هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲:۱۲ یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۴

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
اسنیپ زیر سنگ مانده ی خدا زده، به اولین خیابانی که توی ذهنش رژه میرفت آپارات کرده بود، اما بهرحال نتوانسته بود کله اش را نجات دهد. در حالیکه دلش به حال دخترانی می سوخت که از ریمل ضد آب مروپ استفاده میکردند، با احتیاط اطرافش را نگاه کرد تا مطمئن شود هیچ کور و کچل دیگری عاشقش نشده است، و سپس شروع به راه رفتن کرد.

خیابان بزرگی که معلوم نبود چرا اول از همه ی خیابان ها در ذهن اسنیپ ظاهر شده است، مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود... اما چیزی وجود داشت که خاطرش را آشفته میکرد، چیزی مثل قبل نبود... هیچ چیز مثل اولش نبود. چیزی که مثل قبل نبود چیز تر و چیز تر شد و تمام چیز های دیگر را که مثل قبل بودند با قبل متفاوت کرد، خیابان چیزی و چیزی تر شد و اسنیپ که بطرز عجیبی یاد مورفین افتاده بود، در کسری از ثانیه خود را میان خیابانی پر از "چیز" یافت.

چشمانش را با خشم چرخاند تا مسئول تمام این چیز و چیز کاری را بیابد، و "چیزی" که یافت "چیزی" نبود بجز یک "چیز".

البته جوجه ای که مشاهده میفرمایید برای خودش مرغی شده بود، و البته همچنان اصرار داشت که خروس است.

رشته ی افکار بسیار پر معنای اسنیپ، با صدای جوجه ی مذکور شکست، که با شور و حرارت چیزی را برای مرغ و خروس های دور و برش توضیح میداد.
_جوجه های شرکت ما گارانتی هم دارن، شناسنامه هم دارن! خط هم دارن، هم خط دارن هم خط کش، ثابت و ایرانسل! و حتی خارجسِل!

اسنیپ اخمی کرد و نزدیک تر رفت... بنظرش میرسید جوجه ی مذکور را می شناسد.

_بله بله خانم، جوجه های شرکت آباد سازان چیکِن گستر در رنگبندی های متفاوت، قابلیت جیک جیک به دفعات انتخابی رو هم دارن!

اسنیپ دیگر تقریبا به جمعیتی پیوسته بود که دور جوجه ی آباد ساز چیکن گستر را گرفته بودند، اما هنوز قادر نبود چیزی از حرف هایش متوجه شود... و البته قیافه ی مشنگ های دورش نشان میداد او تنها نیست! جوجه ی بزرگ نفس عمیقی گرفت و دوباره شروع به قد قد کردن کرد.
_رنگبندی های ما بشدت ماهرانه انتخاب شدن مخصوص سلیقه ی شما متقاضیان عزیز! هارمونی ای که میتونین در رنگبندی جوجه های ما ببینین از این پس هیچ کجا مشاهده نخواهید کرد! ملاحظه بفرمایید!

سوروس دیگر بطور کامل جوجه ی آباد ساز چیکن گستر را شناخته بود... تنها ابهامی که برایش باقی می ماند این بود که او چطور ادبی حرف زدن یاد گرفته! نفس عمیقی کشید... و چشمانش را بست.
_ریگولوس؟

جوجه های توی جعبه روی زمین درست انگار که منتظر فرمان سوروس بوده باشند، به ناگاه یک به یک از جعبه بیرون پریده شروع به بالا رفتن از سر و کول سوروس کردند. پسرک جوجه نما یا جوجه ی پسرک نما، سرش را بالا آورد و به سوروس خیره شد.
_اوه... سوروس... تو... انتظار نداشتم اینجا ببینمت!
_میدونم ریگولوس... ازت میخوام امشب به پاتیل درزدار بیای.
_حتما... ولی اول مهمون پاره ای از توضیحات من باش!

سوروس که هجوم جوجه ها به سر و کله اش را حس میکرد فریادی را درون مغزش شنید که هشدار میداد بدبخت شده است. ریگولوس فرصت جواب دادن به او نداد، و بی امان مشغول توضیح دادن برای سوروس و کسانی که دورش جمع شده بودند شد.
_ملاحظه میفرمایید؟! جوجه های ما از سلامت کامل بدنی و روانی و قوه گفتاری و تکلم کامل برخوردارن، جوجه های ما با کشمش روپایی میزنن! ضمنا قوه موسیقیایی بسیار قدرتمندی هم دارن و در نواختن انواع آلات موسیقی و انواع رقص های بومی و جهانی تخصص دارن! جوجه های ما از استعداد تیر اندازی و انواع هنر های رزمی و دفاع شخصی هم برخوردار هستن! با نگاه به خریداران و مواجه شوندگان با این جوجه ها شما میتونین لبخند رضایت رو روی صورت شون مشاهده کنین! ملاحظه بفرمایین!


