هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴:۳۷ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
[پست مال تیم ریونکلاوه. نگاه به آرم اسلیترین این بغل نکنید ها! دوران بازی به عشق گروه و این ها گذشته. الان همه به عشق گالیون سوار جارو میشن. حریفمونم نفت مسجدسلیمانه. کی به کیه؟ شما که برنامه بازی ها رو نمیدونید. ]


- خرررررر ... تصویر کوچک شده

دیلیلیلیلی! [افکت تلفن پرویز]

- بله؟ تصویر کوچک شده

- با ما تبانی کن پرویز!

- نمی‌کنم. تصویر کوچک شده

تق! [افکت قطع شدن تلفن پرویز]

- پففففف ... تصویر کوچک شده

دیلیلیلیلی! [افکت تلفن پرویز]

- بیا صحبت کنیم.

- نه. تصویر کوچک شده

- ماشین بفرستم؟

تق! [افکت قطع شدن تلفن پرویز] تصویر کوچک شده

دیلیلیلیلی! [افکت تلفن پرویز]

- خداوکیلی صد تومن می‌دم!

- صبح شماره کارتمو می‌فرستم. تصویر کوچک شده

- من امشب دوستش داشتم.

تق! [افکت قطع شدن تلفن پرویز] تصویر کوچک شده


آن سوی خط، اعضای تیم کوییدیچ اسلیترین با تردید به هوریس خیره بودند.

- 100 تومن؟

- پول ارزشمندیه ... آخرین بار با یه گالیون میشد 20 تاشو گرفت اما الان فقط 13 تاشو می‌دن! روز به روز داره گرون‌تر می‌شه.

- حالا از کجا 100 تاشو گیر بیاریم؟

تصویر کوچک شده


در یکی از دخمه‌های تنگ و تاریک و نم گرفته‌ی تالار اسلیترین، در میان تلّی از پاتیل‌های سوراخ و ملاقه‌های زنگار گرفته و بطری‌های خاک‌آلود، هکتور مشغول کند و کاو بود.

- بابا نگاه کردن کن! یک نیمه‌ی پایینی هکتور از اون‌جا بیرون زدن می‌شه.

رابستن راهش را به داخل دخمه کج کرد و بچه نیز چهاردست و پا به دنبالش ... هکتور که تا کمر در وسایل مستعمل معجون سازی‌اش فرو رفته بود، سرش را بیرون آورد.

- هی هکتور! چی کار کردن می‌شی؟

- دارم دنبال یه چیز به درد بخور می‌گردم بزنم تو دیوار بلکه پول پرویز دربیاد!

رابستن بدون این که به روی خود بیاورد که متوجه منظور هکتور نشده، مشغول بررسی دفترچه‌اش شد و هکتور نیز مجددا خم شده و در وسایلش فرو رفت.

- بابا نگاه کردن کن! یک نفر این‌جا یک سوراخ گذاشتن کرده!

- زمینی‌ها سوراخ رو گذاشتن نمی‌کنن بچه! در واقع جایی که هیچی گذاشتن نکنن، سوراخ ایجاد شدن می‌شه. یا شایدم جایی که «هیچی» رو گذاشتن کنن ... هوم؟ گذاشتن کردن یا نکردن؟ مساله این است! خودم هم شک کردن شدم.

راب بدون این که فکر کند، سوالات فلسفی مطرح می‌کرد و ذهن بچه مشوش تر از قبل می‌شد. او بدون توجه به حرف‌های خودش، به ورق زدن دفترچه ادامه داد.

- پیدا کردم!

هکتور این را در حالی گفت که پاتیلی بلورین را از وسایل بیرون می‌کشید.

- سالم سالمه! اصل فرانسس؛ فقط چون کنجش لب پر شده بود استفاده نمی‌کردم.

- دیدن بشم؟

راب پاتیل را از هکتور گرفت و اندکی وارسی کرد. با لبخند تصنعی سعی کرد حرف هکتور را تایید کند: «عالی بودن می‌شه.» سپس آن را با محکم (!) به دیوار دخمه کوبید. در حالی که به خرده شیشه‌های به جا مانده از پاتیل نگاه می‌کرد پرسید:

- برات تو دیوار زدنش کردم. پول دراومدن شد؟

تصویر کوچک شده


- اه ... بچه بیا زیر گچ منو خاروندن کن! کلافه شدن کردم!

- صبر کردن کن.

- اون چی بودن می‌شه توی دستت؟

رابستن که از گردن تا پاشنه در گچ بود، تلاش بی نتیجه‌ای برای گردن کشیدن و دیدن بچه داشت. بچه پشت به او نشسته بود و از بالا و پایین شدن متوالی بازوهایش مشخص بود با چیزی ور می‌رود. رابستن نگران شد؛ فضایی‌ها اسباب بازی نداشتند!

- با چی ور رفتن می‌کنی؟

- عهه ... صبر کردن کن دیگه!

- پدر زنوسی سر من داد زدن نکن! گفتن می‌کنی یا با همین دستای گچی چک زدن کنمت؟

- بابا دندون رو جیگر گذاشتن کنی الان دراومدن می‌کنه!

بچه برگشت و به سمت رابستن آمد. چراغی طلایی در دست داشت.

- اون چی بودن می‌شه؟

- من این رو توی کارتون‌های زمینی که برای آموزش دیدن می‌کردی دیدن کردم! چراغ جادو بودن می‌شه ...

- لازم نکرده به پدرت یاد دادن کنی ... خودم دونستن می‌شم. منظورم این بودن هست که از کجا آوردن کردی؟

- وقتی عمو هکتور شما رو با یک پرتاب سه امتیازی توی دیوار زدن می‌کرد، من از توی وسایلش برداشتن کردم.

بچه این را گفت و دوباره مشغول دست کشیدن بر لوله‌ی چراغ شد.

- داری اشتباه زدن می‌کنی!

رابستن این را گفت و به سوی بچه خیز برداشت اما لحظه‌ای بعد با صورت به زمین خورد.

- هیچی گفتن نکن! لوله چراغ عرق کردن شده ... صدای نفس غولش هم اومدن می‌شه!

رابستن که مانند کرم به سمت بچه می‌خزید، چنگ زد و چراغ را از او قاپید.

- اگر درست زدن می‌کردی تا الان اومدن کرده بود! توی فیلم فقط سه بار زدن کرد ...

- ای بابا! تازه داشتیم دم می‌کشیدیما! چقدر تو کار بچه دخالت می‌کنی؟ شما فضایی‌ها با متدهای روز تربیت فرزند آشنا نیستین؟ بذار کارشو بکنه دیگه.

چراغ از دست رابستن افتاد و او با بهت به آن خیره شد.

- تو حرف زدن می‌کنی؟

بچه از فرصت استفاده کرد و دوباره چراغ را در دست گرفت.

- نه پس الکی بهم می‌گن چراغ جادو.

رابستن دمر روی زمین افتاده بود و تلاش فرزند دلبندش برای بیرون کشیدن غول از چراغ را تماشا می‌کرد. بچه عرق جبین می‌ریخت و بر چراغ دست می‌کشید. راب حسی ناخوشایند داشت که پیش از آن تجربه نکرده بود و نامی برایش سراغ نداشت. حسی که به نظرش اصلا متعلق به او نبود؛ زمینی بود! فقط می‌دانست که دوست دارد این ماجرا را تمام کند. نفس عمیقی کشید و گفــ ... پیش از آن که دهانش را باز کند ابروهایش در هم گره خورد. دوباره نفس عمیقی کشید. بویی آشنا را احساس می‌کرد.

- اگه راست گفتن می‌کنی یکم حرف زدن کن ببینم.

- عجب تسترالیه ها! تا الان داشتم چی کار می‌کردم؟

شکش به یقین تبدیل شد؛ بوی کره!

- چقدر صدات هم آشنا بودن هست!

- ای بابا ... فهمیدی راب؟ من فقط می‌خواستم یه شوخی زمینی باهاتون کرده باشم.

- شوخی کردن شده باشی؟ بچه من یک ساعت تو رو دست کشیدن کرده!

- بی جنبه نباش دیگه! اصلا تو می‌دونستی هشتاد درصد لذت شوخیو طرف مقابل می‌بره؟

بچه بی توجه به این مکالمه همچنان داشت دست می‌کشید.

- صبر کن ببینم! :silent

چراغ-هوریس با صدایی وحشت زده گفت:

- بسه بچه ... نکن ... من که غولی توم ندارم! این چیه داره ازم درمیاد؟

تصویر کوچک شده


میز گردی وسط تالار عمومی اسلیترین قرار گرفته بود. در یک سو، پنج صندلی قرار داشت که طبعا لرد ولدمورت وسطی را اشغال کرده بود. «هکتور گرنجرچی»، «بلاتریکس لستروانچی» و «هوریس دلربای ظریف مریف» نیز اطرافش بودند و می‌شد حدس زد صندلی خالی نیز متعلق به بانز باشد. در آن سوی میز اما یک صندلی بیشتر قرار نداشت و دختری با کفش های کتانی ... چیز ... دختری با موهای قرمز؟ نه ... مشنگی با موهای طلایی نشسته بود تا مذاکرات 5+1 شکل بگیرد.

پس از دقایقی سکوت که با خیره شدن طرفین به یکدیگر سپری شد، لرد اولین جمله را رو به مخاطبی غیر منتظره بیان کرد:

- مایلیم برامون توضیح بدی که این مشنگ توی تو چه غلطی می‌کرد؟

هوریس که بالاخره تغییر شکل داده بود و دیگر شبیه چراغ جادو نبود پاسخ داد:

- ارباب به فلسای دخترتون قسم من بی تقصیرم! ما یک بار داشتیم تو جادوگر تی وی صحبتای اینو می‌شنفتیم ... هی قمپز در می‌کرد! ما هم کاملا بی منظور گفتیم «بیا برو تو آستینم باو! » نمی‌دونیم چرا جدی گرفت ... و اصلا از کجا شنفت ... و کی رفت!

لرد تصمیم گرفت تأدیب هوریس را به وقت دیگری موکول کند و رو به ترامپ کرد.

- خوب غول! آماده‌ای آرزوهای ما رو بشنوی؟

- غول؟ آرزو؟ چی می‌گین شما؟

- مگه از توی چراغ جادو در نیومدی؟ ما مایلیم فرض کنیم غولی. مطمئنیم اگر بدونی ما چه دیدگاهی نسبت به مشنگ‌ها داریم، خودت هم همین رو ترجیح خواهی داد.

- من رو تهدید کردین؟ تحریمتون می‌کنم! مرگخواران رو جزو ارگان‌های تروریستی ثبت می‌کنم! گزینه حمله نظامی رو می‌ذارم روی میز! پهباد فوق پیشرفته ضد جادو می‌فرستم اطراف خونه ریدل!

- کروشیو بابا!

- چی بـَــبَ؟ تصویر کوچک شده

ترامپ که مدتی درون آستین هوریس زندگی کرده بود، به صورت ناخودآگاه تغییر شکل مدنظرش را انجام داد و منتظر آرزوی لرد سیاه ماند.

- من که یه خورده ساحره‌های تینیجر و یه خورده در و دا... هیچی هیچی! فقط یه خورده مهربون باشیم.

هوریس با نگاه‌های لرد و بلاتریکس از آرزو کردن صرف نظر کرد و آن را به سایرین واگذار کرد.

- من آرزو می‌کنم بزرگترین معجون ساز تاریخ ... اوه ... حواسم نبود. همین الانشم هستم.

- من آرزو می‌کنم رودولف طلاقم بده و لرد سیاه ...

- بلا؟ احساس نمی‌کنی آرزوهات زیادی خصوصی و خاله زنکی هستن؟

- بله سرورم. من آرزویی ندارم. زیر سایه شما بودن برای من کافیه.

- من آرزو می‌کنم دیده بشم.

ترامپ-غول با تعجب به صندلی خالی خیره شد.

- کی بود که این آرزو رو کرد؟

- هیچ کس! خیالاتی شدی غول! این جا فقط ما آرزو می‌کنیم. ما هم که اربابی هستیم همه چیز تمام! بزرگترین و قدرتمندترین و باابهت‌ترین و ترسناک‌ترین و ثروتمندترین و جاودانه‌ترین ارباب دنیا. هر چیزی هم نیاز داشته باشیم خودمون به دست میاریم. با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی ما محتاج تو غول کله هویج هستیم که آرزومونو به تو بگیم؟

بلا که فرصت را در حال از دست رفتن می‌دید سریعا در گوش لرد زمزمه‌هایی بازدارنده ادا کرد.

- سرورم اوج نگیرید! به مسابقه فردا فکر کنید ... به هر حال شما هم تیمی‌هایی مثل این هوریس رو هم دارید که ممکنه باعث برنده نشدنتون بشن.

لرد بی آن که خود را از تک و تا بیندازد با همان لحن پیش از قطع شدن صحبت‌هایش، ادامه داد.

- پس گوش کن! ما آرزو می‌کنیم که صد تومن ...

این بار هوریس دست به کار شد تا بی اطلاعی لرد در مورد کوییدیچ کار دستشان ندهد.

- ارباب ما صد تومن رو برای تبانی با پرویز که مدافعه می‌خواستیم. این مشنگ خودش جست‌وجوگرشونه! بگید اسنیچ رو نگیره.

- خجالت بکش غول بی عقل! همون‌طورکه گفته بودیم ما ارباب ثروتمندی هستیم و نیازی به صد تومن تو نداریم. ما آرزو می‌کنیم که رفت و روبگر تیم حریف ما اسنیپ رو نگیره.

- شنیدی غول؟ ارباب فرمودن جست‌وجوگر حریف اسنیچ رو نگیره.

تصویر کوچک شده


- به نام خداح ... یوآن قانع هستم و با گزارش بی طرفانه بازی دو تیم گریفیندور و اسلیترین در خدمتتونم.

طرفداران گریفیندور که طبق قانون 90 درصد ظرفیت ورزشگاه را به خود اختصاص داده بودند، با توپ، تانک و فشفشه از بلاتریکس لسترنج استقبال به عمل آوردند.

- بازی در ورزشگاه یادگار دامبل خوابگاه گریفیندور و به میزبانی این تیم برگزار می‌شه و می‌بینید که طرفداران پرشور و بی‌شمار این تیم، علاوه بر جایگاه‌ها، تپه‌ها و جنگل‌های اطراف هاگوارتز رو هم پر کردن و واقعا الگوی تمام تماشاگران دنیا هستن. داشتن چنین طرفدارانی از صد تا جام فلزی بی ارزش هم بهتره.

فنریر و هکتور رو به روی هم قرار گرفته و منتظر آغاز بازی بودند. با اشاره خانم هوچ، بدون هیچ تمایلی، نزدیک شدند تا دست بدهند. فنریر در یک حرکت ناگهانی، مچ دست هکتور را گاز گرفت.

- کاپیتان تیم گریفیندور رو می‌بینید که مثل یک الگو عمل می‌کنه. خیلی جوانمردانه و با نهایت گرمی، دست کاپیتان حریف رو می‌فشاره ... البته با دندان!

آرتور ویزلی سوار بر جاروی دست ساز خود که به آن یک موتور مشنگی اضافه کرده بود به سمت سرخگون پرواز کرد و آن را در اختیار گرفت. از قضا موتور مشنگی، نیاز به یک اگزوز مشنگی نیز داشت که دودش استادیوم را فرا گرفت. رابستن که با بدن گچ گرفته پا به زمین مسابقه گذاشته بود، شش‌های فضایی‌اش طاقت نیاورد و مجددا از روی جارو به زمین افتاد و سپس با برانکارد از زمین خارج شد و به نزد مادام پامفری انتقال یافت.

- یکی از بازیکنان اسلیترین رو می‌بینید که با تجهیزات پوششی اضافه پا به زمین گذاشته و به نظرم معلم ورزش هاگوارتز اگر می‌خواد ثابت کنه که بی طرفه، باید باهاش برخورد کنه.

بانز ناغافل بلاجری به سمت آرتور فرستاد و او را از پیشروی به سمت دروازه خودشان باز داشت. هوریس از فرصت استفاده کرد و توپ بی صاحب را قاپید و به سمت دروازه حریف یورش برد.

- خوب مشخص نیست این بلاجر از کجا شلیک شد! کاملا مشخصه که عده‌ای از بیرون زمین هوای اسلیترین رو دارن و این تیم سوگلی هاگوارتز هست.

هوریس برای دست گرمی دروازه گریفیندور را از راه دور نشانه گرفت و توپ را به سمت حلقه کناری شلیک کرد. شلیکی که در آغوش سر کاوگان آرام گرفت. سر کادوگان با توپ به سمت سکوی 36 که جایگاه تیفوسی‌های گریفیندور بود رفت و با آن به حرکات موزون پرداخت.

- خـــــــــــــــــــــدااااااااای مــــــــــــن ... چه واکنشی ... یک ســـــــــــــوپـــــــــــرواکنـــــــــــــــــش از سر کادوگــــــــــــــــــــــــــــــــان!

طرفداران هلهله کنان کادوگان را تشویق کردند. عده‌ای از میان آن‌ها پرچم دورمشترانگ را به اهتزاز در آورده و شعار جدایی گریفیندور از هاگوارتز را سر دادند. کادوگان نیز به آن‌ها سلام نظامی داد و سپس به دروازه برگشت. توپ را به عله پاس داد و او نیز برای تلافی حرکت هوریس، مستقیما شوت زد.

- حالا یـــــک ســـــــــــــــــــــــــــــــــوپـــــــــــــر شــــــــــــــــــــــــــــــوت! وااااااای لسترنج توپ رو گرفت. واقعا خجالت آوره. واقعا این تیم از کجا حمایت می‌شه که دروازه بانش به خودش اجازه داد توپ عله رو بگیره؟ گرفتن توپ وبمستر توهین به تمام جادوگرانی‌هاست! هیچ جادوگرانی با غیرتی این رو نمی‌پذیره. من از نمایندگان اولیا و مربیان هاگوارتز تقاضا دارم سریعا برای لسترنج تشکیل پرونده بدن و اون رو از مدرسه اخراج کنن.

تصویر کوچک شده


با گذشت ساعتی از شروع بازی، بازی 130 به 20 به سود گریفیندور در جریان بود. با حکم کمیته انضباطی هاگوارتز، بلاتریکس از ادامه بازی محروم و با کارت قرمز داور، هکتور و هوریس از زمین اخراج شده بودند.

- واقعا کوییدیچ مدرن و چشم نوازی رو بازی می‌کنه تیم گریفیندور. از نتیجه کاملا مشخص هست که این تیم چقدر از حریفش سر تره و ایشالا بعد از منچستر اوله. باشه؟

بانز که به لطف نامرئی بودن از چشم داور پنهان شده و اخراج نشده بود، رو کرد به لرد که به خاطر کوییدیچ نابلدی بی خطر تشخیص داده شده و اخراج نشده بود به خاطر ابهت زیاد داور جرات اخراجش را نداشت و گفت:

- ارباب ... به نظرتون اون اسنیچ نیست لای موهای ترامپ؟

- بانز ... همین الان ما چیزی طلایی رنگ لای موهای طلایی رنگ ترامپ دیدیم. به نظرمان اسنیچ باشد.

- احست سرورم! علامت شوم رو بفرستین بگیرتش!

لرد همین کار را کرد. ترامپ نیز متوجه سکنا گزیدن اسنیچ در موهای خود شده بود اما با دیدن علامت شومی که به طرفش حمله ور بود، جرات نداشت آن را بگیرد.

- عبدالله بزن اون ضربه رو ... چیز ... ترامپ بگیر اون اسنیچو!

فریادهای تماشاگران و گزارشگر ثمری نداشت. اسنیچ در دستان علامت شوم جای گرفت. تماشاگران گریفیندور که در این مسابقه به رتبه دوم رسیده بودند، برای جشن گرفتن این موضوع به داخل زمین هجوم آوردند.

تصویر کوچک شده


نقل قول:
اطلاعیه:

با رای کمیته انضباطی هاگوارتز، تشخیص داور در مورد اخذ اسنیچ توسط علامت شوم اشتباه بوده و پیش از آن، آقای ترامپ اسنیچ را با موهای خود گرفته بودند. بدین ترتیب گریفیندور برنده این بازی خواهد بود.


این متن خبری بود که فردای آن روز، روزنامه «ریونکلاو جوان» با تیتر «باز هم تبعیض به سود اسلیترین» کار کرده بود.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۳:۵۹:۴۰

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴:۳۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۵۲:۴۵ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 142
آفلاین
ریونکلاو VS هافلپاف

سوژه: روز دانش آموز

یه روز عادی دیگه تو هاگوارتز شروع شده بود. همه ی دانش آموزا با داد و فریاد ارشد گروهاشون، بیدار می شدن و برای شروع کلاسای کله سحرشون که حتی خورشید خانومم از پشت کوها بیرون نیومده بود، آماده می شدن. سال اولیایی که بعد از یه ماه و نیم هنوز هیجان روز اول ورودشون به هاگوارتزو داشتن، اینور و اونور می دوییدن و کتابا و قلم پرا و کاغذ پوستیا رو تو کیفشون می چپوندن. بقیه هم تمام تلاش خودشونو می کردن که مرتب به نظر برسن و به موقع به کلاساشون برسن. هیچکس دلش نمی خواست غرغر هم تیمیاشو بخاطر کسر امتیاز تحمل کنه به هر حال.

اوضاع تالار ریونم مثل بقیه تالارا بود. فقط شاید یه کم... یه مقدار خیلی کم... سر و صداشون بیشتر بود.
-یا همین الان پامیشی، یا اینو ول می کنم بیوفته رو صورتت، دماغت له شه. تا سه میشمرم. یک... دو...
- ویز ویز... ویز ویز ویز...
تلپ!
-خب... یه دماغ دیگه م له شد.

دروئلا، در حالی که با لینی لبخندی پیروزمندانه رد و بدل می کرد، کتابشو از رو صورت ریونی دماغ له شده برداشت و به سمت شومینه رفت. با دیدن کاناپه و میز پر از کاغذ و کتاب و نقشه های صور فلکی و فرمولا و نظریه های کوانتومی و پاتیلای پر از معجونایی که علاوه بر رنگ غیر عادیشون، شیون سر داده بودن، از نشستن منصرف شد و ترجیح داد به شومینه تکیه بده.
-ینی واقعا لازمه مام بریم؟ ما که میدونیم چی میخوان بگن و در هر صورت نمیریم.
-نمیدونم ئلا... نرفتنمونو مدیریت هاگوارتز باید تایید کنه. فعلنم که این دعوت نامه رو فرستادن...
-امیدوارم تایید کنن... یه جورایی رسم شده این نرفتنمون.باید به سنت ها وفادار باشیم.
سو و دروئلا، سری به نشونه ی تایید حرف لینی تکون دادن و هر سه، به شعله های شومینه خیره شدن.
-شوخی میکنین دیه؟ من کاری نئارم در مورد چیه بحثتون، ولی واقعا مشکلتون با اجازه مدیراس؟
جوزفین که مثل بقیه با تهدید له شدن دماغش و صدای ویز ویز کنار گوشش و افتادن یه کتاب رو صورتش بیدار شده بود، با دماغی باد کرده و چشمای گرد شده، به سه ارشد گروهش نگاه می کرد.
-سو، لینی، مگه مدیر هاگ نیسین شما؟
احتیاجی به توضیح بیشتر نبود. هوش ریونی سو و لینی، تا آخر کارو رفته بود.


