decorative wands
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1391 00:05
تاریخ عضویت: 1390/05/06
تولد نقش: 1390/04/08
آخرین ورود: چهارشنبه 17 خرداد 1396 00:43
از: اینجا تا آسمون... کرایه ش چقدره؟!
پست‌ها: 180
آفلاین
.:. سوژه جدید .:.


-برو دیگه!
-نچ! اول تو برو!
-ای بابا!

ریگولوس به زور رودولف را به سمت در آن خانه قدیمی هل داد و خودش بیرون منتظر ماند.
رودولف با شک و تردید نگاهی به داخل حیاط خانه انداخت.
-میگم اگه اون همون خونه ای که ارباب گفت نباشه چی؟ اینجا خیلی ترسناکه! :worry:

ریگولوس که دیگر کلافه شده بود با عصبانیت کاغذی از زیر ردایش در آورد و به رودولف نشان داد.
- سواد که داری, اینجا رو بخون ببین چی نوشته... کوچه دوازدهم پلاک چهار, خانه قدیمی آجری. این همون خونه ست دیگه!

ریگولوس دیگر منتظر رودولف نماند و خودش وارد خانه شد. رودولف با تردید پا به حیاط خانه گذاشت.
حیاط خانه تاریک تاریک بود، هیچ نوری غیر از نور مهتاب آن جا را روشن نمیکرد. درختان همگی‌ خشک شده بودند و برگ‌هایشان بر روی زمین ریخته بود. مشخص بود که ماه‌ها کسی‌ آنجا قدم برنداشته بود.

- می دونی اون دفترچه واقعا چه اهمیتی داره؟ ارباب همیشه فقط دستور میده و هیچ وقت چیزی رو توضیح نمیده!
- منم نمی دونم, مثل اینکه اینجا خونه یه محفلیه که چند وقت پیش مرده, ولی یه دفترچه از خودش به جا گذاشته که توش اطلاعات خیلی مهمی درباره محفلیا هست. باید دنبال اون بگردیم

رودولف همچنان با ترس قدم بر می داشت.
- حیاطش چقدر بزرگه... اون دره باید در ساختمان اصلی باشه, بهتره بریم تو و از اونجا شروع به گشتن کنیم.

رودولف و ریگولوس به در ساختمان اصلی رسیدند و وارد شدند.

همان لحظه, خانه ریدل

ولدمورت خیلی راحت رو کاناپه اش لم داده بود و نجینی را نوازش می کرد.
- بزودی اون دفترچه رو به دست میارم و دست محفلیا نمی تونه به اون برسه, دامبلدور خیلی اشتباه کرد همه اون اطلاعات مهمو به اون احمق داد, نفهمید اونم خیلی راحت می تونه بمیره و اطلاعاتش دست ارباب سیاهی ها بیفته! :evilsmile:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماری مکدونالد در 1391/1/16 18:13:36
Re: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 23 بهمن 1390 13:03
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: دوشنبه 10 آذر 1404 18:29
از: ما گفتن...
پست‌ها: 6961
آفلاین
آگوستوس لبخند ملیحی زد.
-نه ارباب.اتفاقا هیچ استرسی در کار نیست.فکرشو بکنین وقتی شما هی یه ساعت برگردین عقب چی میشه.شما کاملا به اون یک ساعت مسلط میشین!میدونین کی قراره چی بگه و چیکار کنه.کنترل همه چیز در دستان شما خواهد بود.

لرد سیاه در حرکتی عجیب دم نجینی را گرفت و ضربه ای نثار مغز توخالی آگوستوس کرد.
-آخه کلم!این چه زندگییه؟این چه آینده ایه که برای ارباب تدارک دیدی؟هی برم عقب ریخت و قیافه تکراری شماها رو ببینم؟از جلوی چشمام دور شو...تو اخراجی!

آگوستوس با ناباوری به بقیه مرگخواران نگاه کرد.انتظار کمک داشت ولی کسی حرفی نزد.آگوستوس دلشکسته از جمع مرگخواران جدا شد.


