هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹ شنبه ۶ شهریور ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
مگس همچنان که تاسف خوران و حتی نوچ نوچ کنان با گردنی کج شده و چهره ای حق به جانب دور میشد، فاصله ای بسیار طولانی را با توجه به اندازه کوچک خود پیمود. سپس یک نگاه به پله هایی که به سمت طبقه پایین میرفتند انداخت، لبخندی ترولی زد، بال هایش را جمع کرد و همچون شاهینی تیز پرواز به سمت طبقه پایین رفت.

بال زنان و ویز ویز کنان رفت و رفت تا رسید به یک اتاق در بسته. سپس یک نگاه به سوراخ کلید انداخت، سرش را مثل یک خرمگس پایین انداخت و رفت داخل اتاق.
زمانی که وارد اتاق شد، بلافاصله با صدای ویز ویز خود فحش های بد بدی گفت که البته به دلیل در دسترس نبودن مترجم زبان مگسی، ترجمه نمیشوند.

آن اتاق در واقع حمام بود. یعنی کابوس یک مگس. مگس که اندکی به خاطر رطوبت و تمیزی خیس شده بود و آلرژی اش شدید شده بود، عطسه ای کرد. سپس دستانش را بهم مالید و اطراف را به دنبال یک سرویس بهداشتی کاوید. اما چون چیزی نیافت، از میان بخار ها به سختی تمرکز کرد و مقابلش را دید.

مردی با دو بازوبند با طرح های باب اسفنجی و اردک پلاستیکی، یک نقاب روی صورتش و کلاه حمام روی سرش، همراه با کراواتی سبز و مایویی که از سینه تا زانویش را پوشانده بود، نشسته بود و داشت به سرعت داخل یک پاتیل سبز در مقابلش چیزی درست میکرد.
به شدت و سرعت با خودش پچ پچ میکرد و دستانش با مهارت تمام، مواد و وسایل معجون سازی را از روی زمین و دیوار برمیداشتند و داخل پاتیل می انداختند.

پس از چند دقیقه ناگهان از روی سرامیک های کف حمام بلند شد و به اطراف نگاه کرد.
- هکتور بوقی! آخرش هم بال مگسو کش رفت... فقط یه بال مگس لازم داشتم... فقط یدونه تا این معجونو هم تموم کنم ها... بوق بهت هکتور! بوق بهت! بوق بهت! بوق بهت!

مگس بیچاره یک نگاه به نقابدارِ معجون ساز انداخت، سپس یک نگاه به دو بال نو و دست اول خودش. پس از آن به آرامی از همان سوراخی که وارد شده بود، خارج شد و البته بلافاصله پس از خروج، عرق پیشانی اش را هم پاک کرد و نفس عمیقی کشید.
بعد از آن یک استارت به بال هایش داد و دوباره پرواز کنان از آن نقطه هم دور شد.



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱:۳۸ شنبه ۶ شهریور ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
مگس بال زد و درحالى که کمى از کيک لاديسلاو خورده و سير شده بود از اونجا دور شد. در همين حين صداى فرياد شنيد.

- اکسپليارموس!

يه دختر توي يه اتاق خالي وايساده بود. مگس متعجب شد که آخه اين فرد داره چه کسى رو خلع سلاح مى کنه که در همين حين، طلسم خورد به ديوار و ديوار منفجر شد!

مگس با ترس عقب رفت و پشت يه تابلو پناه گرفت.
- پناه بر ملکه ى مگس ها!
- گند زدى آريانا! گند!

مگس كمي ترسش ريخت و نخودى به دختر که با خودش حرف مى زد خنديد. اما خنده ش روى لباش خشک شد وقتى چوبدستى آريانا به سمت اون چرخيد. اول فکر کرد آريانا اونو ديده.

- اين دفعه درست کار کن!