صبح روز بعد، 13 آبان – دم در هاگوارتز

همه ی گروها به صف شده بودن و نفرات اول هر صف، پلاکاردی رو با چوبدستیشون کنترل می کردن. روی پلاکارد، با یه خط کج و کوله، "روز دانش آموز مبارک! – مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز" نوشته شده بود.

-اینا باز نیومدن؟
-تسترال خونای افاده ای!
-اصلا مگه چه فرقی با ما دارن که راهپیمایی نمیان؟
-باید مسائل مهم و حیاتی بشریت و جامعه جادویی رو حل کنن خب.
با گفنه شدن جمله آخر، همه زدن زیر خنده و حتی از خنده روه بر شدن و چون ریونکلاوی نبودن و اجازه موندن تو قلعه رو نداشتن، مجبور شدن با همون روده های بریده شده به راهپیمایی روز دانش آموز برن و تا هاگزمید پیاده برن و برگردن.


همون روز – تالار ریونکلاو

دعوای شدیدی توی تالار ریونکلاو سر گرفته بود. سال اول و دومیایی که تنها شانس رفتن به هاگزمید قبل از سال سوم ازشون گرفته شده بود، خودشونو به در و دیوار می کوبیدن، مگسا و پشه ها رو له می کردن، کلاها رو پاره می کردن و جفت پا رو کتابای پر پر شده می پریدن. لینی، سو و دروئلا که اوضاعو وخیم میدیدن، پشت یکی از کاناپه ها پناه گرفته بودن و سعی میکردن با هوش ریونیشون، خودشونو از اون وضعیت نجات بدن.

-بچه ها! یه لحظه ساکت لطفا... بچه ها!
بعد از جیغ لینی، همه ساکت شدن و با تعجب به هیکل ریز لینی زل زدن.
-ممنون از توجهتون! خب... ما یه برنامه ی خیلی، خیلی، خیلی، خیلی خیلی خفن تر از رفتن به راهپیمایی تدارک دیده بودیم. از طرفیم ریونکلاو هیچ سالی نرفته راهپیمایی.
-اما بقیه مسخره مون می کنن! بهمون میگن تسترال خونای منزوی!
بقیه با تاسف نگاهی به سال اولی انداختن و به حالش افسوس خوردن که هنوز به این حرفا عادت نکرده. بعد از اینکه افسوس خوردن همه تموم شد و دهنشونو با دستمال و سر آستین لباساشون پاک کردن، منتظر به لینی چشم دوختن تا برنامه رو توضیح بده.
-خب... برنامه... خیلی خفنه...
-کی این شومینه رو روشن کرده؟ افسوسم افتاد تو آتیش، سوخت.
-اون شومینه خودش هروقت هوا سرد شه روشن میشه.
خودش بود! بهترین ایده ای که اون لحظه میتونست به ذهن لینی برسه.
-هوش مصنوعی!


چند دقیقه بعد – دم در هاگوارتز

-خب لینی... میشه یه دور دیگه توضیح بدی قراره چیکار کنیم؟
-شما تا حالا تو تالار سردتون شده؟ تا حالا شومینه رو روشن کردین؟ واسش هیزم جم کردین؟ تمیزش کردین؟ نه! چون شومینه هوشمنده. حالا میخوایم این هدیه رو به همه بدیم.
-که چی بشه؟
-عالیه! اونوخ دیگه بهمون نمیگن تسترال خونای منزوی! همه مدیون نبوغ و استعداد ما میشن!
سال اولی که هنوز بخاطر "تسترال خونای منزوی" ناراحت بود، با خوشحالی و جوگیری محض، کتاب ورد های جادوییشو باز کرد تا دنبال طلسم قوی تری از لوموس، که تا اون لحظه فقط همونو یاد گرفته بود، بگرده.

همه ریونکلاویا کاملا درگیر هوشمند سازی هاگوارتز شده بودن و هرکی به میل خودش، ویژگی جدیدی رو به هر قسمتی که دلش میخواست اضافه می کرد. رو میزای سرسرای بزرگ، به صورت هوشمند، دسر مورد علاقه بچه ها ظاهر می شد. هر چند بار و تو هر سایزی که میخواستن. همین که کسی به کتابی فکر می کرد، اون کتاب از نزدیکترین کتابخونه پرواز می کرد و خودشو به سرعت به اون شخص می رسوند. شومینه ها، مبلا، صندلیا، تخته ها، درا و حتی آجرا، همه هوشمند شده بودن. ریونیا که از کرده ی خودشون به شدت راضی بودن، با رضایت خاطر کامل به تالارشون برگشتن.


همون شب

هاگوارتز کش و قوسی به خودش داد. لونه پرنده ها رو از رو سقفش پایین انداخت و برجاشو صاف و مرتب کرد و کوچکترین اهمیتی به صداهایی که هر لحظه بیشتر و بلندتر می شدن نداد. هاگوارتز خسته بود و شدیدا خوابش میومد. خمیازه ای کشید و کم کم چشماش سنگین شدن و خوابش برد. خمیازه ی هاگوارتز رفت و رفت تا رسید به زمین کوییدیچ. یه نگاه به زمین و جایگاه تماشاچیا انداخت. خمیازه تصمیم گرفت هوشمنداشو همونجا بذاره و با کوله باری سبک، به دور دنیا سفر کنه.


صبح روز مسابقه کوییدیچ، 17 آبان

-خیلی خوش اومدین به اولین مسابقه ی هیجان انگیز و پرطرفدار کوییدیچ امسال. همونطور که می دونین، مسابقه به دلیل زلزله ای که چن شب پیش اتفاق افتاد، عقب افتاد. اما حالا اینجاییم تا شاهد رقابت دوتا از تیما باشیم. تیم ریونکلاو با کاپیتانی لینی وارنر و تیم هافلپاف با کاپیتانی سدریک دیگوری.

همونطور که گزارشگر داشت با داد و هوار توضیح می داد و تماشاچیا انواع و اقسام پرچما و شعارا و عکسا، از جمله یه عکس بزرگ از سدریک دیگوری در حال لبخند زدن، رو رو سرشون گرفته بودن و از هیجان جیغ می زدن، اعضای تیما وارد زمین شدن. کاپیتانا با هم دست دادن و با سوت داورا، بقیه ی اعضا سوار جارواشون شدن و از زمین فاصله گرفتن. بلاتریکس که به وضوح دست تکون دادنا و نگاهای پر از مهر و محبت مادرش، دروئلا، رو نادیده می گرفت، جعبه ی توپا رو باز کرد. توپا رو آزاد کرد و جعبه رو کشون کشون از زمین خارج کرد.

-واو این خیلی عجیبه! تو ترکیب تیم ریونکلاو یه دیوانه ساز هست. احتمالا دروئلا روزیه از اختیاراتش سوء استفاده کرده و یکی از دیوانه سازای آزکابان رو با رشوه، راضی به بازی کردن تو تیم ریونکلاو کرده. خب دروئلا داره چیزی رو نشون میده که... بله مهر ریاست آزکابانه و... اوه نه نه ببخشید. قطعا خانوم روزیه هرگز همچین کاری نمی کنن و بنده مزاح کردم. اونجا رو! خدای من یه جاروی خالی برای تیم ریونکلاو بازی می کنه. این یه مقدار عجیـ...

با اصابت چیزی به سر گزارشگر که به گفته ی شاهدای عینی، کتاب بود، گزارشگر مدتی بیهوش شد و گوش همه به طور موقت به آرامش رسید.

دروازه بانای هر دو تیم کاملا حواسشون رو جمع کرده بودن و چشمشون رو کوافلی که دست به دست می شد بود. جستجوگرا کاملا برای پیدا کردن اسنیچ تمرکز کرده بودن و مهاجما و مدافعا کاملا درگیر بازی بودن.

-اهم... سلام. خوبین شما؟ :boganeh:
-خانوم مزاحم... قربان شما! شما خوبی؟
چو خنده ی ریزی کرد و تو این فاصله، دیوانه ساز از موقعیت استفاده کرد و گلی واسه ریونکلاو ثبت کرد. رکسان شیرجه ای زد تا کوافلو بگیره و برگرده و با جاروش، تو سر سدریک بزنه. همین که رکسان توپو گرفت و به سمت سدریک پرواز کرد، جیغ و هورای ریونکلاویا بازم شروع شد.

-تا حالا همچین چیزی مشاهده نشده بود! یکی از حلقه ها خم شد و رکسای ویزلی...خالی با رد شدن از تو حلقه، گل به خودی زد! انگار امروز روز شانس ریونیاس!

رکسان، از اتفاقی که افتاده بود به شدت عصبانی بود. توپ رو به سمت زمین پرت کرد و رفت با داورا حرف بزنه که یه چیز قرمز با سرعت به طرف اومد و به صورتش خورد. زمین کوییدیچ از شوخی ای که با رکسان کرده بود، خیلی خوشش اومده بود و داشت به شدت می خندید. اونقدر شدید که جایگاه تماشاچیا داشت خراب می شد.

-خدای من! مثل اینکه امروز، روز شانس هافلیا نیـ...
اینبار با اصابت یه پیپ به سر گزارشگر، بازم بیهوش شد و از جایگاه گزارشگریش پایین افتاد. هیچکس از صدای گزارشگر خوشش نمیومد تا نجاتش بده. حتی زمین کوییدیچم خوشش نمیومد. زمین کوییدیچ، گوشه ی چمنشو گرفت و یه کم کشیدش کنار و گزارشگر با سر خورد به زمین سفت و خاکی. صدای خنده ی جمعیت بلند شد و زمین کوییدیچ با دیدن این صحنه، باز زد زیر خنده. با خندیدن زمین، زلزله ای با شدت بیشتر شروع شد و همه با عجله به سمت خروجی زمین کوییدیچ دوییدن. بین راهم هم دیگه رو زیر دست و پا له کردن و هم رو هل دادن و حتی فنریر گری بک، مدیر هاگوارتز، چند نفری رو تو گونی کرد تا وقتی ماه کامل شد، بی سوسیس و کالباس نباشه.

-من نمی دونم این همه شلوغی واسه چیه. ولی این خورد به سرم و من قطعا به خاطرش از داورا و مدیریت هاگ شکایت می کنم!
بازیکنا که با ناامیدی بهم ریختن بازیشونو نگاه می کردن، به طرف رودولفی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود برگشتن. اسنیچ توی دست رودولف بود.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵:۳۷ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۲۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
اسلیترین vs گریفیندور


غول آرزوها


*****


روز مرگخوار شدن رابستن

لرد ولدمورت بعد از چند ماه دوباره مرگخواری به مرگخوارانش اضافه شده بود و داشت علامت شوم رو روی دستش تتو می کرد.

-ارباب! دونستن می شم که دارین تتو زدن می شین و نباید حرف زدن کنم ولی خب خواستن می شم که گفتن کنم که من خیلی خوشحال بودن می شم که مرگخوار بودن می شم!
-داریم تتو می زنیم! خوشحالیت رو بذار برای یک وقت دیگه!
-ینی الان نباید حرف زدن کنم؟
-نه!
-پس کی باید حرف زدن بشم؟
-بعد از اینکه کار ما تموم شد.
-پس می شه فقط یه چیز دیگه گفتن کنم؟
-بعد از این حرفت اگه حرف زدی، خودمان می کشیمت!

رابستن از این همه ابهت اربابش به وجد اومده بود. همیشه دوست داشت که زیر سایه لرد ولدمورت باشه و بهش بگه "ارباب"!

صداشو صاف کرد تا حرفشو بزنه.
-ارباب! چرا شکل علامت شوم من با بقیه فرق داشتن می شه؟
-به تو ربطی نداره...مدل جدید یاد گرفتیم و داریم روی تو آزمایش می کنیم. حالا ساکت باش تا کار ما تموم بشه!

زمان حال

رابستن استرس داشت...خیلی! توی تیم کوییدیچ اسلیترین بود و هم تیمی های خیلی خوبی داشت، برای همین می ترسید که شاید اون باعث باخت تیمش بشه. عرض تالار اسلیترین رو طی می کرد و با خودش حرف می زد.
اعضای تیم کوییدیچ کنار شومینه نشسته بودن و با هم در مورد بازی حرف می زدن.

-راب! بیا اینجا تو هم یه حرفی بزن در مورد بازی!

رابستن از اینکه یه وقت نظری بده که به ضرر تیم باشه می ترسید برای همین نمی خواست که بره تو جمعشون.
-من...چیز هستن می شه...من یکم باید رفتن کنم تو هوای آزاد تا تونستن بشم که فکر کردن کنم! تو هوای آزاد راحت تر فکر کردن می شم.

اینو گفت و از تالار زد بیرون. تو راه اعضای تیم گریفیندور رو دید. وقتی از کنارشون رد می شد، سعی کرد که خودشو با اونا مقایسه کنه! اصلا قابل مقایسه نبود. یه سر و گردن ازش بلند تر و یه پر و پاچه ازش گنده تر بودن.
رابستن دیگه مطمئن شد که گند می زنه به بازی تیمش!

-به به! تک فضایی بازی! براتون آرزوی موفقیت کردن می شم.

رابستن اومد بخاطر آرزوی آرتور، ازش تشکر کنه که خب بخاطر اون خنده فهمید که بیشتر مسخره شده و روحیه اش داغون تر از قبل شد.
از هاگوارتز رفت بیرون تا یک جای خلوت پیدا کنه تا بتونه راحت به همه چی فکر کنه. یه جایی رو پیدا کرد و روی چمنا دراز کشید و دستشو گذاشت زیر سرش و توی افکارش غرق شد.

از قضا پشه ای هم توی مسابقه مدرسشون، عضو یک تیم شده بود، برای مسابقه آشغال خوری. این پشه هم فکر می کرد که باعث می شه که تیمش ببازه برای همین داشت پرواز می کرد و با خودش فکر می کرد. تو حال و هوای خودش بود که چشمش به رابستن افتاد.
-به نظرم یه خون تازه می تونه یکم بهم قوت بده!

پشه رفت و روی دست رابستن نشست. کمی با تعجب به تتو رابستن نگاه کرد بعد دستاشو به هم مالید و نیششو فرو کرد تو دست رابستن و خونشو خورد ولی عمرش به دنیا نبود چون رابستن با یه ضربه اونو کشت.

-نامرد چه نیشی زدن کرد...دیدن کن جاشو آخه. چقد قرمز شدن شده! تازه خیلی هم خاریدن می کنه.

و شروع کرد به خاریدن دستش. همینجور می خارید که یه لرزشی تو دستش احساس کرد. انگار علامت شومش داشت تکون می خورد. محکم دستشو گرفت تا شاید بتونه کاری کنه که دستش دیگه تکون نخوره ولی تو کارش ناموفق بود چون لرزش دستش به کل بدنش سرایت کرده بود.
بعد از چند ثانیه لرزش، علامت شومشو رو به روی خودش دید. از تعجب فکش چسبیده بود به زمین. نگاهی به دستش کرد و علامتی رو روش ندید. واقعا علامتش جلوش ایستاده بود!

-سلام ارباب!

رابستن مثل برق از جاش بلند شد. چون فکر کرد لرد ولدمورت اومده. ولی وقتی اطرافشو دید، شخصی رو غیر از خودش اونجا ندید.
-با من بودن می شی؟
-بله ارباب! با شما هستم.
-چرا به من گفتن می شی ارباب؟
-چون هستید.

رابستن همیشه دوست داشت که یکی بهش بگه ارباب. اون همیشه تو تنهایی های خودش فکر می کرد که اگه ارباب باشه چیکار می کنه...چه دستوراتی میده و ...
-یعنی الان من به عنوان ارباب هرچی به تو گفتن بشم رو انجام دادن می کنی؟ مو به مو؟
-خیر ارباب! من فقط یدونه از کارایی که شما بگین رو انجام می دم ارباب. فقط یکی!
-قبل از اینکه کارمو گفتن کنم، گفتن کن تا دیدن کنم که تو کی بودن می شی؟
-من غول ساعد دستم! یه تتو روی ساعد دست که اگه با یه جسم تیز روش کشیده بشه، من بیدار می شم. مثل الان!

رابستن نگاهی به ناخن هاش انداخت. واقعا از اینکه نذاشته بود تا گابریل اونا رو بگیره خوشحال بود.
-من یه چیزایی در مورد غول چراغ جادو شنیدن کردن شدم قبلا. اون سه تا کار انجام دادن می شد. تو چرا فقط یکی؟

غول ساعد دست همیشه از اینکه با غول چراغ جادو مقایسه می شد عصبی می شد.
-ارباب! اون کوه رو اونجا می بینی؟ اون یه کوه آتشفشانه. فعال! اگه از اون کوه بری بالا و از دهنه ی خروج مواد مذاب بری پایین، یه غار می بینی که توش یه ریتل آدم خوار وجود داره. اگه بتونی اون رتیل رو بکشی و ازش رد شی که احتمال این قضیه با احتساب شانس و کمک مرلین صفر درصده! می رسی به یه گنج نفرین شده! حالا چرا بهش می گن نفرین شده؟ بخاطر اینکه اگه غیر از چراغی که توش غول چراغ هست به چیزی دست بزنی آتشفشان فعال می شه و قبل از این که مغزت دستور خیس کردن شلوارتو بده، جزغاله می شی! حالا فهمیدی چرا من فقط یکی رو انجام میدم و اون غول سه تا!

رابستن که تا قسمت "جزغاله می شی!" فکر می کرد غول داره براش یه داستان ترسناک تعریف می کنه از غول یه تایم اوت خواست و رفت تا ترسشو به پشت بوته ها، دور از چشم کسی تقدیم کنه و برگرده!
بعد از این که ترس رابستن به طور کامل تخلیه شد، برگشت پیش غول!
-الان که داشتن می شم خوب فکر کردن می شم، دیدن می کنم که غول تو بودن می شی و بقیه اداتو در آوردن می کنن!
-ارباب! کارتو بگو!

خب دیگه بحث جدی شد. رابستن باید به همه چیز فکر می کرد. اون فقط یه فرصت داشت. اون می تونست جای اربابشو بگیره و رهبر مرگخواران بشه...اون می تونست با چند کلمه باعث بشه که محفل ققنوس به طور کامل منهدم بشه تا بشه نور چشمی لرد ولدمورت...اون می تونست با چند کلمه بشه ثروتمند ترین فضایی روی زمین. البته الانم چون تنها فضایی روی زمینه، هرچی داشته باشه می شه ثروتمند ترین فضایی روی زمین ولی خب رابستن بیچاره حتی یه گالیون هم نداشت که این لقب رو بدست بیاره.
رابستن خیلی کارا می تونست بکنه ولی به دلیل عقل کوچک و فندقیش به چیزای دیگه فکر می کرد.
-آها فهمیدن شدم! یه نقشه بهم دادن کن که بتونیم توی این بازی کوییدیچ برنده شدن بشیم!

شاید به این فکر کنین که رابستن می تونست آرزو کنه که توی هر بازی کوییدیچ برنده بشه اونم نه با نقشه بلکه فقط بگه "تو هربازی که شرکت کردن می شم برنده شدن بشم."! ولی خب من توجه شما رو به دو کلمه ی "کوچک" و "فندقی" جلب می کنم.

-نقشه رو بگم بهت؟

رابستن حافظه ی خوبی نداشت برای همین نمی تونست اینو قبول کنم.
-نه! نقشه رو روی کمرم تتو کردن شو!

غول به چشم به هم زدنی کار تتو رو تموم کرد و بدون گفتن حتی کلمه ای رفت و روی ساعد رابستن آرام گرفت!

با این اتفاقی که افتاد، رابستن دیگه نگران مسابقات کوییدیچ نبود. الان دیگه مطمئن بود که مسابقه رو می برن. با یه حس آرامشی راه تالار اسلیترین رو پیش گرفت. توی راه دوباره به تیم کوییدیچ گریفیندور برخورد کرد.
-به به! ندونستن می شم که بهش دقت کردن شدی یا نه ولی تو تک ویزلی بازی بودن می شی! برای اولین بار یک جا فقط یه ویزلی داشتن می شه! بخشیدن می شم که نتونستن می شم برات آرزوی موفقیت کردن بشم!

الان وقتش بود که صحنه آهسته بشه و ما صحنه ی چرخش سر رابستن و ادامه ی حرکتش رو اسلوموشن ببینیم ولی خب ما اهل این سوسول بازیا نیستیم و به ادامه ی داستان، مثل آدم ادامه می دیم.

رابستن در تالار رو باز کرد و شاد و بشاش رفت و روی مبل لم داد.

-راب! فکر کردی؟ ایده ای برای بازی فردا نداری؟
-من به هرچی که شما گفتن بشین ایمان داشتن می شم.
-خب پس پاشو بریم زمین تمرین تا تاکتیک هامونو تمرین کنین.
-من به تمرین کردن شما ایمان داشتن می شم، بلا. شما تمرین کردن بشین منم توی بازی تاکتیک هاتونو می سنجم و اجراشون می کنم.

تا اینجای داستان بلاتریکس سعی کرده بود که خیلی آروم رفتار کنه ولی خب رابستن باید زور بالای سرش باشه.

-بلند شو ببینم! مرتیکه ی آبی رنگ، کله کدو! اگه تا سه ثانیه دیگه بیرون تالار نباشی سر و ته‌تو به هم گره می زنم و جای بلاجر ازت استفاده می کنم و به بانز می گم که جوری بزنتت که از رابستن به رابستنه تبدیل بشی.
-داشتیم نگران بلایمان می شدیم. خودمان رو شکر که هنوز همان بلاست.
-من تونستن می شم که لباسم رو عوض کردن بشم؟ یکم احساس خیسی کردن می شم.
-سه ثانیه وقت داری!
-ولی...
-یک ثانیه اش رفت.

رابستن نفهمید چطور تونست زیر یک ثانیه لباسشو عوض کنه و برگرده تا برن و تمرین کنن.

توی زمین کوییدیچ، بلاتریکس تاکتیک ها رو توضیح می داد و همه بهش گوش می دادن و اونا رو توی ذهنشون تصور می کردن ولی رابستن داشت به این فکر می کرد که وقتی فردا، توی رختکن این نقشه رو رو کنه، همه اونو رو دستاشون می گیرن و بهش افتخار می کنن.

بعد از دو ساعت، تمرین تیم تموم شد و همه رفتن سمت تالار تا استراحت کنن و برای فردا آماده باشن.

فردا - رختکن تیم اسلیترین

-خب بالاخره امروز رسید. روزی که همه منتظرش بودیم!

هکتور به عنوان کاپیتان واقعا خوب شروع کرد. البته همه فکر می کردن که شروع کرده ولی این در اصل پایان سخنرانیش بود. لرد ولدمورت که داشت برای انتخاب همچین کسی به عنوان کاپیتان تاسف می خورد یه نگاهی به بازیکنا که هنوز منتظر ادامه ی سخنرانی هکتور بودن انداخت.

-ما یک سوال داریم. چرا یک نفر از تیم نیست؟
-ارباب! چه سوال زیبایی!

درست فکر کردین! اینم شروعی برای جواب دادنش نبود، بلکه پایانش بود.

تیم رو بلاتریکس جمع کرده بود ولی خب یه نفر کم آورده بود. برای اینکه تیم ثبت شه یکی از بازیکنا رو به اسم علامت شوم رد کرده بود. مسئول ثبت تیم هم به این بازیکن شک کرده بود و می خواست که اونو ببینه. بلاتریکس هم برای اینکه بتونه تیم رو ثبت کنه، بانز رو با رنگ مشکی شبیه علامت شوم رنگ کرده بود و برده بود پیش مسئول ثبت. مسئول هم با دیدن علامت شوم، برگه های ثبت تیماش ریخت و بعد از جمع کردن اونا، تیم اسلیترین رو ثبت کرد.
بلاتریکس این قضیه رو برای لرد و بازیکنای دیگه تعریف کرد.

