رو می شه ساده و معمولی نوشت. ولی جایی که موقعیتش هست، سعی کن کمی خاص تر و متفاوت تر بنویسی. الان میوه همراهش نیست. این که خیلی ساده بره آشپزخونه و میوه بیاره کمی بی نکته اس. همین رفتن و برگشتن، کمی ریتم پستت رو کند می کنه.
یا باید میوه رو از جای خاصی یا به شکل خاصی بدست بیاره و یا به جای این همه توضیح، همون جا ظاهرشون کنه.
پرتقال!


نقل قول:
مروپ وارد شد و پرتغالی را برداشت . به سمت میز لرد رفت تا پرتغال را به او بدهد.
مروپ میخواست نتیجه کار مرلین را آزمایش کند.
این جا هم اسم مروپ نباید تکرار می شد...ولی گذشته از این، پایان پست خیلی خوب بود. سوژه رو خیلی روشن و واضح جلو بردی و مسیر رو برای نفر بعد مشخص کردی. جمله آخر خیلی واضح به خواننده می گه که اگه بخواد ادامه بده، باید چیکار کنه. حق انتخابی که داره هم برای نوشتن ترغیبش می کنه. این که لرد میوه رو بخوره یا نه...و بعدش چه اتفاقی بیفته.


پستت خوب بود. تکلیفش با خودش روشن بود و می دونست چه مسئولیتی داره. مسئولیتش رو هم به خوبی انجام داده.

...............................

بینز


نقل قول:
من تازه واردم. نمیدونم چطور باید پست رول بنویسم.
تازه وارده...
همچین می زنیم که چشمات از پس کلت بزنه بیرون ها!


نقل قول:
ولی میدونم هنوز خیلی راه دارم که بتونم نویسنده خوبی بشم
آره دیگه...بچه ای هنوز.


نقل قول:
باید بارها و بارها بیام اینجا و درخواست نقد بدم.
نه...نه...راه نویسنده خوب شدن این نیست. درخواست نده بچه...


نقل قول:
ولی آیا امکانش هست این پست رو برای اینجانب نقد کنین؟
نمی خوام...ولی مجبورم دیگه.


نقل قول:
ممنونم از محبت های بی پایان و کمک های انسان دوستانه شما.
چقدرم که جنابعالی انسان محسوب می شی!
رفته سفید پوشیده سر من...


بررسی پست شماره 19 بارگاه ملکوتی مرلین، بچه:


نقل قول:
لرد سیاه نگاهی به شیء نارنجی رنگی که در دست مادرش بود انداخت. قبلا همچین شیئی ندیده بود. نمی دانست به چه دردی می خورد. به همین دلیل فقط به نگاه کردنی به آن بسنده کرد.
این جا اغراق هست...ولی به نظرم جای اشتباهی هست. این که میوه ندیده باشه زیادی عجیبه. گذشته از این که چطوری از چیزی که ندیده متنفره؟
اینو می شد توضیح داد...که مثلا اونقدر اجازه نداده بود میوه بیارن جلوی چشمش، که شکل میوه ها رو فراموش کرده بود.


نقل قول:
با شنیدن کلمه میوه، رعشه ای به لرد سیاه دست داد. او هیچگاه از میوه ها خوشش نیامده بود. در حقیقت او از میوه ها متنفر بود. نگاه متنفرانه ای به میوه انداخت و غرولند کنان گفت:

اینجاش خوب بود. بجز یه "او" ی اضافه. اوی دوم اضافه اس. ولی به هر حال خوب بود. تکرار و توضیح این که لرد میوه دوست نداره، بجا بود. ممکنه خواننده ای ندونه یا یادش رفته باشه یا توجه نکرده باشه.


نقل قول:
لرد سیاه این جمله را گفت و سرش را برگرداند. از کودکی هیچ علاقه ای به میوه جات نداشت. نه که نخواهد، نمی توانست! به نظرش خوردن میوه امری بیهوده و بی دلیل بود. خوردن چیزی آبکی... .
توضیح "لرد از میوه متنفر بود" بجا و مفید بود...ولی کمی زیادی روش تاکید کردی. زیادی تکرارش کردی. همون یه بار کافی بود. مگه این که قرار باشه به شکل جدید و متفاوتی بنویسیش.


نقل قول:
با تصور آب و هر چیز آبکی دیگری، حالت تهوع به او دست داده بود. او حتی آب هم نمی خورد! فقط چایی!
عجب تازه وارد مطلعی! دقت کردی این روزا تازه واردا همه چی رو درباره آدم می دونن؟


نقل قول:
- اون! اون چیز سبزِ گردالی!
لعنت بهت...از جلوی چشم ما دور شو. نقد مقد هم نمی کنیم. نقد تموم شد. برو نبینیمت!