یک ساعت بعد:

آگوستوس لبخندی زد.با غرور نگاهی به شاهکار جدیدش انداخت.نقشه ای را که در دست داشت دوباره بررسی کرد.طولی نکشید که لبخند از چهره اش محو شد.مشکلی وجود داشت.
ریگولوس بلک که به دستور لرد برای شکنجه خودش به زیر زمین رفته بود با دیدن آگوستوس جلو رفت.
-تو هنوز نرفتی؟مگه ارباب اخراجت نکرد؟میری یا برم در ازای بخش شکنجه خودم لوت بدم؟هی...این همون ماشین زمان نیست؟چرا عوض شده؟...صبر کن ببینم!تو یه ماشین جدید اختراع کردی؟ماشین زمانه؟درست کار میکنه؟

آگوستوس به سختی در لابلای حرفهای ریگولوس فرصتی برای صحبت پیدا کرد.
-نه ماشین زمان نیست.کمی عوضش کردم.میدونی...این ...نمیدونم چطوری بگم.یه وسیله اس!همون وسیله ای که ایده اولیه سیبل بود.که قرار بود همه با هم بریم توش.با این تفاوت که این پرواز میکنه.میره فضا!از روی مجله های فضانوردیم ساختمش.ظاهرش که کاملا شبیهه.داشتم فکر میکردم اگه ما و ارباب سوار این بشیم و وقتی که زمین داره نابود میشه بریم فضا، ممکنه ارباب منو ببخشه.برای بعدشم یه فکری میکنیم خب!یا میریم یه سیاره دیگه یا زمینو دوباره میسازیم...ولی...یه مشکلی وجود داره.من نمیتونم اینو کنترل کنم.ماگلا کنترل این دستگاهها رو دارن.ولی من موفق نشدم.

ریگولوس دستی به بدنه فلزی دستگاه کشید.
-خب این یعنی چی؟اگه بدون کنترل سوارش بشیم چی میشه؟

آگوستوس نقشه اش را بست و کنار گذاشت.
-میره و میره و میره...و چون از سوخت استفاده نکردم و با نیروی جادو حرکت میکنه...چطوری بگم...همینطور میره و میره و میره...آه...بی فایده اس.باید از اینجا برم.دلم میخواست حتی موقع نابودی زمین هم کنار شما باشم.


یک ساعت بعدتر!:

آگوستوس به سختی چمدانش را بست.کارتن بزرگ حاوی نقدهایش را برداشت.تابلوی بزرگ لرد سیاه را با جادوی کوچک کننده در جیب ردایش جا داد.نگاهی به اطراف انداخت.چیزی جا نمانده بود.ضربه کوتاهی به در خورد و ریگولوس وارد شد.
-داری میری؟بذار قبل از رفتن یه چیزی بهت بگم که شاید کمی سرحالت کنه.از دستگاهت استفاده مفیدی کردیم.کل زندانهای خانه ریدلو خالی کردم.هر چی زندانی داشتیم فرستادیم تو دستگاه و فیتیله کوچولوشو روشن کردم.دستگاهه رفت و رفت و رفت...

آگوستوس خوشحال بود که حتی در آخرین لحظه هم توانسته خدمتی هرچند کوچک به ارباب بکند.


همان لحظه...داخل دستگاه آگوستوس:

اسرای محفلی وحشتزده به سوی مقصد نامعلومی پیش میرفتند.تا اینکه متوجه شدند کپسول کوچک تعبیه شده در گوشه اتاقک-که ظاهرا برای خواب بود-، بشدت تکان میخورد.صداهای مبهمی از داخلش به گوش میرسید.
-اینقدر تکون نخور نجینی.بذار ببینم چطوری میشه بازش کرد.این چوب دستی من کجاس؟اینه؟آخ..این که دم تو بود...الان میریم بیرون و به همشون حالی میکنم با کی طرفن.خائنا!دور از چشم من دستگاه زمان رو تعمیر کردن و به من چیزی نگفتن.حتما همشون شوکه میشن.انتظار ندارن ما هم مخفیانه سوارش شده باشیم.اگه اتفاقی به زیرزمین نرفته بودم و ندیده بودمش الان من و تو تک و تنها در انتظار نابودی بودیم.میبینی چه ارباب باهوشی داری؟چرا این لعنتی باز نمیشه؟نکنه چوب دستیمو جا گذاشتم؟حالا چطوری بریم بیرون؟هی...آگوستوس؟ایوان؟لودو؟لینی؟یکی منو از این تو بیاره بیرون!دارم خفه میشم.باشه...شکنجه تون نمیکنم.هی؟منو بیارین بیرون!


و اتاقک همچنان میرفت و میرفت...


