خلاصه:
ولدمورت کاری کرده که مادرش، مروپی گانـــــت زنده بشه. در طی این جریانات ولدمورت متوجه میشه که دامبلدور عاشق مروپی بوده! دامبلدور مروپ رو مــی دزده و میبــره.
در این بین لرد هم کندرا رو زنده می کنه و گروگان میگیره. البته نکته ی عجیبی معلوم میشه و اون اینه که ماروولو هم عاشق کــــنـــدرا بوده!
ما می خوایم مینی پست بزنیم. مشکلی دارید؟ البته اگر داشتید هم مهم نبود!
ولدمورت بشکنی زد و گفت:
-فهمیدم! بهتره یکیو بفرستیم و بهشون بگیم ننه ی دامبلو گروگان گرفتیم!
بلاتریکس با خود شیرینی گفت:
-وای، ارباب شمــا چقدر باهوش هستید!
-می دونیم بلا. خب حالا کی بره؟
در اون لحظه همه به طور کاملا" ناگهانی به بند کفش و موهاشون علاقه پیدا کردند.
-هوووم! می دونستم که همتون استقبال می کنید. حالا کدومتونو انتخاب کنم؟
همه قدمی به سمت عقب برداشتند و تنها کسی که این کار را نکرد، چون حواسش نبود لودوی بخت برگشته بود.
مقر محفل
-آخه تا کی می خوای همین جوری زل بزنی به من؟
مروپی این حرف را به دامبلدور زده بود که از اول همین طوری عین یک انسان فهیم بهش زل زده بود.
دامبلدور در دل گفت:"این نگاه ها عاشقانه است مروپ! عاشقانه."
مروپی دستش را جلوی دامبلدور تکانی داد و گفت:
-با تواَم پیرمرد...
-آه مروپی، مروپی عزیز...
-چی میگی؟ ولم کن برم به قند عسلم برسم. معلوم نیست شیرشو خورده یا نه؟ آخه این بلا هم که به پسرم نمیرسه. تو مدتی که من نبودم شده پوست و استخوون! آخه چه جوری بخوابه؟ امشب می خواستم براش قصه ی عجوزه قل قله زنو تعریف کنم.
در این هنگام هم لودو داشت حاضر میشد تا برود و بگوید:
-ننه ی ارباب ما را آزاد کنید تا ننه ی شما رو آزاد کنیم.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] خانه اصیل و باستانی گانتها
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

کرم ها سوسک ها و دیگر حشرات درلابه لای موهای کندرا وول می خوردن. حتی در گوش هاش. حتی در دهانش حتی یه لحظه چشمش از حدقه زد بیرون و یه کرم از داخلش افتاد.
آشا با دقت و تمرکز زیاد روی سرش نشسته بود و حشرات رو شکار می کرد.
حشراتی که به خاطر فساد قبلی لاشه ی پیرزن و احضار ناگهانیش از قبر هنوز ازش جدا نشده بودن.
لودو که در حال تماشا بود با انزجار گفت:
ایی! عمرا دیگه من آش بخورم!
آشا با کنجکاوی پرسید:
- ارباب؟ می شه یه چیزی بپرسم؟
لرد ولدمورت با بی اعتنایی گفت:
- نه! نمی تونین!
مدتی گذشت. آشا دیگه اصراری نکرد. کسی هم بعد از اون چیزی نگفت. همه سرشون رو به کار خودشون گرم کردن.
مارولوو با طلسمی دست و پاش قفل شده بود و گوشه ای نشسته بود. مورفین به لودو اصرار می کرد که چیزی به پدرش نداده.
سیوروس داشت جواب نامه های اعتراض به ایفای نقشش که شامل " سیوروس اینجوری نیست که!" " سیوروس عاشق لیلی بود." " سیوروس یه محفلی بود" " رولینگ سیوروس رو اینجوری خلق نکرده بود" و ... رو می داد.
لرد ولدمورت با کلافگی رو به آشا گفت:
- بپرس!
آشا با یک جهش از روی سر کندرا که چد تار سفید و خاکستری رو سر کچل پیرش را گرفته بود پرید جلوی پای لرد ولدمورت و بعد گفت:
- ارباب؟ نه اینکه من هوش رونیم رو اثبات کنما! نه! ... ولی من خیلی فکر کردم و قضیه رو سبک سنگین کردم و با در نظر گیری شرایط و
...
لرد ولدمورت حرفش را قطع کرد و گفت:
- ارباب رو با جملات هجو و بی دلیل و بی منطق که الکی سوژه رو طولانی می کنه خسته نکن. بگو ببینم چی میگی!
آشا دستاش رو که برای شمارش و محاسبه ی دقیق به کمک دو سه تا انگشتش بالا گرفته بود پشتش برد و گفت:
- ارباب یه زمانی یه سیوروسی بود که با اون لیلی سر و سری داشت هرچی اینجا می شد میرفت می ذاشت کف دست اون سفیدا! ... خب الآن این یکی که نمی ره! ببینین چند روزه کندرا رو گرفتیم هنوز هیچ خبری نشده ازشون. نه با لباس کارگر ریختن خونمون نه از راه فاضلاب اومدن خونمون نه هیچی! یعنی خبر ندارن دیگه. ارباب بهتر نیست یکیو بفرستیم بهشون بگیم ننه ی دامبلو گروگان گرفتیم؟
آشا با دقت و تمرکز زیاد روی سرش نشسته بود و حشرات رو شکار می کرد.
