جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آستریکس زهرتبسمی کرد.
ـ پس من رو شناختی؛ میدهرست!

نور آفتاب در فاصله سایه های پناهگاه دو خون‌آشام می‌رقصید؛ بی‌توجه به خونی که در چشمان آستریکس و گادفری می‌جوشید.

گادفری دستانش را چنان مشت کرد که کم مانده بود باریکه‌ای یاقوت‌رنگ روان شود. چهره‌ای معمولا برف‌فامش، رنگ سرخ گرفته بود.
ـ کوین فقط یه بچست! چطور...

لب آستریکس بیشتر کشیده شد. حتی به گادفری مجال نداد حرفش را تمام کند.
ـ همیشه دلت می‌خواد نقش آدما... ببخشید، خون‌آشام‌های خوب رو بازی کنی؛ نه؟

گادفری دهان باز کرد؛ لکن لب هایش فقط همچون ماهی بیرون از آب تکان خوردند. خون‌آشام گریفیندوری دست بر بخش حساس قلبش گذاشته بود؛ نقطه‌ای که اساس وحشتش را شکل می‌داد؛ اساس خودبیزاری‌اش را. آستریکس از فرصت استفاده کرد و گوی کلام را ربود.
- ولی این‌جا دیگه نه! هر راهی رو انتخاب کنی؛ مجبوری یه اصل اخلاقی رو زیر پا بذاری.

قطرات اشک دزدانه به چشم گادفری آمدند. خون‌آشام مجبور شد پلک بزند تا نزد آستریکس به گریه نیفتد...بله، او نمی‌توانست بدون قربانی کردن بی‌گناهان ورطه را ختم کند. به سرعت اشک‌هایش را پس زد و کوشید قامت راست کند.
ـ می‌تونی فرق بین اجبار و اختیار رو درک کنی؟

آستریکس قهقهه‌ای زد.
ـ هم‌چنان در حال تظاهر، نه؟ ولی چه بخوای چه نخوای، اون حشره تو وجود ما خون‌آشام‌ها تو وجودته. حالا هرچقدر هم زور بزنی و انکارش کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران تصمیم گرفته اند با نابودی محفل ققنوس جامعه را یکدست و تاریک کنند و وزیر نیز موافقت کرده سد کارشان نشود. محفل از این موضوع خبردار می شود و تصمیم می گیرد با ربودن کوین کارتر اولین حرکت را بزند و بدین منظور آقای تال را به خانه ی ریدل می فرستند تا کوین را با خود بیاورد. اما اوضاع آن طور که باید پیش نمی رود. سیبل تریلانی، پیشگوی مرگخوار قبلا نقشه ی محفلی ها را پیشبینی کرده و راهی برای خنثی کردنش طرح کرده. او فردی با هویت ناشناس را که خودش را به شکل آقای تال درآورده، همراه با کوین به محفل می فرستد. این آقای تال نما با گادفری مواجه می شود و دو راه پیش رویش می گذارد:
یا خون کوین را تا انتها بنوشد، یا اینکه او را رها کند و در عوض شاهد سلاخی شدن همرزمی هایش باشد.

در همین حین آقای تال دارد به سرعت به سمت خانه ی گریمولد برمی گردد. او فهمیده نقشه ی اصلی مرگخواران سلاخی کردن مبارزان محفل ققنوس نیست، بلکه تاریک کردن روحشان است.



شمع ها پر نور می درخشند در جایگاه های نقره ای شان در اتاق گادفری، اما انگار همچنان فضا تاریک است. و سنگین. قطرات عرق بر پیشانی گادفری نشسته اند و او به سختی نفس می کشد و با هر دم و بازدم سینه اش به کندی و با درد بالا و پایین می رود.

گادفری:
"باورش برایم سخت است که مرگخوارها، هر چه قدر هم تاریک و سخت قلب باشند، بخواهند یک کودک معصوم را قربانی اهداف شومشان کنند."

تال نما یک ابرویش را بالا می برد.
"تو خودت تا مدت کوتاهی پیش می خواستی این کوچک معصومی که گفتی را نوش جان کنی."

گادفری ابروهایش را در هم می کشد.
"من فقط از حال خودم خارج شده بودم."

تال نما خنده ای کوچک و آغشته به ذوق می کند.
"پس انگار لازم است دوباره از حال خودت خارج شوی."

و یک بطری نوشیدنی کره ای از زیر کتش درمی آورد و با لبخندی مایل و آزاردهنده به گادفری تعارف می کند.
"می خواهی؟"

گادفری دستش را دراز می کند و با ملایمت پاسخ می دهد:
"بله، آن را به من بده."

