بلاتریکس، رکسان و ادوارد کاملا از کمک مروپ ناامید شدند.
-رکسان تاحالا به این فکر کردی که جنازهها چقدر چندش آورن؟

رکسان که انگار برق شهری بهش وصل کرده بودند، به دنبال جنازه نگاهی به اطرافش کرد.
-جنازه؟... جنازه نیست اینجا که. هست؟... خدای من! من همیشه شک داشتم بهت. میگفتم این میزان از خشونت و سنگ دلی از انسان بر نمیاد. پس حق با من بود. تو مردی!

بلاتریکس به شدت مشغول بود. خیلی زیاد مشغول خودداری از کندن تار به تار موهای رکسان بود.
-منظورم من نیستم ابله! منظورم اون مشنگیه که بغلش نشستی!
-این... این زندهاست... نفس میکشه. ببین!
و سعی کرد تپش قلب مشنگ را در چشم بلاتریکس فرو کند.
-بله هنوز زندهاست... اما به زودی من کشتار خونم میوفته پایین و باید یکی رو بکشم. پس تا نکشتمش و با یه جنازه تو یه قبر تنها نموندی، یه فکری کن تا از اینجا خلاص شیم.
-راست میگه رکسان مامان... از بلاتریکس بر میاد اینکار. قطعا اول اون رو میکشه و بعد میاد سراغ شما.

مروپ قطعا میشنید. همین باعث شد تا سه مرگخوار گیر افتاده در قبر خیلی فکر کنند که چه بدی در حق مروپ کردند که با بسته تخمه در دست بالای قبر نشسته و تقلاهای آن سه را تماشا میکند و لذت میبرد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





...خالی اگه کمک نکنی من از اینجا برم بیرون می دم این آینه بخورتت!
بلا هر بچه ای می دونه که آینه آدم رو نمی خوره و... آخ!