هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
خلاصه: با اومدت دراکو و تحقیقاتش در مورد چیزی به نام آلومیا، محفل دست به کار می شه که بفهمه موضوع چیه. حالا اونا اطلاعات دست و پاشکسته ای دارن و نمی دونن حقیقت چیه. تلاش دراکو برای از سر راه برداشتن محفلیا در مرحله اول به مشکل بر می خوره و حالا...
***

کتابخانه گودریکز هالو

- هری اینجا رو ببین!
- اتفاقی افتاده؟
- آره! یه صداهایی از اون پشت میاد... گوش کن!

هری با اخمی که نشان از تمرکزش داشت به دالان گوشه تاریکی از کتابخانه نگاه کرد؛ صدایی شبیه ناله از طرف دالان می آمد.

- یکی اونجاست بچه ها!

هرمیون این را گفت و به طرف دالان تاریک دوید و در کوچکی در آن قسمت را باز کرد. جسم انسانی ضعیف با دست و پا و دهان نیمه بسته آنجا بود.

- خدای من!
- اون کتابدار قدیمیه! همونی که گفتن رفته لندن!

ماجرا مثل روز روشن بود؛ با توجه به نبود کتابدار به درستی می شد فهمید حالا دراکو و استای می دانند که به جز خودشان افراد دیگری هم از آلومیا باخبرند و این اصلا خوب نبود.

وقتی آدر کتابدار را به خانه اش می برد بقیه دوباره مشغول مطالعه در مورد آلومیا شدند و به زودی فهمیدند باید هرچه زودتر با پروفسور صحبت کنند تا مانع اجرای تصمیم دراکو برای ساختن ارتش موجودات وحشی از انسانها شوند. آنچه که برایشان عجیب بود تغییر ناگهانی دراکو بود؛ همه آنها می دانستند دراکو نمی تواند اینهمه وحشتناک باشد و این باعث شد ماجرا پیچیدگی های جدیدی پیدا کند.
آلومیا حقیقت داشت؟


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۰:۲۵ یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷

سوراو کارتیکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۵۵ دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
مروپ لبخند زد.
دراکو گفت:
-فکرشو میکردم.

و افکار وحشتناکی از ذهنش گذشت.
ادامه داد:
-حالا به کسی نیاز داریم که بتونه غافلگیرشون کنه و اونا رو از سر راهمون بر داره.

استای گفت:
-من یکی رو میشناسم. سوراو. سوراو کارتیک.

دراکو با تعجب گفت:
-همون بچه سال دومیه که از وقتی اومده قتل های عجیبی صورت گرفته و جسد مقتولین هم پیدا نشده؟

استای فکر کرد این حتما نشانه مخالفت است. اما دراکو گفت:
-عالیه. شاید بتونیم در ازای یه خون لجنی راضیش کنیم اینکار رو برامون انجام بده. استای این کارو به تو میسپارم.
چند ساعت بعد
سوراو با چشم های تنگ شده به دراکو و استای نگاه میکرد. چند دقیقه ای میشد که مروپ برای نگه بانی کلبه قدیمی بیرون رفته بود.
دراکو گفت:
-ازت میخوام یه کاری انجام بدی. باید چند نفرو به قتل برسونی.

با این کار چشمانش گشاد و لبخندی بر لبانش ظاهر شد.
قبل از اینکه دراکو جمله اش را تمام کند.
سوراو گفت:
-کیا؟ خون لجنی هم بینشون هست؟

-نه ولی....

-پس معامله بی معامله.

و از در کلبه بیرون رفت. حتی نگذاشت جمله اش را تمام کند. دراکو نگاهی قضب ناک به استای کرد که یعنی:
-اینم کس بود تو پیشنهاد دادی؟

و این یعنی آن ها باید دوباره نقشه شان را طرح ریزی کنند.



ویرایش شده توسط سوراو کارتیک در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۶ ۱۳:۰۷:۰۶

گاهي اوقات بايد براي رفتن به جلو بقيه رو پايين بندازي. اما اينا اصلا مهم نيست. برو جلو و اصلا هم برات مهم نباشه كه چند نفرو زمين ميزني.