-اینا رو نباید زودتر می گفتی تا یه کاری کنیم؟
-خب ارباب! اونجا بانز رو رنگ کردم اینجا هم رنگ می کنم دیگه!
-پس کی بانز بودن بشه؟

یکم به بازی مونده بود و این قضیه باید زودتر حل می شد.
رابستن نگاهی به علامت شومش کرد و دیروز رو یادش اومد و دستشو خاروند ولی غول ساعد دست بیرون نیومد. چند باری اینکارو کرد و یک نتیجه رو بدست آورد. یادش اومد که باید با یه چیز تیز اونو می خاروند ولی خب بلاتریکس اونو مجبور کرده بود که برای بازی، ناخوناشو از ته بگیره. نگاهی به دستش انداخت و نیش پشه رو دید که هنوز توی دستش بود. اونو در آورد و با اون دستشو خاروند. بعد از چند ثانیه غول ساعد دست بیرون اومد.
همه تعجب کرده بودن و به رابستن نگاه می کردن. رابستن هم داستان دیروز روی برای اعضای تیم تعریف کرد و لباسشو داد بالا تا تتوشو نشون بده.

-این نقشه بردمونه؟

رابستن رفت جلوی آیینه تا تتوشو ببینه!
-آره دیگه! این راه بردنمون بودن می شه! اگه همینجوری بازی کردن بشیم! برنده بودن می شیم.

هیچکس از اعضای تیم نتونست بفهمه که این نقشه دقیقا چجوری قراره اجرا بشه. رابستن خودشم هیچ ایده ای نداشت که این نقشه چجوریه ولی خب این امید رو داشت که وسط بازی بفهمه!

-یک دقیقه تا آغاز مسابقه وقت داریم و دیگه باید کم کم بازیکنا رو ببینیم که وارد زمین می شن...
-بالاخره این یک دقیقه ی آخر رسید!

این سخنرانی ها از نظر لرد مفت هم نمی ارزید برای همین خودش دست به کار شد:
-یاران هکتور! یک دقیقه ی دیگه بازی شروع می شه. یک امتیازی که ما داریم اینه که فنریر توی تیم اوناست. فنریر خودش یار منفیه و به نظرمان یک جا بالاخره زهر خودشو رو تیم خودش می ریزه. حالا هم دستاتونو بیارین جلو! ما تا سه می شماریم شما هم بگویید یا ارباب! 1...2...3! یا خودمان!

اعضای دیگه هم یا اربابی گفتن و آماده شدن که وارد زمین بشن.

بعد از وارد شدن به زمین، همه بازیکنا توی پستای خودشون قرار گرفتن. رودولف به عنوان داور برای شروع بازی اومده بود وسط زمین...البته تنها نه! برای خودش به جز تام دوتا ساحره هم به عنوان کمک داور انتخاب کرده بود تا در امر داوری بهش کمک کنن. بلاتریکس با دیدن این صحنه مثل همیشه عصبی شد و به سمت رودولف رفت.

-دستت به من بخوره از این بازی و بقیه ی بازی ها محرومت می کنم، تیمم بازنده اعلام می کنم!

برای اولین بار دست بلاتریکس برای زدن رودولف بسته بود. برگشت توی دروازه!
رودولفم بعد اینکه کوافل رو داد تا کمک داوراش بوس کنن، پرت کرد تا بازی شروع بشه.
هکتور ویبره زنان رفت تا کوافل رو بگیره ولی فنریر عین گرگ اومد و به سرعت کوافل رو برای خودش کرد. کسی که از نظر لرد ولدمورت یار منفی بود در کسری از ثانیه همه رو دریبل کرد و رو به روی لرد ایستاد.
-جرئت داری مارا هم دریبل کن!

فنریر این جرئت رو نداشت چون این بازی بالاخره تموم می شد و اون می موند و اربابش برای همین به آرتور پاس داد.
-ارباب ما هیچوقت شمارو دریبل نمی کنیم!

آرتور تک به تک شده بود بلاتریکس...البته خودش اینجوری فکر می کرد. کمی جلوتر رفت تا متوجه چوبی که داشت میومد سمتش شد.
بانز به سرعت به سمتش میومد تا کوافل رو ازش بگیره. رد کردن بانز برای آرتور مشکل بود. نه تنها برای آرتور، برای هرکی! کسی رو که نتونی ببینی رو سخت می شه رد کرد. ولی خب آرتور یک گریفیندوری بود. اون دل شیر داشت و عزمی راسخ! نفس عمیقی کشید. فاصله ی خودش رو با بانز و همچنین سرعت بانز رو حساب کرد ولی خب نمی دونست برای چی داره اینکارا رو می کنه برای همین پاس داد به عله! بانز هم به سرعت برگشت تا توپ رو از عله بگیره ولی دیگه دیر شده بود چون عله در چند متری دروازه بود.

بلاتریکس دروازبان قهاری بود و بعد از چند دوره دروازبانی برای اسلیترین تجربه ی زیادی کسب کرده بود. یکی از مهم ترین تجربیاتش اینه که یک دونه از حلقه هارو با موهاش پر می کنه تا شانس گل زدن رو برای مهاجم کم کنه. ولی خب مهاجم هم آدم کار درستی بود. کسی که از اول بود و هست و خواهد بود حتی اگه نباشه. همچین آدمی پر از تجربه‌س!
دو با تجربه، چشم تو چشم هم بودن. بلاتریکس می خواست از نگاه عله بفهمه که می خواد کدوم وری پرتاب کنه. عله مردمک چشمشو به سمت چپ می بره و دستشو میاره بالا تا توپو پرتاب کنه. بلاتریکس تا می بینه که عله مردمکش به سمت چپ حرکت کرده، میره سمت چپ ولی عله با یه حرکت رونالدینیویی توپ رو پرتاب می کنه سمت دروازه ی راستی!

-گل برای گریفیندور! یک حمله، یک گل! به نظر می رسه تیم اسلیترین روز سختی رو در پیش داره.

تیم اسلیترین خیلی سریع اولین گل رو خورد و این باعث شد که شیرازه ی تیم به هم بریزه. همه ی نگاه ها به رابستن بود. اگه دقیق بخوام بگم...به کمر رابستن!
همه داشتن به این فکر می کردن که اگه بتونن اون تتو رو رمز گشایی کنن، می تونن برنده شن! برای همین همه، غیر از بلاتریکس، رفتن سمت رابستن و لباسشو زدن بالا!
-به نظرم منظورش اینه که کوافل رو روی هوا نگه داریم و خودمونم عین فلش بشین.

نظر کاملا احمقانه بود برای همین بدون اینکه اجرا بشه، رد شد.

اعضای تیم اسلیترین مشغول رمز گشایی بودن و حواسشون نبود که کل تیم گریفیندور، دروازه ی اسلیترین رو دوره کرده بودن. هرکی توپ رو پرتاپ می کرد و بلاتریکس اونو دفع می کرد ولی خب بلاتریکس هم تا یه جایی می تونست اینکارو ادامه بده و از یه جایی به بعد بریده بود. یا توپ به موهاش می خورد و گل نمی شد، یا گل می شد.
گریفیندور همینجوری گل می زد و دوباره بازی شروع می شد و دوباره گل می زد و اعضای تیم اسلیترین هنوز داشتن رمز گشایی می کردن.
-به نظر من که باید دنبال یه فلش بگردیم که روش نوشته باشه. بعد توپ رو بذاریم اونجا تا برنده شیم!

این نظر می تونست درست باشه برای همین اعضای تیم به دنبال یک فلش و نوشته ی روش گشتن.
علامت شوم داشت دنبال فلش می گشت که اسنیچ ار جلوش رد شد. خواست بره دنبال اسنیچ که رابستن جلوشو گرفت.
-روی تتو من اسنیچ دیدن می کنی؟ خوبه خودت اون رو تتو کردن شدی! بعد حالا داری رفتن می کنی دنبال اسنیچ! دنبال اون فلش گشتن کن.
-یاران هکتور! اینجا هیچ فلشی نیست که روش نوشته باشه! نظر هاتون به درد خودتون می خوره. ما نظر خودمان را می گوییم! منظور این تتو اینه که باید گل بزنیم.
-خب اینو چرا از اول نگفتین ارباب؟
-چون نمی خواستیم! ما در هر شرایطی به خواسته ی خودمان عمل می کنیم! حالا هم برین گل بزنین تا برنده شویم!

اعضای تیم رفتن و از بین تماشاچی ها مورفین رو پیدا کردن و ازش گل گرفتن تا بزنن و برنده بشن. تیم اسلیترین مشغول گل زدن بودن که ترامپ اسنیچ رو دید و برای اینکه این بازی ساده رو زود تموم کنه، به سمتش حرکت کرد و بدون اینکه کسی تو کارش دخالت کن اونو گرفت!

-ترامپ اسنیچ رو گرفت! بازی تموم شد! یه باخت سنگین برای تیم اسلیترین در اولین مسابقه اش. اونا حتما باید روی نحوه ی بازی کردنشون کار کنن.

رختکن

جماعت گل کشیده گوشه ای دور هم نشسته بودن و می خندیدن.
-دیدی چطوری بلا گل می خورد! ما گل می زدیم اون گل می خورد. هی ما می زدیم، هی اون می خورد!
-اونو ولش کن. یادته ارباب می گفت فنریر یار منفیه! آقای گل بازی فنریره!

چرت و پرت می گفتن و می خندیدن و می خندیدن و می خندیدن و این خنده ها روی مخ لرد و بلاتریکس بود.
-ارباب اجازه هست من برم دهن تک تکشون رو بدوزم؟
-ولشون کن بلا...البته نه همشونو! همه چیز زیر سر رابه! با اون هرکاری دوست داری بکن! اون عامل باخت تیم ماست با اون تتو مسخره‌اش!

بلاتریکس هرکاری که دوست داشت رو با چاقو کرد.

تیم اسلیترین باخته بود ولی خب هنوز بازی اول بود. اونا هنوز دو بازی دیگه داشتن!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۱۴ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
اسلیترین vs گریفیندور

سوژه: غول آرزوها


-تسترالی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله... کاشکی اون رو...
-رودولف؟

رودولف نتوانست آخر شعرش را به یاد آورد.
دیدن بلاتریکسی که رو به رویش ایستاده و خیلی سریع پلک می‌زد، حواسش را پرت کرد.
-چیزی رفته تو چشمت؟
بلاتریکس:
-فوت کنم؟
بلاتریکس:
-درد می‌کنه؟
بلاتریکس:
-خب بگو چی شده؟ شبیه وزغی شدی که آرتروز چشم گرفته.

و شد آنچه شد.
مرلین روح نصف و نیمه رودولف را قرین رحمت الهی قرار دهد.

محل تمرین تیم اسلیترین

-مردک بز! یک ساعته دارم عشوه میام، تهش می‌گه شبیه وزغ شدی. بی‌لیاقت! مانتیکور کوهی!

بلاتریکس عصبی بود... خیلی.
هکتور پاتیلش را سپر کرده، رابستن پشت علامت شوم پناه گرفته، هوریس تبدیل به ششمین فنجان روی میز شده و بانز هم ناپدیدتر از قبل شده بود. البته جای شکرش باقی بود که لردسیاه نیاز به تمرین نداشته و آنجا حاضر نبودند.

بلاتریکس بالاخره دست از متر کردن سالن برداشت، نشست و به سایرین مجال خروج از پناهگاهشان را داد.

-حالا چیکار کردن بشیم؟


هوا تقریبا تاریک شده بود. صدای انواع و اقسام جانوران به گوش می‌رسید. اعضای تیم غیر از بلاتریکس سالن تمرین را ترک کرده بودند، اما بلاتریکس نباید از آنجا خارج می‌شد.
بند اول قانون عصبانیت بلاتریکس تبصره‌ای داشت که بر طبق آن، او باید برای حفظ بقای موجودات و حیات وحش، تا زمان فروکش کردن عصبانیت، در محیط بسته باقی بماند. اما بلاتریکس ساحره پایبند به قوانینی نبود.
باید خودش را آرام می‌کرد... شاید کشتن چند مشنگ...

-بانو لسترنج! لطفا... خواهشا... استدعا می‌کنم دوباره دست به مشنگ کشی نزنین.

مسئول مبارزه با کشتار مشنگ‌ها بود.
بلاتریکس که از حضور ناگهانی او جا خورده بود، چشم غره‌ای نثارش کرد.
-تو از کجا فهمیدی؟
-خب... ما یه کم شمارو کنترل می‌کنیم... می‌دونین... بعد قضیه یازدهم سپتامبر نیویورک... مجبوریم.

چه دلیلی داشت بلاتریکس جا به جا مامور مبارزه با کشتار را نکشد؟

-من... من... من رو نکشید!

چهره بلاتریکس شبیه آدم‌هایی که قصد نکشتن را داشته باشند نبود.

-ببینین... من دو‌رگه‌ام... یه رگم غول آرزوها بوده. شنیدین؟ غول آرزوها! می‌تونم یه آرزوتون رو برآورده کنم!
-نشون بده ببینم.
-چیم رو نشون بدم دقیقا؟
-هیچی، باشه مهم نیست. باشه. نمی‌کشمت... آرزو می‌کنم.

آسان تر از آنچه که مامور فکر می‌کرد، بود. کلکش ساده تر از آنچه انتظارش را داشت گرفته بود و حالا باید فقط به نحوی آرزوی بلاتریکس را برآورده می‌کرد. البته راه آسان‌تر این بود که قبل از اتمام بازی به کوه‌های آلپ بگریزد.

روز مسابقه

-خب خب خب... با گزارش اولین سری بازی‌های کوییدیچ هاگوارتز در خدمتتونیم. همونطور که می‌بینین، تام جاگسن داور ریونکلاوی مسابقه با صندوق توپ ها وارد زمین میشه... و به نظرتون رودولف لسترنج کجاست؟

جواب سوال گزارشگر با بازشدن صندوق توپ‌ها، پاسخ داده شد.

-بله... اون رودولفه. همونطور که می‌بینین جز چشم‌هاش، باقی اعضاش گچ گرفته شده. مثل اینکه مورد خشونت خانگی قرار گرفته... خشونت علیه مردان تا به کی؟ تاسف باره.

گزارشگر در تاسفش غرق شد و کاری از غریق نجات‌ها نیز ساخته نبود.
گزارشگر ذخیره خیلی سریع جایگزین شد.
-خب دوستان... تیم گریفیندور رو داریم... آرتور ویزلی، فنریر گری‌بک، مرگ، ترامپ، سر کادوگان، عله یه چیزی که حقیقتا تلفظش سخته و پرویییز!

صدای تشویق تماشاچیان گریفیندوری به هوا رفت و در میان سوت و فریاد آنها، اعضای تیم اسلیترین وارد زمین شدند.
گویا زمانبندی گزارشگر با ایراد مواجه بود. و خب جدول زمانبندی سرخورده شده، خودش را ریز ریز کرد و خورد.
اما مهم نیست... نکته مهم این است که برای چند دقیقه کل زمین مشغول تشویق تیم اسلیترین بودند.
بالاخره تیم گریفیندور نیز وارد شد...تقریبا! پنج عضو وارد شدند. عضو ششم یک بار وارد شد ‌سپس به رختکن بازگشته، مچ پای عضو هفتم را گرفته و کشان کشان به زمین آورد.
عضو هفتم فنریر گری‌بک بود که گویا علاقه‌ای به شرکت در مسابقه نداشت.
-شایعه نکن راوی! علاقه دارم... جرئت ندارم! تو بودی جرئت داشتی مقابل اربابت بازی کنی؟

خیر... من هم جرئت نداشتم. لاکن مهم نیست. چراکه با سوت داور، مسابقه آغاز شده بود... و با سقوط جاروی لرد سیاه متوقف شده بود.
علت سقوط، ظهور ده‌ها مرگخوار تماشاچی و دو داور روی جاروی لرد‌سیاه بود.
تماشاچیان در تلاش بودند تا همزمان جیغ زده و راه فرار بیابند.
دلیل مشخص بود... علامت شوم به پرواز درآمده بود!

دقایقی بعد، اوضاع آرام شده، داوران بازی را مجددا آغاز کردند.
-خب... کوآفل دست گریفیندوریاس. ویزلی پاس میده به فنریر که اونم مستقیم داره میره به سمت دروازه بلاتریکس... اوه! فنریر با لرد سیاه رو به رو میشه و توپ رو دو دستی تقدیم ایشون می‌کنه! بازی بس ناجوانمردانه‌ است. حالا کوآفل رسیده به هکتور که اونو انداخته تو پاتیلش و داره پیش میره. پرویز داره نشونه گیری می‌کنه. اون به جای بلاجر از آجرش استفاده می‌کنه. و بله! آجرش به خطا میره!
-اسیر شدیم این وقت شب!

پرویز پتویش را رویش کشیده و روی جارو به خواب می‌رود. با دروازه‌بانی یک تابلو، گل زدن به گریفیندور آسان بود و فنریر از ترس لردسیاه گل نمی‌زد. بازی به نفع اسلیترین بود.

بالاخره کوآفل به دست گریفیندوری ها افتاده بود.

-برو هم‌رزم... برو جوانمرد!

هم‌رزم جوانمرد سرکادوگان، آرتور ویزلی دوست داشت که پیش رفته، گلی بزند... البته اگر جاروی بی سرنشین، بلاجری را در حلقش فرو نمی‌کرد.

-اوه... مثل اینکه ترامپ اسنیچ رو دیده... به سرعت داره پیش میره. علامت شوم هم به دنبالش... راستی! علامت شوم چجوری قراره اسنیچ رو بگیره؟... اوه ترامپ افتاد... جاروی بی‌سرنشین که همون بانزه باز بلاجرش به هدف می‌خوره و ترامپ کله پا میشه... علامت شوم به اسنیچ رسیده... اما راهی برای گرفتنش نداره. چقدر زشت و وقیحه این رابستن لسترنج. صداش به گوش می‌رسه که داره حرف بدی به علامت شوم می‌زنه... علامت شوم داره با دم مارش، چونه اسکلتش رو می‌خارونه. انگار داره یه جورایی فکر می‌کنه.

علامت شوم، بعد از مقادیری تفکر، مارش را به بیرون تف کرد و در عوض اسنیچ را در دهان اسکلتش جا داد.

-و بله! می‌خوره! اوه! مثل اینکه رابستن حرف بدی نمی‌زده... داشته راهکار می‌داده... و اسلیترین موفق میشه! اسلیترین برنده بازیه!

آنها برنده شده بودند...همگی شاد بودند و این برد را به لردسیاه تبریک گفته و بابت شایستگیشان از ایشان تقدیر به عمل می‌آوردند.
اما بلاتریکس کلافه به نظر می‌رسید. آرزویش برآورده نشده بود... رودولف با ارفاق هنوز زنده حساب می‌شد.







I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۵۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۵۲:۵۹ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 748
آفلاین
اسلـــــــــیتـــــــــــــــــــریـــــــــــــن
vs
گریفندور


غول آرزوها



شب تاریکی بود و سوز سرما تا مغز استخون هر جنبنده ای نفوذ میکرد. حتی ماه هم رفته بود یه جا پیدا کرده بود و مخفی شده بود. صدای زوزه ی گرگ ها رو به خوبی میشد شنید. سوسک زشت و سیاهی که سخت مشغول خوردن بود با شنیدن صدایی از دور شاخک هاشو تیز میکنه و بعد از پیچیدن چند باره ی اون ها به هم علاوه بر تعداد پاهای متعددی که داره، چند پای دیگه هم قرض میکنه و فرار رو بر قرار ترجیح میده.
در چنین شرایطی فقط موجودی مثل اون میتونست با ریلکسی تمام با یک عدد ملاقه پاتیلش رو هم بزنه و عین خیالش هم نباشه!
- هکـــــــــــــتـــــــــــور!
ملاقه اش رو که نصفش در معجون مذکور حل شده بود بیرون میاره و جوری بهش زل میزنه انگار اون بوده که صداش کرده.
- هکـــــــــــــتـــــــــــور!
- ملاقه ام حرف میزنه. اسم این معجونو میذارم به سخن در آور مخصوص!
-هکـــــــــــــتـــــــــــور!
گویا صدا کم کم داشت، عصبانی میشد. و این بار هم از فاصله ی نزدیک تری به گوش میرسید.
-هکـــــــــــــتـــــــــــور!
صدا رو تقریبا از دو سانتی متری گوشش شنید.
دنــــــــــگ!
و البته پاتیلی که تو ملاجش فرود اومد و یه قله ی ده، دوازده سانتی متری رو کله اش به وجود آورد، به طور کلی از دنیای ذهنیش بیرونش آورد و وارد دنیای واقعی شد.
و در دنیای واقعی چهره ی زیبا و جذاب بلاتریکس منتظرش بود که با پوستی لبو شده از شدت عصبانیت به چشم هاش زل زده بود.
- هکتور دگورث گرنجر، یک ساعته دارم صدات میکنم. حواست کجا بود دقیقا؟
- پیش غو... نه یعنی پیش حرفای تو!
- یعنی تمام حرف های منو فهمیدی دیگه؟
- کاملا! فقط یه سوال! من کدوم پست باید بازی کنم؟

دقایقی بعد- زمین مسابقه ی کوییدیچ:

بلاتریکس بعد از بررسی های دقیق و زیاد به این نتیجه رسیده بود، که هکتور برای پرواز کردن و مهاجم بودن نیازی به دو پا نداره و در نتیجه هر دو پای اون رو به طور کامل منهدم کرده بود. در نتیجه هکتور در حالی که قدش تقریبا نیم متر شده بود، درون پاتیل پروازش فرو رفته بود و بلاتریکس رو غرق در انواع معجون ها تصور می کرد.

- خب همه حاضرین دیگه؟

البته که همه حاضر بودن، مخصوصا هکتور!

- با سوت من شروع میکنیم. یک... دو...

با صدای سوت بلبلی رودولف همه جارو ها و پاتیل و سایر وسایل نقلیه پروازی به هوا بلند شدن.

- ما مایل نیستیم پرواز کنیم!
بلاتریکس که اوضاع رو وخیم میبینه سر جاروشو میچرخونه و صاف پیش لرد فرود میاد. انگار راضی کردن لرد به شرکت در کوییدیچی که همیشه ازش متنفر بود، به حد کافی سخت نبوده که حالا باید با یکی دیگه از مواردی که لرد ازشون بدش میومد دست و پنجه نرم می کرد! جارو سواری!
- ما سوار این دراز های بی قواره خارج از کنترل نمیشیم بلا!
- ارباب قانونشه خب. بلاخره باید با یه چیزی پرواز کنید!
- ما خودمون بلدیم پرواز کنیم!
- بله ارباب ما که شک نداریم، ولی چی کار کنیم که قانونه و ناچاریم!
- ما خودمون قانون تعیین می کنیم. ضمنا، چرا واسه ی این قانون نیست؟
لرد بعد از گفتن این جمله صاف به علامت شوم اشاره میکنه که مشغول آماده شدن برای خود پروازی بود! علامت شوم هم که کاملا شوکه شده بود قیافه ی " بابا آخه من این وسط چی کاره ام" خاصی به خودش می گیره.

