جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] در بحبوحه سیاهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 19 مهر 1394 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
همین طور که ریگلوس حرف می زد اسنیپ دنبال یک نبش دیوار بود تا کله خودش را از دست ریگلوس به چند قسمت نا مساوی تقسیم کند :vay:
ان دو همین طور به راهشان ادامه میدادند تا اینکه اسنیپ به تنگ امد و گفت :
_ریگلوس ....میشه لطف کنی و چند دیقه لالمونی اختیار کنی :vay:
_با منی
_تو ریگلوس دیگه ای میبینی که فکش ترمز بریده باشه ؟
_بزا یه نگا کنم
_
_هاااااا پس منو میگی . البته سیو .از اون جایی که خیلی بزرگوارم این لطفو بهت میکنم
_
قبل از اینکه سیوروس بتونه یا خودش رو هلاک کنه یا ریگلوسو ،ریگلوس فریاد زد
_پاااااااتیل درز دار
_اسنیپ از خوشحالی نمی دانست چکار کند با خوشحالی جلو رفت اما جلوی در چهره اشنای مردی با یک کلاه بافتنی و یک جارو دسته بلند را دید جلو رفت گفت :
_سلام لوسیوس نمی دونی از دیدن دوبارت چقدر خوشحالم
_لوسیوس دیگه کیه ؟من هاشم عاقو هستم و از اولم ین جا کار می کردم
_لوسیوس این منم
_شوخی میکنی فکر کردم تو منی
_منظورم این بود که من اسنیپم
_هااا ...با اون لنگ قرمز رو شونت نشناختمت. خوبی شنیدم راننده شخصی شدی
_اره دیگه . مجبورم
_خوب حالا چکار داری
_یه جلسه مهم برگزاره به نارسیسا هم خبر بده .همه میان
_باشه حالا میرم بهش میگم بیاد ولی صبر کن یه جارو بزنم. ریگلوس اولا سلام، دوما دوتا تون برید کنار م دارم جارو میکنما
_
اسنیپ از کنار مالفوی گذشت و همراه ریگلوس وارد پاتیل درز دار شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه جالب


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1394 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سیوروس در حالیکه دور شدن نجینی را نگاه میکرد، نفس عمیقی کشید و به راهش به سمت پاتیل درزدار ادامه داد. البته قسمت نشد زیاد به ادامه دادنش ادامه بدهد، چرا که بطرز ناگهانی پایش به جسم نرمی که وسط پیاده رو دراز شده بود برخورد کرد و آن را یک متر آن طرف تر قل داد.

در کمال تعجب سیوروس، جسم پتو پیچ شده ی گرم و نرمی که کف پیاده رو افتاده بود بطور ناگهانی قد علم کرد و پسری با موهای مشکی و قد دیلاق از میان آن بیرون آمد.

_تو خجالت نمیکشی؟

سیوروس با حیرتی آمیخته به پوکرفیس به ریگولوسی که جلوی رویش ایستاده بود خیره شد... بنظر نمیرسید قرار باشد هرگز از دست او خلاص شود.
_ریگولوس... تو مگه اون ور خیابون نبودی؟
_از غم شوهر ملالت لت لت لت لت لت نمی کشی؟
_
_اون شکلک مال منه!
_
_اون مال آرسیه!
_
_اون مال سیوروسه!
_د مرتیکه پدر بوق منم سیوروس!
_سیوروس تویی؟! سیوروس تو خجالت نمیکشی؟! جامعه قانون داره مرد حسابی! تو فک نمیکنی یکم ادب و نزاکت برای زندگانی یک مرد لازمه؟!

سیوروس بطور کامل به فرمت پوکرفیس تغییر شکل داده بود... نمیفهمید چطور یک ریگولوس میتواند به این شدت بدون نفس گیری حرف بزند.
_اینجا چیکار میکنی ریگولوس...؟
_جا گرفتم!
_اینجا که... خبری نیست...
_چرا دیگه پیاده روئه! همه میان پیاده میرن! منم جا گرفتم از خواب که بلند شدم از این قسمت شروع کنم پیاده برم!
_ام... ریگولوس برای پیاده روی لازم نیست جا بگیری...
_رو حرف من حرف نزن! این جامعه قانون داره! چطور نمیتونی به قوانین یه جامعه احترام بذاری و انتظار داری قوانین یک جامعه بهت احترام بذارن! وظیفه ی ما محافظت از این ملت است! وظیفه ی ما حفظ قشر جوانان این مملکت است! ما باید در این راه بگوییم...

سیوروس بدون توجه به انفجاری که در مغزش بالا و بالا تر می آمد، به راه افتاد، و ریگولوس هم دنبالش راه افتاد... در حالیکه بنظر نمیرسید حتی برای ثانیه ای حرف کم بیاورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1394/7/17 21:19:00
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1394 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سیوروس غرق در تفکرا ت عمیق، منتظر سوژه بعدی بود که بطور اتفاقی به او نزدیک شود. ولی کسی نیامد...سیوروس صبر کرد و کرد و هی به ساعتش نگاه کرد ولی عقربه ها روی نزدیک شدن سوژه نمی رفت.