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۲۴ یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۴

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
از آن جایی که سوروس دیگر نمی توانست ترافیک مشنگی را تحمل کند،تصمیم گرفت از خط مترو استفاده کند و ادامه ی ماموریت را انجام دهد.وقتی داشت همراه سیل جمعیت داخل قطار سرازیر می شد ،فکر کرد حتی با جادو هم نمی توان این تعداد موجود زنده را درون محلی کوچک جای داد و اینجا بود که به توانایی های کشف نشده ی مشنگ ها پی برد.داشت به زور بین دو پیرمرد مردنی جایی برای نشستن باز می کرد که ناگهان طنین صدایی توجهش را جلب کرد.
-آیا احساس می کنید از یک داگ باگ پیر هم زشت ترید؟آیا فکر می کنید حتی غول غارنشین هم باهوشتر از شماست؟...هیچ نگران نباشین!معجون عشق اوردم واستون!کاملا تضمین شده س...
اسنیپ با تعجب مادر لرد را تشخیص داد که به لطف جراحی های زیبایی مشنگی جوان تر از خود ولدمورت به نظر می رسید.یک زن ریشو و چاق که سوروس تا آن لحظه تصور می کرد مذکر است،با تردید از مروپ پرسید:"خانوم!این معجوناتون جدا موثرن؟"
گانت بادی به غبغب انداخت و گفت:"شک نکن جونم!اصن بیا همین الان امتحانش کن!"
زن پشمالو از جایش برخاست و با نگاهش مشغول آنالیز نمودن مسافران مذکر شد.اسنیپ سرش را پایین آورد و سعی کرد تا آنجایی که می تواند دیده نشود.او اصلا دلش نمی خواست معجون مروپ را بچشد.کاملا هم حق داشت.آن محلول عجیبی که مادر لرد به عنوان معجون عشق به ملت محترم مشنگ می فروخت،در واقع ترکیب نه چندان خوشایندی از فضله ی داکسی،بزاق دهان دم انفجاری و ادرار کرم فلوبر نیمه فلج بود.بالاخره خانم ریشو زوج بخت برگشته اش را انتخاب نمود.
-خانوم!میخوام معجونتونو رو اون آقائه امتحان کنم...
مروپ:"همون بابابزرگه رو میگی؟عزیزم اونو که مرلین بیامرزتش!سنش از باسیلیسک ام بیشتره!..."
-نه نه!اونو نمیگم که.بغل دستیش...
و بعد با لحنی پر احساس افزود:"همون که موهاش مث پر اردک چرب و قشنگه!"
مروپ چشمانش را تنگ کرد و گفت:"ا!این که سوروس اسنیپ خودمونه!عجب سعادتی!خیلی به هم میاین...سوروس بیا که بختت باز شد!"
اسنیپ با حرکت اسلوموشن از جایش بلند شد و به سمت گانت و مشتریش رفت.زن ریشو لبخندی زد و در حالی که دندان های نامرتب و کرم خورده اش را به نمایش می گذاشت ،جام پر از معجون را به سوروس تعارف کرد.
اسنیپ در حالی که سعی داشت خونسردی و وقارش را حفظ کند گفت:"ام...چیزه!من باید همین ایستگاه پیاده شم!"
مروپ سعی کرد اخم کند و چهره ی غمگینی به خود بگیرد،اما چون صورتش را تازه بوتاکس کرده بود،نتوانست.
-سوروس!اگه کمکم نکنی به جرم متقلب بودن میفرستنم آزکابان مشنگا اونم بند ضعیفه ها!اونجا دیگه هیچ مذکری نیس که بهش معجون عشق بدم.این جوری ام از غصه دق می کنم می میرم.بعد پسرم بی مادر میشه.تو که اینو نمیخوای؟هاااا؟
اسنیپ که یاد اربابش افتاده بود،اشک در چشمانش جمع شد.او به هیچ وجه نمی خواست لرد محبوبش از نعمت مادر محروم شود،حتی اگر یک ننه ی ملت چیز خور کن چشم لوچ مثل مروپ باشد.پس جام را از دست زن مشنگ گرفت و سر کشید.بلافاصله اخم هایش در هم رفت و قیافه اش مثل وقت هایی شد که می خواست هزار امتیاز از گریفیندور کم کند.
مروپ زمزمه کرد:"این چه ریختیه به خودت گرفتی؟الان باید مث یه عاشق جنتلمن رفتار کنی!"
سوروس سعی کرد لبخند بزند و احساس عشق و محبت و دوستی کند،اما تنها حسی که در خودش یافت ،حالت تهوع بود.مروپ به زور او را به سمت زن ریشو هل داد.اسنیپ در آغوش پر پشم او رها شد و ناخواسته استفراغ کرد.محتویات این ماده نه چندان خوشبو،شامل تمام خوراکی های میل شده در آن هفته،غذاهایی که اسنیپ قصد خوردنشان را داشت و همین طور چند تا از اعضای داخلی شکمش بود.مروپ که تجربه ی قرار گرفتن در این شرایط ناخوشایند را داشت،بلافاصله با دیدن این صحنه از سوراخ کوچکی که هواکش مترو بود،فرار کرد.اسنیپ هم قبل از آنکه زن مشنگ با ریش هایش او را خفه کند،از پنجره ی مترو بیرون پرید.چیزی نمانده بود که زیر قطار تبدیل به لواشک گردد،اما بالاخره هر طور شده خودش را نجات داد و در حالی که جای چرخ های قطار روی صورت و ردایش نقش انداخته بود،کنار مروپ روی صندلی نشست.
-مروپ!ما می خوایم ارباب دوباره به قدرت برسه!
مادر لرد تحت تاثیر برنامه مشنگی عمو پورنگ گفت:"به قدرت برسه که چی بشه؟"
-که هممون زیر سایه علامت شوم جمع شیم.
-خب جمع شین که چی بشه؟
اسنیپ که داشت جان به لب می شد گفت:"هیچی هیچی!...فقط امشب بیا پاتیل درز دار..."
مروپ با خوشحالی لبخند زد.
-میام...حتما اون جا چن تا مرد خوش تیپ پیدا میشن که معجونا رو روشون آزمایش کنم...سوروس! سوروس!...قبل این که بری،یه کوچولو از موهاتو بم میدی؟می خوام از چربیش ریمل ضد آب درست کنم بفروشم!
اسنیپ سعی کرد زودتر غیب شود و خودش را از دست مادر ولدمورت نجات دهد،اما قبل از اینکه موفق شود،مروپ با قیچی باغبانی مشنگی حجم قابل توجهی از موهایش را چید.



