هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲:۴۹:۱۵ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۱:۵۲
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 174
آفلاین
لینی نگاهی به سطح بیابانی مثابلش انداخت تا نقطه سقوط را انتخاب کند. اندکی دچار تردید شد. او دوره های فرود را در مدرسه خلبانی گذرانده بود. تمام پیسکی‌ها در مهدکودک این کلاس‌ها را می‌گذراندند و لینی از همان دوران پیکسی باهوش و زرنگی بود. آخر می‌دانید؟* ریونکلاوی بودن یک امر انتسابی است نه اکتسابی. لینی می‌دانست که یک سطح بیابانی مناسب فرود نیست. چون چرخش بال ها باعث بلند شدن گرد و خاک می‌شود. گرد و خاک هم می‌خورد به پیکسی و برای یک پیکسی، گرد و خاک ابعاد بزرگی دارند. ممکن بود ضربه مغزی شود. این طرف را نگاه کرد. آن طرف را نگاه کرد. خبری از علامت H نبود که نبود. علامت P هم همین طور. حتا L. یا W. بر سر یک دو راهی بزرگ مانده بود. فرود روی سطح نامناسب؟ یا نافرمانی از ارباب؟ او به تازگی به مقام ملکه‌ی مرگخوارِ ریونکلاویِ وفادار با تاکید روی وفادار منسوب شده بود. تاکید روی وفادار مانع از انتخاب گزینه دوم می‌شد. زیر لب گفت:

- پس ریسک گزینه اول رو ... صبر کن ببینم!

تاکید روی وفادار کار دست لینی داد. باید پیش از این ها تاکید را روی ریونکلاوی می‌گذاشت و می‌فهمید. آن وقت اصلا بر سر دوراهی قرار نمی‌گرفت که بخواهد تاکیدی روی وفادار بگذارد.

- بیابانی؟! این جا که جنگل بود!

درست در لحظه آخر تصمیم به تغییر جهت گرفت. شاید فکر کنید دیر شده بود! اما نه. موفق شد. اصلا موفق هم نمی‌شد مساله‌ای نبود! یک پیکسی با هر سرعتی هم که فرود بیاید، سرعتش ضرب در وزنش می‌شود تا تکانه‌اش به دست بیاید. تکانه یک پیکسی با هر سرعتی اندک است. سطح بیابانی احتمالا اصلا متوجه فرود او نمی‌شد. اگر هم می‌شد، احساسی معادل با فرود یک قطره باران را تجربه می‌کرد. نه! مشکل جای دیگری بود. درست پشت سر لینی. جایی که توله سانتور ملکه‌اش را تعقیب می‌کرد. با سرعتی زیاد. سانتورها وزن زیادی هم دارند. حتا اگر توله باشند.

- آخ!

سطح بیابان‌گونه‌ی سر لرد سیاه مورد اصابت یک توله سانتور قرار گرفت و بی‌هوش روی زمین افتاد.


* انجمن حرفه‌ای درگیر کردن مخاطب با عمل خلاقانه طرح پرسش از او، با همکاری ستاد زنده نگه داشتن جو مسموم «تقلید» در ایفای نقش، مسئولیت این عبارت را برعهده می‌گیرند.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۲ ۲:۵۴:۰۴

مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه! تصویر کوچک شده



تیم ته تیمه!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴:۵۲ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
لینی بلافاصله تایمر ساعت مچیشو برای پنج دقیقه بعد تنظیم می‌کنه. بعدش به بخت خود لعنتی می‌فرسته و پس کله‌ای نثار توله سانتور می‌کنه.

لینی هنوزم یه مرگخوار وفادار بود، اما شرایط کمی عوض شده بود. اون الان یه ملکه‌ی مرگخوارِ وفادار بود! و یک ملکه هرگز جلوی کسی تعظیم نمی‌کرد.

اما لینی حشره‌ای نبود که با این اتفاقات سقوط کنه! اون علاوه بر یک مرگخوار وفادار و اخیرا ملکه‌ی مرگخوار وفادار، یک مرگخوار ریونکلاوی وفادار هم بود! پس در حال حاضر ملکه‌ی مرگخوارِ ریونکلاویِ وفادار محسوب می‌شد و وقتش بود هوش سرشارشو به کار بندازه.

