هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰:۴۰ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۲:۲۸
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 59
آفلاین
ولی هر طوری هم که بود، خودش باید می رفت و این موضوعو می فهمید.

-ویز ووز وازو ویز ویز؟
-چی؟ اربابو ببینی؟ آخه... ینی ممکنه ارباب از دستم عصبانی بشن... نه نمیتونم.

ویزو بغض کرد. باز قلبش شکست. با التماس به لینی نگاه کرد؛ اون تنها امیدش بود.

-این جوری هم نگاه نکن. گفتم که نمیشه. هر چقدر هم اصرار کنی...

ویزو قیافه شو شبیه گربه چکمه پوش کرد تا شاید دل لینی به رحم بیاد. شاید با خودتون بگین خب اون که مگسه؛ چجوری شبیه گربه میشه؟ و مشکل هم دقیقا همین جا بود. قیافه ویزو بیشتر شبیه سوسکای پیف پاف خورده شده بود تا یه گربه مظلوم و ناز! ولی همین قدر تلاش هم کافی بود تا لینی راضی بشه اونو همراه خودش ببره.


یک ساعت بعد...

-ویز ویز ووزی ووز ویز...
-اره منم خسته شدم؛ اینجوری بخوایم بریم تا چند ماه دیگه هم نمی رسیم... باید از مترو استفاده کنیم.
-ویز؟؟!
-مترو! مال مشنگاس. یه وسیله نقلیه ست. فقط... لطفا به ارباب نگو باشه؟؟
-وازو.

لینی و ویزو وارد ایستگاه مترو شدن. متاسفانه از بدشانسی شون ایستگاهی که توش بودن حسابی شلوغ بود. جمعیت زیادی از مترو خارج شدن و عده ای سعی می کردن همون وسط خودشونو بچپونن توی واگنا. ویزو و لینی با حرکت جمعیت این طرف و اون طرف می شدن ولی بالاخره تونستن برن داخل مترو.
مترو اونقدر شلوغ بود که کسی اصلا متوجه دوتا حشره متعجب و حیرون نشد. از فروشنده های دستمال توالت و ادامس و لوازم ارایش و کفگیر پلاستیکی گرفته تا ادمای هپلی و ژولیده همه توی اون یه ذره جا به هم چسبیده بودن.
-میگم... تو بوی بدی حس نمیکنی؟ دارم بالا میارم...
-ویز ووزو وازی ووز ویزی...!

لینی به سمت راست خودش نگاه کرد و متوجه منبع بو شد. یکی از همون هپلیا دستش رو بالا کرده بود که میله مترو رو بگیره و ظاهرا چند ماهی هم حموم نرفته بود! لینی که یه حشره بیشتر نبود، از بوی زیربغل اون مشنگ مسموم شد و بیحال افتاد کف مترو.

-ویییییییزی! ویزی وازو وازو ووز ویز؟؟؟
-من خوبم... فقط بعید میدونم بتونم همراهت بیام... اگه میخوای اربابو ببینی برو اینجا...

لینی کاغذ کوچکی رو به دست ویزو داد.
-ویز ووز ویز؟
-گفتم که... خوبم... نگران من نباش... یکم حالم جا بیاد دوباره میتونم پرواز کنم...

ویزو اشکش رو پاک کرد. بازم باید تنهایی دنبال لرد سیاه می رفت. ولی خب چاره ای نبود؛ باید روی بال های خودش می ایستاد و دیگه مستقل می شد.


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۹:۵۹:۴۴ یکشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۱:۰۶
از قاقارو میترسی؟
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
پیام: 140
آفلاین
ویزو با روحیه ای جنگنده و قوی به سمت محل زندگی لرد سیاه به راه افتاد. پس از چند ساعت پرواز و جان کندن و رد شدن از بیابان ها و جنگل ها و رد شدن از انواع دشمن ها: آفتاب پرست، مارمولک!تازه یادش افتاد نمیداند لرد سیاه کیست. کجا زندگی میکند. و چجوری باید شکستش دهد. نا امیدی مانند یک آبشار داشت غرقش میکرد. سرش را به زیر انداخته بود و داشت ویزووو ویزووو کنان پرواز میکرد که ناگهان... با لینی برخورد کرد.

