هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱:۰۲:۱۷ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۸:۰۶ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۵:۵۳
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 30
آفلاین
-من که هنوز میگم به هاگرید بگیم، بندازتش!
-معجون خودانداز حتی در خواب بهش بدیم!
-تو سال اول تحصیلی... یه طلسم جابه‌جایی بود... اسمش یادم نمیاد، اما اون به نظرم بدرد می خورد!
-وینگاردیوم له‌ویوسا؟ تام... تو واقعا روزانه چند تا مغز تسترال می خوری؟ مگه همین چن دیقه پیش نگفتم، ارباب گفته نباید رو مرگخوارا طلسم اجرا کنیم؟
-اون برای طلسم ممنوعه نبود؟
-زبونم که داری! اصلا همین الان میگم هر نوع طلسم اجرا کردن رو مرگخوار ممنوعه! مـــمــنوعـــه!

اما این لج بلاتریکس بود که نمیذاشت به حرف تام گوش کند؛ وگرنه تام، تام کاردرستی بود. تام کم نیاری بود. اما سوالی که ممکن است حال بوجود بیاید، این است که چرا پاسخ بلاتریکس را نداد؟ خب اکسترنال بودن تام، در اینجا به ضررش تمام شده بود! بلاتریکس زبان تام را بیرون کشیده بود تا بیش از این صحبت نکند... بالاخره او بلاتریکسی بود، دانا و توانا!
تام برای گرفتن زبانش، به دست و پای بلاتریکس افتاد. شاید او زبان دراز بود اما احمق... هم بود.

-هلا! هونو نده! هصلا من هبون نمی خوام!

بلاتریکس برایش ذره ای اهمیت نداشت خواسته ها و ناخواسته های تام، و همینطور سایر مرگخواران؛ اما در همین حین صدای زنگ در به صدا در اومد.

زیــنـــگ زیـــنــــگ! [افکت زنگِ در]

بلاتریکس و سایر مرگخواران حواسشان را از رودولف به در دادند ولی کاری نکردند. چندین دقیقه گذشت، اما هنوز هم صدای زنگ در که در میانش مرد پیری می گفت «به نام قــانــون! در رو بــاز کنید، پلیس!» را می شنیدند.
بعد از نیم ساعت دیگر طاقت بلاتریکس طاق شد، او رو به مرگخواران گفت:
-دِ! برین باز کنین دیگه!

مرگخواران هم منتظر همین جمله بودند، چرا که حرکت بدون اجازه از بلاتریکس، همچون خلاف سخت ترین قانون های جادویی بود.
اسکورپیوس که ریزنقش بود، زودتر از بقیه خودش را به در رسانده بود و با سرعتی سرسام آور در را باز می کند و با حالتی که گویا جامی را ازآن خود کرده باشد، می گوید:
-سلام، امرتون؟

فرد که گویا یکی از پلیس های مشنگ است، سرش را بالا می آورد و می گوید:
-برای بازرسی اومدم... اجازه میدین برم تو؟

او نمی توانست به درون خانه برود چرا که مرگخواران از سر و کول اسکورپیوس بالا رفته بودند و سعی در له کردن او داشتند، اما اسکورپیوس هم کم نمی آورد! او با صدای تکه تکه گفت:
-اول... باید بلا... اجازه بده!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲:۱۱ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۳:۵۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 102
آفلاین
نگاه بلاتریکس بین رودولف و تام در می چرخید. از بلاتریکس نظر تام اصلا خفن و کارآمد نبود.
- از یک محفلی کمک بگیریم؟ نکنه عقلتم مثل بقیه ی اعضای بدنت گم کردی؟ کی شنیدی مرگخوارا از محفلی ها کمک بگیرن؟

تام که فکر می کرد پیشنهاد بسیار خوب و به درد بخوری داده، ضایع شد.
- حالا ببخشید دیگه. اصلا مهم نیست. تو به بیرون نگاه کن! ببین چه هوای خوبی است!

