هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۰۱ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۳:۵۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 80
آفلاین
- کراب، اونجا رو!

کراب اونجا رو نگاه کرد، ولی چیزی اونجا نبود. با اخم به لینی نگاه کرد که با فرمت درحال پرواز بود. آهی از سر تاسف کشید و راه افتاد دنبال لینی. چند قدم که جلو تر رفتن، کراب یهو متوقف شد.
- لینی، اونجا رو!
- اونجا رو نگاه نمیکنم!

لینی مصمم بود اونجا رو نگاه نکنه، و حواسش نبود که منظور کراب از "اونجا"، دقیقا جلوی روشه.

بوووووم!

این چیزی بود که لینی شنید. لینی محکم با شخصی برخورد کرد و به زمین افتاد. کراب و شخص که اصلا متوجه لینی نشده بودن، به همدیگه زل زده بودن.
لینی بعد از اینکه به سختی تعادلشو بدست آورد، پرواز کرد و رفت بالا تا بتونه صورت شخص رو ببینه. به نظر لینی و کراب، لباسهای شخص خیلی آشنا میومدن، ولی صورتشو تا الان ندیده بودن.

- سلام کراب. سلام لینی.
- سلام... ام...
- بانز هستم.
-

لینی یاد دفترچه توی دستش افتاد. دهنش که تا زمین رسیده بود رو جمع کرد.
- اهم، چیزه... بانز، دوست داری به ارتش صورتی ها ملحق شی؟
- ارتش صورتی ها؟ چی هست؟
- خب... ما میخوایم لرد سیاهو بکشیم و قدرت دنیا رو بدست بگیریم.
- همین؟

کراب و لینی به هم نگاه کردن. همین؟! چی میتونست بیشتر از این باشه که قدرت دنیا رو بدست بگیرن؟!
بعد از گذشت دو سه ساعت، بانز از نگاه های متعجب این دو نفر به هم خسته شد.
- خب...


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱:۱۰:۴۸ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۸:۲۸
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 419
آفلاین
کراب و لینی به سمت شخص نشسته حرکت کردند.
او داشت زیر لب چیزی را زمزمه میکرد.
- همه با من قهر میکنن. هی بهشون میگم من با همتون آشتیم ولی با من بازم قهر میکنن.

- سلام.

دختر سرش را بلند کرد. لبخند پهنی زد.
- عه، شما با من آشتی هستید؟ من که باهاتون خیلی آشتیم!

کراب با تعجب به لینی نگاه کرد؛ سپس به سمت دختر برگشت.
- معلومه که باهات آشتیم لیسا. ما یه ارتش داریم به نام ارتش صورتی ها. میای عضو بشی؟

لیسا با صورتی متفکر به لینی و کراب نگاه کرد.
- ارتش صورتی ها؟ صورتی خیلی رنگ قشنگیه. حالا چی کار میکنین؟
- از تو حرکت از ما کشتن لرد سیاه! این شعار ماست. اونجا لباس صورتی میپوشیم و اینجور کار ها رو میکنیم.

لیسا سرش را پایین انداخت و فکر کرد. بعد با جیغ بلندی نظرش را اعلام کرد.
- نمیام!

اعضای ارتش صورتی نا امید شدند.
- خب چرا آخه؟
- آخه اگر کسیو بکشیم مردم باهامون قهر میکنن. من دوست ندارم کسی باهام قهر کنه. همه باید با هم آشتی باشیم.
- حالا که اینطوره باهات قهریم.

اعضای ارتش با نا امیدی دوباره به جست‌وجو پرداختند.
در همیت حال صدای لیسا را از دور میشنیدند.
- اینا هم باهام قهر کردن. ولی من هنوزم آشتیم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰:۱۶ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۶:۳۴:۳۷ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 535
آفلاین
لینی و کراب مدتی میدوئن و میدوئن و آخرش به نفس نفس زدن میفتن.
همین جا لینی داد میزنه:
-صبر کن! دست نگه دار! پا هم نگه دار ببینم...من چرا دارم میدوئم؟ من بال دارم! میتونم بال بزنم!

