هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸:۴۲ دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۲:۲۷
از کتابخانه هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 48
آفلاین
-پدر روحانی و شوهر روحانی عزیز، حالا می شه بهمون بگین چجوری در مسیر درست و راهی که خداوند می پسنده قرار بگیریم؟

رودولف تمام قوانین و شروط دامبلدور را فراموش کرده بود و محو بانوی باکمالاتِ خیّری شد که داشت با آنها صحبت می کرد.

-بابا جان؟ بابا جان! اهم اهم...
-ها...
-میگم اهم اهم اوهوم اهم اهام اهوم!
-ها...؟

دامبلدور تازه آن موقع فهمید که رودولف هیچ تخصصی در زبان "سرفه ای" ندارد. بنابراین مجبور شد از روش سیخونک، نیشگون، و در مراحل بعد از اردنگی و لگد استفاده کند؛ هر چند بر خلاف قوانین محفل بود که از خشونت برای انجام کاری استفاده کنند.
-عه چته چرا می زنی؟
-بابا جان شما تمایلی نداری این بانوان محترم رو با سخنرانیت به سمت روشنایی هدایت کنی؟
-چی؟ چرا چشم و چارتو همچین میکنی؟ روشنایی چیه؟ بانوان محترم؟ اهااا حله بسپرش به من...

رودولف بالای یکی از میز های کلیسا رفت که بتواند خوب همه جا و همه زنان نیکوکار را زیر نظر داشته باشد. (و البته تمام بانوان بتوانند ابهت و جذبه او را به خوبی ببینند!)
-همونطور که می دونین من ودامبلد... ینی همون پدر روحانی قراره شما رو به سمت راه درست و روشنایی و از این جور چیزا هدایت کنیم. و برای این کار ما نیاز به یه...

رودولف کمی فکر کرد... به این نتیجه رسید که میزان اگاهی اش از روشنایی به اندازه موهای سر لرد سیاه است. البته که این موضوع در زمینه تخصص اعضای محفل بود و نباید از یک مرگخوارِ قمه کشِ ساحره یاب همچین توقعاتی داشت.

-بله همونطور که گفتم برای رسیدن به روشنایی ما نیاز داریم به یه... اها! به یه پیرمرد ریش بلند عجیب غریب که بتونه گند کاریامونو جمع کنه و واسمون سخنرانی کنه!

سر ها به سمت دامبلدور چرخیدند. رودولف با اینکه خیلی از نگاه هایی که به پیرمرد محفلی شده بود ناراحت و ناراضی بود ولی مجبور شد برای نجات خودش توجه ها را جلب دامبلدور کند.

-خب باباجانیان... کاملا درسته اما شما به چیز های دیگری هم نیاز دارین... اول باید قلب هاتون رو پاک کنین و ذهنتون رو از افکار بد و ناپسند خالی کنین و...

رودولف دیگر حواسش به سخنرانی دامبلدور نبود. دوباره محو بانوی با کمالاتی شد که ظاهرا سرگروه بانوان نیکوکار بود.

-باباجان! شوهر روحانی جان با شمام!
-ها اها بله چیه...
-اون آبنبات لیمویی منو بده دهنم خشک شد.
-ها... لیمویی؟ اها باشه...

رودولف که حالا حواسش سر جایش امده بود، آبنبات را از جیبش در آورد تا آن را به دامبلدور بدهد. ولی دستش به یکی از قمه هایش گیر کرد و قمه، با صدای بلندی روی زمین افتاد. پشت سرش چند قمه دیگر با صدایی بدتر از اولی روی زمین افتادند.

-اون... اون چیز دیگه چیه؟!
-مثل چاقوعه!
-چرا روش قرمزه...؟! خووووووون!!!!
-یه قاتل اینجاس!!!
-


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱:۴۰:۰۶ دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۹:۵۷
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1233
آفلاین
_خب زنونه اس، راه نمیدن من رو که!
_یواشکی میریم!
_میریم؟
_بله..چطور میخوای پس بفهمم که سرت رو بالا کردی یا نه؟

چاره‌ای نبود...رودولف راه پیچاندنی نداشت.
پس رودولف با ترس و لرز همراه با دامبلدور به سوی محل عبادت حرکت کرد...و از آنجایی که آنها حالا در لندن بودند، پس محل عبادت در اصل کلیسایی بود که آن روز میزبان زنان خیّر و نیکوکار بود...