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 22 بهمن 1390 10:37
تاریخ عضویت: 1390/01/26
آخرین ورود: شنبه 4 خرداد 1392 12:01
پست‌ها: 304
آفلاین
لرد: «واقعا آگوستوس ؟ عجب ! من به خودم افتخار میکنم و به نابغه بودنم که کسی مثل تو به من خدمت میکنه ! نه به تو و ذهن زیبات ! یالله ! بگو ببینم راه حلتو ! »

اسنیپ پوزخندی زد و گفت:

«آآآآه ! پس بگو چرا اینجا می لرزید ! داشتی اختراع میکردی ! »

بلاتریکس: «تو خجالت نمیکشی آگوستوس ؟ چرا ویبره میدی به خونه ؟ نمیگی موهام گیر میکنه زیر پای بقیه، وزوزیت و فرفریت خودشو از دست میده ؟ ابله ! »

لرد: «ساکت ! بگو آگوستوس ! زود باش ! »

آگوستوس با اضطراب با انگشتانش بازی میکرد...بلاخره سرش را بالا گرفت و گفت:

«من...ئم...من توی زیرزمین یه ماشین زمان اختراع کردم ! »

همگی ساکت شدند و با همان سکوت مرگبار به آگوستوس خیره ماندند. انگار مثل این بود که بگوید من یه لرد سیاه ساختم !
اسنیپ سکوت مرگبار و گورکنی را شکست و گفت:

«آگوستوس ! چرا وقت ما و ارباب رو میگیری؟ همه میدونیم فرمول و جادوی زمان فقط در اختیار دامبلدور بوده و بس ! کسی اینو نمیدونه جز اون پیر مرد !»

و به دنبال اسنیپ همه مرگخواران اعتراض کردند و همهمه شدیدی شکل گرفت و صدای لرد سیاه هم گم شد اون وسط...

بلاتریکس: «خاک بر سر ! بی لیاقت ! چرا با احساسات ما بازی میکنی؟! کروشیو ! »

لودو: «لعنتی ! خائن ! بذار با حقیقت مرگم توی جوونی کنار بیام ! آواداکا....آوادا... استغفر الله ! »

ایوان: «بی خاصیت ! نامرد ! حتی نمیذاری به آرزوی داشتن چند تیکه گوشت روی اسکلتم فکر کنم توی این چند لحظه عمر باقی مونده ! »

و ... و ... و ... و ... و ... و ... و سرکاری و الافی !

آما نعره لرد سیاه بود که همه را ساکت کرد:

«ساکت ! سااااااااکت ! »

همه ابتدا به لرد شاکی خیره شدند و سپس به آگوستوس که همانند املت به روی شومینه پذیرایی در نقش پرتره چسبیده بود و با سرافرازی کامل و دندان هایی خرد شده لبخند می زد. با حرکت خشمگین چوبدستی لرد، آگوستوس لهیده از دیوار کنده شد و جلوی مرگخواران ظاهر شد و لنگ لنگان به سمت پله های زیر زمین گام برداشت و پشت سرش مرگخواران و لرد به راه افتادند...

ریگولوس که پشت سر آگوستوس و نزدیک به او از پله ها پایین می رفت، گفت:

«هاااا ! آگو ! آگی جون ! توی رولم حسابی کوبیدمت ها ! قشنگ یه کوبیده مشتی ساختم ازت ! الان دیگه میتونم به عنوان نموهه کار به رستوران شاندیز پیشنهادت کنم واسه منوشون ! آگو کوبیده ویژه ! »

در این حین بدون اینکه کسی متوجه شود، در چند میلیاردم ثانیه آگوستوس برگشت، آی پد ریگول را درون حلق فرو کرد، کشیده ای به صورتش زد و ریگول آی پدش را قورتید، بسی در معده اش هضمید، و جان به مرلینگاه زیر زمین تسلیم نمود همی !

مرگخواران و لرد همگی به دور کالسکه ای سبز که وسط زیر زمین قرار داشت جمع شدند و با نگاهی متعجب و تا حدودی متنفر به کالسکه خیره شدند...

لرد: «خب... آگوستوس ! این چیه خب ؟ چیکار میکنه ؟ زمان رو چطوری تغییر میده ؟»

آگوستوس: «همانطور که می بینید سرورم ! این ماشین زمان، زمان رو به عقب و جلو میبره ! »

«اهه ..اوهو...هه ! »

در این حین مورفین با لباس کارگری آبی و خاکی و روغن گرفته ای از زیر کالسکه بیرون آمد و سرفه کنان و لرزان به مرگخواران و لرد خیره ماند...

«شیه ؟ آدم ندیدین ؟ داشتم کالشکه رو روغن کاری میکردم که خوب کار کنه دیه ! »

لرد: «دایی جان ! روغن کاری میکردین یا واسه زمان ها چیز جاسازی میکردین ؟! »

مورفین: «نه باو ! قد شند تا نوک انگشت قایم کردم ! آدم دیگه باید حشاب همه ژارو کنه دیگه ! بد روژگاره دایی ژان !»