متاسفانه بلاتریکس به هوای گرم و شرجی علاقه ای نداشت و گول حرف تام نخورد.
- نبینم دیگه از این پیشنهاد ها بدی ها! خب بقیه پیشنهادی ندارن؟

-

- گفتم کسی پیشنهادی نداره؟ ​


- اوه چرا! من تازه یک چیزی فهمیدم!
- منم همینطور.
- راستی! من یک پیشنهادی دارم!

- خب این پیشنهاد ها را بگید دیگر!



پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶:۱۴ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۶:۴۵ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۰:۱۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 26
آفلاین
- عزیزم، مطمئنی بی خطری؟
- نه خیلی با... منظور اینه که آره خیلی بی خطرم!
- پس بیا بغلم قربون چشات!

رودولف با دهانی که آب ازش راه افتاده بود به سمت بلاتریکس رفت که ناگهان جای دستی بر روی سر رودولف نقش بست.

- آخ! این چی بود عزیزم؟
- کف گرگی ورژن سر بود عزیزم!

و بعد جسد بی جان رودولف بر روی زمین افتاد. مرگخواران با تعجب به رودولف نگاه کردند و بعد حواسشان به بلاتریکس جمع شد که انگشتش را روی مرگخواران گرفت و با حالتی تهدید آمیز گفت:
- خب، زود باشین اینو بندازین از پنجره پایین!

لینی سرش را خاراند و با تعجب گفت:
- آخه... کی بندازتش از پنجره؟
- من! خب معلومه شما دیگه!
- آخه یه نگا به هیکل من بنداز و یه نگام به هیکل رودولف... بعد حرف بزن!

لینی به موضوع بسیار ریز و حساسی اشاره کرده بود! بلاتریکس نگاهی ریز و دقیق به هیکل مرگخواران انداخت اما هیچ کدام را به قدر رودولف، چاق و قوی ندید، تا اینکه با حالتی سوال برانگیز و عصبی گفت:
- حالا چه کودی رو سرمون بریزیم؟

تام که پیشنهاداتی بسیار خفن و کارآمد داشت با صدایی آرام و عاقل اندر سفیه گفت:
- یه راهی هست... یه نگاه به اون ور بنداز، یه غول تو این اتاقه! هاگرید! هاگرید می تونه از پنجره بندازتش!


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۷ ۸:۳۴:۲۰

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷:۵۴ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۹:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6516
آفلاین
همه به طرف تام برگشتند.

- چقدر تو باهوشی!

تام لبخند زد!

- چطور به ذهن خودمون نرسید؟

لبخند تام پهن تر شد و سعی کرد چهره متواضعی به خود بگیرد.

- تو نابغه ای. حتی وقتی زیاد وصل نشدی.

تام بزرگ شد.

- جای تو بین ما نیست. کاش بری کنار ارباب بشینی. لایق اونجایی.

تام بزرگ تر شد.

- ارباب اگه بفهمن چنین پیشنهاد هوشمندانه ای دادی در پوست خود نمی گنجن!

سر تام از سقف بیرون زد و در فضا گسترش یافت.

-البته نباید یادشون بیاد که اجرای طلسم های ممنوعه رو روی مرگخوارا ممنوع اعلام کردن!

سوزن این جمله، برای خالی شدن باد غرور تام کافی بود!
تام کوچک شد. خوار و خفیف هم شد.
- پس... پیشنهاد می کنم بلا بره راضیش کنه.

روی تام زیاد بود و هنوز هم پیشنهاد می داد.

بلا با عصبانیت نفسش را بیرون داد و به طرف رودولف رفت.
-امممم... عزیزم؟!




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۳۳ پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۸:۰۶ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۵:۵۳
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 30
آفلاین
-وایی! حالا چی کار کنم؟

آلانیس داشت قدم قدم عقب می رفت و رودولف از آن ور جلو می آمد، تا اینکه آلانیس به بلاتریکس خورد...