- هی مگس! جلوی بالتو نگاه کن!

ویزو سرش را به آرامی بالا آورد و لینی را دید.

- هی، چرا اینقدر ناراحتی؟ بار کشتی های غرق شدت چی بوده؟

صورت ویزو مانند یک علامت سوال بزرگ شده بود.

- هیچی، ولش کن. چرا ناراحتی؟

ویزو، ویزویزی کرد و گفت:
- ویز ویزو وازی ووزیو؟

لینی لبخندی زد و بال هایش را باز باز کرد و با غرور دستش را روی سینه اش گذاشت.
- من لینی وارنر هستم. یک پیکسی مرگخوار! یکی از یاران وفادار لرد سیاه، جلوی شما در حال پروازم.

ناگهان ویزو فکری به ذهنش رسید. لینی یکی از یاران لرد بود و او را بسیار خوب میشناخت. پس بهترین کسی بود که میتوانست جواب سوالاتش را بدهد.
سر کوچکش را با هیجان بسیار تکان داد و رو به لینی کرد.
- ویز واز وازو؟

لینی بادی در غبغبش انداخت و رو به ویزو کرد.
- اربابا، یک فرد بسیار توانا و باشکوه هستند. بهترین کسی که میتوانی تصور کنی. او در همه کار موفق و تواناست...

لینی همچنان داشت از لرد سیاه تعریف میکرد. اما ویزو به فکر فرو رفته بود.
آدم به این خوبی... چرا آنتونی میخواست او را نابود کند؟ و شک مانند پیچکی دورش پیچید و پیچید.


There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

my ghagharoo Is rough Please stay away


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴:۵۲ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۲۰:۲۹ جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۹
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 124
آفلاین
خلاصه:

آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستی‌ساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه می‌تونه لردو شکست بده. الیواندر برای هسته‌ی چوبدستی به ریسه‌ی قلب اژدها نیاز داره. آنتونین برای پیدا کردن قلب اژدها راهی سفر می شه. یه مگس به نام ویزو هم اونو در این سفر همراهی می کنه.
سبزی فروشی که مگس و آنتونین ازش خرید کردن، ازشون چهارصد گالیون می خواد. آنتونین رو توی مغازه نگه می داره که ویزو بره و گالیون ها رو بیاره.
ویزو برای تهیه گالیون ها توی مسابقه ای شرکت می کنه... ولی پولی به دست نمیاره و فقط موفق می شه یه قلب اژدها رو که جایزه مسابقه بود، برداره و فرار کنه.

..............................
برای ویزو سلامتی آنتونین معم ترین چیز بود بنا بر این ویزو ویز ویز کنان به سمت سبزی فروشی رفت.

'فلش فورواردچند ساعت بعد'

_خانمای عزیز، آقایون خسیس بیاین این ور بازار.سبزی تازه دا...

و صحبتش با آمدن ویزو قطع شد‌.

_ویز ویز ویزویز؟
_دالاهوف کجاست؟ خب تو دیر اومدی یه خانمه هم نیاز شدیدی به ریحون داشت منم به عنوان ریحون فروختمش .

قلب ویزو با صحبت های دالاهوف فروش سبزی فروش شکست.
قلب ویزو با صحبت های سبزی فروش پودر شد.
قلب ویزو طاقت این همه درد را نداشت پس...
قلب اژدها را در فرق سر یبزی فروش کوبید تا انتقام بگیرد . همان جا سبزی فروش در اثر ضربه مغزی مرد و همون جا حلوا و مخلفاتش رو خوردن و رفتن . و اینگونه بود که ویزو تصمیم گرفت تنهایی لرد سیاه رو سفید نابود کنه.
پس سخنرانی پر شوری رو شروع کرد:
_ویز ویز ویزو ویزو ویز ویزو ویزو ویزو ویز.

