هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۴:۲۶:۵۵ پنجشنبه ۹ دی ۱۴۰۰
#67

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۶:۲۱
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
گردانندگان سایت
مترجم
ناظر انجمن
پیام: 395
آفلاین
- همه‌ش پارتی‌بازیه! توی مملکتی که به جای دوئلیست اعظمی که من باشم، چای رأی بیاره، همه‌چی پارتی‌بازیه!

رودولف اصلاً راضی نبود از اینکه واسه دوئل با بلاتریکس انتخاب نشده تا توی رینگ و جلوی ملّت باهاش تصفیه حساب کنه و داشت هرچی از دهنش در میومد مقابل دوربینا و خبرنگارای آزکابان می‌گفت.

تماشاچیا هم که نصفشون فنجون‌های پر از نوشیدنی‌های کافئین‌دار بودن، در برابر توهین‌های نژادپرستانه‌ی رودولف داشتن اونو شدیداً Boo می‌کردن.

اون طرف بخش جادوگران آزکابان، چندتا جادوگر داشتن نماینده‌شون یعنی "چای" رو دم می‌کشیدن و گرمش می‌کردن و چندتاشون هم داشتن تاکتیک‌ها و استراتژی‌هاشون رو واسش توضیح می‌دادن که یهو هکتور خودشو قاطی اونا کرد.
- شیکر میون کلامتون...
- شیکر تو پاتیلت! معلومه اینجا چیکار می‌کنی؟!
- مگه نمی‌بینی جمع نخبه‌ها و مغزای متفکره؟!
- دور شو هکتور!

و هکتور رو دست به دست پرت کردن اون پشت. ولی هکتور که سمج‌تر از این حرفا بود، دوباره خودشو قاطیشون کرد و قبل از اینکه ملّت این دفعه با مشت و لگد بریزن سرش، یه شیشه معجون رو که به نظر می‌رسید جدیدترین دستاوردش باشه، از جیبش در آورد و جلوی چشماشون گرفت.
- من کاملاً مطمئنم که اگه اینو با چای ترکیب کنیم و به خورد بلا بدیم...

مکث کوتاهی کرد، نفس عمیقی کشید، صداشو پایین آورد و بعد، جمله‌شو کامل کرد:
- می‌بریمشون!


If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰
#66

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۱۱:۰۰ یکشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 591
آفلاین
خلاصه: به مناسبت سالروز احداث آزکابان، مسئولین زندان اعلام می‌کنن که دیوانه‌سازها رفتن مرخصی و 24 ساعت زندانیا وقت تفریح و بازی دارن. بر اساس اتفاق، دعوایی بین ساحرگان و جادوگران راه می‌افته و تصمیم می‌گیرن تفریحشون توی اون 24 ساعت مبارزۀ بین ساحرگان و جادوگران در رینگ باشه. حالا بلاتریکس لسترنج به عنوان نمایندۀ ساحرگان انتخاب شده و همه منتظر نمایندۀ جادوگران.

***


"کمی قبل، بند جادوگران"

شخصی که قرار بود با او مبارزه کنند، شخص کمی نبود. بلاتریکس لسترنج، بزرگترین و وفادارترین جادوگر ارتش لرد ولدمورت، ارتش تاریکی.
تقریباً تمامیِ جادوگران درون بند، تلاش داشتند تا خود را مشغول کاری انجام دهند. یکی شیر می‌خورد، شخص دیگری پاکت شیر را برای آن‌که شیر می‌خورد نگه داشته بود، دیگری آن‌که پاکت شیر را برای آن‌که شیر می‌خورد نگه داشته بود را نگه داشته بود. و این چرخه ادامه پیدا می‌کرد تا به آخرین زندانی می‌رسید.

- خجالت بکشید! مَردید خیر سرتون!

مرد بودند خیر سرشان. اما خب که چه؟ طرف مقابل هم بلاتریکس بود خیر سیم‌های ظرفشویی‌اش.

