هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۱۱:۳۱ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۲:۳۱
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 110
آفلاین
مانند تمامی پست هایی که مجبور بودند کاری را انجام دهند، دو نفر دا به جلو انداختند...
مرگخوار تازه وارد، پلاکس و استاد بدبیاری ها، افلیا .
لرد سیاه نگاهی به دو نفر منتخب انداخت.
افلیا رو میشناخت، همان کسی بود که در لحظه ورودش در رو شکوند و سی گالیون خرج رو دست ش گذاشت و درمورد نفر بعدی...
باید با بلا حرف میزد تا همه کسانی که درخواست مرگخوار شدن داده بودند، قبول نکند. اخه کدوم مرگخواری اسلحه ش پاستل و مداد رنگی بود




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴:۵۱ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۳:۳۸ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۱:۱۵
از تبر چندشم میشه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 21
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! لرد تصمیم میگیره که اعضا ی بدن مرگخوارها رو دربیاره و بفروشه اما این کار هم زیاد با موفقیت پیش نمیره. الان یه مشتری دیگه اومده و ازشون یه کتاب میخواد.
.................

-کتاب؟... کتاب میخوای؟
-کتاب؟... کتاب میخواد؟
-کی؟... کی کتاب میخواد؟
-برای چی؟... چرا کتاب میخواد؟
-
-ببخشید ارباب.

لرد با سرافکندگی به مرگخوارانش نگاه کرد. سپس نگاه پر از سرافکندگی‌اش را به مشتری تحویل داد و ادامه داد:
-خب، چه کتابی میخوای؟ ما همه چیز داریم و باید بدانیم که چه میخواهی.
-خب من کتاب میخوام. هرجور کتابی.
-هرجور کتابی؟
-بله. فقط کتاب باشه!

لرد لحظه‌ای با خودش فکر کرد:
-نکنه یه ریونکلاوی گیرمان آمده که قرار است کل مدت از روونا برایمان بگوید؟!

مشتری میان افکار لرد پرید و با ذوق گفت:
-من منتظر یه کتاب خارق العاده‌م! لطفا یه کتاب خاص باشه!

لرد با شنیدن کتاب خاص به سمت مرگخواران برگشت.
-یک نفر به دنبال کتاب خاص برود. میان آن همه چیز برای فروش، ما قطعا یک کتاب خاص داریم و آوردن آن کتاب خاص را بر عهده‌ی دو نفر می‌گذاریم.

بلاتریکس با آرامش به مرگخواران نگاه کرد.
-خب کی شایستگی اینو داره که بره کتاب خاص بیاره؟


Dico debere eum multum


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳:۴۵ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۶:۳۲
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین
پس از گفت و گوی طولانی کتی و علی با عجله از مغازه بیرون زدند.

-قرار بود پولی به جیب بزنیم؟
لرد اینو گفت و با فریادی نفر بعدی رو احضار کرد. اما نفر بعدی از آستانه ی در وارد نشد!

-نفر بعدی کجاست؟ ما منتظریم!

با داد لرد تام سدریک رو بر دوش گذاشت و بدنبال نفر بعدی از مغازه بیرون زد.

ثانیه ای بعد:

-چرا برگشتی؟ما گفتیم نفر بعدی را بیاور!

تام سدریک رو بر روی زمین پرت کرد و گفت:
-ارباب...الان میاد.

نیم ساعت بعد:

-چرا نیامد؟ما منتظریم!
-امم...یه لحظه.

تام با دستپاچگی از مغازه بیرون رفت و دقایقی بعد با نفر بعدی برگشت.

-ما گفتیم نفر بعدی را بیاور نگفتیم شیء بعدی را بیاور!
-ارباب...نفر بعدیه دیگه.

لرد با نگاهی سهمگین به تام، وادارش کرد که نفر بعدی رو ببینه.

-عههه!...ارباب الان.
تام اینو گفت و با زحمت کوه کتابهایی که جلوی نفربعدی بود، جابه جا کرد.

