هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۵
#4

چارلی ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۶ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 377
آفلاین
بلاتریکس : هوو چرا گرز می کشی ؟ خجالت نمی کشی دست روی یه زن بلند می کنی؟
بارکز : بلاتریکس جان !! خودتو ناراحت نکن بعضی از مرد ها عادتشونه!!
چارلی با چشم غره به سمت بارکز میره و در گوشش زمزمه می کنه: بارکز این بلاتریکس رو بفرست خونش . مگه خودت نگفتی برای برای این که بورگین رو به حالت اولش در بیاریم باید از جادوی سیاه استفاده کنیم؟
بارکز: خوب مگه ای خانم جادوی سیاه بلد نیست؟!
چارلی: چرا اما باید بفرستیمش بره. این جوری بهتره . حالا قبل از این که به کمک رابستن بریم تو در مورد اون پیشنهادم فکر کردی؟
بارکز : کدوم؟
چارلی : همون که من بیام دستیار اول شما بشم؟
بارکز: خیله خب فقط به شرطی که بورگین به حالت اولش برگرده رابستن خوب بشه و جاگسن هم دیگه گرز نکشه.
چارلی: پووووووو( اینم تکیه کلام من!!) باشه
چارلی دست رابستن رو می گیره و از روی زمین بلندش می کنه و با هم به انبار مغازه می رن.
رابستن چرا مغازه رو روشن می کنه و میگه : چارلی چه انبار بزرگی داره نه؟!!
چارلی : آره بیا بریم دنباله...
رابستن: دنبال چی هستی؟
چارلی: اجسام نیمه خطرناک .
رابستن:
چارلی: چون بلاتریکس رو که همین جوری نمی تونیم بفرستیم خونش!! باید یه جوری با یه وسیله ای...
رابستن : چارلی این جا رو چه با حاله !!
چارلی : پوووو!!قسمت اجسام مرگ بار!! اون قیچی هه رو ببین .
رابستن: زیرش توضیح داده.
چارلی: نوشته اهر کس این قیچی را به دست گیرد قیچی او را تکه تکه می کند!!
رابستن با انگشت به سمت چپ چارلی اشاره می کنه و می گه : اونو ببین!!
چارلی: هرکس این چماق را در دست گیرد... چه قدر بد خطه!! چماق با ضربه زدن به سر فرد منجر به مرگ او می شود.
رابستن : هی چارلی این چیه به درد می خوره ؟
چارلی پوزخند می زند و می گوید: ایول!! اما ... چه جوری از این جا ببریمش بیرون؟ تازه اگه بمیره چی؟
در همین موقع سایه ی فردی چوبدستی به دست بر روی دیوار انبار می افتد...


دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر کوچک شده


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۵
#3

جاگسن اون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۹ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۳۸ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از سوسک می ترسم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 303
آفلاین
ناگهان یه بچه میاد توی مغازه .
بچه:اکسپلیا رموس
در یک حرکت انتحاری با هماهنگی جسم و عقل چوب دستی استبنز رو می گیره و میگه : خخخ
رابستن: ای بابا این چرا تیکه کلامهای دیگرانو میگه .
پسره در یک حرکت ناگهانی(اینم تیکه کلام من ) قیافه اش را نشان می دهد .
رابستن: این جاگسنه که دوباره پیداش شد .
جاگسن : حالا منو از ایگل رابس میندازی بیرون .
رابستن : نه من تو تو تو رو ننداخخختم بیرون .
جاگسن : الان یه کروشیوی بلاتریکسی میفرستم طرفت تا بفهمی نباید با جاگسن حریف بشی .
جاگسن : کرو...
بارکز: اکسپلیا رموس .
چوب دستی جاگسن از دستش درمیاد و به دست بارکز میرسه .
جاگسن در یک حرکت ناگهانی چوب دستی استنبز رو از دستش درمیاره و به سمت رابستن میگیره .
جاگسن:کرو ...
ناگهان بلاتریکس از پشت جاگسن میگه : اکسپلیا رموس .
جاگسن: غلط کردم . طور خدا کروشیو به سمتم نفرست.
بلاتریکس:کروشیو
جاگسن در یک حرکت کاملا انتحاری از شلیک بلاتریکس جاخالی میده و طلسم به رابستن می خوره .
رابستن میفته زمین و مدام به دور خودش میچرخه .
بلاتریکس : داداش خوبم
جاگسن در یک حرکت کاملا ناگهان گرزش رو در میاره و به سمت بلاتریکس هجوم می بره .