- هی توله! به محض اینکه پایین رفتیم طوری که همه به جز لرد بفهمن داد می‌زنی آخ ملکه‌مون افتاد! خب؟

"افتادن" فکری بود که به ذهن لینی خطور کرده بود. درسته که افتادن هم مناسب شان یک ملکه نبود، اما از تعظیم کردن که بهتر بود! افتادنش رو می‌تونست شبیه تعظیم شبیه‌سازی کنه و با یه تیر دو نشون بزنه.

قبل از اینکه توله سانتور بخواد هضم کنه که چطور می‌تونه فریادی بزنه که همه به جز لرد بشنون، لینی با دیدن تایمر که ثانیه‌های پایانی فرصتش رو نمایش می‌داد، سُمِ سانتورو می‌گیره و بدو بدو از درخت پایین میاد.

- آماده باش! با شماره سه کاری که گفتمو می‌کنی. یک... دو...

لینی تقریبا آماده بود که همزمان با گفتن شماره سه، خودشو به زمین بندازه!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰:۴۷ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۳:۴۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5485
آفلاین
خلاصه:

در اعماق جنگل ممنوعه، موجودات جادویی به دور از جادوگران در حال زندگی هستن.
اونا سعی می کنن با هیچ جادوگری برخورد نداشته باشن...ولی بانز و لینی به هر شکلی که هست خودشونو به اونجا می رسونن.
موجودات جنگلی لینی رو به عنوان ملکه شون انتخاب می کنن و ازش می خوان با هیولای درخت حرف بزنه و قانعش کنه که به جنگل اونا حمله نکنه.
هیولا(که کسی تا حالا اونو ندیده) بالای درخت و لینی باید از درخت بالا بره.
حالا هم از درخت اشتباهی بالا رفته و باید برگرده.

.........................

لینی به پایین نگاه کرد...
ولی پایین خیلی دور بود!
لینی آرزو کرد که کاش هیولایی هفت سر بالای همین درخت بود و مجبور به جنگیدن با او می شد...ولی مجبور به بازگشت نمی شد.

-بیا پایین!

یک نفر از پای درخت او را به پایین فرا می خواند. ولی لحن حرف زدنش اصلا برای لینی جالب نبود.
-با یه ملکه اینجوری حرف می زنن نابخرد؟

-بیا پایین تا خودمان شخصا نابخرد را نشانت بدهیم!

لینی از لای شاخ و برگ ها و از آن فاصله، نمی توانست صدا را به خوبی تشخیص بدهد...ولی این لحن را خیلی خوب می شناخت.
-لرد...سیاه؟

-چشممان روشن...پس چیزایی که شنیدیم حقیقت داره. دو روز اومدی جنگل، از "ارباب" به "لرد سیاه" تغییر یافتیم. بیا پایین ببینم.

-ارباب...من بصورت ناگهانی دچار ترس از ارتفاع شدید شدم. نمی شه نیام؟ همینجا باقی مونده عمرمو سپری می کنم. شما هم می تونین ملکه بشین.

-لینی...پنج دقیقه وقت داری این پایین در حال تعظیم باشی!



نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۴۲ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۹:۲۴
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 411
آفلاین
- اون درخت بود!

لینی با شک و تردید به درختی که توله سانتور نشان میداد نگاه کرد.
- مطمئنی؟ یادم نمیاد برگای درخت قبلیه قرمز بوده باشه!
- کاملا مطمئنم که خودشه.

لینی به عنوان یک ملکه در این مدت کار های زیادی انجام داده بود. از دو درخت بالا رفته بود، با زنبور ها حرف زده و سپس به با سوسک حرف زده بود.
لینی ملکه ای خسته بود. پس سریعا با توله سانتور موافقت کرد.
- خب باشه بریم بالا.

آن ها خیلی بالاتر از چیزی که انتظار میرفت رفتند.
آن ها خیلی بالاتر رفتند. ولی نمیرسیدند.

لینی نگاهی به اطراف کرد.

- میگم که مطمئنی همین درخت بود؟ پس چرا نمیرسیم؟

توله سانتور هم مانند لینی به اطراف نگاهی کرد.
- آآآ... چیزه... فکر کنم اشتباهی اومدیم! اون درخته!

و با سمش درخت سمت چپی را نشان داد.
لونه زنبور درست در سمت چپ آن ها قرار داشت.

- حالا مجبوریم دوباره بریم پایین.