حشراتی که به خاطر فساد قبلی لاشه ی پیرزن و احضار ناگهانیش از قبر هنوز ازش جدا نشده بودن.
لودو که در حال تماشا بود با انزجار گفت:
ایی! عمرا دیگه من آش بخورم!
آشا با کنجکاوی پرسید:
- ارباب؟ می شه یه چیزی بپرسم؟
لرد ولدمورت با بی اعتنایی گفت:
- نه! نمی تونین!
مدتی گذشت. آشا دیگه اصراری نکرد. کسی هم بعد از اون چیزی نگفت. همه سرشون رو به کار خودشون گرم کردن.
مارولوو با طلسمی دست و پاش قفل شده بود و گوشه ای نشسته بود. مورفین به لودو اصرار می کرد که چیزی به پدرش نداده.
سیوروس داشت جواب نامه های اعتراض به ایفای نقشش که شامل " سیوروس اینجوری نیست که!" " سیوروس عاشق لیلی بود." " سیوروس یه محفلی بود" " رولینگ سیوروس رو اینجوری خلق نکرده بود" و ... رو می داد.
لرد ولدمورت با کلافگی رو به آشا گفت:
- بپرس!
آشا با یک جهش از روی سر کندرا که چد تار سفید و خاکستری رو سر کچل پیرش را گرفته بود پرید جلوی پای لرد ولدمورت و بعد گفت:
- ارباب؟ نه اینکه من هوش رونیم رو اثبات کنما! نه! ... ولی من خیلی فکر کردم و قضیه رو سبک سنگین کردم و با در نظر گیری شرایط و
...لرد ولدمورت حرفش را قطع کرد و گفت:
- ارباب رو با جملات هجو و بی دلیل و بی منطق که الکی سوژه رو طولانی می کنه خسته نکن. بگو ببینم چی میگی!
آشا دستاش رو که برای شمارش و محاسبه ی دقیق به کمک دو سه تا انگشتش بالا گرفته بود پشتش برد و گفت:
- ارباب یه زمانی یه سیوروسی بود که با اون لیلی سر و سری داشت هرچی اینجا می شد میرفت می ذاشت کف دست اون سفیدا! ... خب الآن این یکی که نمی ره! ببینین چند روزه کندرا رو گرفتیم هنوز هیچ خبری نشده ازشون. نه با لباس کارگر ریختن خونمون نه از راه فاضلاب اومدن خونمون نه هیچی! یعنی خبر ندارن دیگه. ارباب بهتر نیست یکیو بفرستیم بهشون بگیم ننه ی دامبلو گروگان گرفتیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/02/05
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: دوشنبه 15 مهر 1398 17:38
از: زیر سایه ارباب
پستها:
539

مرگخوارا درگیر ننه ی دامبلدورن که یهو در باز میشه و مارولو گانت در حالیکه شنلش پشت سرش موج برمیداره وارد خونه میشه.
لودو میپره جلو:هی!تو کی هستی؟خودتو معرفی کن!
مارولو گانت اصلا از لودو نمیترسه.مارولوگانت کلا از هیچ شخصیتی نمیترسه.در اون لحظه فقط میخواد محو تماشای زیبایی کندرا بشه.ولی نمیتونه. چون هر چی میگرده کوچکترین اثری از زیبایی در چهره ی پیرزن پیدا نمیکنه.
مارولو گانت سرخورده میشه ولی از رو نمیره.
مارولو:برین بیرون!
لودو به حالت تهدید آمیزی منوی مدیریتشو جلوی چشم مارولو تکون تکون میده و میگه:شما کی باشی که جرات میکنی یاران وفادار لرد سیاه رو از این خونه بیرون کنی؟
مارولو کلید خونه رو از جیبش در میاره و اونو درست مثل منوی مدیریت لودو توی هوا تکون میده:صاحاب خونه!شماها فکر کردین شهر هرته سرتونو میندازین میایین تو خونه ی من مرده زنده میکنین و زنده میکشین؟
البته که برای مرگخوارا همه جا شهر هرت بود و اونا کلا هر جا هر کاری دلشون میخواست انجام میدادن و چنین ملت باحال و سرخوشی بودن.
لودو و مارولو در حال جروبحثن که صدای کندرا دوباره بلند میشه:ننه این قرصای قلب من کوشن؟یکی بیاد این روغن خوشبو رو بماله به زانوهام.انگار آرتروزم تو قبر بدتر شده. یکی هم موهامو شونه کنه...اینا چین لای موهام وول میخورن؟به من رسیدگی کنین!فرزندانم کجاین؟!
لودو میپره جلو:هی!تو کی هستی؟خودتو معرفی کن!
مارولو گانت اصلا از لودو نمیترسه.مارولوگانت کلا از هیچ شخصیتی نمیترسه.در اون لحظه فقط میخواد محو تماشای زیبایی کندرا بشه.ولی نمیتونه. چون هر چی میگرده کوچکترین اثری از زیبایی در چهره ی پیرزن پیدا نمیکنه.
مارولو گانت سرخورده میشه ولی از رو نمیره.
مارولو:برین بیرون!
لودو به حالت تهدید آمیزی منوی مدیریتشو جلوی چشم مارولو تکون تکون میده و میگه:شما کی باشی که جرات میکنی یاران وفادار لرد سیاه رو از این خونه بیرون کنی؟
مارولو کلید خونه رو از جیبش در میاره و اونو درست مثل منوی مدیریت لودو توی هوا تکون میده:صاحاب خونه!شماها فکر کردین شهر هرته سرتونو میندازین میایین تو خونه ی من مرده زنده میکنین و زنده میکشین؟
البته که برای مرگخوارا همه جا شهر هرت بود و اونا کلا هر جا هر کاری دلشون میخواست انجام میدادن و چنین ملت باحال و سرخوشی بودن.