تال نما این بار هر دو ابرویش را بالا می برد.
"آ، چه خبر شده؟ می خواهی خودت را درمانده و رقت انگیز نشان بدهی تا من نرم شوم و این گونه بتوانی راه گریزی بیابی؟"

نفس عمیقی می کشد.
"گادفری! تو خون آشام توانمندی هستی. تو می توانی روح مرا لمس کنی. حتما با چشم هایت دیده ای که چه اشتیاقی برای تاریکی و خون در من موج می زند. که چه طور فقط می خواهم ببینم که تو خون کوچک معصوم را ذره ذره تا انتها می نوشی، این پوسته ی لطیف و پر نشاطش را یک تکه چوب توخالی خشک و چروکیده می کنی."

کوین با چشمانی که نگرانی در آن موج می زند از گادفری به تال نما نگاه می کند. او هنوز نمی داند چه اتفاقی دارد می افتد و حرف های دو خون آشام را نیز به درستی درک نمی کند. شاید هم در عمق وجودش می داند، اما نمی خواهد بفهمد. نمی خواهد این حقیقت مانند صاعقه بر جسم کوچکش فرود آید. اینکه مرگخواران، کسانی که آن ها را خانواده ی خود می دانست، دارند او را به راحتی قربانی می کنند. او دست کوچکش را به لبه ی کت تال نما می آویزد.
"عمو، دیگه اژین نمایش خوشم نمیاد. می خوام برم خونه."

تال نما از بالا به او نگاه می کند، با چشمان زرد درخشان و لبخندی حجیم که انگار دارد از قاب صورتش خارج می شود. کوین ناخودآگاه می لرزد.

تال نما:
"آاا، کوین کوچولوی عزیزم. نمایش واقعی هنوز شروع نشده. و تو ستاره ی اصلی آن هستی. اگر الان به خانه بروی، تماشاچی ها ناامید می شوند. تو که نمی خواهی این طور بشود، هان؟"

گادفری که حالا محتویات بطری را تا انتها نوشیده و عضلات منقبض صورتش آرام گرفته اند و پلک هایش نیمه بسته شده، با دست به کوین اشاره می کند.
"عزیزم، بیا اینجا."

صدای گادفری با محبت و آرام و اطمینان بخش است، اما با شنیدن آن موهای پشت گردن کوین سیخ می شود. او چشمان آبی و درشتش را به گادفری می دوزد، در حالی که لب هایش محکم به هم چسبیده اند و دست هایش مشت شده اند و بدنش حالتی سفت و منقبض یافته. گادفری متقابلا به او خیره می شود و حتی با وجود اینکه نوشیدنی جسم و روحش را تا حدی به خواب برده، غم و تاثر قلبش را می گیرد.
"باشد، دوست کوچک من. لازم نیست پیش من بیایی. ببین."

از آن طرف اتاق و از پهلوی دیوار به سمت تال نما می رود و کنار او می ایستد، در سمت مخالفی که کوین ایستاده و خطاب به کودک ادامه می دهد:
"من از در فاصله گرفته ام. پس حالا می توانی با خیال راحت از اتاق بیرون بروی. من و عمو می خواهیم یک سری حرف های خصوصی به هم بزنیم."

کوین همچنان با نگرانی و تردید به او نگاه می کند. گادفری ادامه می دهد:
"تو عمو ریگولوس و خاله لیلی را یادت هست؟"

کوین این عمو و خاله ی مهربان را به خاطر می آورد و خطوط صورتش از هم باز می شود و لبخند می زند و سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد.

گادفری:
"آن ها الان طبقه ی پایین هستند. برو پیششان."

کوین دوان دوان به سمت در می رود و از اتاق خارج می شود. گادفری نفس راحتی می کشد و بعد رویش را به سمت تال نما برمی گرداند.
"تو یک مرگخوار نیستی. آن ها از تو خواستند این کار را بکنی و تو هم قبول کردی. چون این طور چیزها محبوب تو هستند. دو راهی های اخلاقی و تماشای اینکه قربانی ات چه طور تباه می شود، در هر مسیری که انتخاب کند."

تال نما لبخند اریبش را به او تقدیم می کند‌.
"پس بالاخره داری می فهمی."

گادفری هم لبخند می زند، اما به تلخی.
"بله، به لطف نوشیدنی ات آشفتگی و بی قراری از ذهنم زدوده شد. پس حالا، این نقاب آقای تال را کنار بگذار، آستریکس."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 02:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
انفجار، مانند نفس دریده‌ی هیولایی که قرن‌ها در زیرزمین حبس شده باشد، دیوارهای خانه‌ی ریدل را لرزاند. چند لحظه، همه چیز در سکوت مطلق فرو رفت. تنها صدای زنگ‌دار چلچراغ که بر اثر ارتعاش تاب می‌خورد، میان مه و غبار باقی مانده از انفجار می‌پیچید. سپس صدای جیغی از دوردست بلند شد؛ نه از درد، بلکه از سر گیجی و هراس.