من یه شبح و�


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵
#2

رابستن لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
باركز به بورگين بي حركت نگاه مي كنه و ادامه مي ده : بايد از جادوي سياه استفاده كرد و براي قدرت كافي به چند نفر بيشتر نيازمنديم
رابستن در همين لحظه مياد تو رابستن گفت : اوه... اوه... مثل اين كه اوضاع خرابه !
باركز در حالي كه به بورگين خشك شه نگاه مي كرد با لحن خشني گفت : چه كاري از دستم برمياد؟
رابستن كه از لحن تند باركز جاخورده بود گفت :
راستش من اومده بودم ببينم يه چيزي براي خشك شدن بدن دارين ؟
باركز به بورگين نگاه ديگري كرد و به سوي انبار حركت كرد رابستن كه متوجه بورگين شده بود گفت :
اين چرا اينجوريه؟
باركز سلانه سلانه با وسايلي از قبيل گردبند ،ساعت مچي ، همان كوله پشتي هايي كه بورگين را خشك كرد و ...برگشت و آن گاه جواب رابستن را داد : از اين كوله پشتي ها استفاده كرده.
رابستن وسايلي را كه باركز روي پيشخوان گذاشته بود وارسي كرد و گفت : مگه فروشنده نبود؟
باركز گفت : چرا ولي...خب ديگه...
رابستن خنديد و باركز چشم غره اي به او رفت چارلي كه يكي از كوله پشتي ها در دستش بود پرسيد : قيمت اين چنده ؟
باركز گفت : يه لحظه...
سپس دوباره به انبار رفت رابستن گفت : اين ديگه نمي تونه برگرده به حالت اولش؟
و به بورگين اشاره كرد . چارلي گفت: چرا ولي به جادوي سياه و وجود چند نفر نياز داره
در همين لحظه آناكين استبنز وارد مي شه و بدون توجه به رابستن و چارلي به وسايل نگاه مي كنه و مي گه : چه وسايل ارزشي اين جا هست !
سپس همه را درون ساكش چپاند و به سوي در رفت كه باركز در حالي كه كاغذ پوستي بلندي دستش بود كه روي آن قيمت هاي اجناس زده شده بود
چارلي گفت : هي آقا كجا كجا؟
رابستن گفت : بابا اين جوري نباش!
آن گاه آناكين استبنز ارزشي با سه طلسم به سمت باركز و پيشخوان برگشت




مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵
#1

چارلی ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۶ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 377
آفلاین
مغازه ی بورگین و بارکز به لطف ناظران افتتاح شد. منتظر استقبال شما ( حضور سبز شما!!) هستیم.
--------------------------------------------------------------------------
بورگین در حال فریاد زدن: کور ممد اهوی اون بسته ی قلم های پر رو با دقت جا به جا کن. بیفته زمین جوهر هر قلم می پاشه روی سورتت بعد هم جوش می زنه... جاسم اون صندلی رو تنهایی بلند نکن ... به گیج ممد بگو بیاد کمکت.
در این لحظه بارکز وارد مغازه می شه و میگه: به به بورگین چه خبر؟ هووو جاسم روش نشینی... رو اون صندلیه ... قطع نخاع می شی!!!
بورگین : ولش کن باااباا فوقش مگه چی میشه...
در همین موقع چارلی وارد مغازه می شه.
چارلی: به نوکر داش بورگین !! به به چشم ما روشن آقا بارکز کی تشریف اوردید؟
بارکز : به لطف شما چند دقیقه ی پیش.
چارلی: اوضاع چه طور پیش می ره؟
بورگین: کساد!! به جای این که از ما بخرن میان جنس های بنجل می دن به ما . مثلا می دونی دیروز چی اورده بودن؟ کاغذ پوستی هایی که هیچی روشون نمی شد نوشت!! هر چی گفتم اینا رو باید ببرین مغازه ی شوخی نمی فهمید که!! خلاصه ...
بارکز وسط حرف بورگین پرید و گفت: حالا چی شده یادی از ما کردین؟
بورگین یه نگاه غضبناک به بارکز کرد و از در مغازه بیرون رفت.
چارلی: یادتونه گفتین یه کوله پشتی دارین که هرکی روی دوشش بندازه دیگه نمی تونه حرکت کنه؟ اونو می خوام به یکی از دوستام هدیه بدم!!
بارکز : توی انباره . تازه بورگین هم نمی دونه اون چیه!! الان برات میارم . تو هم برای این که بیکار نمونی بیا برچسب های قیمت اینا رو بزن.
چارلی: باشه ولی حقوق می دی؟
بارکز : کارتو بکن تا بعد
.بارکز هنوز توی انبار نرفته بود که بورگین رو که داشت یه کوله پشتی رو روش شونه اش می انداخت دید.
بورگین: کوله ی جدید خریدی نا قلا چرا به ما نگفتی؟!!
بارکز: ابله اون .. اون..
بورگین کوله را روی دوشش می اندازد و دیگر حرکت نمی کند.
بارکز: چارلی .. چارلی یه دقه اونا رو ول کن. چارلی..
چارلی خمیازه می کشه و می گه : چی شده ؟
بارکز : چارلی... تو منو دیوونه نکنی خیلی کار کردی . بیا اینو یه کاریش بکن.
چارلی: تو صاحب مغازه ای . من یه کاری بکنم؟
بارکز : فقط یه راه داره . اونم به کمک من و تو و دو سه نفر دیگه انجام می شه.
چارلی : چه راهی؟
بارکز : باید....


دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.