هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۳۵ یکشنبه ۲ دی ۱۳۹۷

لاورن د مونتمورنسی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴:۵۰ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۲:۳۹ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
از دهکده بلک تورن (دهکده آلوچه جنگلی)
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
- دالاهوف ! امیدوار بودم متوجه باشی که چقدر وضعیت جدیه و نوک چوبدستیتو بی دلیل سمت هر جایی که میبینی نگیری !
- میدونی مشکل چیه پیرمرد ؟ ما 3 روزه که تو جنگلیم و تا حالا حتی یه رد پا هم از اژدها پیدا نکردیم !
- مرد جوان تو واقعا اینطور فکر میکنی ؟! خیلی نشونه ها هست که دیدیم ! فکر میکنی چطوری تا اینجا اومدیم ؟
- اوممممم ! پس بهتره بهم بگی که الان چرا پشت این بوته ها قایم شدیم ! کمرم خشک شد ! من اژدهایی نمیبینم !
- حالا چی ؟ الانم نمیبینی ؟
دالاهوف سرش را به اطراف میچرخاند و اژدهایی سبز رنگ که کم کم به حیطه دید او وارد میشود را میبیند ...
- خب حالا دیدمش ! الان کارشو تموم میکنم !
- چی ؟ اوه دالاهوف ... تو خیلی مرد نادان و عجولی هستی ! فکر میکنی میتونی با اون طلسمای شومت یه اژدها رو بکشی و ریسه قلبشو در بیاری ؟ شرم آوره !
- میشه انقدر با من مثل بچه هایی که یه بابابزرگ نصیحتشون میکنه حرف نزنی ؟! اگه بلدی خودت بکشش !
پیرمرد سرش را برمیگرداند و دالاهوف ادایش را در میاورد .
پیرمرد همانطور هم که پشتش به دالاهوف است با لحنی که نشان دهنده احساس خاصی نیست میگوید :
- صورت قشنگیه دالاهوف ! میتونم بهت بگم که تقریبا برای بار اول عالی بود ! فقط کمی رو حرکت ابرو هات کار کن !
دالاهوف که از اینکه تحقیر شده عصبانی است تصمیم میگیرد داد بزند که یکهو به یاد میاورد در چند متری اش یک اژدهای گرسنه وجود دارد . پس با صدایی آرام ولی همچنان عصبانی میگوید :
- چطور جرئت میکنی ؟ من یه مرگخوارم و ...
پیرمرد که کوچکترین اثری از ترس در چهره اش نیست میگوید :
-و چی پسرم ؟ و میتونی منو بکشی ؟ خب بکش ! منتظر چی هستی ؟
دالاهوف به یاد میاورد که بدون پیرمرد نمیتواند به ریسه قلب اژدها برسد پس سکوت میکند .
پیرمرد نگاه سردی به دالاهوف میکند و بعد گیاهی که چند دقیقه بعد از ورودشان به جنگل به جنگل از یک بوته عجیب قرمز چیده بود از جیبش در میاورد و به او میدهد : این موقتا میکشتش تا ریسشو در بیاریم . اگه بکشیش نیروی داخل ریسش هم از بین میره ... چون اونو موجودات مخصوصین . اژدها های قرمز رو میگم . اینو بزار جلوش تا بخوره .
دالاهوف که مردد است چند قدم جلو میرود و از پشت بوته گیاه را جلوی موجود میندازد . اژدها کمی به آن نگاه میکند و بویش میکشد اما در نهایت آنرا میخورد .
چند دقیقه بعد پیرمرد و دالاهوف خوش حال و خندان با ریسه قرمز رنگی که در دست دارند در حال خروج از جنگلند .
.
.
.
.
جلوی در خانه دالاهوف
- خب دالاهوف ! قرارمونو که یادت نرفته !
- چه قراری ؟
- فکر نمکنی 10 گالیون بهم بدهکاری ؟
دالاهوف چهره اش را در هم میکشد : اما تو کاری نکردی ! خودم اون برگو انداختم جلوش ! ممکن بود بکشتم ! آثاری از ناراحتی در چهره پیرمرد پدیدار نمیشود . فقط میگوید : اوه پسرم راست میگی ! تو چیزی بهم بدهکار نیستی . فقط یه چیزیو یادم رفت ! این معجونو بگیر و قبل از استفاده از ریسه روش بریز . نیروشو بیشتر میکنه . موفق باشی .
دالاهوف با تردید معجون را میگیرد و پیرمرد بشکنی میزند و محو میشود .
خب باید قبول کنم که اینکا دالاهوف خیلی احمقانه بود . آخه کی بعد از اینکه میفهمد یکی حقش را خورده معجونی بهش میدهد که نتیجه کار را بهتر کند ؟! اما به هر حال دالاهوف معجون را روی ریسه ریخت . در کمال بهت ریسه در چشم به هم زدن خاکستر شد و بعد خاکسترش به یک یادداشت کهنه با عکسی از چهره خندان پیرمرد تبدیل شد که در آن نوشته شده بود : اون تنها اژدهای قرمز منقرض نشده بود پسرم !


ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲ ۱۷:۳۲:۳۴
ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲ ۱۹:۱۴:۲۴

We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۰۷ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
آنتونین که سخت سرگرم بیرون انداختن اندام داخلی بدن اژدها به همراه حیواناتی که خورده بود به بیرون بود، متوجه ضربه‌ای که به شونه‌ش وارد می‌شه، می‌شه، اما ترجیح می‌ده به کنکاش ادامه بده.
- ای بابا کو پس این قلبش؟ گفتی اگه بفهمه ریسه‌شو بخوایم در می‌ره؟

مرد که همچنان بی‌نام و نشون مونده بود، به سرعت جلو میاد و دستشو جلو دهن آنتونین می‌گیره.
- هیس! ساکت باش. گفتم که اگه بفهمه ریسه‌شو می‌خوایـ... نه!

آنتونین که جوابشو گرفته بود با خوشنودی وسط حرف مرد می‌پره و با بیشترین توانش فریاد می‌زنه:
- ریسه‌ی قلب این اژدها کجاست تا ازش چوبدستی بسازم!
- تو دیوونه‌ای مرد!

آنتونین یکی می‌زنه پس کله‌ی مرد.
- به من نگو مرد که با تو قاطی می‌شم! فعلا تو این سوژه اسم تو مرده و من آنتونین و اینم پوزی!

و با انگشتش اشاره‌ای به اژدهای مرده می‌ندازه. همون موقع تکونی تو شکم اژدها مشاهده می‌شه و ناگهان چیزی که احتمالا قلب بود، دو پا در میاره و شروع به دویدن به سویی مخالف آن دو می‌کنه. این‌بار نوبت مرد بود تا یکی بزنه پس کله آنتونین.
- قلب بود نه؟ بیا دیدی؟ در رفت!
- شایدم نه!

آنتونین اینو می‌گه و به سمت فیلی که مدتی پیش به شونه‌ش ضربه‌ای وارد کرده بود برمی‌گرده.
- اون قلبه رو می‌بینی؟ اگه نذاری در بره منم بهت می‌گم که سیرک کجاست!




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲:۱۸ سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-کارمون دقیقا چیه؟ یعنی...ریسه قلب رو از کجا در میاریم.

مرد که طی این همه پست حتی یک اسم هم برایش انتخاب نشده بود باز متعجب شد!
-از مغزش! آخه این بر خلاف تو مغز داره!...اسمش روشه خب. ریسه قلب. از توی قلب در میاد.

آنتونین سر تا پای پوزی را بررسی کرد.
-خب من جادوگرم...جانورشناس که نیستم. این...قلبش...کجاشه؟

این بار مرد هم کمی گیج و مردد به نظر می رسید. نگاهی به شکم پوزی انداخت. با حالتی مستاصل سرش را خاراند.
-خب...منم نمی دونم. ولی حتما یه جایی تو شکمشه دیگه. بازش می کنیم ببینیم چی از توش در میاد. فقط تو اگه قلب رو دیدی بپر روش و سفت بگیرش که در نره.

آنتونین سعی کرد با نگاه کردن به چهره مرد میزان جدیت جمله اش را بسنجد.
-شوخی کردی دیگه؟

-نه، نه...قلبای اینا اینجوریه. فرق می کنه. برای همین ازشون چوب دستی می سازن. اگه بفهمه می خواییم ریسه شو در بیاریم حتما فرار می کنه. بذار کارمو شروع کنم.

و شمشیر بزرگی را وارد شکم پوزی کرد و سعی کرد شکمش را باز کند.
-اووووه...این تو چه خبره!

انبوهی از جانوران نیم خورده شده و درسته بلعیده شده از شکم پوزی به بیرون دویدند. البته که درسته بلعیده شده ها خوش شانس تر بودند. بجز تعدادی که قبل از بلعیده شدن، نیم سوز شده بودند.