- خب آخه این نمیتونه سوار جارو بشه. فرق میکنه.
- به ما چه! ما سوار این نمیشیم.

در همین مدت زمانی که بلاتریکس مشغول کلنجار رفتن با لرد برای سوار شدن به جارو بود، تیم گریفندور موفق میشه به تیم بدون دروازه بان اسلیترین سی و دو عدد گل ناقابل بزنه.
هکتور هم در اون سوی زمین مشغول احضار روح بود. پاتیل یدکیش رو برعکس کرده بود و کلی شمع دورش چیده بود و از روی یکی از کتاب های مشنگی احضار روح مشغول خوندن کلماتی بود. و هم زمان از توی یک بطری مایعی زرد رنگ رو دور و بر خط فرضی دروازه ی گریفندور میریزه.

- هکتور چی کار داری میکنی؟ مثلا مهاجمی؟
هکتور بدون توجه به حرف های بانز به کارش ادامه میده.
- هانا مندالا گوالالا مندوزا. ساگارا میتو خیخاکا...

بانز که میبینه از هکتور آبی گرم نمیشه سر جاروشو میچرخونه و به سمت مبل راحتی اون سوی زمین حرکت میکنه.

- گودا مندا گاگولا غولا چراغا بیا آرزوها!
- منو صدا کردی؟
غول چراغ جادو درست جلو چشم های هکتور ظاهر شده بود و دست به سینه نگاهش می کرد.

- من آرزو دارم، بیا برآورده کن!
- کی گفته که من میخوام همچین کاری بکنم؟
- من مطمئنم اگه منو بشناسی و یادت بیاد کیم قطعا میخوای!
چشم غول به جمال برق شیشه ی معجون هکتور افتاد. اون این معجون رو خوب میشناخت. این معجون بین مشنگ ها و در داستان هاشون که برای بچه ها تعریف می کردن به شیشه ی عمر غول معروف بود. ولی در حقیقت این معجون عشق غولی بود! در واقع غول ها اگه عاشق غول دیگه ای میشدن کارشون تموم بود و از غول بودن اخراج میشدن.
غول احضار شده که هیچ دلش نمیخواست دیگه غول نباشه، تصمیم گرفت آرزوی هکتور رو برآورده کنه.
- باشه، ولی فقط یکی!
- یه کاری کن ما تو این مسابقه برنده بشیم!

قطعا این کار در غول نامه اکیدا ممنوع اعلام شده بود، ولی غول مورد نظر توی موقعیتی نبود که بخواد به این چیزا فکر کنه. بنابراین آهی میکشه و به سمت دروازه ها میره تا کارش رو شروع کنه.

- هکتوووووووووووووووووووووووووووووور!

از قرار معلوم بلاتریکس بعد از صاف شدن چند دسته از موهاش تونسته بود لرد رو راضی کنه که پرواز کنه و حالا اومده بود سراغ هکتور تا حسابی از خجالتش در بیاد.

- بلا بلا ما مسابقه رو میبریم!
- آره با این وضعیت که داری تلاش میکنی حتما میبریم. متوجهی که پونصد به هیچ عقبیم؟
- مهم نیست بلا! ما میبریم.

درجه ی آمپر بلا به سرعت در حال بالا رفتن بود و در کمتر از یک دقیقه به نقطه ی انفجار می رسید.
درست در اون طرف زمین غول مشغول کارش بود. دست هاشو دو طرف بدنش باز کرده بود و سرشو گرفته بود سمت آسمون و با چشم های بسته مشغول خوندن طلسم های غولانه بود.
- تسترالا بیا بالا. کالا کالا. غولا غولا. اینا تیما بیا برندا. شدا شادا. همین تیما...
آقا غوله چشم هاشو باز میکنه تا مرحله ی آخر طلسمشو اجرا کنه که همون اشاره به دروازه تیمی بود که باید برنده بشه.

- در این لحظه هم درست مثل تمام دقایق دیگه ی بازی سرخگون در دست فنریره. و داره به سمت دروازه ی اسلیترین میره. ولی این بار با این تفاوت که لرد رو پیش رو داره. باید دید این تقابل چطور شکل میگیره.

- فنر خودت میری پی کارت یا ما دست به کار بشیم؟
- ارباب حرف حرف شماست ولی مجبورم این توپ رو گل کنم. چاره ای جز این نیست اربابا!
- یعنی میخوای ما رو از سر راهت کنار بزنی؟ ارباب بی ارباب؟
- اربابا نمیخوام ولی ناچارم.
-خب پس ما هم ناچاریم فنر! آواداکداورا!

صحنه به شکل اسلوموشن دنبال میشه. طلسم سبز رنگ لرد مستقیم به سمت فنریری میره که با دهان باز و متعجب به اون خیره شده. طلسم میره و میره و به اون نزدیک تر میشه. همه ی سر ها به سمت لرد و فنریر میچرخه. طلسم وسط راه مقداری هم آفتاب میگیره و کمبود ویتامین هاشو جبران میکنه. تقریبا نیمی از راه رو طی کرده بود.
- ما خسته شدیم چرا نمیمیری فنر؟
- ارباب تقصیر من نیست خب. طلسمتون هنوز نرسیده ولی فکر کنم دیگه نزدیکه!

درست در همون لحظه که این گفت و گو انجام میشه صحنه از حالت اسلوموشن در میاد و طلسم با سرعت بیشتری به سمت فنریر حرکت میکنه. و درست یه ثانیه قبل از برخورد به شکل بسیار عجیبی منحرف میشه و بعد از عبور از وسط علامت شوم رنگش به صورتی روشن تغییر میکنه و درست وسط کله ی غول چراغ جادو فرود میاد.

- اربابا نجاتتون دادم!
چشم های بیشتر از همیشه سرخ لرد، روی جاروی بی سرنشین مقابل فنریر متوقف شد.
- از چی نجاتمون دادی؟
- از دست این گرگینه ی خیانت کار که میخواست شما رو بکشه.
- اون طلسم ما بود بانز. داشتیم میکشتیمش ولی تو مانعمون شدی.

چشم های بانز معلوم نبود، ولی میشه حدس زد که نگاهش بین فنریر و لرد در چرخش بود و سعی داشت بفهمه چه اتفاقی این وسط افتاده. همه انقدر مشغول این صحنه بودن که متوجه غول نشدن که با پوستی صورتی شده و قلب هایی که دور سرش میچرخیدن داشت به سمت رودولف می رفت. از قرار معلوم غول عاشق شده بود! و البته قول و آرزوی هکتور و شغلش رو به طور کامل فراموش کرده بود.
- چه جنتلمنی!
- مگه تو غول نر نیستی؟
- هستم عشق من. ولی این تفاوت ها چه اهمیتی داره؟
- برو پی کارت بابا!
- منو از خودت نرون عشقم!
- برو عقب!
و اینگونه شد که غول بدو رودولف بدو آغاز شد.

هکتور که تازه علت تاخیرش و اینکه غول قرار بود چی کار کنه رو برای بلاتریکس توضیح داده بود، با وجود شرایط پیش اومده واقعا نمیدونست باید چی کار کنه.
- ببین بلا ما خودمون هم میتونیم برنده بشیم.

بلاتریکس فقط تا اخر این مسابقه به هکتور نیاز داشت. بعدش میتونست اونو به دردناک ترین شکل ممکن ریز ریز کنه. این تنها چیزی بود که بهش آرامش می داد و باعث می شد همین الان هکتور رو تبخیر نکنه.

- با توجه به اتفاقات پیش اومده و فرار کردن داور اصلی زمین به نظر میاد باید تیم ها بدون داور بازیشون رو ادامه بدن. و همچنان این تیم گریفندوره که به سر عت به خودشون میان و سرخگون رو در دست میگیرن و هشتصدمین امتیاز رو برای خودشون به دست میارن.

این حرف های گزارشگر بلا رو از شوک در میاره و به سرعت به سمت دروازه خودشون میره. و با چشم غره به سایر اعضا تیم به جز لرد میفهمونه که مشغول انجام کارشون بشن وگرنه بد میبینن. بنابراین بلاخره همه ی اعضای تیم سر پست هاشون میرن.
لرد هم چوبدستی به دست وسط زمین بود و هر کسی که قصد نزدیک شدن به دروازه ی اسلیترین رو داشت با طلسمی ناکار می کرد. و از اونجایی که بازی داور هم نداشت و کسی هم جرات نداشت به لرد چیزی بگه با قدرت به کارش ادامه میداد.
بلاتریکس هم یه دیوار کروشیو جلو دروازه کشیده بود که فقط از پشت اون میشد به سمت دروازه اش شوت کرد.

- سرخگون روی یک مبل جا خوش کرده که به نظر میرسه هوریس اسلاگهورن باشه. حالا مبل پاس میده به هکتور و هکتور پاس میده به رابستن که درست جلو دروازه ی گریفندوره. و حالا ببینیم رابستن میزنه یا پاس میده. میزنه یا پاس میدهههههه؟ میزنه! و گل! گل اول برای اسلیترین. گریفندور هشتصد و بیست، اسلیترین ده!

- بلا، بلا دیدی گفتم میبریم. دیگه چیزی نمونده!

- جستجوگر تیم اسلیترین رو میبینید که قصد داره به پرواز در بیاد تا دنبال اسنیچ بگرده. و حالا این علامت شومه که توی آسمون خود نمایی میکنه!

با ظاهر شدن علامت شوم توی آسمون جماعت تماشاگر جیغ و هوار کشون هر کدوم به یه سمت فرار میکنن. علامت شوم با تعجب سرشو میخارونه.
- اینا کجا رفتن؟
- تماشاگر ها با دیدن علامت شوم همگی متواری میشن.
- بیخود کردن با دیدن علامت ما فرار کردن. ما هیچوقت نمیبخشیمشون.
- حالا ترامپ رو میبینیم که داره با سرعت به سمت اون گوشه ی زمین میره. از قرار معلوم اسنیچ رو دیده. ترامپ سر راهش به هر کی میرسه شماره میده و برای تلفن زدن بهش اعلام آمادگی میکنه. و بلههههه! گوی زرین رو میگیره!
- این بیخود میگه، نگرفته بابا. تلفن بود اونم.
- اهم بله حق با ایشونه، نگرفته گویا. ولی به نظر میاد جستجوگر تیم اسلیترین اسنیچ رو دیده و قصد گرفتن رو داره. به سمتش میره. فقط یک سانت باهاش فاصله داره و.... نه، نمیتونه ازش رد میشه. و حالا این ترامپه که گوی زرین رو میبلعه! و بازی تموم میشه. تیم گریفندور برنده ی این بازی بزرگ میشه. بدین ترتیب پرطرفدار ترین تیم مدارس دنیا نهصد و پنجاه، دومین تیم پرطرفدار هاگوارتز بیست. البته این نکته قابل ذکره که پرطرفدارترین تیم مدارس دنیا در هاگوارتز رتبه ی چهارم رو داره ولی این اهمیتی نداره چون در دنیا اوله.

تماشاگران که به جایگاهشون برگشته بودن یکصدا شعاری رو سر میدادن.
- رئیس مافیا کیه، فنریر کله گرگیه! رئیس مافیا کیه، فنریر کله گرگیه! رئیس مافیا کیه، فنریر کله گرگیه!

اما به سرعت صدای تماشاگران رو قطع و با بمب کود حیوانی همه ی حاضران رو متفرق میکنن و این بازی با برد گریفندور به اتمام میرسه.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۳۳ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
هافلپاف
vs

ریونکلاو


سوژه: اسنیچ


_ با توجه به اصلاحات وزیر جدید، زین پس در قسمت مدارس شاهد امتحان‌های بدون هماهنگی خواهیم بود! جادو آموزان همیشه باید برای پرسش از آموخته‌های قبل خود آماده باشند. همچنین این اصلاحیه در هیئت کوییدیچ نیز به چشم میخورد. از این لحظه به بعد، تیم‌ها بدون اطلاع از رقیب خود وارد زمین می‌شوند و بهترین بازی خود را ارائه می‌دهند. این طرح سبب جلوگیری از افت اعتماد به نفس و شرکت نکردن تیم‌های ضعیف در برابر تیم‌های قدرتمند می‌شود.

رکسان روزنامه‌ را پایین آورد. بدون توجه به سکوت سنگین تالار، از شنیدن اصلاحات کمرشکن وزیر جدید، خود را موظف دانست تا زمان بازی جدید را اعلام کند:
_ بازی اولمون وسط همین ماهه.. من که چشمم آب نمیخوره شماها بیاید تمرین کنیم! به نظرم بهتره اصن تیم رو منحل کنیم.. من که دیگه نمیتونم با یه هافل بی روح ادامه بدم!
_ نهه من که میخوام از فردا کلی تمرین کنم.
_ آره میخوایم کلی درس بخونیم و امسال بیشترین امتیاز رو بگیریم!

رکسان اخم‌هایش را در هم کشید:
_ هر سال اولش همینو میگید! بعد دو روز که گذشت، شروع میکنید به تنبلی.. تمرین‌هارو به بهونه‌ی امتحان میپیچونید و امتحان‌هارو به بهونه‌ی تمرین خراب میکنید! من نمیخوام مجبورتون کنم پس ولش کنید!

سدریک که همیشه نقش پسر خوب تالار را در می‌آورد؛ باز هم به رکسان امید داد:
_ ببین رکسان! من هستم.. خودم از فردا میام همرو جمع میکنم و میبرم تمرین! درسارو هم تو هر روز باهامون کار میکنی و همه چیزو یادمون میدی.. بچه‌ها؟ شما پایه‌اید؟

نگاه‌ رکسان روی صورت بچه‌ها چرخید! همه به شور و شوق آمده بودند و از این برنامه حسابی هیجان داشتند!

دو روز بعد
_ بچه‌ها بیاید بریم تمرین کنیم!
_ اوووه کو تا مسابقه! هنوز دو هفته مونده.. بذارش واسه هفته‌ی دیگه!
_ بچه‌ها میخواید درس‌های امروز رو دوره کنیم؟
_ تازه اول ساله کی درس میخونه؟ بیا تا بیکاریم لذتشو ببریم و بخوابیم!

هفته‌ی بعد
_ بچه‌ها آخر این هفته مسابقه‌ی اوله! پاشید بریم تمرین!
_ هفت روووز تمرین؟ بیخیال بابا هنوز زوده!
_ بچه‌ها امتحان‌های اول سال شروع شده بیاید درس‌هارو بخونیم که آماده باشیم!
_ کی به این امتحانای اول سال اهمیت میده؟ اینا اصن تاثیر ندارن که.. بیاید بریم دوئل سال بالاییارو ببینیم!

دو روز قبل مسابقه
_ بچه‌ها قول بدید که فردا میریم تمرین میکنیم!
_ قوووول!
_ قول میدم هیچ بهونه‌ای نیارم!
_ هیچ بهونه‌ای!

یک روز قبل مسابقه
_ وای خدایا چقدر امروز کار داریم! من که خیلی دوست داشتم بیام تمرین ولی واقعا نمیتونم، ببخشید!
_ خودتون که میدونید من چقد درسام زیاده! ولی اصلا نگران نباشید فردا خودمو میرسونم!

روز مسابقه
_ دیگه وقتی واسه تمرین نداریم!
_ من هر چقدر تلاش کردم نتونستم وقت خالی برای تمرین پیدا کنم!
_ خب الان باید چکار کنیم؟
_ چاره‌ای نیس مجبوریم از تجربمون استفاده کنیم!
_ آره.. هنوزم دیر نشده برای اینکه امتیازمون زیاد بشه!
_ منظورت چیه؟
_ من میگیم که حسابی گل بزنیم بهشون.. اینجوری امتیازمون میره بالا و حتی اگه اسنیچ رو اونا بگیرن ما برنده میشیم!
_ تازه تو بازی‌های آخرم راحت تر میتونیم برنده بشیم!

دورا دستی در موهایش کشید، همیشه در هنگام فکر کردن این عادت جدید همراهش بود!

_ من میگم که اسنیچ رو کوچیک تر کنیم! اینجوری جست جو گر اوناعم نمیتونه راحت پیداش کنه و ما کلی وقت داریم که بتونیم گل بزنیم! بعد وقتی رسید به داور برمیگرده به اندازه‌ی قبلش!

رودولف گوشه‌ای ایستاده بود و با دختر‌های سال اولی هافلپاف که برای تشویق و دیدن تمرین آمده‌ بودند، مشغول بود و هیچ توجه‌ای به بحث نداشت!

_ ایدت عالیه دورا ولی خب چجوری اسنیچ رو کوچیک کنیم؟
_ یکی از اهالی بنفش پوشان تو هیئت کوییدیچ امسال مدرسست! فقط کافیه منو ببینه تا اجازه بده بریم سراغ اسنیچ.. طلسمش هم با..

رز مشتاقانه دستش را در هوا تکان داد!

_ میتونم من اجرا کنم طلسمو!

اما هیچ کس از پیشنهاد دختر ویبره زن خوش نیامد! احتمال این که رز بتواند طلسم را به اسنیچ بزند در حدی بود که مایکل طارمی، بازیکن یکی از تیم‌های کوییدیچ، بتواند گل را درون دروازه بفرستد!

پس هافلپافی‌ها این مسئولیت را به پافت سپردند و شبانه به محل نگهداری توپ‌های مسابقات فردا رفتند.

دورا پچ پچ کنان به مردی بنفش پوش گفت:
_ خانواده ویلیامز هیچ وقت این لطفت رو فراموش نمیکنه.. ما فقط میخوایم یکم سایز اسنیچ رو دستکاری کنیم و قبل اینکه داورا و مسئولای بازی بفهمن چی شده اون به سایز قبلیش بر میگرده!

پافت همان طور که اطراف رو میپایید، با پایین‌ترین صدای ممکن هشدار داد:
_فقط مراقب باش! هیچ کس به غیر تو نباید اسنیچ رو بیاره.. هر مشکلی باعث میشه که ما ببازیم!

بنفش پوش خواست اعتراضی بکند:
_ اما جست جو گر شما چجوری پیداش کنه؟

اما دورا بیش از این فرصت نداشت! و مهم‌تر از آن اگر فرصت فکر کردن هم داشت به این چیزها فکر نمیکیرد.

_ اومدی و نسازی ها! تو کار خودت رو بکن.. بقیش به خود ما مربوطه!

روز مسابقه
_ بچه‌های هر دو تیم وارد زمین میشوند! هافلپاف در مقابل ریونکلاو! هر کدام به صورت نمایشی دوری در زمین میزنند و چند تایی از آنها مثلا ویلیامز و لسترنج از هافلپاف و ویکرز و جارو از ریونکلاو دستشان و یا دمشان را به دست تماشاچیان میکوبند. حالا مسئولین توپ‌ها را در می‌آورند و بازی علنا شروع میشود!

دورا همان لحظه به بنفش پوشی که جعبه‌ی اسنیچ را باز کرد، چشمکی زد و نقطه‌ای طلایی در هوا غیب شد!

_ این بچه‌های هافلپافن که میخوان اولین گل بازی رو بزنن، دامبلدور سرخگون به دست پیش میره و پافت و ویلیامز مراقبن کسی بازدارنده رو سمتش نفرسته! زلر با حرکات موزونی که در هوا و جلوی دروازه‌ی ریون انجام میده حواس ویکرز رو به خودش مشغول کرده و گلللل! اولین گل برای هافلپاف! این تاکتیک قدیمی تونست برای هافلپاف یک گل رو به ارمغان بیاره! آریانا دامبلدور نشون داد که به باهوشی برادر پیر و خرفت و.. عا بله دوستداشتنی.. گریفیندوریش هست!

رکسان نزدیک دورا رفت و آرام به او گفت:
_ جست جو گرشون کجاس؟ پس چرا نمیبینمش؟ تو دیدی؟ ترسناک نیست؟ من میترسم!

دورا به رودولف که در بالای ورزشگاه برای خود دور میزد و مشغول به نظر نمی‌آمد، نیم نگاهی کرد.

_ لابد همین گوشه‌ها داره دنبال اسنیچ میگرده چون رودولف که بیکاره! اجازه بده بگرده..

همان لحظه یک جاروی خالی از کنارشان عبور کرد و ثانیه‌ای بعد بازدارنده به سرعت سمتشان آمد! دورا که چند وقتی بود همراه رودولف بشکه بلند میکرد تا هیکلش روی فرم بیاید، انگار که پشه را کنار میزند توپ را از مسیر رکسان خارج کرد و صدای هیاهوی تماشاچیان برای دورا بالا رفت!

_ روز به روز اعضای تیم‌ها عجیب‌تر میشن! مثلا اگر اشتباه نکنم همین الان یه دیوانه ساز جلوی دیگوری قرار گرفته و دیگوری که مبهوت مانده! گلللل برای ریون! حالا گروه‌ها ده، ده با هم برابر هستن! اما بچه‌های هافل این نتیجرو دوس ندارن و به همین خاطر رکسان به سرعت سرخگون رو‌ میقاپه! حالا به سرعت به سمت ویکرز حرکت میکنه و ویلیامز کنارش مراقبه تا بازدارنده بهش برخورد نکنه! ویلیامز پس از تغییراتی که روی خودش انجام داده واقعا جذاب شده و الان محبوب دل دخترها و پسرهای هاگوارتزه! و گللل دوم برای هافلپاف! بیست، ده هافلپاف جلو میوفته!

سدریک از انتهای زمین فریاد زد:
_ یادمون نمیره رکسااان! هافلپاف باید برنده باشه!

و صدای هلهله‌ی تمشاچیان ادامه‌ی حرف سدریک را در خود گم کرد! بچه‌های هافلپاف با امید بیشتری بازی را ادامه دادند.

_ حالا بازی صد و بیست، نود به نفع هافلپاف جلو افتاده! بچه‌های هافل خیلی خوب جلو افتادن و دیگه وقتشه که لسترج و وارنر دنبال اسنیچ بگردن!

سر تمام بچه‌های هافلپاف به سمت گزارشگر بازی چرخید! جستجو گرشون لینی بود؟ حشره‌ی کوچولوی پیکسی آبی؟ و داشت دنبال اسنیچ کوچولوی طلایی میگشت؟ نگاهشان سمت جست و جوگر خودشان رفت! رودولف چهارشونه و ورزیده بود! میتوانست دنبال یک اسنیچ اندازه نقطه بگردد؟ چرا زودتر به این فکر نکرده بودند؟ دورا تازه یاد حرف دیشب بنفش پوش افتاد! منظورش این بود؟

_ مردک احمق! خب چرا واضح‌تر توضیح نداد؟

_ سرخگون داره به سمت دیگوری میره اما مثل اینکه اون توی این دنیا نیست! به نظر میاد هر لحظه ممکنه ده امتیاز دیگه به ریون اضافه بشه ولی نهه دیگوری توپ رو میگیره و بچه‌های هافل به بازی برمیگردن! همه کنجکاون بدونن که در چند ثانیه پیش چه اتفاقی برای اونها افتاده بود که سرجایشان میخکوب شده بودند، ولی همه در سکوت به بازی خود ادامه میدهند!

رودولف از گوشه ورزشگاه فریاد زد:
_ آخه نییییست! قبلنا همیشه بود! شما دارید آبروی من رو جلوی هوادارام میبرید..

و هیچ کس نتوانست برای او توضیح بدهد که چه شده!