اما نديده بود. مگس سريع از روى ديوار سمت راست که هنوز سالم بود پرواز کرد و روى لامپ نشست. لامپ خاموش بود و مگس تونست راحت روى اون مستقر بشه. چشماش رو دوخت به آريانا و منتظر شد تا ديوار دوباره منفجر بشه. فيلم خوبى بود واسه تفريح مگس.

- اکسپليارموس!

طلسم خورد به شيشه ى تابلويى که مگس قبل تر پشتش بود و منعکس شد. صاف خورد به لامپ و لامپ روشن شد.

جيييييييز

- آخ بالم! سوختم!

مگس لنگ لنگان بال زد و از روى لامپ بلند شد. آريانا نگاهى به لامپ انداخت. و طلسمش که نقش لوموس رو بازى کرده بود.

مگس از گوشه ى ديوار کمى تار عنکبوت برمي داشت و بالش رو باند پيچى کرد. رفت سمت پنجره تا از اون مکان سريعا دور بشه. براى آخرين بار برگشت و به آريانا نگاه کرد. آريانا بدون خستگى چوبدستيش رو دوباره بالا برده بود و مى خواست طلسم کنه.

مگس سرى به تاسف تکون داد و دور شد.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۴۳:۲۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
حشره خسته، پریشان و وزوز کنان به سمتی حرکت کرد...

کسی دقیقا نمی داند که مگس ها هم چاق و لاغر دارند یا خیر؟ کسی دقیقا نمی داند برای تشخیص این امر می بایست کدام قسمت مگس ها را در نظر بگیرد؟ مگس ها موجودات سوال برانگیزی هستند... منتهی در حالت کلی!

و این یک مگس شامل آن حالت کلّی نمی شد و دلیل آن این بود که آن مگس را از هر زاویه ای می دیدید، تنها چند خط بود، دو چشم و چهار بال که حتی خیال پرداز ترین آدم ها هم نمی توانستند آن مگس را چاق تصور کنند. حتی خود مگس هم نمی توانست.

- آه ای موجود فربه شکم پرست! دور شوی!

مگس بی خیال چند قدمی را بر روی سطحی که بر روی آن توقف کرده بود زد و با بی خیالی، سرش را به این سو و آن سو گرداند.

- با تو هستیم! ای سیه چرده! برخیز!

مگس ها به طور کل خنگ هستند، حتی همین مگس، اما با این حال نژاد پرستی را درک می کنند. مگس تازه فهمید که با او هستند و انسانی را دید که با اخم و تخم به او خیره شده بود. از کلاهش هم مشخص بود که فاشیت است.

- با تو ایم ای بد صورتِ بد سیرت!

مگس تنها دید که اشک در چشمان فاشیست جمع شد. سپس مرد ناگهان مردمک چشمانش را به بالا گرداند و در حالی که اشک هایش اندک اندک جاری می شد. دوباره شروع به صحبت کرد.
- ای دنگ، گر باری دیگر دوستان خویش بر این سرای دعوت بنمایی... آآآه!

بغض مرد ترکید و سرش را پایین انداخت، مگس تازه موجودی که روی لبه کلاه را دید که به نظر بسیار هوشمند تر و متمدن تر می آمد. حشره ای شبیه به عقرب که بال داشت و به مگس اشاره می کرد که پرواز کند و برود یک جای دیگر. مگس امّا پیش از پریدن، با اشاره از او پرسید که این شخص چه مشکلی دارد که جانور شکلکی در آورد که "یارو خل و چله". مگس سری در تایید دیگر حشره حاضر در اتاق تکان داد و در حالی که در فکر فرو رفته بود، جستی زد و رفت.

رد پای او در تمام نقاط کیک خامه ای قابل رویت بود...


নীরবতা


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲:۳۲ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
پرواز کنان رفت و رفت و رفت و رفت...
تا این که خسته شد خب!

روی لبه پنجره اتاقی نشست. نشستن در همه جا برای مگس ها آزاد بود.