فیلی با خرطومش چند ضربه به شانه آنتونین زد.
-ببخشید عمو...سیرک کدوم طرفه؟



زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶:۳۰ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲:۱۶ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
جنگ شروع شده بود و دالاهوف داشت از دور صحنه ی نبرد رو نظاره میکرد.
- آوادا....آوادا بزن.... بد میزنی دیگه دقت کن.
آن مرد در حالی ک داشت با پوزی(تخلص پوزه کوچیکه) مبارزه میکرد گفت:
- من یادم نمیاد قبل نبرد بهت گفته باشم نیاز به مربی دارم.
- حرف نزن مبارزتو بکن... من مدرک A مربیگری دارم.
- عه! چه جالب! پس ساکت باش.
- ... پس گزارشگری میکنم
دالاهوف چوب دستیشو میزاره روی گلوش تا صداشو بلند تر کنه و شروع میکنه به گزارشگری:
- با سلام خدمت دوست داران مبارزه. امروز یه مبارزه بین "آن مرد" و "پوزی" داریم. همون طور که مشاهده میکنین دارن همدیگرو برانداز میکنن تا نقطه ضعف همدیگرو بفهمن. خب انگار آن مرد میخواد شروع کنه، بله اولین طلسمو به سمت پوزی شلیک میکنه ولی پوزی هوشیاره و جاخالی میده ، حالا پوزی دهنشو باز میکنه و آتشی سوزان بسمت آن مرد میفرسته ولی رفلکس بدنی آن مرد بالاست و سریع به سمت دیگه شیرجه میزنه تا آتش بهش نخوره. دوباره آن مرد یه طلسم به سمت پوزی شلیک میکنه ولی بازم به پوزی برخورد نمیکنه! چه چغر بد بدنیه این پوزی!! پوزی دوباره دهنشو باز میکنه ولی مرد سریعا یه آوادا شلیک میکنه و.... توووووووووووووی دهن... توووووووووووووی دهن.... چقد خوبیم ماااااااااا.... خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوان.
- خسته نشدی انقد حرف زدی.... مگه نمیدونی حرف زدن طولانی خواننده رو خسته میکنه.
- چیه مگه... بده مبارزتو هیجانی کردم؟؟؟
- خیلی ممنون... واقعا این جنگ به هیجان احتیاج داشت
- اووووووووف.... سریع بیا ریسه ی قلبشو برداریم که خیلی خسته شدم.
-
- ریسه قلب چیه؟
- تو جادوگری؟؟؟؟ تو چوب دستی از نزدیک دیدی؟ تو میخوای اسمشو نبرو بکشی؟
- دونستن ریسه ی قلب ربطی به کشتن نداره که.
- اصلا این بحثو فراموش کن ... بریم کارمونو تموم کنیم.



Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶:۱۶ جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷

فیلیوس فلیت‌ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۲ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۰۲:۱۰ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 61
آفلاین
وقتی به کوه نزدیک شدند ؛ دالاهوف منطقه ای سیاه و عاری از هرگونه اسید چرب ترانس ( عه ببخشید داشتم تبلیغ نگاه میکردم )

- میگم ... م م میخوای من اینجا وایسم پشتیبانیت کنم ها !؟

- جناب دالاهوف من که گفتم نترسید من کاملا ...

و حرفش نیمه تمام موند چون همین لحظه پوزه کوچیک با قد بلندش ، چشای قشنگش ، مست و ملنگش ( اِم بازم ببخشید ) از راه رسید

- اِ اِ این پوزه کوچیکه ؟ این که شش تا ارباب تو دهنش جا میشه !

آنتوان وقتی آتیش اژدها رو دید نزدیک بود شلوارش رو زرد کنه

- ح ح حالا چیکار میخوای بکنی ؟ دکمه گه خوردم کجاس ؟!

- نترس آقای دالاهوف

و به سمت اژدها حمله کرد



پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵:۲۸ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
خلاصه: آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستی‌ساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه می‌تونه لردو شکست بده. الیواندر برای هسته‌ی چوبدستی به ریسه‌ی قلب اژدها نیاز داره و آنتونین برای تهیه‌ش، با فردی مواجه شده که ادعا می‌کنه در ازای دریافت گالیون، اژدهایی رو شکار و ریسه‌ رو بهش می‌ده...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

مرد به محض گرفتن موافقت آنتونین، دستشو می‌چسبه و در یک چشم به هم زدن به وسط دشتی پهناور آپارات می‌کنن.

آنتونین نگاهی به اطراف می‌ندازه. خبری از هیچ غار و صخره و سنگ بزرگی برای پنهان شدن نبود. اونجا عاری از هرگونه پناهگاهی برای فرار بود!
- فوق‌العاده‌س! اژدها میاد و با یه نفس آتشین هم ما رو هم این دشتو خاکستر می‌کنه. ممنون اما من نیستم!