نقل قول:
مروپ نگاهی به سبد میوه انداخت. منظور پسرش، آلوچه بود! اصلا نمی دانست کِی آن را داخل سبد گذاشته بود.

- اونو میخوایم!
- آلوچه؟
- آره!
"لعنت بهت" و "نقد تموم شد" هنوز سر جاشه. ولی آخر پست خوب بود. فقط اون شکلک آخر به نظر من کمی گیج کننده شده. مثلا من کمی شک کردم که لرد واقعا اون سبزه رو می خواد یا نه. احتمالا می خواد. برای همین شاید بهتر بود از یه شکلک مشتاق تر استفاده می شد.


بعضی از جمله هات هم شکلک کم داشت. در مورد شکلک ها خساست به خرج دادی!


به سوژه مسلطی...همین باعث می شه در این مورد مشکلی نداشته باشی.
در مورد شخصیت ها هم تسلط کافی داری. مروپ و لردت خوب بودن.
یکی دو جمله تکراری و غیر ضروری توی پست بود که شاید می شد کمی خاص ترشون کرد.
در مورد بقیه خوب می نویسی. شخصیت خودت هم به اندازه کافی جالبه. مطمئنم درباره خودت هم راحت می نویسی.
بد نبود. برو پی کارت دیگه این طرفا نبینمت.


ما بریم تمدد اعصاب کنیم!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۲:۴۲
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 21
آفلاین
سلام. خوب هستید؟

مثل اینکه دوستان می گفتن برای نقد باید بیاییم اینجا. من تازه واردم. نمیدونم چطور باید پست رول بنویسم. خیلی دوست دارم که بتونم نویسنده خوبی بشم، مثل شما. سعی دارم یاد بگیرم، ولی میدونم هنوز خیلی راه دارم که بتونم نویسنده خوبی بشم و باید بارها و بارها بیام اینجا و درخواست نقد بدم. ببخشید که مزاحمتون میشم لردِ قدر قدرت. ولی آیا امکانش هست این پست رو برای اینجانب نقد کنین؟

ممنونم از محبت های بی پایان و کمک های انسان دوستانه شما.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰:۳۵ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۴۵:۴۱
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
سلام ژیپراده!
خوبین ژیپراده؟
ژیپراده تو فرانسوی یعنی سروری والا مقام و یا سرپرست یک گروهِ خیلی خیلی مهم. که همه اینا رو شمام دارین! منم نمیتونم درست بگم اقباب، میگم ژپیراده.
حتما میدونستین دیگه؟ فقط میخواستین امتحانم کنین حتما. آخه شما خیلی خوب فرانسوی حرف میزنین!


نقد میخوام ژیپراده.
بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!

الان نقطه ویرگول رو تو جای درستی استفاده کردم؟ درباره شخصیت پردازیم هم نقدم کنین. احساس میکنم یکم توش ضعیفم. میشه؟


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳:۳۳ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۵:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5602
آفلاین
ربکا!


نقل قول:
سلام ژیپراده!
خوبین ژیپراده؟
نـ...قـ...د!
ژیپراده چیه؟ فحش دادی به ما؟ حرف بد؟ قُد؟


نقل قول:
من این پست رو زدم تا نشون بدم ربکا مرگخواره و در جمع مرگخواراست(و همچنین مطمئن بودنمو از مرگخوار شدنش!).
ای عجول! کمی صبر کن خب. هنوز که مرگخوار نیست.
طبق سایت پیش برو. وقتی می خواد مرگخوار بشه، تو سوژه ها هم تا وقتی که مرگخوار نشده می تونی علاقمند نشونش بدی. همش تو جمع مرگخوارا باشه. باهاشون بره و بیاد...آویزونشون باشه! این خودش یه سوژه اس که می تونی موقتا تا وقتی که مرگخوار بشی ازش استفاده کنی.


نقل قول:
بعد اینکه میخواستم بدونم "؛" به چه دردی میخوره؟ جایی که استفادش کردم جای درستی بود یا نه؟
سه بار اشتباه فهمیدم منظورتو.
اول فکر کردم می پرسی " به چه دردی می خوره" جای درستی استفاده شده یا نه.
توی پستت دنبال این جمله می گشتم!
بعد فکر کردم پرسیدی علامت " " به چه دردی می خوره.
بار سوم تازه متوجه شدم که منظورت نقطه ویرگوله!
البته شما درست نوشتی...ما حواس نداریم!


