هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰:۵۳ چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۶:۱۴ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۸:۴۷:۲۶ شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰
از عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 18
آفلاین
-چی؟
-چـــرا مامان بزرگ؟ چــــــرا؟
-این مردک حق ندارد پایش را در مغازه ما بگذارد!

مرگخواران هر چه وسیله دم دستشان بود را به سمت دامبلدور می خواستند پرتاب کنند اما مادربزرگ پلاکس جلوی دامبلدور می ایستد و با سرزنش رو به مرگخواران می گوید:
-ارباب گوگولی پلاکس! دوستای مرگخوار گوگولی پلاکس! این طرز رفتار با یک نفریه که می خواد به ما کمک کنه؟ شما نباید خصومت های شخصی تون رو قاطی زندگی حرفه ای تون کنید!

اما انگار مادربزرگ پلاکس از مرحله پرت بود! برای مرگخواران زندگی شخصی و یا زندگی حرفه ای هیچ معنی ای نداشت، دامبلدور و محفلی ها در هر صورت دشمنان آنها بودند!

-اربـــــــاب! از همین جا هم معلومه اون با محفلیاست و لیاقت نداره در خدمت شما باشه! الحمدالمرلین که زود فهمیدیم!

گابریل که مادربزرگ پلاکس را دشمن خود می دانست، از هر فرصتی برای شکست او استفاده می کرد. او از این فرصت نیز استفاده کرد تا اعتماد لرد را از مادربزرگ پلاکس سلب کند و دوباره جایگاهی را که در نزد لرد از دست داده بود، بدست آورد.
-بله ارباب! این شد از نتیجه‌ی اعتماد کردن به یک آدم نالایق! باید به من اعتماد می کردین، نه اون...
-گب! ساکت شو و بگذار به مجازات این داکسی صفت ها برسیم! تو حق نداری تصمیمات ما را زیر سوال ببری، نیمه پریزاد وایتکس خوار!

گابریل با شنیدن این حرف های لرد، از او دور شد و گوشه ای با چهره ای در هم رفته کز کرد. لرد چوبدستی اش را به سمت مادربزرگ پلاکس و دامبلدور گرفت و با حالتی تهدید آمیز گفت:
-هوی تو... تو نه، همون آدم ترسویی که پشتت قایم شده!
-من؟
-آره، تو... پشمک حاج گودریک! به چه حق به خودت اجازه دادی که پات رو تو ملک من بذاری؟

دامبلدور که حال متوجه این شده بود که پشت یک زن قایم شدن، کار زشت و ترسو مآبانه ای بود؛ از پشت مادربزرگ پلاکس درآمد و با آرامش رو به لرد گفت:
-تام... زشت نیست این طوری با ما و این خانم محترم صحبت کنی؟
-نه ملعون! برو گمشو از اینجا! هر چه زودتر برو گمشو!
-من برای کمک اومدم تام... نه برای دعوا! این خانم محترم حرف بسیار خوبی زد، زندگی حرفه ای...
-ســـاکـــــت شــــو! خودتو اون جاسوس دوجانبه هر چه زودتر فرار کنید، تا نکشتمتون!

همینطور که دامبلدور و لرد مشغول جر و بحث بودند، ناگهان مشتری ای به مغازه میاید و از آنها می پرسد:
-میگم محفلی هم میفروشین؟ آخه تابلوی مرگخوار فروشی رو دیدم، فکر کردم محفلی هم باید بفروشین دیگه؟




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲:۱۳ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۲۹:۳۰ سه شنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۰
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 253
آفلاین
گابریل، همان طور که سعی میکرد در افق محو شود، به مادر بزرگ پلاکس، چشم غره میرفت. در واقع، از میشد با نگاه کسی را کشت، مادر بزرگ پلاکس تا حالا تکه تکه شده و جلوی دیوانه ساز ها، افتاده بود.

- مامان بزرگ، بسته ها رسید.

مادربزرگ پلاکس، با خوشحالی رفت و به بسته ها نگاهی انداخت.
- تا شما بسته ها بیارین داخل مغازه، منم میرم کسی رو که قراره کمکمون کنه، اینجا بیارم. مثلی که راهو گم کرده.

مرگخواران، با سردرگمی به هم نگاه کردند. گابریل، با عصبانیت جلو آمد.
- مگه من مردم که شما...