صدای تشویق از سوی جماعت همیشه در صحنه بلند شد و گه گاهی فریاد عاشقتیم نیز میامد.
ویزو پس از اتمام تشویق ها لب به ویز ویز کردن گشود:
_ویز ویز ویز؟

سکوت همه جا رو فرا گرفت . مطمئنا کسی ویزو رو برای شکست لرد سیاه همراهی نمیکرد!.
باری دیگر قلب ویزو با بی معرفتی مردم شکست، پودر شد و همانجا بود که ویزوبرای بار دوم تصمیم گرفت تنهایی به جنگ لرد سیاه برود.


ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۲ ۱۷:۰۹:۴۵

!Warning
Risk of biting


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۹:۱۵
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 194
آفلاین
درحالی که چشم ویزو همچنان به قلب اژدهای روی سکو بود، چند تا ابدزدک با چشم های ریز اومدن
و اب تو سالن رو تخلیه کردن.
ویزو یه نگاه به سکو مسابقه کرد...
یه نگاه به حریف هاش که هریک از دیگری قوی تر بودن کرد...
و یه نگاه به قلب ازدهای تپل مپل روی میز...
تماشاچی ها داد میزدند، حشرات بدنشون رو گرم میکردن، و گزارشگر بلند بلند میخواند:
ویزو یه نگا به ما کن!
ویزو اخماتو وا کن!
ویزو حریفو نگا کن!
ویزو هیاهو به پا کن!
ویزو.....
ویزو تصمیم خودش رو گرفت. مهم ترین تصمیم زندگی سه روزه ی یک مگس .
بعد در حالی که ویراژ میداد و از با سرعت از بین بین تماشاچیس ها میگذشت به سوی سکویی رفت که
قلب اژدهای روی آن قرار داشت.
ویزو قلب را قاپید. و در حالی که از سنگینی قلب در هوا تلو تلو میخور به سوی دروازه شتافت.
گزارشگر عربده میکشید و میگفت :
بگیریدش! اون متقلب وزوزو رو بگیریدش! هر کی اونو بگیره برنده ی جایزه میشه.
و ویزو با وزوز پیروز مندانه ای از دوروازه رد شد و دروازه به روی تمام تماشاچی ها و گزارشگر و
شرکت کننده ها قفل شد!
ویزو روی زمین نشست و به قلب اژدها نگاه کرد و وزوزی رضایت مندانه کرد.
ولی تازه یادش افتاد که آن چهارصد وپنجاه گالیون را برنداشته است!
اشک هایش روی قلب اژدها چکیدند.
باید برای انتونین کاری میکرد!





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۰۸:۴۹ پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 203
آفلاین
ویزو میدانست چون نیت خیری دارد مرلین با اوست. پس نفسی عمیق کشید و انگشتان مگسی اش را درون دستکش تکان
داد.
شپش وارد رینگ شد.عین آرنولد ژست گرفت و چندین دوربین از او عکس برداری کردند.
چشمان ویزو سیاهی میرفت. صدای مبهم تماشاگران به گوش می رسید که این کلمه را دم گرفته بودند:
-شی-پیش-شی-پیش-شی-پیش

نیتیک پس از پنج دقیقه وقت تلف کردن با ژست های آرنولدی بالاخره تن به مبارزه داد. ویزو زیر لب نام مرلین را زمزمه کرد و به عشق به دست آوردن قلب اژدها یک جوری مشت خورد که سه متر آن طرف تر از رینگ به زمین گرم برخورد کرد.