کراب که به دلیل اضافه وزن کلا داشت متلاشی میشد، روی زمین میشینه.
-منم...نمیفهمم...یه رهبر ارتش...چرا باید بدو بدو کنه! این زمین...چرا باید عقب عقبی بره؟ غذاهای کافه مشکل داشتن! حالا که زمین ثابت شده، بریم دنبال عضو گیری.

لینی و کراب و دفترچه شون راه میفتن.

میرن و میرن و میرن...

تا این که از دور یه نفرو میبینن که کنار خیابون نشسته و اصلا هم معلوم نیست داره چیکار میکنه.

کراب خوشحال میشه.
-دفترچه رو آماده کن لینی. اولین عضو...

لینی چپ چپ نگاهش میکنه.

-دومین عضو ارتش صورتی رو پیدا کردیم...بریم ترغیبش کنیم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۰۳ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۹:۵۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 216
آفلاین
اینطور شد که کراب و لینی بلاخره پاشونو از کافه مادام پادیفوت بیرون گذاشتن، تا برای ارتش صورتیشون تلاش کنن و شعار ازتو حرکت از ما کشتن لرد سیاه رو به حقیقت تبدیل کنن...

مکالمات کرابنی:

-لینی،هرکسیو که دیدی وارد ارتش میکنی.

-آخه اونا نمیان!

-باید بیان!....اون مغز باهوشت رو به کار بنداز و از نقطه ضعف هاشون استفاده کن!

-هووووممم ..باشه!

خلاصه، کرابنی قصه ی ما رفتنو رفتن تا اولین عضو رو وارد ارتششون کنن،اما متوجه شدن که تازه چند قدم از کافه دور شدن!

لینی که از این موضوع تعجب بسیاری کرده بود روبه کراب کرد.

-کراب!...ماکه این همه رفتیم چرا هنوز کنار کافه ایم؟

کراب به دورو برش نگاهی کرد.

-ععه راست میگیا!!

ناگهان ترس بدی به تن کوچیک لینی افتاد.

-میگما کراب ،طلسمی که روی من انجام دادی...که با من کاری نکرد ،اگه سرخ شدنمو در نظر نگیری... پس....

کراب و لینی به زیر پاشون که نگاه کردن متوجه زمین شدن که مثل تردمیل هی عقب عقب میره.
لینی و کراب ایستادن اما ،نایستادن چون زمین عقب عقب میرفت و آن دورا با خود میبرد ؛پس مغز پر کراب در اون لحظه یک جرقه ی کوچیک زد.

-وایسا من یه فکری دارم!

لینی همونطور که به عقب رانده میشد ،شاخک ها شو خاروند.

-چ فکری؟

-چ فکری نه ..چه فکری؟

-خب حالا چه فکری؟

کراب با ذوق ادامه داد:
-خب...همونطور که میبینی زمین مثل ترد بیل شده پس ماهم باید...

-ترد بیل نه تردمیل...تلافی کردم!

کراب اخمی کرد و موهاشو به عقب هدایت کرد.

-خب داشتم میگفتم ، ما باید روی ترد میل بدوییم یعنی رو جاده،که عضو اضافه کنیم و ارتش صورتیمون رو بسازیم!


تصویر کوچک شده
피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۲۷ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-چیکار می کنی؟

این سوالی بود که بعد از گذشت چند دقیقه، کراب از لینی پرسید...و لینی جواب داد.
-فوت می کنم! مگه نمی بینی شاخک پخت شدم. چیزی نمونده بود که خوراک مرد چینی بشم. من اصلا از چینیا خوشم نمیاد! آدم نمی فهمه خوشحالن یا ناراحتن یا تعجب کردن یا الان می خوان بهت حمله کنن...

کراب از سوالش پشیمان شد. او فقط سوالی برای رفع کم حوصلگی اش پرسیده بود.
-کسی نیومد.

-فوت فوت فوت...آره...نیومد...فوت فوت فوت...ملت پول ندارن بیان کافه که.

