جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  252 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 17 فروردین 1396 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در مکانی دیگر:

- صب بخی گلم!
- صبح جنابتان نیز نیکو باد سقف آ!

آقای زاموژسلی روزش را با احوال پرسی با سقف آغاز کرد. روز، روز خوبی به نظر می رسید.

- ااااه! کی با تو بودش آخه... با دنگول جونم بودم.

دنگ چندان میل نداشت که روزش را آغاز کند، او یک تنبل و تن پرور بود و ترجیح می داد در دیروز خواب بماند.
اما کم پیش می آمد که او را "دنگول جون"شان خطاب کنند.

- ما نیز صبح را بر دیوار تبریک عرض نمودیم.

آقای زاموژسلی دست سقف را خوانده و مچش را می خواباند. او همیشه نقشه ای داشت.
دیوار ساکت بود و ساکت ماند. دیوار توانایی مخاطب قرار گرفتن را نداشت.
نقشه لادیسلاو در همان ابتدا با شکست مواجه شد.

- اوووخی!

دنگ در حال خاراندن خویش بود و این عمل او سقف را به ذوق آورد.
- بذا... بیام... از ... نزدیک...

سایر اعمال صبح گاهی دنگ، خویشتن داری سقف را از او ربود و باعث شد که با تمام توان به سوی حشره خیز بردارد.
دیوار ها اما گرچه حرف نمی زدند، لکن وفادار بوده و مانع سقف گشتند.
نقشه آقای زاموژسلی چندان هم شکست خورده محسوب نمی شد.

- آ که قصد ترک این سرای نمودیم ای دینگِ موسوم به دنگ.

و پیش از آن که دنگ عمل دیگری انجام دهد و سقف ز شور و شعف از خویش بپاشد، لادیسلاو دست حشره را گرفت و برد.
اما هیچ کس خبر نداشت که کارد صبحانه نیز شیفته دنگ است. مگر رقیب وی که پنیر بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1396/1/17 14:07:52
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 17 فروردین 1396 04:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- من چقدر بو می دم هکتور. نمی خوای درم بیاری؟

هکتور به جورابش چشم اندوخت. اما صدا از جای دیگری می آمد. کمی بالاتر... از زیرشلواری قرمز گلگلی اش می آمد که مانند سوپرمن بالای شلوارش می پوشید تا خشتک هایی که در اثر ویبره های مکررش پاره می شوند را بپوشاند.
- آخه من جز تو زیرشلواری دیگه ای ندارم.
- من چیم پس، نامرد؟
- نه دیگه. مگه تو مال رودولف نیستی؟
- آخه مردک، رودولف به سگ سیبیلش میاد زیرشلواری بپوشه؟

هکتور شانه ای بالا انداخت و زیر شلواری اش را عوض کرد. شانس هم آورد دامبلدور آن طرف ها نبود و رفته بود شهر شهید پرور قزوین حرم حضرت گریندلوالد دست به قرآن شود. وگرنه اگر آن پیر دانا او را در آن حالت می دید...

هکتور روی صندلی نشست. صندلی هم ساکت نماند: آی دماغم شکست، وحشی. چشمتو وا کن ببین کجا داری می شینی. مرسی، اه.

هکتور به او محل نگذاشت. صندلی گف...جان؟ آها، بله. از اتاق فرمان اشاره می کنند که صندلی آدم است و اسم دارد.
ممدصندلی گفت: ولی خودمونیا، چرا زودتر زیرشلواریتو عوض نکردی؟ این یکی بوی نشیمن گه ردولوف رو می ده.

هکتور اصلا به روی خودش نیاورد که چیزی شنیده.
در باز شد و لینی وارد شد.
- به! هکتور، تو این جایی؟ می تونی بیای کمکم ریموت تلیفیزیون رو پیدا کنیم؟ پرده ها می خوان جومونگ ببینن. بلند شو ببینم شاید روش نشستی.
- نه. زیر من نیست.
- نه. پاشو. من می دونم زیر توئه.
- نیست، به جون ردولوف نیست. اگه زیرم باشه می فهمم دیگه.

لینی چیزی نگفت. فقط منوی قدرتش را نشان داد که باعث شد هکتور به سرعت بلند شود. ریموتی آن جا نبود.
- دیدی گفتم؟
- حالا هرچی. راستی، زیرشلواری جدید مبارک! چند خریدی؟ جاری منم یکی داره عین این، با 50 درصد تخفیف از ترکیه براش آوردن! واو! و ام... شام هم آماده ـست.خورش بادمجون با پیتزای سبزیجات و ته چین مرغ! به به!