_ بعد از دو ساعت بازیکنای هر دو گروه خسته شدن و حتی ویلیامز هم مثل اول چماقش رو‌ مثل آب خوردن تو‌ هوا نمیچرخونه! امتیاز هافلپاف دویست و سی به صد و پنجاه جلوعه ولی اگر لسترنج بخواد همین طور بی‌ هدف پیش بره باز هم امکان نداره بتونن این بازی رو ببرن! تماشاچی‌ها دیگه مثل اول سروصدا نمیکنن ولی زوریه! اصلاح میکنم روزیه هنوز اصرار داره به دیگوری گل بزنه که بالاخره سوت داور پایان این بازی رو اعلام میکنه و وارنر صد و پنجاه امتیاز دیگه برای تیمش به دست میاره! امتیاز ریون سیصد میشه و امتیاز هافلپاف دویست و سی میشه! برنده‌ی این بازی کسی نیست جز ریونکلاو!

پس از مسابقه
بچه‌های ریونکلاو به غیر از دیوانه ساز که هیچ کدام از گزارشگرها راضی به مصاحبه با او‌ نشدند، در رختکن نشسته بودند. همه‌ی دوربین‌ها روی لینی وارنر، که عامل پیروزی ریونکلاو بود، زوم شده بود!

_ من میخواستم از همه‌ به خصوص وزیر جدید تشکر کنم! اگر امروز من تونستم برای تیمم افتخار آفرین باشم و باعث بشم صد و پنجاه امتیاز بگیریم این بود که او به جامعه‌ی پیکسی ارزش داده! ما رو مهم دونستن و کاری کردن که من بتوانم با تن کوچک و‌ نحیفم اسنیچ رو بگیرم! همیشه برام سخت بود که بخوام اسنیچی که چهار برابر خودم بود رو بگیرم و کلی هم آسیب میدیدم.. اما با اسنیچ‌ امروز که هم اندازه‌ی خودم بود، تونستم واقعا از دنبال کردن و گرفتنش لذت ببرم و باعث افتخار ریون بشم! بازیکنان پیکسی نیازمند اسنیچ پیکسی هستن! وزیر جدید متشکریم!

مصاحبه‌گران از حرف‌های نامفهوم لینی گیج شده بودند و زیر گوش هم پچ پچ میکردند!

_ آیا لینی وارنر کاپیتان تیم ریونکلاو قبل از مسابقه دوپینگ کرده بود؟ آیا واقعا وزن سنگین اسنیچ برای حشره‌ی پیکسی آبی مشکل ایجاد کرد؟ چرا هیچ کس به سایز اسنیچ برای موجودات نحیف اهمیت نمیدهد؟ تبعیض تا کی؟ کدام وزیر میخواهد دنیا را گلستان کند؟

دروئلا که گوش‌های تیزی داشت، سریع در را باز کرد تا دیوانه ساز داخل رختکن شود و همون لحظه لینی را به بیرون پرتاب کرد! همه گزارشگران مبهوت دیوانه ساز شدند و دروئلا تند تند گزارش آنها را تغییر داد! هیچ کس نباید رمیز موفقیت امروز را میفهمید! حتی اگر کار آنها نبود.
فردا روزنامه‌ها با تیترهای مختلفی از دروِئلا چاپ شد:
_ لینی وارنر، کاپیتان پیکسی افتخار آمیز!
_آبی پوشان توانستند به راحتی زرد پوشان را به زمین بزنند!
_آیا امسال هم جام کوییدیچ به آبی پوشان میرسد؟
_ نوادگان هلگا باعث بی روح شدن هافلپاف شده‌اند!


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۳:۰۹:۲۰


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸:۱۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۴۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 125
آفلاین
هافلپاف vs ریونکلاو



سوژه: اسنیچ

اعضای تیم هافلپاف بر سر میز صبحانه نشسته و هر یک به نقطه نامعلومی خیره شده بودند. یک ساعتی می شد که فقط نشسته بودند و هیچ یک چیزی نمی خوردند.

سرانجام سدریک که احساس کرد باید در وظیفه ی کاپیتانی اش کاری انجام دهد، با اشتیاقی کاملا ساختگی رو به اعضای تیمش گفت:
- هی بچه ها، چرا صبحونه نمی خورین؟ اگه چیزی نخورین که نمی تونین بازی کنین!

سپس تکه ای نان برداشت و به سمت دورا هجوم برد تا آن را در دهانش فرو کند؛ اما دورا به شدت مخالفت می کرد و درتلاش بود تا مانع سدریک شود.
سدریک پس از‌این که با هزاران زحمت تکه نان را در دهان دورا چپاند، با نانی دیگر در دست به سمت رکسان که سعی داشت از او دور شود، خیز برداشت.

سدریک درحالی که درتلاش بود تا نان را به رکسان بخوراند، گفت:
- چرا نمی خورین؟ باید یه چیزی بخورین که جون داشته باشین بازی کنین! اولین بازیمونه، مقابل ریونکلاو؛ می خواین ببریم یا نه؟

رز از گوشه ی میز با درماندگی گفت:
- معلومه که می خوایم ببریم سدریک، ولی نداریم میل، نیست گشنه مون!
- یعنی چی که گشنه تون نیست؟ اصلا مگه می تونین گشنه نباشین؟ وقتی مسابقه دارین باید بخورین؛ همینه که هست، زود باشین!

سپس با پارچ های آب کدوحلوایی و تکه های نان به دست، به سمت اعضای تیمش حمله ور شد تا از نظر خودش، در انجام وظایفش کوتاهی نکرده باشد.

دو ساعت بعد

اعضای تیم هافلپاف با حالی خراب ناشی از صبحانه ی زورکی که سدریک به خوردشان داده بود، در رختکن نشسته و در همان حالی که به سخنرانی سدریک گوش می دادند، بی صبرانه منتظر اعلام نامشان از زبان گزارشگر، یوآن، بودند تا هر چه سریع تر به زمین رفته و خود را از دست سدریک خلاص کنند.

سدریک با هیجان مشغول حرف زدن بود:
- خیلی خب بچه ها، حرفایی که گفتمو فراموش نکنین؛ باید اولین بازیمونو ببریم! رودولف حواست به چیزایی که می گم هست؟ کجا رو نگاه می کنی؟

رودولف داشت از سوراخ نسبتا بزرگی بر دیوار، ساحره های تشویق کننده را در جایگاه تماشاچی ها نگاه و آن ها را بررسی می کرد. در همان حال جواب سدریک را داد:
- آره شنیدم چی گفتی... باید اسنیچو زودتر بگیرم تا اون ساحره های باکمالات بیشتر از این منتظرم نمونن و زودتر بتونم برم پیششون!

سدریک با خود فکر می کرد این دقیقا همان حرفی نبود که او زده بود؛ اما به هر حال مهم این بود که رودولف قسمت اصلی حرف هایش که زود گرفتنِ اسنیچ بود را متوجه شده بود.

درست در همان لحظه، یوآن در میکروفون اعلام کرد:
- خانم ها و آقایان، حالا شاهد ورود بازیکنان دو تیم هافلپاف و ریونکلاو هستیم...
اعضای تیم یکی پس از دیگری پشت سر سدریک وارد زمین شدند. بازیکنان ریونکلاو نیز به رهبری لینی وارد زمین شده بودند.

سدریک و لینی جلو رفتند و با هم دست دادند. سپس یکی از داوران با صدای سوتش، آغاز بازی را اعلام و بلافاصله توپ ها را آزاد کرد. بازیکنان که سر جایشان قرار گرفته بودند، به سرعت بازی را شروع کردند.

- سرخگون دست بازیکنای ریونکلاوه؛ دروئلا سرخگون به دست، یک به یک بازیکنای هافلپافو جا می ذاره و به سمت دروازه حرکت می کنه. آماده می شه برای شوت سرخگون که... آخ... بازدارنده ای محکم به سرش می خوره و سرخگون از دستش ول می شه!

اگلانتاین در حالی که پیپش گوشه ی لبانش نمایان بود و از پرتاب بازدارنده به سمت دروئلا بسیار خوشنود به نظر می رسید، برای پرتاب بعدی آماده می شد.

- حالا رکسان سرخگونو در دست داره؛ اونو به آریانا پاس می ده و آریانا با یه هدف گیری دقیق به سمت حلقه ی چپ دروازه پرتاب می کنه و... گل نمی شه، جرالد با پرشی جانانه اونو می گیره!

در همین لحظه، دورا که از گل نشدن سرخگون عصبانی شده بود، با تمام قدرتش بازدارنده ای را به سمت چو که آن طرف زمین قرار داشت و به سدریک زل زده و سعی می کرد توجهش را به خود جلب کند، روانه کرد.
بازدارنده از کنار چو گذشت و محکم به مهاجم دیگر ریونکلاو، جارو برخورد کرد. برای پرتاب بازدارنده، جارو می توانست بدترین گزینه باشد؛ زیرا بلافاصله پس از برخورد با انتهایش، کمانه کرد و به طرف خودِ دورا برگشت.

- دیوانه ساز سرخگونی رو که دروئلا به سمتش پاس داد رو گرفته و حالا داره به سمت دروازه حرکت می کنه. اون برای حرکت تو زمین هیچ مشکلی نداره؛ چون با توجه به ظاهر پرابهت و بوسه ی معروفش، کسی جرعت مقابله باهاشو نداره، و بله... همین ویژگی کار خودشو کرد و دیوانه ساز اولین گل رو به نفع ریونکلاو به ثمر رسوند!

صدای فریاد تماشاچیان ریونکلاوی در فضا طنین انداخت؛ اما بلافاصله با گل تساوی ای که رز روانه ی دروازه کرد، درمیان فریاد شادی هافلپافی ها گم شد.

- حالا آریانا سرخگون به دست تو زمین حرکت می کنه و... صبر کنین ببینم، این اسنیچ بود که از جلوم رد شد؟ جستجوگرا باید حواسشون حسابی جمع باشه!

درست در همان لحظه که گزارشگر این را گفت، لینی به سرعت با آن جثه ی کوچکش، به سمت گوشه ی سمت چپ زمین که دورترین نقطه به جایگاه گزارشگری بود، شیرجه زد.

- عجیبه... لینی طوری رفتار می کنه که انگار اسنیچو اون گوشه دیده؛ ولی اسنیچ که همین الان از جلوی من رد شد! امکان نداره سرعتش اونقد بالا باشه که بتونه در عرض یه ثانیه خودشو از این ور زمین به او ور برسونه!

درمیان تعجب گزارشگر و سایر بازیکنان، ناگهان رودولف به سمت گوشه ی دیگر زمین با سرعت پرواز کرد؛ اما در گرفتن اسنیچی که تصور می کرد در آن گوشه باشد، ناکام ماند.

- این خیلی عجیبه... انگار که اسنیچ تو یه لحظه توی چند جای مختلفه!

در همان لحظه داور سوتش را به صدا در آورد و بازی را متوقف کرد‌. سپس رو به جمعیت اعلام کرد:
- مثل این که یه مشکلی برای اسنیچ پیش اومده. فعلا بازی رو نگه می داریم تا اسنیچو پیدا و مشکلو حل کنیم؛ بعد به ادامه بازی می پردازیم!

پس از این حرف، همه ی بازیکنان نیز به کمک جستجوگرها رفتند تا در پیدا کردن اسنیچ و یافتن مشکل آن کمک کنند.
پس از گذشت دقایقی نه چندان طولانی، صدای رودولف از گوشه ی زمین به گوش رسید:
- پیداش کردم؛ اینجاست!

سپس با مشتی که اسنیچ درونش بود، نزد داور برگشت. پس از رودولف بقیه ی بازیکنان نیز بر زمین فرود آمدند.
داور اسنیچ را از رودولف گرفت و آن را بررسی کرد. چند دقیقه مشغول معاینه ی اسنیچ بود، که ناگهان اتفاقی افتاد؛ اسنیچ شروع به لرزیدن کرد و سپس در مقابل چشمان حیرت زده ی همگی، یک اسنیچِ دیگر از درون خود به بیرون راند.

داور درحالی که با نگاهی متعجب به اسنیچ زل زده بود، گفت:
- این چرا دوتا شد؟ یعنی...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که اسنیچِ اولیه دوباره شروع به لرزیدن کرد و یک اسنیچ دیگر نیز تولید نمود.

داور که همچنان در فکر این بود که چه بلایی ممکن بود سر اسنیچ آمده باشد، ناگهان به یاد هکتور افتاد که صبح همان روز او را بطور اتفاقی در حوالی صندوق توپ ها دیده بود. با به یاد آوردن همان صحنه، همه چیز برایش روشن شد و با عصبانیت و فریاد بلندی هکتور را صدا زد:
- هکتور!

فلش بک

هکتور بالای پاتیل معجونِ درحال جوشش ایستاده و همانطور که آن را با ملاقه ای هم می زد، با خودش صحبت می کرد:
- عجب معجونی بشه این... یه چیزی درست کردم که حرف نداره! فقط مشکلش اینه که نمی دونم کاراییش چیه و چه کار می کنه!

هکتور همانطور که به کاربرد معجونش فکر می کرد، تصمیم گرفت آن را امتحان کند؛ اما نه روی وسایل پیش پا افتاده ای که همیشه معجون هایش را روی آنها امتحان می کرد. بلکه می خواست معجونش را روی وسیله ای قوی و مهم امتحان کند و ببیند که آیا معجونش روی آنها نیز تاثیر می گذارد یا خیر.

پس از اندکی زمان که صرف پیدا کردن وسیله ای مناسب برای امتحان کردن معجونش شد، بالاخره به نتیجه ای رسید؛ او می خواست معجونش را روی اسنیچ آزمایش کند!

در حالی که همچنان با خود حرف می زد، از این طرف اتاق به آن طرف می رفت تا خود را آماده ی دزدیدن اسنیچ کند.
- آره... این بهترین انتخاب واسه امتحان کردن معجونمه. هم این که ابهت معجون با ارزشم با آزمایش روی وسایل بدرد نخور، زیرسوال نمی ره، و هم این که فلز اسنیچ خیلی سخت و مقاومه و همچنین روی اون جادوهای پیشرفته ی محافظتی و ضدتقلب زیادی اجرا شده؛ باید معجونمو به چالش بکشم. باید ببینم در برابر جادوهای قدرتمندم کار می کنه یا نه...

سپس با تجهیزات لازم برای دزدیدن اسنیچ، از آزمایشگاهش خارج شد. حدود نیم ساعت بعد، با اسنیچی در دست و لبخندی شیطانی بر لب وارد آزمایشگاه شد.

با خوشحالی دستکشی پوشید و اسنیچ را مستقیم درون پاتیلش فرو کرد و آن را حدود ده ثانیه درون پاتیل نگه داشت. هنگامی که اسنیچ را بیرون آورد، هیچ تفاوتی حس نکرد. هیچ اتفاقی برای اسنیچ نیفتاده بود.

مدتی صبر کرد؛ اما باز هم اسنیچ تغییری نکرد. با گذشت یک ساعت، هکتور که کم کم از معجونش ناامید می شد، تصمیم گرفت اسنیچ را تا قبل از این که کسی متوجه نبودش شود، به سرجایش برگرداند.

هکتور اسنیچ را به سرجایش، در صندوقچه ی توپ ها برگرداند و ناامید و ناراحت از عمل نکردن معجونش، به آزمایشگاهش برگشت. او نمی دانست که معجون، برای اثر کردن نیاز به فضای تاریک داشت، که البته صندوقچه این فضا را برای اسنیچ فراهم کرده بود.

پایان فلش بک

داور درحالی که همچنان با عصبانیت به اسنیچِ درحال زاد و ولد خیره شده بود، به نتیجه ای رسید:
- این اسنیچ که دست منه، هر چند دقیقه یه بار، یه اسنیچ دیگه از خودش تولید می کنه؛ پس یعنی زمانی که ما اسنیچو در یه لحظه تو چند جای مختلف می دیدیم، بخاطر سرعت بالاش نبود؛ در واقع الان تعداد زیادی اسنیچ تو زمین هست. این اسنیچی که دست منه اسنیج اصلیه؛ چون فقط اینه که هر چند دقیقه یه بار، یه اسنیچ از خودش تولید می کنه و بقیه، اسنیچی تولید نمی کنن.

سپس نگاهی به فضای اطراف که پر از اسنیچ شده بود، انداخت و در حالی که سعی در کنترل خشمش از هکتور داشت، ادامه داد:
- اگه بخوایم این همه اسنیچ تقلبیو جمع کنیم تا بازی رو به حالت عادی ادامه بدیم، خیلی طول می کشه و مجبوریم بازی رو کنسل کنیم. اما چون نمی خوایم این اتفاق بیفته، استثنائاً روند بازی رو تغییر می دیم. همه بازیکنا باید پست های خودشونو ول کنن و در پست جستجوگر بازی کنن؛ تیمی که بتونه اسنیچ اصلی رو پیدا کنه برندست! یه راه تشخیص اسنیچ اصلی اینه که هر اسنیچو چند دقیقه زیرنظر داشته باشین، اگه لرزید و از خودش اسنیچ تولید کرد، یعنی اصلیه. در ضمن، تفاوت ظاهری اسنیچ اصلی با اسنیچای تقلبی فقط تو اینه که تقلبیا یه ذره مات تر و کدر ترن. همین! خب... موفق باشین!

سپس اسنیچ اصلی را به هوا فرستاد و خود نیز بی توجه به بازی، بازیکنانِ بهت زده را در میان دریایی از اسنیچ رها کرد و با خشم و عصبانیتی که دیگر توان کنترلش را نداشت، فریاد زنان به دنبال هکتور رفت.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰:۲۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۸:۲۳ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 36
آفلاین
_فکر کنم خوب نباشه این طوری تو خواب بهش زل زدیم.

اعضای تیم هافلپاف با عصبانیت و کلافگی به رکسان که کابوس می دید و فریاد می کشید، خیره شده بودند:
_الان سه صبحه سدریک، مهم نیست...چی کار کنیم؟ فردا مسابقه داریم.
_خب می خوایید من بیدارش کنم؟
_نه اگلا...فک کنم اگه بیدارش کنیم بیشتر میترسه.
_اگه ساکت نشه، من حاضرم برم...
_نه...ببیند، خوابید.

رکسان ساکت شده بود. گویا واقعا موشک را از او دور کرده بودند. پتویش را محکمتر کشید، غلتی زد و به خوابش ادامه داد.
دورا نفس راحتی کشید:
_خب دیگه، تا فردا صبح...

خوابگاه ساکت شده بود. دیگر نه صدای صحبت های رکسان در خواب می آمد و نه...
_خرپففف...خررر...

صدای خروپف پافت، در سرتاسر خوابگاه طنین می انداخت.
هافلپافی ها امشب، خوابی آسوده نداشتند.


فردا صبح:

_زنده باد هافل...تکرار کنید دیگه.

رکسان با آزردگی به هم تیمی هایش خیره شده بود. آنقدر خسته و خواب آلود بودند که نای سخن گفتن نداشتند.
_هی دورا، تیشرتتو برعکس پوشیدی. اگلانتاین... پیپ رو کردی تو چشمت...سدریک، چرا موهات این ریختیه؟ اصلا این چه وضعشه؟

یوان، فریاد زنان هافلی ها را دعوت کرد تا از رختکن بیرون رفته و مسابقه را شروع کنند. حتی او هم پکر و بی حوصله بود.

بازیکنان، سوار بر جاروهایشان در آسمان نیلگون صبحگاهی، اوج می گرفتند.
سوت مسابقه زده و بازی شروع شد.
_حالا دروئلا سرخگون را به طرف دیوانه ساز پرتاب می کنه که داره به سمت دروازه ی هافل میره.

اگلانتاین به کمک چماقش بازدارنده ای را به سمت دیوانه ساز فرستاد؛ اما او، حتی نیم نگاهی هم به پافت نینداخت و با حرکتی ساده از جلوی توپ، کنار رفت.
اگلانتاین غمگین شد...بی توجهی بدترین انتقام بود.

دیوانه ساز از بین تمام بازیکنان گذشت و سرخگون را به طرف دروازه پرتاب کرد. سدریک سرجایش میخکوب شده بود و حرکت نمی کرد. به نظر میامد سعی دارد جلوی هجوم خاطرات بدش را که با حضور دیوانه ساز قوی شده بود، بگیرد.

رکسان به طرف توپ هجوم برد و با سر جارویش از دروازه دفاع و توپ را به آن سر زمین فرستاد.
_گلللللل...نمیشه. خالی، میتونه از دروازه دفاع کنه...

فریاد خوشحالی هافلی ها بلند شد، اما دیوانه ساز خشمگین شده بود؛ با اینکه چیزی از صورتش مشخص نبود، اما، حتی تماشاگران هم از ترس به خود پیچیدند.

رکسان برخلاف همیشه، آرام بود، اضطرابی در چشمانش مشخص نبود و بی توجه به دیوانه ساز رفت تا بازی را شروع کند.
_رکسااان...

فریاد آریانا باعث شد رکسان برای ثانیه ای بازگردد و به دیوانه ساز که پشت سرش آمده بود، بر بخورد.
واکنش ویزلی، چیزی نبود که تماشاگران حاضر و حتی بازیکنان، انتظارش را داشته باشند. او چوبدستیش را بیرون کشید و وردی را زیرلب زمزمه کرد.

لحظه ای بعد، چند دیوانه ساز در آسمان به پرواز درآمدند.
صدای همهمه ی جمعیت و فریاد های وحشت زده ای بلند شد.

رکسان، مضطرب شد.
این ورد گونه ی دیگری کار می کرد.
دیشب خوابش را دیده بود؛ در خواب موشک کاغذی ای مزاحمش شده و زنی نقاب دار، به او گفته بود از این ورد استفاده کند تا موشک دیگر کاری با او نداشته باشد.

رکسان به بازیکنان اطرافش نگاهی انداخت، داشتند به طرفش می آمدند؛ اوضاع خطرناک شده بود.
چوبدستیش را بلند، و کاری را که نباید می کرد، کرد. به طرف هرکس که نزدیکش میشد طلسمی روانه کرد.

ثانیه ای بعد، غوغایی در زمین بازی به پا شده، که گویی گله ای تسترال به آنجا حمله کرده بود.
تعداد بازیکنان و توپ ها چند برابر شده بود.
چند رودولف، در حال دلبری برای ساحرگان بودند.
چند جارو، در حال دفاع از دروازه ها بودند و چند دروئلا با دسته ای کتاب در دست، دور زمین می چرخیدند.

از هر چیز، حداقل سه و یا چهار عدد وجود داشت.
چند سرخگون و بازدارنده، دور دروازه ها پس و پیش می رفتند و همه ی این ها تقصیر رکسان بود.

صدای برخورد دو قمه به هم بلند شد، رودولف ها سر ساحره ای با هم به توافق نرسیده و دعوا می کردند:
_اون ساحره ی با کمالات ماله منه.
_نه...نه...نه...

گوشه ی دیگری از زمین مسابقه گفت و گویی برپا شده بود:
_آتیش داری؟

اگلانتاین به نمونه اش فندکی قرض داد تا بتواند پیپش را روشن کند.
هیچکس متوجه اتفاقی که برایش پیش آمده بود، نبود.
همه با آرامش روی جاروهایشان نشسته و پرواز می کردند. گویی خیلی طبیعی بود که چند نمونه از خودشان کنارشان باشد.

رکسان ترسیده بود؛ نه داوری در آن حوالی بود که از او کمک بخواهد و نه تماشاگری در ورزشگاه باقی مانده بود. همه فرار کرده بودند.
ویزلی به سمت سدریک رفت:
_سد...سدریک.
_سلام رکسان.
_سدریک ببین...ببین اونارو...خودتو ببین.