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
همچنان که پایش را روی پدال گاز فشار میداد و امیدوار بود که زودتر به خانه محقرش برسد تا غذای اندکی میل کند، به فکر فرو رفت... فقط چه اتفاقی می افتاد اگر زودتر مرگخواران را جمع میکرد و لرد به قدرت بر میگشت؟ همچنان که در این فکر ها بود و به قدرت از دست رفته می اندیشید، ناگهان...
تتتتتتتتتتتتتققققققققققققققق شااااااپپپپپپاااااااااااالاق!

- جلوتو نگاه کن مرتیکه مو قشنگ!

سیوروس اسنیپ ناگهان از فکر بیرون آمد، به شدت به ماشین جلویی برخورد کرده بود و راننده ماشین جلویی داشت نعره میکشید. اسنیپ نامردی نکرد، یک عدد قفل فرمان برداشت، سپس به یاد آورد باید اول آستین هایش را بالا بزند تا عظلات نداشته اش را نشان دهد، پس به آرامی شروع کرد به باز کردن دکمه های سر آستینش که ناگهاندر ماشین باز شد، و یک عدد مرد درشت هیکل و سیبیل کلفت که چهره اش از شدت خشم همچون لبو قرمز بود به اسنیپ خیره شد. اسنیپ که سعی میکرد خود را نبازد، گفت:
- میشه یک لحظه اجازه بدید، آقا؟
- نمیشه! زدی ماشینمو داغون کردی مرتیکه بووووووووووق!
- بابا مگه چی بوده ماشینت حالا؟ درست میشه دیگه! میدونی من چقدر کار دارم؟ باید واسه پسرخونده کله زخمی کارت تبریک بفرستم، یه نیمرو بزنم بخورم، یه دست لباس جدید بخرم و...
گرووومپ

مشت مرد محکم به سینه اسنیپ برخورد کرد و یقه وی را گرفت و اجازه نداد تا وی بقیه کارهای نا تمامش را بگوید، سپس مرد اسنیپ را از ماشین بیرون کشید.

- تک تک جاهایی که خراب شده رو از حلقت میکشم بیرون!

اسنیپ حس کرد همان لحظه نجینی در حال گاز گرفتن گردنش است، پس در حالی که همچنان سعی میکرد لحنش بی احساس و سرد باشد، گفت:
- باشه... باشه... من تا قرون آخرشو بهت میدم... فقط منو بذار پایین!