لینی رفت و هکتور خوش و خرم و گرازان گرازان می خواست دنبالش برود ولی ناگهان به دیواری نامرئی برخورد و اتاق گفت: شما به این قسمت دسترسی ندارید!

هکتور پنجول به صورت و تنبان دران و خودزنان و جیغ ویغ کنان داد زد: نـــــه! چرا من؟ ای در، باز شو، سسمی! سسمی! نــــــه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1396/1/17 4:17:01
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 17 فروردین 1396 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان حال که دیگر مرگخواران داشتند با وسایل خانه ریدل صحبت و حتی جنگ و جدل میکردند، یک مرگخوار با آرامش روی صندلی‌اش نشسته بود. وی یک لقمه دیگر نان و پنیر را میل کرد، و بعد دستمال کاغذی را برداشت تا دور نقابش را تمیز کند.

- آآآآآآآآآآآی!

آرسینوس اینبار از جا پرید و به سختی تلاش کرد تا دستمال را از نقابش جدا کند. اما نقاب زنده شده‌اش به سختی دستمال را گاز گرفته بود و نقاب بی‌تربیتی شده بود. آرسینوس در نهایت ناچار شد با یک دست دهان نقابش را باز کند و با دست دیگر هم دستمال کاغذی را نجات دهد.
دستمال کاغذی نیمه پاره و نیمه جان به سختی از او تشکر کرد و آرسینوس هم البته با ریلکسی تمام آن را مچاله کرد و به زندگی‌اش پایان بخشید.

- شماها همتون یه مشت تسترالید!

آرسینوس به سرعت جلوی دهان نقابش را گرفت.
- تو انقدر بی‌ادب نبودی که. من رو ببین چقدر با ادب و با شخصیتم!

آرسینوس پس از گفتن این حرف، دستش را طبق عادت به سوی کراواتش برد تا آن را صاف کند.

- اووووووی! داری اشتباه میزنی! انقدر صافم کردی دیگه ساییده شدم بوقی!

و اینجا بود که چشمان آرسینوس پر از اشک شدند. او کراواتش را صاف کرده بود. او آرسینوس بدی بود. او نتوانسته بود از کراواتی که مامان جانش برایش خریده بود خوب نگه داری کند. او باید خودش را تنبیه میکرد. اما او طور دیگری فکر کرد. از میز صبحانه فاصله گرفت، پله‌ها را پاورچین پاورچین طی کرد تا رسید به اتاق خودش. در اتاق را هم آرام باز کرد که صدایش در نیاید. سپس نشست روی تختش.

- جیگَر! اینجا جای خوابیدنه، نه جای نشستن! صندلی رو نمیبینی پشت میزت؟

آرسینوس آهی کشید و رفت روی صندلی نشست. خوشبختانه صندلی اعتراضی نکرد. اما بعد متوجه شد که کمدش در حال تکان خوردن است. پس از روی صندلی بلند شد، رفت به سوی کمد و در آن را باز کرد و با مشاهده کراوات ها و نقاب هایی که داشتند غر میزدند و آرزوی پوشیده شدن داشتند، اشک چشمانش سرازیر شد.
- بابایی اومده به درد و دلاتون گوش کنه. البته باید بگم که من همچنان کاملاً ریلکس هستم. یه چیزی فقط رفته تو چشمم!

در خارج از اتاق همچنان اوضاع بسیار پریشان و درهم ریخته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 17 فروردین 1396 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هر از گاهی صدای فریادی از گوشه‌ی خانه‌ی ریدل به هوا برمی‌خاست. اما اینکه منبع صدا از اهالی خانه بود یا وسایل خانه، معضلی بود که تنها با تیز کردن گوش‌ها بر روی صدای گوینده می‌شد تشخیص داد. شاید وضع موجود بسیاری رو ناراضی کرده باشه، اما این وسط یه نفر بود که حسابی ذوق کرده بود!

لینی وسط مشتی از وسایل مختلف نشسته بود و سرگرم صحبت کردن باهاشون بود. انگار که با تعدادی انسان یا حداقل حشره‌ای از نوع خودش هم‌صحبتی می‌کرد.
- می‌دونستم. من همیشه می‌دونستم که شما احساس دارین و همه چیو می‌فهمین و درک می‌کنین.

همه‌ی وسایلی که گرداگرد لینی حلقه زده بودن، حداقل یک بار تو عمرشون تحت نوازش لینی قرار گرفته بودن. اونا با چهره‌هایی تحسین‌برانگیز به موافقت با لینی می‌پردازن.

- اما... هی تو!