آگوستوس ادامه داد:

«می گفتم ارباب ! این ماشین من قادره زمان رو تا یک ساعت به عقب برگردونه و تا چهل سال به جلو ! »

لرد با قیافه ای عصبانی به آگوستوس خیره ماند و فریاد زد:

« آگووو ! من چهل سال به جلو میخوام چیکار ؟! از کجا معلوم چهل سال آینده دنیا دوباره ساخته شده باشه ؟ شاید ویرون باشه هنوز ؟! هااان؟ »

آگوستوس با ترس و استرس جواب داد:

«خب...ئه...خب سرورم ! بیشتر از این نتونستم روی جادو و فرمولش کار کنم... همانطور که..ئه..اسنیپ گفت بالا بهتون...فرمول و جادوی اصلیش دست دامبلدوره که توی زمان برگردون استفاده کرد...»

همه با خشم به آگوستوس نگاه کردند و زیر لب نفرینش می کردند. اما آگوستوس بلافاصله مثلا با بمبی از انرژی مثبت ترکید و گفت:

« اما ! اما...خب...میشه...میشه یه ساعت به عقب رفت و یه ساعت بیشتر زندگی کرد. مگه نه ؟! »

لرد: «یعنی چی ؟ یعنی میگی هر موقع که دنیا داره نابود میشه، نوبتی سوار این کالسکه بشیم و یه ساعت به عقب برگردیم و هی اینکارو تکرار کنیم و هی یه ساعت به عقب و اینطوری زندگی کنیم بقیه عمر رو ؟! توی تنش و استرس؟! هاااان؟ »

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/11/22 11:18:22
Re: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 21 بهمن 1390 23:37
تاریخ عضویت: 1386/12/26
آخرین ورود: جمعه 21 مهر 1396 20:24
از: سر رام برو کنار!!! :@
پست‌ها: 296
آفلاین
سالن اجتماع مرگخواران

مرگخواران هرکدام برای نجات خودشان به گوشه و کناری پناه میبردند. بلاتریکس و ایوان به زیر نزدیکترین میز پناه بردند.

ایوان سعی میکرد بلاتریکس را به خارج از میز هول دهد، تا خود را بیشتر زیر میز جا دهد.
_ ای بابا! آخه بلا این زیر واسه هردومون که جا نیست. کی اینقدر چاق شدی؟

بلاتریکس با عصبانیت با آرنجش به صورت ایوان کوفت.
_ خفه شو ایوان. من به این کمر باریکی!

در همان حال اسنیپ به چارچوب در پناه برده بود و لینی و لونا که سعی میکردند از خانه خارج شوند سعی در تکان دادن او از سر راه خود داشتند.
_ دِ بیا برو کنار میخوایم بریم بیرون!

و اسنیپ بی تفاوت و مصرانه بر سر جای خود ایستاده بود.

ولدمورت با نگرانی در پی نجینی تمام سالن را زیر و رو میکرد.
_ نجینی؟ دخترم! کجایی؟ تو تنها امیده نجات ددی هستی! پیدا شو ترو خدا!

همان هنگام، زیر زمین

_ YES! یــــــافتم!

آگوستوس با شوق فراوان به سمت پله ها دوید تا اختراعش را به گوش سایرین برساند.

دوباره سالن اجتماع

بلاتریکس و ایوان همچنان درحال کل کل برای بیرون کردن یکدیگر از زیر میز بودند، اسنیپ در حال جدل با لینی و لونا بود و ولدمورت در پی نجینی ؛ سایرین نیز هرکدام در گوشه ای گم و گور شده بودند.
در همین لحظه بود که همگی متوجه آرام گرفتن لرزش ساختمان شدند.

_ تموم شد؟
_ نابود شدیم الان!؟
_ ما مُردیـــــم!

در همان حین آگوستوس وارد سالن شد.
_ پیدا کردم! راه نجات زمین رو پیدا کردم! خودم تنهایی! من یه نابغه ام! به من افتخار کنید! زود باشید!

نگاه ها همگی متمرکز آگوستوس شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1390/11/21 23:43:27
im back... again!
Re: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 21 بهمن 1390 20:59
تاریخ عضویت: 1388/10/24
آخرین ورود: جمعه 3 اردیبهشت 1395 01:04
پست‌ها: 374
آفلاین
سرانجام لرد سیاه متن مورد نظرش را به ریگولوس دیکته کرد. اکنون باید منتظر میشد تا ترلاونی یا با پای خودش برگردد و یا به زور مرگخوارنش به مقر سیاه آورده شود.