آه از اين رنج و عذاب
ريشه كرده در نژاد
آه از اين فرياد مرگ
دلخراش و جان گداز
آه از عصيان جوش خون
بر در و ديوار رگ
خون و خونبارش كجاست
آنكه باشد سد آن
درد و غم نفرين عذاب
كو كه دارد تاب آن
ليك باشد چاره اي
چاره ها اندر سراست


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ جمعه ۴ خرداد ۱۳۹۷

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
هری،آدر و رون مشغول جست و جوی کتاب ها و اسناد قدیمی موجود در کتابخانه ی گودریک بودند تا بتوانند اطلاعاتی در مورد صندوق ‘آلومیا’ یا شخصی به نام ‘استای’ به دست آورند. آن ها در ازای مبلغی که به کتابدار آنجا داده بودند ، از او خواسته بودند تا کتابخانه را مدتی دربست در اختیارشان بگذارد و خودش هم آنجا را ترک کند.
آدر که مشغول گشتن در یک کتاب قطور با برگه های زرد رنگ بود ، ناگهان گفت:"اینجا یه چیزی در مورد آلومیا نوشته..."
هری و رون با هیجان به سمت او رفتند و نگاهی به نوشته های کتاب انداختند. رون با اخم گفت:"این دیگه چه زبونیه..."آدر پاسخ داد:"به زبون پریزادها نوشته شده...گفته که تو قرن نوزدهم ، یه شفاگر محقق به اسم آلومیا می خواسته رو ژن جادوگرها کار کنه و نوع بی نقصی ازونا رو بسازه ، اما آزمایشاتش با شکست مواجه می شه و جادوگرهایی که روشون کار کرده بود ، دچار جهش های ژنتیکی عجیبی می شن و خلق و خوی جانوری پیدا می کنن...نهایتا ، آلومیا به خاطر انجام آزمایشات غیر قانونی ، به مرگ محکوم می شه..."
هری در حالی که به سمت قفسه های اسناد می رفت ، پرسید:"خب ، این چه ربطی به صندوق آلومیا می تونه داشته باشه؟..."
ناگهان صدایی از پشت سر گفت:"آلومیا قبل از اجرای حکمش ، موفق شد نمونه هایی ازون ژن های معیوب رو تو یه صندوق پنهان کنه..."
هری ، رون و آدر به سمت صدا برگشتند و با هرمیون رو به رو شدند که کتابی گشوده با برگه های کاهی در دست داشت.
رون با تعجب گفت:"هرمیون!...تو کی برگشتی گودریک؟...فکر کردم کارت تو لندن بیشتر ازین طول بکشه..."
-خب...خوشبختانه زودتر ازونی که فکر می کردم تموم شد...
بعد لبخندی زد و ادامه داد:"داشتم به حرفاتون گوش می کردم و خواستم یه کم غافلگیرتون کنم..."
هری همان طور که دفتر اسناد را ورق می زد ، پرسید:"گفتی آلومیا ژن های معیوبو تو یه صندوق پنهان کرد؟..."
هرمیون پشت میز نشست و گفت:"بله ، ولی چرا شماها یه دفعه نسبت به این قضیه کنجکاو شدین؟"
آدر پاسخ داد:"قضیه به دراکو و غریبه ی مرموزی به اسم استای مربوط می شه...اونا این صندوقو در اختیار دارن و هر کاری که تصمیم دارن باهاش بکنن ، قطعا چیز خوبی نیست..."
قبل از اینکه هرمیون بخواهد واکنشی به حرف آدر نشان دهد ، هری ناگهان به تصویر مردی با چهره ی رنگ پریده و موهای قهوه ای مواج اشاره کرد و گفت:"نگاه کنین...این جا در مورد استای نوشته...اون قبلا یه شفاگر بوده و تو سنت مانگو کار می کرده..."
رون برگه ای را روی میز گذاشت ؛ به آن اشاره کرد و گفت:"شفاگری که بعدا به گروه مرگخوارها پیوسته..."
هرمیون زمزمه کرد:"خب...پس دراکو برای به کار انداختن صندوق به کمک استای احتیاج داره...اما اونا برای فعال کردن صندوق دقیقا باید چی کار کنن؟"
***
دراکو و استای در کلبه ی قدیمی خانواده ی مالفوی ، واقع در گودریک ، نشسته بودند و به محتویات مذاب مانند صندوق آلومیا می نگریستند.
استای پرسید:"برای فعال کردن ژن های بیماری باید چی کار کنیم؟"
دراکو لبخندی زد و پاسخ داد:"الان بهت می گم دوست من! اینجاست که تو می تونی نقش مهمی..."
قبل از اینکه مالفوی بتواند حرفش را ادامه دهد ، زنگ در به صدا درآمد. دراکو چوبدستی اش را بیرون کشید ؛ به سمت در رفت ؛ با احتیاط آن را گشود و با ساحره ای رو به رو شد که موهای استخوانی رنگ و چشمان لوچ داشت.
-مروپ گانت!...تو اینجا چی کار می کنی؟
ساحره ی مزبور که مدتی بود با چهره ی مبدل به عنوان کتابدار در گودریک مشغول به کار بود ، لبخندی زد و پاسخ داد:"حدس بزن الان کیا تو کتابخونه مشغول تحقیقن؟"
دراکو با اخم گفت:"هری پاتر و دوستاش...مگه نه؟"



پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷

آدر کانلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۰:۱۳:۴۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
هری و جینی که پشت خانه ی خرابه مانندی در آن حوالی قایم شده بودند در سکوت محض به حرف ها و پچ پچ های دراکو و مرد نقاب سیاه گوش می دادند. دراکو گفت :
- یادته چند سال پیش درباره ی آلومیا صحبت می کردیم؟ خب ، من بالاخره فهمیدم اون کجاست!

مرد چشم هایش را ریز کرد و به آرامی گفت :
- آلومیا؟ یادم نمیاد.

دراکو چشم هایش را در حدقه چرخاند و غرغر کرد :
- ای خدا! پس تو این کله ی پوکت چی می گذره؟ آلومیا همون جعبه ی اسرار آمیز قدرت. همون گنج بی همتا که می تونه ما رو حتی قدرتمند تر از اسمشو نبر کنه. اما من تنهایی نمی تونم پیداش کنم. به کمکت احتیاج دارم استای.

چشم های نقاب سیاه در حدقه گشاد شدند و برق زدند. لبخند گشادی سراسر صورتش را پوشاند و در حالی که نزدیک بود از خوشحالی برقصد داد زد :
- آلومیا؟ تو اونو پیدا کردی؟ وای خدای من! آلومیا. ما... ما دنیا رو تصاحب می کنیم. ما خوشبخت می شیم. ما فرمانروای جهان می شیم دراکو. آلومیا.

دراکو در حالی که با نگرانی دور و برش را می پایید دستش را بر دهان نقاب سیاه گذاشت و گفت :
- هیسس! ساکت باش احمق. نباید کسی از این قضیه با خبر شه.

نقاب سیاه با بی قراری گفت :
- آلومیا کجاست؟ چطور پیداش کردی؟
دراکو با غرور به نقاب سیاه نگاه کرد و گفت :
- نقشه اش رو از یک عتیقه فروشی تو کوچه ی دیاگون خریدم. پیر خرفت نمی دونست این نقشه ی چیه. چون با اسم رمزی نوشته شده بود. با قیمت یک گالیون ازش خریدم. با قیمت یک گالیون بزرگ ترین گنج تاریخو ازش گرفتم. فکرشو بکن؟

دراکو که انگار خیلی به خودش می بالید قهقه ای سر داد. نقاب سیاه گفت :
- نقشه کجاست؟ بده ببینمش. اصلا بیا همین امروز بریم سراغش. نظرت چیه؟
- نه امروز نه. جعبه فقط جمعه ها ظاهر می شه. باید تا فردا صب کنیم. نقشه هم جاش امنه.

دراکو با تهدید به نقاب سیاه خیره شد و گفت :
- اما... اگه بفهمم می خوای بهم نارو بزنی خودم می کشمت. حتی اگه منو بکشی کسایی رو دارم که از این راز با خبرن. به اونا سپردم که بکشنت. گرفتی؟
- آره ، خیالت راحت باشه. حالا بگو چه کاری از دست من بر میاد؟ من باید چی کار کنم؟
- خودت می فهمی. فردا ساعت نه اینجا باش.
- باشه.

دراکو به جایی آپارات کرد. نقاب سیاه هم چند لحظه بعد از او غیب شد. چند لحظه ای سکوت محض همه جا را در بر گرفت. هری که پشت بوته خشکش زده بود با چشم هایی گرد شده به جینی نگاه کرد و گفت :
- مثل اینکه یک خبراییه.

تا جینی خواست جوابی بدهد صدای آشنایی از آن سو گفت :
- هری؟ تو اینجا چی کار می کنی؟

هری و جینی برگشتند و آدر و رون را دیدند که با تعجب به سمت آنها می آمدند. رون او را صدا کرده بود. هری با خوشحالی گفت :
- رون ، آدر. خدا رو شکر که اومدین. باید درباره ی قضیه ی مهمی باهاتون حرف بزنم.