کراب دفترچه ای را به لینی داد.
-اینو بگیر و اسامی کل اعضای ارتش صورتی رو توش بنویس.

لینی زیر چشمی نگاهی به کراب انداخت و نگاه دیگری به دفترچه و از شدت مسخره بودن موقعیت، اشتباهی دفترچه را فوت کرد.

کراب جدی به نظر می رسید.
لینی اسم خودش را بالای دفترچه نوشت.
-تموم شد!

کراب لیست را بررسی کرد.
-خب...بذار بخونم...لینی...وارنر...خیلی کمه. ارتش که یه نفره نمی شه. تازه تو یه نفر هم نیستی. واحد شمارش حشرات چیه؟

لینی چپ چپ نگاه کرد. کراب ادامه داد.
-به نظرم باید بازاریابی کنیم! خودمون بریم دنبال عضو. من می رم. تو هم پشت سرم بال بال بزن و بیا. ملتو عضو ارتش می کنیم و تو اسمشونو توی لیست می نویسی. شاخک راستت داره دود می کنه. خاموشش کن. ظاهر ارتشمو زشت جلوه می دی!


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۲:۱۴:۴۱ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۵:۰۷ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
خلاصه:

همه چیز تو دنیای جادوگری تغییر کرده. شخصیت ها مثل خودشون رفتار نمی کنن. هکتور معجون نمی سازه. دامبلدور به اسنیپ شک داره. بلاتریکس موهاشو صاف کرده.لرد با همه مهربونه. در این بین تنها کرابه که تغییری نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره.عضو گیری ارتش، در کافه مادام پادیفوت در جریانه. ولی بجز لینی کسی حاضر نیست عضو ارتش کراب بشه!
لینی هم اشتباهی میفته توی یه پاتیل جوشان!
..........................

-کرررااا...

آخرین کلمات لینی از زیر آب جوش درون پاتیل بیان شد و به گوش کراب نرسید. اما کراب برای نجات تنها عضو ارتشش سعی کرد با سریعترین سرعت ممکن خود را به پاتیل جوشان برساند و لینی را نجات دهد، اما درست موقعی که دستش را نزدیک پاتیل کرد فردی یقه ی او را گرفته و با لگد به طرفی دیگر پرتش کرد.
-اینجا فقط جای آشپزه! صدبار گفتم مشتری ها اینجا نیان!

سپس آشپز تابی به سبیلش داد و پاتیل حامل لینی و آّب جوش را برانداز کرد.
-اه اه اه! حشره! طرف حتما چینیه، اومده اینجا حشره سفارش داده بخوره!

آشپز هنگام گفتن این جمله صورتش را در هم کشید و لینی حتی درحالی که زیر آب جوش غرق شده بود هم نمیتوانست از حقوق حشرات دفاع نکند.
-م...گ...حشات...چشه؟!

احتمالا جملات لینی که از زیر آب به صورت اصوات ناقص به گوش میرسید دفاعی سر سخت از حشرات بود اما آشپز اصلا توجه ای به معنای جمله نکرد و دوباره صورتش را در هم کشید.
-حشره ی زنده هم سفارش داده چندش! این چینیا همه چی میخورن!

در این حین کراب ایستاده بود و مرد آشپز را نگاه میکرد، اگر لینی زنده بود پس الان نباید دست به کار میشد... وقتی لینی سرو شد باید او را نجات میداد!
آشپز در آخر لینی شاخک پخت شده را درون ظرفی گذاشت و یک زیتون اندازه ی خودش در دستانش قرار داد.
لینی داشت زیر بار مشکلات زندگی له میشد...
آن طرف هم مردی چینی منتظر غذایش بود!

درست وقتی لینی سرو شد و جلوی مرد چینی گذاشته شد، کراب وارد عمل شد.
-آقای چینی! میشه لینی رو نخورید؟

کراب سعی کرد از راه دوستی وارد شود.

-من برای غذا پول داد! چرا من باید نخورم؟

کراب سعی کرد از راه دشمنی وارد شود.
-بدش من مردک چینی!