ویزو از روی زمین بلند شد و پرواز کنان یک بار دیگر روی رینگ قرار گرفت.شیپیش نیتیک که از این فرصت برای ژست های آرنولدی استفاده کرده بود دوباره وارد مبارزه شد. در میان آن همه صدا تنها صدایی که به گوش نمیرسید صدای گزارشگر بود که حدود صدایش را تا درجه ی عربده بالا برده بود:
-نیتیک یه مشت میزنه!...وای چه مشت کارسازی!...مگس رو ببینین!...آفرین قهرمان!...مگس یک بار دیگه بلند شد و حالا یه مشت سه امتیازی می زنه! وااااااااااااااااااااای!...یکی اون شیر آبو ببنده!

شیرفلکه ای غول آسا توسط کسی که معلوم نبود چه کسی است باز شده بود. رینگ بوکس، نیتیک و تمام حشرات بی بالی که مسابقه را تماشا می کردند در آب غوطه ور شدند. نیش یکی از آنها در بدن نیتیک فرو رفت و با صدای "فس!" بلندی تمام باد عضلاتش خالی شد و بدنش از کرم خاکی هم باریک تر و شل و ول تر شد. ویزو در بالای جمعیت به پرواز در آمد بود.او دستکش هایش را در آورد و به داخل جریان آب پرتاب کرد؛در حالی که نگاهش به قلب اژدها که روی سکویی قرار داشت خیره مانده بود.دلش میخواست آن را بدزدد.آخر، قلب اژدها که زیر دست و پا نریخته بود!


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۹:۵۶ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۹:۲۲:۴۰
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 212
آفلاین
ویزو ویز ویز کنان خود را به گوشه رینگ کشاند
دیگر نفسش بالا نمی آمد.
اضطراب و استرس مسابقه و برد و باخت و زنده ماندن یکطرف،و قلب اژدها و وضعیت انتونین از طرف دیگر مغز مگسیش را به جنجالی درد آور و جنون انگیز کشانده بود.
درافکارش غرق بود که ناگهان با صدای گزارش گر و چیزی که شنید به خودآمد و با چشمانی گشاد شده به سکوی گزارشگر خیره شد.

- بله همونطور که مشاهده شد مگس ویزو نام حریف اول خود را شکست داد و اکنون رینگ برای مبارزه دوم آماده است.
حریف این دوره برای ویزوکسی نیست بجزـــــــــ
بله درسته اون کسی نیست بجز شپش اعظم نیتیک!
اندام ورزشکاریه نیتیک از دور مبارز میطلبه.
منتظر بمونیم و ببینیم این بار مگسک میخواد چطوری خودشو از مهلکه نجات بده.

ویزو در آنی با تمام وجود چرخش دنیا رو به دور خودش حس کرد.
قلبش انگار که از تپیدن ایستاده بود و مغزش فرمانی برای صدور نداشت.
ثانیه ها طولانی تر از ساعت های یک شب پر از دلتنگی شده بودند و عقربه ساعت ها از چرخش باز ایستاده و نظارگر تلاطم زندگیه ویزو بودند.

با سوت داور خون در رگ های ویزو به سردی گروید.
اما ناگهان انگار که ندایی از اعماق نا امیدی در سرش فریاد زد، آنتونین منتظر توست برخیز مرلین با توست.



ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱ ۱۰:۲۰:۳۰

نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۳۵:۵۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
ویزو نفس عمیقی کشید. مصمم بود و امیدوار. فقط به این فکر می‌کرد که اگر برنده شود، می‌تواند آنتونین را نجات دهد و علاوه بر آن، قلب اژدها را به دست می‌آورد!


ویزو چند بار در هوا مشت‌هایش را تکان داد. خیالش تخت بود. مدام به خودش امید می‌داد. «ویزو، تو می‌بری!»
بله، ویزو دل شیر داشت و حسابی پشتش گرم بود. اما خب، احساساتش چندان هم دوام نیاوردند.

