هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸:۴۴ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۱:۰۶ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۴:۴۵
از ... اصن به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 47
آفلاین
همون لحظه نقشه ای به ذهن گابریل رسید.
با خودش گفت:
-آره فکر خوبیه اگه من یواشکی همه چیو خراب کنم لرد فکر میکنه مامابن بزرگ پلاکس خرابکاری کرده و میندازه‌اش بیرون.

گابریل یواشکی به طرف قفسه های جدیدی رفت که مامان بزرگ پلاکس آورده بود.چوبدستیش رو به سمت یکی از پایه هاش گرفت و گفت :
-دیفندو

پایه قفسه ترک بزرگی برداشت.
بعد با خنده ای شیطانی ادامه داد:
-حالا خوب شد وقتی مامان بزرگ بخواد چیزی این بالا بذاره این خراب میشه و لرد هم شوتش میکنه.بیرون ایول به مخ گنده خودم.

همون لحظه مامان بزرگ پلاکس گفت:
-گابریل جان بیا این خرت و پرتا رو تمیز کردم بذارشون رو همون قفسه ای که کنارش وایستادی.

گابریل به دردسر افتاده بود.اگر کاری مامان بزرگ گفته بود را انجام می داد حتما قفسه خراب می شد.
-اِاِاِاِاِاِ

لرد که خسته شده بود گفت:
-بدو دیگه گابریل عجله داریم.

گابریل به تته پته افتاده بود:
-اِاِاِ ... چیزه آخه ... ولی ...من
-زود باش دیگر وگرنه میدهیم بانو نجینی بخوردت.
-ولی آخه ... اِاِاِ چشم ارباب

گابریل در حالی که از ترس ویبره می رفت وسایل را برداشت و به سمت قفسه به راه افتاد.
باید فکری میکرد وگرنه باید اشهدش رو می خوند و ریق رحمتو سر میکشید.
-فهمیدم از یه افسون بی وزنی استفاره می کنم.

چوبدستی اش رو به سمت وسایل گرفت و افسون رو اجرا کرد و همه وسایل به طرز عجیبی سبک شدند.
البته هنوز ویبره رفتنش تموم نشده بود.
خیلی آروم به طرف قفسه رفت و به آروم ترین حالت ممکن اونارو گذاشت رو قفسه.
قفسه یه تکون تهدید آمیز کرد و باعث شد شدت ویبره های گابریل ۲ برابر ‌بشه و همین کافی بود تا سه بسته صابون از تو جیبش بیفتن زمین.
ولی خوشبختانه قفسه دیگه تکون نخورد گابریل هم نفس راحتی کشید.
-گابریل چرا اسلوموشن می روی؟حوصلمان سر رفت.
صدای لرد بود و همین کافی بود تا گابریل هول شه و پاش روی صابون ها بره.
صدای جیغ گابریل تو صدای برخوردش با قفسه و نابود شدن اون گم شد


ĘŔFĂŇ


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱:۳۶ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۲:۰۵ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 64
آفلاین
و سر انجام مایکل رابینسون گرسنه از راه رسید...

-سلام ارباب، سلام گب، سلام مادربزرگ پلاکس!

-سلام مایکل.

-چرا اخمات تو همه گب؟

گب او را به بیرون از مغازه برد و به او گفت:

-از اون مادربزرگ پلاکس ناراحتم در تمیزی رو دست من زده!

-عه چه جالب فکر نمی کردم کسی رو دست تو بزنه!

-الان وقت شوخی نیست!

-باشه... خب می خوای چی کار کنی؟

-می خوام بفرستمش پی نخود سیاه تا ارباب دوباره اعتمادش بیش از پیش به من جلب شه!

-خب من چی کار کنم؟

-تو طعمه میشی و میگی می خوای حیاط تالار رو تمیز کنی و اونو میبری پیش خودت و مشغول کارش می کنی، به همین راحتی!

از نظر مایکل به همین راحتی نبود اما چون می خواست به گب کمک کنه گفت:

-باشه اما...

-اما چی...؟!

-یک شرط دارم و اونم اینه که باید تا دو ساعت دیگه که وقت غذامه تموم بشه کار!

-مطمئنا تموم میشه!

و بعد گب سراسیمه وارد مغازه میشه و پیش پاشم مایکل میاد.

