ریگولوس بلک
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
- تولد نقش
- 1403/08/11
- آخرین ورود
- پنجشنبه 16 مهر 1405 18:51
- عضویت
- 1403/08/09
- پستها
- 149
آستریکس زهرتبسمی کرد.
ـ پس من رو شناختی؛ میدهرست!
نور آفتاب در فاصله سایه های پناهگاه دو خونآشام میرقصید؛ بیتوجه به خونی که در چشمان آستریکس و گادفری میجوشید.
گادفری دستانش را چنان مشت کرد که کم مانده بود باریکهای یاقوترنگ روان شود. چهرهای معمولا برففامش، رنگ سرخ گرفته بود.
ـ کوین فقط یه بچست! چطور...
لب آستریکس بیشتر کشیده شد. حتی به گادفری مجال نداد حرفش را تمام کند.
ـ همیشه دلت میخواد نقش آدما... ببخشید، خونآشامهای خوب رو بازی کنی؛ نه؟
گادفری دهان باز کرد؛ لکن لب هایش فقط همچون ماهی بیرون از آب تکان خوردند. خونآشام گریفیندوری دست بر بخش حساس قلبش گذاشته بود؛ نقطهای که اساس وحشتش را شکل میداد؛ اساس خودبیزاریاش را. آستریکس از فرصت استفاده کرد و گوی کلام را ربود.
- ولی اینجا دیگه نه! هر راهی رو انتخاب کنی؛ مجبوری یه اصل اخلاقی رو زیر پا بذاری.
قطرات اشک دزدانه به چشم گادفری آمدند. خونآشام مجبور شد پلک بزند تا نزد آستریکس به گریه نیفتد...بله، او نمیتوانست بدون قربانی کردن بیگناهان ورطه را ختم کند. به سرعت اشکهایش را پس زد و کوشید قامت راست کند.
ـ میتونی فرق بین اجبار و اختیار رو درک کنی؟
آستریکس قهقههای زد.
ـ همچنان در حال تظاهر، نه؟ ولی چه بخوای چه نخوای، اون حشره تو وجود ما خونآشامها تو وجودته. حالا هرچقدر هم زور بزنی و انکارش کنی.
ـ پس من رو شناختی؛ میدهرست!
نور آفتاب در فاصله سایه های پناهگاه دو خونآشام میرقصید؛ بیتوجه به خونی که در چشمان آستریکس و گادفری میجوشید.
گادفری دستانش را چنان مشت کرد که کم مانده بود باریکهای یاقوترنگ روان شود. چهرهای معمولا برففامش، رنگ سرخ گرفته بود.
ـ کوین فقط یه بچست! چطور...
لب آستریکس بیشتر کشیده شد. حتی به گادفری مجال نداد حرفش را تمام کند.
ـ همیشه دلت میخواد نقش آدما... ببخشید، خونآشامهای خوب رو بازی کنی؛ نه؟
گادفری دهان باز کرد؛ لکن لب هایش فقط همچون ماهی بیرون از آب تکان خوردند. خونآشام گریفیندوری دست بر بخش حساس قلبش گذاشته بود؛ نقطهای که اساس وحشتش را شکل میداد؛ اساس خودبیزاریاش را. آستریکس از فرصت استفاده کرد و گوی کلام را ربود.
- ولی اینجا دیگه نه! هر راهی رو انتخاب کنی؛ مجبوری یه اصل اخلاقی رو زیر پا بذاری.
قطرات اشک دزدانه به چشم گادفری آمدند. خونآشام مجبور شد پلک بزند تا نزد آستریکس به گریه نیفتد...بله، او نمیتوانست بدون قربانی کردن بیگناهان ورطه را ختم کند. به سرعت اشکهایش را پس زد و کوشید قامت راست کند.
ـ میتونی فرق بین اجبار و اختیار رو درک کنی؟
آستریکس قهقههای زد.
ـ همچنان در حال تظاهر، نه؟ ولی چه بخوای چه نخوای، اون حشره تو وجود ما خونآشامها تو وجودته. حالا هرچقدر هم زور بزنی و انکارش کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