«بسیار عالی، جناب مَشی سوسکه وارد میدان میشن. شرکت کننده‌ی دوم، و رقیب مگس محترم ویزو»

ویزو با دیدن مَشی سوسکه ترسید. او سوسک گنده‌ای بود که بال‌های سیاه و زشتی داشت. او، لبخند وحشتناکی روی لب‌هایش داشت و نگاهش بسیار شیطانی به نظر می‌رسید.


برای لحظه‌ای قلبش در سینه فرو ریخت. اگر به مَشی سوسکه می‌باخت، به معنای واقعی، «بدبخت» می‌شد! حتی تصور اینکه به عنوان مگس فاسد فروخته می‌شود و چه بلاهایی به سرش می‌آید، بسیار ترسناک و اندوه بار بود. بنابراین، ندای درون ویزو فریاد کشید:ویزو! تو حق نداری ببازی! حق نداری!
آرام تکرار کرد:
- حق ندارم ببازم...
یک نفر سوت زد و مبارزه‌ی سوسک و ویزو، آغاز شد.
سوسک، در حرکت اول، مشتی به ویزو زد. ویزو جا خالی داد. قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید.

تنها کاری که می‌کرد، این بود که مشت می‌زد.‌ چشم‌هایش را بسته بود و فقط و فقط مشت می‌زد. اصلا برایش مهم نبود که مشت‌هایش به مَشی سوسکه می‌خورد یا نه، تنها چیزی که مهم بود، مشت‌ بود. قلب اژدها بود. چهارصد و پنجاه گالیون بود. نجات آنتونین بود.


گزارشگر همچنان با هیجان گزارش می‌کرد اما ویزو دیگر نمی‌خواست صدای او را بشنود. صدای گزارشگر، او را تا مرز جنون می‌برد.

« حالا مَشی سوسکه یه ضربه به ویزو می‌زنه، بلههههههه ویزو جا خالی می‌ده و همچنان مشت می‌زنه. اوه، اونجا رو. انگار حال مَشی زیاد خوب نیست.»

با شنیدن این حرف، ویزو چشم‌هایش را باز کرد. مَشی سوسکه روی زمین افتاده بود و معلوم بود حالش خیلی بد است.
خلاصه، او را جمع کردند و بعد از چند دقیقه، اعلام کردند که «فعلا» برنده ویزو است.


ویزو خیلی خوشحال بود. خیلی زیاد. باورش نمی‌شد که الان قرار است آنتونین را نجات دهد و قلب اژدها را بگیرد. چند نفر با احترام، او را به بیرون از میدان مبارزان شریف هدایت کردند. ویزو در حالی که لبخند ضایعی بر لب داشت، گفت:
- اِ... پس جوایزمو نمی‌دید؟
مرد خوش قیافه‌ای که آن جا ایستاده بود. قهقهه زد.
- چه عجله‌ای داری! تو هنوز باید با شش نفر دیگه هم مبارزه کنی و بعد از اون... حالا شاید جایزه دادن بهت.


سپس همچنان که قهقهه می‌زد از آنجا دور شد. به نظر می‌رسید چیزی مصرف کرده است.
ویزوی بیچاره ( )، با نشیمنگاه از عرش به فرش سقوط کرد.
- چییییییییی؟؟؟؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۷:۰۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6312
آفلاین
ویزو چاره ای نداشت...مجبور بود! دستکش های بوکسش را به دست کرد و وارد میدان شد.

گزارشگر بازی، با دیدن مگسی دارای انگیزه، هیجان زده شد.