و با نگاه مرگخواران سکوت کرد. هر کس که در غذای مردم وایتکس میریزد، پای لرزش نیز مینشیند.
پس از چند دقیقه حمل باز و عرق ریختن مرگخواران، پنج درصد بار ها به داخل مغازه منتقل شد.

- بفرمایید داخل!

مادربزرگ پلاکس، برگشته بود؛ و... دامبلدور را با خودش آورده بود.
- این پیرمرد مهربون، قبول کردن که بهمون کمک کنن.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰:۱۶ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۵۲:۵۱
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 113
آفلاین
قبل از اینکه لرد چیزی بگوید مادربزرگ پلاکس به سمت قفسه آمد.
- وای، وای وای! این قفسه رو ببین! جذب مشتری با این قفسه ی های کهنه؟ خب مهم نیست! الان من هستم که به اینجا یک سرو سامونی بدم.

مادربزرگ پلاکس بلند شد و به سمت تلفن رفت.
- الو؟ سلام، لوازم خانگی جادوبلوم؟... خب من چند تا قفسه ی قشنگ چوبی، تابلو های قشنگ برای جذب مشتری و لوازم شست و شو و شوینده می خوام... مرسی... لطف دارید... نیم ساعت دیگه میارید؟...خدانگهدار!

مادربزگ پلاکس رو به لرد کرد.
- ارباب گوگولی پلاکس! من چند تا وسیله سفارش دادم، همینطور شوینده و این جور چیزها، مال گابریل خیلی کثیف و کهنه است.

قیافه ی گابریل در آن لحظه دیدنی بود.

- و من همینطور می خوام چند تا پرده ی قشنگ برا پنجره ی ها بدوزم و برنامه دارم که...

ناگهان گابریل از کوره در رفت.
- هی تو! چرا فکر می کنی از همه بهتری؟ مطمئنم تو به اندازه ی من پاکیزه نیستی! من هر روز بیش از ده لیوان وایتکس می خورم که بدنم میکروب نداشته باشه! حتی من با وایتکس حموم می کنم! می دونستی من یواشکی تو همه ی غذا ها شوینده می ریزم که همه سالم بمونن؟ من مطمئنم هیچ جای خونه ی ریدل نیست که حداقل یک بار در اثر وایتکس رنگش نرفته باشه! این چیزها تمیزی است نه پاک کردن همه جا با دستمال و سفارش دادن وسایل قشنگ!

- گب! تو توی غذا های ما وایتکس می ریختی؟



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۲۸:۴۴ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱:۰۶ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۲:۴۲
از ... اصن به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 96
آفلاین
همون لحظه نقشه ای به ذهن گابریل رسید.
با خودش گفت:
-آره فکر خوبیه اگه من یواشکی همه چیو خراب کنم لرد فکر میکنه مامابن بزرگ پلاکس خرابکاری کرده و میندازه‌اش بیرون.

گابریل یواشکی به طرف قفسه های جدیدی رفت که مامان بزرگ پلاکس آورده بود.چوبدستیش رو به سمت یکی از پایه هاش گرفت و گفت :
-دیفندو

پایه قفسه ترک بزرگی برداشت.
بعد با خنده ای شیطانی ادامه داد:
-حالا خوب شد وقتی مامان بزرگ بخواد چیزی این بالا بذاره این خراب میشه و لرد هم شوتش میکنه.بیرون ایول به مخ گنده خودم.

همون لحظه مامان بزرگ پلاکس گفت:
-گابریل جان بیا این خرت و پرتا رو تمیز کردم بذارشون رو همون قفسه ای که کنارش وایستادی.

گابریل به دردسر افتاده بود.اگر کاری مامان بزرگ گفته بود را انجام می داد حتما قفسه خراب می شد.
-اِاِاِاِاِاِ

لرد که خسته شده بود گفت:
-بدو دیگه گابریل عجله داریم.

گابریل به تته پته افتاده بود:
-اِاِاِ ... چیزه آخه ... ولی ...من
-زود باش دیگر وگرنه میدهیم بانو نجینی بخوردت.
-ولی آخه ... اِاِاِ چشم ارباب

گابریل در حالی که از ترس ویبره می رفت وسایل را برداشت و به سمت قفسه به راه افتاد.
باید فکری میکرد وگرنه باید اشهدش رو می خوند و ریق رحمتو سر میکشید.
-فهمیدم از یه افسون بی وزنی استفاره می کنم.