لودو و مارولو در حال جروبحثن که صدای کندرا دوباره بلند میشه:ننه این قرصای قلب من کوشن؟یکی بیاد این روغن خوشبو رو بماله به زانوهام.انگار آرتروزم تو قبر بدتر شده. یکی هم موهامو شونه کنه...اینا چین لای موهام وول میخورن؟به من رسیدگی کنین!فرزندانم کجاین؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/15
تولد نقش: 1393/05/19
آخرین ورود: یکشنبه 9 آذر 1393 15:12
از: جنگل سیاه
پستها:
9

در همان حال مارولو با جاروی قدیمی خود بر روی اسمان جنگل پرواز میکرد و زیر لب زمزمه می کرد {دیشب اومدم خونتون نبودی راستشو بگو کجا رفته بودی آ آ آ آ یادمه قول دادی پیشم بمونی راستشو بگو کجا رفته بودی} ناگهان جارو ترتری کرد و از پشت ان دودی خارج شدو مارولو مجبور به فرود اضطراری گردید.وقتی پیاده شد با خود
گفت صد دفعه به این مورفین احمق گفتم روغن این لکنته رو عوض کنه اخر نکرد بیشعور.باز جای شکرش باقیه که راه زیادی نمونده.وپیاده راهی قبرستان شد. وقتی به ان جا رسید گفت:پس این مرگ خوارها کجان. حتما تو ترافیک موندن.
بزار ببینم کیا اینجا دفن شدن.و شروع کرد به نگاه کردن به سنگ ها. ناگهان به سنگ قبری رسید که معلوم بود مال ادم کوتوله ای بوده.ناگهان داد زد. دالاس تویی.تو به من 20 گالین بده کار بودی رد کن بیاد. و لگد به سنگ قبر زد. از انجا که پایش درد گرفت گفت:ای تف تو روحت وقتی که مردی هم راحتم نمی ذاری.
و از انجا گذشت. سنگ قبر ها را یکی یکی نگاه کرد. بعضی ها را می شناخت بعضی ها را نه.ناگهان در جای خود خشک شد. گفت:وای اقا خدا بیامرزم.و سیر گریه کرد.
بعد از خواندن فاتحه با خود گفت. انگار اینا نمی خان بیان. باید خود دنبال قبر بگردم . و به هر بدبختی بود ان را پیدا کرد. همین که رفت روی قبر زیر پایش خالی شدو با کله به زمین افتاد.فریاد زد:نه چطور ممکنه. اونا اون رو بردن. ولی من پیداش می کنم هر طور که شده پیداش می کنم.او چشمان خود را بست . غیب شد.چشمانش را باز کرد. او اکنون جلوی مقر مرگخوارها بود.
گفت صد دفعه به این مورفین احمق گفتم روغن این لکنته رو عوض کنه اخر نکرد بیشعور.باز جای شکرش باقیه که راه زیادی نمونده.وپیاده راهی قبرستان شد. وقتی به ان جا رسید گفت:پس این مرگ خوارها کجان. حتما تو ترافیک موندن.
بزار ببینم کیا اینجا دفن شدن.و شروع کرد به نگاه کردن به سنگ ها. ناگهان به سنگ قبری رسید که معلوم بود مال ادم کوتوله ای بوده.ناگهان داد زد. دالاس تویی.تو به من 20 گالین بده کار بودی رد کن بیاد. و لگد به سنگ قبر زد. از انجا که پایش درد گرفت گفت:ای تف تو روحت وقتی که مردی هم راحتم نمی ذاری.
و از انجا گذشت. سنگ قبر ها را یکی یکی نگاه کرد. بعضی ها را می شناخت بعضی ها را نه.ناگهان در جای خود خشک شد. گفت:وای اقا خدا بیامرزم.و سیر گریه کرد.
بعد از خواندن فاتحه با خود گفت. انگار اینا نمی خان بیان. باید خود دنبال قبر بگردم . و به هر بدبختی بود ان را پیدا کرد. همین که رفت روی قبر زیر پایش خالی شدو با کله به زمین افتاد.فریاد زد:نه چطور ممکنه. اونا اون رو بردن. ولی من پیداش می کنم هر طور که شده پیداش می کنم.او چشمان خود را بست . غیب شد.چشمانش را باز کرد. او اکنون جلوی مقر مرگخوارها بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فراموش نکن من هستم.در هرجا.در سایه ها.پشت سنگ ها در اعماق جنگل ها.پس مراقب خود باش شاید این بار در کمین تو باشم
Marolo Gant
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/04/08
تولد نقش: 1396/01/08
آخرین ورود: چهارشنبه 11 فروردین 1395 23:54
پستها:
1174

- آریانا کو؟ کجاست اون بی صاحاب؟ 
مرگخواران با تعجب به هم خیره شدند و لودو با لبخند در حالی که قرآن را بالای ِ سر ِ مادر دامبول گرفته بود و به زور ِ منو مردم را وادار می کرد به روی مادر گلاب بپاشند؛ گفت: آروم باش ننه!
بعد، لیستی را از جیبش در آورد و بدون نفس گیری شروع به خواند آن لیست به درازای 13 تا آنتونین روی ِ هم کرد.