-مامان بزرگ پلاکس میشه بیاید به کمک من برای تمیز کردن حیاط؟!

لرد وقتی این صحبت را شنید گفت:

-به چه جرئت می خواهی کسب و کارم رو بهم بزنی. آوووودااااکددداووووارا!

و مایکل بلافاصله جاخالی می دهد و بر خود می لرزد!

گب دوباره اخم هایش تو هم می رود و مایکل پا به فرار می گذارد...


نوکر و کوچیک ارباب!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶:۱۹ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۱۵:۱۴
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 215
آفلاین
آیا گبی فکر می‌کرد روزی کسی قَدَرتر از خودش را توی تمیز کردن و ضدعفونی و گردگیری پیدا کند؟
مسلما نه.
مادربزرگ پلاکس راه میرفت و از تمیزی مغازه، از شاد بودن آن و از همه چیز ایراد میگرفت.

-اینجا یه لکه‌ست! واقعا تاسف‌باره که این لکه رو جا انداختین!
-واقعا فکر کردین با این قفسه‌های قدیمی میتونین مشتری جذب کنین؟
-وای! این پوسترا رو باید عوض کنین! با این وضع هیچکس نمیاد سمت مغازه!
-بازم که گردوخاک اینجاست!

و کم‌کم همانطور که انتظار می‌رفت، مادربزرگ پلاکس اعصاب همه را، به خصوص لرد و گابریل را به هم ریخت، و لرد برای این حوصله مادربزرگ پلاکس را نداشت چون که او از همه چیز مغازه لرد ایراد میگرفت و او را با القاب ناشایست صدا می‌زد!
-ارباب گوگولی پلاکس! میشه به لحظه بیای؟!

لرد همه کار می‌کرد تا مادربزرگ پلاکس را از مغازه‌اش بیرون کند. به سمت او رفت و خواست بدون هیچ رحمی به او بگوید که جایش اینجا نیست. ولی مادربزرگ امان حرف زدن نداد.
-من یه چندتا نقشه دارم! اول شروع میکنم به تمیز کردن 100 درصدی اینجا، از قرار معلوم کسی که اینجا رو تمیز کرده آماتوری بیش نبوده. و دوم چندتا راهکار دارم برای جذب مشتری!

و برای تایید حرفش از مغازه بیرون رفت و شروع کرد به تبلیغ کردن.
-بیا این ور بازار! مرگخوارای متنوع! سیاه و تمیز! در حد نو! برای هرکاری! از غذا پختن تا هرچیزی که فکرشو بکنین!

و همینطور بود که چندمشتری به سمت مغازه جذب شدند. لرد ابرویش را بالا برد؛ شاید نگه داشتن مادربزرگ پلاکس کار خوبی بود.
و صدالبته از نظر گابریل... نبود. گابریل هنوز هم درحال کشیدن نقشه برای شکنجه کردن مادربزرگ پلاکس بود و علاقه‌ای به وجود یک نفرِ از او برتر نداشت.


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۲۱ ۱۲:۴۴:۱۴

می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱:۱۱:۱۳ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۳:۳۵
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 349
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! نقشه‌های لرد برای فروختن مرگخورا شکست می‌خورن، تا اینکه یه مشتری میاد و درخواست یه کتاب خاص می‌کنه. پلاکس موفق می‌شه اون کتاب خاص رو پیدا کنه، اما برای آوردنش باید بره خونه‌ی مادربزرگش، و وقتی بر می‌کرده، مادربزرگش رو هم با خودش آورده.
از طرفی هم، دیزی اومده دنبال پلاکس تا بره خونه‌ی مشترکشون و ظرفا رو بشوره.


..................................


- پلاکس، یا میای و ظرفا رو می‌شوری، یا به گبی می‌گم بشوردت.