آدر با لبخند گفت :
- ما هم از قضیه ی دراکو خبر داریم. داشتیم جاسوسیشو می کردیم.

آدر و رون با هری و جینی سلام کردند. آدر ادامه داد :
- منو رون به دراکو مشکوک شده بودیم. به خاطر همین یک چند روزی می شه که زیر نظر داریمش. حالا هم که مطمئن شدیم داره یک غلطایی می کنه. باید هر چی سریع تر به پروفسور بگیم. درباره ی این آلومیا تحقیق کنیم و ببینم اسکای کیه. تو هم میای؟
- البته.
هری به جینی نگاه کرد و گفت :
- جینی من باید برم. تو خودت با بچه ها به خونه برگرد.


من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین

جيني با اين حرف هري سكوت كرد. براي خودش هم حضور دراكو در دره گودريك عجيب بود ولی بعدش گفت:
-خوب شاید مثلاً اومده اینجا کسیو ببینه.
-بازم عجیبه خوب.
-پس بیا بریم دنبالش.
-باشه.

اونا دنبال دراکو رفتن، بعد از چند دیقه دنبال کردن داشتن به این نتیجه میرسیدن که درهکو همینجوری اونده اینجا و انگاری فقط میخواست دره ی گودریک رو ببینه که ناگهان مردی با نقاب سیاه، جلوش او ظاهر شد و گفت:
-برای چی به من گفتین بیام اینجا، خودتون که میدونین من از این دره به شدت متنفرم.
دراکو گفت:
-احمق، من هرچی میگم تو باید انجام بدی حتماً موضوع مهمی پیش اومده که بهت گفتم بیای اینجا.

بعد از چند دیقه...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۰۹:۳۷ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 336
آفلاین
نيو سوژه

روز آفتابي و زيبايي بود. خورشيد دست ودل بازانه گرما و نورش را دراختيار زمين قرار داده بود. همه چيز آرام بود و تنها صدايي كه سكوت دره گورديك را مي شكست، صداي بازي بچه ها بود. در اين ميان صداي خوش پرندگان نيز به گوش مي رسيد.
خانواده پنج نفري پاتر در كنار يكديگر به آرامي حركت ميكردند و سعي ميكردند كه از بعد از ظهر زيبايشان نهايت استفاده را ببرند.
هري با ديدن خانه پدري اش در مقابل درب ايستاد. با اينكه چيزي از اين خانه به ياد نمي آورد اما قرار گرفتن در مقابل آن آرامش فراواني را به او تزريق ميكرد.

- پدر؟ نميريم داخل؟

هري با شنيدن صداي ليلي به سمت او چرخيد. لبخند مهرباني زد و گفت:
- چرا دخترم. بريم.

همگي در حال وارد شدن به خانه ي ليلي و جيمز بودند كه ناگهان هري با ديدن دراكو سر جايش ايستاد. دراكو شنلي بر تن داشت و به طرز مشكوكي در دره گودريك حركت ميكرد. سپس با اطمينان يافتن از امن بودن اطرافش، وارد يكي از خانه ها شد.
حضور دراكو، آن هم در دره گورديك، كاملا خيلي عادي بود!

- اتفاقي افتاده هري؟
- دراكو!
- دراكو چي؟
- دراكو اينجا بود!
- اينجا؟ مگه ميشه؟ دراكو چرا بايد بياد اينجا؟ حتما اشتباه ديدي!
- ولي من مطمئنم كه خودش بود.
- اما آخه... دراكو! اونم اينجا! اون كه كسي رو اينجا نداره كه به ديدنش بياد.
- واسه همين ميگم كه حتما نقشه اي تو سرش داره!
- هري؟ چه نقشه اي؟
- پس دليلي كه اومده اينجا چيه؟

جيني با اين حرف هري سكوت كرد. براي خودش هم حضور دراكو در دره گودريك عجيب بود.

--------------

خانواد پنج نفري پاتر به دره گودريك رفتن تا كمي تفريح كنن اما هري، دراكو رو در دره گورديك ميبينه و حالا سعي داره تا بفهمه كه چرا دراكو به دره گودريك اومده!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۷:۴۵:۲۰

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۸:۴۲ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 175
آفلاین
- زود باشید. فقط یک قدم تا پیروزی نهایی مون مونده.
- اونجا رو.

فراریان به سمتی که پالی اشاره می کرد نگاه کردند. صدها دختر وپسر موقرمز از در ورودی کاخ به سمت آنها می آمدند.