سدریک لبخند زنان از او دور شد. رکسان به لینی پناه برد:
_لینی...ببین خودتو...داری اونجا پرواز میکنی...لینی کمکم کن.
_سلام رکسان...چه خبر؟ از این طرفا؟

رکسان مبهوت شد. دیگر کاری از دستش بر نمی آمد؛ زندگی دوستانش را خراب کرده بود.
با عصبانیت زیر لب به خودش گفت:
_احمق.
_با من بودی؟

توپی طلایی رنگ کنار گوش ویزلی پرواز می کرد:
_به من گفتی احمق؟

رکسان با دقت به توپ نگاه کرد.
_اسنیچ؟...تویی؟...چرا تو تغییر نکردی؟...چرا چند تا نشدی؟

اسنیچ تبسمی خودپسندانه کرد:
_آخه من به طور درد آوری خوش قیافه ام.
_چه ربطی داره؟...حتما طلسم به تو نخورده.
_خب...شاید. میتونه همچین دلیلی داشته باشه...ولی تو خیلی خوش شانسی.
_خوش شانس؟

خوش شانسی در زندگی رکسان معنایی نداشت؛ خصوصا از وقتی که در خانواده ی ویزلی متولد شد.
اسنیچ تایید کرد:
_اوهوم...چون من اومدم اینجا تا به تو کمک کنم؛ وقتی توپ های خوش قیافه میان تا به آدم ها کمک کنن، اونا بابد برن و مرلینو شکر کنن.

رکسان با صدا هوا را از بینی اش خارج کرد:
_تو؟...چطوری به من کمک می کنی؟

اسنیچ دم گوش ویزلی وز وز می کرد.
صورت رکسان لحظه ای متفکر ماند و سپس ابروهایش بالا رفت:
_به من ربطی نداره؟

اسنیچ پوزخندی زد و حرفش تایید کرد:
_اوهوم...تو نمی تونی کمکی به من بکنی...خصوصا تو این نقشه.

رکسان نگاهی به اگلانتاین های پیپ کش، سدریک های جذاب، دورا های بی اعصاب، رودولف های چشم چران و باقی اعضای تیمش انداخت؛ اگر آنها نبودند اصلا کویدیچ معنایی داشت؟ اصلا به خودش جرات ملحق شدن به تیم هافل را می داد؟
_مطمئنی کارت درسته؟
_البته...فقط کافیه بری توی کابین داورها و منتظر بمونی؛ بعد ده دیقه بیا بیرون.

رکسان تردید کرد. به اسنیچ اطمینان خاطر نداشت و دوست نداشت دوست هایش را تنها بگذارد. اما به هرحال به سمت کابین پیش رفت.

کابین داور ها مرطوب و نمور بود.
چند صندلی خشک و سفت دور تا دور اتاق قرار گرفته بود.
رکسان روی یکی از صندلی ها لم داد.
برای ثانیه ای پلک هایش را روی هم گذاشت و اشک ها گونه هایش را خیس کردند. از چیزی که فکر می کرد خسته و درمانده تر شده بود.
یا پشت دست چشم هایش را پاک کرد و از اتاقک بیرون رفت.

هم تیمی هایش روی زمین نشسته بودند و گیج و منگ به اطراف نگاه می کردند. همه چیز به حالت عادیش برگشته بود.

ریونی ها هم کم کم فرود می آمدند و به ورزشگاه خالی نگاهی سرشار از تعجب می انداختند.
سرخگون، تک و تنها در آسمان بالا و پایین می رفت و بازدارنده ها به دور هم می چرخیدند.

اسنیچ پرواز کنان به سمتش آمد، لبخندی زوری بر لبانش بود:
_تو که میدونی؟ هرکاری یه اجرتی داره...شما هم که با یه توپ خوشتیپ طرف بودی و دیگه اصلا...پول مارو بده بریم.

فردا شب:

_دادا...خوب فکری کردی ولی...
_آخه میدونی سرخگون جان...با این مخارج بالای زندگی و حقوقی که ما از هر مسابقه گیرمون میاد که نمیتونیم چرخ زندگیرو بچرخونیم. ما هم مجبوریم دوز و کلک های روزگارو بلد باشیم و یکم سر آدمارو گرم کنیم. حالا دوتا آدم اضافی ببینی که جای دوری نمیره.

اسنیچ، بازدارنده ها و سرخگون دور میزی نشسته و مهمانی گرفته بودند.
البته...با پول رکسان بیچاره، مهمانی خوبی برپا کرده بودند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۳:۵۹:۱۹

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷:۰۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
ریونکلاو Vs هافلپاف
روز دانش‌آموز


روزی که همه انتظارش رو می‌کشیدن بالاخره فرا رسیده بود، سیزده آبان بود و هاگوارتز حال و هوای دیگه‌ای داشت. همه خوش‌حال و خندان در جای جای هاگوارتز در حرکت بودن و روز دانش‌آموز رو به هم تبریک می‌گفتن.

این خوش‌حالی دو دلیل داشت؛ اول این که تمام کلاس‌های اون روز از کله‌ی سحر گرفته تا پاسی از شب، همگی تعطیل بودن. اما این تنها هدیه‌ی هاگوارتز به دانش‌آموزانش نبود، دومین دلیل برای خوش‌حالی اونا هاگزمید بود. سال اولی یا سال هفتمی، با رضایت‌نامه یا بی‌رضایت‌نامه هیچ فرقی نداشت، همه اجازه‌ی خروج از هاگوارتز و شرکت در راهپیمایی هاگزمید رو داشتن.

شاید با شنیدن اسم یه راهپیمایی از قبل تدارک دیده شده و افزودن این موضوع که تمام فروشگاه‌ها و مغازه‌های هاگزمید به این مناسبت در تعطیلی به سر می‌برن، شیرینی این واقعه رو براتون زهر کنه، اما دانش‌آموزای هاگوارتز زرنگ‌تر از این حرفا بودن که حضور تو هاگزمیدو به شرکت در راهپیمایی خلاصه کنن. علاوه بر اون... کیه که از تعطیلی کلاسا به هر قیمتی استقبال نکنه؟

دانش‌آموزا همراه اساتید و ارشدهای گروهشون از هاگوارتز خارج می‌شن و به سمت هاگزمید رهسپار می‌شن.

- هه! می‌بینم که بازم اون خرخونا نیومدن.
- اگه میومدن باید تعجب می‌کردی. نیومدنشون تبدیل به یه رسم هرساله شده!
- وای من برای دو هزار و سیصدمین بار کتاب گیاه‌شناسی مدرنو نخوندم، این تعطیلی وقت مناسبیه که عقب‌موندگیمو جبران کنم.

دیالوگ آخر توسط دانش‌آموزی که داشت ادای یه ریونکلاوی رو در میاورد بیان می‌شه و باعث می‌شه جمعیتی که دورش بودن و اینو ‌می‌شنون، از خنده‌روده‌بر شن. بعد از مقادیری خندیدن به ریش ریونکلاوی‌ها و به سخره گرفتنشون، بالاخره به قدری از هاگوارتز دور می‌شن که حتی با گوش‌های جادویی مغازه‌ی فرد و جرج هم صداشون به گوش نرسه.

- می‌بینی سو؟ همه‌ش دارن مسخره‌مون می‌کنن. من قهرم!

لیسا قهرکنان اینو می‌گه، از لبه‌ی پنجره دور می‌شه و میادو کنار شومینه روی مبلی ولو می‌شه. وقتی احساس نارضایتی از محل نشستنش می‌کنه، غرولندکنان کپه‌ی کتاب‌ها، جزوات و قلم‌پرهایی که روشون جلوس کرده بودو گوشه‌ای پرتاب می‌کنه.

دروئلا و سو با دیدن صدای آه و ناله‌های گاه و بی‌گاهی که از سرتاسر تالار شنیده می‌شد، جلو میان.
- واسه همینه که ما امسال نقشه کشیدیم تا متفاوت عمل کنیم!
- اونا خوش‌حالن که تعطیلن و رفتن راهپیمایی اما...
- اما ما خوش‌حال‌تریم چون هاگوارتز خالی از سکنه در اختیارمونه.
- و این یعنی می‌تونیم تعطیلیمونو تو جاذبه‌های هاگوارتز بگذرونیم!
- مثلا نظرتون در مورد سرک کشیدن به تالار هافلپاف چیه؟

اعضای ریونکلاو که تا دو ثانیه پیش پّکّر، پوکرفیس و کلا هر حالت غمگین و افسرده‌ای که بگین از چهره‌شون خارج نمی‌شد، حالا با شنیدن این حرفا روحیه‌ای تازه پیدا می‌کنن. طولی نمی‌کشه که به نشانه‌ی شادی کتاب‌ها به هوا پرتاب می‌شه، قلم‌پرها از وسط شکسته می‌شه و کاغذ پوستی‌ها داخل آتش شومینه خاکستر می‌شن.

ساعتی بعد

- خب؟ چی شد پس؟

ملت ریونکلاوی به تلاش بی‌وقفه‌ی لینی برای باز کردن جایی که ادعا می‌کرد ورودی تالار هافلپافه نگاه می‌کنن.

- تا کی قراره به خاروندنا و قلقلک‌دادنای تو به اون میوه‌ها نگاه کنیم؟

همون موقع لینی نیشگونی از انگوری می‌گیره و انگور به نشانه‌ی اعتراض دونه‌هاشو به سمت سر و صورت لینی پرتاب می‌کنه. انگورهایی واقعی!

- نشگون گرفتن رو هم اضافه می‌کنم.
- کی می‌خوای قبول کنی اونا فقط یه مشت میوه هستن و قرار نیست دریو مخفی کرده باشـ... واو!

بالاخره تابلو کنار می‌ره و تالار زرد رنگ هافلپاف با نور خیره‌کننده‌ای پیش چشمای ریونکلاویون ظاهر می‌شه.
لینی که دیگه چیزی نمونده بود به خاطر این همه شکست پیاپی آب بشه بره تو زمین، بعد از کسب موفقیتش با خوش‌حالی عرق روی پیشونیشو پاک می‌کنه.
- دیدین گفتم می‌تونم!

لینی روزها و شب‌های زیادی رو تو سوراخ روی دیوار گذرونده بود تا سر از چگونگی ورود به دروازه‌ی هافلپاف پیدا کنه!

- به لطف سرعت زیاد لینی تو باز کردن در، وقت زیادی برامون نمونده. پس زودتر برین اون نقشه‌های کوییدیچشونو پیدا کنین.

سو اصلا و به هیچ‌وجه در این لحظه چشم‌غره‌ای نثار لینی نمی‌کنه. کاملا مدیون هستین اگه چنین فکری کرده باشین!

به دنبال حرف سو، نه‌تنها اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو، بلکه باقی ریونکلاوی‌ها نیز برای یافتن نشونه‌ای برای طرح کوییدیچ تیم هافلپاف به راه میفتن. به هر حال موفقیت تیم کوییدیچ ریونکلاو، موفقیت اونا هم بود، مگه نه؟

- امکان نداره! من که حاضر نیستم وقتمو برای پیدا کردن نقشه‌های هافل تلف کنم.
- هیس... یکم آروم‌تر!

ناگهان گوشای ربکا با شنیدن این حرف تیز می‌شه و با دقت اطرافشو می‌پائه که مبادا کسی صحبتاشونو شنیده باشه. بعد از اطمینان از اینکه همه سرشون گرمه، پچ‌پچ‌کنان دم گوش تام زمزمه می‌کنه:
- به نظرت اگه من یکم از این معجون "سخنگو" رو به این گیاه اضافه کنم چی می‌شه؟
- هافلیا هر روز با صدای نعره‌های این گیاه که در نقش خروس آغاز صبحو اعلام می‌کنه از خواب بیدار می‌شن؟
- جالب بود! شاید! ولی خودمم نمی‌دونم. به هر حال تجربه‌ایه که مطمئنم روزای آینده در حالی که تو راهروهای هاگوارتز از کنار هافلیا رد می‌شیم می‌فهمیم.

ربکا اینو می‌گه و به آرومی بطری معجونی رو از جیبش در میاره و مشغول ریختن محتواش داخل گلدون می‌شه.

- هی شما دو تا! چی کار دارین می‌کنین؟

در حالی که ربکا هول می‌شه و مقداری معجون از لبه‌ی گلدون سُر می‌خوره و می‌ریزه رو میز، تام به سرعت برمی‌گرده و با دروئلا مواجه می‌شه.
- هیچی هیچی... داشتم از این گیاهه می‌پرسیدم چیزی دیده یا نه؟
- حالت خوبه تام؟ مگه گیاهم حرف می‌زنه؟

- چیزی ندیدم. چون چشم ندارم تا ببینم.

نه‌تنها تام، بلکه ربکا و دروئلا هم با تعجب از جا می‌پرن.

- اممم... خب گویا حرف می‌زنه؟

تام ضمن گفتن این حرف نگاه مشکوکی به ربکا می‌ندازه. ربکا هم با چشمک جوابشو می‌ده، گویا معجون عمل کرده بود!

اما دروئلا هم هرچیزی که لازم بود ببینه رو دیده بود.
- فک کردین من ندیدم یه چیزی ریختین تو اون گلدون؟ حالا شیطنتو بس کنین و برین دنبال نقشه‌ها!
- باش.
- خب.

بعد از ساعتی گشت و گذار تو تالار خصوصی هافلپاف، که بیشترش به کشف عجایب تالار گذشته بود تا گشتن به دنبال نقشه‌های کوییدیچشون، بالاخره تیک‌تاک ساعت با تهدید بیشتری گذر زمانو اعلام می‌کنه.

پس ریونیا دست از پا درازتر و بدون اینکه چیزی دستگیرشون بشه، تصمیم می‌گیرن به ماجراجوییشون تو تالار هافلپاف پایان بدن. قبل از خروج از تالار، تام دوباره نگاهی به گلی که به لطف ربکا سخنگو شده بود می‌ندازه. اما چیزی رو متوجه می‌شه که تا قبل از اون بهش دقت نکرده بودن.
گلدون روی میز نبود، بلکه روی صندوق بزرگی قرار داشت که حسابی با قفل‌های زیادی مهر و موم شده بود. از کجا معلوم؟ شاید نقشه‌های ناب کوییدیچ تیم هافلپاف اونجا مخفی شده بود!

- هی بچه‌ها، فک کنم یه جا رو از قلم انداخـ...
- دارن از هاگزمید برمی‌گردن! می‌بینمشون! زود باشین بریم.

و می‌رن...

طولی نمی‌کشه که ریونکلاوی‌ها کتاب و دفتر و جزوه به دست می‌شن و در حالی که تیکه‌های بقیه گروها که حالا دیگه به هاگوارتز برگشته بودنو می‌شنون، رهسپار تالار خصوصیشون می‌شن.

روز مسابقه کوییدیچ، تالار هافلپاف

- کی تجربیات معجون‌سازیشو رو این گلدون خالی کرده؟ چقد حرف می‌زنه.

گیاه با اصرار به مخالفت می‌پردازه.
- خنگ‌بازی در نیارین! واقعا متوجه تفاوت صدای من با اون هفتای دیگه نمی‌شین؟
- تازه بیماری چندشصیتی هم داره. فک می‌کنه هشت نفره. آخی... گیاه بیچاره.
- ببینین هرچقدرم که حساب کتاب کنین بازم می‌فهمین که من نمی‌تونم همزمان اینقد حرف بزنم! بالاخره منم انرژی‌ای دارم و اگه همه‌شو با صحبت کردن تلف کنم اونوقت چطوری فتونسنتز کنم؟ ما گیاها نقشای بسیار مهم‌تری بهمون واگذار شده تا تو دنیا انجام بدیم. به همین دلیلم هست که دهن بهمون ندادن تا با حرف زدن از انجام کارای مفیدی که دنیا بهش نیاز داره غافل نمونـ...
- همین الان نشون دادی چقد پر حرفیا. دِ ساکت باش دیگه!

گیاه که نطقش کور شده بود، "ایش‌گویان" تصمیم می‌گیره سکوت اختیار کنه. واقعا هم اختیار می‌کنه! اما همچنان صدای پچ‌پچ‌های متعددی به گوش می‌رسه.

کاپیتان تیم کوییدیچ، یعنی سدریک دیگوری، بی‌توجه به کل‌کل بی‌پایان اعضای تیمش با گلدون، جلو میاد تا در صندوقو باز کنه.
- دیروز تمرین نکردیم چون معتقد بودم یه روز قبل از مسابقه باید استراحت کنیم تا انرژی کافی بدست بیاریم. حالا وقتشه آمادگی خودمونو برای مسابقات نشون بدیم و بریم که ببریم!

سدریک همزمان با گفتن این حرف، در صندوقو باز می‌کنه و با صحنه‌‌ای مواجه می‌شه که هلگا هلگا می‌کرد هیچ‌وقت مواجه نشده بود!

- شنیدم این تو بودی که نذاشتی دیروز تمرین کنین و واسه همین ما اینجا موندیم!
- دو روزه ما رو اینجا حبس کردی که چی خب؟
- نمی‌گین اینجا سرد و تاریکه و ما قبل از مسابقات مثل هر ورزشکار دیگه‌ای نیاز داریم تا گرم کنیم؟
- جامونم تنگ بود. شما خودتون دوست دارین هفت‌تایی یه جای کوچیک حبس شین؟
- تازه سر و ته گذاشتینمون. ریشه‌های پای این هی می‌خورد تو سر من و قلقلکم می‌شد.
- منم هم‌چون زندانی در بند انفرادی، تا پای افسردگی پیش رفتم. آه.

با شنیدن این حرفا، حالا دیگه کل اعضای تیم کوییدیچ هافلپاف جلو اومده بودن و به اونچه که داخل صندوق در حال رخ دادن بود زل زده بودن. سدریک که حواسش کاملا جمع بود، رو به نفر هفتمِ داخل صندوق می‌کنه.
- شما حرفی برای زدن نداری؟
- نه من جاروی قانعی هستم.

هر هفت بازیکن، با چهره‌هایی آغشته از بهت و حیرت نگاهشونو از جاروهای سخنگوی داخل صندوق برمی‌دارن و به همدیگه می‌دوزن.
وقت تنگ بود و چاره‌ای نداشتن جز اینکه با همین جاروهای سخنگو برای مسابقات برن!

- دیدین گفتم من نبودم که اینقد حرف می‌زدم! کجاست سازمان حمایت از گیاهان جادویی؟ من ازتون شکایت می‌کنم. توهین‌هایی که به من کردینو فراموش نمی‌کنم. چه انگ‌ها که به من نزدین. دیوونه، روانی و چندشخصیتی فقط چندتاش بود که... داشتم حرف می‌زدم باتون بی ادبا، کجا رفتین پس؟

به نظر میومد معجون "سخنگو"ی ربکا که از گلدون سرریز شده بود، راه خودشو از سوراخای روی صندوقچه پیدا کرده بود و هفت جاروی پرنده‌ی هافلپاف رو مورد عنایت خودش قرار داده بود...

مدتی بعد، رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو

اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو با جدیت تمام دور میزی دایره‌ای شکل حلقه زده بودن و آماده بودن تا از نقشه‌هایی که برای پیروزی تو این مسابقه کشیده بودن پرده‌برداری کنن. در حالی که نفس‌ها تو سینه حبس شده بود و قلب‌ها به شدت می‌تپید، لینی کاغذ پوستی‌ بزرگی که حاوی نقشه‌هاشون بودو روی میز پهن می‌کنه. وقتش بود تا برای آخرین بار اونو مرور کنن. اما...

- خب، همونطور که می‌بینین ما نه تمرین خاصی کردیم، نه خیلی کوییدیچمون خوبه و نه حتی نقشه‌ای داریم.

حق با لینی بود، کاغذ پوستی روی میز پهن شده بود، اما خالی بود. خالی خالی. درست مثل رکسان ویزلی که ویزلی نبود و رکسان خالی بود. خالی خالی.

- پس نقشه اینه که بی‌برنامه عمل کنیم! روونا بختکی هرچی تو لحظه به ذهنتون رسید پیاده کنین. ما ریونکلاوی و باهوش هستیم و مطمئنم که از پسش برمیایم.

با نگاه تردید آمیزی که بین اعضای تیم رد و بدل می‌شه، کاملا مشخص می‌شه که اونا چنین اعتقادی ندارن.

همان لحظه، رختکن تیم کوییدیچ هافلپاف

- به نظرتون کجا ممکنه دهنش باشه؟ شاید اگه چسب بزنم روش ساکت شه!
- فک می‌کنی دهنی که نمی‌بینی با چسب بسته می‌شه؟
- نمی‌شد حداقل اون جاروی قانع رو به من بدین؟ اونکه حتی اون جارو رو نمی‌خواد!

رودولف با دوباره وسط کشیده شدن این بحث به وجد میاد و از پیشنهاد رز استقبال می‌کنه.
- راس می‌گه! یه دونه با کمالاتشو بدین به من. مطمئنم جاروها هم جنسیت دارن پیش خودشون. یه ساحره‌شو بدین بیاد اینور.

سدریک با قاطعیت پاسخ منفیشو رو می‌کنه.
- نه، نه و نه! دقیقا به همین دلیله که جاروی قانعو دادیم به رودولف. از کجا معلوم وسط مسابقه حواسش به جاروی با کمالاتش پرت نشه؟ ریسک نمی‌کنیم!

آریانا در حالی که به دنبال هم تیمیاش برای خروج از رختکن آماده می‌شد، زیرلب زمزمه می‌کنه:
- باز خوبه تکون نمی‌خورن و فقط حرف می‌زنن!

زمین مسابقه

هوا بسیار صاف و آفتابی بود و شدت تابش خورشید به قدری بود که بستنی‌های تدارک دیده شده برای مسابقه تنها چند ثانیه تاب تحمل داشتن و به سرعت تسلیم گرمی روزگار می‌شدن. اما حتی این گرمای شدید هم باعث نشده بود تا ذره‌ای از شور و شوق دانش‌آموزان واسه مسابقات کوییدیچی که برای اومدنش لحظه‌شماری می‌کردن کم بشه.

هنوز مدت زیادی از آغاز سال تحصیلی نگذشته بود و امتیاز هر چهار گروه در رقابت تنگاتنگی به سر می‌برد و به همین دلیل، هنوز جهت‌گیری خاصی بین اعضای گروه‌های چهارگانه پیش نیومده بود. بنابراین رنگ‌هایی که بین تماشاچیا خودنمایی می‌کرد یک چهارم بین هر چهار رنگ زرد، قرمز، سبز و آبی تقسیم شده بود.

بالاخره با ورود اعضای دو تیم به داخل زمین، صدای تشویق تماشاچیان دو چندان می‌شه. اولین چیزی که توجه جرالدو به خودش جلب می‌کنه، خورشید زرد رنگیه که درست وسط آسمون جا خوش کرده بود و انگار که با انگشتاش علامت دیس‌لایک رو تو صورت ریونکلاوی‌ها می‌کوبید.

- حتی خورشیدم با ما سر ناسازگاری داره و هافلپافیه! هی روزگار!

ریونکلاویا به مرحله‌ای رسیده بودن که برای لاپوشونی کم‌کاری خودشون می‌خواستن زمین و زمان رو مقصر باخت احتمالی آینده‌شون نشون بدن.

- پیست... چو! هی چو... سدریکو نگاه کن.

چو با سقلمبه‌ی محکمی که از طرف آندریا می‌خوره به خودش میاد و نگاهی به سدریک می‌ندازه.