- اگه قرار نیست خودتون انتخاب کنید، من میگم!

وکیل‌بندِ بندِ جادوگران، این را گفت و نامی را روی برگه نوشت.

"زمان حال-رینگ"

- نمایندۀ جادوگران کسی نیست جز...

برگزارکنندۀ مسابقات چندین بار کاغذ را دوباره خواند. همان بود.
- جز... چای.

صدایی از بند ساحرگان برخواست.
- مگه چای مرده؟!
- تو فرانسوی هست.

مثل اینکه جادوگران به زبان‌های روز دنیا مسلط بودند. ولی سوال این بود:
چای چگونه قرار است با بلاتریکس به رقابت بپردازد؟


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
#65

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۲۵ شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 137
آفلاین
خبر مسابقه وسط رینگ، در همه جای آزکابان پیچیده بود ، در تمامی بنده ها صدای پچ پچ شنیده میشد .
_یعنی کدوم یکی از ساحره ها برای مسابقه میره؟
_اونو ولش! مسابقه اصلا چجوریه ؟

نیم ساعت بعد، ناگهان صدای کلفتی توجه همه را به خود جلب کرد .
_جادوگران و ساحره های زندانی ،بیاین که مسابقه داره شروع میشه .
همه زندانیان در حیاط زندان جمع شدند ، حیاط آزکابان تا به حال چنین جمعیت عظیمی را به خود ندیده بود. هیاهو و سر صدای جمعیت، ثانیه ای قطع نمیشد.
_نوبتی هم که باشه نوبت معرفی شرکت کننده هاست ، خانم ها و آقایون، نماینده ساحره های زندانی کسی نیست جز بلاتریکس لسترنج.

فلش بک _یک ساعت قبل
در بند عمومی ساحره ها هیاهویی برقرار بود ،هر چه باشد همه زندانیان آزکابان میدانستند قوی ترین ساحره ها در بند عمومی زندانی شده بودند.

_خب همانطور که میدونین ،این بند دارای قوی ترین ساحره هاست، بنابراین نماینده را هم باید از این بند انتخاب کنیم ، هر کی آمادگی نماینده شدن رو داره بگه .
_من که فعلا دستم مجروحه .
_منم که چشمم چپه.
_کف پای منم صافه
_منم که ...امم ..عه کسی منو صدا زد؟

بلاتریکس که از بهانه آوردن بقیه خسته شده بود ،سینه اش را سپر کرد و به مرتفع ترین مکان بند عمومی رفت تا همه بتوانند او را ببینند.
_تا اونجایی که میدونید ، من اگه آزاد بشم وفادار ترین مرگخوارم ، تو شکنجه کردن ملت هم مثل من پیدا نمیشه و خب تونستم یکی مثل رودلف رو باهاش کاری کنم که مثل موش از من بترسه و ... . حالا بعد از این همه سابقه درخشان کسی میتونه جز من نماینده بشه؟

هیچ کس کلامی بر زبان جاری نکرد و این سکون به این معنی بود که بلا نماینده بند ساحره ها شده است.

پایان فلش بک

بلا با اقتداری وصف ناپذیر ،وارد رینگ شد و همراه با صدای تشویق طرفدارانش ،قدم زنان به سمت گوشه ی رینگ رفت و منتظر نماینده بند جادوگران شد.

_حالا که فهمیدیم نماینده بند ساحره ها، بلاتریکس لسترنجِ ، میریم سراغ نماینده بند آقایان که کسی نیست جز...


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
#64

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۴۱:۱۷ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۴۰۰
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 524
آفلاین

-مسابقهههههههه؟
-بله درسته مسابقه ای در راه است!
-مسابققققققققققققققققققققه!
-خب به هر حال...اهمم کجا بودیم؟...اهان بله ممنون، عرض میکردم"ای قاتلان جسور! ای مجرمان صبور! حالا مراحل مسابقه ی جادوگرا vs ساحرگان ازکابان، چی باس باشه؟

سکوتی طولانی در محوطه ی ازکابان بر قرار شد؛ تا اینکه دوباره اون دیوانه شروع به حرف زدن کرد!