رز و آرسینوس یکصدا فریاد زدند:
- ارتش ویزلی ها!

جینی ویزلی و رون ویزلی با غرور جلو آمدند.

جینی با نگاه با ابهتی گفت:
- فکر نکردید که تنهاتون می ذاریم؟

لینی با نگرانی دور لوستر بال بال می زد.
-زود باشید. ما باید هرچه زودتر گیرشون بندازیم. باید به مردم نشون بدیم که نباید از ظلم این دولت فاسد بترسن.

فراریان و ارتش ویزلی ها به منظور تایید حرف لینی به سوی در خروجی دویدند.

طرف بارفیو اینا!

- میگم ره یه فقط مرلین نکرده نیان دستگیرمون ره کنن.
- نه بابا تا الان مامور های امنیتی مون فرستادنشون آزکابان.

هاگرید نزدیک در رفت و دستگیره در را گرفت.

در طرف دیگر نیز آرسینوس که در جلوی جمعیت حرکت می کرد دستگیره در را گرفت.

در باز شد.

- بگیریدشون نذارید فرار کنن.
- نه! اول پول قمه هامو از شون بگیرید.
- چطور جرئت می کنی مدیریت رو بندازی زندان؟
- بارفیو بدو درریم!

فراریان و ارتش ویزلی ها بارفیو و هاگرید را محاصره کردند.

لینی با خشم فریاد زد:
- وزیر و معاون بی لیاقت شما محاصره شدید دیگه نمی تونید فرار کنید. من به نام قانون شما رو دستگیر می کنم.

هاگرید تا آمد چیزی بگوید بارفیو گفت:
- باشه ما ره دستگیر کنید. ما تسلیمم!

ظهر همان روز اخبار جادویی


مجری اخبار با قیافه ای مصمم می گوید:
- به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه کنید. وزیر سحر و جادو به همراه معاون خائنش توسط مدریت با زوپس نشینان و ارتش ویزلی ها دستگیر و زندانی شدند و در تمامی ده گودریک فریاد زنده باد آزادی و مرگ بر دولت فاسد شیری سردادند ... توجه شما را به عناوین دیگر جلب می کنیم...

*پایان سوژه


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۲۳:۰۸:۳۷

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
تحت تعقیب ها به سمت کاخ با سرعت هرچه تمام فرار میکردن تا از دست ماموران در امان باشن. بالاخره جلوی در کاخ متوقف شدن و در این زمان رعد و برقی پشت کاخ زد و صدای خنده ی شیطانی از درون اون به گوش رسید. رودولف که هم دلش برای قمه هایش تنگ شده بود و هم ترسیده بود آهی کوتاه کشید و این آه قند در دل پالی آب کرد.
- آه کشیدنش هم مثل جنتل من هاس.

- بگیریدشون!

اونا چون چاره ای جز وارد شدن به کاخ نداشتند پس تصمیم گرفتن باهاش رو به رو بشن و داخلش بشن. همین طور مستقیم رفتند و رفتند تا این که به مستراب شخصی صاحب کاخ رسیدند و برگشتند.

- خب حالا چیکار کنیم؟
- مگه دستم به اون شیر فاسدخور نیوفته.
- وینکی کلاه رو از باروفیو میگیره. وینکی جن خووووب؟
- با قمه هایی که فروختم میتونستم تیکه تیکه ش کنم.
- ناراحت بودنشم مثل جنتلمن هاس.
- هاپ هوپ واق!

در این بین لینی پیکسی وارانه طور سعی کرد در کاخ چرخی بزند. اون همین طور در لابه لای ستون های چرخ میزد و وقتی بالاخره راه خروج رو پیدا کرد به سمت ملت شورشی ای که عصبانی رفت.

- بیاین یه راه هست که به در پشتی اونجایی در میاد که باروفیو و هاگرید میرسه.

و با این حرف لینی بقیه هم پشت پیکسی راه افتادن.

طرف باروفیو و هاگرید

- انقد اون شیره ره نخور. پاشو بیا از اینجا ره بریم. اون ملت شورشی فراری ای ره که من دیدم؛ به کلاه وزارت ره که رحم نمیکنن به ما ره هم رحم نمیکنن.
- از... قلپ.. در پشتی... قلپ... بریم...
- مگه اون دره ره به اون کاخه نمیره؟
- چرا.. قلپ...
- شیره ره کوفتت بشه. جهنمو ضرر بریم.