مرگ‌خواران، یکی‌یکی از گوشه و کنار سالن و اتاق‌ها بیرون ریختند؛ چهره‌هایی رنگ‌پریده، برخی ردایشان آغشته به غبار و چشمانشان پر از تردید بود.
هیچ‌کس نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده. آن‌هم درست وقتی که خانه در امن‌ترین حالت ممکن بود. صدای قدم‌های سنگین لرد هنوز شنیده نمی‌شد، اما همین غیبت کوتاه‌مدت، هوای خانه را به اندازه‌ای سنگین کرده بود که نفس کشیدن دردناک می‌نمود.

در میان ازدحام، نارسیسا مالفوی از میان دود بیرون آمد. ردایش پاره و خاکستری شده بود و چند تار موی بلوندش روی صورتش چسبیده بود. هنوز شوکه بود؛ دهانش باز و نگاهش خیره در نقطه‌ای که پیش‌تر لوسیوس در آن ناپدید شده بود. مرگ‌خواری به سویش رفت.
– نارسیسا! انفجار از کجا بود؟ کسی به خونه نفوذ کرده؟

نارسیسا با چشمانی بی‌تمرکز زمزمه کرد:
– اون… اون لوسیوس بود…

سکوت بر جمع افتاد. انگار همین چند کلمه هوا را منجمد کرد. چند نگاه میان هم رد و بدل شد؛ نگاه‌هایی که چیزی میان شک، ترس و ناباوری در خود داشتند. یکی از مرگ‌خواران زیر لب گفت:
– لوسیوس؟ غیرممکنه. چرا باید…

اما جمله‌اش نیمه‌تمام ماند. چون در همان لحظه، صدای زنی از میان غبار برخاست. صدایی نرم و کشیده، با لحنی که به مرز تمسخر و یقین می‌لغزید.

سیبل تریلانی از میان جمعیت بیرون آمد. ردایش، بر خلاف بقیه، بی‌عیب و تمیز بود. گویی انفجار نه تنها به او آسیبی نزده، بلکه به عمد از او فاصله گرفته بود. چشمانش زیر عینک گردش، برق عجیبی داشت؛ نه دیوانه‌وار، بلکه سرد، محاسبه‌گر و آگاه می‌نمود. او آرام قدم برداشت، درست تا میانه‌ی سالن که هنوز پر از گرد و خاک بود.
– چقدر جالب…
زمزمه‌اش چون مار میان جمع لغزید.
– درست همون‌طور که دیدم، اون در غبار ناپدید شد.

چند نفر با نگاهی تردیدآمیز به او نگریستند. یکی با صدایی لرزان گفت:
– دیدی؟ یعنی… پیش‌بینی کردی همچین چیزی بشه؟

سیبل لبخند محوی زد؛ لبخندی که در آن خبری از آرامش نبود، بلکه بوی اطمینان خطرناک می‌داد.
– دیدم، بله. هفته‌ها پیش.
او آهسته شروع به قدم زدن میان جمع کرد، با حرکاتی شبیه کسی که در حال تدریس است.
– شما هنوز نمی‌فهمید، نه؟ فکر می‌کنید انفجار تصادفی بود؟ فکر می‌کنید نفوذ رخ داده؟ نه، نه… این صحنه، از مدت‌ها پیش نوشته و برنامه ریزی شده بود.

ایستاد، نگاهی کوتاه به چلچراغ لرزان انداخت و با انگشت اشاره رد خونی را که از لبه دیوار تا کف مرمرین کشیده شده بود، دنبال کرد. ردی که تنها او می‌دید.
– مسیر همین بود. راه خروج همین‌جا باز می‌شد. ما می‌دونستیم. من می‌دونستم. و اون… اومد.

– اون؟
یکی از مرگ‌خواران نفس‌زنان پرسید.

سیبل لبخند زد و سرش را کمی کج کرد.
– تال. یا هر چیزی که صداش می‌کنن. در هر صورت، مهم نیست. این اتفاق، باید می‌افتاد. چون هیچ پیشگویی‌ای رو نمی‌توان لغو کرد، فقط می‌شه بازی رو ادامه داد. ما از قبل براش برنامه ریخته بودیم و این یعنی همه چیز داره طبق نقشه پیش می‌ره.

سکوت سنگینی بر جمعیت افتاد. مرگ‌خواران به هم می‌نگریستند، گویی مطمئن نبودند باید از او بترسند یا نادیده‌اش بگیرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
با فهمیدن این موضوع، رنگ آقای تال در کالبد لوسیوس مالفوی همانند گچ سفید می‌شود. لحظه‌ای حتی اختیارش را از دست می‌دهد و برای بازپس‌گیری تعادلش مجبور به گرفتن دستش به دیوار می‌شود. از بخت خوبش، در آن لحظه کسی در نزدیکی‌اش نبود تا مبادا با دیدن رفتار و چهره‌اش، شک به دل کسی راه یابد که او لوسیوس مالفوی نیست.