مخاطب لینی جاروبرقی‌ای بود که در پاسخ به مهر و محبت لینی واکنشی از خودش نشون نداده بود!

- قدر نشناس بودی.

وسایل دیگه با بدخلقی نگاه طلبکارانه‌ای به جاروبرقی می‌ندازن. جاروبرقی بسیار نادم و پشیمون از کارش به نظر می‌رسید. سماور به عنوان تنبیه قل‌قلی می‌کنه و بخار حاصل از آب جوشیده‌ش رو به سمت جاروبرقی هدایت می‌کنه و اونو به سرفه می‌ندازه.

- عه قلی، اذیتش نکن. اگه دیگه تکرار نکنه می‌بخشمش.

لینی اینو می‌گه و در حالی که بسیار از هم‌صحبتی با رفقاش لذت می‌برد، دست در دستشون از جاش بلند می‌شه تا اونارو با دوستای دیگه‌ش آشنا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1396 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1396 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سر میز صبحانه هنوز تعدادی از مرگخواران نشسته و در حال پچ پچ با هم بودند...لرد به اتاقش رفته بود تا بتواند بهتر تمرکز و اوضاع را بررسی کند...زبان باز کردن اشیا که به خاطر شکسته شدن گویی بود که تعادل رفتاری موجودات زنده و غیر زنده را کنترل میکرد،اصلا اتفاق خوشایندی نبود.
لوسیسوس مالفوی هم که دور میز نشسته بود،با دیدن رودولف که گوشه ای نشسته و در فکر فرو رفته بود،به سمت رودولف رفت و گفت:
_چی شده رودو...
_
_چیز...منظورم اینه که چه اتفاقی افتاد رودولف؟چرا ناراحتی؟چون قمه هات با اینکه بیان تو دستت موافق نیستن ناراحتی؟
_سر اون که ناراحتم...ولی بیشتر تو فکرم!
_تو فکر اینکه ترامپولین چیه؟
_نه بابا...راستش...میدونی...دارم فکر میکنم نکنه صابونِ توی حموم به حرف بیاد! وای...خرِ "مش ریچارد" رو بگو! اگه یخچال خونه ریدل حرف بزنه که بدبخت میشم!
_
_هعی...من بلن شم برم سراغ پیراهن هام،یکم به درد دلشون گوش کنم!
_چی؟
_بابا این بیچاره ها از صبح داشتن سر من غر میزدن که چرا ما رو نمیپوشی و اینا...ولی خب...میدونی؟نیست که هیچوقت استفاده نکردم ازشون،خیلی خوب موندن...تازه اون پیرهن صورتیه ام هم صداش نازکه...فکر کنم مونثه!

لوسیوس نمیدانست که رودولف از اینکه صدای پیراهنش نازک بود،چرا ذوق زده بود؟ او حتی نمیدانست که چرا رودولف باید پیراهن صورتی رنگ داشته باشد با آن سبیلهایش! و نمیخواست هم که بداند...لوسیوس فقط از اینکه به سمت رودولف آمده و با او صحبت کرده بود،احساس پشیمانی میکرد!

رودولف هم به سمت در خروجی خانه ریدل رفت و در را باز کرد...که باعث اعتراض در خروجی شد!
_آروم بازم کن!
_خفه بابا!
_دهنت رو ببندا!
_اول خودت رو میبندم!
تق!
_ای ****ی *** شده!

وسایل و اشیای خانه ریدل نتنها میتوانستند صحبت کنند،بلکه حتی شکلک داشتند واقعا بد دهن بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1396/1/16 23:33:17
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1396 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1396 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از صرف صبحانه، آستوريا به سمت اتاق خوابش رفت.

-هوووى...اوهوى! با توام!...يا يواش تَر راه برو يا كفشات رو در بيار! با دوازده سانت پاشنه، تق تق رو مغز من دارى راه ميرى، حواست هست؟

آستوريا با عصبانيت چوبدستى اش را درآورد!
ولى متاسفانه هيچ طلسمى، روى پله هاى خانه اثر نداشت. پس چوبدستى اش را غلاف كرد و تنها كارى كه از دستش بر مى آمد را انجام داد:
در حالى كه با بيشترين توان، پاشنه هايش را به زمين مي كوبيد، پله ها را پايين رفت و سعى كرد به فرياد خشم آلودشان، اهميت ندهد.
وارد اتاق شد و با خشم، در اتاق را به هم كوبيد.
-يـــوااااش! مگه در طويله رو دارى ميبندي؟

با عصبانيت، خودش را روى تختش انداخت.
-وحشى! انگار با خودشم دعوا داره!