-خوب شد!...خب چه میخواهی؟
-
-نفربعد؟...چه چیزی میخواهی؟
-
-چه میخواهی؟

بلاتریکس که ساعتها بود حرفی نزده بود تصمیم گرفت کروشیویی جانانه به سمت نفر بعدی بفرسته!

-کروشی...

اما بلاتریکس هنوز ورد رو اجرا نکرده بود که ناگهان نفر بعد دست از کتاب خوندن برداشت.

-سلام؛ من اینو میخوام...البته اگه دارین؟
-معلومه که داریم!
-خب پس بدین.

لرد دستش رو دراز کرد و از قفسه ی پشتش لیوانی ترک دار بیرون اورد.

-بفرما!...10 گالیون و 5 نات!
-چرا؟
-ما به شما چیزی میدهیم شما به ما پول.
-نه...این چیزه من نیست!

لرد نگاهی به لیوان انداخت و بعد به گابریل نگاه کرد.

-ما وقت نداریم...چه چیزی میخواهی؟
-کتاب!



only Hufflepuff


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳:۱۱ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۵۰:۴۹
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 115
آفلاین
داشتند بدبخت میشدند.

-اربابا ما چه خاکی برسرمان بکنیم؟
- فعلا همه خفه خب علی بگو ببینم اون چیز چیه؟
- اربابا شما باهوشید اون چیز...
- گفتم خفه! علی اصلا درست توضیح نداده حالا علی بنال ببینم چی میگی؟
- خبو گفتم چیز رو بروم بیارید!
- راه دیگه نداره کتی خردمند رو بیارید!
-کتی خردمد؟
- بله علی، او مغز متفکر است، اوه کتی خوش آمدی!
- بلی من کتی خردمند خواهم بود جاودان تا ابد!
- کتی این چه ریخت و قیافه ای بوشد ک تو برا خود درست وکردی؟
- علی تو به عقل من هنوز پی نبردی؟
- خب باشه عقل کل بیا به من چیز بده!
- اوه چیز چیه علی؟
-چیز است دیگر!
- خب بگو آن چیز چیست؟

کتی آنقدر ادامه داد که علی تسلیم شد.
- تسلیم کتی فقط تو میتونی برام تهیش کنی من... رو میخوام!

کتی ناگهان تمام لباس های مسخره اش با عینک ته استکانیش به آن طرف پرت کرد!
- پس شروع کردی!
- آره کتی آماده ای؟
آره بریم فقط من قبلش این هارم تو کیسه بکنم همرام بیارم!
- خب باشه باید دنبال پلاکسم بریم سریع باید راه بیفتیم!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۲ ۱۳:۱۹:۲۶

There are
My
Best
Friends

Only Griffindor


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳:۲۷ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف

علی بشیر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۰:۳۴ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۲۴:۳۸ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹
از پایین شهر .
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
- اربابا! این آشنا میزنه.
- ما نمی‌شناسیم پلاکسا. هرکه هست مشتریس.
- آقا مو ایره نمخام!
- یعنی چی؟ داریم جنس خوب میدهیم به تو. قابلیت قهر هم دارد.
- ببخشید، خیلی آشنا میزنید. اسمتون چیه؟
- تو خواج ربیع به مو مگن علی پاتر.
- هریشان کم بود علیشان هم اضافه شد.
- خب به مو چیز بدین دگه.

لرد دیگه اعصابش خورد شد و از اینکه داشت چک و چونه میزد خسته شده بود.

- مردک چیز چیست؟
- مگه شما نگفتِن همه چیز دارین؟
- خب داریم!

و روبه یارانش کرد.

-این چیز را برایش فراهم کنید.
- ارباب مگر شما دانا نیستین؟ پس بگید چیز چیه!
- چیز چیزی است که از چیز درست شده. حالا بروید و فراهم کنید.
- ارباباااااا. شما دانا ترین فرد هستین.