-مسابقققققققققققققققققققققه!
-اقای محترم مراحل مسابقه چی باس باشه نه دیوانگی تو!
- چطوره دعوای وسط رینگ رو انجام بدیم؟
-فکر خوبیه!


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#63

محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۲ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 261
آفلاین
- ای قاتلان جسور! ای مجرمان صبور! حالا اسم مسابقه رو باس چی بذاریم؟

بین ساحران و ساحرگان ( هر کس تو بند خودش.) پچ‌پچ‌ها که چه عرض کنم، داد و هوارهایی در گرفت.
- جادوگران بر ضد ساحرگان!
- نخیرم! ساحرگان بر ضد جادوگران!
- جادوگران تا آخرش هس! هیشوختم تموم نمی‌شه!
- چی می‌گی تو!؟
- هاع!؟ هیچی، ادامه بدین.
- اصن جادوگران و ساحرگان بر ضد هم!
- جادوگران vs ساحرگان در آزکابان!

- خیله خب! خیله خب! و اما مراحل؟

زندانیان به فکر فرو رفتند.



بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱:۳۶ یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۶
#62

گویندالین مورگن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 134
آفلاین
سوژه نو:

- میگم سرده؟
- اوهوم!
- ولی هوا بهتر شده ها!
- اوهوم!
- اوهوم و زهر باسیلیسیک! اصلا حواست به منه مونی؟
- اوهوم!

شـــــترق!

یکی از معدود صندلی های درون بند عمومی شماره شش از بند ساحرگان، به طرف مونیکا ولینکیز پرتاب شد.

- اهای. داشتم تماشا می کردما!

بلاتریکس اخم ظریفی کرد.
- چی رو تماشا می کردی؟
- مقدمات جشن سالگرد احداث آزکابان رو. و بله! هوا بهتر شده چون دو سوم دیوانه سازها رفتن حمالی.

بلاتریکس مونیکا را با حالتی نه چندان ملایم، از جلوی پنجره کوچک کنار زد.
- دارن چکار می کنن؟ آخه مگه زندان ساختن جشن داره؟ من نمیفهمم...

کسی نفهمید بلاتریکس چه چیزی را نمی فهمد، چرا که صدایش در صدای بلندگوی زندان گم شد.
- همه زندانیان گوش کنید! همه زندانیان گوش کنید! با زندانی های بند 9 هم هستما. دربیارین اون هدفون ها رو! همه تون گوشه لباس نفر جلویی رو بگیرید و بیایید به محوطه!
ساحره های حاضر در بند، به یک دیگر خیره شدند.
- مگه قراره نمایش های بیدل نقال رو بازی کنیم که پشت لباس همو بگیریم؟
.
.
.
.
- سکوت رو رعایت کنید. آهای گنده بک ها با شمام. امشب بیشتر دیوانه سازها بیکارن. یه کاری نکنید بفرستم تو انفرادی با ده تا نگهبان!

قلچماغ های بند قاتلین خطرناک، که چیزی نمانده بود کارشان کم کم، از دعوای لفظی به دعوای فیزیکی تبدیل شود، ناگهان سکوت کردند.

- خب! حالا که بلاخره ساکت شدین، چون امشب سالگرد ساخت زندانه، تصمیم گرفتیم بذاریم تا فردا همین موقع، بدون دیوانه ساز باشید و جشن بگیرید. البته امکان فرار مهیا نیست. و نگهباناتون، اون بیرونن. ولی خب! حدوداً24 ساعت رو تقریبا آزادین!