- ... به ازای هر باری که به رد و پای نامحرم خیره می شید؛ 300 سال بلاک خواهید شد. طبق اصل 345، اصل 76 و تبصره فلان فلان فلان هر تار ِ ابرویتان که معلوم شود؛ باید به تازه واردان چتر باکس اعلام کنید که سلام نگویند و طبق کیفره...
لرد نگاهی به لودو کرد و فرمود:
نقل قول:
لودو به نوشته های ِ باقی مانده لیستش نگاه کرد و با ناراحتی سر تکان داد و شروع کرد که لیست ارباب را بخواند.
- من، ارباب، قدر قدرت ِ جهان، شاه شاهان، قوی ِ قویان، تو را مجبور می نمایم با ورود به این قوم و اصیلت، برای هر بار نفس کشیدن 3 گالون و برای هر بازدم و اضافه کردن ِ کربن دی اکسید به خانه ِ ریدل 5 گالون بدی. هر بار مشاهده کردن ارباب، 3000 گالیون بر دقیقه برای شما خرج بر می داره و هر بار شنیدن ِ صدای ِ ارباب، با توجه به بخش نامه یک دوم وزن ِ ارباب ضربدر ِسرعت بیان کلمه به توان دو 200 گالون ...
کندرا داد زد: مگویید چَرت و پَرت! جاست گویید جای فرزندی ِ من!

مرگخواران با تعجب به هم خیره شدند و لودو با لبخند در حالی که قرآن را بالای ِ سر ِ مادر دامبول گرفته بود و به زور ِ منو مردم را وادار می کرد به روی مادر گلاب بپاشند؛ گفت: آروم باش ننه!
بعد، لیستی را از جیبش در آورد و بدون نفس گیری شروع به خواند آن لیست به درازای 13 تا آنتونین روی ِ هم کرد.
- ... به ازای هر باری که به رد و پای نامحرم خیره می شید؛ 300 سال بلاک خواهید شد. طبق اصل 345، اصل 76 و تبصره فلان فلان فلان هر تار ِ ابرویتان که معلوم شود؛ باید به تازه واردان چتر باکس اعلام کنید که سلام نگویند و طبق کیفره...
لرد نگاهی به لودو کرد و فرمود:
نقل قول:
«« هر آن که اول لیست ِ قوانین ِ ارباب را برای تازه واردین نخواند؛ از ما نیست. »»
لودو به نوشته های ِ باقی مانده لیستش نگاه کرد و با ناراحتی سر تکان داد و شروع کرد که لیست ارباب را بخواند.
- من، ارباب، قدر قدرت ِ جهان، شاه شاهان، قوی ِ قویان، تو را مجبور می نمایم با ورود به این قوم و اصیلت، برای هر بار نفس کشیدن 3 گالون و برای هر بازدم و اضافه کردن ِ کربن دی اکسید به خانه ِ ریدل 5 گالون بدی. هر بار مشاهده کردن ارباب، 3000 گالیون بر دقیقه برای شما خرج بر می داره و هر بار شنیدن ِ صدای ِ ارباب، با توجه به بخش نامه یک دوم وزن ِ ارباب ضربدر ِسرعت بیان کلمه به توان دو 200 گالون ...
کندرا داد زد: مگویید چَرت و پَرت! جاست گویید جای فرزندی ِ من!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در 1393/6/5 18:05:47
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/02/05
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: دوشنبه 15 مهر 1398 17:38
از: زیر سایه ارباب
پستها:
539

کسی نمی تونه جلوی مارولو رو بگیره و مارولو با اطمینان و به شکل مصمم درحالی که شنلش توی هو موج برمیداره به طرف قبرستون پرواز میکنه.
مرگخوارار با عجله به اتاق لرد میرن و خبر کوچ ناغافلانه ی مارولو رو بهش میدن.برخلاف تصورشون لرد اهمیتی نمیده و میگه: سریع دور میز جمع بشین.وقتی پیرزن رو زنده کردیم ممکنه بخواد فرار کنه.جلوشو بگیرین.
لودو که هنوز نگران مارولوئه که بی دلیل از سوژه خارج شده میپرسه: ارباب نمیریم قبرستون؟
لرد با خونسردی جواب میده: مسلما یک روزی خواهی رفت...ولی امروز کار داریم.باید یه مادر دامبلدور زنده کنیم.
مرلین کبیر که به موضوع بسیار علاقمند شده میپرسه:همینجا ارباب؟ زنده کردن مردگان جزو معجزات ماست که البته خیلی هم به شما میاید. ولی لازم نیست بریم قبرستون؟
لرد مقداری گل و گیاه رو روی میز میذاره و جواب میده:ما خدمت کسی نمیریم.اگه کسی رو لازم داشته باشم احضارش میکنیم.الانم ننه دامبلو احضار میکنیم همینجا.
لودو فاتحه ای نثار روح مارولو میکنه و به سوژه برمیگرده.
لرد سیاه چوب جادوشو بلند می کنه.در حالیکه جمله هایی زیر لب زمزمه میکنه(که مبادا مرگخوارا هم یاد بگیرن و از فردا جد و آبادشونو زنده کنن)طلسم های عجیب و غریبی به طرف گل و گیاهای روی میز میفرسته.
برای مدتی اتفاقی نمیفته.ولی وقتی الادورا خمیازه ی سومش رو میکشه هیکل یک پیرزن چروکیده کم کم روی میز ظاهر میشه.لرد سیاه به جادو ادامه میده و پیکر ظاهر شده کم کم واضح و واضح تر میشه.تا جایی که دیگه خیلی خیلی پررنگ و واضح میشه و لرد مجبور میشه برای جلوگیری از سرزندگی بیش از حد ننه دامبل مقداری از جادو رو پس بگیره.