-آلانیس!
-بلا!
-آلانیس!
-بلا!
-بلا و... دهن منو باز می کنی! چرا تو اینجایی، مگه قرار نبود رودولف رو راضی کنی؟

آلانیس با دست به سمت رودولف اشاره کرد و بعد با حالتی محزون و مظلوم به سمت بلا برگشت و به آن نگاه کرد، بلاتریکس سفت بر سرش کوبید و بعد با حالتی حق به جانب گفت:
-هـــــعـــــی... از اولم می دونستم، نمیشه کار رو به تازه واردایی مثل شما سپرد... هـــــعـــــی!

بلاتریکس به سمت رودولف رفت و با دست در دهانش زد و بعد گفت:
-رودولف چشم دریده! حیف اربابی به اون بزرگی و با کمالاتی که تو خادمشی!

رودولف که هنوز هم به خودش نیامده بود، باز هم با دهانی آب افتاده، گفت:
-آه ای بلای من! تو یار و یاور جاودانه من! بیا بغل شوهرت...
-خفه شو، رودولف! همین الان خودتو از پنجره بنداز پایین!

بعد از جمله آخر، رودولف تازه به خودش آمد، او چند قدم از بلاتریکس فاصله گرفت و دوباره همان حالت غمگین را به خود گرفت. تا اینکه در همین حین لینی صدای شروع به جیغ جیغ کرد و بعد سرفه کنان گفت:
-بلـــــــا... اهه اهه... نظــــــرت چیه... اهه اهه... با زبون خوش، خرِش کنی؟

بلاتریکس که چوبدستی اش را زیر چانه اش گرفته بود، با حالتی متفکرانه گفت:
-تبدیل به خر کنمش؟ چه پیشنهاد خوبی!

لینی بر سرش می زد و می خواست حرفش را اصلاح کند اما از بس که جیغ زده بود، صدایش در نمی آمد! تا اینکه بلاتریکس چوبدستی اش را در دست گرفت و خواست طلسم را اجرا کند که ناگهان تام که در حال چسباندن اجزای بدنش بود، گفت:
-بابا... طلسم فرمان روش اجرا کن! راحت و بی دردسر!


ویرایش شده توسط بریج ونلاک در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۹ ۹:۳۲:۵۳

کچلی رو عشقه!


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹:۴۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶:۱۴ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۲۲:۲۳ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
از عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 18
آفلاین
-من بگم؟

آلانیس که تازه واردی بیش نبود، دستش را به نشانه‌ی داوطلب بودن بالا برد و با نگاه شکارچی مرگخواران مواجه شد...

-واو! چه انتخاب خوبی!
-آلانیس، ممنون از اینکه از انتخابم پشیمونم نکردی!
-بس کنیییییید!

اسکورپیوس نمی توانست تحمل کند جلوی ارباب و خودش و محفلی ها بخصوص در محضر ارباب کس دیگری تشویق شود پس با حالتی دیوانه‌طور نگاهی به افراد حاضر در آنجا انداخت و بعد شروع به میمون بازی کرد، مرگخواران با دیدن حرکات او گوش و سرشان را گرفتند و بعد شروع به سرزنش کار اسکورپیوس کردند...

-چیه اسکور؟
-اسکورمان چه‌ت شده است؟ نکند منافقی؟
-اسکور! نکنه بنشی‌ای هم سراغ تو اومده؟
-نه از تاثیر همنشینی با اون پاتره!

لرد چانه اش را خاراند و گفت:
-که اینطور! پس با پاتر دوستی! پس احتمالا از جمع محفلی هایی! پدرت و پدربزرگت جرئت نداشتند رو حرف ما حرف بزنند، اون وقت این بزمجه رو باش!

اسکورپیوس در جواب لرد فقط «هوهو هوهو!» کرد و بعدش را دیگر کسی ندید! چون بلاتریکس آوداکداوارایی نثارش کرده بود...