داخل اتاق جادوگری...نه...ساحره ای...نه، نه...جادوگر بود...

مگس گیج شد!

داخل اتاق موجود زنده شبیه جادوگری که زیادی خوش آب و رنگ بود نشسته بود.و زل زده بود به تصویر خودش درون آینه!
-صورتی یا جگری؟ چرا نمیتونم تصمیم بگیرم؟

دو شیء کوچک در دو دست موجود ساحره نشان قرار داشت.

رژلب!

گاهی صورتی را به طرف صورتش میبرد...و گاهی جگری را.
-کدوم بهم میاد؟ جگری منو یاد آرسینوس میندازه.خوشم نمیاد یاد آرسینوس بیفتم. کاش رژی وجود داشت که منو یاد لودو بندازه مثلا.

به تصویر خودش در آینه خیره شد. زیاد خیره شد. خیلی خیره شد.
و ناگهان حقیقتی را دریافت.
-پناه بر رژ گونه! من احتیاجی به این همه رنگ و روغن ندارم. زیبایی طبیعی من برام کافیه. اصلا چی بهتر از ملاحت یک چهره طبیعی؟

البته کراب چرت میگفت.

یک تن ریمل و کرم پودر روی صورتش خودنمایی میکرد.وقتی به رژ رسیده بود یاد ملاحت طبیعی افتاده بود.
با وجود این به گول زدن خودش ادامه داد.
-این مژه های بلند و برگشته...این پوست صاف و درخشان...این چشمان بادامی...این بینی قلمی...

مگس پقی زد زیر خنده. ولی پق مگس خیلی بی صدا است! کراب نشنید.
-چه احتیاجی به آرایش دارم؟ همینجوری میرم بیرون! با شجاعت.

هر دو رژ لب را روی میز آرایشش گذاشت. لبخندی زد و مصمم به طرف در برگشت. دستش را به طرف دستگیره دراز کرد. آن را گرفت.
و با یک تصمیم سریع برگشت. به طرف آینه خیز برداشت. رژ جگری را برداشت و به لب هایش مالید!
-خب...ملیح هستم...ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه.


خستگی مگس در رفته بود. وزوز کنان از محل دور شد!


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۵ ۲:۵۱:۰۰

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱:۵۸ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۱۴:۳۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6155
آفلاین
سوژه جدید:


روی شاخه ای نشسته بود...ساکت و بی حرکت.
شاخه درخت نبود...فقط یک گلدان کوچک خشکیده، داخل اتاقی بی سرو سامان در خانه ای بی سرو سامان تر.

کمی به اطرافش نگاه کرد. دست هایش را به هم مالید...و پر کشید!

صدای وزوز آزار دهنده ای در گوش هایش پیچیده بود. ولی کاری از دستش ساخته نبود. این صدا همیشه همراهش بود.

بوی خاصی به مشامش رسید...بویی جذب کننده و غیر قابل مقاومت! بی اختیار مسیر پروازش را به سمت بو تغییر داد.

-اوهووووی...اعصابمو خرد کردی با وزوزت!

در یک ثانیه دو کف دست را دید که از دو طرف به سرعت به او نزدیک شده، و در وسط مسیر پس از برخورد با هم صدای "شترق" بلندی ایجاد کردند.

ضربه به او نخورده بود...نفس راحتی کشید. انسان ها همیشه کند تر از او حرکت می کردند. صدای فریاد "بالاخره حسابتو می رسم! مگس بی سروپا" را از پشت سرش می شنید...ولی هدف او بو بود! بوی غذا! در طی پرواز از جلوی آینه قدی روی دیوار، نگاهی به خودش انداخت. اصلا هم بی سرو پا به نظر نمی رسید.

وزوز کنان به راهش ادامه داد...به آشپزخانه رسید. مقصد نهایی اش!