صدای مادربزرگ پلاکس بلند شد:
- ظرف؟ ظرف نَشُسته داریم؟ مگه من مردم که تو خونه‌ی نوه‌م، ظرف کثیف باشه؟ خودم میام و می‌شورمشون... فقط قبلش باید یه دستی به سر و روی این مغازه بکشم. چقدر کثیف، این چه وضعیه آخه؟

همه‌ی نگا‌ه‌ها به طرف گابریل برگشت که به وضوح نقشه‌ی شکنجه‌ی مامان‌بزرگ پلاکس رو توی سر داشت.
- من تمام جاهایی که قراره برم رو با انواع و اقسام شوینده‌ها برق می‌ندازم! کوچکترین لکه‌ای نه روی خودم، نه بقیه، نه روی کل دنیا گذاشتم. من حتی تنفسم رو هم ضدعفونی می‌کنم، چه برسه به اتاق! از مادر زاییده نشده کسی که تمیزکاری من رو زیر سوال ببره!

گابریل می‌توانست تا صبح غر بزند، اما متاسفانه کسی آن‌جا گوش شنوایی نداشت و او با دیدن گرد و خاکی که مادربزرگه از توی لامپ مغازه بیرون آورد، ساکت شد. گابریل حقیقتا فکر نمی‌کرد از توی لامپ هم بتوان چیزی یافت، و این شکست بزرگی بود.

- از ریخت و قیافه‌ی مغازه‌تون معلومه که چرا فروش نداری ارباب گوگولی پلاکس. تو باید یکم به وضع اینجا برسی و کلی وسایل قشنگ بیاری و تبلیغات جالب بکنی. منم از حالا برای کمک به شما حاضرم.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۷:۵۴:۱۹ شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

ایزابلا سامربای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۹:۰۰ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۳۲:۲۸ سه شنبه ۸ تیر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 16
آفلاین
_ارباب که گوگولی نیست؛ ارباب پر ابهته.

با این حرف، ایزابلا اختیار از کف داد و به پلاکس حمله کرد!

_به جای این که از ابهت ارباب بگی برو ظرفتو بشور که مجبور نشیم سه ساعت تو کل لندن دنبالت بگردیم.

پلاکس احساس خطر کرد.

_ظرف چی؟ ظرف کی؟ اصلا ظرف چیه؟

آبگوشت دیزی از تنبلی پلاکس خسته شده بود پس به روش خودش که در واقع تقلیدی از روش های سامورایی بلاتریکس بود، دست به کار شد.

_الان نشونت میدم ظرف چیه!

همزمان با گرفتن یقه پلاکس توسط دیزی؛ جیغش به هوا رفت.

_من هنوز جوونم؛ میدونی چقدر کارِ نکرده دارم که میتونم تو زمان هایی که ظرف میشورم انجام بدم؟


ویرایش شده توسط ایزابلا سامربای در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱۵ ۱۰:۵۳:۴۳

Only Hufflepuff


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱:۴۰ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۶:۱۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6441
آفلاین
پلاکس و مشتری گم شده بودند.

از اول هم مشخص بود که خانه مادربزرگ پلاکس نمی تواند جای درست و حسابی ای باشد.

افلیا با حرکت آکروباتیک، چوب دستی اش را در هوا تکان داد.
- اکسیو پلاکس و مشتری راضی و مادربزرگ پلاکس!

ایزابلا از این همه هنر به وجد آمد!
- اکسیو؟ آدمن ها! تا حالا تونستی یه آدمو با طلسم احضار کنی که الان روی سه تاشون اجرا می کنی؟ و ضمنا... ما کاری با مادربزرگ پلاکس داریم؟


افلیا شرمگین و سر افکنده به نقطه ای خیره شده بود.

ایزابلا احساس کرد نصیحت هایش کارساز بوده. برای همین ادامه داد.
- ببین من درک می کنم. اعتماد به نفست بالاست. فکر می کنی واقعا می تونی سه نفرو با طلسم احضار... هی... داری کجا رو نگاه می کنی؟ پشت سر منو؟ نگو که پشت سرمن!

پشت سرش بودند.

پلاکس، مشتری راضی و مادربزرگ پلاکس! شخصی که اصلا و ابدا نباید وارد سوژه می شد. ولی زیر سایه افلیا و طلسم سه گانه اش، شده بود.

مادربزرگ با لبخندی پرمهر گفت:
-خب... بریم ببینیم این مغازه که می گین کجاست و این ارباب گوگولی مگولی که پلاکس تعریفشو کرد چه جور آدمیه. شاید لازم باشه دستی به سر و روی مغازه و مرگخوارا و اربابتون بکشم.