در سمت چپ، ویزو بالپور رو می بینیم که با قدرت کامل داره خودشو برای مسابقه گرم می کنه. همگی منتظر حریفش هستیم که تا چند ثانیه بعد وارد میدان می شه. در این فاصله از فرصت استفاده می کنم و درباره اسپانسر مسابقه یعنی شرکت فیل فروشی دامبو صحبت می کنم. این شرکت یکی از قدیمی ترین شرکت های قاچاق اعضای بدن فیله...که ظاهرا اشتباهی یه قلب اژدها قاطی وسایلشون شده و اونا که نمی دونستن با قلب اژدها چیکار کنن تصمیم گرفتن این مسابقه رو راه بندازن و قلب اژدها رو به عنوان جایزه، تقدیم نفر اول کنن.
البته خیلیا اعتراض کردن که قلب اژدها چه جور جایزه ایه...ولی خب...جایزه جایزه اس! شما موقع ورود به این مسابقه یک قلب اژدها که نداشتین...داشتین؟ پس غر نزده و از مسابقه لذت ببرید.



چشمان ویزو با شنیدن کلمات قلب و اژدها گشاد شد.
این دقیقا چیزی بود که به دنبالش بودند. ریسه قلب اژدها برای ساختن چوب دستی ای که قرار بود لرد سیاه را بکشد!

انگیزه ویزو بیشتر شد. هر طور شده باید این مسابقه را می برد. حالا بیشتر از قبل برای دیدن رقیب ناشناخته اش کنجکاو شده بود.

زنگ کوچکی به صدا در آمد که نشان می داد، حریف ویزو در حال وارد شدن به میدان نبرد است.




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۰۱ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
صدای سوت همچنان می آمد. ویزو هم همینطور به تمرین ادامه می داد تا اینکه صدای سوت کاملا قطع شد.

- آهای! تو کری که صدای سوت رو نمی شنوی؟!
-نه، من کر نیستم! من ویزو هستم.

ویزو با خودش گفت: دیدی گفتم مگس بعدی تو نیستی. دنبال مگسی به نام کر بود.
-ولی انگار کری؛ چون هزار بار صدا کردم و جواب ندادی!

اما ویزو کر نبود. خودش که این را می دانست.

- اشتباه گرفتی! من کر نیستم. من ویزو مگس هستم.
-خب مگه شرکت کننده بعدی تو نیستی؟ نکنه می ترسی که نمیای؟

ترس!؟ اصلا و ابدا امکان نداشت!
ویزو مگس بسیار شجاعی بود. حتی احتمال می داد اگر به هاگوارتز برود و کلاه را روی سرش بگذارد، کلاه او را به گریفیندور بفرستد. البته... این احتمال هم وجود داشت که بخاطر اصالتش به اسلیترین برود.
شاید هم به دلیل سخت کوشی اش به هافلپاف فرستاده می شد. ولی ویزو هوش خوبی هم داشت پس ریونکلاو هم برایش گزینه ها مناسبی بود.

- اصلا تصمیم رو میذارم به عهده کلاه.
- کلاه دیگه چیه؟! بیا برو مبارزت رو بکن!

ویزو در وضعیت خوبی قرار نداشت ولی باید برای نجات آنتونیون، وارد میدان رزم می شد.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۷:۰۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6312
آفلاین
ویزو مگس شجاعی بود که باید چهارصد و پنجاه گالیون دست و پا می کرد! برای نجات جان خودش و آنتونینی که در دست سبزی فروش بی رحم اسیر بود.

دستکش های بوکس اش را به دست کرد و سرگرم تمرین جلوی آینه شد.

چهره اش در آینه بسیار خفن و مصمم به نظر می رسید.
-مطمئنم می تونم ده ها سوسک و ملخ رو با یک ضربه، ناکار کنم! عضلات رو ببین...بازوها رو داشته باش.

صدای سوت بلندی در گوش هایش پیچید.

-مگس بعدی!

ویزو به تمرین ادامه داد.

سوت دوباره زده شد!

ویزو جدی تر به تمرین ادامه داد.

سوت باز هم زده شد.

جدیت ویزو قابل توصیف نبود!

-گفت مگس بعدی...نگفت ویزو که. کی گفته مگس بعدی منم؟ مطمئنم کلی مگس تو صفن و حالا حالاها نوبت من نمی شه. تمرین کنم...تمرین!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.