نه...! ديگر نميتوانست تحمل كند.
-تو...! تو به چه حقى با من اينجورى حرف ميزنى ؟!
-همينه كه هست.

آستوريا چوبدستى اش را تكان داد و شكاف عميقى روى تخت نمايان شد و فرياد خشم آلود تخت به هوا رفت!

-جاى اين كارا بيا منو بردار و موهاتو شونه كن، اين چه وضعشه؟ انگار از جنگل فرار كردى!

نه...نميتوانست در اتاق بماند، وگرنه تمام وسايلش را درب و داغان ميكرد!
از اتاق خارج شد و به سمت حياط رفت.
چند نفس عميق كشيد تا كمى آرام شود.
-نه آستوريا... آروم باش... لرد سياه گفت كه فعلا بايد تحمل كنيم، دستور داد...تو ميتونى...آروم باش!

و اينبار نوبت درخت ها بود:
-من از اولش گفتم اين ديوانست، نگاه كنين، داره با خودش حرف ميزنه!

و البته كه حال روز بقيه نيز، تفاوت چندانى با آستوريا نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1396 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:



خانه ریدل ها:


فیسسسس سیس شسسشسش

لنگه کفشی از پنجره به بیرون پرتاب شد.
هدف، محوطه حصار کشی شده جلو خانه ریدل بود. جایی که لرد سیاه ده ها مار غول پیکر را به فاصله های مشخص از هم در ردیف های منظمی آویزان کرده بود.

مارها نقش خروس را برای مرگخواران ایفا می کردند.

رودولف بعد از پرتاب لنگه کفش، کمی جابجا شد و سعی کرد برای دیدن ادامه خوابش، سریعا به خواب برود.

-هوی...پاشو!

صدا، صدای لرد سیاه نبود. بنابراین رودولف با چشمان بسته قمه اش را از کنار تختخواب برداشت تا فرد بیدار کننده را به دونیم کند.

-اوهوی...دست به من زدی نزدیا!

رودولف به کسی دست نزده بود.

-منو غلاف کن ببینم. یخ زدم...با اون دستای سردت.

رودولف احتمالا باز داشت خواب می دید.
-نه...این یکی جالب نیست. همون قبلی رو می خوام ببینم.

این بار صدای متفاوتی به گوشش رسید. صدایی ظریف و زنانه.
-الان باز پا می شه میاد زل می زنه به من. نمی دونم مرتکب چه گناهی شدم که هر روز باید ریخت نحس اینو ببینم. همین سه روز پیش تو اتاق لیسا بودما...گرچه اونم با خودش قهر می کرد و اصلا طرفم نمیومد.

خواب رودولف زیادی آشفته شده بود. چشمانش را به آرامی باز کرد. دستش را به طرف کلید برق برد.
-اوهو...یواش!

رودولف از کلید عذرخواهی کرد و به طرف آینه رفت.

-بله...بفرمایین. همینو می گفتم. قیافه رو...الان مسواکم نمی زنه ها...

رودولف به آینه اخم کرد!

-هی...بیا منو باز کن یه ذره هوا بیاد تو اتاق.

مخاطب پنجره، رودولف بود...رودولفی که حالا حواسش کمی جمع شده بود و با تعجب دور و برش را نگاه می کرد!

اشیای داخل اتاق با او صحبت و حتی اعتراض می کردند...بسیار هم پررو بودند!


میز صبحانه مرگخواران:

-نمی خوااااام...نمی پاااااااشم...

نمکدان دو دستش را محکم روی سرش گذاشته بود و از پاشیدن نمک خودداری می کرد.

-ارباب این وضع قابل تحمل نیست...حرف می زنن. مخالفت می کنن. اظهار نظر می کنن. همشون...همه چی...دو دقیقه پیش درخت توی حیاط بهم فحش ناموسی داد. چون سیبشو چیده بودم! می گه صبر کنین خودشون بیفتن.

لرد سیاه تکه سوسیس سر چنگالی را که فریاد می زد به دهان گذاشت.
-می دونیم...ارباب از همه چیز مطلع هستند. قضیه مربوط به وزارتخونه می شه...گوی بلورینی در تالار اسرار وجود داره که تعادل رفتاری موجودات زنده و غیر زنده رو کنترل می کنه. چند روز پیش گزارش رسید که یکی از گاومیش های باروفیو با زدن جفتکی این گوی رو شکسته. کسی نمی دونست چه عواقبی قراره داشته باشه. ولی الان داره مشخص می شه. راه حلش اینه که بریم و اون گوی و اون گاومیش رو پیدا کنیم!