آقای تال سعی می‌کند با کشیدن چند نفس عمیق، دوباره کنترل خود را بدست آورد. ردایش را صاف می‌کند و با احتیاط به سمت خروجی خانه ریدل‌ها حرکت می‌کند. دیگر دلیلی نداشت وقتش را بیشتر در آن‌جا تلف کند. بلکه باید هرچه سریع‌تر به خانه گریمولد باز می‌گشت و دیگران را از خطری که در کمین بود آگاه می‌کرد.

هنوز نمی‌دانست چه کسی همراه کوین به محفل رفته است و همین تردیدی در وجودش کاشته بود که شاید بهتر باشد کمی صبر کند بلکه از هویت آن شخص آگاه شود. اما نه‌تنها شانس موفقیتش در این امر را بسیار پایین می‌پنداشت، بلکه حالا فاکتور زمان هم در میان بود و صدای تیک‌تیک‌های ساعت که گذر آن را نشان می‌داد، زنگ خطر را در ذهنش به صدا در می‌آورد.

بنابراین تردیدی که در دلش جوانه زده بود را از خاک بیرون می‌کشد و با اطمینان خروجی را پیش می‌گیرد. چنان بدون توجه به اطراف و با سرعت حرکت می‌کند که توجه نارسیسا را به خود جلب می‌کند.
- لوسیوس... کجا داری می‌ری؟

آقای تال بدون این که متوقف شود تنها پاسخ می‌دهد:
- با گابریلا کار دارم. گفتن توی حیاطه.

نارسیسا با تعجب نگاهش را به گابریلایی می‌دوزد که همان لحظه از کنارش عبور کرده بود و بعد با قدم‌هایی محکم به دنبال لوسیوس که حالا از خانه خارج شده بود می‌رود. در راه مدام نامش را صدا می‌زند.
- لوسیوس... با توام لوسیوس...

خوشبختانه سایر مرگخواران به قدری در شادی و سُرورِ همراهی وزیر بودند که متوجه خروج نارسیسا و لوسیوس نمی‌شوند. اما آقای تال می‌دانست که نارسیسا به دنبال اوست و چیزی نمانده است تا شک همسر لوسیوس را به یقین تبدیل کند. بنابراین با نزدیک شدن به محدوده‌ای که دیگر قادر به آپارات کردن بود، برای یک لحظه باز می‌گردد.
- بومباردا!

آقای تال طلسم انفجاری را در محوطه‌ای جلوتر از نارسیسا پیاده می‌کند تا مانع واکنش و حرکت او شود و بعد از آن که چند قدم دیگر جلو می‌رود، در یک چشم بر هم زدن ناپدید می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 00:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مسئله تراموا... چیزی که بعد از مطرح شدنش خیلی ها را به فکر فرو برد. سوالی فلسفی-اخلاقی که فرد را در موقعیت تصمیم گیری وحشتناکی قرار می داد و مجبورش می کرد بین نجات یک شخص یا چند نفر، مردد باشد.

حال آقای تال نما که بنظر می رسید به خوبی بازی را بلد است، رو به روی گادفری ایستاده بود و مسئله ای سخت را مطرح می کرد. نجات جان یک کودک بی گناه مرگخوار یا نجات دوستان و همگروهی هایی که مانند اعضای خانواده بودند؟

مغز گادفری نمی توانست تصمیم درستی بگیرد. البته که تمایل به حفاظت از دوستانش داشت ولی اخلاقش جلوی حمله به کوین را می گرفت.

- خب انتخاب کردی؟ من خیلی آدم صبوری نیستما.

تال نما لبخند کشنده‌ای زد که باعث شد دندان هایش مشخص شود. از آن مروارید های سفید خون می چکید و همین ثابت می کرد موجود دردنده خویی ست و با کسی شوخی ندارد.

کوین کنار پای او ایستاده بود و با نگاهی کنجکاو و البته کمی مضطرب سعی در تحلیل موقعیتش داشت.
- عمو چرا دندونات اون رنگی شدن؟
- به زودی می فهمی کوین. وقتی گادفری تصمیشو گرفت می فهمی...

تال نما زبانش را با لذت روی دندان ها و لب هایش کشید و مجدد به خون‌آشام اسیر شده خیره شد.
- از این تقدیر گریزی نیست گادفری عزیز. سیاهی درونت رو بپذیر و از دوستات دفاع کن...

بعد سرش را جلو آورد و دم گوش گادفری زمزمه کرد:
-وقتشه بکشیش!

آن طرف تر

آقای تال واقعی با سرعت به پیش می رفت. چیزی درون حرف های سالازار بود که وجودش را می لرزاند و در عین حال به فکر فرو می برد. با خود می اندیشید: اون که می دونست من اونجام پس چرا جلومو نگرفت؟ پس چرا منو لو نداد؟ می تونستن منو اسیر کنن و یجورایی جنگ به نفع...