تنها کسی که از کنارش رد شد مشنگ بادکنک فروشی بود که توجه سیوروس را به خود جلب کرد.
-هی! ایست! سریع بگو ببینم تو کی هستی؟!

-ما؟ مشنگ بادکنک فروش! و کلت داره دود می کنه داداش!

سیوروس چهره اش را در هم کشید! بسیار جدی به نظر می رسید. انگشت اشاره اش را مستقیم به طرف بادکنک فروش گرفت.
-مرا فریب نده ای مرگخوار مشنگ صفت! تو مرگخواری هستی که پشت این چهره پنهان شده ای. کیستی؟

مشنگ بادکنک فروش نمی دانست چرا سیوروس یهویی شروع به کتابی حرف زدن کرد...ولی یک چیز را می دانست! او مرگ نخورده بود و پشت چیزی پنهان نشده بود. برای همین به جادوگر سیاهپوش پشت کرد که از آنجا دور شود. ولی سیو بی خیال نشد.
-صبر کن. می خوام ازت بادکنک بخرم! چند سیکلن؟

-سیکل دیگه چیه؟ اینا دلاریه... ما باکلاسیم. سه تا یه دلار! انتخاب کن.

هدف سیوروس این بود که بادکنک فروش را کمی بیشتر آنجا نگه داشته و هویتش را کشف کند. برای همین به بادکنک ها چشم دوخت.
-من این سفیده رو می خوام...اون قلبیه رو..و اون سبزه درازه رو...که شبیه...شبیه...نجینی؟!

بادکنک تکانی خورد و به سیوروس نگاه کرد.
-من نجینی نیستم!

-نجینی؟ تو حرف زدن یاد گرفتی؟
-مجبور بودم خب. باید کار پیدا می کردم...اربابتون که بی خیال همه چیز شد. و وقتی اون ویزلی کوچیکه تو یه چشم به هم زدن می تونه مار زبون بشه چرا من نتونم آدم زبون بشم؟ بعد از ظهرا به عنوان شیلنگ تو یه باغ کار می کنم و آخر هفته طناب می شم. بد نیست...چرخ زندگیم می چرخه!

بادکنک فروش وقتی دید جادوگر سرگرم صحبت با بادکنک است متوجه شد که این یکی مشتری نیست! بادکنکش را برداشت و به آرامی از محل دور شد. در آخرین لحظه سیوروس فریاد کشید:
-نجینی...قراره همه رو دوباره جمع کنم...تو پاتیل درز دار...تو هم بیا!

نجینی در حالی که روی هوا شناور بود از محل دور شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 23 شهریور 1394 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-هـــوی آمو! معلومه داری چه غلطی می کنی؟
-آملیا این چه رفتاریه؟
-این چه رفتاریه و زهر جوجه! زدی به ادم بعد می گی چه رفتاریه؟ راستی وایستا ببینم...تو اسم منو از کجا می دونی؟
-خب...تو پست قبل نوشته بود ما همو شناختیم!
-اعه؟ واقعا! خب زودتر بگو سیو!
-هیچ وقت مطمئن نبودم که تو عقل درست و حسابی تو کله ات باشه!
-خب حالا مطمئن شو.
-باشه. حالا بپر بالا.
-بپرم بالا که چی بشه؟
-خب همه پریدن بالا.
-نه آرسینوس نپرید!
-خب آخه آرسینوس کار داشتن. راستی کار تو چیه؟
-هان؟!
-گفتم کار تو چیه؟
-من؟کار من؟
-آره دیگه.
-هیچی.
-یعنی چی هیچی؟
-ای بابا سیو. تو هم که یکم خلاقیت نداری. مگه همه باید تو سوژه کار داشته باشن یا بپرن تو ماشین؟ خب من کار ندارم. کی به یک دختر بیست ساله با ایکیوی دو و شصت و نه صدم کار می ده؟
-یعنی تو تو دنیای جادوگری هم کار نداشتی؟!
-نه خب. داشتم. طبق کتاب من رئیس شورای ویزگاموت بودم. :-"
-
-چیه؟
-به کدام سو داشتیم می رفتیم ما؟
-خب البته میدونی این برای کتاب بود. من اونجا عقل داشتم! ولی خب اینجا...خودمم خیلی مطمئن نیستم که عقلی داشته باشم.
-باشه بابا باشه! راستی هیچ می دونستی که بقیه هم ...
-اره می دونستم.
-از کجا؟
-خب تو پستهای تاپیک بحبوحه سیاهی مرگخواران بود. توی سایت جادوگران. میدونی خیلی سایت خفنیه. فقط یکی تو این بحبوحه رزرو زده نمی دونم چرا پستشو نمیده مادرسیریوسی!
-اعه. چه جالب! منم باید یک سر برم توش.

و آملیا بعد از کلی دیالوگ دفترچه اش را یادداشتش را بیرون آورد و یادداشت کرد که حتما پورسانت تبلیغاتش را از رئیس سایت بگیرد.
در همان حال که دست به قلم بود، زیر لب گفت:
-خب بگو دیگه.
-چی رو؟
-اینکه امشب بیام کافه رو.
-آهان...خب...امشب بیا کافه.
-باشه سیو.