-خب حالا چی کار کنیم، بلا؟

لینی این را گفت و عین پشه ای آبی رنگ جلوی چشم بلاتریکس رفت، بلاتریکس با اینکه نمی توانست چیزی را ببیند اما انگشت اشاره‌اش را به گوشه‌ای گرفت و بعد گفت:
-خب... مثلا ریونی هستی! آلانیس زودباش برو، تا این افتخار رو به کس دیگه ای ندادم!

آلانیس سریع به سمت رودولف رفت و بعد با صدایی ریز گفت:
-سلام آقای رودولف...

رودولف با صدایی که درش رگه هایی از غم عمیقش دیده می شد، گفت:
-عه... هق، هق... ساحره! اونم از نوع خیلی با کمالات!


ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۷ ۱۸:۴۲:۰۷



پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶:۵۱ چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۱:۲۱
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 60
آفلاین
- صبر ما رو به اتمام است! مرگخوارانمان سریعتر فکری کنید!
مرگخواران در تنگنا بودند و حالا بعد دستور اربابشان تحت فشار بیشتری بوده و باید برای حفظ جانشان هم که شد فکری بکنند و ان را به واقعیت تبدیل کنند.

مرگخواران همیشه راه حل مشکلات را در تشکیل جلسه می دیدند! ولی اینبار بر خلاف گذشته بلاتریکسی در کار نبود که به کار انها نظارت کند و اینبار سعی در ادب رودولف داشت.

- بلا به جون تو من کسی رو به غیر تو دوست ندارم!
- پس چرا داشتی از کمالات بنشی تعریف می کردی؟
-
-

حتی مرگخواران سیاه دل هم طاقت نگاه کردن دعوای رودولف و بلا را نداشتند و تصمیم گرفتند از فرصت استفاده و جلسه را برای یکبار هم که شده بدون بلا برگزار کنند.
- میتونیم پرواز کنیم و از هتل بریم بریم بیرون!
- میتونیم نگهبانان رو بکشیم و فرار کنیم!
- میتونیم بیلشون بزنیم!
- میتونیم معجون بریزیم تو حلقومشون تا موهاشون فر بخوره بیاد رو دماغشون!
- میتونیم با وایتکس شفافشون کنیم تا اثری ازشون نمونه و بتونیم فرار کنیم.

- چرا اینهمه دردسر؟ میتونیم حالا که رودولف در استانه مرگ هست و بنشی خودشو برای رودولف نشون داده میتونیم از رودولف استفاده کنیم و اونو از پنجره بندازیم! با توجه به صدای برخورد رودولف با زمین میتونیم بفهمیم ارتفاع زمین چقدره و باید چقدر از ریش دامبلدور استفاده کنیم!
-
-
-

مرگخواران بعد از شنیدن حرف مرگخوار کار درست از فکر و هوشش متعجب می شن و مرلین رو بخاطر همچین فکری شکر میکنن.

- فقط یه مشکل میمونه؟ کی باید این حرف رو به رودولف بگه و اونو راضی کنه؟







کسی ندید که؟




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷:۰۳ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۸:۴۷ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 1389
آفلاین
...رودووووولف...کجایی ای عشق دیرین من؟
همه ساکت شدند و به ساحره سیاه پوشی که در وسط اتاق ظاهر شده بود و به رودولف اشاره میکرد نگاه کردند.

رودولف با شک و تردید به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
- ای ساحره با کمالات...با من بودی؟ واقعا؟

ساحره سرش را تکان داد و از پشت توری مشکی ای که صورتش را پوشانده بود لبخند زد و گفت:
- بله مرد توانا و دانای من. به سمت من بیا.

بلا چوبدستی اش را بیرون کشید تا کار رودولف و ساحره سیاه پوش را یکسره کند ولی رودولف قبل از اینکه بلا بتواند چوبش را بالا بیاورد خود را به ساحره مشکی پوش رساند و گفت:
- دیدی بلا؟ دیدی من چقدر جذابم؟ من هنوزم توانایی جذب ساحره های باکمالات رو دارم. چه کلاه مشکی لبه دار قشنگی. چه پارچه گیپوری شیکی. به به.