کراب پایش را به میز چسباند و بشقاب را کشید، در همین حین مرد چینی بلند شد و انواع حرکات کنگ فو، کاراته، جوجیتسو و نینجوتسو را روی کراب اجرا کرد، مرد چینی شاگرد مرحوم بروس لی بود.

و درست وقتی کراب کتک خورده بی هیچ حرکتی روی زمین افتاده بود و به بشقاب حاوی لینی نگاه میکرد، مرد چینی چنگال خود را محکم درون حشره ی توی بشقاب فرو برد و آن را مستقیم در دهانش گذاشت.

-لییینییی!

کراب این جمله را گفت و گریه کرد، همزمان با گریه ی کراب ریمل های سیاهش از گونه اش سرازیر شد.
-للییینییی!
-کر...اب!

صدای لینی از ناکجا آباد به گوش میرسید.
-توهم زدم؟ به همین زودی توهمات شروع شد لییینیی؟!
-توهم چیه؟ پشتتم! روی زیتونه چشم و دهن کشیدم شبیه حشره شه، اون بیچاره جای من خورده شد!

کراب برگشت و با یک پیکسی برنزه مواجه شد.
-پیکسی ما آبی بود خانم! برو به کارت برس!
-بابا کراب منم، توی قابلمه سرخ شدم، برنزه شدم! برای اینکه مطمئن شی من خود لینی ام میخوای قضیه خرگوش صورتی...
-نه!

کراب لینی برنزه شده را برداشت و دوباره روی صندلی اش نشست تا دوباره شانسشان را برای جذب اعضا به ارتش صورتی امتحان کنند!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۰:۴۵:۳۴ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
کراب سعی کرد ذهنش را به کار بیندازد...ولی موفق نشد.
-ذهنم به کار نمیفته لینی...تو اطرافتو لمس کن. ببین چی هست.

لینی در تاریکی دستش را به اطراف تکان داد...و دستش به جسم نرم و لزجی خورد.
-یه چیز نرم و لزج!

کراب فکر کرد.
-بیشتر راهنمایی کن...تکون می خوره؟ صدا داره؟ چند حرفیه؟

لینی از این که چند دقیقه پیش حاضر شده بود عضو ارتش چنین جادوگر کند ذهنی شود، متاسف شد.
-مگه معما طرح می کنم؟ می گم نمی بینم چیه! نرمه و لزج...دست که می زنم شالاپ شولوپ می کنه.

-حلزونه!

لینی کمی بیشتر لمس کرد.
-بی شباهت نیست...پیچ و خم داره...توشم خالیه...فشار که می دم فرو می ره. فهمیدم! این مغز توئه! من رفتم تو کله تو.

کراب مطمئن بود این مغزش نیست. مغز او کاملا پر بود.

صدای نگران لینی بار دیگر به گوش کراب رسید.
-هی...عصبانی شدی؟ این جا داره گرم می شه...خیلی گرم!

کراب عصبانی نبود...و لینی در فاصله کمی از کراب، داخل پاتیلی به همراه محتویات پاتیل، در حال حرارت دیدن بود. به زودی آماده سرو شدن می شد!



در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹:۰۸ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۶:۳۴:۳۷ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 535
آفلاین
لینی غیب شده بود!

بانز همون موقع تو فاصله ی خیلی دورتری ته دلش احساس شور و شعف میکنه که همچین بلایی سر لینی اومده.

بانز اصلا لینی رو دوست نداره.

تو کافه، کراب درحالی که میرنه تو سر خودش، این ور و اون ور میدوئه و دنبال لینی میگرده. بعد از این همه وقت یه نفر حاضر شده تو ارتشش عضو بشه که اونم زده غیب کرده.
این حجم از بی عرضگی و بی تدبیری حتی برای کراب هم زیاده.
-لینی...قربون شکل نیشت برم کجایی...پیدا شو! یه علامتی بهم بده. میرم بخوابم به خوابم بیا و بگو کجایی...

-آروم بگیر بابا! آرامش خودتو حفظ کن.