و سیوروس که رفتن دخترک را نظاره می کرد به فکر فرو رفت. انها در گذشته به کدام سو می رفتند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 23 شهریور 1394 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ کیک یزدی هاگرید را در دست فشرد و در حالی که پلک چشم چپش از شدت عصبی بودن، بندری میزد به دور شدن هاگرید خیره شد. سکوت برقرار شد اما این سکوت چندان پایدار نبود چرا که...
-لب کاروووووون! چه گل بارووووووون!

اسنیپ ناگهان از جا پرید و دستش بلافاصله به سمت ردای کهنه و چهل تکه اش، حرکت کرد. تلفن همراه مشنگی، تقریبا در مرحله جر دادن و نعره زدن بود که چشم اسنیپ روی عبارت "دختر مو هویجی کله زخمی" ، ثابت شد. اسنیپ ابتدا تلفن همراه را یک متر از خود دور و سپس با دستی لرزان، موبایل کشویی را باز کرد و در کمتر از یک ثانیه، صدای جیغ مانند دختربچه ی مو سرخ از پشت تلفن به گوش رسید:
-عمو اسی؟! عمو اسی مو فشن؟! من کلاس موسیقی دارم! کجایی پس؟!

مرد مو مشکی، که حالا موهایش از دست خانواده پاتر ها، در آستانه ریختن بود و چندین و چند تار سفید داشت، با هراس به ساعت مشنگی رنگ و رو رفته اش خیره شد. بله! حرف لی لی لونا درست بود.
-عمو اسی مو فشن؟! چرا جواب نمیدی پس؟! رفتی چربی زیر شکم هیپوگریف دریایی بمالی به سرت؟!

اسنیپ که حالا واقعا از شدت عصبانیت در حال سکته کردن بود، فقط نعره زد:‌
-اومدم دوشیزه پاتر! اومدم!

منتظر نماند و بدون مکث تماس را قطع کرد.

"یک ربع بعد"

راننده خانواده پاتر ها، با تمام سرعتی که ماشین رنگ و رو رفته به او اجازه میداد، خود را به مقابل خانه اشرافی رساند. سپس لُنگ رنگ و رو رفته ای را از داشبورد ماشین بیرون کشید و عرق نشسته روی پیشانی چین افتاده اش را پاک کرد. آنگاه سعی کرد قدری یوگا کار کند تا پیش از رسیدن آخرین فرزند پاتر ها، ظاهر آرامش را بازیابد اما افسوس که لی لی پاتر، پر جنب و جوش تر از آن بود که مانند دختربچه های متین، به آرامی از پله های خانه پایین بیاید.

هنوز عقربه ثانیه شمار، گذر یک دقیقه را اعلام نکرده بود که در ماشین به آرامی باز و با شدت بسته شد. صدای زیر دختر بچه ماشین را در بر گرفت:
-عمو اسی مو فشن خیلی دیر کردی! دیدی چی شد عمو اسی؟! آلبوس رفت هاگوارتز! حالا فقط من موندم! هنوز نامه اش نرسیده! نمیدونم تو چه گروهی افتاده. نظر تو چیه؟! خودش از اسلیترین وحشت داشت. به نظر منم اسلیترین جای جالبی نیست. یعنی هست ها ولی خب مار داره! منم از مار متنفرم! تو که میدونی نه؟!

لی لی بی وقفه و پا به پای گوینده رادیو و حتی بلند تر از بوق ممتد ماشین های رنگارنگ در خیابان حرف میزد. اسنیپ به مرز جنون رسیده بود، با خودش فکر میکرد که حتی آرسینوس کروات فروش از او شغل برتری دارد. آخر راننده شخصی پاتر ها هم شد شغل؟!

پای اسنیپ، با فشار زیادی روی پدال ترمز کوبیده شد. خط ترمز ماشین،‌ روی آسفالت تمیز خیابان به جا ماند و اسنیپ تقریبا با خوشحالی فریاد زد:
-برو پایین بچه! رسیدیم!

لی لی، چشمانش را تنگ کرد و به موهای روغنی اسنیپ از پشت صندلی راننده خیره ماند. سپس دست کوچکش دور گیتار کوچولوی مشکی رنگش حلقه شد. در ماشین به آرامی باز شد و کمی بعد صدای بسته شدن آن به گوش رسید.

اسنیپ که سرش را روی فرمان ماشین گذاشته و چشمانش را بسته بود در همان حالت باقی ماند و چقدر تاسف برانگیز که دختر کوچولوی شیطان را ندید که اصلا از ماشین خارج نشده بود!

لی لی لونا، آهسته از روی صندلی پایین خزید و کف ماشین نشست. اسنیپ، نفس عمیق و کشداری کشید و آنگاه سرش را بلند کرد. به اطراف نگاهی انداخت و با همان سرعت سرسام آور به رانندگی ادامه داد و با خیال پوچ آنکه از شر دختر کوچولوی پاترها خلاص شده است.