سرنگهبان این را گفته و زندانیان بهت زده را ترک کرد. چند لحظه بعد، بهت آنها با صدای بسیار بلندی که آمیخته از جیغ و نعره و فریاد و کوباندن مشت به این و آن بود شکسته شد.گرچه مجددا سکوت مطلق برقرار نشد، اما تا آن حد از شدت صدا کاسته شده بود که بتوان بحث های میان زندانیان را شنید.
- من میگم جشن بگیریم.
- من میگم بخوابیم. یه روز خواب بدون کابوس!
- بخوابیم چیه بابا. من میگم مسابقه بذاریم. با شرط بندی.
- نظر من اینه که مسابقه بذاریم. و شرط ببندیم.

کتی بل به گوینده جمله دوم خیره شد.
- من که همین الان اینو گفتم.
- نه تو نگفتی. همچین ایده ای از مغز زن ها در نمیاد. این پیشنهاد من بود!

نیمی از حیاط زندان، ناگهان ساکت شد. سکوتی خشمگین! ساکنین بند ساحرگان با عصبانیت، قصد داشتند به سمت گوینده هجوم ببرند. گروهی از مردان متوجه این قضیه شده بودند.
- هی! اروم باشید.
- اون به ما توهین کرد.
- نه نکرد. داشت شوخی می کرد.
- نه توهین بود. اون گفت شما مردا بهترین.
- خب این که توهین نیست!
.
.
.
.
ارشد های هر بند متوجه شدند که این بحث ها می تواند تا فردا شب و حتی بیشتر از فردا شب هم طول بکشد، بنابراین، پس از مشورت کوتاهی، یکی از ارشدها بالای یک سکو رفته و فریاد زد:
- گوش کنین! شما تا هفته بعد می تونین سر هم داد بکشید ولی این چیزیو حل نمی کنه. بیایید مسابقه بدیم. یه مسابقه چند مرحله ای! هر گروهی برنده شد، بهتره. و اون می گه چکار کنیم!

گروه های خشمگین دقایقی سکوت کرده و بعد، با فریاد تایید کردند. ارشدها ناگهان متوجه موضوع خاصی شدند.
دقیقا چه مسابقاتی باید برگذار می شد؟


ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۱۴ ۱:۴۰:۳۷
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۱۴ ۱:۴۳:۰۸

تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۵
#61

محفل ققنوس

کریچر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۴۳ جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 118
آفلاین
پست پایانی

رودولف با بی قراری دم در محضر! قدم می زد. بی قراری اش بیشتر ناشی از هیجان بود تا نگرانی. عقد با چهار ساحره...بهتر از این نمی شد! رودولف داشت بهشت روی زمین را حس می کرد!

صدای قدم هایی آرام، رودولف را از افکارش بیرون کشید. ساحره ای در لباس سفید با قدم هایی آرام به سمت رودولف می آمد. رودولف " طور" به ساحره خیره شد.

ساحره مقابل رودولف قرار گرفت. تور بزرگی صورت ساحره را پوشانده بود. رودولف همچون شیری که به طعمه اش نگاه می کند، به ساحره خیره شد. سپس تور را از روی صورت ساحره کنار زد و...
آرزو کرد که کاش هرگز اینکار را نمی کرد!

در دنیا یک ساحره بود که رودولف هرگز رودولف دلش نمی خواست او را ببیند؛ حتی اگر در دنیا قحطی ساحره رخ می داد! و آن ساحره کسی نبود جز...بلاتریکس لسترنج!

بلاتریکس که در لباس عروس چهره مضحکی پیدا کرده بود گفت:
-به به! چشمم روشن! اینجا چه غلطی می کنی رودولف!؟

رودولف سعی کرد به سقف تالار خیره شود.
-چی شده؟

بلاتریکس در حالی که چوبدستی می کشید گفت:
-چی شده و مرض! تو فکر کردی من تسترالم؟ آره رودولف؟ آخه چهار تا ساحره؟!
-به جان بلا سوتفاهم شده! من فقط می خواستم اون چهار تا ساحره بدبخت سرپرست داشته باشن! ملت گرگ شدن! نظر بد دارن به ساحره ها! من فقط می خواستم بهشون در جامعه کمک کنم. میدونی که!