ناگهان متوقف شد. کلمه ای در ذهن پرهیاهویش غریب بنظر رسید. "جنگ" آیا واقعا قصد مرگخواران جنگ بود؟ آن هم از نوع رو در رو؟ اگر جریان این بود پس چرا لرد ولدمورت برای مذاکره به وزارتخانه رفته بود جای آنکه حمله کند؟

همچین چیزی با عقل جور در نمی آمد. مگر آنکه...
- مگه اینکه بخوان بدون جنگ محفلو بگیرن. که اونم ممکن نیست. چون ما سفیدیم و قرار نیست مثل اونا تاریک بشیم.

تاریک شدن! خودش بود!
ناگهان آقای تال فهمید چه خطر بزرگی در کمینشان است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی قبل

ابرهای پاره پاره در تاریکی آسمان شب و در نور ماه و ستارگان مثل جاده هایی چند شاخه جلوه می کنند. کوین کوچک در خیابان ها راه می رود، در حالی که بستنی قیفی زغال اخته ای اش را می لیسد و دستش در دست مردی بسیار قدبلند با موهای رنگارنگ، پوست خاکستری و چشمان زرد است. آقای تال؟ آ، نه. شخصی که خودش را به شکل او درآورده. کوین تصور می کند او این کار را برای سرگرم کردنش انجام داده.

کوین:
"داریم کجا میریم؟"

لبخندی حجیم بر لبان آقای تال نما شکل می گیرد و چشمان زردش با ترکیبی از شعف و هیجان می درخشند.
"به جایی که قرار است در آن نمایش برگزار کنیم."

کوین هم لبخند می زند، اما معصومانه و شیرین، بسیار متفاوت با آن لبخند شومی که بر چهره ی مرد همراهش نشسته.
"خوبه، من نمایش دوش دارم."

همان طور که دارند پیش می روند، مرد ناگهان کوین را با ملایمت متوقف می کند و خودش نیز می ایستد و به فضای خالی بین دو ساختمان خیره می شود. بعد دستش را بالا می آورد و با طمانینه تکان می دهد، طوری که انگار دارد ذراتی ناپیدا را در هوا به حرکت درمی آورد. غباری سیاه ظاهر می شود و از بین آن دری چوبی و تیره و خانه ای با سنگ های مرمر و گرانیت مشکی، خانه ی گریمولد. آقای تال نما خنده ای تحسین آمیز به خودش می کند و در می زند. کسی به سرعت در را برای او باز می کند، طوری که انگار در همان حوالی به انتظار ایستاده بوده. این فرد گادفری است که نگاهی بی قرار و نگران دارد و چشمان کهربایی اش مرتب بین آقای تال نما، کوین و پشت سرش می چرخد. او با صدایی آهسته می گوید.
"سریع بیایید داخل."

و دست آقای تال نما را می گیرد و او را همراه با کوین از پله ها بالا می برد و وارد اتاق خودش می کند و در را پشت سرشان می بندد و نفس راحتی می کشد.
"زودتر از آنی که تصور می کردم، انجامش دادی، آقای تال عزیزم."

و بعد نگاهش را به کوین کوچک می دوزد که دارد بستنی زغال اخته اش را با علاقه می لیسد و انگار در دنیای خودش غرق است و نه به او توجهی دارد و نه به آقای تال نما. هیجان و بی قراری کم کم از چهره ی گادفری محو می شود و جای خودش را به ندامت و درد وجدان می دهد.
"آقای تال عزیزم، انگار من واقعا مجنون شده بودم و همین طور به دام توهمات تاریکم گرفتار شده بودم. چه طور توانستم فکر کنم چیزی شرورانه در وجود این طفل معصوم دوست داشتنی هست؟! و چه طور خواستم که از خونش بنوشم؟!"

سرش را با تاسف و غم به اطراف تکان می دهد.
"کوین را به خانه ی ریدل برگردان. من بهانه ای جور می کنم و به نحوی الستور را راضی می کنم."

آقای تال نما چشمان زردش را به او می دوزد. نگاهش طوریست که انگار دارد چیزی در وجود گادفری را می سنجد، دستانش را در آن فرو می کند، زیر و رو می کند و هم می زند و تک تک ذراتش را بین انگشتانش می فشارد و می آزماید. گادفری این را حس می کند و با حالتی معذب روی پاهایش جا به جا می شود.
"باید عجله کنی، آقای تال عزیز."

آقای تال با صدایی سرد و آرام، طوری که گادفری حس می کند روحش برش می خورد:
"بله، همین طور است گادفری عزیزم."

و قبل از اینکه گادفری بفهمد چه اتفاقی افتاده، به دیوار میخکوب می شود و دندان های نیش تیزی در گردنش فرو می روند و خونش مکیده می شود. چشمانش گشاد می شود و دهانش باز می ماند. دستانش را که تقریبا کرخت و سنگین شده، به سختی بالا می آورد و بر بازوان آقای تال نما می گذارد و از بین دندان هایش با صدایی گرفته و خش دار زمزمه می کند:
"دارید چه کار می کنید، آقای تال؟"

کوین که بستنی اش تمام شده و حالا چشمان آبی بی گناهش را به این منظره دوخته، دستان کوچکش را بر هم می زند.
"چه نمایش هیجان انگیژی، عموها! احشاش می کنم هالووین شده."