مرگخوار ها در همه جا به دنبال چیز گشتن ولی نبود تا اینکه بلاتریکس که خسته شده بود پیش لرد اومد.

- ارباب چیزی نبود.
- استثناً این را نداریم. حالا این چیز که میگین چه شکلی هست!

بخاطر قوانین سایت مدیران سایت این قسمت را سانسور کرده و دستور دادن صحنه بعدی رو ضبط کنن.

-حالا گرفتی؟
- ما این چیز را نداریم!
- مو الان مخام. مافیامان تموم کرده، مشتری دم دره.
- نداریم مردک خجالت بکش.

ناگهان علی صدایش را بالا برد و به قول معروف زد به در سلیطه بازی.

- یره اگه نَدِن موروم سر صدا مُکنوم مشتری هات بپرن.
- ارباب بذار یک کروشیو بزنم تا دهانش بسته شه.
- نه بلا اگر این کارا بکنی صدایش باعث درد سر میشود و باز هم مشتری نمی آید.
- دیگه مو نمدنوم یا گیر میارین، یا همینکه گفتوم.

حالا مرگخواران بودند و علی که باید اورا راضی نگه می‌داشتند، تا مغازه از دست نرود.


ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۲ ۱:۲۱:۳۹
ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۲ ۹:۲۳:۲۶


If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱:۵۶ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
و مروپ گانت به مغازه برگشت...چون لرد خواسته بود و مروپ گانت با آنکه مادر لرد بود، ولی به هر حال او هم مرگخوار بود...

در همین حین بود که یک مشتری وارد مغازه شد و سوژه به روند منطقی و طبیعی خود بازگشت و سراغ لرد رفت...
_ببخشید اقا...شما چیز دارین؟
_بله...ما داریم!
_من که هنوز نگفتم چی، داشتم سعی میکردم اسم اون چیزه رو یادم بیاد!
_مهم نیست..ما داریم..همه چی داریم!
_خب...یه دونه بهم میدین؟
_ بله!

لرد خوشحال از حضور یک مشتری، رو به مرگخواران کرد و گفت:
_زود باشید...یکیتون چیز شه ما بفروشیم!
_چه چیزی دقیقا ارباب؟
_این رو هم من باید بگم...خودتون ببینید چه چیزی!
_مارولو...یکم از اون چیزایی که که پسرت داشت، نداری؟
_زمان سالازار کسی چیز نمیخواست که...مردم بی نیاز از چیز بودن...یه بار یکی چیز خواست...

لرد که دید بحث به انحراف کشیده شده و ممکن است بابت تاخیر، این مشتری را از دست بدهد، حرف ماررلو را قطع کرد و لیسا را از جمع جدا کرد و روی پیشخوان گذاشت!
_بفرمایید..اینم چیز...میشه هزار گالیون!
_مطمئنید این همون چیزیه که من میخوام؟
_بله...تازه این چیز جدیدیه...قابلیت قهر هم داره!
_عجب...تا کی گارانتی داره اون وقت؟

به نظر میرسید که آن مشتری یا نمیدانست که دنبال چه چیزی بود، یا کاسه ای زیر نیم کاسه‌اش بود!




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹:۳۵ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۵۶:۵۱ شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 167
آفلاین
لرد چوبدستی اش را بلند کرد تا یک عدد کروشیوی آبدار نثار یک بخت برگشته بکند. اما کدام یک شایسته بودند؟ حوصله ی انتخاب نداشت، برای همین کروشیوی خشمش را مستقیم به سمت سقف شوت کرد. کروشیو به سقف خورد، چوب هایش را جمع کرد، کمانه کرد، و محکم خورد پس کله ی کچل لرد.
-آخ!