رودولف و دامبلدور به زیر پنجره کلیسا رسیدند و سپس با استفاده از روش مشهور "قلاب گرفتن" برای یکدیگر توانستند از پنجره وارد کلیسا شوند!
_هللویا!

رودولف بو کشید...سرش پایین بود..ولی بو کشید...حس کرد...رودولف از بدو تولد سیستم ساحره‌یاب مجهزی را در خود داشت...رودولف بدون آنکه بتواند سرش را بالا کند، حس کرد و میدانست که آنجا فضای بود پر از خانوم های ریز و درشت و از همه رنگ!
_آفرین فرزندم...مقاومت کن!

هرچند که از دامبلدور بعید بود که شیطانی بخندد، ولی او میدانست که رودولف توان مقاومت ندارد...رودولف هم این را میدانست...پس بنا بر غریزه‌ی "رودولفیت" خود راهی برای سازگاری پیدا کرد و بدنش را طول کش و قوس داد که سرش در عین پایین بودن، نگاهش به جلو باشد!
_فرزندم؟ چرا بدنت رو اینجوری میکنی عین معلول ها؟
_دیگه دبه نکن دامبلدور...گفتی سرت پایین باشه، الانم هست..فقط الان با این کج شدنم، همزمان که سرم پایینه میتونم ساحره ها رو ببینم!
_ولی...
_اوا خاک بر سرم...شما اینجا چیکار میکنید؟

دامبلدور و رودولف لو رفتند..همه زنان آنها را دیده بودند...اصلا وضعیت خوبی برای آنها نبود و نمیدانستند باید چه واکنشی نشان دهند...که ناگهان یکی از زنان گفت:
_خانوما...فکر کنم ایشون با این ریش و لباس و اینها، حتما پدر روحانی هستن که قراره برای ما سخنرانی کنن!
_آه پدر!
_ما رو ببخش پدر روحانی...لطفا با دستانت بر سر ما بکش و ما را تبرک کن!

لحظه ای به نظر رسید که خطر فعلا از بیخ گوش دامبلدور و رودولف گذشته بود..اما به نظر رودولف راضی نبود که تمام توجهات و محبت ها به سمت دامبلدور سرازیر شده...پس با یک سرفه ساختگی، توجه ها را به سمت خودش جلب کرد!
_اهم اهم اهم!
_پدر روحانی...این معلول کیه؟
_ایشون..ام...خب ایشون...
_من شوهر روحانی هستم!
_چی؟ شوهر روحانی؟ یعنی چی؟
_یعنی هر سوالی، اعترافی، تبرک جستنی، چیزی بود من در خدمتم!
_راست میگین؟ عجب...خب...راستش من یه سوال دارم...واقعیت داره که ارتباط با نامحرم گناه هست؟
_بستگی به این داره که نامجرم کی باشه...هرچند واقف هستن شما عزیزان که ما روحانیون، مخصوصا من، محرم محرم هستیم!

دامبلدور نگران بود...باید هرطوری که میشد رودولف را قبل از اینکه گند قضیه دربیاید، از کلیسا خارج میکرد!




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴:۱۱ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۲۶:۲۴ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 193
آفلاین
ساحره از پشت پیشخوان بیرون آمد و رفت جلوی رودلف ایستاد.
-ووی قمه که میگن اینه؟

رودلف دچار مخ زدگی مجدد شد.
-نیگابرقشو خانوم!

و قمه اش را در هوا چرخاند.

-ووی مرد رویاهای من قمه کش بوده همیشه! چجوری کار میکنه؟

رودلف قمه اش را در هوا چرخاند وحرکات بروسلی و جکی چان و رمبو را با قمه کشی جادوگری ترکیب کرد.
-اول یکی اینوری حالا اونوری الا بالا حالا کمالا...چیز، چپ و راست حالا گردن رو حدف میگیری و ...