مرد که با دست دیگرش سرش را میخاراند اسنیپ را پایین گذاشت... همین که اسنیپ شروع کرد به گشتن جیب هایش به دنبال حقوقی که چندین ماه عقب افتاده بود، صدایی از پشت سر مرد شنید و به دنبال آن چشمان مرد مات شد و حالتی همچون گیجی به خود گرفت. پس از آن شخصی که چند نقاب و کراوات در دستانش داشت و البته یک نقاب بر صورت و لباس هایی پاره بر تن و یک کراوات سرخ بر گردن، از پشت مرد بیرون آمد.

- آرسینوس؟!
- سلام سیوروس! نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحالم! فکر میکردم مُردی!
- داری چیکار میکنی دقیقا؟!
- ماسک و کراوات میفروشم! شغل مورد علاقمه!
- واقعا به کدام سو؟
- فروش ماسک ها و کراوات های بیشتر!
- جمع و جور کن خودتو آرسینوس... وقت این بچه بازی ها نیست... نیمه شب تو پاتیل درزدار میبینمت... و میدونم که هنوز چند دست ردای سیاه سالم و نو داری! راستی... چطوری تونستی اون رو طلسم کنی بدون اینکه کسی بفهمه؟
- چوبدستیم رو توی این ماسکه که تو دست راستمه جا ساز کردم!
-
- چیه؟ قبل از این شغل شریف هم همیشه چوبدستیم رو تو آستین دست راستم جاسازی میکردم!
- هیچی... من برم دیگه... شب میبینمت... یادت نره!

اسنیپ با همان حالت پوکر فیس وار نگاه دیگری به آرسینوس انداخت، سپس سوار ماشین خود که بر اثر تصادف له شده بود، شد و به راه افتاد.



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
اسنیپ به رفتن دراکو نگاه کرد. هرگز فکر نمیکرد پسرخوانده مغرورش دست به فال فروشی بزند.
-خب این از مالفوی ها... حال میمونن بقیه! پیداشون میکنم.

همانطور که ماشین را میراند به یک چراغ قرمز دیگر رسید.
-اه، 90 ثانیه! چیکار کنم؟!

ناگهان صدایی آشنا شنید...

-به خاطر گذشتم، آتیش زدم به کارم، پروفسور بیکارم، دسمال کاغذی میارم. من بچه ی شمالم، دیگه طاقت ندارم، از تنبلی بیزارم، اول مرلینو دارم، سپس شمارو دارم.

سیوروس با تعجب به شخصی که دستمال کاغذی میفروخت نگاه کرد. فورا از چراغ قرمز رد شد و ماشین را کناری نگه داشت، سپس به سمت دستمال فروش دوید، صدایش را میشنید.
-وای که چه دسمالیه، این دسمالا عالیه، تازه اومد به بازار، منو دیگه تنها نذار.

کمتر کسی او را میدید، چون بسیار کوتاه بود. اکثرا صدایش را میشنیدند و سپس متوجه او میشدند، اسنیپ خود را به او نشان نداد، خواست ببیند پروفسور هاگوارتز، قهرمان دوئل گذشته چه میکند. افسوس خورد. ناگهان فاز فیلیوس تغییر کرد!
-مرلین خودش خووووب میدونه، این دسمالا چه ارزونه، چه دسمالیه، خیلی عالیه، بخرین از من یدونه. حالا بیا کاری بکن، پاکتمو خالی بکن، بگیر و برو، این دسمالا رو، اگه نگیری میمونه. سر سفره میشینم، شمارو دعا میکنم، نگا به ساعت میکنم، پنجره رو وا میکنم.

سیوروس با افسوس به فیلیوس نگاه کرد. یک پسری از او دو جعبه دستمال کاغذی خرید، فیلیوس از ته دل او را دعا میکرد، خواهش میکرد که دوباره از او بخرند. سیوروس هرگز فکر نمیکرد که روزی یکی از مرگخواران به این وضع بیوفتد. پس از آن که پسر پول دستمال کاغذی را داد فاز فیلیوس دوباره عوض شد!
-من توی زندگیم، دسمال میارم هر روز، یکمی ازم بخرین، تا که نرم من از هوش، بود و نبود من هم فرقی براتون نداره، یکی دیگه جای من، واستون دسمال میاره، دسمااااال داااارم، من بیچاره، من که برم به جز من هستن چند تا بیکاره!

سیوروس دیگر نتوانست تحمل کند، به سمت فیلیوس رفت. فیلیوس با دیدن وی تعجب کرد. خجالت کشید. سرش را پایین آورد. سرخ تر شد. و در آخر با سیوروس دست داد.