پاسی از شب

مرگخوارها یکی پس از دیگری با صدای پاقی در پشت دروازه سیاه (درگاه ورودی قصر لرد سیاه) ظاهر شدند.
- پاق.. پاپاق...
-اوخ! مگه کوری! این چه جای ظاهر شدنه احمق! استخونای نازنینم خورد شد!
- احمق!؟ کروشیو.... احمق خودتی! به چه جراتی سر جای همیشگی من ظاهر شدی!
-پاق... آآآخخخخخخخخخخ!!! تو دیگه کی هستی! به چه جراتی بعد من سرجام ظاهر شدی!
- تو چی میگی مو وزوزی...
- مو وزوزی!؟ به من توهین میکنی!!!کروشیو!

بلاتریکس با عصبانیت طلسم شکنجه ای روانه لودو و ایوان کرد و داشت خودش را برای گفتن آماده می کرد که پاق چهارم این فرصت را از او گرفت.
- اینجا چه خبره؟

بلاتریکس با دیدن اسنیپ چوبش را پایین آورد و با چشمان تنگ کرده گفت:
- به تو مربوط نیست! مخصوصا به تو که هنوز هویتت نامعلومه!
- مثل اینکه نمی خوای دست از مظنون بودن به من برداری...ظاهرا حرف زدن با تو فایده ای نداره!

اسنیپ بی توجه به چهره بنفش شده بلاتریکس رو به لودو و ایوان کرد و گفت:
- می بینم شماها هم نتونستین اون سیبل رو پیدا کنید.
- اره، معلوم نیست کدوم گوری غیبش زده! سهم کروشیوی روزانمون کم بود که حالا باید به خاطر اون جونور هم کروشیو بارون بشیم.

سالن اجتماع مرگخواران

- یعنی هیچ کدوم شما نتونستید اون حشره رو پیدا کنید! هوم.... که اینطور...اسنیپ! تو فعلا بخاطر اینکه قراره اون ریشو رو اوادا کنی از شکنجه معافی برو کنار وایسا و شما تنبلای مفت خور.... کروشیووووووووووو به همتون مخصوصا تو و اون ماسماسکت..کروشــــــــــــــیو!
-سرورم!
- رحم کنید ارباب!

لرد سیاه بی توجه به التماس های مرگخوارها کروشیو ها را روانه انها می کرد. تا اینکه:
- کروشیو! کجا در میری لینی...آخه به شماها هم می گن مرگخوار! همه چه تو دنیای جادویی چه غیر اون با شنیدن اسم من از ترس به خودشون میلرزن... حتی زمینم داره به خودش میلرزه اما شما...شما... زمین؟... زمین؟؟!!!

لرد سیاه برای لحظه ای مکث کرد و چشمانش روی لوسترهای آویزان از سقف تالار قفل شدند.

لوسترها با حرکاتی دورانی در حال تاب خوردن بودند! همه در سکوت به
صدای لرزش و به هم خوردن وسایل ها گوش دادند. اما این سکوت ثانیه ای بیش دوام نیاورد:
- کمک ...کمک ...زلزله... زلزله فرار کنید!
- ای وای فکر کنم زمین داره نابود میشه!
- ناجینی کجایی! اوه هورکراکسم چیزیشون نشه!

همان موقع در زیر زمین قصر

- رررررررررر.... رررررررر...
آگوستوس با جدیت مشغول ساخت اختراع جدیدش برای نجات لرد و مرگخوارها بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/11/21 21:09:39
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 20 بهمن 1390 19:03
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونه‌های ارباب!
پست‌ها: 5458
آفلاین
مرگخوارا که سخت در حال تشویق لرد بودن با شنیدن فریاد لرد حول ( هول؟ ) میشن و با دستپاچگی از هرکدوم به یه سمتی میرن.

لرد با عصبانیت حرکت مرگخواراشو دنبال میکنه و میگه: نه احمقا! نه! در اون طرفه! اون طرف!

و با انگشتاش جهتی مخالف حرکت مرگخوارارو نشون میده.

- اوه ... بله ارباب ...

مرگخوارا که هنوز تو شوک هستن راشونو برعکس میکنن و یکی یکی از در خارج میشن.

- ریگولوس! تو میمونی!

ریگولوس که آخرین نفر بود، درو پشت سر بقیه میبنده و جلو لرد وایمیسه. لرد نگاه موشکافانه ای به جیبای بارونیه ریگولوس میندازه و میپرسه:

- اون وسیله مشنگیت کو؟

ریگولوس که دستش تو جیبشه، محکم شروع به فشار دادن چیز میکنه. لرد که به وضوح فشرده شدن دست ریگولوسو دیده میگه:

- درش بیار!