بلاخره جادو کامل میشه و پیرزن چشماشو باز میکنه.
مرگخوارار با عجله به اتاق لرد میرن و خبر کوچ ناغافلانه ی مارولو رو بهش میدن.برخلاف تصورشون لرد اهمیتی نمیده و میگه: سریع دور میز جمع بشین.وقتی پیرزن رو زنده کردیم ممکنه بخواد فرار کنه.جلوشو بگیرین.
لودو که هنوز نگران مارولوئه که بی دلیل از سوژه خارج شده میپرسه: ارباب نمیریم قبرستون؟
لرد با خونسردی جواب میده: مسلما یک روزی خواهی رفت...ولی امروز کار داریم.باید یه مادر دامبلدور زنده کنیم.
مرلین کبیر که به موضوع بسیار علاقمند شده میپرسه:همینجا ارباب؟ زنده کردن مردگان جزو معجزات ماست که البته خیلی هم به شما میاید. ولی لازم نیست بریم قبرستون؟
لرد مقداری گل و گیاه رو روی میز میذاره و جواب میده:ما خدمت کسی نمیریم.اگه کسی رو لازم داشته باشم احضارش میکنیم.الانم ننه دامبلو احضار میکنیم همینجا.
لودو فاتحه ای نثار روح مارولو میکنه و به سوژه برمیگرده.
لرد سیاه چوب جادوشو بلند می کنه.در حالیکه جمله هایی زیر لب زمزمه میکنه(که مبادا مرگخوارا هم یاد بگیرن و از فردا جد و آبادشونو زنده کنن)طلسم های عجیب و غریبی به طرف گل و گیاهای روی میز میفرسته.
برای مدتی اتفاقی نمیفته.ولی وقتی الادورا خمیازه ی سومش رو میکشه هیکل یک پیرزن چروکیده کم کم روی میز ظاهر میشه.لرد سیاه به جادو ادامه میده و پیکر ظاهر شده کم کم واضح و واضح تر میشه.تا جایی که دیگه خیلی خیلی پررنگ و واضح میشه و لرد مجبور میشه برای جلوگیری از سرزندگی بیش از حد ننه دامبل مقداری از جادو رو پس بگیره.
بلاخره جادو کامل میشه و پیرزن چشماشو باز میکنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/15
تولد نقش: 1393/05/19
آخرین ورود: یکشنبه 9 آذر 1393 15:12
از: جنگل سیاه
پستها:
9

خبر دزدیده شدن مروپ توسط دامبلدور به ماروولو گانت پدر مروپ می رسد. ماروولو فریاد کشید
چییی!اون پیر عجوزه ریش ریشو دختر من رو دزدیده.از همون اول می دونستم که یه کاری دست دخترم میده.
و خطاب به مرگ خواری که پیام را اورده بود گفت:تو نمیدونی اون زمانی عاشق و دلباخته مروپ بود. چند باری هم اومد خواستگاری ولی من ردش کردم.
مرگ خوار گفت: در ضمن لرد بزرگ دستور دادند که مادر اون عجوزه رو برای طلافی دستگیر کنیم.
ناگهان چشمان مارولو برق زد.
داشت خاطراتش را مرور می کرد.او بیاد می اورد که:
سر کوچه ایستاده بود. منتظر کسی بود یه دختر. دختری که با دختر بودنش باز هم کمی ریش داشت.
می خواست برود جلو و حرکتی بزند اما ناگهان پدر دختر امد و او مجبور شد جای دیگری برود
و یاد می اورد
ان دختر ازدواج کرده بود.چند سال از ان ماجرا گذشته بود. ماروولو به دلیل نداشتن مسکن و جاروی خوانوادگی رد شنفته بود.شوهر او خانه نبود. رفت پیش دختر. به او گفت چقدر عوض شدی.اما دختر گفت:عوضش تو موهات ژولیده تر شده. ماروولو که انتظار چنین استقبال سردی را نداشت گفت:شوهرت چی کار می کنه؟اما دختر که عصبانی شده بود داد زد:به تو ربطی نداره. حالا هم از خونه ی من برو بیرون.
پسری 5.6 ساله وارد شد و گفت: مامان این اقا زشته کیه.با اینکه کم سن و سال بود ولی مانند مادرش ریش داشت. دختر گفت:چیزی نیست البوس برو تو اطاقت.
ولی..
گفتم برو تو اطاقت.
ناگهان شوهر دختر وارد شد.به محض دیدن ماروولو او را با طلسمی به بیرون پرتاب کرد. ماروولو با اخرین سرعت از صحنه خارج شد و تلاش کرد دختر را فراموش کند و به فکر فرد دیگری باشد.
ارباب!!!! ماروولو از رویا بیدار شد. مرگ خوار گفت:چیزی شده.ماروولو گفت باید شخصا در مراسم زنده کردن اون زن شرکت کنم.
ولی لردسیاه دستور دادن که...
اواداکداورا!!!!
ماروولو با جاروی قدیمی خود به سمت قبرستان را افتاد
چییی!اون پیر عجوزه ریش ریشو دختر من رو دزدیده.از همون اول می دونستم که یه کاری دست دخترم میده.