-سلام، فیلی تو...!
-آره، مجبورم.
-پس هاگ چی؟
-چون طرف سیاهی بودم نذاشتن بمونم.
-نیمه شب تو پاتیل درزدار کارت دارم. بقیه هم هستن، بیا.
-باشه میام، دستمال میخوای؟ خیلی ارزوننا

سیو از روی افسوس سری تکان داد و سوار ماشین شد، فیلیوس دوباره مشغول فروختن شد. سیوروس دوباره ماشین را روش کرد و راه افتاد.


Only Raven


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۵۸ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۴

برایان دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
سوروس اسنیپ پشت چراغ قرمز ایستاده بود و در این فکر بود که چگونه مرگخواران دیگر را پیدا و آنها را راضی کند.بهتر بود از مالفوی ها شروع کند دوستان قدیمی اش.
اما چگونه باید آنها را پیدامی کرد؟

اسنیپ غرق در افکارش بود که ناگهان پسری با مو های بور روشن و صورت مثلثی شکل، چند ضربه به شیشه ماشین زد.
-آقا...آقا...فال میخرین؟

اسنیپ، نگاهی به پسرک انداخت و با چشمانی که از حیرت گشاد شده بود گفت:
-دراکو؟!
-اسنیپ؟!
-زود باش بیا تو ماشین!

دراکو روی صندلی جلو نشست و به اسنیپ گفت:
-تو اینجا چی کار می کنی؟

اسنیپ نگاهی به بیرون انداخت و سپس گفت:
-راننده شخصی پاترم تو چی؟

-پاتر...کله زخمی از خود راضی!
دراکو سعی می کرد صدایش سرشار از نفرت و انزجار باشد، سپس ادامه داد:
-من این جا فال می فروشم!
-متاسفم!

اسنیپ با ناراحتی نگاهی به دراکو انداخت؛ حیف بود که جوان ترین و با استعداد ترین مرگخوار این گونه زندگی کند؛ اسنیپ احساس کرد باید این وضع را تغییر دهد.

-گوش کن دراکو باید پدر و مادرت رو ببینم؛ می تونی بهم بگی کجا هستن؟

-مادرم... .

چراغ راهنمایی سبز شد و اسنیپ به راه افتاد و بعد از عبور از چهار راه، کنار خیابان توقف کرد و نگاهی به دراکو انداخت.دراکو قرمز شده بود.
اسنیپ گفت:
-اصلا خجالت نداره...می دونستی ارباب فلافل می فروشه؟اسمش گذاشته فلافل فروشی عمو ولدی!باورت میشه؟

دراکو لبخندی زد و گفت:
-فلافل فروشی...عمو ولدی؟...

-تازه ویبره هم می زد!

دراکو در حال قهقه زدن بود و همانطور بریده بریده تکرار کرد:

-عمو ولدی...فلافل...ویبره...!

سپس آرام شد و ادامه داد:
-مادرم خونه های مشنگارو تمیز می کنه...پدرم هم شده آبدارچی یک شرکت مشنگی.

اسنیپ گفت:
-می تونی منو ببری پیششون؟

دراکو سراسیمه پاسخ داد:
نه...یعنی...اونا دوست ندارن کسی با اون ظاهر اونا رو ببینه!حالا مگه باهاشون چی کار داری؟!

اسنیپ به آرامی پاسخ داد:
-موضوع خیلی خیلی مهمیه...مربوط به اربابه...شاید دیگه مجبور نباشیم در این وضعیت فلاکت بار باشیم.

دراکو سرش را پایین انداخت و گفت:
-اگه میخوای اونا رو ببینی نیمه شب بیا پاتیل درزدار.

اسنیپ تکرار کرد:
-پاتیل درزدار؟...عالیه...باشه...نیمه شب میام اونجا...تو هم باید اونجا باشی...موضوع به هر سه شما مربوطه.

-باشه...حتما...منو ببخش دیگه باید برگردم سر کارم.

اسنیپ دستش را دراز کرد و دراکو با او دست داد.سپس از ماشین پیاده شد و به سمت چهارراه رفت تا بقیه فال هایش را بفروشد.


آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۴

ورونیکا اسمتلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱:۲۸ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
به نام خدا

نیو سوژه:

سیوروس اسنیپ خسته و گرسنه از سر کار به سمت خانه می رفت، البته اگر می شد اسم آن آلونک را خانه نامید. خانه جایی بود مثل... مثل خانه ریدل! پر شکوه و با عظمت! جایی که سال ها پیش او و همقطارانش در آن جا به دور لرد سیاه جمع می شدند. جایی که سیوروس دلش برای آن جا خیلی تنگ شده بود.