ریگولوس با دستش به در اشاره میکنه و میگه: ارباب، بچه ها (!) حتما پیداش میکنن. دیگه چه کاریه که از ابزار مشنگی ...

لرد حرف ریگولو قطع میکنه و سریعا میگه: میدونی چند وقته که سیبل رفته؟ اون حتما مایل ها از اینجا دور شده!

ریگولوس که هنوز دهنش باز مونده بود که حرفشو تکمیل کنه، با شنیدن این حرف لرد میبندتش و میگه: حق با شماس ارباب.

لرد ابروشو بالا میندازه و میگه: پس بده اون لعنتی رو!

ریگولوس دست لرزانشو بیرون میاره و لرد وسیله ی مشنگی کف دستشو میبینه. دستشو دراز میکنه تا اونو برداره که ریگولوس اونو عقب میکشه و میگه:

- ارباب تازه خریدمش! میدونین قیمتش چقدره؟ ارباب، شما بگین باش چی کار دارین، خودم مو به مو انجامش میدم.

لرد که علاقه ای به لمس وسایل مشنگی نداره و سررشته ای هم در استفاده از آی پد نداره، دوباره روی صندلیش لم میده و میگه:

- خیله خب. بنویس!

ریگولوس که متوجه منظور لرد شده، وارد فیس بوکش میشه و میره تا واسه سیبل پیغام بذاره.

- واااای سیبل! نمیدونی چقدر پیشگوییت به ما کمک کرد. ارباب هنوز داره تورو تحسین میکنه و ما همه سعی در توبه کردن داریم. فکر کنم به نجات زمین نزدیک شدیم ...

لرد مکثی میکنه و دوباره میگه: پاکش کن! از اول اینیو که میگم بنویس.

و دوباره ریگولوس مشغول نوشتن جملات جدید لرد میشه. لرد امیدواره که سیبل گول بخوره و دوباره برگرده، وگرنه مجبورن به جستجوی دستی ِ سیبل (!) ادامه بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 20 بهمن 1390 15:14
تاریخ عضویت: 1386/12/26
آخرین ورود: جمعه 21 مهر 1396 20:24
از: سر رام برو کنار!!! :@
پست‌ها: 296
آفلاین
ولدمورت با حرارت خاصی کارهای خبیسانه اش را تعریف میکرد و مرگخوارن با شوق فراوان به او چشم دوخته بودند و با لبخندهای شیطانی یا گه گاه جیغ های کوتاهی او را همراهی میکردند. و هیچ کدام متوجه سبیل که آرام آرام به سمت در خروجی میرفت نبودند.

ولدمورت چوب جادویش را در هوا تابی داد و ادامه داد :
_ ... بعدش همونجور که بهم ذل زده بود و التماسم میکرد، یه آواداکداورای اینجوری بهش زدم و از بالای برج شونصد و خرده ای طبقه سقوط کرد و... بله! اینجوری بود که من دامبلدور رو کشتم!

صدای فریاد و ابراز علاقه مرگخوارانی که آنچنان محو صحبت ها و داستانهای حماسی لرد بودند که اصلا" متوجه تحریفاتی که او در داستانهایش بوجود می آورد نبودند، به هوا برخاست.

بلانریکس که از شدت هیجان به درستی نمیتوانست صحبت کند، حرفهای لرد را تایید کرد.
_ woW! ارباااب! یادمه! من...من خودمم اونجا بودم! یادمه که دامبلدور چ...چجوری بهتون التماس کرد و گفت پلیز!

ولدمورت که گویا خودش نیز باورش شده بود این داستان هایش حقیقت دارد، بادی به غبغب انداخت.
_ اوهوم! کلا" من خیلی خفنم!

در همان هنگام نگاه ولدمورت با نگاه اسنیپ تلاقی کرد. ولدمورت اخمهایش را در هم کشید.
_ اسنیپ اونقدر چپ چپ به من نگاه نکن!

و اسنیپ آه کشان نگاهش را به زمین دوخت.

ولدمورت با غرور خاصی رو به مرگخوارانش کرد و گفت:
_ بذارید براتون این کی رو تعریف کنم... سیبل تو جایی داری میری؟

تریلاونی با وحشت سرجایش میخکوب شد.
_ من... من ... راس...راستش...

ولدمورت نگاهش را از سیبل برگرفت و به صحبت ادامه داد:
_ وقتی داری برمیگردی سرراهت یه کرم نرم کننده هم بگیر! برای نجینی میخوام، هوای سرد پوستشو خشک کرده! خب داشتم میگفتم براتون...

تریلاونی با ناباوری نگاهی به ولدمورت و سایرین که متوجه فرارش نشده بودند، انداخت و به سرعت از خانه خارج شد.