هوش بی حد و مرز،
بزرگترین گنجینه ی بشریت است...!
Only raven

با همتونقهرم!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴:۳۳ پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
- مگه من خودم چلاقم که یکی بخواد تا بالا حملم کنه؟

سانتور که حسابی از خاطره‌ی زنبوریش کینه به دل گرفته بود و خواهان تسلیم شدن هرچه سریع‌تر زنبورا بود، همچنان کوتاه بیا نبود.
- من خوندم که پادشاهان و ملکه‌ها رو در ایام قدیم با کجاوه اینور اونور می‌بردن! مگه خودشون چلاق بودن؟

توله سانتور با قدم بلندی از لینی دور می‌شه و با جهش بلندی دوباره به سمتش برمی‌گرده.
- یا می‌خواستن با ابهت‌تر به نظر برسن؟

به نظر توله سانتور کتاب‌خون هم بود! اما این پایان نمایشش نبود.
این‌بار پیتیکو پیتیکو کنان به سمتی می‌ره و بعد با یه برگ زرد و یه برگ مشکی برمی‌گرده.

- کجاوه‌تون سرورم.

توله سانتور که با تیکه تیکه کردن برگا زنبورو شبیه‌سازی کرده بود، حالا با چشمانی پر از امید به لینی زل زده بود.

لینی که از این نمایش فریبنده حوصله‌ش سر رفته بود، شونه‌هاشو بالا می‌ندازه.
- خیله خب! لشگر زنبورم بد چیزی نیست. حالا کدوم درخت بود؟

توله سانتور که حسابی حواسش با نمایشی که اجرا کرده بود پرت شده بود، به سرعت نگاهی به اطراف می‌ندازه و درختی رو با سُماش نشون می‌ده.




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳:۱۸ دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۳:۴۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5485
آفلاین
لینی با قدم های مصمم به سمت درخت زنبور دار رفت...ولی خیلی زود قدم هایش متزلزل شد و به طرف توله سانتور برگشت.
-صبر کن ببینم. مگه نگفته بودین کسی تا حالا هیولا رو ندیده؟

توله سانتورکمی دستپاچه شد.
-خب...زنبورا هم خیلی مزاحمن. نیش می زنن. یه بار سُم منو نیش زدن سه هفته نتونستم جفتک بندازم.

لینی خشمگین شد.
-تو یه الف سانتور...داری ملکه ای به عظمت منو دست می ندازی؟ من به خاطر تو برم با زنبورا درگیر بشم؟

سانتور این بار حرفی زد که زیاد هم غیر منطقی نبود.
-ما که نمی دونیم هیولا چیه...بده که زنبورا رو هم وادار به تسلیم و اطاعت کنیم و با لشکری نیش دار و پرنده به جنگ هیولا بریم؟

ولی لینی منطق سرش نمی شد!
-بَده! ما نمی ریم با هیولا بجنگیم. می ریم راضیش کنیم که به این جنگل حمله نکنه.

-خب...شما که نمی تونین تا اون بالا پرواز کنین. ولی زنبورا می تونن. بریم اونا رو وادار به تسلیم کنیم. بعدم مجبورشون کنیم زنبوری رو به شما اختصاص بدن که سوارش بشین و شما رو تا بالای درخت ببره و با ابهت بیشتری با هیولا روبرو بشین. این فکر خوبیه؟


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶:۳۱ شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۲۹:۵۳
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 358
آفلاین
- هی! بهوش بیا...

و زیر لب با خود زمزمه کرد:
- چقدر نازک نارنجی!

بعد این جمله، انگار شوک الکتریسیته ای به لینی وارد شد. مغزش دوباره به کار افتاد و سریع برخاست. بال هایش در اثر شوک، بالا رفته بودند و سیخ مانند در جایشان باقی مانده بودند! لینی چشم غره ای به هیولا انداخت. خواست با چوبدستیِ کوچکش آوداکداورایی نصیب هیولا کند. اما فقط توانست بگوید:
- تو چطور جرأت کردی به من بگی نازک نارنجی؟!

هیولا لرزشی در اثر صدای پر ابهت لینی بر جانش افتاد.با خود فکر کرد:
- عجب ابهتی!

لینی در حالی که دندان هایش را بر هم می سابید، گفت:
- تو هیولا هستی؟
- برای زنبور ها آره. یه هیولای قدرتمند!
- برای... زنبورا؟
- البته! از نوع خبیثش!

لینی اندکی فکر کرد و پرسید:
- پس... موجودات جنگلی چی؟ منظورم اینه که... برای اونا هم هیولا به حساب میای؟
- مثلا چه حیوونی؟
- سانتور مثلا!