هرکسی هم به جای بلاتریکس بود، احتیاجی نداشت تا دیهیم گمشده ریونکلا را روی سرش بگذارد تا بفهمد رودولف دروغ می گوید. بلاتریکس چوبدستی اش را تکان داد و...

چند روز بعد_خانه ریدل

بلاتریکس مقابل لرد سیاه ایستاد، ابتدا تعظیم کوتاهی کرد سپس شروع به صحبت کرد:
-سرورم! دیاگون کاملا مناسبه! تمامی مقدمات حمله آماده شده! می تونیم امشب حمله رو آغاز کنیم.
-خیلی خوبه...برو آماده شو!

بلاتریکس تعظیم دیگری کرد. همین که خواست از اتاق لرد سیاه خارج شود؛ لرد سیاه گفت:
-صبر کن بلا! فکر نمی کنی رودولف دیگه مجازات شده؟

بلاتریکس شیشه کوچکی از جیبش بیرون آورد، درون شیشه یک رودولف لسترنج در ابعاد کوچک ایستاده بود ، با حسرت کف دستانش را روی شیشه قرار داده بود و از پشت شیشه به لرد خیره شد.
بلاتریکس گفت:
-ارباب اگه شما بگین آزاد میشه.
-نه! همین دیگه...برو آماده شو بلا.

گرچه رودولف جنگجوی خوبی بود، اما اخیرا لرد آرامش خاصی در خانه ریدل حس کرده بود. لرد حاضر نبود ریسک کند...یک جنگجو کمتر، خیلی بهتر از بودن رودولف بود...!


آزکابان_بند ساحرگان

هری و ریگولوس از به داخل سلول مونیکا خیره شدند. ظاهرا مونیکا و سایر ساحرگان در حال ساخت قمه بودند.
هری رو به ریگولوس گفت:
-ریگولوس؟ خیلی ریگولوسی!
-آممممم....می دونم هری!
-نقشه ات هم ریگولوسانه بود!
-می دونم هری!
-بدترین بلا رو سر ساحره ها آوردی.
-میدونم هری!
-ساحرگانی که عاشق رودولف هستن! طلسمت به شدت ریگولوسانه بود!
-اه...می دونم دیگه هری!

هری برای آخرین بار نگاهی به ساحره گان شیفته رودولف انداخت سپس سرش را به نشانه تاسف تکان داد و از بند ساحرگان خارج شد.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۱۱ ۱:۰۹:۰۰

وایتکس!



پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵
#60

مونیکا ویلکینزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۸ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از تو خوابگاه ریونکلاو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
رودولف که خوشحال شده بود البته رودولف همیشه پس از دیدن ساحره ها خوشحال میشد
و از فکر بلاتریکس هم در آمده بود طی یک حرکت انتحاری تصمیم گرفت تا با همه ساحره ها ازدواج کند و از برادر ساحره ها در محافظت از خودش کمک بگیرد پس سریعا خودش را به یک مغازه لباس داماد فروشی آپارات کرد و شروع کرد به انتخاب لباس دامادی برای خودش
همزمان به تمام ساحره ها وعده داد که با آنها ازدواج می کند و هر کس باید برای خودش دنبال لباس عروس بگردد.
از طرفی رودولف می توانست با جهیزیه ساحره ها خانه ریدل را نو نوار کند و اینطوری بلاتریکس هم ناراحت نشود.
از آنجا که ملت شایعه ساز دست از سر رودولف بر نمی داشتند و رودولف هر جا میرفت تعدادی خبر نگار آنجا بودند رودولف سعی کرد تا خیلی خیلی آرام و بی سر و صدا از مغازه بیرون بیاید و خودش را به سوی تالار گل و بلبل که قرار بود مراسم را در آنجا برگزار کند آپارات کند .
ملت درون زندان هم خوشحال بودند و از اینکه قرار است به عروسی رودولف بروند هیجان زده و از اینجور حرف ها با هم تصمیم گرفتند تا هدیه ای برای رودولف درست کنند و در شب عروسی به رودولف بدهند.
مونیکا هم سخت در فکر فرورفته بود البته در فکر فرار از زندان نبود و در فکر کادوی رودولف بود .
بهترین هدیه برای رودولف چه بود؟
-قمه
-منظورت چیه رودولف که حدود هزار تایی داره!
-خب ما براش یکی دیگه میسازیم فکر کنم بتونیم تو این سه روز براش یکی درست کنیم.
همه زندانیان بدبخت که از فکر مونیکا به هیجان آمده بودند شروع کردند به تشویق مونیکا.
- خب حالا باید براش بسازیم دیگه.
- خب چجوری براش بسازیم؟
یکی از ممد زندانیان به نکته ظریفی اشاره کرده بود زندانیان آزکابان با وجود دیوانه ساز ها چگونه می توانستند برای داماد جدید قمه بسازند؟
-من میگم یه زنگ بزنیم خونه ریدل ها از ارباب بپرسیم.
-تو خفه شو!فکر میکنی ارباب حاضر میشن گوشیشون رو جواب بدن؟
مونیکا یاد تمام تلاش هایی که برای آموزش نحوه استفاده از گوشی های هوشمند به اربابش کرده بود افتاد و اینکه اربابش به هیچ وجه حاضر نبود تلفن را جواب دهد
برای همین تمام افرادی که آنجا بودند را از اینکار منصرقف کرد و تصمیم گرفت تا خودش یه راهی پیدا کند.
یکی دیگر از ممد مرگخوار های زندانی از آن پشت فریاد زد :به صورت مخفی درستش میکنیم!
-عه نخیرشم اصلا هم فکر خوبی نیست تو دیگه حرف نزن. خودم میگم ما باید اینکار رو به صورت مخفیانه انجام بدیم
-عه منم که همینو....
-ساکت!
خب پس از تلاش زندانیان برای پیدا کردن راه برای تهیه قمه تصمیم بر آن شد که به صورت مخفیانه هدیه رودولف را آماده کنند ...


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#59

هری پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۶ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۱ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸
از فضا آورد منُ پایین بین شما بر زد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 137
آفلاین
- سلام، سلام! همگی سلام! ای زندگی سلام!

همراه با سلام کردن یاروی سلام کننده موسیقی متن با ملودی" دیرین دیرین، دی دی دیری دیرین" پلی می‌شد. یاروی سلام کننده به چهچهه زدنش ادامه داد:
- سلام، سلام! ننه هاگرید سلام! چی شده؟ ننه هاگرید؟!

یاروی سلام کننده یه نگاه به ملت درون بند کرد، یه نگاه به ننه هاگرید و در آخر هم یه نگاه سیامک انصاری طور رو به دوربین. یاروی سلام کننده که از بس صداش کردم یاروی سلام کننده اعصابش به هم ریخته بود در طی عملیاتی به ثبت احوال مراجعه کرد و اسم "عنتوین سوژه" رو برای خودش برگزید. بعد ها در کتب تاریخی نوشته شد که عنتوین سوژه در خانواده‌ای آسلامی و در اوج تنگ دستی چشم به جهان گشود و بقیش رو هم که همه حفظن.

- ببینین یاروهای مورد سلام واقع شده، الان ننه هاگرید می‌خواد بخورتتون خب؟ می‌خواین چی‌کار کنین با این اوضاع؟ اصلا این غول رو چطور جا کردن تو این سلول به این فسقلکی؟ یکیتون یه حرکتی بزنه خب چند پسته تو یه پوزیشن گیر کردین.