پق! گردن دختر باکمالانت را قطع کرده بود! از مغازه بیرون آمد.
-دیدی باباجان؟ چجوری چشم پاک بودم؟
-بابا جان شمشیر ایمانت دختر مردم رو شقه کرد باباجان! قبول نشدی باباجان! حالا گوش کن! اونجا یه مسجد هست(با تلفظ مچد!)، میری توش و از جلوی بخش زنونه رد میشی و توش رو نیگا نمیکنی!

ردولف لرزید.




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹:۰۰ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۰:۴۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6259
آفلاین
رودولف درونش را تا اعماق وجود، جستجو کرد... و هیچ تمایلی برای انجام این کار نیافت. او اصلا نمی خواست به سمت روشنایی برود، می خواست دامبلدور را وارد ارتش لینی کند.
ولی حس وظیفه شناسی بطور غیر قابل کنترلی بر او غلبه کرد و به ساحره زیبا نزدیک شد.

ساحره متوجه رودولف شد.
- به به! چه جادوگر باکمالاتی! باورت می شه کل زندگیم دنبال یکی مثل تو بودم؟ همین دیشب خوابتو دیدم. و پریشب... و شبای قبل. یه شب خوابتو ندیدم... اونجا هم مرلین اومد به خوابم و گفت هر چه زودتر باید تو رو پیدا کنم. چقدر با تو احساس آشنایی می کنم.

چشمان رودولف گرد شده بود. ساحره طی سی ثانیه، کلیه تاکتیک های مخ زنی رودولف را روی او پیاده کرده بود.

مخ رودولف زده شده بود!

حس وظیفه شناسی، عصبانی شد. تکه سنگی از کلیه رودولف برداشت و به طرف مخش حرکت کرد.

قصد اعلام جنگ و درگیری فیزیکی داشت.

به جمجمه رودولف رسید.
-اوخی... مخش اینه؟ چقدر کوچولو و با نمکه!

مخ رودولف گوش نمی کرد. نمی دید. حواسش به طور کامل معطوف به ساحره زیبا بود. ولی حس وظیفه شناسی رودولف هم بیکار که نبود. جلو رفت و حرف های تهدید آمیزی در گوش مخ زمزمه کرد.

مخ ترسید!

و رودولف تصمیم گرفت اسیر هوای نفس خودش نشود.
-خواهرم، از من فاصله بگیر. من فقط یه آب نبات لیمویی ازت می خوام.





پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱:۰۳ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۳:۵۳
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 177
آفلاین
خلاصه:
لینی ارتشی به اسم "پیکسواران" تشکیل داده که قراره بر علیه لردِ سیاه شورش کنه. اول یه آقا بدون مو و دماغ عضو ارتشش میشه که لردِ سیاهه ولی لینی نمیدونه. لینی بهش میگه که اگه میخواد عضو بشه باید بتونه به جز خودش یکی دیگه رو هم به سمت ارتشش جذب کنه.
لردِ سیاه رودولف رو پیدا میکنه و حالا رودولف هم مجبوره برای اینکه عضو بشه یکی دیگه رو جذب کنه.

***

رودولف بی هدف در خیابان ها سر بالا، سر پایینی می رفت تا بلکه شخصی، حتی بی کمالات، به تورش بخورد.
با بی حوصلگی آهی کشید، روی تکه آجری نشست و با قمه اش جایی دور از دسترس، بین دو کتفش را سفت و سخت خاراند و شروع به خواندن آواز نه چندان دل انگیزی کرد.

-آممم... بابا جان؟!

رودولف چشمانش را باز کرد، دست از آواز خواندن کشید و به پیرمردی که به او خیره شده بود، نگاه کرد.
-ها؟! چیه پیرمرد؟!
-بابا جان آلودگی صوتی ایجاد نکن پسرم. مردم نیاز به آرامش دارن...