کراب یهو آرامششو حفظ میکنه. لینی هر جا که هست، صداش داره میاد. پس نمیتونه جای دوری رفته باشه.
-لینی؟ تو کشته شدی؟

-فکر نمیکنم. اصلا احساس سبکی نمیکنم.

-کجایی؟ برای من توصیفش کن.

لینی ساکت میشه. انگار داره موقعیتشو میسنجه.
-یه جای تاریکم. خیلی تاریک. اونقدر تاریک که نمیدونم کجام!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸:۱۴ سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۷

فیلیوس فلیت‌ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۲ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۰۲:۱۰ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 61
آفلاین
کراب در فکر فرو رفت .
اگر طلسمش اشتباه زده میشد چی ؟ اگر طلسم اشتباهی بکار میبرد چی ؟ اگه لینی رو میکشت چی ؟ اونوقت دیگه کسی رو توی ارتش صورتی نداشت .

- نه ! من مطمئنم میتونم .

لینی که بی خبر از همه چیز بود ، با تعجبی بس شدید به کراب خیره شد .
اون که نمیخواست هیچ فرصتی واسه منصرف کردن کراب رو از دست بده سریع گفت :
- هزیون میگی ؟ حالت خوبه کراب ؟ تب نداری ؟ میخوای ببرمت سنت مانگو ؟
- من خوبم لینی ! ببخشید ولی “کالرچنجوس” !

دقایقی بس دلشوره انگیز گذشت و کراب خیره به اینور و اونور نگاه می کرد .
طوری که فقط برای پیدا کردن بهترین رژ لبش اینطور میگشت !

- لینی ! لینی ! کجایی ؟ شوخی نکن لینی ، کجایی تو ؟

کراب فکر کرد و فکر کرد .

- نکنه داره قایم موشک بازی میکنه ؟ نکنه حالا که صورتی شده چسبیده باشه به لباس مردم ! نکنه ... نکنه ... نکنه چیزیش شده باشه ؟؟؟؟

اما به راستی لینی کجا بود ؟


ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت‌ویک در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۲ ۱۵:۲۹:۵۰


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴:۵۲ سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۷

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-چی چیو هوم؟ نه هوم! صورتی به من نمیاد! سبز میاد، آبی میاد، سبز آبی میاد! صورتی اصلا نمیاد. کجا پیکسی ای دیدی که صورتی باشه؟ من و مامانم و بابام و خاله هام و حتی عمو پیکسی که از خانواده طردش کردیم، همگی همین رنگی بودیم. حالا یکی روشن تر و یکی تیره تر. ولی پایه رنگمون همینه.

کراب با لبخندی موذیانه به دنبال لینی که همینطور که عقب عقبی می رفت، درباره ترکیب رنگی خانواده اش برای او توضیح می داد، می رفت.
-آروم بگیر...اونا این رنگی بودن، برای این که هیچکدومشون عضو ارتش صورتی نبودن. این فقط یه فداکاری کوچولوئه. مگه مرگخوارا برای لرد سیاه حاضر نمی شن یه علامت گنده رو ساعدشون بزنن؟ تازه اون می سوزونه. این درد نداره. فقط خوشرنگ می شی. تکون نخور ببینم طلسمشو بلدم یا نه.

لینی شک نداشت که بلد نیست. کراب کلا هیچ طلسمی را بلد نبود. چوب دستی اش از لحظه خرید از الیواندر کاملا بی استفاده باقی مانده بود. حتی در صورتی که دقت می کردید می توانستید برق پلاستیک دورش را هم ببینید که احتمالا کراب از وجودش بی خبر بود.

کراب جلو رفت و لینی عقب!

و بالاخره لینی آنقدر عقب عقبی رفت که عقب عقبی اش تمام شد و به دیوار خورد.
تمام تلاشش را کرد که در دیوار فرو برود...ولی نتوانست.

برای همین چشمانش را بست و منتظر اجرا حرکت فداکارانه رهبر ارتش صورتی روی خودش شد.

کراب این بار چوب دستی اش را به طرف لینی گرفت.


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.