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۸:۴۲ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 175
آفلاین
فراریان راه خود را به سمت کاخ کج کردند. ناگهان چند مامور راهشان را سد کردند.

- نه دور بزنید. از اون طرف می ریم.
- کودوم طرف؟
- سمت چپ.

فراریان به سمت چپ دویدند. گروه دیگری از مامور ها راهشان را سد کردند.

-بریم تسلیم شیم آقا فایده نداره.
-واق هاپ! (نه هرگز ما شورش نکردیم که به همین زودیا تسلیم شیم.)
-اکسپلیارموس!

خیل عظیم مامور های امنیتی به زمین افتادند.
همه به پالی که چوبدستی در دست داشت خیره شدند.

آرسینوس با بد بینی گفت:
- پالی تو چوب دستی داشتی رو نمی کردی؟
- نه بابا همین الان از جیب بارفیو کش رفتم.

ناگهان همه یادشان آمد که پالی می تواند نامرئی شود.

- پس چرا واسه ما رو برنداشتی؟
- نمی دونم!
-

پروتی با خشم گفت:
اصلا چرا ما اینجا داریم مثل تسترال ها الکی بحث می کنیم؟ زود باشین فرار کنیم.

با این حرف پروتی همه به سمت کاخ فرار کردند.


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۱۹:۱۱:۴۳

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۲۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 461
آفلاین
رودولف که از فروختن قمه هاش بسی بسیار در رنج و عصبانیت به سر می برد با حرص گفت:
_بریم اونجا میخوام با دستای خودم خفه اش کنم.

پروتی آروم در گوش پالی که داشت از ذوق عشق قدرتمندش تو چشماش قلب می ترکوند گفت:
_فیلم مشنگی زیاد می بینه؟

آرسینوس و گریوز که حرف پروتی را شنیده بودند زدند زیر خنده؛لینی که از در دست داشتن منوی مدیریتش در پوست خودش نمی گنجید با ابهتی مدیرانه به رودولف گفت:
_نه رودولف ما دیگه نباید دستگیر بشیم باید با نقشه جلو بریم.
_راست میگه؛انتقام قمه هات میگیریم.بیاید از این کوچه بریم.

ملت فراری به کوچه ی تنگ و باریک پناه بردند؛پشت سر هم حرکت میکردند که پروتی با صدای معترض گفت:
_هدفشون از تنگ ساختن این کوچه چی بوده واقعا؟این جا دیگه کجاست؟

لینی که برای خودش هم سوال پیش اومده بود سریع دست به منوی مدیریت شد و بعد از سرچ کوتاهی با صدای بلند برای همه نتیجه را خواند:
_خانه ی ارواح دره ی گودریک.این اسم توسط مشنگ ها روی این کاخ باستانی گذاشته شد؛کوچه ی مجاور این کاخ بسیار تنگ و باریک است گروهی از جادوگران برای آشتی با ساحره های مورد علاقه اشان از باریکی این کوچه استفاده کرده و انها را مجبور به گوش دادن به غلط کردم هایشان کردند به همین علت این کوچه به کوچه ی "آشتی کنون" معروف است.کمی جلوتر از کاخ ارواح به دو راهی می رسید که مسیر راست بن بست و به باغ متروکه ی کاخ ختم میشود اما مسیر چپ به میدان اصلی دهکده میرسد.
_عجب کاخیه...
_ننوشته بوده مال کدوم ساحره ی خوش سلیقه ای بوده؟
_ول کنید این داستانا رو برید سمت میدون اصلی ببینیم میتونیم هاگرید آدم فروش رو پیدا کنیم؟

همه کم کم توجهشون به کاخ کم شد و به راهشون ادامه دادند؛با ادامه ی مسیر پیشنهادی منوی مدیریت به میدان اصلی رسیدند.حدسشان درست بود باروفیو که توسط ماموران امنیتی به شدت محافظت میشد در حال سخنرانی بود.پس از چند دقیقه رودولف از شدت دروغ های باروفیو کنترلش را از دست داد و با صدایی نه چندان آرام گفت:
_دروغگوی قدرت طلبه دزد...

صدای رودولف توجه ماموران را به آنها جلب کرد.پروتی که زودتر از همه متوجه حرکت آنها به سمت خودشان شده بود سریع گفت:
_لعنت بهت،بدویید سمت اون کاخ دارن میان این سمت...



ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۱۸:۳۵:۰۹
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۱۸:۳۶:۵۴
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۱۸:۳۸:۵۴

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.