- من این نگاهو می‌شناسم، با یک نگاه عاشقت شده! زودباش یه چشمکی چیزی بش بزن.
- ها؟ که چی بشه؟!
- که وسط بازی بتونی حواسشو به خودت پرت کنی تا مهاجمامون بتونن گل بزنن.

به نظر ایده‌ی جالبی میومد. پس چو نگاه دلربایانه‌ای به سدریک می‌ندازه.

در این حین که چشمای سدریک لحظه به لحظه بیشتر به شکل قلب در میومد، یکی از دو داور به سمت توپ‌ها می‌ره تا آزادشون کنه. بنابراین هر چهارده بازیکن سوار جاروهاشون می‌شن و با رهاسازی توپ‌ها و سوت داور، بازی رسما آغاز می‌شه.

- با شروع بازی کوافل با پاس‌های سریع و هماهنگ سه مهاجم هافلپاف، یعنی زلر و ویزلی و دامبلدور به سرعت از میانه‌ی زمین به دروازه‌ی ریونکلاو می‌رسه و گل... حداقل می‌ذاشتین یه دقیقه از شروع بازی بگذره بعد گل بخورین.

سه مهاجم هافلپاف خندان چرخشی به جاروهاشون می‌دن و همونطور هماهنگ می‌رن تا دوباره کوافلو پس بگیرن. جرالد با دیدن سه مهاجمی که به سمتش خیز برداشته بودن، بی‌معطلی کوافلو به دیوانه‌ساز پاس می‌ده.

- حالا دیوانه‌ساز کوافلو گرفته. مهاجمای هافلپاف تصمیم می‌گیرن فاصله‌شونو حفظ کنن و شانس گرفتن کوافلو با مهاجم دیگه‌ای امتحان کنن! به نظر میاد دیوانه‌سازم این موضوعو فهمیده و اصلا قصد نداره پاس بده!

با رسیدن دیوانه‌ساز به جلوی دروازه، سدریک آماده برای گرفتن کوافل می‌شه. اما ناگهان موهای چو تو دست باد رها می‌شه و سدریک برای لحظه‌ای غفلت می‌کنه و... اولین گل ریونکلاو هم به ثمر می‌رسه!

- نه نه الان نده به رکسان بده به رز!

آریانا می‌خواست کوافلو به رکسان پاس بده، اما ازونجایی که تا اونجای کار از اعتماد به حرف جاروش نتایج مثبت گرفته بود، به جای رکسان، به رز پاس می‌ده و رز هم به ندای جاروش گوش می‌ده و جاخالی به موقعی به یه بلاجر می‌ده.

نیم ساعت از شروع بازی می‌گذره و هر بار که کوافل به دست یکی از مهاجمای هافلپاف می‌رسه، هر سه با هماهنگی بی‌نظیری که به لطف راهنمایی‌های به جای جاروهای سخنگوشون بدست آورده بودن، تا خود دروازه جلو می‌رن و گلی به نام گروهشون ثبت می‌کنن. از طرفی مهاجمای ریونکلاو تا حد توانشون سعی می‌کنن کوافلو به دیوانه‌ساز برسونن و از حربه‌ای به نام چوچانگ برای حواس‌پرتی سدریک بهره ببرن.

- دوباره کوافل دست دیوانه‌ساز افتاده، خب منم بهشون حق می‌دم که جرات ندارن نزدیکش بشن!

شاید مهاجمای هافلپاف جرات نزدیک شدن نداشته باشن، اما مدافعا بدون نزدیک شدن می‌تونستن بلاجرها رو به سمت دیوانه‌ساز هدایت کنن. این نکته‌ای بود که جاروهای پرتجربه‌ی دو مدافع هافلپاف بهشون یادآوری می‌کنن.
- اونا می‌ترسن جلو برن، شما که مجبور نیستین بیکار بمونین!
- بلاجرها رو بزنین سمتش.

اگلانتاین و دورا که دوشادوش هم پرواز می‌کردن، اول نگاهی به جاروهاشون و بعد نگاهی به هم می‌ندازن. حق با جاروهاشون بود!

دیوانه‌ساز که انتظار حمله‌ی یهویی از سمت دو بلاجر مسابقه رو نداشت، با موفقیت پروازکنان از جفتشون جا خالی می‌ده اما کوافلو از دست می‌ده.

- هووو هو هوو هوو!

رکسان در نقش مترجم می‌پره وسط معرکه.
- اوه داره می‌گه چه شانسی آوردم خودم پرواز می‌کنم و جارو ندارم. وگرنه یه چیزیم می‌شد!

رودولف که هنوز موفق به یافتن اسنیچ نشده بود، حرف رکسان رو می‌شنوه.
- چه ساحره‌ی با کمالاتی، شما زبان دیوانه‌سازهارو کجا یاد گرفتی؟
- من هم تیمیتم رودولف! باید مخ اونا رو بزنی.

رودولف آه‌کشان برمی‌گرده بلکه اسنیچو پیدا کنه.
- مطمئنم این اسنیچ مذکره که در مقابل جذابیت من مقاومت به خرج می‌ده و رخ نشون نمی‌ده!

هافلپاف تا اون لحظه تونسته بود 230 امتیاز بگیره و ریونکلاو هم به لطف حواس‌پرتی‌های گاه و بی‌گاه چو 80 امتیاز بدست آورده بود.

- نه سدریک! نه! نمی‌بینی اون دختر فقط وقتی می‌خوان گل بزنن سر و کله‌ش پیدا می‌شه؟
- نمی‌بینم. فقط چوی زیبا رومو می‌بینم.
- آخه چقد ابله می‌تونی باشی تو! اگه یه گل دیگه بخورین و اونا اسنیچو بگیرن 240 امتیازه می‌شن و می‌برن. اونوخ تو می‌شی یه بازنده که اون دختر قطعا بهت پا نمی‌ده!
- ها؟ راس می‌گی؟
- اگه ببری در نظرش جذاب‌تر می‌شی.

سدریک طی گفتگویی کوتاه با جاروی سخنگوش، قانع می‌شه و تمرکزشو می‌ذاره رو کوافلی که یکراست به سمت دروازه فرستاده شده بود.

- می‌گیره! ریونکلاو موفق نمی‌شه گل نهمش رو به ثمر برسونه. اما صبر کنین ببینم... دیگوری قبل از گرفتن کوافل با کی داشت حرف می‌زد؟

تام با شنیدن این حرف نگاه دقیقی به سدریک می‌ندازه. از چشمان تیزبینش پنهان نبود که نگاه سدریک به سمت جاروش بود و با اون حرف می‌زد. ناگهان خاطراتی توی ذهن تام شروع به نقش گرفتن می‌کنه و با یه نگاهِ "گند زدی ربکا" به آن‌سوی جایگاه تماشاچیا و جایی که ربکا سرگرم تشویق تیمش بود خیره می‌شه.

- کوافل به دست مهاجمای تیزروی هافلپاف میفته. جارو از ریونکلاو چپ و راست خودشو می‌کوبونه به بلاجرا و اونا رو همراه کگورت به سمتشون می‌فرسته و... ویزلی برای جلوگیری از برخورد با بلاجر پاس اشتباهی می‌ده!
- من رکسان خالی‌ام! خالی خالی! بدون ویزلی.

صدای فریاد رکسان حتی از وسط زمین بازی مسابقه هم به وضوح شنیده می‌شه. همین فریاد حس شنوایی و بینایی پیکسی حاضر در مسابقه رو تحریک می‌کنه و حرکت سریع اسنیچ از بیخ گوش‌های اگلانتاین رو می‌بینه.

اگلانتاین که تو این بازی از اختراع شگرفش به نام "بلاجرو بگیر و پرت کن" رونمایی کرده بود، بی هوا دستگاه رو تکون می‌ده و اسنیچ رو هم همراه بلاجر پرتاب می‌کنه. اسنیچ اختیار از کف می‌ده و عرض ورزشگاهو طی می‌کنه و یکراست روی سر رودولف فرود میاد.

- آخ! بابا من هنوز اسنیچو ندیدم چرا باید بلاجر سمتم پرتم کنین آخه نامردا.
- شاید مونث باشه.
- قانع بمون و اینقد حرف نزن!

اسنیچ که موجود حساسی بود و تحمل اشتباه گرفته شدن با شخصیت منفی مسابقات، یعنی بلاجر رو نداشت، حسابی احساساتی می‌شه. بال‌هاش پژمرده می‌شه، توان پرواز ازش گرفته می‌شه و همونجا رو کله‌ی رودولف غش می‌کنه. شوک روحی سنگینی بود به هر حال!

- اگه قانع نبودم همون موقع که ضربه بهت وارد شده بود می‌گفتم اونی که رو سرت جا خوش کرده اسنیچه نه بلاجر، و یه حشره‌ی آبی‌رنگ داره به سرعت به سمت سر مبارکت شیرجه می‌ره. ولی چون قانعم نمی‌گم!

رودولف با این حرف مثل برق از جا می‌پره و با دستاش به سرش چنگ می‌زنه تا اسنیچو بگیره، اما متاسفانه اسنیچ زودتر تو چنگال لینی گیر کرده بود.

- می‌مردی دو ثانیه زودتر می‌گفتی خب؟
- خودت گفتی قانع بمونم.

با بلند شدن صدای فریاد تماشاچیا به وضوح برای همه روشن می‌شه که بازی به پایان رسیده. اما برنده؟

- هافلپاف! به لطف گلی که لحظه‌ی آخر وارد دروازه‌ی ریونکلاو می‌شه، 240 به 230 هافلپاف موفق می‌شه ریونکلاو رو شکست بده. حتی گرفتن اسنیچ هم نتونست ریونکلاو رو برنده‌ی بازی کنه! تبریک به تیم هافلپاف و تسلیت به تیم ریونکلاو.

اعضای تیم هافلپاف خودشونم انتظار نداشتن بازی به این خوبی رو به نمایش بذارن. البته قدر کمک‌های جاروهاشونو می‌دونستن! نجات دروازه توسط جاروی سدریک و هماهنگی بی‌نظیر مهاجما، همه و همه از دقت بالای جاروهاشون و صحبت‌های به موقعشون بود.
پس با خوش‌حالی و افتخار جاروهای سخنگوشونو بالا می‌گیرن و همراه تماشاچیای سرازیر شده به داخل زمین پیروزیشونو جشن می‌گیرن.

و اما سمت تیم شکست‌خورده‌ی میدون بلوای دیگه‌ای به پا بود...

- ربکا! تام!

دروئلا که متوجه نقش تاثیرگذار جاروها شده بود و عاملین سخنگو شدنشون رو می‌دونست، در حالی که مشت مشت کتاب بود که از تو جیب رداش در میاورد، اونا رو یک در میون به سمت ربکا و تام پرتاب می‌کنه!




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

مرگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۷:۴۶ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۳۷:۴۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
گریفیندور
vs
اسلیترین


سوژه: قتل



شب بود و ماه با وضوح هر چه تمامتر تو آسمون جولون می داد. کاری هم نداشت چند نفرو اون وقت شب با خودنماییش به بوق میده و مجبورشون میکنه تبدیل شن به هیولاهای بی شاخ و دم و پاچه ملت بخت برگشته رو بگیرن. اگرچه صرف نظر از این مصیبت هاش شب آرومی بود. به نظر می رسید کل جامعه جادوگری اون وقت شب خواب باشن. هرچند هیچکس نمی تونه با قطعیت این حرف رو تایید کنه چون همیشه استثنائاتی هم پیدا میشن.
دوربین روشن شد و نمای ورودی خانه ریدل ها به نمایش در اومد. بعد آروم به راه افتاد تا مبادا اگر گرگینه ای چیزی اون اطراف بود توجهش بهش جلب بشه. از در ورودی که رودولف جلوش خوابش برده بود وارد خونه شد. تا اینجا معلوم نبود دوربین هدفش از این کار چیه و این وقت شب دزدکی وسط تالار ورودی خونه ریدل چیکار داره. دوربینه دیگه سرشو عین تسترال می ندازه پایین میره تو خونه ملت!

همون لحظه کراب که وسط تالار تاریک جلوی آینه تمام قد ایستاده بود و داشت خودش رو تو آینه برانداز میکرد متوجه حضور دوربین شد و با حالت تهدیدامیزی اومد جلو.
- تو کی هستی؟یا شایدم چی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟ اومدی جاسوسی؟ از مادر زاده نشده کسی که جلوی کراب بخواد از اربابش جاسوسی کنه.

دوربین اومد نگاه طوری به دوربین بندازه که متوجه شد خودش دوربینه پس عوضش به پروفایل کاربری کراب اشاره کرد و کراب با دیدن عنوان کاربرار عضو گریه کنان از کادر خارج شد. دوربین لبخند شیطانی زد ولی بعد یادش اومد دوربین ها نمی تونن لبخند بزنن پس نیشش رو بست.
با بلند شدن سر و صدایی از طبقات پایین تر خونه دوربین یاد ماموریتش افتاد و به طرف صدا حرکت کرد. پله هارو آهسته پایین رفت و رسید به سردابه های خانه ریدل و پشت ازمایشگاه هکتور ایستاد.
از سر و صداهایی که به گوش می رسید واضح بود یه نفر تو آزمایشگاه سخت مشغول کاره. اساسا رو به رو شدن با هکتور نصف شبی اون هم وسط مقر مرگخوارا می تونه بدترین اشتباهی باشه که یه شخص میتونه مرتکب بشه. ولی دوربین هر کسی نبود. بلافاصله در با صدای قیژی باز شد. نور به راهروی تاریک هجوم آورد و سایه ی بزرگی از بین نور آشکار شد و صدای خنده دیوانه واری به گوش رسید. حتی خود نویسنده هم از شدت هیجان نفسش رو در سینه حبس کرد. فضا جوری بود آدم فکر میکرد الان قراره فرانکشتاین تو سوژه ظاهر بشه. ولی کمی بعد مشخص شد کسی که سایه اش افتاده بود رو زمین فرانکشتاین نبوده. حتی هکتور هم نبود بلکه سایه مال ترامپ بود.

درحالیکه با اون هیکل چاق و گنده با بدبختی از بین قفسه ها رد میشد، سخت مشغول گشتن بین شیشه های معجون هکتور بود. تا اون لحظه کل قفسه های معجون هکتور رو روی میز خالی کرده بود و روی زمین هم تعدادی خرده شیشه و معجون های پخش و پلا شده دیده میشد. هیچکس هم نمی دونست ترامپ دقیقا داره دنبال چی میگرده. به نظر هم نمی اومد کسی در مورد سومصرف معجون های هکتور بهش هشدار داده باشه. هرچند هیچ هم بعید نبود تمام هشدارهارو به نیم کره شمالی مغزش دایورت کرده باشه.
- معجون عوض کردن زمان، معجون تغییر لباس؟ بذارم تو جیبم به درد ملانیا می خوره...هوم... معجونه...اسم نداره چرا؟ چه بوی چرتی هم می ده اینو با چی درست کرده؟ از رنگش معلومه به درد نمی خوره...خب بعدی چیه؟ معجون تقویت موی سر ارباب؟ معجون دور دنیا در 80 روز؟ معجون مدرسان شریف؟ معجون بیست و نه دو تا شش؟ وات د...؟

چند ساعت بعد

ترامپ هنوز داشت برای خودش بین قفسه های تموم نشدنی آزمایشگاه می گشت و زیر لب با خودش حرف می زد. عوامل فیلمبرداری هم دوربین رو خاموش کرده بودن و نشسته بودن داشتن قلیون می کشیدن و نون ببر کباب بیار بازی میکردن.
اما درست همون لحظه که تهیه کننده موفق شد بزنه رو دست کارگردان و کارگردان تلاش کرد قلیون رو بکنه تو حلقش صدای جیغ ترامپ بلند شد.
- ایول! یافتم!

تصویر سریع زوم شد تو شیشه ای که ترامپ فاتحانه بالا گرفته بود. معجون رو به راه کردن اوضاع!
ملت چه داخل پست چه خارجش به سختی آب دهانشون رو قورت دادن. همه از وضعیت بد ترامپ خبر داشتن. در آستانه استیضاح بود. امار نشون میداد حتی تو نظرسنجی های مقدماتی انتخابات از همه دموکرات ها عقب تره. فضاحتش تو عرصه سیاست خارجی که دیگه گفتن نداشت و همه فهمیده بودن آدم ترسو و بی وجودیه. تو کوییدیچ هم که کاملا مشخص بود به هیچ جا نمی رسه و البته کم مغز بودنش هم بر کسی پوشیده نبود ولی چون خنگ بود طبیعتا این موضوع زیاد ناراحتش نمیکرد. ولی هرچقدر هم وضعیتش خراب بود خوردن یه شیشه از معجون های دست ساز هکتور به هیچ وجه راه حل مناسبی به نظر نمی رسید. اما ترامپ هم کسی نبود که به حرف کسی گوش بده مخصوصا اگر اون حرف منطقی بود! متاسفانه کسی هم اون وقت شب نبود که بهش هشدار بده. پس در شیشه رو باز کرد و یه نفس همه رو رفت بالا. قیافه ترامپ سریع رفت تو هم و شیشه از دستش رها شد. رنگش اول سبز شد. بعد قرمز شد کم کم رو به سیاهی رفت و دوباره برگشت به حالت سابق خودش. درحالیکه به نفس زدن افتاده بود سرش رو بالا گرفت و موهاش زشت بلوندش رو زد عقب:
- حتی از دستپخت ملانیا هم بدتر بو...ویژژژژ!

مثل این بود که زمین یهو دهن باز کرده باشه و ترامپ رو قورت داده باشه. ترامپ با صدای پقی ناپدید شد.انگار که هیچ وقت وجود خارجی نداشته. حالا آزمایشگاه هکتور خالی بود البته متاسفانه شلوغ کاری ترامپ هنوز سرجاش بود و یقینا هکتور از دیدن این وضعیت خیلی خوشحال نمی شد.
عوامل پشت صحنه با دهن باز به این منظره نگاه میکردن. همون موقع کارگردان پرسید:
- احیانا کسی اینجا شماره بایدن رو نداره؟

همان لحظه- ناکجاآباد

دوباره همون صدای پق کذایی به گوش رسید و شخص ترامپ تمام هیکل پخش زمین شد. سریع بلند شد تا سر و وضعش رو مرتب کنه مبادا ملت با اون وضعیت ببیننش. ولی جایی که ترامپ فرود اومده بود کسی حضور نداشت. جایی که ایستاده بود شبیه یه سالن بزرگ با دیوارهای دود خورده بود. روی در و دیوار انواع و اقسام جسدهای خون آلود و تیکه پاره شده میخ شده بودن و رد خونشون تا روی زمین کشیده شده بود. سالن خروجی های زیادی داشت که به نظر می رسید به راهروهای تنگ و تاریک و بی انتها ختم می شن. فضا گرفته و ملال آور بود.

ترامپ چرخید و دور و برش رو نگاه کرد و سعی کرد علت حضورش رو تو این مکان درک کنه. اون خواسته بود اوضاع سر و سامون بگیره ولی به نظر نمی رسید حضورش در اینجا کمکی بکنه. ترامپ مدت ها فکر کرد و به مغزش فشار آورد ولی از اونجایی که به جای مغز کلش رو با پهن پر کرده بودن افکارش راه به جایی نبردن جز اینکه احتمالا این وضعیت، کار بایدن رقیب سیاسیش بوده و سریع دست کرد تو جیب کتش تا گوشی مشنگیش رو دربیاره و یه توییت بذاره و به دنیا اعلام کنه که بایدن ادم فاسدیه و باید مثل سگ پرتش کرد بیرون. حالا منظورش از بیرون کجاش بود کسی جز خودش نمی دونست. ولی همون موقع یادش اومد گوشیش رو روی میزش تو کاخ سفید جا گذاشته.
دیگه کم مونده بود دود از کلش بزنه بیرون که صدایی توجهش رو جلب کرد.
- تو کی هستی؟

ترامپ برگشت و با دیدن کسی که یه مرتبه و بدون هیچ صدایی جلوش سبز شده بود سه متر از جا پرید. مردی که ترامپ رو مورد خطاب قرار داده بود سر و وضع عجیب و حتی میشه گفت ترسناکی داشت. پوست صورتش سوخته بود و بعضی قسمت ها تا روی گوشت آب شده بود و کلاهی که روی سرش بود نمی تونست لبخند شوم و شیطانیش رو مخفی کنه. تو دست راستش به جای انگشت چهارتا چنگال تیز و آهنی داشت.
معمولا دیدن همچین ادمی تو همچین فضایی نشونه شومیه ولی صد افسوس که طرف مقابل ترامپ بود توقع درک موقعیت توسط ترامپ غیر ممکن بود. درحالیکه با غرور سینه شو جلو می داد، سرتاپای غریبه رو برانداز کرد:
- خود تو کی هستی؟ می دونی من کیم؟ اگر می دونستی با این گستاخی جلوم نمی ایستادی. نکنه جاسوس بایدنی؟من هیچ تماسی با رییس جمهور اوکراین نداشتم. کسی نمی تونه از زیر زبون من حرف بکشه. من یه حرفه ایم.

مرد لبه کلاهش رو لمس کرد. تا حالا آدم های زیادی رو دیده بود ولی تا حالا با همچین کسی رو به رو نشده بود. مطمئنا هنوز نمی دونست کجاست و با کی رو به رو شده. با متانت گفت:
- به من میگن فردی کروگر. تو در حال حاضر تو عالم خواب و رویا هستی که یه جورایی قلمرو منه. تا به حال هیچ موجود زنده ای بدون اجازه من وارد اینجا نشده مگه اینکه هوس کرده باشه مثل اونا به دیوار میخش کنم.

فردی با لبخند خبیثی به جسدای روی دیوار اشاره کرد. ترامپ موجود بی مغز و بی شعوری بود. اعتماد به نفسش یکی از دلایل سوراخ شدن لایه اوزون بود و کلا بارها ثابت کرده بود درک درستی از هیچ چیز نداره. حتی وقتی که نتیجه تست هوشش مساوی با هوش غول های غارنشین دراومده بود اصرار داشت که تست هوش به درستی طراحی نشده. ولی دیدن یه ردیف جسد میخ شده به دیوار چیزی نبود که به هوش ربطی داشته باشه.
در نتیجه به سختی اب دهنش رو قورت داد و خیلی نامحسوس یه قدم عقب گذاشت تا از چنگال های تیز فردی یا هر کوفتی که بود عقب بمونه.
- ام...میگما...چیزه یعنی...نظرت چیه مذاکره کنیم؟

صبح روز قبل از مسابقه- تالار گریفندور

صبح شده بود و ملت راه افتاده بودن دنبال گرفتاری و بدبختیاشون. اتاق عمومی تالار پر بود از دانش اموزایی که داشتن بهم تنه می زدن یا غرغرکنان دنبال کیف و کفششون میگشتن تا برن سر کلاس. بعضی هاشون هم سعی میکردن لحظه اخری مشقاشون رو تموم کنن.
وسط اون بلبشو آرتور بین جمعیت داشت دنبال یه شخص مشخصی می گشت که ظاهرا گم شده بود.یکم اینور و اونور تالار رو با دقت نگاه کرد. سر چندتا بچه سال اولی داد زد و اشکشون رو درآورد. یه دور از در تالار رفت بیرون و دوباره برگشت داخل و سر چند نفر دیگه داد زد و سینه شو جلو داد تا ملت مدال ارشدی و نظارت تالارش رو ببینن. آخر سر هم با عصبانیت در حالیکه پاهاشو می کوبید زمین، رفت طرف خوابگاه پسرها و کاملا بدون غرض پای پرویز رو که روی لحاف جلوی شومینه خوابیده بود لگد کرد.