نقطه ویرگول چند تا کاربرد داره. مثلا مثال زدن...شمردن چیزی...جدا کردن چند بخش...جمله های شرطی پشت سر هم...ولی چیزی که تو ایفای نقش به درد ما می خوره اینه که جایی استفاده می شه که یه جمله تموم شده...خودش کامله...ولی جمله بعدی بهش ربط داره.
حالا خیلی هم مهم نیست. در مورد علامتا در این حد حساس نباشین. کافیه مفهوم رو عوض نکنن.
مثلا (" " ) این علامت نقل قوله؛ ولی مال زبان فارسی نیست و ما بیشتر برای تاکید روی کلمه یا جمله یا اصطلاح ازش استفاده می کنیم. ولی تو ایفای نقش گاهی هم برای نقل قول بکار برده می شه. خودم همین بالا برای نقل قول ازش استفاده کردم. اشکالی نداره.

در مورد نقطه ویرگول...مثلا:
ربکا دلش نمی خواست وارد آن اتاق بشود؛ با این وجود بر ترسش غلبه کرد و وارد شد.
"ربکا دلش نمی خواست وارد اتاق بشود" یه جمله کامله...ولی جمله دوم هم به این جمله ربط داره. این جا می شه ؛ گذاشت. همونطور که گفتم خیلی حساس نباشین. این جا اگه ویرگول خالی هم بذارین مهم نیست. مفهومو می رسونه.
یا جایی که چند تا ویرگول پشت سر هم نوشته شدن و باید برای رسوندن مفهوم از نقطه ویرگول استفاده کنیم. مثلا:
سوروس، ربکا، رابستن، لینی، هکتور، فنریر و سو لی را به هاگوارتز بردند.
الان فهمیدی کیا کیا رو بردن؟
نه...قاطی شدن. ولی به این شکل بخونش:
سوروس، ربکا، رابستن، لینی؛ هکتور، فنریر و سو لی را به هاگوارتز بردند.
الان به خاطر اون نقطه ویرگول بعد از لینی، مشخص شده چی به چیه.

حالا اینجا رو ببین. شما نوشتی:
نقل قول:
وقتی بالای سر ربکا آمد تا ببیند چه میکند؛ دید ربکایی نیست تا او را ببیند.
جمله اول(وقتی بالای سر ربکا آمد تا ببیند چه می کند) یه جمله کامله؟
نه! ادامه داره. برای همین، این جا باید ویرگول خالی گذاشته بشه.


بررسی پست شماره 564 زندگی به سبک سیاه، ربکا لاک وود:


نقل قول:
سقوط معجون ها تنها چیزی بود که برای بلاتریکس مهم نبود! او بالای سر هر مرگخواری رفت تا ببیند چه کار میکنند. وقتی بالای سر ربکا آمد تا ببیند چه میکند؛ دید ربکایی نیست تا او را ببیند.
آخر پست قبل یه اتفاقی افتاده. گاهی حتما باید در مورد همون اتفاق بنویسیم. ادامه بدیمش. ولی گاهی هم حق انتخاب داریم. این جا حق انتخاب داشتی و ادامه ندادی. به نظر من اشتباه نیست. مخصوصا چون در شروع، به اون سوژه هم اشاره کردی. روش وارد شدن ربکا خیلی خوب بود(اگه مرگخوار بود...ولی خب...حالا اشکالی نداره).


نقل قول:
-ربکا!
-جیــــــــــــغ! بله؟
-چقدر سریع خودتو لو میدی؟ تو معموریاتا اینجوری نباشی! حالا بیا تمرینایی که بهت دادمو تمرین کن. همین حالا! میخوام ببینم.
ماموریت.
ایده این قسمت خیلی خوب بود. صحنه ای که نوشتی جالب بود.


نقل قول:
ربکا ترسید و به همین دلیل دستش را در گوش خفاش گونه اش فرو کرد. کاغذی را بیرون آورد که دست خط بلاتریکس روی آن بود.
این جاش خیلی خوب بود. این کارت خیلی بهتر از این بود که بری و چند خط در وصف گوش های ربکا بنویسی. الان به شکلی نوشتی که انگار این شکل گوشاش خیلی عادیه...و همین بامزه اش کرده.


