در حالی که دانشآموزان برای افتتاحیهی بیست و خوردهایامین جام هاگوارتز، سر از پا نمیشناختن وغوغا به پا کرده بودن... خالی بستم. سگ حوصله صاحبش رو نداشت تو اون گرما و همه رفته بودن تو لاکشون بلکه بازی شروع شه. روی سکوی دبیران اما خبرهایی بود. سکوت غریب توام با اضطرابی فضا رو گرفته بود که هر از گاهی، با جملهی یکی از سران هاگوارتز شرحهشرحه میشد.
-واقعا نمیفهمم هوریس. چهطور میشه که تو عین خیالت هم نیست؟
-خیلی سخت میگیرین... اینطور که شما صورتمسئله روچسبیدید، هممون سر ترم نشده، مرض قلب میگیریم. بیمهای هم که در کار نیست برای ما فرهنگیها. الکی حرص اینا رو نخورین. جوونن و جویای نام. بدون دروازه بازی میکنن خب.

-بدون دروازه؟
اصلا بالفرض که ما قبول کنیم، فکر میکنی دانشآموزا خودشون قبول کنن؟-خودشون؟ بابا خیلی اینها رو دست بالا گرفتیدا! ناسلامتی این بیچارهها دستپخت من و شما هستن! واقعا فکر میکنی خودشون اصلاً متوجه نبود دروازهها میشن؟

هوریس برای اثبات صحبتش، چوب دستیش رو آورد بالا، چسبوند به حنجرهش و گفت:
-دانشآموزان عزیز. شما اصلا متوجه نبودن دروازهها شدهبودید؟

بعد از اینکه صدای "نه" از گوشتهای درحال آبپز شدن بلند شد، هوریس رو کرد به باقی دبیرا و گفت:
-دیدیندون؟
متوجه نشدهبودن. لاکن مشکلی هست.
صورتمسئله رو پاک کردم. یعنی الان که گفتم دیگه متوجه شدهن که دروازهها به سرقت رفته.
سرقت!؟
اجازه بدید عزیزان... پر واضح و قابل حدسه که هیچ آفتابهدزد دارای شعور متوسطی هم حتی، به سرش نمیزنه که تو زلّ گرما پاشه بیاد هاگوارتز و از بین میلیون میلیون چهمیدونم دیهیم و نیمتاج و هورکراکس و کرابهای رنگارنگ خفته در هاگوارتز، اد کلید کنه رو دروازههای به اون بزرگی و به اون بیارزشی. عزیزان من! پر واضحه که یارو کلید داشته. و پر واضحه که کار، کار خودی بوده. و پر واضحه که دروازهها دزدیده نشدهن، بل خوردهشُ... نه خب این یک قلم خیلی واضح نیست. اجازه بدید توضیح بدم.
هاگرید اون روز رو با دردی عجیب در زخم معروفش (زخمی که اون رو تبدیل به شکاربان برگزیده کرده بود) شروع کرد. زخم بستری که یادآور مبارزات قهرمانانهش با اربابِ تنبلی بود. اتفاقاتی در جنگل سیاه افتاده بود و زخم اشتباه نمیکرد. سراسیمه و با تمام نیرویی که در پاهاش داشت، به سمت جنگل اسنپ گرفت و خودش رو نفسنفسزنان به مخفیگاه گراوپ رسوند و با صحنهای روبرو شد که سرنوشت خودش، دستگاه گوارشش، گریفیندور و اگر به اثر پروانهای اعتقاد داشته باشید، دنیا رو! برای همیشه تغییر داد. بله عزیزان. آمد به سرش از آنچه میترسیدش. گرواپ، اون غول بیشاخ و دم، اون خنگ کممایه، هماو که به وقتش از هرمیون به عنوان عروسک باربی استفاده میکرد، بنا کرده بود دیگه از هرمیون به عنوان عروسک باربی استفاده نکنه. بل بنا داشت به عنوان خود باربی استعمالش کنه. گراوپ حلقههایی به قدر و اندازهی انگشتِ فحشِ خدایان باستانی اسکاندیناوی تعبیه کرده بود و با سوهان و سمباده افتاده بود به جونشون تا حسابی جلا بگیرن.
-یا سیب! اینا چیه گراوپ؟
-ها؟
-میگم یا سیب! اینا چیه گراوپ؟
-ها؟
-میگم یا سی...
-هـــــــاا! گراوپ. هرمی. حلقه ازدواج.
-آها... حله!
مبارکت باشه داداش.
حل نبود!
-ها؟
نبود!
-ها؟
-اوه! مای! گاد! نه! حل نیس. حل نیس . حل نیس. اینارو از کوجا آوردی؟