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۷:۱۲:۲۴ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۱:۴۸
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 570
آفلاین
اما دقایق می‌گذشت و هنوز به چیزی نرسیده بودند.
از شمال تا جنوب لندن را متر کرده بودند اما اثری از پلاکس و "نفر بعدی" نبود که نبود. افلیا که دیگر از این وضعیت به ستوه آمده بود، تصمیم گرفت پیشنهادی را مطرح کند.
- آم... چیزه... اینو که هر کار کردیم پیداش نشد. کمکی از دست ما دوتا بر میاد؟
- مثلا؟

افلیا کمی فکر کرد. اگر قرار بود خودش داوطلب شود، این امکان وجود داشت که علاوه بر پلاکس گمشده، ظرف‌های شکستۀ نفر بعدی هم گردنشان بیفتد. این شد که یک قدم به عقب برداشت، با مهربانی دستش را بر روی کمر ایزابلا گذاشت و سپس با شدت او را به جلو هل داد.
- مثلا ایزابلا می‌تونه ظرفاتونو بشوره!

ایزابلا موهای بلوندش را که در باد دید، لحظه‌ای فکر کرد راپونزل است و اکنون باید موهایش را برای نفر بعدی که نقشِ فلین را بر عهده دارد پرتاب کند تا آن را بگیرد و سپس ماجراجویی‌هایی را از سر بگذرانند و سپس...
اما این‌ها تا لحظه‌ای ادامه داشت که ایزابلا فهمید فاصله‌اش با زمین صرفاً چند بند انگشت است و می‌تواند این تصورات را برای زمان خواب بگذارد.
این شد که در لحظه برگشت، حرکت آکروباتیکی زد و در حالی که هنگام برگشتن به سرجایش ضربه‌ای را هم روانۀ پسِ کلۀ افلیا کرد. ایزابلایی بود ورزشکار.

با این اتفاق افلیا دریافت که نقشه‌اش قابل عملی شدن نیست... آن‌ها باید هر طور که شده پلاکس را پیدا می‌کردند.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۴۸:۰۷ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۷:۴۴ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از کنار خیابون رد شو:)
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 80
آفلاین
نفر بعدی نگاهی به سر تا پایِ پلاکس و افلیا انداخت. اصلا فکرش را هم نمیکرد که روزی قرار است پلاکس و افلیا برای او‌ کتاب خاصی پیدا کنند. آن طرف اما در دل پلاکس و افلیا غوغا به پا بود‌. آنها باید به بقیه ثابت می کردند که سزاوار نشان مرگخواری هستند بنابراین من من کنان شروع به حرف زدن کردند.

-خب... این کتاب خاص موضوعش چیه؟
-کتاب خاص موضوعش هم خاصه.
- الان موضوع خاص از کجا بیارم.
-چیزی گفتید.؟
-نه چیزی نگفتم. مثلا موضوع کتابی که مد نظرتونه، علمی باشه خوبه؟
-نه! اون که خاص نیست.
-داستانی؟
-نه!اینم خاص نیست.
-پزشکی؟
-مثلا الان پزشکی موضوعش خاصه.

پلاکس و افلیا به یک دیگر نگاه کردند. در چشمان هر دو آنها مشخص بود که دیگر هیچ کدام هیچ نظری ندارد.اما ناگهان پلاکس، دستش را در کیف رنگ رنگی اش برد و کتاب کج و کوله ای را از داخل کیف رنگی اش بیرون آورد.

-این کتاب مثل خودم خاصه، زندگینامه پیکاسو رو از بند تولد تا الان که عمرش رو داده به شما نوشته. خودم خیلی دوستش دارم ولی خب چه کنیم باید بعضی اوقات از بعضی چیز ها بگذریم.
-اممم...میدونی این کتاب خاص هست ولی خیلی کج و کوله ست.
-اینکه مشکلی نیست تو خونه ی مادر بزرگم یه جلد تر و تمیزش موجوده. بیاید بریم بهتون بدم.

پلاکس از اینکه توانسته بود کاری بکند خوش حال بود، برای همین دست نفر بعدی را گرفت و دوان دوان از مغازه بیرون رفت‌. بلاخره یک مشتری به ظاهر راضی از مغازه آنها بیرون رفته بود. ساعت ها می گذشت و خبری از مشتری نبود. مرگخواران و اربابشان حسابی کسل شده بودند اما به یک دیگر نشان نمیداند، تا اینکه بلاخره دختری با موهای بور و قدی کوتاه وارد مغازه شد.