هیولا نگاهی به او انداخت. و مطمئن شد که پیکسی از پشت کوه آمده بود!
- معلومه که نه! اونا امثالای منو زیر پاشون له می کنن!

لینی ناگهان حقیقت را فهمید. بیشتر دندان هایش را بر هم سابید که اینکار باعث شد که دیگر دندانی در دهنش باقی نماند! در حالی که غرغر می کرد، از درخت پایین آمد!
- زنبورا منو اسکل کردن! فکر کردن هالو ام!

توله سانتور بلافاصله گفت:
- تونستی راضیش کنی؟
- ببینم... شما دقیقا هیولاتون چیه؟
- خب... زنبورا دیگه!
- اَاَاَه!

لینی به جوش آورده بود و حالا می توانست با کمی مزه ی شکنجه با طلسم، راضی کردن زنبور ها را شیرین تر کند!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴:۰۶ جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۹۷

فیلیوس فلیت‌ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۲ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۰۲:۱۰ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 61
آفلاین
لینی از درخت پایین اومد و به سانتور رسید

- ملکه چرا منو انداخت؟ من قهر!
- نذار به بابا سانتورت بگم به ملکه پشت کردیا!
- عه، عه باشه. خب کجا بریم؟
- هیولا درخت بقلیه تو همینجا بشین تا من بیام.

لینی به طرف درخت بزرگی که هیولای جنگل در اون زندگی می کرد، رسید.

- یعنی چی میتونه باشه؟ نکنه رتیل باشه؛ یا بدتر شاید قورباغه باشه!

لینی از سوراخ کوچک روی درخت وارد شد. گشت و گشت تا به هیولا برسه.

- هوی! آبی دنبال منی؟

لینی به خودش لرزید، صدای پر ابهتی بود.

- تو کجایی؟
- اینجا، سمت چپ.
- چپ من یا چپ تو؟
- چپ تو که میشه راست من. همون که یه لکه رو دیوارشه
- کدوم لکه آبیه یا سبزه؟
- اوف! بابا اصلا خودم اومدم... یوهو!
-تو؟ تو یه ...

و از حال رفت.



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳:۲۳ پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۴:۴۳
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
لینی با تعجب به موجود روی درخت نگاه کرد،یک موجود زرد بود که با چشمان درشتش به لینی خیره شده بود.
-تو هم از مایی؟

لینی به توله سانتور نگاهی انداخت و سپس دوباره به پیکسی زرد خیره شد.
-شما یه گروهید؟

موجود زرد شاخک هایش را تکان داد و به توله سانتور که از لینی آویزان بود خیره شد.
-مگه تو از ما نیستی؟

لینی خواست جواب بدهد اما ناگهان توله سانتور وسط بحث پرید.
-نخیرم ایشون ملکه ما هستن!

لینی متوجه شد آوردن توله سانتور از اول کار اشتباهی بوده است،بنابراین سعی کرد از دست او خلاص شود.
-ببین بابا سانتورت داره صدات میکنه!

توله سانتور انگشتش را درون گوشش کرد و در اورد تا بهتر بشنود،اما فقط سرش را تکان داد.
-صدایی نمیشنوم!

لینی به چهار طرف خود نگاه کرد و وقتی متوجه شد هیچ سانتوری نمیتواند به او دست پیدا کند،توله سانتور را خیلی راحت ول کرد و به سمت موجود زرد رنگ رفت.صدای تالاپی که از زمین خوردن سانتور منشا میگرفت به گوشش رسید.
-شما...یه خونواده اید؟

موجود زرد سرش را به نشانه تایید تکان داد،سپس دست لینی را گرفت و او را بالا کشید.
-چیکار میکنی؟
-باید به ارباب نشونت بدم!

لینی درحالی که شاخک هایش را که به شاخه ای گیر کرده بودند آزاد میکرد،با کنجکاوی پرسید:
-مگه شما هم زیر نظر ارباب کار میکنید؟

پیکسی زرد سرش را تکان داد،لینی به این فکر کرد که ارباب چند پیکسی داشته و به او نگفته است. پیکسی زرد لینی را داخل کندویی همرنگ خودش انداخت.لینی خواست بلند شود اما فهمید داخل مایعی لزج و چسبناک افتاده است.
-هی من...