گادفری سعی می کند تمام توانش را در دستانش که مثل گوشت مرده سرد شده اند، جمع کند و آقای تال نما را عقب براند، اما هنوز تقلای چندانی نکرده که مهاجمش خود عقب می کشد، صدایی ناشی از سیراب شدن از گلویش خارج می کند و لبخند زنان به گادفری می نگرد.

گادفری با حالتی گیج و مبهوت:
"آقای تال، منظورتان از این کار چه بود؟ این حتما چیزی بیش از یک شوخی تاریک بود، مگر نه؟ شما با این کارتان می خواستید چه به من بگویید؟"

گادفری بیشتر از این کار آقای تال نما شگفت زده شده، نه اینکه اصلا چرا او باید خون آشام باشد و دندان های نیش بلندش را در او فرو کند و خونش را بمکد. هویت آقای تال برای همه مرموز است و گادفری هم این را بعید نمی داند که او یک خون آشام باشد.

نگاه آقای تال نما اندکی تاریک می شود و لبخندش ملایم تر، طوری که انگار در فکر فرو رفته.
"آ، آقای تال. او شخصیت جالبی دارد. همیشه روحم را به چالش می کشاند."

بهت از چهره ی گادفری رنگ می بازد و او حالتی هشیار به خود می گیرد.
"تو که هستی؟"

آقای تال نما لبخندی اریب به لب می آورد.
"کسی که می تواند تو را خیلی خوب درک کند. اما نه این طور که حالا هستی. زمانی که معلوم شود بین دو سیاهی کدام را برمی گزینی. من اینجا آمده ام تا دو گزینه را پیش رویت بگذارم. تو یا می توانی خون این کودک را تا انتها بنوشی و او را بکشی، یا اینکه او را رها کنی و در عوض بگذاری ارتش تاریکی تمام همرزمی هایت را قتل عام کند."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/7/13 18:45:31
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
حمایت از ارتش تاریکی به رهبری نواده ما


آقای تال از کنار سیبل عبور کرد. دیگر نمی‌توانست بیشتر پرس‌وجو کند؛ هر سؤال اضافه‌ای، به‌جای پاسخ، شک به همراه می‌آورد. سیبل در دنیای خودش بود، درگیر برگه‌هایی که بوی بی‌نظمی می‌دادند، و تال می‌دانست نباید ذهن چنین موجودی را بیش از این قلقلک دهد. در سکوت از او فاصله گرفت و وارد راهروی باریکی شد که نور چلچراغ از آن به سختی عبور می‌کرد. دیوارها پوشیده از نقاشی‌هایی بودند که به‌نظر می‌رسید با چشمانشان حرکت او را دنبال می‌کنند.قدم‌هایش در تاریکی می‌پیچید و صدای برخورد کفش‌هایش با سنگ، شبیه پژواک افکارش بود. ناگهان حس عجیبی در هوا پخش شد؛ سرمایی غیرعادی، سنگین و در عین حال زنده. انگار نفس تاریکی خودش بند آمده بود. حتی سایه‌ها هم از چیزی که نزدیک می‌شد در خود فرو رفته بودند. آقای تال بی‌اختیار ایستاد. نفسی گرفت که بیشتر شبیه فرو رفتن در دود بود.

و بعد، او را دید. از میان مه و سیاهی، توده‌ای از دود سبز و سیاه شکل گرفت، چیزی میان وجود و مفهوم. نگاهش، اگر بتوان به آن گفت نگاه، از درون دود به تال دوخته شد. تال، در قالب لوسیوس، تمام سعی‌اش را کرد که ظاهرش را حفظ کند، اما بدنش یخ زده بود. صدایی که شنید از درون ذهنش آمد، سنگین و آرام، با طنینِ کسی که حتی سکوت از او اطاعت می‌کند.
- آقای تال... در ظاهر، شاید چنین بنماید که توانایی خرابکاری در خانه‌ی ریدل را دارید... اما ما از درون شما خبر داریم. دل شما مهربان‌تر از آن است که در این خانه جا بگیرد.