ساحره صورتش را به گوش رودولف نزدیک کرد. رودولف:
- میخوای خصوصی حرف بزنیم؟ چرا که نه.

... جییییییییییییییییییییییییییغ!!

تمام مرگخواران و محفلی ها گوش هایشان را گرفتن و به همان طور که سعی میکردند خود را از تیررس جیغ بنفش ساحره مشکی پوش دور کنند بهم برخورد میکردن و روی زمین میفتادن!

-...جون مادرت بس کن زن، کر شدم! از گوش هام داره خون میاد!تو که اینقدر با کمالاتی چرا اینقدر جیغ میزنی...بسههههه!

در همین حین در اتاق باز شد و با بشکنی مختصر ساحره مشکی پوش را ناپدید کرد!
رودولف در حالی که گوش هایش زنگ میزد با حسرت به اطراف نگاه کرد و گفت:
- ارباب چرا ناپدیدش کردین! بالاخره یکی منو انتخاب کرده بود. درسته که صداش وحشتناک بود ولی اگه باهاش تمرین میکردم حتما خواننده قابلی میشد!

لرد گلوی رودولف را با دستش گرفت و او را از زمین بلند کرد:
- اولا دفعه بعد اگه بخوای من رو بپیچونی میدم بلا تک تک رگ های بدنت رو خارج کنه.دوما جای تو بودم زیاد از اینکه اون زن انتخابم کرده بود ذوق زده نمیشدم.

دامبلدور ریشش را از زیر پایش جمع کرد و گفت:
- به خاطر صدای مزخرفش میگی مگه نه؟

لرد سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت:
همیشه میدونستم خیلی بی سوادی ولی لطف کن دهنت رو ببند تا ضریب هوشی جمع رو بیشتر پایین نیاوردی پیرمرد! اون زن ساحره نبود. بنشی بود ابله!

رودولف اب دهنش را به سختی قورت داد و همان طور که گلویش هنوز در چنگ لرد فشرده میشد به زحمت گفت:
- خاک بر سرم! بین این همه ساحره، بعد از این همه مدت، یه بنشی منو انتخاب کرده؟! یعنی من قراره به زودی بمیرم؟! جوون مرگ بشم؟ ارباب دستم به ردات نجاتم بده!

توضیح مهم: بنشی موجودی است که به عنوان قاصد مرگ شناخته میشه، معمولا به شکل زنی سیاه پوش روبروی خانه کسی که قراره به زودی بمیره ظاهر میشن و تا لحظه مردن فرد مورد نظر جیغ میکشن و شیون میکنن.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲:۵۱:۴۲ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۳۳:۰۱ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 279
آفلاین
خلاصه:
مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا که اون جا حبس شدن، تصمیم می‌گیرن برای فرار، ریش دامبلدور رو از پنجره آویزون کنن و ازش پایین برن.

تصویر کوچک شده


- حالا کی اول می‌ره؟

گوینده‌ی این جمله قصد داشت گره همیشه قابل اتکای انتخاب داوطلب را به سوژه اضافه کند، غافل از این که سخت اشتباه می‌زند! برای نجات پیدا کردن از هتل، همه سر و دست می‌شکاندند و طبعا لرد سیاه این فرصت را به شخص دیگری نمی‌داد.

- صبر کنین ارباب!

رودولف تنها کسی بود که می‌توانست به پیشی گرفتن از او، حتا فکر کند.

- ارباب فرار؟ شما و فرار؟! وا اربابا! وا ابهتا!

- دستور می‌دهیم خودت با قمه‌ات زبانت را قطع کنی رودولف ... ما و فرار؟ ما فقط داریم چیز می‌کنیم ... چیز ... آهان! می‌خواستیم با ریش دامبلدور تاب بخوریم تا کمی او را به سخره گرفته باشیم.

- این جوریه تام؟! یک محفلی واقعی به همه کمک می‌کنه اما به هیچ‌کس اجازه سوء استفاده نمی‌ده! خصوصا سوء استفاده‌ی ابزاری!