بوهای زیادی در آشپزخانه پیچیده بود...ولی چیزی که او را جذب کرده بود هیچ یک از غذاهای رنگارنگ روی میز نبود.
برای سنجیدن موقعیت و تصمیم گیری، روی میز نشست...و البته با اعتراض صاحبخانه مواجه شد.
-ای کثافت!

طلسمی خشک کننده به طرفش فرستاده شد...که قبل از اصابت به او با ظرف سوپ روی میز برخورد کرد.
-ای لعنت بر پدر و مادر هر چی مگسه! سوپم خشک شد! د برو گم شو دیگه.

هیچ کس او را نمی خواست.

او هم هیچ کس را نمی خواست.

قصد داشت غذایش را بخورد و برود. او همیشه یک مهمان ناخوانده بود.
پرواز کنان مسیر بو را دنبال کرد...و بالاخره گنجینه اش را یافت!

به آرامی و با احترام روی غذایش نشست. تازه پیش بندش را بسته بود که فریاد زنوفیلیوس لاوگو به هوا بلند شد.
-لووووووونااااااااااااا....باز این سطل آشغالو خالی نکردی؟ این حشره لعنتی برای همینه که دو ساعته داره تو خونه وزوز می کنه. نذاشته مقاله مو تموم کنم!

قبل از این که لب به غذا بزند میز شامش را جمع کرده بودند. با حسرت به کیسه زباله که به سختی گره زده و از خانه بیرون برده شد نگاه کرد. حیف از آن بوی خوش!

آهی کشید و پرواز کنان از خانه خارج شد.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۵:۱۴ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱:۰۹ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
[color=۰۰۰۰FF]خلاصه: مابین دو خانواده پاتر و مالفوی طبق معمول همیشه دعوای خانوادگی رخ داده است و در این بین پیتر پتی گرو عاشق سارا میشود و همینطور لیلی عاشق توحید ظفرپور و ویلیام آپ ست..[/color].


دو شکست عشقی در دو پست متوالی برای لیلی! توحید ظفرقندی و همینطور ویلیام آپ ست!... آن جا بود که لیلی به کنج عزلت رفت و موی کند و زاری کرد... این است عاقبت عاشقان در داستان ها اما داستان زندگی ما فرق میکند با آن ها...

کیست که از آینده اش با خبر باشد و کیست که بداند چه چیزی در انتظارش است... لیلی صبح ها تا لنگ ظهر میخوابید و عصرها آهنگ های غمگین گوش میداد و شب ها گریه میکرد... عاشقی و شکست عشقی از او دختری فوق العاده آسیب پذیر ساخته بود تا اینکه... پرنس قصه ها آمد. البته پرنس قصه ما با بقیه پرنس ها فرق دارد چون اسبش سیاه است و موهایش سفید(:۰۰۷:)... بله دالاهوف آمد تا لیلی را از کنج عزلت در بیاورد و سوژه را بهبود ببخشد لیک خودش نیز نمیداند که سوژه را کلا منهدم کرده است یا واقعا بهبود بخشیده است

در هر صورت لیلی، دالاهوف را دید و دالاهوف نیز لیلی را دید... این دو هی چند روز متوالی همدیگر را سر کوچه میدیدند. در این بین اما مشخص است که هری پاتر با عشق ورزی دخترش به یک مرگخوار سابق و البته سابقه دار مشکل دارد و مشخص است که خانواده مالفوی به این عشق حسادت میکنند چرا که دوست داشتند دالاهوف، داماد آن ها شود...

از آن سو تر، ویلیام آپ ست و توحید ظفرپور که از رد کردن لیلی پشیمان شده بودند مانع تراشی میکردند... و البته یادمان نرود، دالاهوف قبلا ازدواج کرده بود و دو فرزند داشت...