نقل قول:
بلاتریکس وقتی لیست تمرینات را دید، اخم هایش در هم رفت. سرش را بلند کرد و به ربکا نگاه کرد.
-اشتباه خوندیشون. 200تا شنا سوئدی با 300 تا درازو نشست. 120 دور هم باید دور خونه ریدلا بدویی. اصلا صفرا رو ندیدی!
نخوندن صفرا فکر خوبی بود. ایده های خوبی برای سوژه ها، صحنه ها و نوشتن طنز داری. این خیلی مهمه. چون شکل نوشتن و سبک های مختلف رو بعدا می شه یاد گرفت، ولی ایده های اولیه احتیاج به کمی استعداد و مهارت خود آدم داره.


نقل قول:
و به شکم لاغر مردنی ربکا اشاره کرد. بلاتریکس میخواست حتی تخت ترین شکم را هم تخت تر کند! این موجب شد ربکا برنامه غذایی اش را ببیند تا شاید وضعش بهتر آن برنامه باشد. اما با دیدن برنامه غذایی وضعیت تغییری نکرد که هیچ، بدتر هم شد.
-هویچ پخته با آب کرفس برای صبحانه؟ نخود و اسفناج برای نهار؟ کاهو برای شام؟! سخت گیری در این حد!؟
-بله. باید لاغر بشی.

ربکا دوباره به شکم لاغر و تختش نگاه کرد. بلاتریکس تاکید کرد دوباره به او سر میزند ولی آن موقع باید در حال انجام برنامه تمریناتش باشد.
همیشه تاکید می کنم که توصیف مستقیم ظاهر خوب و اخلاق شایسته شخصیت ها، روی خواننده تاثیر عکس می ذاره. شخصیت رو زننده می کنه. جلوی دوست داشتنی بودنش رو می گیره. شما الان به یه ویژگی خوب ظاهری ربکا اشاره کردی...ولی این کار رو طنز آمیز و خنده دار انجام دادی. از کلماتی استفاده کردی که خواننده اصلا احساس نمی کنه قصد و هدفت تعریف از ظاهر ربکا باشه. همین کار باعث می شه این قسمت تاثیر خیلی خوبی بذاره. اگه میومدی می گفتی "ربکا دختری باریک اندام و جذاب، با شکمی تخت بود"، شخصیت ربکا چندین قدم به عقب می رفت. دافعه ایجاد می کرد. الان روشت خیلی خوب و درسته. چه در مورد جایی که درباره گوشاش نوشتی و چه این قسمت.
به نظر می رسه با شخصیت جدیدت راحتی. این راحتی به نوشته هات هم منتقل شدن. تمرکزت روی شخصیت خودت نیست. از شخصیتت استفاده کردی...ولی به سوژه و موقعیت هم به اندازه کافی توجه کردی.


نقل قول:
اما آن طرف پاتیل معجون ها تنها چند میلی متر با سر رکسان فاصله داشتند. رکسان وضع بد پاتیل ها را درک نمیکرد و همین برایش دردسر ساز شد...
کار خیلی خوبی کردی که دوباره به این موضوع اشاره کردی. به نفر بعدی هم اون حق انتخاب رو دادی که در این مورد بنویسه یا مثل خودت ازش صرف نظر کنه.


سوژه رو خوب پیش بردی. ربکا رو خوب وارد سوژه کردی.

شخصیت ربکا خیلی خوب شروع کرده. با وجود تازه کار بودنش، خیلی راحت و قوی به نظر می رسه. گیج نیست. سردرگم و کمرنگ نیست. این خیلی خوبه.

طنزت بعد ها خیلی بهتر می شه. الان در همین حدش کاملا کافیه. مسیرت درسته. می تونی گاهی، اغراقشو بیشتر کنی. مثلا جایی که داره لیست شامشو می خونه می تونست کمی مسخره تر باشه. مثلا بلاتریکس اصرار می کرد که نخوده هم باید نصف بشه. نمی تونه نخود کامل بخوره.


خوب بودی.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۲۳ شنبه ۲ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۴۵:۴۱
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
سلام ژیپراده!
خوبین ژیپراده؟
نـ...قـ...د!

زندگی به سبک سیاه

ژیپراده؟ من این پست رو زدم تا نشون بدم ربکا مرگخواره و در جمع مرگخواراست(و همچنین مطمئن بودنمو از مرگخوار شدنش!). بعد اینکه میخواستم بدونم "؛" به چه دردی میخوره؟ جایی که استفادش کردم جای درستی بود یا نه؟

ممنون میشم ژیپراده اگه منو درباره این موضوع مطمئن کنین!


Une fille française
~Only Raven~







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.