چوبدستی اش رو به سمت وسایل گرفت و افسون رو اجرا کرد و همه وسایل به طرز عجیبی سبک شدند.
البته هنوز ویبره رفتنش تموم نشده بود.
خیلی آروم به طرف قفسه رفت و به آروم ترین حالت ممکن اونارو گذاشت رو قفسه.
قفسه یه تکون تهدید آمیز کرد و باعث شد شدت ویبره های گابریل ۲ برابر ‌بشه و همین کافی بود تا سه بسته صابون از تو جیبش بیفتن زمین.
ولی خوشبختانه قفسه دیگه تکون نخورد گابریل هم نفس راحتی کشید.
-گابریل چرا اسلوموشن می روی؟حوصلمان سر رفت.
صدای لرد بود و همین کافی بود تا گابریل هول شه و پاش روی صابون ها بره.
صدای جیغ گابریل تو صدای برخوردش با قفسه و نابود شدن اون گم شد


ĘŔFĂŇ


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱:۳۶ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۵۵:۵۵ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 63
آفلاین
و سر انجام مایکل رابینسون گرسنه از راه رسید...

-سلام ارباب، سلام گب، سلام مادربزرگ پلاکس!

-سلام مایکل.

-چرا اخمات تو همه گب؟

گب او را به بیرون از مغازه برد و به او گفت:

-از اون مادربزرگ پلاکس ناراحتم در تمیزی رو دست من زده!

-عه چه جالب فکر نمی کردم کسی رو دست تو بزنه!

-الان وقت شوخی نیست!

-باشه... خب می خوای چی کار کنی؟

-می خوام بفرستمش پی نخود سیاه تا ارباب دوباره اعتمادش بیش از پیش به من جلب شه!

-خب من چی کار کنم؟

-تو طعمه میشی و میگی می خوای حیاط تالار رو تمیز کنی و اونو میبری پیش خودت و مشغول کارش می کنی، به همین راحتی!

از نظر مایکل به همین راحتی نبود اما چون می خواست به گب کمک کنه گفت:

-باشه اما...

-اما چی...؟!

-یک شرط دارم و اونم اینه که باید تا دو ساعت دیگه که وقت غذامه تموم بشه کار!

-مطمئنا تموم میشه!

و بعد گب سراسیمه وارد مغازه میشه و پیش پاشم مایکل میاد.

-مامان بزرگ پلاکس میشه بیاید به کمک من برای تمیز کردن حیاط؟!

لرد وقتی این صحبت را شنید گفت:

-به چه جرئت می خواهی کسب و کارم رو بهم بزنی. آوووودااااکددداووووارا!

و مایکل بلافاصله جاخالی می دهد و بر خود می لرزد!

گب دوباره اخم هایش تو هم می رود و مایکل پا به فرار می گذارد...


نوکر و کوچیک ارباب!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶:۱۹ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۳۸:۲۸ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
آیا گبی فکر می‌کرد روزی کسی قَدَرتر از خودش را توی تمیز کردن و ضدعفونی و گردگیری پیدا کند؟
مسلما نه.
مادربزرگ پلاکس راه میرفت و از تمیزی مغازه، از شاد بودن آن و از همه چیز ایراد میگرفت.

-اینجا یه لکه‌ست! واقعا تاسف‌باره که این لکه رو جا انداختین!
-واقعا فکر کردین با این قفسه‌های قدیمی میتونین مشتری جذب کنین؟
-وای! این پوسترا رو باید عوض کنین! با این وضع هیچکس نمیاد سمت مغازه!
-بازم که گردوخاک اینجاست!

و کم‌کم همانطور که انتظار می‌رفت، مادربزرگ پلاکس اعصاب همه را، به خصوص لرد و گابریل را به هم ریخت، و لرد برای این حوصله مادربزرگ پلاکس را نداشت چون که او از همه چیز مغازه لرد ایراد میگرفت و او را با القاب ناشایست صدا می‌زد!
-ارباب گوگولی پلاکس! میشه به لحظه بیای؟!