-ها!؟
-مــــیــ گــَـــم. ایـــنــــــ هـــــارو...
-هــــا! گراوپ. هرمی. ازدواج. حلقههارو کَند. از زمین دعوا.
ورزش بخشی جدانشدنی از فرهنگ ملل و اقوام و نژاد های مختلفه. گاهی، ورزشها به دلایل مختلف بومی میمونند. برای مثال اگر یک آمریکایی بیاد و درمورد قوانین ورزش بیسبال توضیح بده، به شخصه به تهش نرسیده، سرش رو یادم میره و این باعث میشه که ورزش بیسبال، بومی آمریکا بمونه. این مثال بیخود زدهشد تا به بررسی علل بومی موندن ورزش «دعوا بازی» برسیم. دعوا بازی محبوبترین، پرتحرکترین، زیباترین و البته تنها ورزش نژاد غولهاست. علت مهجور موندنش هم سادهست. هرکی به جز خود غولها این بازی رو انجام بده، به نیمه دوم نکشیده اعلامیهش میره زیر دستگاه چاپ، حلواش میره تو فِر. حالا... زمین دعوا به زمینی گفته میشه که ورزش دعوا بازی درش اجرا میشه. این زمین برخلاف تصوراتتون هیچ ویژگی خاصی نداره و از همین رو، از نظر یک غول، کل دنیا زمین دعواست. خواه صفحه پنجاه سانتی شطرنج باشه، خواه زمین کویی... زمین کویی... زمین کوییدیچ! دروازهها... حلقههای درشتِ ازدواج... زخم هاگرید تیر کشید.
-یا سیب. اینا بقایای دروازههان؟ گراوپی پایهی این دروازهها رو چیکار کردی؟
-ها!؟
-میگم بقیهی این حلقه ازدواجا رو چی کار کردیشون؟
-هــــا! خوردمشون.
-

-ها!؟
-پاشو گراوپی. پاشو تو که بنیهت قویه این حلقه ازدواجات رو ورشون دار ببریم سمت زمین دعوا، یه خاکی تو سرمون کنیم. پاشو.
حالا شما بفرمایید! آیا لازمه بگم که گرواپ پا نشد دروازههای بیپایه شده رو ببره بذار سر جاشون؟ آیا لازمه بگم که یک "ها!؟"ـی جاهلانه تحویل هاگرید داد و بیهدف رفت توی جنگل برای خودش دور بزنه؟ آیا لازمه بگم که وقتی هاگرید رو در حال زار زدن دید که ناله میکرد "کجا میری گرواپ؟ نرو! گراوپ نرو!" فکر کرد از روی شوق برای دوماد شدنشه و در پاسخ برای نیمبرادرش دست تکون داد و لبخند مکش مرگ ما فرستاد؟ آیا لازمه که... زخم هاگرید، تیر کشید. تیری سفت!
همهی این حکایت، همهی این قصهی سرتاپا عجیب و غریب گفته شد تا به اینجا برسیم. درست همینجا. جایی که هاگرید خودش رو باخت. جایی که تسلیم شد. تسلیم جرمی که ناخواسته درش گیر کرده بود. جایی که کعنهو قاتلی که با اسید میفته به جون بقایای مقتولش، به فکر پاک کردن آثار جرم افتاد. جایی که تیر کشیدن زخمش امانش رو برید. جایی که در یک حرکت انقلابی، درحالی که شُرّی اشک میریخت، شروع کرد به آرام آرام، خوردن دروازهها. خیلی آرام...
حالا شاید اگر نگاهمون رو از سکوی تماشاگرها و جایی که هوریس داشت خزعبل به خورد باقی دبیرا میداد پایین بیاریم ، متوجه علت رفتارهای غریبی که هاگرید از خودش نشون میداد بشیم. خب... اگه بخوایم دقیق باشیم، هاگرید اصلا رفتاری نشون نمیداد. مثل گرازی که غیرقانونی تاکسیدرمی شده باشه، با دهن نیمهباز و درحالی که قطرات یخِ عرق از سر و روش میبارید، زل زده بود به سکوی دبیران و هروقت کسی از دبیران و سران هاگوارتز زمین رو نگاه میکرد، سرش رو مینداخت پایین. حسابی ترسیدهبود که ملت پی ببرن گم شدن دروازهها به اون ربط داره و گریفیندور رو مقصر بدونن. مدام با خودش میگفت که:
-نه! کار من نبود. من چیزی نخوردم. به همه ثابت میکنم کار من نبوده.

دبیرا جلسه گرفته بودن که چطور سر این مشکل رو بکنن زیر آب. از اون طرف هم دانشآموزایی که اگه خود هوریس یادشون نمینداخت، عمری متوجه نمیشدن که دروازهها نیست شدهن، شروع کرده بودن به فیلم گرفتن از وضع نامطلوب ورزشگاه و گلایه از هوریس و ارسالش برای مرلینه گودریگنژاد، فعال حقوق دروازهها.
اگر جلسهی دبیران چند ثانیهی دیگه طول میکشید، هاگرید اون پایین از شدت استرس با موفقیت لایهی بیست و نهم پوست لبش رو هم میکند و بالاخره به نفت میرسید. اما این اتفاق نیفتاد. هوریس خیلی چه فرمان یزدان چه فرمان مدیرگونه، دستور داد که بازی باید همین الان برگزار بشه. با یا بدون دروازه. وی افزود:
-جوونن و جویای نام.

