هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۹:۴۷:۲۷ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۸:۳۲:۱۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 500
آفلاین
گابریل از داخل چیبش پارچه ای آلبالویی رنگ در میاره و بر روی میز مدیر موزه پهن میکنه. بعد دستانش رو با چهار نوع مختلف الکل 90،70،66 و 34 درصد شستوشو میده؛ پس از آن اسکاجش را در ظرف وایتکس فرو می بره و سطح پارچش رو ضدعفونی میکنه( ولی در کمال تعجب رنگ پارچه نمیره). بعد دستک...

-چقدر خودتو ضدعفونی میکنی؟...بسه بابا من وقت ندارم!

گابریل بی توجه به داد مدیر موزه دستکش های مشکی پرکلاغیش رو در دستاش میکنه و بالاخره تصمیم به درآوردن وسایل داخل سطل میشه.

-خب...
-خب و زهر باسیلیسک!...دوشیزه ی محترم زودباشید.
-باشه...اینم از اولین وسیله...
-وایتکس با طعم توت فرنگی؟
-بله بله!...به زور از دست کریچر گرفتمش.
-مواد شوینده نمیخوام خانم!
-پس این به دردتون میخوره.

گابریل از داخل سطل شیء براق در آورد؛ شیء چنان براق بود که چشمان مدیر موزه به کوری موقتی رفت.

-واو!
-بله کاملا موافقم خیلی گوگوله.
-اما اینکه...
-یه دستکش نقره ایه!

مدیر موزه لحظه درنگ کرد. یا حالا یا هیچ وقت! چقدر باید بخاطر یک موزه تحقیر میشد؟تا کی؟ و اصلا چرا؟ مگه چند مدیر جادوگر در سرتاسر لندن وجود داشت؟ نهایتش سه نفر... خودش،پسرعموش و دوتا دختر داییش. مطمئنا با همه ی اونها به درستی رفتار میشد. شاید باید خودش کاری میکرد؟

-خب...ببخشید یه لحظه، موندم چی بگم؟...شما چیزه دیگه ای تو اون سطل درب و داغون ندارید؟
-چرا دارم...این از همه ی وسایل سطل جادوییم با ارزش تره!

در دستان گابریل موجودی ارغوانی رنگ قرار داشت.

-یه...
-یه پف کوتوله!


only Hufflepuff


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۲۳:۲۶ جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۵۲:۵۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4903
آفلاین
- خب نظرتون چیه؟

مدیر با سردرگمی مشغول تماشای محتوای داخل سطل بود و هرچی تلاش کرده بود چیزی پیدا نکرده بود که بخواد نظرشو جلب کنه و بابتش اظهار نظر کنه.

- یه مشت مواد شوینده؟ به کارمون نمیاد خانوم.

گابریل نگاه نا امیدانه‌ای به مدیر می‌ندازه.
- منظورم شوینده‌ها نبود. دقیق‌تر نگاه کنین.

مدیر تصمیم می‌گیره این‌بار علاوه بر نگاه کردن، وارد عمل بشه و با دست مشغول زیر و رو کردن ابزار داخل سطل بشه. شاید وسیله مورد نظر اون زیر زیرا پنهان بود!
اما به محض این که مدیر دستشو دراز می‌کنه تا محتوای داخل سطل رو زیر و رو کنه، گابریل می‌زنه پشت دستش.

- شما که نمی‌خواین با اون دستای آلوده که به همه نقاط موزه که روزانه هزاران نفر رفت و آمد دارن زده شده به لوازم پاکیزه من دست بزنین؟

مدیر با بدخلقی دستشو پس می‌کشه.
- پس چی کار کنم؟

گابریل لحظه‌ای به فکر می‌ره و بعد یه پارچه از تو سطل در میاره و روی میزی پهن می‌کنه.
- من یکی یکی همه چیو براتون از تو سطل در میارم می‌ذارم اینجا تا برسیم به وسیله مد نظر.




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳:۴۱ شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۲:۵۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6307
آفلاین
خلاصه:

اوضاع اقتصادی موزه بد شده و مدیریت موزه تصمیم به خریدن اشیای مردم می گیره. گابریل در حالی که یه سطل در دست داره وارد موزه می شه.

.......................

- ما سطل لازم نداریم. مگه این که عتیقه یا متعلق به شخص مشهوری باشه.