لرد همه کار می‌کرد تا مادربزرگ پلاکس را از مغازه‌اش بیرون کند. به سمت او رفت و خواست بدون هیچ رحمی به او بگوید که جایش اینجا نیست. ولی مادربزرگ امان حرف زدن نداد.
-من یه چندتا نقشه دارم! اول شروع میکنم به تمیز کردن 100 درصدی اینجا، از قرار معلوم کسی که اینجا رو تمیز کرده آماتوری بیش نبوده. و دوم چندتا راهکار دارم برای جذب مشتری!

و برای تایید حرفش از مغازه بیرون رفت و شروع کرد به تبلیغ کردن.
-بیا این ور بازار! مرگخوارای متنوع! سیاه و تمیز! در حد نو! برای هرکاری! از غذا پختن تا هرچیزی که فکرشو بکنین!

و همینطور بود که چندمشتری به سمت مغازه جذب شدند. لرد ابرویش را بالا برد؛ شاید نگه داشتن مادربزرگ پلاکس کار خوبی بود.
و صدالبته از نظر گابریل... نبود. گابریل هنوز هم درحال کشیدن نقشه برای شکنجه کردن مادربزرگ پلاکس بود و علاقه‌ای به وجود یک نفرِ از او برتر نداشت.


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۲۱ ۱۱:۴۴:۱۴

می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۰:۱۱:۱۳ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۱۰:۲۵
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 400
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! نقشه‌های لرد برای فروختن مرگخورا شکست می‌خورن، تا اینکه یه مشتری میاد و درخواست یه کتاب خاص می‌کنه. پلاکس موفق می‌شه اون کتاب خاص رو پیدا کنه، اما برای آوردنش باید بره خونه‌ی مادربزرگش، و وقتی بر می‌کرده، مادربزرگش رو هم با خودش آورده.
از طرفی هم، دیزی اومده دنبال پلاکس تا بره خونه‌ی مشترکشون و ظرفا رو بشوره.


..................................


- پلاکس، یا میای و ظرفا رو می‌شوری، یا به گبی می‌گم بشوردت.

صدای مادربزرگ پلاکس بلند شد:
- ظرف؟ ظرف نَشُسته داریم؟ مگه من مردم که تو خونه‌ی نوه‌م، ظرف کثیف باشه؟ خودم میام و می‌شورمشون... فقط قبلش باید یه دستی به سر و روی این مغازه بکشم. چقدر کثیف، این چه وضعیه آخه؟

همه‌ی نگا‌ه‌ها به طرف گابریل برگشت که به وضوح نقشه‌ی شکنجه‌ی مامان‌بزرگ پلاکس رو توی سر داشت.
- من تمام جاهایی که قراره برم رو با انواع و اقسام شوینده‌ها برق می‌ندازم! کوچکترین لکه‌ای نه روی خودم، نه بقیه، نه روی کل دنیا گذاشتم. من حتی تنفسم رو هم ضدعفونی می‌کنم، چه برسه به اتاق! از مادر زاییده نشده کسی که تمیزکاری من رو زیر سوال ببره!

گابریل می‌توانست تا صبح غر بزند، اما متاسفانه کسی آن‌جا گوش شنوایی نداشت و او با دیدن گرد و خاکی که مادربزرگه از توی لامپ مغازه بیرون آورد، ساکت شد. گابریل حقیقتا فکر نمی‌کرد از توی لامپ هم بتوان چیزی یافت، و این شکست بزرگی بود.

- از ریخت و قیافه‌ی مغازه‌تون معلومه که چرا فروش نداری ارباب گوگولی پلاکس. تو باید یکم به وضع اینجا برسی و کلی وسایل قشنگ بیاری و تبلیغات جالب بکنی. منم از حالا برای کمک به شما حاضرم.


گب دراکولا!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۶:۵۴:۱۹ شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

ایزابلا سامربای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۹:۰۰ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۳۲:۲۸ سه شنبه ۸ تیر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 16
آفلاین
_ارباب که گوگولی نیست؛ ارباب پر ابهته.

با این حرف، ایزابلا اختیار از کف داد و به پلاکس حمله کرد!

_به جای این که از ابهت ارباب بگی برو ظرفتو بشور که مجبور نشیم سه ساعت تو کل لندن دنبالت بگردیم.

پلاکس احساس خطر کرد.

_ظرف چی؟ ظرف کی؟ اصلا ظرف چیه؟

آبگوشت دیزی از تنبلی پلاکس خسته شده بود پس به روش خودش که در واقع تقلیدی از روش های سامورایی بلاتریکس بود، دست به کار شد.