پشت سر اسنیپ اما،‌ دختربچه ی بازیگوش، با دقت به اطرافش خیره شده بود و سعی داشت خودش را پشت کیف گیتارش مخفی کند که ناگهان...
-چشمای کورتو باز کن مرتیکه بوقی! کی به توی دیوونه گواهینامه داده با این وضع رانندگیت؟! عمه ی خدابیامرز بابام بهتر از تو رانندگی میکرد!

سر اسنیپ با خشم به سمت منبع صدا، که دختر جوان و به شدت آشنایی بود، چرخید و همان لحظه بود که دو مرگخوار وفادار به لرد سیاه، با دیدن یکدیگر خشک شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 23 شهریور 1394 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: بعد از جنگ هاگوارتز، مرگخواران توانستند با ترفند هایی زنده بمانند و حالا کار های شرافتمندانه در پایین ترین درجه مشنگی انجام می دهند. لرد سیاه فلافل فروشی زده، اسنیپ راننده ماشین پاتر ها شده، دراکو ماشین هارو تمیز میکنه بلا و نارسی خونه ملت رو تمیز میکنن، فلیت ویک دستمال میفروشه،آرسینوس ماسک فروشی زده و مروپ معجون عشق می فروشه.ریگولوس هم جوجه خروس قالب میکنه به ملت و وینکی هم لای وسایل ملت قایم میشه و یهو به قصد تمیز کردن خانه حمله میکنه و ملت خانه دار پس از ترسیدن به دست وی می میرند و وینکی دوباره مشغول به تمیز کردن کثیف کاری کشت و کشتار میکنه . اما این همه ماجرا نیست! اسنیپ برای تشکیل دوباره قدرت اربابش قصد داره تمام مرگخواران باقی مانده رو توی پاتیل درزدار جمع کنه!
___________________________________________
اسنیپ فرد باهوشی بود. در مدتی که مرگخواران در حال کودکان کار بودند، او هر روز، روزنامه می خرید و از وقایع دنیای جادویی با خبر بود. شناسه های بسته شده تحت رهبری گدلوت، در حال قدرت گرفتن بودند که البته توسط شورای زوپس در حال منهدم شدن بودند.
اسنیپ که حال شخصیت اصلی رول های اخیر شده بود و بسیار ضروری به نظر می آمد و همه اش هم ناگهان به فکر فرو می رفت تا ناگهان یک نفر را ببیند و این قبیل مسائل کلیشه ای! این دفعه ناگهان گشنه اش شد و برای بار آخر عرض می کنم آیا وکیلم؟ برای بار ایکس به علاوه ی پنجم به فکر فرو رفت که ناگهان سایه ای سنگین را حس کرد که از پشت سر به او نزدیک می شد.

-سلام آسنیپ.

اسنیپ در حالی با خشم برگشت که انتظار داشت فرد مضحکی را ببیند و چه کسی مضحک تر از یک هاگرید با کیک؟ از اینکه نامش را "آسنیپ" صدا زده بودند عصبانی بود و آماده بود که لباس ها را بکند و به جان شخص بی ادب بیافتد. اما با دیدن هیکل فرد صدا زننده و عدم اعتماد به عقل شخص و احتمال کشته شدنش، خشمش را به سختی کنترل کرد و گفت:
-من آسنیپ نیستم. تلفظ صحیحش اسنیپه.
-عععع؟ پس منم هاگرید نیستم. تلفظ صحیحشو هم بلد نیستم.
- بیمار! تو اینجا چیکار می کنی؟
-هـــــــــی! آسنیپ... بعد از جنگ هاگوارتز منم شروع کردم به تولید و پخش کیک های زیر زمینی!

اسنیپ زیر چشمی به هاگرید نگاهی کرد و از عظمت خلقت خدا در تولید خنگی به این پیشرفتگی ، به سجده افتاد. البته بعدا به سجده افتاد چون الان داشت با هاگرید حرف می زد و اصولا سجده کردن در وسط مکالمه عادی باعث می شود که شما دیوانه به نظر بیاید. البته در برخی آیه های قرآن یک علامت هست که با دیدن آن باید بالفور سجده بروید ولی خب قرآن خواندن مکالمه عادی نیست و... پس اصلا چرا گفتم؟
به هر حال با توجه به کتب در دسترس بازار ایران و سانسور های آزار دهنده موجود که از نظر برخی لازم است ، ضرب المثل دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید نیز برای این موقعیت مناسب نیست.
اسنیپ نگاهی به پلک های پاتریک مآبانه هاگرید کرد و گفت:
-توی جنگ هاگوارتز مرگخواران شکست خوردند. هرچند طلا تو مشتشون بود. تو چرا اینجایی؟
-ینی چی؟ میشه بیشتر توضیح بدی؟ لطفا!
-میگم بعد جنگ هاگوارتز محفلیون که وضعشون خوب شد. تو برای چی اینجایی؟
-من نمیدونم! بعد جنگ دیدم شماها دارین فرار می کنید فک کردم منم باید بیام دنبالتون.
-مرتیکه بوقی تو الان باید رئیس گریفیندور باشی!
-آخه همه داشتن فرار می کردن. خود تو داشتی فرار می کردی! پروفس خدا بیامرز هم قبل مرگش گفت به آسنیپ اعتماد کنید.یعنی چی؟ها؟ نباید یکی به من می گفت؟

سپس ناگهان لحن صدایش عوض شد و ادامه داد:
-آسنیپ ممنون که حقیقت زندگی رو به من نشون دادی. واقعا ممنونم. زندگی برای من آشکار شده...