گابریل با شنیدن کلمه "عتیقه" اخم هایش را در هم کشید.
-چیزی که اسمشو می ذارین عتیقه، باید صد سال عمر داشته باشه و همچین چیزی هر نوع آلودگی رو در درون خودش پنهان کرده و من هرگز بهش دست نمی زنم.

توضیحات گابریل برای مدیر موزه جالب نبود. گابریل هم متوجه این موضوع شد و تصمیم گرفت قسمت جالب ماجرا را تعریف کند.
-به هر حال من برای فروش سطل نیومدم. سطل رو خودم لازم دارم. برای حمل و نقل ازش استفاده می کنم. مهم، چیزیه که توی سطله. می خرینش؟

-عتیقه توی سطله؟

مدیر پرسید و گابریل با عصبانیت جواب داد:
-عتیقه رو کلا فراموش کنین. عتیقه ای در کار نیست. یه چیز جالب تر آوردم.

مدیر کنجکاو شد. کمی جلو رفت و روی سطل خم شد تا داخلش را ببیند.




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۰:۴۵ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۸:۳۲:۱۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 500
آفلاین

مدتی منتظر موند اما حتی جدی در اطراف موزه اش پرواز نکرد. با ناراحتی آهی سر داد به دفتر خودش برگشت.

-ای پودر قلب!ای گنجینه ی من! مردم فکر میکنن من حراجستون راه انداختم! فکر میکنن جنس دست دوم میخرم! ولی نمیدونن من به خاطر تو...خود تو، چه زحماتی کشیدم.

در همین حال که مدیر موزه در دفترش با پور قلب مرد نخ نما دلدردی میکرد، مشتر بعدی با آرامش از راه رسید.

-وای وای وای...چقدر کثیفه اینجا!

مشتری مثل شبح، با ابزار کارش وارد عمل شد. به آرامی به سمت در حیاط پشتی رفت و با سطلی عظیم برگشت.دستانش را درون سطل گذاشت، کمی مکث کرد و بعد ناگهان دستانش را شتابان بالا اورد! از دستانش قطره قطره ماده ای نا معلوم بر روی سطل میریخت، قطراتی شبیه خون...شاید جبرئیل بود که به نجات پودر قلب آمده بود!

-حالا باید عملیات رو شروع کنم.

عملیاتی ترسناک و مخوف! انگار که جیرئیل نبود، بلکه قاتلی سریال بود.

-واستا! تو توضیحاتت منو قاتل سریالی خطاب کردی؟

قاتل سریالی عصبانی بود و هر لحظه امکان مرگ نویسنده وجود داشت.

-بازم؟

قاتل سریالی همچون مادر سیریوس بلک از نویسنه بازجویی میکرد. اما نویسنده شجاع بود! گریفی نبود اما دلیلی نمیدید که شجاع نباشد.

-دوباره؟صبرم تموم شده.

قاتل سریالی از سایه بیرون آمد و شروع به گریه کردن کرد؛ اما انگار قاتل سریالی ما تنها یک مرگخوار بود!با صدای گریه مرگخوار مدیر موزه از دفترش بیرون پرید و به پیش مشتری رفت.

-سلام؛ میتونم کمکتون کنم؟
-بله!
-خب...چیزی برای فروش دارید؟
-بله...این!

در دستان مرگخوار سطلی آهنی میدرخشید.

-یک سطل؟ این قراره چیک...
-نترسید...با وایتکس شستمش.


only Hufflepuff


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۳۴:۳۳ سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 124
آفلاین
مرد نخ نما نگاهی به بادکنک انداخت‌ و پیشنهاد رو قبول کرد شاید بادکنک بهتر از پودر قلب بود.
بادکنک را بغل کرد و به سمت در رفت .

فلش فوروارد

یک ربع بعد مردم مردی میدیدند که بادکنکی بغل کرده بود و به سوی اسمان میرفت. مرد نخ نما سبک شده بود و بالاخره هدف ش را پیدا کرده بود.
هدف ش، بالا رفتن، فراموش کردن بود.