دامبلدور که ریشش را از مقابل برد کنار کشید، رودولف فرصت را مغتنم شمرد تا به اهداف شوم دیگری نیز نزدیک شود.

- ارباب جادوگر سیاه و پلیدی چون شما، منتظر نمی‌مونه تا تکلیف پرونده قتلی که ما رو این جا علاف کرده مشخص بشه که ... خودش می‌ره قتلو گردن می‌گیره!

باقی مرگخواران که می‌ترسیدند دامبلدور ریشش را از آن‌ها نیز دریغ کند یا از آویزان شدن به رشته‌ای پر از شپش چندششان می‌شد، با رودولف در تهییج لرد همصدا شدند و شروع به هلهله کردند!

- کی از همه قاتل‌تره؟
- لرد لرد لرد لرد!

لرد حسابی شیر شد و پیش از آن که خدم و حشم و کاسه‌لیسان فرصت کنند به او بپیوندند، به سوی دایره‌ی تحقیق و تفحص در باب قتل رفت.

- ما کشتیم!
- بله؟!
- فرمودیم ما کشتیم! همین ممدی که دنبال قاتلش می‌گردید را ما کشتیم! دیگر نگردید!

تصویر کوچک شده


- محمدی نامی کجا! عباس بوعذار کجا! خوبه که عباس بوعذار، نه حیم ... نه ح داره نه میم داره نه دال داره ... یه دونه ر داره! اونم محمدی نداره!

- خوب این‌ها به ما چه ربطی دارد؟

- آقای قاضی! ایشون مدعی شدن محمدی نامی رو کشتن! نه عباس بوعذار رو. جست‌وجو برای قاتل عباس بوعذار باید ادامه پیدا کنه. تموم شد و رفت!

- بابا ما نگفتیم محمدی ... گفتیم ممدی که دنبال قاتلش هستید! هر مشنگ بی اهمیتی برای ما یک ممد است.

- توجیهات شما کافی نیست آقای ریدل. مدعی‌العموم درست می‌گن. بنابراین پرونده‌ی قتل آقای عباس بوعذار در هتل، باز می‌مونه. شما هم در بازجویی‌های آتی در مورد هویت محمدی نامی که ظاهرا وجود خارجی نداره و قتل ایشون باید توضیحات بیشتری ارائه کنید. ختم جلسه!



ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴:۳۴ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۰۰:۰۹ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 54
آفلاین
دامبلدور دستی به ریشش کشید.
-از جا به جایی نمی‌تونیم استفاده کنیم...کروشیو و اینجور چیزا هم که دور از اخلاقیات محفله...راه دیگه‌ای به ذهن من نمی‌رسه.

-معلومه که چیزی به ذهنت نمی‌رسه! دادن ایده‌های بی‌نظیر و خفن فقط کار خودمونه! ایده‌ی ما به این صورته که...خب...ایده‌ی ما...

لرد همانطور که اخم کرده بود رو به مرگخواران کرد.
- ایده‌‌ی خفن و بی‌نظیر ما چیست؟

-می‌تونیم از پنجره فرار کنیم ارباب!

-بله بله...می‌خواستیم همین رو بگیم.

دامبلدور با سردرگمی به سمت پنجره رفت و پایین را نگاه کرد.
-باباجان اینجا ارتفاعش خیلی زیاده... نمی‌تونم جون محفلیایِ بابا رو با پریدن از اینجا به خطر بندازم.

همان لحظه بود که نگاه همه روی ریش های بلند و سفید دامبلدور، ثابت ماند.


چند دقیقه بعد


-راپونزل، موهاتو بفرست پایی...چیز...یعنی...منظورم این بود که پروفسور، ریشتونو بفرستین پایین.

و دامبلدور ریشش را پایین انداخت!
ماموریت پایین رفتن از ریش دامبلدور و فرار از هتل، شروع شده بود!


کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.