و خطاب به مرگ خواری که پیام را اورده بود گفت:تو نمیدونی اون زمانی عاشق و دلباخته مروپ بود. چند باری هم اومد خواستگاری ولی من ردش کردم.مرگ خوار گفت: در ضمن لرد بزرگ دستور دادند که مادر اون عجوزه رو برای طلافی دستگیر کنیم.
ناگهان چشمان مارولو برق زد.
داشت خاطراتش را مرور می کرد.او بیاد می اورد که:
سر کوچه ایستاده بود. منتظر کسی بود یه دختر. دختری که با دختر بودنش باز هم کمی ریش داشت.
می خواست برود جلو و حرکتی بزند اما ناگهان پدر دختر امد و او مجبور شد جای دیگری برود
و یاد می اورد
ان دختر ازدواج کرده بود.چند سال از ان ماجرا گذشته بود. ماروولو به دلیل نداشتن مسکن و جاروی خوانوادگی رد شنفته بود.شوهر او خانه نبود. رفت پیش دختر. به او گفت چقدر عوض شدی.اما دختر گفت:عوضش تو موهات ژولیده تر شده. ماروولو که انتظار چنین استقبال سردی را نداشت گفت:شوهرت چی کار می کنه؟اما دختر که عصبانی شده بود داد زد:به تو ربطی نداره. حالا هم از خونه ی من برو بیرون.
پسری 5.6 ساله وارد شد و گفت: مامان این اقا زشته کیه.با اینکه کم سن و سال بود ولی مانند مادرش ریش داشت. دختر گفت:چیزی نیست البوس برو تو اطاقت.
ولی..
گفتم برو تو اطاقت.
ناگهان شوهر دختر وارد شد.به محض دیدن ماروولو او را با طلسمی به بیرون پرتاب کرد. ماروولو با اخرین سرعت از صحنه خارج شد و تلاش کرد دختر را فراموش کند و به فکر فرد دیگری باشد.
ارباب!!!! ماروولو از رویا بیدار شد. مرگ خوار گفت:چیزی شده.ماروولو گفت باید شخصا در مراسم زنده کردن اون زن شرکت کنم.
ولی لردسیاه دستور دادن که...
اواداکداورا!!!!
ماروولو با جاروی قدیمی خود به سمت قبرستان را افتاد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فراموش نکن من هستم.در هرجا.در سایه ها.پشت سنگ ها در اعماق جنگل ها.پس مراقب خود باش شاید این بار در کمین تو باشم
Marolo Gant
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
لرد سیاه با طلسمی مادرش رو زنده می کنه. ولی آلبوس دامبلدور که ظاهرا در گذشته به مروپی علاقمند بوده مادر لرد رو می دزده و با خودش می بره.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-انتقام می گیرم...نابودش می کنم! زود دست به کار بشین. مادر دامبلدورو می خوام!
چهره بلاتریکس در هم رفت...نفرت و انزجار در تک تک اعضای صورتش موج می زد!
-اوه...ارباب...فکر نمی کردم اینقدر بدسلیقه باشین! حتی برای انتقام هم لازم نیست چنین شکنجه ای رو تحمل کنین. مطمئنم مادرشم ریش داره!
لرد سیاه که کنار پنجره ایستاده و به افق خیره شده بود مجبور شد حالت متفکر و مصممش را به هم بزند.
-چی داری می گی تو؟! ما نیتمون پاکه! جمع کن خودتو. در محضر اربابم دچار حالت تهوع نشو. الان فقط برین مادرشو برامون بیارین. مایلیم ببینیم وقتی بفهمه مادرش نزد ما اسیره چه عکس العملی نشون می ده.
لودو بگمن در حالی که بیل و کلنگی روی دوشش گذاشته وارد صحنه شد.
-ارباب شما امر بفرمایید. ما اجرا می کنیم. کندرا تو کدوم قبرستون دفن شده بود؟
لرد سیاه کمی فکر کرد...دستی به چانه اش کشید.
-هوم...خب...ما جسدشو نمی خواییم...به دردمون نمی خوره. مایلیم زنده باشه. همونطور که مادرمونو زنده کردیم مادر اون ریشو رو هم زنده می کنیم!
لرد سیاه با طلسمی مادرش رو زنده می کنه. ولی آلبوس دامبلدور که ظاهرا در گذشته به مروپی علاقمند بوده مادر لرد رو می دزده و با خودش می بره.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-انتقام می گیرم...نابودش می کنم! زود دست به کار بشین. مادر دامبلدورو می خوام!
چهره بلاتریکس در هم رفت...نفرت و انزجار در تک تک اعضای صورتش موج می زد!
-اوه...ارباب...فکر نمی کردم اینقدر بدسلیقه باشین! حتی برای انتقام هم لازم نیست چنین شکنجه ای رو تحمل کنین. مطمئنم مادرشم ریش داره!
لرد سیاه که کنار پنجره ایستاده و به افق خیره شده بود مجبور شد حالت متفکر و مصممش را به هم بزند.
-چی داری می گی تو؟! ما نیتمون پاکه! جمع کن خودتو. در محضر اربابم دچار حالت تهوع نشو. الان فقط برین مادرشو برامون بیارین. مایلیم ببینیم وقتی بفهمه مادرش نزد ما اسیره چه عکس العملی نشون می ده.
لودو بگمن در حالی که بیل و کلنگی روی دوشش گذاشته وارد صحنه شد.
-ارباب شما امر بفرمایید. ما اجرا می کنیم. کندرا تو کدوم قبرستون دفن شده بود؟
لرد سیاه کمی فکر کرد...دستی به چانه اش کشید.