اما آرامش مردم و آلودگی صوتیِ احتمالی ای که امکان داشت بر اثر آواز های او به وجود بیاید، ذره ای برای رودولف، آن مرد لخت قمه به دست اهمیتی نداشت.
در آن لحظه، او تنها به یک چیز توجه داشت: آلبوس دامبلدوری که با قیافه ای مظلوم و زیادی شادش، رو به روی او ایستاده، لبخند میزد و دستانش را برای در آغوش کشیدن او باز کرده بود.
-هی! ببینم... تو میای توی ارتش ما؟!
-بابا جان از چی حرف میزنی؟

رودولف طوری که انگار دارد یک مگس را پس میزند، با شادمانی قمه اش را به طرز تهدید آمیزی در هوا تاب داد.
-اسم ارتشمون... پیکسوارانه! خیلی هم عالیه! ضد لردِ سیاه و تاریکی... تو خودت واردی دیگه! همین فرزندان روشنایی و این چیزا... میخوایم ضدِ لردِ سیاه شورش کنیم!

رودولف این را گفت و آستین لباس دامبلدور را کشید. ولی دامبلدور که گویا در آسمانها سیر میکرد، از جایش جنب نمیخورد.
-ولی بابا جان... ایده ی خوبی نیستا! ما نباید جنگ و شورش کنیم! ما باید فقط هدایت و ارهنمایی کنیم!
-آره همون! حالا تو بیا... بیا دیگه...

دامبلدور در حرکتی ناگهانی، آستین لباسش را از میان دستان رودولف بیرون کشید و یک متر عقب پرید.
-باشه بابا جان... ولی یه شرط داره... تو باید اول تاریکی های درونتو پاک کنی، بعد هم به جنگ تاریکی های دیگه بری بابا جان! ما باید از خودمون شروع کنیم... واسه همین برو بدون اینکه به خانمِ فروشنده ی محترم نگاه کنی و مزاحمش بشی، ازش واسه بابا یه آبنبات لیمویی بگیر... نگاهتو پاک کن فرزندم! نگاهتو پاک کن! اولین قدم بابا جان! اولین قدم به سوی روشنایی!

رودولف به مغازه ی کنارشان نگاه کرد. فروشنده، زنی جوان و البته بسیار با کمالات بود.




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۰۹:۳۱ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 345
آفلاین
دیگر دوره ای که ساحره ها جذب مردانی با چهره جذاب میشدند گذشته. الآن پول حرف اول را میزند. همان موقع هم قیافه و سیکس پک رودولف برای ساحره های دیگر چندان جذاب تر نبود و او هنگام دعوت کردن ساحره ها به ارتش صورتی با این صحبت ها مواجه میشد:
-سلام خوشگله.تا مقر ارتش صورتی برسونمتون.
-برو مزاحم نشو!چطور به تو گیر ندادن مروپ قلی؟

و قبل از آنکه ساحره دوم بگوید«چون پوشش مناسب داشتم.» رودولف ناراحت از آنها دور می شد. تا به حال نشده بود که در ماموریت تور کردن ساحره ها نا موفق باشد.اما این بار فرق میکرد. او باید به دستور اربابش عضو برای ارتش صورتی جمع میکرد و بسیار هم در این کار کوشا بود.مانند هر کار ساحره گیری دیگر.

یک ساعت بعد

فردا روز دوشنبه در هاگزمید بود و جادوگران و ساحرگان کم کم کافه ها را ترک میکردند تا برای روز کاری فردا آماده شوند اما رودولف در جذب مرد ها هم ناکام کرده بود. دو بیرون انداخته شدن از کافه و چهار بار بر هم زدن بازی دیگر مردان عیاش کافه تنها دستاورد او در این یک ساعت بود. دیگر گفت حتی اگر پیر لاغر مردنی ریش ریشو مدل دامبلدوری هم باشد باید او را جذب ارتش صورتی کند.ناگهان چنین مردی از آسمان ظاهر شد. رو به رودولف کرد و ناگهان به رودولف تغییر شکل داد.یک کپی ناشیانه و کمرنگ و بی احساس از رودولف!
-یا پیژامه مرلین. تو دیگه کی هستی؟
-یا پیژامه مرلین. تو دیگه کی هستی؟
-چرا داری منو کپی میکنی؟
-چرا داری منو کپی میکنی؟

هیچ مرد دیگری در کافه نبود. رودولف بود و ماموریت دعوت کردن این پیر مرد به محفل.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۳:۳۰ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۳:۲۷ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
کراب با خوشحالی و لینی با اضطراب به سمت در کافه به راه افتاده بودند که ناگهان لینی کراب را با نیشش مورد عنایت قرار داد.
-حالا با زهر نیشم میمیری و من به تنهایی ارباب ارتش صورتی میشم.
-چرا بهم اطلاع ندادی که قراره به قتل برسونیم تا قبلش رژ لب مشکیمو استفاده کنم؟ این رسم جوونمردی نبود.