دفتر مدیر موزه

موزه دار لبخند زد. چند وقت بود که پودر قلب بین معجون سازان محبوب شده بود. با دقت پودر رو داخل شیشه ریخت‌‌‌ یه ذره مونده بود...
شترق
ایزا و یوشی با وعتماد به نفس وارد شدند و همزمان ظرفی که پودر قلب دورن آن بود شکست
موزه دار به پورد قلب با ارزشش نگاه کرد که پخش زمین شده بود.
افسوس ...
افسوس که ادب حکم میکرد با احترام حرف بزند وگرنه کروشیوی میزد که بلاتریکس از خجالت آب میشد‌.
با دست شقیقه هایش را ماساژ داد تاثیری نداشت ولی خب‌‌‌... با کلاس بود .
بالاخره رو به دو دختری که روبه رو یش بودند و فیگور گرفته بودند نگاه کرد.

_نام؟
_من یوشیم و اینم ایزا
_خب خانم سوشی و ایزا.چی کار میتونم براتون بکنم؟

ولی یوشی بی توجه به سوال موزه دار ایزابلا را میزد.
_بیا . اینم بهت گفت سوشی . سوشی .
_به حسابت میرسم ویزا . اصلا نمیخوایم چیزی بفروشیم .
و از در بیرون رفتن.
موزدار اهی کشید: ملت دیونه ان.
و منتظر مشتری بعدی شد...


!Warning
Risk of biting


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۰۰ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
از دم در خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 153
آفلاین
مرد نخ نما دلش ترک خورد؛ ترک فراتر رفت و قلبش دو تیکه شد، تیکه ها کوچیک و کوچیک تر شدند تا اینکه قلبش پودر شد. مدیر موزه با دیدن پودر قلب فکری بر سرش زد و گفت:
_می خوای پودر قلبت رو به موزه بفروشی؟

مرد نخ نما نگاهی به قلبش؛ بهتره بگیم پودر قلبش کرد. دیگر ضربان نداشت، دیگر شاد . خندان نبود. با ناراحتی رو به مدیر موزه گفت:
_اگر پودر قلبم را به تو بدهم اون وقت چی جای قلبم بزارم؟

مدیر موزه نگاهی به دور و اطرافش انداخت تا چیزی پیدا کند؛ چشمش به بادکنک افتاد و گفت:
_همین بادکنکی که احترام زیادی براش قائلی.



مرسی که دوستمی
مرسی که باهامین

تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۸:۳۲ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۸:۳۲:۱۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 500
آفلاین
مدیر موزه همچنان مشغول تفکر بود اما مرد نخ نما وقت زیادی نداشت.

-ای مدیر موزه!...این تحفه را بخر.
-
-ای مدیر! مرا بنگر...در چشمان من نگاه کن؛ دلت می آید به این معصوم، به این مظلوم...جواب رد بدی؟

مدیر موزه ذاتن مرد شیطانی ای بود، در همجین مواقعی هم فقط به فکر آزار و اذیت بقیه بود. نه به فکر پولش بود، نه به فکر موزه!

-خب خب...ای مرد نخ نما!ما تصمیمان را گرفتیم. اما شما باید آماده ی این، جواب شگفت انگیز باشی.

مرد نخ نما برعکس مدیر موزه، مردی ساده دل و روشن بود.

-من آماده ام... به نام روشنایی! به نام خدا!
-خیلی خب...به نام تاریکی، تحفه ی ناچیز شما رد گشت.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۶ ۸:۳۵:۳۳

only Hufflepuff


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۳:۵۱ دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۲۸:۲۸ سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 407
آفلاین
با خروج ادوارد، مردی با لباس های نخ نما وارد موزه شد.

-چه برایمان آورده ای مارکو مرد نخ نما؟
-تحفه ای از گذشته ای دور...میراثی از زمان دایناسور ها!

مرد در حالی که به وضوح نگاه مشتاق مدیر موزه را می دید دستش را داخل کیسه فرو برد و لحظه ای بعد بیرون آورد.