تال می‌خواست چیزی بگوید، اما زبانش مثل بقیه‌ی بدنش منجمد شده بود. در آن لحظه نمی‌دانست سالازار از کجا آمده، یا اصلاً چرا در خانه‌ی ریدل‌ها حضور دارد. فقط می‌دانست هیچ چیز در وجودش، نه طلسم، نه معجون، نه نقشه، در برابر این موجود کار نخواهد کرد. سالازار لحظه‌ای دیگر به او نگاه کرد، نگاهی که مثل تشخیص گناه قبل از وقوع بود. سپس دود سبز و سیاه آرام آرام از هم پاشید، و هوای سنگین خانه، انگار بعد از قرن‌ها، جرأت کرد دوباره جریان یابد.تال هنوز ایستاده بود، رنگ‌پریده، با دستانی لرزان. صدای تیک‌تاک ساعتی از دور می‌آمد، اما او نمی‌دانست چند لحظه گذشته است. تنها می‌دانست که دیده شده، اما به دلیلی که تنها خود سالازار از آن آگاه بود، هنوز لو نرفته است. باید هرچه سریع‌تر مأموریتش را به انجام می‌رساند، چرا که احساس می‌کرد زمان، مانند نفس در حضور سالازار، در حال تمام شدن است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
با آغاز وزارت هلگا، لرد به او پیشنهاد داد که یا با گرفتن محفل توسط مرگ‌خواران موافقت می‌کند یا اینکه سیل خون راه می‌افتد. هلگا نیز برای محافظت از جامعه جادویی و همچنین خودش، بعد از کلنجارهای بسیار، قبول می‌کند.
از طرفی آقای تال که از موضوع خبر دار شده، سعی می‌کند قبل از حمله مرگ‌خواران، اولین ضربه را به آنها بزند. او خود را با معجون تغییر شکل به شمایل لوسیوس مالفوی درآورده و به خانه ریدل‌ها می‌رود که کوین را از آنجا بدزدد…



آقای تال که سعی می‌کرد وقار و آرامش لوسیوس را تقلید کند، پشت سر بلا وارد خانه ریدل‌ها شد.

خانه‌ای عجیب و خوف‌انگیز بود. ورودی خانه بزرگ بود و پاگرد وسیعی داشت که با دو مجسمه مار تزئین شده بود. بعد از پاگرد، دو راه‌پله از سمت چپ و راست به طبقه بالا می‌رفتند و در میان آنها ورودی پذیرایی قرار داشت. چلچراغ بزرگ سالن پذیرایی از همان ورودی نیز پیدا بود که از نور شمع‌های جادویی می‌درخشید و بزرگ‌ترین منبع نور خانه بود. جز این چلچراغ، بقیه فضای خانه تاریک و وهم‌انگیز بود و سایه مجسمه‌ها، گلدان‌های بزرگ و تابلوهای عظیم به آنجا وحشتی دوچندان می‌داد.

آقای تال خانه را از نظر گذراند و وجود داس مرگ را به راحتی حس کرد. با اینکه خانه در جنب و جوشی درجریان بود، اما سایه زجر و ترس بشری در آن هویدا بود و حتی آقای تال نیز آن را حس می‌کرد. البته این چیزی نبود که از آن بترسد یا اینکه او را از مأموریتش منصرف کند، اما این حجم از انرژی تاریک حتی او را نیز تحت تأثیر قرار می‌داد.
اما او برای هدف مهمی به آنجا آمده بود و اثر معجون نیز تا ابد باقی نمی‌ماند.

کمی در خانه قدم زد که چشمش به سیبل خورد که داشت چند برگه عجیب را مرتب می‌کرد.
- سیبل… کوین کجاست؟

سیبل با بی‌حوصلگی گفت:
- کوین کیه؟

آقای تال ابرویی بالا انداخت و گفت:
- کوین دیگه… کوین کارتر!… یه کار ضروری دارم!

سیبل ناگهان متوقف شد. سرش را بالا گرفت و به چشمان آقای تال نگاه کرد.
- این چه سوالیه!؟… خب مگه نمی‌دونی کجاست؟… نقشه رو مرور کردیم دیشب که!

آقای تال جا خورد، اما با آرامش کامل گفت:
- می‌دونم! می‌خواستم ببینم راه افتاده بره به…

جمله‌اش را ناتمام گذاشت و امیدوار بود که سیبل با بی‌دقتی که داشت جمله‌اش را کامل کند و سیبل نیز دقیقاً اینگونه کرد.

خندید و گفت:
- آره بابا! الان حتماً کوین و یارو رسیدن محفل!… وای دیر شد! الان باید برگه‌هام آماده باشه!
بعد دوباره سرگرم برگه‌هایش شد.

آقای تال ایستاد و اخم کرد. دیر کرده بود. ولی چرا آن بچه را به محفل فرستاده بودند؟ همراهش چه کسی بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
طولی نمی‌کشد که آقای تال، با چهره‌ای که حالا کاملا به لوسیوس مالفوی تغییر پیدا کرده بود آپارات کرده و در نزدیکی خانه‌ی ریدل‌ها ظاهر می‌شود. از قصد فاصله‌ای چند صد متری تا خانه را بعنوان مقصد برگزیده بود تا در طول مسیر بتواند خودش را برای ماموریت پیش رویش آماده کند.

در راه هر از گاهی سخنی به زبان می‌راند تا مطمئن شود به خوبی می‌تواند حرکات و طرز بیان لوسیوس را تقلید کند. خوشبختانه لوسیوس کسی نبود که در جای او قرار گرفتن کار چندان سختی باشد. تنها کافی بود جدیت و سردی لحنش را حفظ کند و همه را از بالا به پایین نگاه کند.