لینی با دیدن تجمع پیکسی های زرد و مشکی دیگر نتوانست حرف بزند،یعنی خانواده او اینجا بودند؟البته این پیکسی های زرد و مشکی خیلی لینی را به یاد یک حشره که در مستند رازبقا دیده بود میانداختند.ناگهان یک پیکسی زرد و مشکی او را از داخل مایع چندش آور در اورد و به سمت دری شش ضلعی برد.
لینی پیش خود فکر کرد که حتما دارد پیش هیولای جنگل میرود،یکبار دیگر مرور کرد باید چه حرف هایی به او بزند تا مانع حمله اش به جنگل و سانتورها بشود.
در شش ضلعی باز شد و پیکسی زرد و مشکی تعظیمی کرد و بیرون رفت.لینی اول ترسید در چشمان هیولا نگاه کند،اما بعد یادش افتاد بغیر از ملکه بودن،او مرگخوار هم هست و نباید از کسی بترسد،لینی به محض اینکه سرش را بالا آورد،شگفت زده شد و با تعجب به هیولایی که هم قد خودش و دیگر پیکسی ها بود خیره شد.
-شما هیولای جنگلید؟
-چی؟اینجا کندوی زنبورعسله و منم ارباب هستم زنبور آبی رنگ!

لینی پوکرفیس فقط به ارباب زنبورها نگاه کرد،بله آن حشره ای که در رازبقا دیده بود همان زنبور بود.
-پس هیولا کجاست؟
-هرکی بهت آدرس داده یا تازه وارد بوده یا میخواسته مسخرت کنه،هیولا درخت بغلیه،همون درخته که بزرگ ترین درخت جنگله!

لینی بدون توجه به ملکه که میخواست زنبور آبی را در قبیله خود وارد کند از کندو خارج شد و از درخت پایین رفت تا به درخت بغلی برسد.شاید تنها فایده بالا رفتن از این درخت این بود که لینی مطمئن شد ارباب پیکسی دیگری جز او ندارد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳:۱۹ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۳:۴۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5485
آفلاین
خلاصه:

در اعماق جنگل ممنوعه، موجودات جادویی به دور از جادوگران در حال زندگی هستن.
اونا سعی می کنن با هیچ جادوگری برخورد نداشته باشن...ولی بانز به هر شکلی که هست خودشو به اونجا می رسونه و توسط سانتورها که سر کلاس درس هستن شکار می شه.
لینی هم خودشو به جنگل می رسونه و موجودات جنگلی اونو به عنوان ملکه شون انتخاب می کنن و ازش می خوان با هیولای درخت حرف بزنه و قانعش کنه که به جنگل اونا حمله نکنه.
هیولا(که کسی اونو ندیده) بالای درخت و لینی باید همراه یه توله سانتور از درخت بالا بره.


......................

لینی با جدیت به طرف توله سانتور برگشت. باید از همین ابتدای مسیر به او می فهماند که رئیس چه کسی است.

-شمایین!

توله، بدون این که لینی چیزی بپرسد، جواب داده بود. لینی داشت در مورد توانایی های ذهن خوانی سانتورها می اندیشید که توله به سوال بعدی اش هم جواب داد.
-نه...ذهن خوانی بلد نیستم. ولی مامانم بهم گفت شما ملکه این سرزمین هستین و باید توله خوبی باشم و به حرفتون گوش کنم.

لینی از این وضعیت بسیار راضی بود. زیاد پیش نمی آمد که کسی به حرفش گوش کند.
-خب...پس بزن بریم!

توله با خوشحالی جفتکی انداخت.
-بزنین بریم سرورم. می تونین از این سمم بگیرین و منو بالا بکشین.

لینی متوقف شد!
-بالا بکشم؟ مگه نگفتی می تونی از درخت بالا بری؟

توله لبخندی زد.
-می تونم...در صورتی که یکی منو بالا بکشه. نگران نباشین. من خیلی زبر و زرنگم! اذیتتون نمی کنم.

لینی بال زد و روی اولین شاخه نشست. دست های باریکش را به طرف توله دراز کرد.
-بیا بالا ببینم چی می شه...

لینی بال زنان و توله کشان کشان از چند شاخه بالا رفته بودند که صدای ویزی به گوششان رسید.
-ویز! عبور ممنوع...اینجا کندوی ماست و اگه نیم قدم دیگه جلوتر بیایین بدجوری نیش می زنیم. هی تو...چی هستی؟


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.