چندین دقیقه بعد...
_ ... اونیکه ایده بمباران اتمی هیروشیما رو داد، من بودم!

_ ارباب شما خیلی پستید!
_ ارباب هیچ موجودی نمیتونه مثل شما نامرد باشه!
_ ارباب شما دیگه کی هستید!
_ ارباب دست شیطون رو بستید!

ولدمورت لبخندی زد و برای اینکه ابهت بیشتری پیدا کند، شروع به نوازش نجینی کرد.
_ اوخ! چقدر پوستت زبر شده عزیزکم! پس این سیبل کجا رفت؟

بلاتریکس پوزخندی زد و گفت:
_ ارباب شما که میدونید سیبل چقدر گیجه! حتما چمدونشو گم کرده داره و الان داره دنبالش میگرده

_ چمدون؟! اون چمدون بود روی سرش؟! من فکر کردم دوباره از این کلاه های عجیب و غریب سرش کرده!

ولدمورت با عصبانیت از جایش برخواست.
_یعنی شماها نفهمیدید داره فرار میکنه؟ یک ساعته نشستید دارید به خالی بندی های من گوش میدید که چی؟ زووووود برید پیداش کنید و برش گردونید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1390/11/20 15:27:36
im back... again!
Re: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 20 بهمن 1390 12:39
تاریخ عضویت: 1387/01/06
تولد نقش: 1395/05/17
آخرین ورود: دیروز ساعت 15:27
از: خرس مستربین خوشم میاد!
پست‌ها: 706
آفلاین
نزد لرد و مرگخواران چشم انتظار

لرد با زبانش لب هایش را تر کرد و این نقطه ی امیدی برای مرگخواران مبنی بر به سخن آمدن لرد بود. پس مشتاقانه سرشان را جلو آوردند و نفس کشیدن را برای لرد سخت کردند!

- آ ه ه ه ه ... ایوان تو باز به اون دندونای فسیلت مسواک نزدی؟ خفمون کردی!

چهره ی بیرنگ و استخوانی ایوان گلبهی شد و سرش را عقب کشید.

لرد دستی به چانه ی درازش کشید و گفت: هممم ... خب من فکرامو کردم! و به این نتیجه رسیدم که من خیلی لردم! اربابم! سرورم! محشرم! از همه سرم! خفنم! گولاخم! معرکه م! ...

حضار:

- خفن ترین کاری که از انجامش لذت بردم همین فرستادن اون طلسم معروف به کله زخمی و کشتن جینی و جیمز بود! آه! اون کار من یه فاجعه ی تاریخی بود!

بلا که از به یاد اوردن آن اتفاق بسیار خشنود شده بود رو به اربابش گفت: ارباب! شما محشرین! اصلا شما باید سلطان دنیا باشین! ارباب دیگه چی؟ از بقیه کارای خبیثانه تون بگید!

لرد مشتاقانه ادامه داد: یا همین دامبل ...

لرد با آب و تاب داشت صحنه های دلخراش و جاه طلبانه ی جنگ هایش با دامبلدور را توضیح میداد و گوش ها و چشمان مرگخواران مجذوبانه جلب اربابشان شده بود و هیچ متوجه نشده بودند که سیبل در حالی که چمدانش را روی سرش گذاشته با نوک انگشتانش آهسته به سمت خروجی خانه ریدل میرود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1390/11/20 12:49:24
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 بهمن 1390 21:59
تاریخ عضویت: 1388/10/24
آخرین ورود: جمعه 3 اردیبهشت 1395 01:04
پست‌ها: 374
آفلاین
دو سه جرقه ای که از سر چوب لرد سیاه خارج شد کافی بود تا کودن ترین ذهن ها - سبیل - پی به حرف نابجایی که زده بود ببرد.

- چیزه ارباب من ...
- کروشیــــــــــو!

لرد سیاه بعد از زدن 100 کروشیو (مثبت و منفی یک) به سیبیل و یک کروشیو نصفه و نیم کاره ( به دلیل جا خالی دادن های آگوستوس و لودو) به بقیه، بر مسند ریاست خویش جلوس کرد تا در افکارش بدنبال پلیدترین کارهای خودش بگردد.

دقایقی بعد


چشمان مرگخوارن با کنجکاوی به دهان لرد سیاه دوخته شد بود تا شاید شانس شنیدن بدترین کارهای لردسیاه را پیدا کنند. سرانجام لبخند مار مانندی بر چهره لرد سیاه نقش بست. بلاتریکس که دیگر تحمل نداشت به آرامی برد سیاه نزدیک و شد و گفت:
- سرورم...
- خفه... نمی بینی دارم از بیاد اوردن خاطرات گذشتم لذت می برم. چرا تو همیشه تسرالانه وسط افکار اربابت می پری!