با ناراحتی یک تف بر روی کیکی که در دست داشت کرد و با دستمال یزدی دور گردنش آن را تمیز کرد و با این کارش باعث شد خامه های تفی شده به هم بریزند و استیل کیک بسیار چندش آور شود. سپس درحالی که لبخند به ظاهر آرامش بخشی می زد، کیک را به زور در دست اسنیپ قرار داد و گفت:
-اینو از من قبول کن آسنیپ...هیس... خودمم میدونم تو لایق کیک به این خوبی نیستی... میدونم...

سپس در حالی که کلمه "می دونم"را به طور خنده داری تکرار می کرد، از آنجا دور شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/6/23 13:01:21
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/6/23 13:28:47
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/6/23 13:46:40
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/6/23 15:38:38
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/6/23 22:02:13
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1394 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ با دهانی باز و فرمتی گراوپ ـانه به جوجه ی روبرویش نگاه کرد. البته آن جوجه یک جوجه نبود و یک پا مرغ جوجه شده بود برای خودِ خروس جوجه اش! یا لااقل خودش که یک همچین چیزی می گفت.
سرانجام، سوروس با همان فرمت گراوپ ـانه نشست و با خودش حساب کرد و دید که اگر همینطور اینجا بنشیند و با فرمت گراوپ ـانه به جوجه های مذکور نگاه کند نمیتواند تا شب همه ی یاران لرد سیاه را بیابد و ببردشان به پاتیل درز دار. پس از جایش بلند شد و ردایش را تکاند. بعد هم راهش را گرفت و رفت و رفت و رفت!
سوروس بیشتر و بیشتر رفت. چند خیابان را پشت سر گذاشت و چند خیابان هم این طرف سر گذاشت. تا میخواست چند خیابان دیگر هم بردارد و بگذارد آن طرف سرش، رعدی در آسمان غرید و هوا سرد شد. سردتر و سردتر شد تا اینکه دانه های سفید و آبداری از آسمان شروع به پایین آمدن کرد.
اسنیپ با ناراحتی دماغش را بالا کشید.
- سنیــــــف! گفته بودم از این شهر و اون ماشینای پرنده ش هیچ خوشم نمیاد. هواشناسی هم یه چیزیش میشه. این چه وضع آب و هواست آخه؟ برف تو یه روز تابستونی؟

البته هیچکس به سوروس نگفته بود که وظیفه ی هواشناسی فقط پیش بینی آب و هواست. نه دستکاری در آن!

-50 نمره از گریفیندور به خاطر این سرما کم میشه و با 50 نمره ی دیگه که از این برف های زشت کم میکنم میشه 100 نمره. مجموعش هم به اسلیترین اضافه میشه. 30 نمره هم از اون بالکن کم میشه و به ریون و هافل اضافه میشه تا گریفیندور بره ته جدول!

ناگهان از آسمان صدای گوزن آمد. بعد هم سورتمه بابانوئل و با صدای بلندی بر زمین فرود آمد.
-قرووووووووووووووووووووووووووومپ!

از میان دود و سورتمه مچاله شده بابانوئل، یک عدد وینکی در کمال تعجب ملت بیرون آمد. جن فریاد زد:
-وینکی زنده بود! وینکی هنوز هم زنده بود.

اسنیپ به خاطر دیدن جن خانگی تعجب کرده و دوباره به فرمت گراوپ ـانه فرو رفته بود. ولی خیلی زود فهمید که یک اسنیپ نباید شبیه گراوپ باشد. پس به همان فرمت اسنیپ متعجب فرو رفت و گفت:
-جن، تو بابانوئل شدی؟
-وینکی بابانوئل نشد. وینکی جن خووب بود و ندانست بابانوئل چی بود. فقط وینکی از این پوشش استفاده کرد تا وسط کادوهای کریسمس مردم رفت. بعد هم از وسط کادوهای ملت بیرون پرید و رفت خونه ی ملت رو جارو کرد. بعد که اهالی خونه از وینکی ترسید، وینکی اونا رو با مسلسل کشت و داخل بدنشونو تمیز کرد. وینکی جن خووب؟
-ولی الان که کریسمس نیست.
-کریسمس نبود؟ پس وینکی باید برای عید قربان توی گوسفندهای ملت قایم شد.

سوروس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/6/22 21:52:48
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/6/22 22:05:51

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1394 02:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ زیر سنگ مانده ی خدا زده، به اولین خیابانی که توی ذهنش رژه میرفت آپارات کرده بود، اما بهرحال نتوانسته بود کله اش را نجات دهد. در حالیکه دلش به حال دخترانی می سوخت که از ریمل ضد آب مروپ استفاده میکردند، با احتیاط اطرافش را نگاه کرد تا مطمئن شود هیچ کور و کچل دیگری عاشقش نشده است، و سپس شروع به راه رفتن کرد.