کسی چه میداند؟ آیا سوژه های خاله بازی جای کار دارند؟ اگر دارند که خط های پایین را نخوانید و سوژه را ادامه دهید ولی اگر ندارند بدانید که لیلی یک راز مهم داشت، رازی که هیچکس از آن خبر نداشت و آن که لیلی نواده روونا راونکلاو بود و گنج مخفی شده در زیر خانه های هاگزمید متعلق به وارث اصلی روونا یعنی لیلی بود... گنجی که در داستان ها آمده بود سر آن شجاعت، بدنش شهامت و پاهایش ذات است... گنجی که فقط وقتی به وارث میرسید که او با شخص درست ازدواج کند... چه کسی نیمه لیلی را کامل میکرد؟

و اما ... سوژه همچنان جای کار دارد و یا اینکه...
پایان؟!



بله،پایان!
این سوژه تمام شده و اماده تزریق سوژه جدید است!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۱۲ ۲۰:۰۸:۵۷


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۴۶ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳

ویلیام آپ ست old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۹ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از دهکده هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 35
آفلاین
لیلی با خود می گفت :
-آه کاش توحید به جای هرموین از من خواستگاری می کرد .

ناگهان توحید به هوش آمد و نگاهش به لیلی که ته حـال نشسته بود افتاد .

با هیجان بلند شد و به سمت لیلی رفت و گفت :

- ببخشید بانو ، می توانم سوالی از شما بکنم؟

- با کمال میل بفرمایید !

- آیا می توانید برای من یک لیوان آب بیاورید ، من تشنه ام !

لیلی از عصبانیت سرخ شد و گفت :
- مگر شما دست ندارید ؟
- دست دارم ، اما دوست دارم دستان پر مهر شما برای من آب بیاورند .
- باشد ، شما بر روی این صندلی بنشینید .

لیلی به آشپزخانه رفت ناگهان دی یک پسر از توی آشپزخانه بیرون آمد .
با یک نگاه شیفته ی او شد . ( بین خودمون بمونه این خارجیا چقدر ... )
با هر قدم او ، لیلی نیز به دنبالش می رفت . پا به پا ، حتی یک لحظه هم نایستاد . تا این که با شجاعت گفت :
- ببخشید آقا . با شمام . می شه یکم وقت شما رو بگیرم.
آن پسر ایستاد و برگشت :
- بله ، بفرمایید .
-نام شما چیست ؟
- ویلیام .
- می شه به من کمکی بکیند .
- باشه اما الان نه ، کار دارم ؛ باید با دوستم برویم خرید .
- آه ، بله می شه اسم کاملتون رو بگید .

ناگهان یک دختر آمد و گفت :
- سلام ویلیام ، بریم .
ویلیام :
- باشه بریم.
و آن دو با هم خانه را ترک کردند و سپس لیلی به افسردگی بدی دچار شد.



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۳

پیتر پتی گروold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۳۴ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
از ان مغرب به افق تهران ساعت بیست و سی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
پیتر با داغی بر دل، بار دیگر خود را به شکل موش در آورد و در بینابین دعوا، از پنجره به بیرون رفت.همه به جان هم پریده بودند که ناگهان زنگ در به صدا در آمد.

-یعنی کی می تونه باشه؟
-نکنه پلیس باشه!
-پلیس؟ نه بابا! آسپ!برو در رو باز کن ببینم کیه!

آسپ با ترس زیاد به در نزدیک شد.هیچ صدایی از پشت در نمی آمد.دستش را به سمت دستگیره برد و به آرامی باز کرد. جوانی قد بلند با صورتی گندمی رنگ در آستانه در ایستاده بود.دسته گل رزی قرمز به دست داشت.لبخندی به آسپ زد و گفت:

-سلام. می تونم بیام تو؟

قبل از آنکه آسپ بپرسد "شما؟" خرامان خرامان قدم به خانه نهاد.انگار محل هال خانه را از قبل می دانست. به جمعیتی که با نگاه های خیره به غریبه انداخته بودند لبخندی زد و با صدایی آرام گفت:

-سلام. من توحید ظفر پور هستم. من کتابای هری پاتر رو خیلی دوست دارم. من عاشق هرمیون و جینی و لونا هستم. از پادما پتیل هم خوشم میاد

جمعیت:

توحید مستقیما به هرمیون نگاه کرد که از بینی اش خون می چکید.دستمالی را از جیبش در آورد و به سوی هرمیون دراز کرد. سپس گفت:

-من از شما خیلی خوشم میاد بانو.خیلی دنبال شماره شما بودم. این دسته گل هم برای شما خریدم. من سربازیمو گذروندم و اگه امکانش هست می خواستم با شما ازدواج کنم.