پرویز: اسیر شدیم این وقت روز.

تو خوابگاه بچه های تیم مشغول جمع و جور کردن وسایل و پوشیدن لباسای کوییشون بودن تا برای بار اخر برن تو زمین برای تمرین. فنریر که مشغول بستن دکمه های رداش بود با شنیدن صدای پای آرتور سرش رو بلند کرد.
- چی شد تونستی پیداش کنی؟

آرتور با خستگی روی تختش ولو شد.
- نه معلوم نیست کدوم گوری رفته اصلا.

صدای فریاد سرکادوگان از اونور اتاق بلند شد.
- چقدر بهتون هشدار داده بودیم این مرتیکه قزمیت رو نیارید تو تیم. عزت و شرف تیم رو فدای این مردک خیار دریایی بی مصرف کردین!

ارتور خواست بگه "خب حالا! خودتون اول کاری با اومدنش موافقت کردین و گفتین سوژه سازه!"
ولی گفتن این حرف ها وقتی در جوار مرگ نشسته بود شجاعتی بیشتر از شجاعت گریفندوری می خواست. در نتیجه ترجیح داد سکوت اختیار کنه. همون لحظه عله به کمک عصاش آخ و اوخ کنان بلند شد. بالاخره سنی ازش گذشته بود. در هر حال کمتر کسی تا حالا تونسته عصر دایناسورهارو با چشم ببینه. عله کمرش رو راست کرد و صاف ایستاد. بعد برگشت با چند جفت چشم که بهش زل زده بودن رو به رو شد.
- چیه همه به من زل زدین؟قرار نیست من اینجای داستان چیزی بگم.

بقیه با دلسردی نفسشون رو دادن بیرون. امیدوار بودن عله یه راه حلی براشون داشته باشه. همون لحظه کله پرویز از لای در ظاهر شد.
- نمیخواین صبحونه بخورین؟ پس چرا منو بیدار کردین؟ اسیر شدیم این وقت روز.

همان لحظه- عالم رویا

بالاخره ترامپ موفق شد تا فردی رو قانع کنه باهاش مذاکره کنه و یه قرارداد تنظیم کنن. فردی که مدت ها بود تو عالم رویا گیر کرده بود موافقت کرد تا بره هاوایی اب و هوایی عوض کنه و کلیدهاشو بده به دست ترامپ تا در نبودش به وظایفش عمل کنه. البته چیزهایی که فردی ازشون به عنوان شرح وظایف یاد کرده بود شامل لیستی از کشتن و تیکه تیکه کردن ادمایی بود که مورد خشم و غضب فردی قرار گرفته بودن و قرار بود خواب بهشون حروم بشه. ترامپ ولی به این کارها کاری نداشت. مهم این بود که امریکا بی رییس جمهور نشه حالا هرچقدرم که سبک مغز و بی خاصیت باشه.

در نهایت ترامپ دسته کلید و لیست به دست راه افتاد تا کارهای فردی رو به انجام برسونه. اول کاری طبق لیست عمل کرد. چند نفری رو تو خواب ترور کرد. یه چندتایی رو هم طبق راهنمایی فردی به سیخ کشید ولی چون مثل فردی حرفه ای نبود تمیز کار نکرد و در و دیوار رو به گند کشید. بعد هم هن و هن کنان جسد هارو رو زمین کشوند تا کف زمین رو هم به بوق بده و در نهایت همه شون رو مثل گونی سیب زمینی پای دیوار کنار هم چید. بعد هم با گوشی یکی از قربانیا که کش رفته بود از خودش و جسدها سلفی گرفت و تو اینستا شیر کرد تا ملت به داشتن همچین رییس جمهور ادمکشی افتخار کنن.

اول کاری همه چیز خیلی جالب بود و به ترامپ احساس خوبی می داد. عین مرگ شده بود. باجذبه و با ابهت. حالا اون داس دستش می گرفت و ادم می کشت ترامپ کلید می انداخت می رفت تو اتاق قربانی. حتی می تونست بگه اون با ابهت تر از مرگ شده بود.
از شنیدن جیغ و فریاد و التماس های قربانی ها احساس لذت و قدرت می کرد و چیزی نموده بود از شدت غرور بترکه. ولی این کار کم کم ترامپ رو خسته کرد. چرا باید فقط کسایی رو می کشت که فردی می خواست؟ پس خودش چی میشد؟ ایا درست بود یه رییس جمهور با کلاس و با ابهتی مثل اون کارهایی رو انجام بده که یکی مثل مرگ انجام میده؟
این افکار باعث شدن ترامپ کم کم وسوسه بشه و بره سر وقت درهایی تو راهروهایی که تو قرارداد نیومده بود.. کلا این یه اصل ثابت شده بود که ترامپ هیچوقت به قول و قرارهاش پایبند نیست.

عالم واقعیت- روز مسابقه بین گریفندور و اسلیترین

در حینی که ترامپ اونطرف مشغول اتیش سوزوندن بود، تو عالم بیداری روز مسابقه تیم های اسلیترین و گریفندور رسیده بود. ورزشگاه شلوغ بود. اغلب تالارها برای پیچوندن درس و کلاس مسابقه رو بهونه کرده بودن و برای تماشای مسابقه اومده بودن و طبیعیتا ورزشگاه جای سوزن انداختن نبود. از عجایبه تو این وانفسای کمبود عضو و کاربر این همه جمعیت رو از کجا اورده بودن ریخته بودن تو ورزشگاه!
سرتاسر ورزشگاه پوشیده شده بود از پرچم های سبز و قرمز که سرجمع ترکیب بسیار مزخرفی رو تشکیل داده بودن.
دقایقی میشد که مسابقه شروع شده بود. صدای جیغ و داد طرفدارهای دو تیم به سختی اجازه می داد صدای گزارشگر به گوش برسه.
- توپ رو دادن دست هوریس از تیم اسلیترین. به شخصه فکر میکنم استفاده از دو تا معجون ساز تو ترکیب تیم که یکیشون هکتوره تصمیم درستی نبوده باشه. به نظر میاد هکتور از اینکه توپ دست هوریسه ناراضیه.

صدای فریاد اعتراض طرفدارای اسلیترین از اونطرف زمین بلند شد که گزارشگر رو هو کردن یه چندتا فحش ناموسی هم رد و بدل شد که توسط مدیران مجرب همیشه در صحنه سانسور و عوامل متخلفش بلاک و تبعید شدن. وقتی تو ایفای نقش چهارتا شناسه فعال حضور نداشته باشه هر ممد پاتری میاد گزارشگر میشه.

در حینی که هکتور و هوریس داشتن گیس و ریش نداشته هم رو میکندن تا ثابت کنن کی بازیکن بهتریه بچه ها گریف عاطل و باطل وایساده بودن چون وقتی توپ دست حریف بود ولی حمله ای صورت نمی گرفت کاری نبود که انجام بدن.
مرگ در مقام مدافع همینطور شق و رق وسط زمین و هوا معلق مونده بود و به لیست توی دستش زل زده بود. توی لیست اسم چند نفر بدون اینکه نوبت مرگشون رسیده باشه خط خورده بود ولی مرگ نمی دونست کی در کجای دنیا داره بی اجازش ارواح رو روانه دنیای دیگه میکنه. ولی از اونجایی که مرگ شخصیت مهمی نداشت و قرنی یه بار آن میشد خوددرگیریش تو اون لحظات توجه کسی رو جلب نکرد.
در همون حال که مرگ مشغول تجزیه و تحلیل بود، عله هم فرصت رو مغنتم شمرد روغن به دست رفت سمت دروازه تا سرکادوگان کمرش رو مالش بده. فسیل بودن هم سختی های خودش رو داره در هر حال.

آرتور هم که به شدت حوصلش سر رفته بود رفت طرف پرویز بخت برگشته که بی خبر از همه جا سرش رو گذاشته بود رو جاروش و خوابیده بود و یه لگد نثارش کرد تا یادش بمونه وسط زمین جای خوابیدن نیست. تنها کسانی که داشتن حرکت میکردن بوریس جانسون و علامت شوم بودن. کسی دقیق نمی دونست یه علامت معلق بین زمین و آسمون که حتی حالت مادی هم نداره چطور میخواد گوی زرین رو بگیره ولی خب این چیزی بود که به تیم اسلیترین مربوط بود. در هر صورت هرچی که بود اقلا علامت شوم می دونست داره دنبال چی میگرده. بر خلاف بوریس که مدل غول های غارنشین و به ضرب طلسم رو جاروش نشسته بود و به دسته جارو چنگ انداخته بود تا باد نبرتش و مرتب به در و دیوار میخورد و یه بار هم مستقیم رفت تو جایگاه تماشاچی ها تا پاک ابروی تیم رو ببره با این انتخابشون.

بعد از اینکه تلاش اعضای تیم گریف برای پیدا کردن ترامپ شکست خورد با توجه به اینکه تنها رییس جمهور دنیای مشنگی که از لحاظ حماقت و بی شعوری به ترامپ شباهت زیادی داشت بوریس جانسون بود، ناچار شده بودن برن خرکشش کنن و برای مسابقه بیارنش. کسی هم توقع نداشت جانسون بتونه کاری از پیش ببره همونطور که ترامپ هم عرضه انجام کاری رو نداشت و صرف حضورش برای پر کردن جاهای خالی بود. وقتی که کلا چند نفر تو ایفای نقش حضور داشته دارن که نصفشون هم فعالیتی ندارن، برای جور کردن اعضای تیم و برگزاری مسابقه آدم مجبور به چه کارهایی که نمیشه!
عاقبت با ریش و گیس گرو گذاشتن داورها، موفق شدن هوریس و هکتور رو از هم جدا کنن تا مسابقه ادامه پیدا کنه.


همان لحظه- عالم رویا

دوربین از راه رسید و بی مقدمه زوم کرد روی ترامپ که مثل شیر زخمی در حال قدم زدن وسط سالنی بود که تا اون لحظه پای دیوارهای سیاهش از کشته پشته ساخته بود.
اول کاری همه چیز خوب بود. یعنی اول کاری که ترامپ شروع کرده بود به سرک کشیدن به حریم خصوصی اشخاص دیگه ای که فردی منعش کرده بود.
سرک کشیدن به خواب زن های خوشگلی که تو عالم بیداری بهشون دسترسی نداشت و سلفی گرفتن باهاشون خیلی بهش حال داده بود ولی وقتی هوس کرد ببینه نزدیکانش در چه حال هستن حالش حسابی گرفته شد. از ملانیا گرفته که تو خواب میدید از ترامپ طلاق گرفته و با نصف ثروتش داره با یه جوون برازنده عشق و حال میکنه، تا تک تک بچه هاش که خواب مردنش رو میدیدن و اینکه چطور اون ثروت رو تصاحب میکنن.

ترامپ که دود از کله ش بلند شده بود رفت سر وقت کسایی که ازشون متنفر بود تا دق و دلیش رو سرشون خالی کنه. اول از همه با لبخند خبیثی بر لب رفته بود سراغ جو بایدن تا کلا ریشه اش رو خشک کنه. ولی بایدن زرنگتر از این حرف ها بود و سریع صحنه خوابش از خوشگذرونی تو ساحل با در و داف های با کلاس به صحنه جنگ تبدیل شد و ترامپ هم که جز پنچه عاریتی فردی کروگر چیز دیگه ای نداشت و اساسا هم وجود جنگیدن نداشت، دمش رو گذاشت رو کولش و با فحش های ناموسی میدون رو خالی گذاشت تا یه بار دیگه ترسو بودنش رو به عالم و ادم ثابت کنه. بعد رفت سر وقت رییس جمهور چین ولی چون مثل اون بلد نبود فن کنگ فویی بزنه با لگد از خوابش پرت شد بیرون. رییس جمهور کره شمالی هم تو خواب با موشک دنبالش کرد و مجبور شد فلنگو ببنده در نتیجه تصمیم گرفت اصلا به خواب مسئولین ایرانی نزدیک هم نشه چون ثابت کرده بودن با کسی شوخی ندارن. ولیعهد عربستان هم که ازش دل خوشی نداشت تو خواب با شمشیر رفت به استقبالش تا ترامپ کاملا شیرفهم بشه اساسا مردم خاورمیانه اعصاباشون تعطیله!

نفر بعدی مرکل بود که همیشه رو مخ ترامپ بود و بدش نمی اومد اتیشش بزنه ولی بسکه بی عرضه بود پاش به لبه تخت مرکل گیر کرد و گالن بنزین برگشت رو خودش اگر سریع نپریده بود تو گودال اب کثیفی که وسط سالن خونه فردی بود قطعا دنیایی از شرش خلاص می شدن ولی صد افسوس که شانس با اهل دنیا یار نبود. بعد رفت سر وقت پوتین عزیزش تا باهاش درد و دل کنه ولی پوتین اصلا نخوابیده بود و پیام نو سیگنال برای ترامپ مخابره کرد تا در نهایت با دلشکستگی راهش رو کج کنه و بره سر وقت بقیه.
اون وسط هم مچ مکرون رو تو خواب گرفت که با یه عالم در و داف دور از چشم زنش خلوت کرده بود و به شرط اینکه چیزی به زنش نگه گوشیش رو ازش گرفت چون گوشی قبلی وقتی پریده بود تو اب به بوق رفت. اما وقتی توییتر مکرون رو چک میکرد حسابی بهم ریخت. به کل مسابقه رو فراموش کرده بود و گویا تیم به جای اون از بوریس جانسون دعوت کرده بود بهشون بپیونده. رقباش هم از وضعیت سواستفاده کرده بودن تا به دنیا نشون بدن ترامپ چه موجود غیرقابل اعتماد و غیرمسئولیه ولی چیزی که بیشتر ناراحتش می کرد این بود که چطور بچه های تیم به این نتیجه رسیده بودن اون و بوریس جانسون خیلی شبیه همن؟ ترامپ خیلی خوش قیافه تر بود. باید هر جور شده برمیگشت و این رو به دنیا ثابت میکرد.
درحالیکه همچنان در حال قدم زدن بود ناگهان فکری به ذهنش رسید و لبخند کجی رو صورتش ظاهر شد.

زمان حال- ورزشگاه کوییدیچ

مسابقه کماکان ادامه داشت. تا اون لحظه اسلیترین با 20 امتیاز جلوتر بود و هنوز هم گوی زرین رو کسی نگرفته بود. صدای گزارشگر به گوش رسید:
- توپ مجددا دست هکتوره که میره سمت دروازه گریفندور. اون چیه تو دستش؟معجون؟

دقیقا همین بود. هکتور یه شیشه معجون از جیبش درآورده بود که احتمالا معجون گل زدن یا همچنین چیزی بود. گزارشگر ادامه داد:
-احیانا جایی گفته نشده که استفاده از معجون تو مسابقه ممنوعه؟

احتمالا جایی گفته شده بود ولی کار به اونجاها نکشید. حتی مرگ هم که داسش رو بلند کرده بود تا بره سراغ هکتور یا داور که سوتش رو دراورد تا خطا بگیره هیچکدوم نیاز به این کارها پیدا نکردن چون معجون تو صورت هکتور منفجر شد . این یه اصل شناخته شده بود که معجون های هکتور همیشه درست عمل میکنن.
- توپ از دست هکتور می افته و آرتور اون رو می قاپه و به سمت دروازه اسلیترین میره.

صدای تشویق طرفدارهای تیم گریفندور بلند شد.
- رابستن رو پشت سر می ذاره و از توپ بازدارنده که بانز به طرفش پرت میکنه جا خالی میده.

آرتور هم زمان با گزارش مسابقه از بغل پرویز که روی جارو خوابش برده بود رد شد و تو گوشش نعره زد:
- بلند شو مرتیکه بوقی آسمون جل!

- کاپیپتان گریفندور سر مدافع تیمش فریاد میزنه و همزمان که هوریس به سمتش حمله ور میشه توپ رو پاس میده به عله. عله عصاش رو بالا میاره با یه ضربه محکم توپ رو به سمت دروازه اسلی میفرسته و...گل! گل برای گریفندور. گریفندور 60 اسلی 70.

فریاد شادی طرفدارهای گریفندور با غرولند اعضای اسلیترین تو ورزشگاه پیچید.
- کاپیتان تیم اسلی رو میبینیم که داره با داور جر و بحث میکنه. ظاهرا معتقده که ضربه با عصا رو نباید گل حساب کرد ولی هیچ جا گفته نشده که گل با عصا رو نباید گل به حساب آورد.

دوباره صدای هو کردن طرفدارهای اسلیترین از اطراف ورزشگاه بلند شد. اما همون لحظه وسط زمین داشت اتفاق های عجیبی رخ می داد. پرویز برخلاف همیشه که خواب آلود بود حالا کاملا هشیار سرجاش نشسته بود و به هیچ وجه به نظر نمی رسید این اثر داد و فریاد آرتور بوده باشه. سرکادوگان که زودتر از بقیه متوجه حالت غیرطبیعی پرویز شده بود به بقیه گفت:
- یکی از شما بره ببینه این خیار دریایی بی خاصیت چه مرگشه؟

بقیه خودشون رو به پرویز رسوندن که به وضوح رنگش پریده بود. فنریر با تردید گفت:
- یه دفعه چش شد؟

- حتما پونه بهش زنگ زده هارهارهار!

آرتور با اعتماد به نفس جلو رفت و بقیه رو کنار زد.
- من این حالتو خوب می شناسم. شبیه حالت هریه تو کتاب اول که گوی زرین رو قورت داده بود. الان از دهنش در میارم!

این حرف آرتور باعث خوشحالی بچه ها شد. از بوریس جانسون که زرت و پرت می رفت تو دیوار کاری ساخته نبود چه بهتر که پرویز تو خواب گوی زرین رو قورت داده باشه. فقط کافیه از دهنش دربیارن و بدن دست اون جانسون بی خاصیت تا برنده بشن. یه پیروزی مفت و مجانی.
حالا توجه بقیه ورزشگاه هم به اون سمت جلب شده بود. صدای گزارشگر به گوش رسید.
- ظاهرا اون سمت زمین یه مشکلی هست. گویا برای یکی از اعضای تیم گریفندو اتفاقی افتاده. همه دوره...اسمش چی بود؟ اینجا نوشته پرویز... از مدافع های تیم گریفندور جمع شدن.

آرتور تا اون لحظه دستش رو تا ارنج کرده بود تو حلق پرویز و تا لوزالمعده اش رو به امید یافتن گوی زرین گشته بود. فنریر و عله هم پرویز بخت برگشته رو که کم مونده بود زیر دست ارتور جون بده محکم نگه داشته بودن. سرکادوگان که حوصله اش سر رفته بود با بی صبری شمشیرش رو تکون داد.
- چه شد؟پیداش نکردی آرتور؟این داور قزمیت بد نگاه میکنه. یک وقت به خاطر بد رفتاری با هم تیمی کارت زرد میگیریم ها!

آرتور که حالا دستش رو تا بازو فرو کرده بود تو دهن پرویز و عرق از سر و روش سرازیر بود گفت:
- نترس الان پیداش میکنم. یکم دیگه...اها خودشه یافتم! ام... قرار بود گوی زرین مو داشته باشه تو این بازی؟

بچه های تیم گریفندور:

آرتور دستش رو گذاشت رو کله پرویز و با تمام توانش سعی کرد چیزی رو که گرفته بود بکشه بیرون. فنریر نگاهی به سر و روی ارتور که عرق ازش میچکید انداخت و گفت:
- مطمئنی گوی زرینه؟ معلوم نیست این بابا چی خورده ها!

ارتور ترجیح داد این حرف رو نشنیده بگیره و به کشیدن ادامه داد. همون لحظه جاگسن سوت زنان از راه رسید. از راه رسید.

- هیچ معلومه دارین چه غلطی میکنین اینجا؟ دستت برای چی تو حلق هم تیمیته ویزلی؟

اما ارتور جواب نداد. لحظه ای بعد یه مشت موی زرد بی ریخت همراه دست آرتور از دهن پرویز خارج شد.

ملت حاضر در ورزشگاه:

آرتور که شدیدا جا خورده بود کلاه گیس زرد رو زود انداخت و دستش رو عقب کشید ولی اون چیزی که تو حلق پرویز بود به پیش رویش ادامه داد. چند ثانیه بعد یه کله طاس همراه یه جفت چشم ابی خشمگین و در نهایت یه کله نارنجی رنگ از تو حلق پرویز بیرون اومد. کله کچل سخنگویی به نام ترامپ!

کل ورزشگاه در سکوت غرق شد. اعضای هر دو تیم به اضافه خود داورها با دهن های باز و فک های به زمین چسبیده به کله ی ترامپ که از دهن پرویز بیرون اومده بود و اب دهن پرویز از سر و روش میچکید خیره نگاه میکردن.
- به حق تنبون ندیده مرلین! اینجا چه خبر شده؟

کسی جوابی نداشت نه برای گزارشگر نه برای ترامپ که دهن گشادش رو تا ته باز کرده بود و نعره می زد:
-کی اینجا فکر کرده بوریس جانسون در حد منه؟

ظاهرا کسی راه حلی برای این مشکل نداشت. داورها سریع یه گردهمایی تشکیل دادن تا برای این وضعیت یه فکری بکنن درحالیکه اعضای تیم گریفندور بهت زده داشتن به کله ترامپ نگاه میکردن که تلاش میکرد تا به صورت کامل از حلق پرویز بیاد بیرون. صدای همهمه و پچ پچ کل ورزشگاه رو فرا گرفته بود. اما درست همون لحظه که ترامپ تونست به طور کامل خودش رو بکشه بیرون صدای فریاد شادی طرفدارهای اسلیترین بلند شد. ظاهرا علامت شوم وقتی بچه های گریفندور حواسشون نبود موفق شده بود خودش رو به گوی زرین برسونه و بگیرتش. صدای گزارشگر بلندتر از صدای هلهله و شادی اسلیترینی ها به گوش رسید.
- خب ظاهرا علامت شوم موفق شد قبل از جانسون گوی زرین رو بگیره. اشکالی نداره همه ممکنه بدشانسی بیارن و با کله برن تو دیوار! مسابقه به اتمام رسید و برنده این بازی اسلیترینه!

بچه های تیم گریفندور که تازه از بهت ظاهر شدن ترامپ از تو دهن پرویز داشتن خارج میشدن با شنیدن خبر باختشون دوباره تو شوک فرو رفتن. سرکادوگان تو تابلوش از حال رفت و پرویز گریه کنان در حالیکه نیسان بار محبوبش رو صدا می زد از کادر خارج شد و گفت که از رفتار زشت بقیه به فدراسیون بین المللی کوییدیچ شکایت میکنه. بقیه اعضای تیم برگشتن و به ترامپ خیره شدن. ترامپ که خودش رو در محاصره چند جفت چوبدستی، یک داس و یه عصا می دید رجز خوندن رو فراموش کرد.
- ام...میگم. نیازی به خشونت نیست ها بچه ها. اون چیه تو دستته آرتور؟ و که نمیخوای منو طلسم کنی؟ ببینین من همه چیزو براتون توضیح میدم... اون داس رو از من دور کن...نه...نکنین... وایسین... به نظرم مذاکره کنیم خیلی بهتره نه؟.نه... دستتو بکش مرتیکه... اون چیزو از من دور کن... مذاکره... طلسم نه... کمک!




ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۲۲:۴۳
ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۳۰:۳۴
ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۳۹:۱۹







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.