
ویولا با قدمهایی که نشان از فرسودگیِ روحی داشت جلوتر از بقیه مرگخواران، به سمتِ قبرِ بعدی رفت. در راه نیم نگاهی به پشتِ سرش انداخت. بلاتریکس اسنیپ را کشان کشان به جلو می کشید ، چراکه اسنیپ سیگاری درآورده بود و با چشم هایی که یک عمر حسرت و درد در آن نهفته بود ، زیر لب می گفت:
-لیلی

ویولا با صدای بلند گفت:
-سریع تر راه بیایید! مگه نون نخوردید؟ اگر تا قبل از عصر، تابوت ارباب را پیدا نکنیم، احتمالاً مجبور میشیم، خودمون رو هم در تابوت دفن کنیم تا از این همه بیکفایتی خلاص بشیم!
مرگخواران که هنوز درباره جیمز و لیلی بحث می کردن، با بیحوصلگی شروع کردند به کندنِ قبرِ بعدی. این بار، سنگ قبر برخلاف دفعهی قبل، بسیار شیک و با رگههای طلایی بود.
ویولا با یک لگدِ مخصوص (که انگار از نظر فیزیکی برای این کار آموزش دیده بود)، به سنگ ضربه زد. اما این بار، صدای یک موسیقیِ بسیار ملایم، کلاسیک و به طرزِ آزاردهندهای آرام از زیر زمین شنیده شد.

یکی از مرگخواران با ناامیدی گفت:
-ای بابا! این دفعه نکنه یک جادوگرِ موسیقی دان تو قبره؟

دلفی با ناراحتی گفت:
-ظاهرا که اینطوره...
ملتِ مرگخوار بلند شدند تا مجدد دنبالِ لرد بگردند اما ویولا همچنان گوش تیز کرده بود
-ویولا بیا دیگه!
-ویولا؟

ویولا با هیجان به سمتِ قبر اشاره می کند.
-هیییییسس! گوش کنید!

مرگخواران گوش هایشان را تیز کردند و گوش کردند و گوش کردند و باز هم گوش کردند، اما تنها صدایی که می شنیدند صدای همان کشیشی بود که بلند بلند در حالِ ناله بود.
بلا دستانش را روی کمرش می گذارد و از حالتِ "گوش تیز کردن" خارج می شود.
-مسخره مون کردی؟ ما چیزی نمی شنویم! اگه چیزِ خاصی پیدا کردی بگو تا یه کروشیو نثارت نکردم!
آکی با هیجان گفت:
-ارباب اونجا هستن ویولا؟!

ویولا از جایش بلند می شود،به سمتِ ملتِ مرگخوار بر می گردد و گلویش را صاف می کند تا نتیجه ارزیابی هایش را اعلام کند:
-اینجا قبرِ....
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








با اینکه رنگش مثل تابوت ارباب مشکیه ولی صداش که خیلی زرشکیه! اصلا خوشم نیومد از این همه بیکلاسی صداش! آدم باید تابوتش بو گالیون بده... مثل تابوت ارباب بوی ریچی بده! اولد مانی!