-سلام. بفرمایید چی میخواستید؟
-پلاکس رو میخواستم.
-پلاکس!
-بله پلاکس. اومدم دنبالش ببرمش خونه. کلی کار نکرده داره که باید بکنه.
-شما با پلاکس چه نسبتی داشتن شدن که اومدن دنبالش بردن شدن؟
-دیزی هستم و با پلاکس یه جا زندگی میکنیم. امروز قرار بوده اون ظرفا رو بشوره. الان سه ساعت که ظرفا تو سینک منتظرشن.

مرگخواران اول به یک دیگر نگاه کردند سپس به اربابشان، هیچ کدام فکر نمیکرد روزی یک نفر اینقدر راحت راز های شخصی یکی از آنها را برملا کند.

-مرگخواران ما چه کار هایی که نمیکنند. برید این ملعون رو بیارید.
-ارباب شما خودتون رو ناراحت نکنید. الان افلیا و ایزابلا رو میفرستم دنبالش. هی آبگوشت اگه ظرف های شسته میخوای دنبال این دوتا برو.
-اسمم دیزی نیست، دِیزیِ. اولش اِ میگیره.

دِیزی این را گفت و با سرافکندگی پشت سر افلیا و ایزابلا به راه افتاد. آنها باید پلاکس را پیدا میکردند. شاید به جز ظرف هایی که در سینک بود، چیز دیگری هم انتظارش را میکشید.


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۱۱ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 124
آفلاین
مانند تمامی پست هایی که مجبور بودند کاری را انجام دهند، دو نفر دا به جلو انداختند...
مرگخوار تازه وارد، پلاکس و استاد بدبیاری ها، افلیا .
لرد سیاه نگاهی به دو نفر منتخب انداخت.
افلیا رو میشناخت، همان کسی بود که در لحظه ورودش در رو شکوند و سی گالیون خرج رو دست ش گذاشت و درمورد نفر بعدی...
باید با بلا حرف میزد تا همه کسانی که درخواست مرگخوار شدن داده بودند، قبول نکند. اخه کدوم مرگخواری اسلحه ش پاستل و مداد رنگی بود


!Warning
Risk of biting


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۳ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۲۱:۲۲ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
از تبر چندشم میشه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 46
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! لرد تصمیم میگیره که اعضا ی بدن مرگخوارها رو دربیاره و بفروشه اما این کار هم زیاد با موفقیت پیش نمیره. الان یه مشتری دیگه اومده و ازشون یه کتاب میخواد.
.................

-کتاب؟... کتاب میخوای؟
-کتاب؟... کتاب میخواد؟
-کی؟... کی کتاب میخواد؟
-برای چی؟... چرا کتاب میخواد؟
-
-ببخشید ارباب.

لرد با سرافکندگی به مرگخوارانش نگاه کرد. سپس نگاه پر از سرافکندگی‌اش را به مشتری تحویل داد و ادامه داد:
-خب، چه کتابی میخوای؟ ما همه چیز داریم و باید بدانیم که چه میخواهی.
-خب من کتاب میخوام. هرجور کتابی.
-هرجور کتابی؟
-بله. فقط کتاب باشه!

لرد لحظه‌ای با خودش فکر کرد:
-نکنه یه ریونکلاوی گیرمان آمده که قرار است کل مدت از روونا برایمان بگوید؟!

مشتری میان افکار لرد پرید و با ذوق گفت:
-من منتظر یه کتاب خارق العاده‌م! لطفا یه کتاب خاص باشه!

لرد با شنیدن کتاب خاص به سمت مرگخواران برگشت.
-یک نفر به دنبال کتاب خاص برود. میان آن همه چیز برای فروش، ما قطعا یک کتاب خاص داریم و آوردن آن کتاب خاص را بر عهده‌ی دو نفر می‌گذاریم.

بلاتریکس با آرامش به مرگخواران نگاه کرد.
-خب کی شایستگی اینو داره که بره کتاب خاص بیاره؟


Dico debere eum multum







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.