لرد سیاه این جملات را بدون بالا بردن چوب جادویش بیان کرده بود! در چشمان لرد سیاه لذت وصف ناشدنی دیده می شد که بر حرص و ولع مرگخوارن می افزود.

اکنون همه مرگخواران منهای دون نفر یک صدا شده بودند تا شاید لرد سیاه را قانع کنند که بدترین کارش را برای آنها بگوید. سیبیل که خودش عامل اصلی این الم شنگه بود و آگوستوس که در فکر پیشگویی نوتراداموس و نابودی خود و اربابش بود. پس بدون انکه از فکر دیگری با خبر باشند آرام و بی صدا از سالن اجتماع خارج شدند و هر کدام بدنبال کار خودش براه افتاد.

اتاق خواب سیبیل


- اهه... پس اون شال گردن بیست متریمو کجا گذاشتم لیست پیشگوییهای تقلبیم اون تو بود!؟ اون گوی غلط اندازم همین جاها بودا! اگه اونو پیدا نکنم لرد سیاه حتما میتونه جای منو پیدا کنه!

چمدان بازی رو تخت سیبیل قرار داشت و گرداگردش لوازم ضروری فرار ریخته شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/11/18 22:50:23
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 بهمن 1390 19:54
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: سه‌شنبه 20 شهریور 1403 17:23
از: سر قبرم
پست‌ها: 1506
آفلاین
اما لرد لحظه ای بعد روزنامه رو مچاله کرد و بعد از اینکه آن را به سمت کله روفوس پرتاب کرد گفت: منصرف شدم، وقتی برای تلف کردن نداریم. وای به حال تک تکتون اگه دنیا به خاطر بی دست و پایی شما تموم بشه. اون وقت کاری میکنم که هر کدومتون به طور تضمینی دوبار تموم بشین!

بعد صورت خشمگینش را جلوی صورت بلا گرفت و گفت:خیلی خب بلا، گمونم قرار بود یه کاری بکنی.
بلا به زور لبخندی زد و بعد روی صندلی نشست و همان طور که آب دهانش را قورت میداد گفت: خب...چیزه ارباب، از کجا شروع کنم سرورم؟

سیبل تریلانی سرفه کنان و با خجالت گفت: اهم اهم. از سیاه ترین کارت شروع کن.

بلا چشم غره ای به سیبل رفت و بعد در حالی که در افکارش غرق شده بود مشغول یافتن خبیثانه ترین کارش شد. بعد بشکنی زد و گفت: هوم یافتم، راستش ارباب اون روزی که گفته بودین از خانواده جانسون اطلاعات بگیرم یادتونه؟ اون جانسون ابله سر پیری ازدواج کرده بود و دوتا بچه نغ نغو و دماغو هم داشت. خب منم بعد از اینکه اطلاعات جانسون رو از حافظه اش تخلیه کردم خودش و خانواده اش رو ریز ریز کردم.

لرد و مرگخوارها:
لرد دستی به سرش کشید و گفت:هوم؟ این الان خبیثانه بود؟! این که خیلی معمولی بود. هر سیاهی اگه بعد از اطلاعات گرفتن از یه نفر خودش و هفت جد و آبادش رو نکشه که تا شب سر درد میگیره!

باقی مرگخوارها با سر تکان دادن این حرف لرد را تایید کردند. بلاتریکس شانه هایش را بالا انداخت و گفت:منم همین رو میگم سرورم. ولی این کارها به نظر بقیه مردم خیلی خبیثانیه میاد. ولی واقعا که نمیشه به این کارها گفت کار خبیث، میشه گفت؟
مرگخوارها: فکر نکنم!

لرد روی پاشنه پا به سمت سیبل چرخید و گفت:ببینم، مطمئنی راهی که گفتی درسته؟ هیچ کدوم از کارهایی که اینها انجام دادن به نظر من اونقدر سیاهانه نیست که دنیا به خاطرش بخواد تموم بشه!

سیبل من من کنان گفت:نه ارباب، نباید به نظر شما خبیثانیه بیاد که. ما ها به این کارا عادت کردیم، از این کارا نکنیم شبمون روز نمیشه. ولی معنیش این نیست که سیاه نیستن. اصلا میخواین برای اینکه محکم کاری کنیم خودتون در مورد سیاه ترین کارهاتون صحبت کنین؟
سیبل:
لرد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1390/11/18 20:09:03
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