مرگخواران نفسشان را حبس کردند. مروپ که با رودولف از راه رسیده بود، به طرف پسرش دوید:
-چی شده سفید برفی مامان؟

لرد چیزی نگفت؛ اگر الان کسی مثل بلاتریکس او را در آغوش کشیده بود، یک کروشیو،شاید یک استیوپفای،یا حتی یک آوداکداورا به سمتش پرتاب کرده بود. اما این مادرش بود، مروپ، و چوبدستی اش هم آن طرف افتاده بود. به خودش تکانی داد و سر سفیدش را مالید.

-یهو چی شد شیر عسل مامان؟

لرد به مادرش پاسخ نداد. چوبدستی اش را برداشت و زیرلب زمزمه کرد:
-چرا ما هر طلسمی میفرستیم به سوی خودمان کمانه میکند؟

به سقف نگاه کرد تا مطمئن شود مادر دلسوز سقف فداکارانه خودش را سپر بلای فرزندش نکرده و جادوی عشق او طلسم را برنگردانده است. نه، هیچ مادر دلسوز و ایثارگری نبود. به سر کچلش دست کشید و به سمت مادرش برگشت.
-خریداتونو کردین؟

مروپ بازوی پسرش را نوازش کرد.
-نه تربچه فرنگی مامان! یه شلغم دیدم، یاد کله تو افتادم، اینقدری که خوشگل بود. نشستم به نگاه کردن و قربون رفتنش، که این یارو کدو حلوایی گندیده هه اومد منو ببره. نمیتونستم شلغمه رو ولش کنم. برای همین...

قنداقه ی بسیار کوچکی را از زیر ردایش بیرون کشید و آن را جلوی لرد گرفت:
-به داداش شلغمت سلام کن!

لرد خشکید. نمی شد از صورتش حالتی را برداشت کرد. مرگخواران نفس هایشان را حبس کرده بودند. لرد به وضوح با نوعی احساس مبارزه میکرد. از پشت دندان های کلید شده گفت:
-داداش شلغم؟

مروپ به صورت بچه ی جدیدش نگاه کرد و آرام انگشتش را روی آن کشید:
-خوشگل نیست؟ قربونت بره مامان! شلغم برفی من!

لرد این شکلی شده بود( ).
-داداش ما؟ شلغم؟
-بهش سلام کن!
-

مروپ شاکی شد.
-به داداشت سلام کن پسته ی دربسته مامان!
-
-سلام کن آجیل بی بادوم هندی مامان!
-

مروپ هندوانه ای را از یقه اش بیرون کشید و به سمت پسرش پرتاب کرد.
-من اینجوری تربیتت کردم کاهو پلاسیده ی مامان؟

لرد سپر مدافعی بین خودش و هنوانه ساخت و هندوانه در برخورد با سپر پوکید و ذراتش به صورت مرگخواران پاشید. لرد با صورت هندوانه ای به مادرش نگاه کرد.

-کلم سفید کرموی مامان! این بار مامان نمیره خانه سالمندان؛ این بار با داداش شلغمت میره یه خونه ی جدید!

لرد چیزی نگفت؛ او همچنان سیخ ایستاده بود تا مامانش دستمال گلدوزی شده ی زیبایی را از جیبش بیرون بکشد و هندوانه ها را از روی صورتش پاک کند.اما مروپ در حالی که بچه شلغمش را در آغوش داشت راهش را به سمت درب کج کرد. ملانی پیش قدم شد:
-نه مروپ خانوم این چه حرفیه شما باید بمونین!

مروپ گریه کنان گفت:
-نه! من دیگه باید برم! بچه ها رو باید از یه سنی گذاشت به حال خودشون. من مادر خوبی نبودم که گذاشتم بچه م هفت تا آدم بکشه و جان پیچ درست کنه. اگه من از همون اول درست تربیتش کرده بودم، الان مدیر هاگوارتز بود! اگه من درست تربیتش کرده بودم، الان مو داشت! ولی از این سن دیگه میذارمش به حال خودش، به امان مرلین ولت میکنم آجیل پوچ مامان! کدوی پوست کنده ی مامان!