سیوروس آهی از روی دلتنگی کشید و به خیبان طویلی که در آن قدم می زد انداخت. در دو طرف خیابان، تعداد زیادی فلافلی وجود داشت. سمبوسه ای هم وجود داشت البته! بوی خوش انواع و اقسام فلافل در آن جا پیچیده بود و صدای قهقه و خنده و شوخی از هر سویی به گوش می رسید. این بود لشکرآباد، معروفترین خیابان جهان! تعداد کسانی که ماشین های اروندی خریده و آمده بودند که آن جا به فک و فامیلشان پز بدهند و آنان را یک چیزی مهمان کنند هم کم نبود. سیوروس که در دلش آرزو می کرد که ای کاش در لندن هم همچین جایی وجود داشت، نگاهی به اطرافش انداخت.

تک تک مغازه داران شاد و خوشحال بودند و سرشان شلوغ بود. همه و همه... به جز یکی! فلافل فروش ردای بلندی به تن داشت و روی سرش هم کلاه آشپزی بزرگی گذاشته و پیش بند سفیدی نیز روی آن ردای تیره پوشیده بود. پوستش رنگ پریده و کمی هم دچار آفتاب سوختگی شده بود.
- بدوید! بدوید! فلافل های ما بسیار اعلا می باشند! بدوید!

سیوروس نگاهی به جلوی دکه مرد انداخت. روی آن با خطی زیبا نوشته بودند:

فلافلی ابو ولدی


مرد فروشنده ساده و آرام ایستاده و هیچ تلاشی برای جذب مشتری نمی کرد. سیوروس به سختی می توانست انکار کند که کنجکاو نشده است. قدمی به جلو برداشت و نزدیک دکه رفت.

مرد فروشنده به نحو غریبی آشنا و یا حتی... برای یک لحظه دوباره جای نشان سیوروس سوخت. باورش نمی شد. تنها مات و متحیر به فلافلی خیره شده بود.

- آقا شما فلافل می خواهید! دو نانه برایتان بگذارم؟ یکی بخرید سه تا اشانتیون دریافت نمایید!

اما غیر ممکن بود! لرد ویبره نمی زد! از طرفی، لرد سیاه سال ها پیش توسط پاتر نابود شده بود!

- لردِ... سیاه؟

مرد فروشنده برای لحظه ایی از ویبره زدن و درست کردن فلافل دست برداشت و با نگاهی نگران به چشمان سیوروس چشم دوخت. یک لحظه و یک حرکت سریع چوبدستی!

سیوروس خودش و مرد را در جایی آلوده می دید. اتاقی بیست متری، تلوزیونی سیاه و سفید و پانزده اینچی، ماهیتابه ای که بقایای املت روز قبل هنوز درونش به چشم می خورد و ... بوی سیگار! لرد سیگاری شده بود؟!

- نچ! ما سیگاری نشدیم سیوروس! این محض رد گم کنی است! ما آن همه جان پیچ درست نکردیم که آخرش به واسطه سیگار خود را به کشتن دهیم!

مرد فروشنده که پشت سر سیوروس بود این را گفته و در را بسته بود. پس حدس سیوروس اشتباه نبود.اما... چه طور؟

- خب ما یک جان پیچ بیشتر داشتیم که... اصلا به تو چه! نکند... نکند می خواهی به آن کله زخمی بگویی؟

سیوروس باورش نمی شد. چه بر سر آن لرد سیاه و قدر قدرت آمده بود؟ چه شده بود؟ کسی که مردم حتی از نامش وحشت داشتند چرا اینقدر آشفته شده بود؟

- هیچ چیزی نشده! فقط زودتر از خانه ما برو بیرون! زود! هر چند که خودمان آوردیمت... ولی خودت زود برو! می خواستیم ببینیمت که دیدیم! حالا برو!
- امّا، لرد... شما باید دوباره ظهور کنید!
- ظهور کنم که دوباره رولینگ الکی الکی ببازونتمان؟ عمرا! ما که دیگر هیچ یار و یاوری نداریم... بلا هم که آخرین امیدمان بود، الان شده است وردست آزیلا خانوم در یک آرایشگاهی و کمک خرجی به ما می دهد. برو سیوروس، برو!
- اما لـر...

قبل از این که کلام دیگری از دهان سیوروس خارج شود، لرد با یک حرکت چوبدستی او را بیرون انداخته بود.سیوروس باورش نمی شد...

لرد سیاه هرگز تنها و بی یاور نمی ماند. سیوروس عزم خود را جزم کرده بود تا دوباره مرگخواران را بیابد! هر کجای دنیا که بودند، لرد سیاه دوباره بر خواهد خواست!