_الان نشونت میدم ظرف چیه!

همزمان با گرفتن یقه پلاکس توسط دیزی؛ جیغش به هوا رفت.

_من هنوز جوونم؛ میدونی چقدر کارِ نکرده دارم که میتونم تو زمان هایی که ظرف میشورم انجام بدم؟


ویرایش شده توسط ایزابلا سامربای در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱۵ ۹:۵۳:۴۳

Only Hufflepuff


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱:۴۰ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۱:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
پلاکس و مشتری گم شده بودند.

از اول هم مشخص بود که خانه مادربزرگ پلاکس نمی تواند جای درست و حسابی ای باشد.

افلیا با حرکت آکروباتیک، چوب دستی اش را در هوا تکان داد.
- اکسیو پلاکس و مشتری راضی و مادربزرگ پلاکس!

ایزابلا از این همه هنر به وجد آمد!
- اکسیو؟ آدمن ها! تا حالا تونستی یه آدمو با طلسم احضار کنی که الان روی سه تاشون اجرا می کنی؟ و ضمنا... ما کاری با مادربزرگ پلاکس داریم؟


افلیا شرمگین و سر افکنده به نقطه ای خیره شده بود.

ایزابلا احساس کرد نصیحت هایش کارساز بوده. برای همین ادامه داد.
- ببین من درک می کنم. اعتماد به نفست بالاست. فکر می کنی واقعا می تونی سه نفرو با طلسم احضار... هی... داری کجا رو نگاه می کنی؟ پشت سر منو؟ نگو که پشت سرمن!

پشت سرش بودند.

پلاکس، مشتری راضی و مادربزرگ پلاکس! شخصی که اصلا و ابدا نباید وارد سوژه می شد. ولی زیر سایه افلیا و طلسم سه گانه اش، شده بود.

مادربزرگ با لبخندی پرمهر گفت:
-خب... بریم ببینیم این مغازه که می گین کجاست و این ارباب گوگولی مگولی که پلاکس تعریفشو کرد چه جور آدمیه. شاید لازم باشه دستی به سر و روی مغازه و مرگخوارا و اربابتون بکشم.




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۶:۱۲:۲۴ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۳۸:۴۷ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 581
آفلاین
اما دقایق می‌گذشت و هنوز به چیزی نرسیده بودند.
از شمال تا جنوب لندن را متر کرده بودند اما اثری از پلاکس و "نفر بعدی" نبود که نبود. افلیا که دیگر از این وضعیت به ستوه آمده بود، تصمیم گرفت پیشنهادی را مطرح کند.
- آم... چیزه... اینو که هر کار کردیم پیداش نشد. کمکی از دست ما دوتا بر میاد؟
- مثلا؟

افلیا کمی فکر کرد. اگر قرار بود خودش داوطلب شود، این امکان وجود داشت که علاوه بر پلاکس گمشده، ظرف‌های شکستۀ نفر بعدی هم گردنشان بیفتد. این شد که یک قدم به عقب برداشت، با مهربانی دستش را بر روی کمر ایزابلا گذاشت و سپس با شدت او را به جلو هل داد.
- مثلا ایزابلا می‌تونه ظرفاتونو بشوره!

ایزابلا موهای بلوندش را که در باد دید، لحظه‌ای فکر کرد راپونزل است و اکنون باید موهایش را برای نفر بعدی که نقشِ فلین را بر عهده دارد پرتاب کند تا آن را بگیرد و سپس ماجراجویی‌هایی را از سر بگذرانند و سپس...
اما این‌ها تا لحظه‌ای ادامه داشت که ایزابلا فهمید فاصله‌اش با زمین صرفاً چند بند انگشت است و می‌تواند این تصورات را برای زمان خواب بگذارد.
این شد که در لحظه برگشت، حرکت آکروباتیکی زد و در حالی که هنگام برگشتن به سرجایش ضربه‌ای را هم روانۀ پسِ کلۀ افلیا کرد. ایزابلایی بود ورزشکار.

با این اتفاق افلیا دریافت که نقشه‌اش قابل عملی شدن نیست... آن‌ها باید هر طور که شده پلاکس را پیدا می‌کردند.


آروم آقا! دست و پام ریخت!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.