لینی حشره ای بسیار جاه طلب و بی توجه به بروز بودن آرایش ملت قبل از مرگ بود!

دقایقی بعد لینی فک و فامیل های حشره اش را برای تجزیه جسد کراب صدا زد و خودش با آرامش خیال نزد لرد و رودولف برگشت.
-متاسفانه یه کاری برای کراب توی اون دنیا پیش اومد که مجبور شد از ارتشمون جدا بشه اما قبلش منو به عنوان تنها ارباب ارتش منصوب کرد و اسم ارتش هم گذاشت "پیکسواران"!

سپس نگاهی به رودولف انداخت.
-حالا هم نوبت توئه که عضو بعدی ارتشمو پیدا و جذب کنی.
-رودولف برای جذب انواع ساحره های با کمالات و حتی بی کمالات ساخته شده!

هر چند صورت نه چندان زیبای رودولف برای جذب ساحره ها ساخته نشده بود!




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۰۹:۳۱ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 345
آفلاین
در همان لحضه صدای جیغ زنی بلند شد:
-دست به من نزن مرتیکه چندش.
-نگفتی وضع تاهلت چجوریاس.
-کمکککککککککککک.

بعد از درگیری های بسیار مرد از کافه بیرون انداخته شد و آرامش دوباره در کافه برقرار شد.لرد گفت:
-ما به مرلینگاه میرویم.

همینطور که لرد از پله های کافه پایین میرفت،لینی در گوش هکتور پچ پچ(در واقع وز وز )کرد:
-این آقا از فعل جمع استفاده میکنه کراب.
-خب شاید عادت داره از فعل جمع استفاده کنه.
-خب معلومه که عادت داره خنگول. فقط لرد سیاهه که از فعل جمع استفاده میکنه.نگاه کن ببین.یه علامتی رو دستشه.
-خب همه این روزا تتو میزنن.منم قراره تتو صورتی کنم فردا.
-چرا اون یارو که لخته هم تتوش مثل اونه.
-خب شاید رفیقن و تتو یکسان زدن.
-چرا اینقدر با هم حرف میزنن؟
-خب معلومه.داره به ارتش صورتی دعوتش میکنه.
-این تنها حرف عاقلانه ای بود که تو عمرت زدی.

بعد از مدت طولانی جر و بحث ، لرد سیاه با رودولف بالا آمد و گفت:
-ما این احمق هیز را برای شما آوردیم.
-شما مگه نرفته بودین مرلینگاه؟
-در راه به او برخوردیم و آوردیمش.

کراب از رودولف پرسید:
-سلام اسمت چیه؟
-شما وضع تاهلت چجوریاس؟ ا اینکه پسره........رودولف لسترنج.
-رودولف، مایلی به ارتش صورتی ملحق بشی؟
-این ارتش صورتی که میگین چیه حالا؟
-ما قراره بر علیه ارتش سیاه و لرد ولدمورت قیام کنیم و دنیا را از دست اونا نجات بدیم.
-چی چی گفتین؟ ........یعنی حتما.

پس جلسه سری ما همین ساعت در همین جا یک هفته دیگه.ما بریم عضو های دیگه دعوت کنیم.
کراب با خوشحالی و لینی با اضطراب به سمت در کافه میرفتند که...



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۸:۳۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 534
آفلاین
خلاصه:

کراب تصمیم گرفته تا ارتشی به اسم ارتش صورتی ایجاد کنه و علیه لرد سیاه شورش کنه. فعلا فقط لینی به ارتشش ملحق شده.
حالا تصمیم گرفتن شخص مرموز بی دماغ و مویی رو (که لرد سیاهه اما هنوز نفهمیدن) جذب کنن که مروپ، مادر لرد، سر می‌رسه و می‌خواد منصرفش کنه.