-هوم...خب...ما جسدشو نمی خواییم...به دردمون نمی خوره. مایلیم زنده باشه. همونطور که مادرمونو زنده کردیم مادر اون ریشو رو هم زنده می کنیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

لرد از خودش تلاش مضاعفی نشان میدهد و موفق به ایستادن میشود و همچون بچه ای که از آغوش مادر دور افتاده است و با بغض در جستجوی مادرش است، به سمت پنجره هجوم می آورد.
- نـــــــــــــه! مامان! دوباره نــــــــــــه!
لرد با چشمانی آکنده از خشم و غم دوری مادر، به آلبوس دامبلدور، درحالیکه مروپ گانت را زیر بغل زده است و در اوج آسمان ها بالا می رود مینگرد. چطور ممکن است که یک جادوگر که ادعای سفیدی و پاکی دارد، در روز روشن و جلوی چشمان پسری که تازه مادرش را یافته، آدم ربایی کند.
- شترق!
در اتاق لرد از جا کنده شده و تعدادی مرگخوار در حالیکه به در چسبیده بودند همراه در، به درون پرتاب شده و بر روی زمین پخش می شوند. برخلاف تصور مرگخواران، لرد هیچ عکس العملی مبنی بر عصبانی شدن از خود نشان نمیدهد و آه کشان همچنان به پهنه ی آسمان مینگرد.
بلا در حالیکه با تعجب تک تک مرگخواران را از نظر میگذراند و سوال "چه خبر شده؟" در صورتش موج میزد، از روی زمین بلند شده و قدمی به سوی لرد برمیدارد اما فرصتی برای سخن گفتن پیدا نمیکند زیرا قبل از اون، لرد لب به سخن گشوده بود.
- چطور ممکنه؟ اون مادرمو دزدید. برای چی؟ اون شعر چی بود که دامبلدور میخوند بلا؟
لرد همزمان با گفتن جمله ی آخر به طور ناگهانی ای به سمت بلا برگشته بود و باعث شوکه شدن اون شده بود.
- آهویی دارم خوشگله؟
لرد "نچ" بلندی میکند و درست مانند صحنه ای بی سابقه در فیلم هری پاتر و جام آتش به سمت سایر مرگخواران حمله میبرد و به دنبال نشانه ای از مادرش میگردد. صحنه ای که دامبلدور پس از بیرون آمدن نام هری پاتر، مانند گرگی وحشی و زخم خورده به سمت هری با این سوال که چه شد که این شد هجوم آورده بود و بی شک برای طرفداران دامبلدور و مدعیان سفیدی بی سابقه و شوک آور بود.
بلا که به شدت از رفتار اربابش متعجب شده بود، سریعا ماجرای ورودش به درون اتاق را از اول تا آخر مرور میکند و نگاه لرد به آسمان، توجه بلا را به خود جلب میکند. بلا با قدم هایی بلند خودش را به پنجره میرساند و از آن آویزان می شود.
بله، انتهای ریش دامبلدور و ردای زیبای مادر لرد که پشت ساختمانی ناپدید شد و در آخرین لحظه از جلوی چشمان بلا گذشت، ماجرا را کاملا برای او روشن کرد.
- نـــــــــــــه! مامان! دوباره نــــــــــــه!
لرد با چشمانی آکنده از خشم و غم دوری مادر، به آلبوس دامبلدور، درحالیکه مروپ گانت را زیر بغل زده است و در اوج آسمان ها بالا می رود مینگرد. چطور ممکن است که یک جادوگر که ادعای سفیدی و پاکی دارد، در روز روشن و جلوی چشمان پسری که تازه مادرش را یافته، آدم ربایی کند.
- شترق!
در اتاق لرد از جا کنده شده و تعدادی مرگخوار در حالیکه به در چسبیده بودند همراه در، به درون پرتاب شده و بر روی زمین پخش می شوند. برخلاف تصور مرگخواران، لرد هیچ عکس العملی مبنی بر عصبانی شدن از خود نشان نمیدهد و آه کشان همچنان به پهنه ی آسمان مینگرد.
بلا در حالیکه با تعجب تک تک مرگخواران را از نظر میگذراند و سوال "چه خبر شده؟" در صورتش موج میزد، از روی زمین بلند شده و قدمی به سوی لرد برمیدارد اما فرصتی برای سخن گفتن پیدا نمیکند زیرا قبل از اون، لرد لب به سخن گشوده بود.
- چطور ممکنه؟ اون مادرمو دزدید. برای چی؟ اون شعر چی بود که دامبلدور میخوند بلا؟
لرد همزمان با گفتن جمله ی آخر به طور ناگهانی ای به سمت بلا برگشته بود و باعث شوکه شدن اون شده بود.
- آهویی دارم خوشگله؟
لرد "نچ" بلندی میکند و درست مانند صحنه ای بی سابقه در فیلم هری پاتر و جام آتش به سمت سایر مرگخواران حمله میبرد و به دنبال نشانه ای از مادرش میگردد. صحنه ای که دامبلدور پس از بیرون آمدن نام هری پاتر، مانند گرگی وحشی و زخم خورده به سمت هری با این سوال که چه شد که این شد هجوم آورده بود و بی شک برای طرفداران دامبلدور و مدعیان سفیدی بی سابقه و شوک آور بود.