***

خب، دوستان، سوژه از این قراره که بعد از نبرد هاگوارتز مرگخوارها زنده موندن و هر کدوم به نحوی که برای خودش خیلی تلخ و سخته داره زندگی می کنه، مثلا سیوروس شده راننده هری پاتر، لرد فلافل می فروشه، ورونیکا دم در هتل می ایسته و به اونایی که می آن خوشامد می گه و اینا... البته شما هر کاری بخواید می تونید بکنید، مرگخوارهایی که زندگی سختی رو می گذرونن دوباره کنار لرد جمع کنید تا لرد راضی بشه که دوباره ظهور کنه!


be happy


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۴

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۰:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6392
آفلاین
(پست پایانی)

مرگخواران سرخورده و نااامید به خانه ریدل برگشتند.

اینترنت پدیده ای بود بسیار پیچیده. الادورا هم که کمکی نکرده بود. وندلین از لحظه رسیدن به خانه روی میز رفته بودو سخنرانی غرایی درباره لزوم بایکوت الادورا و این که "این دختره از اولشم مشنگ می زد" ارائه می کرد.
مرگخواران نگران موقعیتشان بودند...و لرد نگران چیز های دیگری!
مرگخواران وقتی متوجه این موضوع شدند که لرد سیاه در حالی که دفترچه ای در دست داشت وارد اتاق قرارهای مرگخواران شد.
همه برای عرض احترام از جا بلند شدند. ولی لرد سیاه اهمیتی نداد! او کار های مهمتری داشت! به چهره تک تک مرگخواران نگاه کرد و چیز هایی در دفترچه یادداشتش نوشت.

وقتی به اره ورونیکا زل زد طاقت ورونیکا تمام شد.
-ارباب...ببخشید...می شه بپرسم دارین چی می نویسین؟

-می شه!
-خب پرسیدم.
-خب؟
-خب جواب نمی دین؟
-خیر!
-می شه جواب بدین؟
-بله!
-خب جواب بدین!
-دستور می دی به ما؟

ورونیکا از گرفتن جواب منصرف شد. ولی رودولف که عادت داشت به سیم آخر بزند جلو رفت.
-ارباب خاطراتتونو می نویسین؟ در خاطرات خوبتون به ما هم اشاره کنین!

-نه...کتاب می نویسیم. قصد داریم با نوشتن کتابی درباره اهداف ارتش سیاه، مرگخواران جدیدی برای خودمان جذب کنیم.

رنگ از چهره رودولف پرید!
-چرا ارباب؟

لرد سیاه به تابلوی اعلانات اتاق قرارها اشاره کرد. شش ماموریت به تابلو الصاق شده بود.
-ما شش ماموریت دادیم...و کدوم انجام گرفته؟...هیچکدوم! نمی دونیم این چند روزه سرگرم انجام چه کاری بودین، ولی شماها دیگه به درد ما نمی خورین. ما مایلیم مرگخوارای جدیدی داشته باشیم.

ورونیکا مجددا وارد صحنه شد.
-ولی ارباب...شما قبلا این کار رو انجام دادین!

لرد سیاه روی توضیحات آخرش خطی کشید.
-خیر! این اولین کتاب ماست! و وقتی منتشر شد یک نسخه امضا نشده شو براتون می فرستیم. همگی اخراجید!

(پایان!)




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵ چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۴

زنو فیلیوس لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
پیش الادورا اینا


_سلام بر الادورا ی عزیز.خوبی؟
_ممنون کاری داشتی؟
_اره ولی اول یه دقیقه کلتو از اون تو بیار بیرون.
_سوروس اذیت نکن.دارم مخ یه کشنگ رو می زنم.
_یعنی دارید با جادو به سرش ضربه می زنی؟
_نه سوروس ینی دارم باهاش چت کی کنم.
_داری باهاش چیکار می کنی؟
_چت,چ_ت حرف زدن با اینترنت.
_اهان راستی خوب شد گفتی ما چگونه می توانیم به اینترنت برویم؟
_برای چی می پرسی سوروس؟
با این حرف الادورا سوروس شروع کرد به تعریف کردن ما جرا وقتی حرف های سوروس تموم شد.الادورا به فکر فرو رفت و گفت:
_ولی من به شما کمک نمی کنم!
_چرا؟
_چون می خواهم دوباره به ارباب خدکت کنم.
_خب؟
_و برای اینکار باید پیش ارباب خود شیرینی کنم.
سوروس نا امید و خسته به سمت ملت مرگخوار رفت و الادورا مشغول طبق گفته ی خودش چت کردن شد و بلند بلند می خندید....