خیابان بزرگی که معلوم نبود چرا اول از همه ی خیابان ها در ذهن اسنیپ ظاهر شده است، مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود... اما چیزی وجود داشت که خاطرش را آشفته میکرد، چیزی مثل قبل نبود... هیچ چیز مثل اولش نبود. چیزی که مثل قبل نبود چیز تر و چیز تر شد و تمام چیز های دیگر را که مثل قبل بودند با قبل متفاوت کرد، خیابان چیزی و چیزی تر شد و اسنیپ که بطرز عجیبی یاد مورفین افتاده بود، در کسری از ثانیه خود را میان خیابانی پر از "چیز" یافت.

چشمانش را با خشم چرخاند تا مسئول تمام این چیز و چیز کاری را بیابد، و "چیزی" که یافت "چیزی" نبود بجز یک "چیز".

البته جوجه ای که مشاهده میفرمایید برای خودش مرغی شده بود، و البته همچنان اصرار داشت که خروس است.

رشته ی افکار بسیار پر معنای اسنیپ، با صدای جوجه ی مذکور شکست، که با شور و حرارت چیزی را برای مرغ و خروس های دور و برش توضیح میداد.
_جوجه های شرکت ما گارانتی هم دارن، شناسنامه هم دارن! خط هم دارن، هم خط دارن هم خط کش، ثابت و ایرانسل! و حتی خارجسِل!

اسنیپ اخمی کرد و نزدیک تر رفت... بنظرش میرسید جوجه ی مذکور را می شناسد.

_بله بله خانم، جوجه های شرکت آباد سازان چیکِن گستر در رنگبندی های متفاوت، قابلیت جیک جیک به دفعات انتخابی رو هم دارن!

اسنیپ دیگر تقریبا به جمعیتی پیوسته بود که دور جوجه ی آباد ساز چیکن گستر را گرفته بودند، اما هنوز قادر نبود چیزی از حرف هایش متوجه شود... و البته قیافه ی مشنگ های دورش نشان میداد او تنها نیست! جوجه ی بزرگ نفس عمیقی گرفت و دوباره شروع به قد قد کردن کرد.
_رنگبندی های ما بشدت ماهرانه انتخاب شدن مخصوص سلیقه ی شما متقاضیان عزیز! هارمونی ای که میتونین در رنگبندی جوجه های ما ببینین از این پس هیچ کجا مشاهده نخواهید کرد! ملاحظه بفرمایید!

سوروس دیگر بطور کامل جوجه ی آباد ساز چیکن گستر را شناخته بود... تنها ابهامی که برایش باقی می ماند این بود که او چطور ادبی حرف زدن یاد گرفته! نفس عمیقی کشید... و چشمانش را بست.
_ریگولوس؟

جوجه های توی جعبه روی زمین درست انگار که منتظر فرمان سوروس بوده باشند، به ناگاه یک به یک از جعبه بیرون پریده شروع به بالا رفتن از سر و کول سوروس کردند. پسرک جوجه نما یا جوجه ی پسرک نما، سرش را بالا آورد و به سوروس خیره شد.
_اوه... سوروس... تو... انتظار نداشتم اینجا ببینمت!
_میدونم ریگولوس... ازت میخوام امشب به پاتیل درزدار بیای.
_حتما... ولی اول مهمون پاره ای از توضیحات من باش!