-بادکنک؟!
-دونه ای دو گالیون. دوتاش رو سه گالیون هم میدم!
-بادکنک به چه درد موزه میخوره خب؟ اصلا چه ربطی به زمان دایناسور ها داره؟
-فکرشو کنید یه روز یه دایناسور دچار دل پیچه شدید میشه. بعد از دقایقی طاقت فرسا از شدت دل درد یه گوشه میفته میمیره و کپک می زنه تا اینکه پس از میلیون ها سال تبدیل به نفت میشه. از این نفت پلاستیک تولید می کنن و نتیجه ش میشه همین بادکنک قرمز رنگی که شما فکر می کنین به درد موزه نمیخوره!
-

مدیر موزه در فکر فرو رفت. هرگز به یک بادکنک با این دید نگاه نکرده بود. اما آیا قرار دادن آن در موزه اش کار درستی بود؟



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱:۱۷ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۵:۴۲ جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 192
آفلاین
- که اینطور. پس فقط این تیکش رو می‌خرم. بقیش لازمم نمیشه.
- نه دیگه. تک فروشی نداریم.
- خب با بقیش چیکار کنم؟
- این دیگه مشکل مدیر مامانه.

مدیر کلافه به مروپ خیره شد. انگار نمی‌شد بدون خریدن چیزی از دست مروپ راحت بشه.
- باشه. باشه. می‌خرمش.

مروپ خوشحال از پولی که به دست آورده بود و تامی که از شرش راحت شده بود رفت تا میوه‌ی بیشتری بخره.

- بعدی.
- سلام.

مدیر بعد از دیدن دست های ادوارد همزمان با میز و صندلیش، یکی دو متری ازش فاصله گرفت.
- چی آوردی برای فروش؟
- برای فروش؟ هیچی.
- پس چرا تو صف بودی؟
- دیدم اینجا صفه گفتم شاید بتونم کمک کنم.
-
-

مدیر دیگه نمی‌تونست. زیر تونستنش درد گرفته بود.
- اگه چیزی برای فروش نداری برو.
- می‌تونم کمکم رو بفروشم؟
- نه.
- نمی‌تونم مجانی کمک کنم؟
نه.
-
- بعدی.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۷:۰۴ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۵:۰۵
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 538
آفلاین
خلاصه:

اوضاع اقتصادی موزه بد شده و مدیریت موزه تصمیم به خریدن اشیای مردم می گیره.
مروپ گانت هم تام جاگسن رو آورده که بفروشه، اما موقع تلاش برای فروش اون به مدیر موزه، دست و پاش جدا میشه و مدیر از خریدش سر باز می‌زنه.

******


مروپ نباید این فرصت را از دست می‌داد.
رها شدن از تامی که هرروز خدا با جمله ی "به نظرتون الان دیگه می‌تونم برم داخل؟ " جلوی مروپ را می‌گرفت و در تمام کارهایش هم با نظرات کارشناسانه‌اش دخالت می‌کرد و حتی فرصت حرف زدن به او نمی‌داد، موفقیت بزرگی می‌توانست باشد!

پس مروپ دوباره تلاشش را کرد.
- ببین مدیر مامان، این تامِ مامان شاید دست و پاش بیفته، شاید خیلی پرحرف باشه، شاید خیلی عجول باشه، شاید صدبار یه کاری رو اشتباه انجام بده و حرصت بده، شاید...

و ساعت ها شمردن اشکالات تام ادامه پیدا کرد!

- میشه بگید خوبی‌ش چیه بالاخره؟
- بله مدیر مامان! مهلت نمیدی که! ولی با تمام این ها خیلی دلش بزرگه!

مدیر موزه نگاه پوکرفیسی به مروپ و تام می‌انداخت و چشم‌هایش بین این دو در حرکت بود.
- میشه بگین دقیقاً به چه درد من می‌خوره دلِ ‌بزرگش؟
- صددرصد!

بعد، ناگهان پنجه بوکسی از ناکجا به دستان مروپ رسید و با ضربه ای دل تام را به دو قسمت تکه کرده و آن را باز کرد و روبروی مدیر گرفت.
- ببین چه دلش بزرگه! راحت می‌تونی هرچی وسیله تا الان برات آوردن توش بذاری؛ تازه بالای معده‌ش یه جای بکر هست که می‌تونی غذای شبتم بذاری گرم بمونه!

مدیر به منظره ی منزجر کننده ی روبرویش نگاهی انداخت و فاصله ی چندانی تا غش کردن نداشت!

چانه زدن با مروپ فایده نداشت. باید سریع‌تر برای خلاص شدن از دست او چاره‌ای دیگر می‌اندیشید و ایراد جدیدی از تام می‌گرفت.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳ ۷:۰۹:۱۶

آروم آقا! دست و پام ریخت!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.