بلا که به شدت از رفتار اربابش متعجب شده بود، سریعا ماجرای ورودش به درون اتاق را از اول تا آخر مرور میکند و نگاه لرد به آسمان، توجه بلا را به خود جلب میکند. بلا با قدم هایی بلند خودش را به پنجره میرساند و از آن آویزان می شود.
بله، انتهای ریش دامبلدور و ردای زیبای مادر لرد که پشت ساختمانی ناپدید شد و در آخرین لحظه از جلوی چشمان بلا گذشت، ماجرا را کاملا برای او روشن کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بــرای لــحــظه ای که هـمچون سـالیان ســال نگوییم، هـمچون روز ها گـذشت، دنـیا مـتـوقـف شد. انــگـار خــود شــخــص مرلــین کــبــیر دکــمه "pause" جــهان را فـشـار داده بــاشد و از تمــاشــای چــهــره ی لــرد سـیـاه بـا آن پــیـشبــندِ "آی لــاو یـو نـون خـامه ایــه مـامان" که از تعجــب خشکش زده بود لـذت ببرد. امــا چـهره ی لــرد تنها قــســمت جـذابِ ایــن صــحنه نـبـود، لــبــخند موذیــانه دامبلدور ِ خـشـکیده میان زمـین و آسمان هم بــرای خودش واقــعه ای بــس عجیب و نــاممکن بود؛
آخـر هـیـچ کس از یــک پـشـمک متحرک انتـظار فـکــر کــردن نـدارد، چــه رسد بــه موذی گــری!
اگــر فکر می کــنــید این دو چـهره به اندازه کـافی عجیـب و بــی نهایت غــریب نـبوده اند، شــاید بــا فــهمیدن وضــع مــادر ارباب بــالاخره تـسـلیم شــوید.
مــروپی گانت هــمانــطور که دسـتــان مـزاحم آلبوس را از بــند های شنلش جـدا مـی کرد، از عـدم توجه دیگران بـه چشمانش که زیر طـره ای از گــیســوان مشکی رنگش پـنـهان شـده بود سوء استفاده کرده وبــا آن چشمان مشکی رنگ خوف آورش دلــربایانه بــه آلبوس نگاه می کــرد، امــا مـشکل این جاست باز هم کــسی نمی توانست آن درخــشش مکارانه را نادیده بــگیرد!
شــخصی قــهقـهه زنان گــفت:
-فــرزنــدانم، ادامــه بــدین... از بــدو خــلقــت کــه نه... از بــعـد از اون بـار اول که عــشــق خــود شــخص سـاحره اعـظم حــوا رو تو دل آلــبــوس انداختم و دوئــلش با آدمــو مشــاهده نمودم ایــنــقد نخندیده بودم!
پــس از اتمام خــنــده های دیوانه وار شـخـص مجهول بــالــاخره دکمــه "play" فـشـار داده شد و دامبـلدور بــر روی هیپروگــریـفـش فرود آمده و لـِـیــلــی به دست پــرواز کرد.
لــرد ســیاه کــه سعــی می کرد بــدون لـیـز خوردن از روی انواع و اقسام مار عروسکــی ای که کــف زمین پهن شده بودند بــگــذرد بــا صــدایی که از فــرط عــصــبانیت (شــاید هم به خــاطر بــغــض) مــی لــرزید گــفــت:
-مــادر... تــازه پــیدات کــردم دیــگــه از دســتــت...
کــه البته جــمــله اش بــا درد ناشــی از زمین خوردن نــیمه کاره مــاند!
آخـر هـیـچ کس از یــک پـشـمک متحرک انتـظار فـکــر کــردن نـدارد، چــه رسد بــه موذی گــری!
اگــر فکر می کــنــید این دو چـهره به اندازه کـافی عجیـب و بــی نهایت غــریب نـبوده اند، شــاید بــا فــهمیدن وضــع مــادر ارباب بــالاخره تـسـلیم شــوید.
مــروپی گانت هــمانــطور که دسـتــان مـزاحم آلبوس را از بــند های شنلش جـدا مـی کرد، از عـدم توجه دیگران بـه چشمانش که زیر طـره ای از گــیســوان مشکی رنگش پـنـهان شـده بود سوء استفاده کرده وبــا آن چشمان مشکی رنگ خوف آورش دلــربایانه بــه آلبوس نگاه می کــرد، امــا مـشکل این جاست باز هم کــسی نمی توانست آن درخــشش مکارانه را نادیده بــگیرد!
شــخصی قــهقـهه زنان گــفت:
-فــرزنــدانم، ادامــه بــدین... از بــدو خــلقــت کــه نه... از بــعـد از اون بـار اول که عــشــق خــود شــخص سـاحره اعـظم حــوا رو تو دل آلــبــوس انداختم و دوئــلش با آدمــو مشــاهده نمودم ایــنــقد نخندیده بودم!
پــس از اتمام خــنــده های دیوانه وار شـخـص مجهول بــالــاخره دکمــه "play" فـشـار داده شد و دامبـلدور بــر روی هیپروگــریـفـش فرود آمده و لـِـیــلــی به دست پــرواز کرد.
لــرد ســیاه کــه سعــی می کرد بــدون لـیـز خوردن از روی انواع و اقسام مار عروسکــی ای که کــف زمین پهن شده بودند بــگــذرد بــا صــدایی که از فــرط عــصــبانیت (شــاید هم به خــاطر بــغــض) مــی لــرزید گــفــت:
-مــادر... تــازه پــیدات کــردم دیــگــه از دســتــت...
کــه البته جــمــله اش بــا درد ناشــی از زمین خوردن نــیمه کاره مــاند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