ریگولوس که به علت دریافت رنک "بهترین ریگولوس سال" زندانبان جدید واقع شده بود و نام هنری زندانی خودش رو میتیریگولوس گذاشته بود، نشان "میتیریگولوس" رو از جیبش در آورد و بالا گرفت.

- این نشان میتیریگولوس بزرگه، احترام بگذارید!

ننه هاگرید که بسیار متاثر واقع شده بود، از شدت احترامی که به ریگولوس داشت به سوی مرلینگاهی روانه شد و بالاخره از سوژه حذف شد. آریانا که دیگه نظارت آزکابان رو نداشت خواست از سوژه جیم بزنه اما تو راهش چند عدد ساحره سبز شدن. یکی از ساحره ها که در حقیقت ساحره نبود به نام ممد عاضل پدیدار شد و گفت:
- ای رودولف ذلیل مرده، حالا که دیگه زندانی تو این بند نیست باید باهام ازدواج کنی!
- نخیرم با من ازدواج می‌کنه!
- اون فقد برای من اوجولات میخله!
- من آسلامی تر از همتونم، حاجابم رو بنگرید که در حد لباس المپیک جدیدمونه! :sister:

رودولف به اتفاقات بعد از ازدواج با این چند ساحره فکر کرد، بلاتریکسی که هوو داشت، بلاتریکسی که با ملاقه دم در خونه منتظرش بود و هزاران بلایای بلاتریکسی دیگه. حال باید عنتوین را با چه سسی میل می‌کرد؟


All you touch and all you see, is all your life will ever be


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵
#58

مونیکا ویلکینزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۸ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از تو خوابگاه ریونکلاو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
تا اینجا گوگوری و رودولف رفتن تا یه میان وعده سالم پیدا کنن

-رودولف من خوشگلم؟ :pretty:
رودولف با نیم نگاهی به ننه هاگرید به طور ناگهانی تصمیم گرفت تا برعکس جواب سوالات او را بدهد
-معلومه که بعلهههههه گوگوری هم قدت مناسبه و هم هیکلت حتی از آنجلینا...
-رودولف
-خب چیه دارم حقیقتو میگم
-نه منظورم اینه که رودولف
رودولف: :ball:
-رودولف
-خب چیه ؟آهان باشه میان وعده نمی خوریم
رودولف چشمانش را به سمت هاگرید برگرداند و با دیدن هیکل هاگرید رفت تا به افق های دور بپیوندد
همینطور که رودولف داشت در افق های دور محو می شد و حالا چیزی بیشتر از یک نقطه از او قابل دیدن نبود ذهن دیگر دوستان هم متوجه عمق ماجرا شد
قبل از اینکه رودولف به طور کامل محو شود آریانا پشت یقه رودولف را گرفت و اورا دوباره به درون ماجرا آورد
-خب حالا نمی خواین یه فکری برای این هاگرید بکنین؟؟
-
- :grin:
-نه؟
-نه :pashmak:
بلک که مطمئن شده بود کاری از دستش بر نمی آید تصمیم گرفت تا برای تعطیلات به افق های دور برود وسایلش را جمع کرد و آماده رفتن شد اما قبل از اینکه فرصتی برای رفتن داشته باشد هیکل گنده هاگرید تکان خورد
-
-
-یعنی داره به هوش میاد؟
-نه
هاگرید چشمانش را باز کرد و با دیدن قیافه مرد کوچک اندام که در حال رقتن به مسافرت بود تکانی بر خوش داد و بلند شد
در یک لحظه صدای زوزه ی دیوانه سازی از کنار سلول شنیده شد
و بعد از پخش موسیقی متن و از این جور حرف ها هاگرید قیافه ای شبیه این: را به خود گرفت و جلو آمد تا همه را قتل عام کند...


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.