آنتونین اینو می‌گه و میاد چوبدستیشو برای آپارات و بازگشت به کوچه ناکترن آماده کنه که مرد دوباره دستشو می‌گیره.
- فراموش نکن که من و تو با هم قراری گذاشتیم.

قبل از اینکه آنتونین بخواد اعتراضی بکنه، مرد ادامه می‌ده:
- نگران نباش! اون کوه‌ها رو می‌بینی اونور؟ قراره اونجا به شکار اژدهای پوزه کوچیک ژاپنی بریم! من استادم چی فک کردی!

آنتونین در حالی که در دل دعا می‌کرد آتیش اژدها درست مثل پوزه‌ش کم‌وسعت باشه، به دنبال مرد راه میفته تا ببینه سرنوشت چه اتفاقاتی رو براش رقم زده.




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
آنتونیون پوکرفیس از وزارتخانه خارج میشود.

کمی بعد در ناکترن
-من مانده ام تنهاااااااااای تنهااااااااااااااااااااا...
مردی ناشناس به او خیره میشود.
-مردک چرا آهنگ های بریتانیایی نمیخوانی؟این که آهنگ فارسی است!حمایت از کالای بریتانیایی کجاست...
آنتونیون فکر میکند که مخ مرد تاب برداشته است.زیرا خود او همین الان داشت فارسی حرف میزد.تصمیم گرفت بی تفاوت از کنار مرد بگذرد.که ناگهان اعلامیه ای روی دیواری دید و از خوشحالی به هوا پرید.
((سازمان شکارچیان اژدها))
...
...
...
-خودشه!پلاک سیزده!
و وارد ساختمان میشود.یک صندلی که نصف آنتونیون است و یک میز که پوسیده است روبرویش است.همین!
روی صندلی که مینشیند مردی که خراش های زیادی روی صورتش دارد،ظاهر میشود.
-سلام قربان.چی میخوای؟
-ریسه ی قلب اژدها!دارید؟
-موجود که نداریم باید بریم یه دونه شکارکنیم.
-تضمینی؟
-با ضمانت 45کیسه گالیون ریسه ی قلب اژدهای تیغ دار نروژی و بدون ضمانت 39کیسه گالیون!
آنتنیون از همیشه،حتی بیشتر از هرکسی در طول تاریخ پیدایش زمین،پوکرفیس میشود.
-وات؟فکر کردی من سر گنجم مردک خراشی؟
مرد بی تفاوت میگوید:
-ریسه ی اژدهای پوزه کوچیک ژاپنی 20کیسه.بدون هیچ تضمینی.
-ینی ممکنه نتونید اژدها رو بکشید؟
مرد سر تکان میدهد.
-گور بابای ضرر!برو بریم!...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۸:۲۱ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
-بفرمایید از اين طرف.
زن در اتاق لودو بگمن رو براى آنتونين باز ميکنه.

آنتو باقيافه اى شرورانه اى داخل اتاق ميره ولودو رو درحال خوندن چيزى ميبينه؛
-اهم اهم سلام آقاى لودو بگمن

لودو که انقدر مشغول برسى نامه ها بود،نفهميد اين همون پسره که ميخواست سرشو کلاه بزاره،بدون ايکه به آنتونين نگاه کنه گفت:سلام امرتون رو بفرماييد.

آنتو که حواس پرتی لودو رو ديد خواست از فرصت استفاده کنه پس چوبى رو از توى آستينش در آورد وبه سمت کله ى لودو نشونه گرفت.
-"باشماره 3ميزنمش....1....2......س ،که يه دفع هوريس بايه قيافه ى دربو داغون وارد اتاق ميشه!
-لودو بايد دوباره ريسه قلب اژدها بخرى!

لودو بلاخره سرشو از توى کاغذ ها آورد بيرون و با تعجب گفت:
-چرا؟من اونو بزور از يوآن کش رفتم اونوقت تو ميگى بايد يکى ديگه بخرم؟؟

هوريس که با اين حرف لودو سرگردان تر از قبل شده بود گفت: من اون ريسه رو به گويل دادم و گفتم ببره له نجينى بده تا قايمش کنه اما اون فقط ريسه رو داد به نجينى و چيزى بهش نگفت ،الانم نجينى ريسه قلب اژدهارو خورده!
لودو با اين حرف هوريس از شدت عصبانيت آب شد وروى زمين ريخت، سپس دودشد وبه هوا رفت

هيچکدوم اونا متوجه حضور آنتونين با اون چوب بالاى سر لودو نشدن پس اون تصميم گرفت بدون اينکه کسى متوجه حضورش بشه،از اونجا بره و به دنبال ريسه جديد بگرده.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
آنتونین همچنان به دنبال لودو میگردد.یک ساعت گذشته است.روی یک کاشی مینشیند.
-اه!بسه دیگه.
ناگهان فکری به ذهن آنتونیون میرسد.
-اون چی گفت؟وزیر ورزش و تفریحات جادویی؟
و از خوشحالی به هوا میپرد.
-پیش به سوی وزارتخونه!