نگاه متعجب مرگخواران به ترتیب از لرد به مروپ،از مروپ به لرد و مجددا از لرد به مروپ در جابه جایی بود. مروپ درست دم درب برگشت:
-روزی که حاضر شدی به داداش شلغمت سلام کنی، من برمیگردم و تو داداشت رو به جای خودت لرد معرفی میکنی! مرلین نگهدار، لوبیای پرباد مامان!

و درب را به هم کوبید. لرد با همان قیافه ی هندوانه ای گفت:
-ما مامانمان را میخواهیم! مامان ما نباید مال یک بچه شلغم لعنتی باشد! ما باید آن شلغم را از بین ببریم!

و کروشیوی خشم آلود دیگری را به سقف شلیک کرد.
-آخ!

امان از سقف های کمانه کننده!




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۳۲:۴۵ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۲:۳۱
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 110
آفلاین
_خب نفر بعد کیه؟
_ارباب این ،تازه واردن هست.

لرد به دختری که جلو ش بود نگاه کرد.
_نام ؟
_چیزه ارباب، چیز ... هان یادم اومد . ایزابلا از خانواده اصیل تینتوئیستل

زمزمه ای از سوی بلاتریکس بلند شد.
_حتما مجبور بودی فامیلیتو بگی
_بلا ! یه تینتوئیستل اوردی توی گروهمان . نمی گویی چه چیزا پشت سرمان می گویند.
_ارباب به مرلین پتانسیل مرگخواریش بالا بود.
_راست میگه ارباب همون روز اول که اومد رژ بنفش مایل به ارغوانی م رو خراب کرد.
_ارباب منم هفت بار با ایزابلا توی یه روز قهر کردم.
_شما ها به این میگویید پتانسیل مرگخواری! اخه این سیاه بودنش کجاست

لرد به ایزابلا خیره شد ، چاره دیگه ای نداشت.
_همین را می فروشیم.

در همین حین مشتری جدیدی وارد مغازه شد .
_اینجا دکتر میفروشین؟

لرد به ایزابلا اشاره کرد.
_اینو داریم .
زن به بلا (ایزابلا) و سایر مرگخوهران نگاه کرد و روی ملانی ثابت ماند.
_این رو نمی‌ خوام . درضمن مطمئنین دکتره ؟
_بله من تضمین می کنم اصلا همین مگانو میبینید عمل های زیبایی شو میره پیش ایزابلا.
_کی گفته من عمل زیبایی میکنم...
_اونو می خوام .

نگاه ها روی ملانی چرخید ‌.
درهمین چند ثانیه ایزابلا از فرصت استفاده کرد و مشتریِ جدید رو گاز گرفت.

_جیییییییییییییغ . اینو از من دور کنین.
_ایزابلا معلومه چیکار میکنی؟
_گازش گرفتم.
_چرا؟
_ بلاتریکس اون ملانی خواست. مگه من چی م از مل کمتره ؟ چسب زخم بلدم ببندم. بلدم بگم دهنتو باز کن ‌. بلدم بگم نفس عمیق بکش... مگه دکتر بودن چی کار داره ...

و با دیدن چهره لرد دهان مبارکو بست.
لرد رو به لرد کرد و گفت : ملانی رو میدیم با ۲۰ درصد تخفیف و دیه گاز گرفتن این رو هم میدیم

ولی مشتری رفته بود...






ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۲ ۱۲:۳۶:۲۶
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۲ ۱۳:۰۰:۴۸
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۲ ۱۳:۰۱:۴۲



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹:۱۳ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۵۶:۵۱ شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 167
آفلاین
ربکا گفت:
-ارباب یه چیزی بگم ناراحت نمی شین؟
-یعنی چه این حرف ها؟
-یعنی اون مرگخوارتون خیلی واسه تون عزیز نیست؟
-کی هست؟
-اول بگین واسه تون عزیز نیست!
-بنال دیگر!
-لوسیوس خوش فروشه ها!
-لوسیوس؟
-آره ارباب!
-لوسیوس کجایش خوش فروش است با آن قیافه اکبیری اش!؟ما که از اوخوش فروش تریم!
-ارباب لوسیوس گیسوهاش خوش فروشه!
-موهایش؟
-ارباب نگین مو؛ گیسوهاش خوش فروشه.
-لوسیوس حضور به هم برسان ببینیم!