سوروس که هجوم جوجه ها به سر و کله اش را حس میکرد فریادی را درون مغزش شنید که هشدار میداد بدبخت شده است. ریگولوس فرصت جواب دادن به او نداد، و بی امان مشغول توضیح دادن برای سوروس و کسانی که دورش جمع شده بودند شد.
_ملاحظه میفرمایید؟! جوجه های ما از سلامت کامل بدنی و روانی و قوه گفتاری و تکلم کامل برخوردارن، جوجه های ما با کشمش روپایی میزنن! ضمنا قوه موسیقیایی بسیار قدرتمندی هم دارن و در نواختن انواع آلات موسیقی و انواع رقص های بومی و جهانی تخصص دارن! جوجه های ما از استعداد تیر اندازی و انواع هنر های رزمی و دفاع شخصی هم برخوردار هستن! با نگاه به خریداران و مواجه شوندگان با این جوجه ها شما میتونین لبخند رضایت رو روی صورت شون مشاهده کنین! ملاحظه بفرمایین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1394 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
از آن جایی که سوروس دیگر نمی توانست ترافیک مشنگی را تحمل کند،تصمیم گرفت از خط مترو استفاده کند و ادامه ی ماموریت را انجام دهد.وقتی داشت همراه سیل جمعیت داخل قطار سرازیر می شد ،فکر کرد حتی با جادو هم نمی توان این تعداد موجود زنده را درون محلی کوچک جای داد و اینجا بود که به توانایی های کشف نشده ی مشنگ ها پی برد.داشت به زور بین دو پیرمرد مردنی جایی برای نشستن باز می کرد که ناگهان طنین صدایی توجهش را جلب کرد.
-آیا احساس می کنید از یک داگ باگ پیر هم زشت ترید؟آیا فکر می کنید حتی غول غارنشین هم باهوشتر از شماست؟...هیچ نگران نباشین!معجون عشق اوردم واستون!کاملا تضمین شده س...
اسنیپ با تعجب مادر لرد را تشخیص داد که به لطف جراحی های زیبایی مشنگی جوان تر از خود ولدمورت به نظر می رسید.یک زن ریشو و چاق که سوروس تا آن لحظه تصور می کرد مذکر است،با تردید از مروپ پرسید:"خانوم!این معجوناتون جدا موثرن؟"
گانت بادی به غبغب انداخت و گفت:"شک نکن جونم!اصن بیا همین الان امتحانش کن!"
زن پشمالو از جایش برخاست و با نگاهش مشغول آنالیز نمودن مسافران مذکر شد.اسنیپ سرش را پایین آورد و سعی کرد تا آنجایی که می تواند دیده نشود.او اصلا دلش نمی خواست معجون مروپ را بچشد.کاملا هم حق داشت.آن محلول عجیبی که مادر لرد به عنوان معجون عشق به ملت محترم مشنگ می فروخت،در واقع ترکیب نه چندان خوشایندی از فضله ی داکسی،بزاق دهان دم انفجاری و ادرار کرم فلوبر نیمه فلج بود.بالاخره خانم ریشو زوج بخت برگشته اش را انتخاب نمود.
-خانوم!میخوام معجونتونو رو اون آقائه امتحان کنم...
مروپ:"همون بابابزرگه رو میگی؟عزیزم اونو که مرلین بیامرزتش!سنش از باسیلیسک ام بیشتره!..."
-نه نه!اونو نمیگم که.بغل دستیش...
و بعد با لحنی پر احساس افزود:"همون که موهاش مث پر اردک چرب و قشنگه!"
مروپ چشمانش را تنگ کرد و گفت:"ا!این که سوروس اسنیپ خودمونه!عجب سعادتی!خیلی به هم میاین...سوروس بیا که بختت باز شد!"
اسنیپ با حرکت اسلوموشن از جایش بلند شد و به سمت گانت و مشتریش رفت.زن ریشو لبخندی زد و در حالی که دندان های نامرتب و کرم خورده اش را به نمایش می گذاشت ،جام پر از معجون را به سوروس تعارف کرد.
اسنیپ در حالی که سعی داشت خونسردی و وقارش را حفظ کند گفت:"ام...چیزه!من باید همین ایستگاه پیاده شم!"
مروپ سعی کرد اخم کند و چهره ی غمگینی به خود بگیرد،اما چون صورتش را تازه بوتاکس کرده بود،نتوانست.
-سوروس!اگه کمکم نکنی به جرم متقلب بودن میفرستنم آزکابان مشنگا اونم بند ضعیفه ها!اونجا دیگه هیچ مذکری نیس که بهش معجون عشق بدم.این جوری ام از غصه دق می کنم می میرم.بعد پسرم بی مادر میشه.تو که اینو نمیخوای؟هاااا؟
اسنیپ که یاد اربابش افتاده بود،اشک در چشمانش جمع شد.او به هیچ وجه نمی خواست لرد محبوبش از نعمت مادر محروم شود،حتی اگر یک ننه ی ملت چیز خور کن چشم لوچ مثل مروپ باشد.پس جام را از دست زن مشنگ گرفت و سر کشید.بلافاصله اخم هایش در هم رفت و قیافه اش مثل وقت هایی شد که می خواست هزار امتیاز از گریفیندور کم کند.
مروپ زمزمه کرد:"این چه ریختیه به خودت گرفتی؟الان باید مث یه عاشق جنتلمن رفتار کنی!"
سوروس سعی کرد لبخند بزند و احساس عشق و محبت و دوستی کند،اما تنها حسی که در خودش یافت ،حالت تهوع بود.مروپ به زور او را به سمت زن ریشو هل داد.اسنیپ در آغوش پر پشم او رها شد و ناخواسته استفراغ کرد.محتویات این ماده نه چندان خوشبو،شامل تمام خوراکی های میل شده در آن هفته،غذاهایی که اسنیپ قصد خوردنشان را داشت و همین طور چند تا از اعضای داخلی شکمش بود.مروپ که تجربه ی قرار گرفتن در این شرایط ناخوشایند را داشت،بلافاصله با دیدن این صحنه از سوراخ کوچکی که هواکش مترو بود،فرار کرد.اسنیپ هم قبل از آنکه زن مشنگ با ریش هایش او را خفه کند،از پنجره ی مترو بیرون پرید.چیزی نمانده بود که زیر قطار تبدیل به لواشک گردد،اما بالاخره هر طور شده خودش را نجات داد و در حالی که جای چرخ های قطار روی صورت و ردایش نقش انداخته بود،کنار مروپ روی صندلی نشست.
-مروپ!ما می خوایم ارباب دوباره به قدرت برسه!
مادر لرد تحت تاثیر برنامه مشنگی عمو پورنگ گفت:"به قدرت برسه که چی بشه؟"
-که هممون زیر سایه علامت شوم جمع شیم.
-خب جمع شین که چی بشه؟
اسنیپ که داشت جان به لب می شد گفت:"هیچی هیچی!...فقط امشب بیا پاتیل درز دار..."
مروپ با خوشحالی لبخند زد.
-میام...حتما اون جا چن تا مرد خوش تیپ پیدا میشن که معجونا رو روشون آزمایش کنم...سوروس! سوروس!...قبل این که بری،یه کوچولو از موهاتو بم میدی؟می خوام از چربیش ریمل ضد آب درست کنم بفروشم!
اسنیپ سعی کرد زودتر غیب شود و خودش را از دست مادر ولدمورت نجات دهد،اما قبل از اینکه موفق شود،مروپ با قیچی باغبانی مشنگی حجم قابل توجهی از موهایش را چید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 21 شهریور 1394 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که پایش را روی پدال گاز فشار میداد و امیدوار بود که زودتر به خانه محقرش برسد تا غذای اندکی میل کند، به فکر فرو رفت... فقط چه اتفاقی می افتاد اگر زودتر مرگخواران را جمع میکرد و لرد به قدرت بر میگشت؟ همچنان که در این فکر ها بود و به قدرت از دست رفته می اندیشید، ناگهان...
تتتتتتتتتتتتتققققققققققققققق شااااااپپپپپپاااااااااااالاق!