هاگرید حس کرد کائنات داره ادبش میکنه. کارما و ازین قرتی بازیا... سرنوشت تیم افتاده بود گردن او و اسنیچی که بنا بود او صیدش کنه به حق مرلین. هاگرید حسابی تحت فشار بود. مخصوصا حالا که بازی شروع شده بود و همهی نگاهها به جستجوگرهای دو تیم بود. نه راستش... اینطور نبود. همه داشتن استوری میگرفتن که بذارن پیجشون. از طرفی دیگه، هوریس اصرار داشت تا وقتی که خود بازیکنای بقیهی پستها نفهمیدن که حضورشون تو زمین بیمعنیه، کسی به روشون نیاره و خب اصرار بهجایی بود چرا که خون جلوی چشمای تاتسویا رو گرفته بود و خیلی غیرتیطور، کوافل رو ورداشته بود و ازونجایی که دروازهای نبود که توپ رو درونش پرتاب کنه، همینطور کوافل به دست، دوره افتادهبود دنبال بازیکنای رقیب و فحشای ژاپنی میداد. شایدم چینی! بگذریم... همهشون قیافههاشون شبیه همه.
همین گرم شدن تب بازی بود که تب اضطراب هاگرید رو خوابوند. همین گرم شدن تب بازی بود که باعث شد هاگرید به خودش بیاد و بتونه در آرامش فکر کنه. و فکر کرد. عزیزان! پرواضحه که اسنیچ خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو بکنید پیدا شد. پر واضحه که هاگرید اسنیچ رو پیدا کرد. پر واضحه که اسنیچ گرفته نشد، بل خورده شُ... توضیح میدم!
هاگرید در حالی که با خودش زمزمه میکرد"من نخوردمش. نه من دروازهها رو نخوردم
"،خوب به اتفاقاتی که امروز رخ داده بودند فکر کرد. جای زخمش رو خاروند و به ارباب تنبلی فکر کرد که حالا یحتمل از اینکه هاگرید داره تحرک و ورزش میکنه حسابی دردش اومده. به بچگی سختش فکر کرد که حسابی دردش میومد. به کیک فکر کرد و دلش خواست. به دروازههایی که از روی استیصال خورده بود فکر کرد و واقعا چهکار ابزوردی. چه ننگی. همینطور فکر میکرد که ناگهان زمین شروع کرد به لرزیدن.حالا شما بفرمایید! آیا لازمه که بگم این لرزیدن، صدای پای کدام بلای آسمانی بود؟ آیا لازمه بگم که کدام غول بیشاخ و دمی، اسنیچ طلایی در دست، "هرمی.هرمی." بر لب، میاومد تا زیرلفظی -که همون اسنیچ باشه- رو بده و از عروس خانم بله رو بگیره؟ آیا لازمه بگم که ماتیلدا و هاگرید، گازشو گرفته بودن به سمت دستان گراوپ تا اسنیچ رو بگیرن؟
هیاهویی بود در تونل نامرئی به سمت اسنیچی که دوجستجوگر بیمهابا درش یورتمه میرفتن. میدان دیدشون کاهش پیدا کرده بود و دهانهای خشکشدهشون رو که باز میکردن، ناخودآگاه خلط ازش پرت میشد تو صورت پشت سری که خب این آخری مشخص میکنه که هاگرید جلو افتاده بود. و افتاده بود! و رسید. یک ثانیه بعد ماتیلدا هم رسید و هاگرید در یک آن، ماتیلدای بینوا رو گرفت تو دوتا دستهاش و دهن دخترک رو تا جایی که آروارههاش راه میدادن باز کرد و فریاد زد:
-بکن توش گراوپی. اسنیچ لعنتی رو بکن تو دهنش.

گراوپ مخش جواب شور و هیجانات اون لحظه رو نداد و فکر کرد حتما برادر بزرگش خیرش رو میخواد و ازینکه داره آینده عاطفیشو نابود میکنه، هدفی داره که بعدها میفهمه و ازش تشکر میکنه و افسوس که اونموقع هاگرید دیگه نیست و فقط افسوس میمونه واسش. خلاصه عرض کنم! حرفهای هاگرید جواب داد و گراوپ اسنیچ رو کرد توش. دهنش.
بازی تموم شده بود و فریادهای هاگرید که مذبوحانه میگفت"نــــــــــــه! اون اسنیچ رو خورد. خورد. بلعید. من نخوردمش.
من نخوردم. دیدین ماتلیدا خورد. خودتون شاهدید.
همهش کار خودشه. دروازهها رو هم خودش خورده. یقین دارم." در میان شادی هافلپافیها و بهت گریفیندوریها گم شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج














عه! این بلاجر حرف میزنه! به من میگی بلاجر؟ 