رون:

قبل از آنکه کسی بخواهد حرکتی بزند، هری با قدم هایی کوتاه جلوتر آمد.(چون شلوارش پاره شده بود نمی توانست قدم های بلند بردارد) سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.عرق روی پیشانیش را پاک کرد و گفت:
-ببین جوون من نمی دونم تو کی هستی! ولی اگه کتاب هفت رو خونده باشی متوجه شدی که رون با هرمیون ازدواج کرده!

رنگ از رخسار توحید پرید.پاهایش سست شد.دسته گل از دستش سقوط کرد.

-چی....چی؟!کتاب هفت مگه به بازار اومده؟...لعنتی حتما اون زمان که سربازی بودم کتابه منتشر شده...

توحید که اکنون شکست عشقی کلفتی را در زندگی چشیده بود، از هوش رفت و از پشت بر روی جیمز افتاد که سعی می کرد با یویو انتقام این بیناموسی را بگیرد. ملت انگار که تازه به خود آمده بودند به سرعت خود را به توحید رساندند.

-وای چش شد!!
-این دیگه کیه اصلا!
-شر نشه برامون!به هوش اومد دکش کنیم بره!
...

در انتهای هال، لیلی با گونه ای سرخ روی مبل نشسته بود. در همان نگاه اول،عاشق توحید شده بود. اصلا دوست نداشت که از خانه برود...


خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۰:۱۱ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۳

باری ادوارد رایان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
پیتر به دور خودش چرخید و تلو تلو خورد و پس از چندی بر زمین افتاد.
با دیدن این صحنه همه زدند زیر خنده.
هری بعد از اینکه اشک های ذوقش را پاک کرد،گفت:
-خب پیتر دیگه چی میخوای؟یه اسب سفید و تریپ پرنس چارمینگ رو هم میخوای؟یا فقط یه دونه سگ بولداگ غرغرو میخوای تا ازت دربرابر گربه ی سارا محافظت کنه؟
با شنیدن این تکه ی آخر، پیتر از جا پرید و گفت:
-سگ؟بولداگ؟خوبه خوبه.
هری که مثل لبوی نرسیده قرمز شده بود، با شرمندگی رو کرد به بقیه و گفت:
-باز سوتی دادم؟
و با دیدن چهره های در هم و شاکی خانواده برگشت.
پیتر که در آن لحظه مثل موشی شده بود که کره ماه را مثل سیاره ای پنیری می دید، گفت:
-بریم دیگه.بریم بولداگ بخریم.
دراکو با حالت غضبناکی جلو پرید و گفت:
-مگه من 100 بار نگفتم از این حیوانات مشنگی اسم نبرید؟جلو خانواده خوبیت نداره باووو.
اسکورپیوس روی پایش جابجا شد و گفت:
-بابا دراکولا.این بولداگ چی چیه؟چرا نشونم ندادیش؟
آستوریا چوبدستیش را به سمت هری نشانه رفت و گفت:
-بفرما.بچه ـــم لات شد!
جیمز فریاد کشید:
-بس کنید دیگه.ما باید دعوا کنیم.اون قضیه این موش بدترکیب 19 انگشتی مرگخوار فراری رو هم میذاریم واسه بعد. :vay:
و این گونه بود که خانواده ها دوباره بر سر هم پریدند و پیتر را دلشکسته باقی گذاشتند.


خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱:۰۹ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
خلاصه:
گیس و گی کشی... فحش و فحش کاری... و در یک کلمه، خاله بازی بین خانواده مالفوی و پاتر و ویزلی...ماجرا از آن جا آغاز شد که اسکورپیوس به خواستگاری لیلی آمد...


توصیف صحنه آهسته کنونی:
انگشت اشاره دست راست هری در چشم سمت چپ دراکو بود و انگشت میانی دست چپ دراکو در چشم سمت راست هری... موهای بسیار بلند، قرمز و دلفریب جینی ویزلی در دستان آستوریا که دستکشی سیاه رنگ پوشیده بود به شدت کشیده میشد و گوش سمت راست آستوریا در دست چپ جینی مانند موج رادیو پیچ و تاب میخورد... هوگو و رز و جیمز مانند دعواهای برره ای روی اسکورپیوس افتاده بودند و آن بیچاره وقتی در آن زیر ناله ای میکرد، جیمز با یویوی صورتی خود بر سرش میکوفت... که یهو صدای جیغ و داد همه بلند شد و جمعی که تا چند دقیقه پیش مانند سک و گربه بر سر هم میزدند در کنار هم روی میز وسط سالن جمع شدند...

هری: اممم... جینی چی شد که اینجوری جیغ کشیدی؟
جینی: هری جان، عزیز دلم، همسر خنگم، خب دعوا بود دیگه وسط دعوا که ناز نمیکنن، جیغ میکشن!
دراکو: امممم... آستوریا، عزیزم، تو بودی اینجوری جیغ کشیدی؟
آستوریا: آره عشقم، آخه یه چیزی شبیه چیز دیدم!
جیمز: چی چی چی؟ اژدها؟
آستوریا: نه گوگولی، اژدها تو خونه محقر شما جا نمیشه، خونه ما یه چیزی حالا!
جینی: خونه تونو به رخ ما میکشی، سوسک سیاه؟!
هری و دراکو: ببندید!
دراکو: آستوریا، عزیز دلم میشه خواهش کنم بگی چی دیدی؟
آستوریا: چیز، دیگه! چیز! همون که خودت میدونی من نمیتونم اسمشو ببرم!
دراکو: چی؟؟؟ ارباب برگشته؟ لرد ولدمورت رو دیدی؟
هری در حال آنفارکتوس: اسمشو نبر؟! ... دوباره بعد نوزده سال؟
لیلی: مـــــــامــــــــان!
آستوریا: نه بابا لرد ولدمورت کجا بود! من فقط یه چیز دیدم... یه... امممم... موش!

بعد از اینکه جمعیت از روی میز به پایین اومدن و با موش خندان روبرو شدند، هری متوجه قضیه شد و گفت:
_ پیتر! تو دوباره شکل جانورنمات شدی؟ جیمز بپر اون چوبدستی منو بیار یه اسکپلیارموس خیلی قدرتمند بهش بزنم حالیش شه!

پیتر به شکل انسانیش دراومد و با خنده موذیانه ای گفت:
_ بابا جنبه داشته باشید ... من فقط دیدم اینجا مجلس خواستگاریه گفتم منم بیام شاید به نون و نوایی رسیدم!

جینی: نون و نوا؟ منظورت زنه؟ تو کدوم دختر رو دوس داری؟

چشمان پیتر شبیه قلب شد ( ) و گفت:
_ دختری با چشمانی به رنگ آبی دریا، پوستی به رنگ برف و لبخندی چون طلوع خورشید!

آستوریا: امممم... فلور دلاکور رو میگی؟
پیتر: نه بابا، سارا کلن!

دراکو سریع نزدیک پیتر شد و با خنده ای شیطانی گفت:
_ پیتر اگه بخوای من همین الان برات میرم خواستگاری فقط تا جایی که شنیدم سارا یه گربه سیاه و سفید هم داره!

رنگ از رخسار پیتر پرید...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.