***


- مثلا اون روزی که داییت مورفین داشت به قاچاقچیای چیز می‌فروختت! فک کردی کی نجاتت داد؟ کی با یه موز پابلو اسکوبارِ مامان رو ادب کرد؟ حالا می‌خوای با کسایی که نمی‌شناسی گروه تشکیل بدی و منو دق بدی ترخون مامان؟

لردسیاه به دنبال راه حلی برای مشکل جدیدش دور تا دورش را نگاه می‌کرد و اما مروپ ادامه می‌داد.
- یا اون باری که پسرِ اقدس خانم داشت بهت پنالتی میزد. فک کردی کی از پشت بوم توپشو هدشات کرد که نره تو گلِ پیازجعفریِ مامان؟ اصلا من میرم خانه سالمندان. ولی این نبود جواب این همه زحمتم.

لرد سرعت جستجویش را بیشتر کرد و بالاخره در نقطه ای نه چندان دور از محل میزشان راه حل را یافت.
- یک لحظه وایسین مادر!

بعد دستش را به سمت هدفش دراز کرد.
- اونجا رو ببینین! دارن کالباس می‌فروشن به مردم!

مروپ ناگهان همه چیز را فراموش کرد. رگ وگانش به ناگاه به جوش اومد و با شعار "طبیعی و ارگانیک" به سمت میزِ مذکور حمله ور شد.
بعد لرد دوباره رویش را به سمت لینی کرد.
- مایلیم نقشه هایتان برای جذب اعضای دیگر را برایمان توضیح دهید.

لینی بالچه به نیش به نقشه هایش فکر کرد... برنامه ای برای این مرحله نداشت؛ اما فکری به ذهنش رسید.
- باید برای اینکه عضو تایید شده بشی، یه نفر دیگه رو جذب کنی.

لرد برای یافتن عضو جدید به فکر فرو رفت.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۴ ۲۳:۰۱:۰۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۵ ۱۲:۰۵:۰۶

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۳:۲۷ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
ناگهان صدای تق بلندی در کافه به گوش رسید.

-وای وای ارتش لرد سیاه حمله کردن لینی...اونوقت من هنوز نه رژ لب جیگریمو خریدم و نه ارتش صورتیمو جمع کردم‌.
-ما هرگونه عملیات از سوی ارتش خود را تکذیب...یعنی از سوی ارتش لرد سیاه را تکذیب می کنیم. صدا از زیر میز آمد! ما شنیدیم!

زن میانسالی از زیر میز بیرون آمد.
-بابا این میزای کافه تونو چرا مثل میزای خانه سالمندان بلند تر درست نمی کنید که بشه راحت تر از زیرش استراق سمع کرد تا کله آدم بهشون برخورد نکنه و لو بره گور به گور شده ها؟!
-مادر جان؟ زاغ سیاه ما را چوب می زدید؟
-چرا باید یک زاغ سیاه رو با چوب بزنم کدو حلوایی مامان؟ حالا درسته قیافه نداره ولی دلیل نمیشه ما پرنده آزاری کنیم که!

لینی آهی از سر ناامیدی کشید. ظاهرا ضریب هوشی تمام آدم های کافه پایین تر از حد انتظار بود.
-خب بلاخره به ما ملحق میشین یا نه؟
-ما برای فهمیدن نقشه هایتان...اهم...ما ملحق می شویم.
-نخیرم! چی چیو ملحق می شوی عزیز مامان؟ من از کجا بدونم اینا رفیق ناباب نباشن؟ شاید ببرنت توی این ارتش صورتیشون به دام اعتیاد بندازنت! من تو رو با هزار زحمت بزرگ کردم. اون روز که گور به گور شده منو با یه فرزند با ابهت تنها گذاشت و رفت تازه آغاز زندگی سخت من بود...

زن میانسال تازه گوشی برای شنیدن پیدا کرده بود و این یعنی ساعت ها و ساعت ها حرف پیرامون مشقت هایش داشت تا بلاخره پسرش عذاب وجدان گرفته و از تصمیمش منصرف شود!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.