تصویر کوچک شده

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۳

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۳:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4915
آفلاین
هکتور آدم بسیار فرصت شناسی‌ـه و از هر فرصتی که گیرش بیاد استفاده می‌کنه تا معجوناشو تو پاچه‌ی ملت کنه. :| بنابراین با هیجان جلو میاد و دستاشو رو شونه‌های سیوروس می‌ذاره.
- چه عیبی داره خب؟ در راه ارباب هرجا که باشه می‌ریم! فقط دو دقیقه به من مهلت بدین تا معجونی که سایزمونو مورچه‌ای می‌کنه بسازم. :zogh:

هکتور اینو می‌گه و سریعا یه دونه پاتیل و مقادیری مواد اولیه برای تهیه‌ی معجونو از غیب ظاهر می‌کنه و شدیدا مشغول کار می‌شه.

مرگخوارا با نگرانی نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن و لحظه‌ای بعد سیل سخنان‌ـه مرگخواراس که برای نخوردن معجون هکتور بهانه‌تراشی می‌کنن. لودو بعنوان اولین نفر شروع به صحبت می‌کنه:
- من خیلی هیکلم گنده‌س! فک نکنم همون دو قلپی که رو بقیه کارسازه به حال من فایده‌ای داشته باشه. پس بهتره منو خط بزنین.

- منم که استخونی بیش نیستم! حالا فک کنین ریزم بشم! شبیه یه استخون متحرک کوچیک می‌شم که بلافاصله آشغال تشخیص داده می‌شه و تو زباله‌دونی پرتاب می‌شه.

کراب با دو دستش لپاشو چنگ می‌زنه و می‌گه:
- اوه فک می‌کنم تبلیغ ریمل اونقدرام بد نبود. شاید برای رفتن به اینترنت بازم پول بخواین، می‌رم براتون جورش کنم.

و به همین شکل هی از تعداد مرگخواران‌ـه حاضر در اتاق کم می‌شه و هرکی به یه بهونه‌ای جیم می‌شه.

همین موقعاس که توجه سیوروس که هنوز نتونسته با کنکاش تو مغزش بهونه‌ای برای گریختن پیدا کنه به وینکی جلب می‌شه. وینکی سرک‌کشان و پاورچین پاورچین از پشت این مرگخوار به پشت اون مرگخوار و از پشت این وسیله به پشت اون وسیله پناه می‌بره.

رشته‌ی افکار سیوروس از هم می‌گسیخه(!).
- چته وینکی؟

وینکی به آرومی سرشو از پشت گلدون بزرگی بیرون میاره و با نگرانی می‌پرسه:
- وینکی الادورا رو اینجا ندید! شما دید؟

سیوروس نگاهی گذرا به سرتاسر اتاق می‌ندازه.
- نه اینجا نیست!
- وینکی خیلی خوش‌حال شد!

وینکی شاد و خندان جلو میاد و پیش مرگخواران باقی‌مونده جایی واسه نشستن پیدا می‌کنه. سیوروس که اینبار مغزش به شدت به تحرک افتاده فریاد می‌زنه:
- درسته! الادورا! مدت‌ها با گوشی‌ـه مشنگی در راه ارباب خدمت می‌کرد! برین پیداش کنین!

خارج شدن این حرف از دهان سیوروس همانا و ناپدید شدن‌ـه وینکی‌ـه این ریختی همانا.




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۳

روونا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۴۲ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷
از این شهر میرم..:)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
روونا سرش را خاراند:
-نمیشه لودو... اطلاعات اشتباه دادن بهت!

لودو به سوی روونا برگشت:
-اصن تو از کجا تو سوژه پیدا شدی؟ هوم؟

-مهم نیست حرف راستو کی بگه! مهم اینه که... چیزه... یه چیزی تو همین مایه ها... بگذریم! مهم اینه که ما الآن اینجاییم و تو اینترنت نیستیم! پس همه دنیا تو اینترنت جمع نشدن! تازه اربابم تو اینترنت نیست؛ هست؟

بلاتریکس عصبی شد:
-این همه ریونی، ینی هیچ کاری از دست هیچکدومتون بر نمیاد؟

روونا به بلاتریکس پرید:
-تا حالا چند بار تو عمرت فکر کردی؟ نمی دونی نیاز به سکوت داره؟ البته تعجبی نداره... ریونی نیستی خب!


هکتور شروع به ویبره رفتن کرد:
-فهمیدم! فهمیدم! ریونی های عزیز گوش کنید! مگه ما نمی گیم "بریم اینترنت"؟
خب با این حساب، ما باید بریم پیش اینترنت. شما دارید اینترنتو میارید اینجا!


سیوروس سرفه کوتاهی کرد:
-ینی ما با این هیبت، از این سوراخه بریم اون تو؟



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.