با رسیدن به ورودی خانه‌ی ریدل‌ها، زنگ را به صدا در می‌آورد و خیلی زود در با صدای تقی گشوده می‌شود. همان‌گونه که انتظار داشت، جنب و جوش‌ها در خانه‌ی ریدل‌ها زیاد بود و هیجانی وصف‌ناپذیر سرتاسر خانه را در بر گرفته بود. گویا جشن زود هنگامی گرفته بودند و از حالا خود را پیروز نبردی که هنوز حتی آغاز نشده بود می‌دانستند.

چه خیال خامی!

این فکری بود که به ذهن آقای تال خطور کرده بود. آن‌ها شاید تعدادشان کم بود، اما اراده‌شان فولادین بود و همان‌طور که قبلا جلوی مرگخواران ایستادگی کرده بودند، این‌بار نیز می‌توانستند.

آیا واقعا می‌توانستند؟

آقای تال تکان آرامی به سرش می‌دهد تا افکار مزاحم را به کناری براند. در این موقعیت تنها باید بر روی ماموریت پیش رویش تمرکز می‌کرد. با ورود به خانه، بلاتریکس به تندی به جلو می‌لغزد و راه او را سد می‌کند.
- دیر کردی لوسیوس. واقعا این موقعیتیه که بخوای از دست بدی؟
- مگه چی شده؟

بلاتریکس که به نرمی در حال حرکت بود، با شنیدن این حرف ناگهان صاف سرجایش می‌ایستد و چشمانش ریز می‌شوند. آقای تال-لوسیوس که می‌دانست شک او را برانگیخته است، لبخند کمرنگ مرموزی می‌زند.
- پس وزیر جدید پیشنهادمونو قبول کرده.

تمام شک و تردیدی که پیش‌تر در چهره‌ی بلاتریکس ظاهر شده بود، با این دیالوگ به کلی از بین می‌رود.
- البته که قبول کرده. ارباب کارشونو خوب بلدن.

بلاتریکس بعد از گفتن این حرف لوسیوس را رها کرده و در بین جمعیت مرگخوارانی که خود را برای نبرد آماده می‌کردند گم می‌شود. لوسیوس نگاه جستجوگرش را بین مرگخواران حرکت می‌دهد تا طعمه‌ای که به دنبالش بود را بیابد. باید هرچه سریع‌تر کوین را میافت و قبل از آن که کسی به او مشکوک شود، از آن‌جا می‌رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 08:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لبخند آقای تال، به محض گام نهادن به خیابان سنگ‌فرش از لبش گریخت. آفتاب با لبخندی تمسخرآمیز، نورش را روانه زمین می‌کرد.

آیا نگاه چشمان ریگولوس او را از قدم برداشتن بازمی‌داشت؟ نگاه چشمان پسری که کمتر از همه حق داشت از این عمل گله کند؛ زیرا خودش زمانی در گروهی بود که فجیع‌ترین جنایات را انجام می‌دادند؟ آیا آن چشمان آبی‌رنگ گودرفته توانسته بودند در اراده‌اش خلل ایجاد نمایند؟

نه؛ او که یک شخصیت در یک رمان ملودرام نبود که با یک نگاه متزلزل شود! پس چه چیزی توانسته بود در پولاد اراده‌اش زنگ‌زدگی بیافریند؟

شاید هم تعلیمات کودکی‌اش، دوباره از گورستان وجود سربرآورده بودند. تعلیماتی که پشت آن‌ چه در زندگی یاد گرفته بود، به چشم نمی‌آمدند. آموزش‌هایی که پشت آن‌چه از جنگ یاد گرفته بود، گم شده بودند.

همه گمان می‌بردند محفلی بودن، می‌تواند انسان را از تبعات جنگ مصون بدارد؛ لیکن نبرد، نبرد بود و همه در معرض تیرهای آن... تیرهایی خطرناک‌تر و مرگبارتر از طلسم آداواکداورا. تیرهایی که به قلب روح برخورد می‌کردند.

افکارش را بیرون راند و معجون مرکب پیچیده را از جیب ردایش درآورد. معجونی به رنگ سبز زننده که با موی لوسیوس مالفوی ساخته شده بود. می‌دانست سیریوس بلک، وزیر سابق که از تمام نقشه خبر داشت، آن را با افسون جمع‌آوری به دست آورده. به هر حال، برای ورود به خانه ریدل به چهره یک مرگ‌خوار معتمد نیاز داشت. لوسیوس مالفوی نیز با طلسم استیوپفای از هوش رفته بود و نمی‌توانست مزاحمت ایجاد کند.

در یک لحظه‌، موهای رنگارنگش به رنگ بلوند درآمدند. چشمانش خاکستری شدند، قدش کوتاه‌‌تر شد و چهره گردش مثلثی گشت. با طلسمی، ردای بلند مزین به الوان گوناگونش را کوتاه تر نمود و به رنگ سیاه درآورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1404/7/11 8:54:56
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1404/7/11 14:39:50