دم در وزارتخانه

آنتونیون در باجه قرمز تلفن را بازمیکند.
-مرد که همین الان بیهوشش کردم یه عدد خاصی گفت...
و دکمه های تلفن را میزند.

-سلام. به وزارت سحر و جادو خوش امدید.نام و کارتان را ذکر کنید.
-اممم.آنتونین دالاهوف.با وزیر ورزش و تفریحات جادویی قرار ملاقات دارم!
دستگاه چیزی گرد از دهانه اش به بیرون پرت میکند:آنتونین دالاهوف.ملاقات با لودو بگمن.
-دارم میام لودو!اون قلب برای منه!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۰:۲۷ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۸:۱۳ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
آنتونین با افسوس فراوان و سرخوردگی از مطب خارج میشه و با حرص خودش رو لعن میکنه که چرا اون سوال بیجارو از دکتر پرسید.
او همینطور در افکار خود گم بود و به مسیر نامشخص خودش ادامه میداد که ناگهان به فردی برخورد میکنه از عمق افکارش با عصبانیت بیرون میاد.

-هی مگه کوری احمق ؟ منو به این بزرگی اینجا نمیبینی؟
-اااا...چیزه.... خب ببخشید رفیق ، واسا ببینم این کجا افتاد؟
-چته ؟ دنبال چی میگردی؟
-آهان پیداش کردم اینجاس... هیچی ، یه قلب اژدهاس همین یساعت پیش تو کلاپ خیابون نافینگ هام سر یه شرط برندی بردمش.

آنتونین با خودش فکر میکنه که اگه اونم بره به کلوپ و شرط بندی کنه احتمالا میتونه با یه قلب اژدها بیاد بیرون و کار خودشو درست کنه.

-هی تو گفتی اسمت چیه؟
-نگفتم.
-خب حالا بگو ...
-ااا خب چته ؟ من لودو ام لودو بگمن ، وزیر ورزش و تفریحات جادویی.
-ببین لودو میتونی به منم بگی چطور میتونم شرط بندی کنم و برنده یه قلب اژدها بشم؟ آخه میدونی من خیلی بهش احتیاج دارم !

لودو شاخکاش سیخ میشه و تا متوجه احتیاج آنتونین میشه سعی میکنه آروم و بدون جلب توجه قلبو از دید خارج کنه ، آخه لودو چیزایی رو که از شرط بندی بدست میاره از جونشم بیشتر دوستداره و هیچ چشم داشتیو نمیپذره.

"مردک خسیس"

ناگهان در مغز لودو جرقه ای میزنه .
اون باخودش فکر میکنه که میتونم بهش بگم بره به کلوپ پیش یوآن و بگه از طرف منه ، اونوقت یوآن هم پول این قلبو که ازش پیچوندم میگیره هم یه مشت و مال خوب بهش میده .

-البته دوست من ، بفرمایید این کارت کلوپه ، آدرسش این زیره ، برو اینجا پیشه یوآن ، بهش بگو منو لودو بگمن فرستاده و همینطور بهش بگو لودو بابت هدیتت فووووق العاده تشکر کرد.
-کدوم هدیه اونوقت؟
-مهم نیست ، تو اینو بهش بگو ، اونوقت اون میتونه درست راهنماییت کنه تا چیزی ک میخوای رو بدست بیاری.
-ممنون دوست من ، لطفت رو یادم نمیره.

آنتونین با عجله راه میوفته ، تقریبا میدوئه تا هرچه زودتر به کلوپ برسه ، بعد از رد کردن سه کوچه یهو می ایسته و با احساس حماقت به کاری که کرد فکر میکنه:
"من احمق چیکار کردم؟ بجای اینکه برم به کلوپ ، چرا من اونو نکشتم و قلبو ازش نگرفتم؟؟ "
آنتونین به خودش میاد و سریع مسیری که اومده رو بر میگرده تا به سراغ لودو بره.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.