لوسیوس وارد شد.
-منو صدا کردین ارباب؟
-بله ما تورا احضار فرمودیم. موهایت رااز ته تیغ بزن بده ما بفروشیم.
-چی ارباب؟
-موهایت را تیغ بزن به ما بفروشیم!
-صدا قطع و وصل میشه ارباب.مودمو قطع بکنم؟
-مردک غیروفادار!شرفمان اجازه ی فحش کش کردن تو را نمی دهد.رودولف!

رودولف قمه به دست وارد شد.
-بله ارباب؟لوسیوسو نصف کنم؟
-نه؛ فحش کشش کن ما نمیخواهیم دهان مبارکمان آلوده گردد.
-ارباب اینجا ربکا وایساده زشته!
-ربکا خودش ختم این کار ها است. اصلا نمی خواهد.توبرومادرمان را از میوه فروشی بیاور.ربکا خودش لوسیوس را فحش کش خواهد کرد.

رودلف آماده رفتن شد و در این مدت ربکا طوری لوسیوس را فحش کش کرد که گونه های رودولف گل انداخت ودر حالی که سرش پایین بود از مغازه خارج شد.




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۰۹ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۳۱
از بارگاه ملکوتی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 111
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! لرد تصمیم میگیره که اعضا ی بدن مرگخوارها رو دربیاره و بفروشه اما این کار هم زیاد با موفقیت پیش نمیره. لرد تصمیم می گیره نصف یکی از مرگخوارها رو بفروشه. لرد تام رو نصف کرده و نصفه پایین را به بانو مروپ دادند تا باهاش برن خرید. حالا یک مشتری می‌خواهد نصف بالایی را بخرد!

***



- 600 تا بده مشتری شیم.

لرد دیگر از چک و چانه زدن خسته شده بود. وقت ایشان مطمئناً بیشتر از 50 گالیونی که سر تام مذاکره می‌شد ارزش داشت.

- قبوله!

تام با چهره ای مبهوت به لرد نگاه می‌کرد. باورش نمی‌شد که لرد با فروش او موافقت کرده. هرچه باشد او مرگخوار خوبی بود... بود؟
این فروش ضربه سهمیگی را به تام وارد کرد. او به درون خودش فرو رفت. آیا در تمام این مدت درست فکر می‌کرد که مرگخوار خوبی است یا این فقط یک توهم شیرین بوده است. شاید لرد همواره درصدد خلاصی از او بودند. پرسش های عمیقی در درون تام مشغول شکل گرفتن بودند. فلسفه زندگی او چه بود؟ آیا برای آن به دنیا آمده بود که مرگخوار شود؟ آیا این فروش مسیر زندگی او را عوض می‌کرد و بالاخره هدفی برای زنده بودن به او می‌داد؟

تام داشت مراحل خودشناسی سجراط را طی می‌کرد. فی الواقع حتی نزدیک بود از بالاترین پله های فلسفه و خودآگاهی نیز بالا رود؛ ولی کارتنی که روی سر او کشید شده و بعد صدای نوار چسب به این پیشرفت حیرت انگیز خاتمه دادند.

- خب دیگه. جعبه رو تحویل گرفتی. حالا برو بیرون ماگل کثیف.

لرد در حالی که گالیون ها را می‌شمرد- و بسیار هم راضی بود- به فنریر اشاره کرد تا مشتری را در کمال احترام تا بیرون مشایعت کند.

- تام را که نصف کردیم. ایده بعدی فروش چیست و چه کسی می‌خواهد با به فروش رسیدنش به ما خدمت کند؟


شروع و پایان با ماست!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.