- جلوتو نگاه کن مرتیکه مو قشنگ!

سیوروس اسنیپ ناگهان از فکر بیرون آمد، به شدت به ماشین جلویی برخورد کرده بود و راننده ماشین جلویی داشت نعره میکشید. اسنیپ نامردی نکرد، یک عدد قفل فرمان برداشت، سپس به یاد آورد باید اول آستین هایش را بالا بزند تا عظلات نداشته اش را نشان دهد، پس به آرامی شروع کرد به باز کردن دکمه های سر آستینش که ناگهاندر ماشین باز شد، و یک عدد مرد درشت هیکل و سیبیل کلفت که چهره اش از شدت خشم همچون لبو قرمز بود به اسنیپ خیره شد. اسنیپ که سعی میکرد خود را نبازد، گفت:
- میشه یک لحظه اجازه بدید، آقا؟
- نمیشه! زدی ماشینمو داغون کردی مرتیکه بووووووووووق!
- بابا مگه چی بوده ماشینت حالا؟ درست میشه دیگه! میدونی من چقدر کار دارم؟ باید واسه پسرخونده کله زخمی کارت تبریک بفرستم، یه نیمرو بزنم بخورم، یه دست لباس جدید بخرم و...
گرووومپ

مشت مرد محکم به سینه اسنیپ برخورد کرد و یقه وی را گرفت و اجازه نداد تا وی بقیه کارهای نا تمامش را بگوید، سپس مرد اسنیپ را از ماشین بیرون کشید.

- تک تک جاهایی که خراب شده رو از حلقت میکشم بیرون!

اسنیپ حس کرد همان لحظه نجینی در حال گاز گرفتن گردنش است، پس در حالی که همچنان سعی میکرد لحنش بی احساس و سرد باشد، گفت:
- باشه... باشه... من تا قرون آخرشو بهت میدم... فقط منو بذار پایین!

مرد که با دست دیگرش سرش را میخاراند اسنیپ را پایین گذاشت... همین که اسنیپ شروع کرد به گشتن جیب هایش به دنبال حقوقی که چندین ماه عقب افتاده بود، صدایی از پشت سر مرد شنید و به دنبال آن چشمان مرد مات شد و حالتی همچون گیجی به خود گرفت. پس از آن شخصی که چند نقاب و کراوات در دستانش داشت و البته یک نقاب بر صورت و لباس هایی پاره بر تن و یک کراوات سرخ بر گردن، از پشت مرد بیرون آمد.

- آرسینوس؟!
- سلام سیوروس! نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحالم! فکر میکردم مُردی!
- داری چیکار میکنی دقیقا؟!
- ماسک و کراوات میفروشم! شغل مورد علاقمه!
- واقعا به کدام سو؟
- فروش ماسک ها و کراوات های بیشتر!
- جمع و جور کن خودتو آرسینوس... وقت این بچه بازی ها نیست... نیمه شب تو پاتیل درزدار میبینمت... و میدونم که هنوز چند دست ردای سیاه سالم و نو داری! راستی... چطوری تونستی اون رو طلسم کنی بدون اینکه کسی بفهمه؟
- چوبدستیم رو توی این ماسکه که تو دست راستمه جا ساز کردم!
-
- چیه؟ قبل از این شغل شریف هم همیشه چوبدستیم رو تو آستین دست راستم جاسازی میکردم!
- هیچی... من برم دیگه... شب میبینمت... یادت نره!

اسنیپ با همان حالت پوکر فیس وار نگاه دیگری به آرسینوس انداخت، سپس سوار ماشین خود که بر اثر تصادف له شده بود، شد و به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!