-منم بیام؟ منم بیام؟
هکتور از پشت پنجره برای یک ثانیه دیده می شد و دوباره پایین می رفت.

-این چطوری داره می پره؟ ما در طبقه سوم هستیم!
-ارباب...اون پایین ترامپولین کار گذاشته. از دیشبه همینجوری می پره. صبحونشم همینجوری خورد. ولی تالار اسرار جای خطرناکیه. محل دقیق گوی رو می دونیم؟

لرد سیاه سعی کرد به هکتور که با هر پرش، با هیجان بیشتری برایش دست تکان می داد توجهی نکند.
-نمی دونیم...برای همین باید برین و کل تالار رو بگردین...گوی و گاومیش رو پیدا کنین و برای ما بیارین. ولی الان نه. صبر کنین تا دستورش رو صادر کنیم! فعلا سعی کنین تحمل کنین تا ما اوضاع رو بررسی کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 19 خرداد 1395 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
*پست پایانی*


بلاتریکس باید موفق می‌شد، باید هر طور شده طرز تهیه ی سوپ پیاز را یاد می‌گرفت و در راستای اغفال محفلیون، شکمشان را پر می‌کرد. بنده های خدا به خاطر تولید بی‌شمار ویزلی و ته کشیدن بودجه مجبور بودند هر شب سوپ پیاز بخورند.

بلاتریکس پس از کمی تفکر متوجه شد نیاز نیست سوژه را طولانی کند و مدام به جاهای مختلف سر بزند تا مواد اولیه سوپ را پیدا کند برای همین مستقیما به سمت خانه ی گریمولد رفت/

***


- دستات رو بذار تو دستام، توی چشام نگاه کن.

اما رودولف بی‌هوش بود و نه دستش را در دست آرسینوس گذاشت و نه در چشم هایش نگاه کرد. آرسینوس تازه دریافت که چرا ملت محفلی انقدر مقاومند و از یک کله زخمی پسر برگزیده ساخته‌اند، فرض کنید هر شب صد ها قاشق پر از سوپ پیاز آن هم دست پخت مالی ویزلی را تا دسته تا حلقتان فرو کنند و بعد به زور سر و صدای ویزلی ها و جیمزتدیا بیدارتان نگه دارند. مطمئنا در چنین شرایطی جاستین بیبر هم بود آرنولد می‌شد.

بنگ!

در خانه ی گریمولد از جا کنده شد و مستقیما به سمت ریش دامبلدور پرتاب شد. پس از این صانحه انفجار عظیمی رخ داد و رودولف و آرسینوس به همراه گالیون ها به هوا پرواز کردند. در همین حین یکی از ویزلی ها که چندان مقاوم نبود و بی‌پولی برش فشار آورده بود به سوی یکی از گالیون ها جهشی کرد و مانند هری پاتر- قهرمان دوره ی جاهلیتش- که توپ کوییدیچ را به دهانش می‌گرفت، او نیز گالیون را به دهان گرفت اما گالیون بین دندان هایش تکه شد.

-این گالیونه که تقلبیه!

در طرف دیگر آرسینوس و رودولف جلوی پای بلاتریکس که در را ترکانده بود فرود آمدند و پس از مدتی نگاه کردن در چشم های هم بلاتریکس و آرسینوس همزمان گفتند:
- شما چرا این‌جایین؟!
- تو چرا این‌جایی؟!

ولی نتوانستند جواب یک دیگر را بدهند زیرا صدایشان بین جیغ و ویغ ویزلی ها گم شده بود.

- این پولا چیه؟
- این همه گالیون رو از کجا آوردین؟
- وزیر مرگخواری، نمی‌خوایم! نمی‌خوایم!

دامبلدور مقداری لگد عشق نثار ویزلی ها کرد و پس از ساکت شدنشان به آرسینوس گفت:
- ای فرزند تاریکی، این گالیون ها از کجا آمده‌اند؟
- سیریوس و سیوروس از وزارت بهمون دادن.

ناگهان چیزی به ذهن دامبلدور الهام شد و مانند لامپ بالای سرش شروع به درخشیدن کرد و در همین حین یکی از ویزلی ها لامپ را برداشت و برد فروخت تا شکم خود و خانواده را سیر کند.
- ولی این دو که دیگه وزیر نیستن.
- چی؟!
- وقتی بی‌هوش بودید دوره ی این‌ها تموم شد و خود تو، آرسینوس، وزیر شدی. حالا رو به دوربین بای بای کن و برو به وزارتت برس.

و آرسینوس رو به دوربین بای بای کرد و رفت به وزارتش برسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده