هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۰:۵۲:۳۵ شنبه ۴ دی ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۳۰:۴۲ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 78
آفلاین
ناگهان پلیس مشنگ با صورت روی زمین افتاد و بیهوش شد!
- کی زدش؟

جیانا که دستش را می مالید با خوشحالی گفت:
- این اولین باره از زدن پلیس لذت می برم !
- اما تو که کارآگاهی.
- ریش هممون گیره از جمله بابا دامبلدور گیره پس جای تردید نبود آلت قتل که پیدا نمی شه چون بلاتریکس جان زحمت کشیدن با چیزی کشتنش که ....
- سرمون رفت.

آرتور در حالی که گریه می کرد به پلیس نگاه می کرد ولی کسی حواسش به او نبود.
-خیلی دوست داری خودت یه راهی پیدا کن باشه من که رفتم .
در کمال تعجب همه جیانا غیب شد!
- این کجا رفت؟
- جیانا؟
- من فقط می خواستم بگم کوتاهش کنه! اگه تلپورت نشده پس چی شده؟

اسکورپیوس به سختی هر چه تمام تر و رشوه دادن به یکی از اعضا از زیر در نجات پیدا کرد.
-اون اصلا اینجا نبود!
-چی؟

بلاتریکس که از شدت خشم مثل گوجه شده بود و از شدت تعجب می خواست دوباره یک نفر دیگر را از زندگی مرخص کنه به سمت اسکورپیوس رفت ولی این بار اسکورپیوس مثل گربه از دیوار بالا کشید تا در امان باشد.
- جواب منو بده یعنی چی اصلا اینجا نبوده؟ من با این پلیس بیهوش الان چه کار کنم؟ راستی اصلا اون مگه محفلی ....
صدایی آنها را به خود آورد
پلیس داشت به هوش می اومد که این بار کتی با قار قارو توی سر پلیس زد و او را بیهوش کرد.
- حله. اسکورپیوس داشتی می گفتی.
اسکورپیوس که هنوز کمی گیج بود ادامه داد:
اون از یه چیزی استفاده می کرد چی بود اسمش ... آم .. یه طلسم بود یا یه چیزی توب این ماله ها که بهش اجاره می داد همزمان دو جای مختلف باشه ولی تا یه زمانی.

این بار دامبلدور وسط حرف اسکورپیوس پرید:
- بابا جانیا حالا بهتر نیست یه راهی پیدا کنیم؟


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

گریفیندور رو عشقه


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹:۲۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۰:۴۵ پنجشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۰
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 1409
آفلاین
پلیس تفنگ را درآورد و رو به جمعیت گرفت و یک بار دیگر فریاد زد:
- مگه نگفتم کسی حرکت نکنه؟ هیچ کس تکون نخوره!

هکتور همان طور که دمپایی ابری صورتی‌ای که هنگام بافتن ریش دامبلدور از لای ریشش در آورده بود را روی زمین میگذاشت گفت:
- خب مگه بلا رو دستگیر نکردی؟ فکر کردیم دیگه مشکل حل شده!

- نخیر...حل نشده. هیچ کس حق نداره تکون بخوره. یه سوال روشن پرسیدم و یه جواب واضح میخوام. کی این جسد دوم رو کشته؟

بلا تکانی به زنجیر دستبندش داد و گفت:
- هنوز اثبات نشده که مرده. شما میگی مرده، من میگم خوابه. اگه اصرار داری مرده اثباتش کن!

مرگخواران و محفلی‌ها برای اولین و آخرین بار در طول تاریخ در یک موضوع هم عقیده شدند و همگی حرف بلا را تایید کردند:
- راست میگه...
- از کجا معلوم خواب نباشه؟
- شما تا حالا ندیدی کسی اینقدر خوابش عمیق باشه که نبضش نزنه؟
- ... مگه نشنیدی که خواب برادر مرگه؟

پلیس که از دست بلا و باقی مرگخوارها کلافه شده بود برای ساکت کردنشان تفنگش را به سمت سقف گرفت و یک تیر هوایی شلیک کرد. بوووم! گلوله از اسلحه خارج شد و به سقف قدیمی اتاق برخورد کرد و باعث شد تکه نسبتا بزرگی از گچ و آجرش کنده شده و مستقیما روی کله جسد رودولف فرود بیاید!

همه چند لحظه سکوت کردند و به رودولف و بعد به پلیس نگاه کردند. بعد دسته جمعی با انگشت هایشان به پلیس اشاره کردند و یکصدا گفتند:
- قاتل! بی رحم! رودولف فقط خوابیده بود! تو کشتیش قاتل سنگدل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰

ریونکلاو

ماریا گلوسپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۶ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۰۱:۴۴ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰
از آکسفورد
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 17
آفلاین
مرگخوار ها با استرس به هم نگاه میکردند
ناگهان بلاتریکس گفت
_اون نمرده فقط خوابش برده.نمیشه هم بهش دست زد چون از خواپ میپره و تکه تکه اتون میکنه

پلیس بدون اهمیت به حرف های های بلاتریکس سمت جسد رودولف رفت

بلاتریکس با صدای بلند گفت
_هی با توام مگه ناشنوایییی با توامم

اما پلیس به جسد رودولف نزدیک شد و نبضش را گرفت
_این که مرده چرا دروغ میگی

_امم چیزه نه من دروغ نگفتم اون جوریه که وقتی میخوابه انگار مُرده

اما پلیس با حرف های بلاتریکس راضی نشد و به دست هایش دستبند زد

بلاتریکس رو به مرگخوار ها کرد و فریاد کشید
_چرا مثل درخت اونجا ایستادید بیاید دستامو باز کنید دیگه

اما مرگخوار ها حواسشان به بلاتریکس نبود و مشغول بافتن طناب با ریش دامبلدور بودند




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱:۴۴:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6631
آفلاین
خلاصه:
مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا که اون جا حبس شدن، تصمیم می‌گیرن برای فرار، ریش دامبلدور رو از پنجره آویزون کنن و ازش پایین برن.
ولی قبلش باید بفهمن ارتفاع چقدره. برای این کار می خوان رودولف رو که مرده(بلاتریکس کشتش)، از پنجره بندازن بیرون.
ولی پلیس مشنگی سر می رسه!

......................

پلیس، مودبانه اجازه ورود خواسته بود، ولی این به این معنی نبود که منتظر اجازه شخصی به نام بلاتریکس خواهد ماند!
برای همین، در را به همراه اسکورپیوس شکست و وارد شد.

- قاتل کیه؟
پلیس مشنگی، زیادی مستقیم رفته بود سر اصل قضیه.

اسکورپیوس هنوز داشت زیر دری که از جا کنده شده بود، دست و پا می زد.

پلیس در را بلند کرد.
- چی می خوای بگی؟ می دونی قاتل کیه؟

اسکورپیوس همانطور که روی زمین دراز کشیده بود شروع به گزارش دادن کرد.
- البته من که یه کم قبل شکستم ... ولی در مورد قاتل، روایات زیادی موجوده. یکی می گه دراکو کشتش... یکی دیگه می گه انگشتر ارباب رو که کش رفت نفرینی شد و مرد... یکی دیگه می گه اسنیپی که به نارسیسا قول داده بود کشتش... یکی هم می گه که اسنیپی که با خود دامبلدور توافق کرده بود...

بلاتریکس، دستگیره در را برداشت و در حلقوم اسکورپیوس فرو کرد تا بیش از این، اسرار دنیای جادویی را برملا نکند. در را هم مجددا روی او انداخت. اسکورپیوس زیر در بهتر بود.

دامبلدور سرش را از لای ریشش در آورد و از آرتور پرسید:
- این داشت درباره مرگ کی حرف می زد؟

آرتور نمی دانست! چرا که در آن لحظات غرق در زیبایی و شکوه پلیس شده بود. آرتور که در مقابل هر موجود زنده و غیر زنده مشنگی ضعف داشت، به طرف مالی رفت که پیشنهاد به فرزندخواندگی پذیرفتن پلیس را به مالی بدهد.

ناگهان چشم پلیس به جسد رودولف افتاد!
- دست نگه دارید. تکان نخورید. یه جسد دیگه کشف کردیم! این یکی رو کی کشته؟




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱:۰۲ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۴۸:۰۲ شنبه ۲ بهمن ۱۴۰۰
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 32
آفلاین
-من که هنوز میگم به هاگرید بگیم، بندازتش!
-معجون خودانداز حتی در خواب بهش بدیم!
-تو سال اول تحصیلی... یه طلسم جابه‌جایی بود... اسمش یادم نمیاد، اما اون به نظرم بدرد می خورد!
-وینگاردیوم له‌ویوسا؟ تام... تو واقعا روزانه چند تا مغز تسترال می خوری؟ مگه همین چن دیقه پیش نگفتم، ارباب گفته نباید رو مرگخوارا طلسم اجرا کنیم؟
-اون برای طلسم ممنوعه نبود؟
-زبونم که داری! اصلا همین الان میگم هر نوع طلسم اجرا کردن رو مرگخوار ممنوعه! مـــمــنوعـــه!

اما این لج بلاتریکس بود که نمیذاشت به حرف تام گوش کند؛ وگرنه تام، تام کاردرستی بود. تام کم نیاری بود. اما سوالی که ممکن است حال بوجود بیاید، این است که چرا پاسخ بلاتریکس را نداد؟ خب اکسترنال بودن تام، در اینجا به ضررش تمام شده بود! بلاتریکس زبان تام را بیرون کشیده بود تا بیش از این صحبت نکند... بالاخره او بلاتریکسی بود، دانا و توانا!
تام برای گرفتن زبانش، به دست و پای بلاتریکس افتاد. شاید او زبان دراز بود اما احمق... هم بود.

-هلا! هونو نده! هصلا من هبون نمی خوام!

بلاتریکس برایش ذره ای اهمیت نداشت خواسته ها و ناخواسته های تام، و همینطور سایر مرگخواران؛ اما در همین حین صدای زنگ در به صدا در اومد.

زیــنـــگ زیـــنــــگ! [افکت زنگِ در]

بلاتریکس و سایر مرگخواران حواسشان را از رودولف به در دادند ولی کاری نکردند. چندین دقیقه گذشت، اما هنوز هم صدای زنگ در که در میانش مرد پیری می گفت «به نام قــانــون! در رو بــاز کنید، پلیس!» را می شنیدند.
بعد از نیم ساعت دیگر طاقت بلاتریکس طاق شد، او رو به مرگخواران گفت:
-دِ! برین باز کنین دیگه!

مرگخواران هم منتظر همین جمله بودند، چرا که حرکت بدون اجازه از بلاتریکس، همچون خلاف سخت ترین قانون های جادویی بود.
اسکورپیوس که ریزنقش بود، زودتر از بقیه خودش را به در رسانده بود و با سرعتی سرسام آور در را باز می کند و با حالتی که گویا جامی را ازآن خود کرده باشد، می گوید:
-سلام، امرتون؟

فرد که گویا یکی از پلیس های مشنگ است، سرش را بالا می آورد و می گوید:
-برای بازرسی اومدم... اجازه میدین برم تو؟

او نمی توانست به درون خانه برود چرا که مرگخواران از سر و کول اسکورپیوس بالا رفته بودند و سعی در له کردن او داشتند، اما اسکورپیوس هم کم نمی آورد! او با صدای تکه تکه گفت:
-اول... باید بلا... اجازه بده!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۴۵:۰۲ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 126
آفلاین
نگاه بلاتریکس بین رودولف و تام در می چرخید. از بلاتریکس نظر تام اصلا خفن و کارآمد نبود.
- از یک محفلی کمک بگیریم؟ نکنه عقلتم مثل بقیه ی اعضای بدنت گم کردی؟ کی شنیدی مرگخوارا از محفلی ها کمک بگیرن؟

تام که فکر می کرد پیشنهاد بسیار خوب و به درد بخوری داده، ضایع شد.
- حالا ببخشید دیگه. اصلا مهم نیست. تو به بیرون نگاه کن! ببین چه هوای خوبی است!

متاسفانه بلاتریکس به هوای گرم و شرجی علاقه ای نداشت و گول حرف تام نخورد.
- نبینم دیگه از این پیشنهاد ها بدی ها! خب بقیه پیشنهادی ندارن؟

-

- گفتم کسی پیشنهادی نداره؟ ​


- اوه چرا! من تازه یک چیزی فهمیدم!
- منم همینطور.
- راستی! من یک پیشنهادی دارم!

- خب این پیشنهاد ها را بگید دیگر!



پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۶ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۳۹:۱۰ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 32
آفلاین
- عزیزم، مطمئنی بی خطری؟
- نه خیلی با... منظور اینه که آره خیلی بی خطرم!
- پس بیا بغلم قربون چشات!

رودولف با دهانی که آب ازش راه افتاده بود به سمت بلاتریکس رفت که ناگهان جای دستی بر روی سر رودولف نقش بست.

- آخ! این چی بود عزیزم؟
- کف گرگی ورژن سر بود عزیزم!

و بعد جسد بی جان رودولف بر روی زمین افتاد. مرگخواران با تعجب به رودولف نگاه کردند و بعد حواسشان به بلاتریکس جمع شد که انگشتش را روی مرگخواران گرفت و با حالتی تهدید آمیز گفت:
- خب، زود باشین اینو بندازین از پنجره پایین!

لینی سرش را خاراند و با تعجب گفت:
- آخه... کی بندازتش از پنجره؟
- من! خب معلومه شما دیگه!
- آخه یه نگا به هیکل من بنداز و یه نگام به هیکل رودولف... بعد حرف بزن!

لینی به موضوع بسیار ریز و حساسی اشاره کرده بود! بلاتریکس نگاهی ریز و دقیق به هیکل مرگخواران انداخت اما هیچ کدام را به قدر رودولف، چاق و قوی ندید، تا اینکه با حالتی سوال برانگیز و عصبی گفت:
- حالا چه کودی رو سرمون بریزیم؟

تام که پیشنهاداتی بسیار خفن و کارآمد داشت با صدایی آرام و عاقل اندر سفیه گفت:
- یه راهی هست... یه نگاه به اون ور بنداز، یه غول تو این اتاقه! هاگرید! هاگرید می تونه از پنجره بندازتش!


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۷ ۸:۳۴:۲۰

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱:۴۴:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6631
آفلاین
همه به طرف تام برگشتند.

- چقدر تو باهوشی!

تام لبخند زد!

- چطور به ذهن خودمون نرسید؟

لبخند تام پهن تر شد و سعی کرد چهره متواضعی به خود بگیرد.

- تو نابغه ای. حتی وقتی زیاد وصل نشدی.

تام بزرگ شد.

- جای تو بین ما نیست. کاش بری کنار ارباب بشینی. لایق اونجایی.

تام بزرگ تر شد.

- ارباب اگه بفهمن چنین پیشنهاد هوشمندانه ای دادی در پوست خود نمی گنجن!

سر تام از سقف بیرون زد و در فضا گسترش یافت.

-البته نباید یادشون بیاد که اجرای طلسم های ممنوعه رو روی مرگخوارا ممنوع اعلام کردن!

سوزن این جمله، برای خالی شدن باد غرور تام کافی بود!
تام کوچک شد. خوار و خفیف هم شد.
- پس... پیشنهاد می کنم بلا بره راضیش کنه.

روی تام زیاد بود و هنوز هم پیشنهاد می داد.

بلا با عصبانیت نفسش را بیرون داد و به طرف رودولف رفت.
-امممم... عزیزم؟!




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۴۸:۰۲ شنبه ۲ بهمن ۱۴۰۰
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 32
آفلاین
-وایی! حالا چی کار کنم؟

آلانیس داشت قدم قدم عقب می رفت و رودولف از آن ور جلو می آمد، تا اینکه آلانیس به بلاتریکس خورد...

-آلانیس!
-بلا!
-آلانیس!
-بلا!
-بلا و... دهن منو باز می کنی! چرا تو اینجایی، مگه قرار نبود رودولف رو راضی کنی؟

آلانیس با دست به سمت رودولف اشاره کرد و بعد با حالتی محزون و مظلوم به سمت بلا برگشت و به آن نگاه کرد، بلاتریکس سفت بر سرش کوبید و بعد با حالتی حق به جانب گفت:
-هـــــعـــــی... از اولم می دونستم، نمیشه کار رو به تازه واردایی مثل شما سپرد... هـــــعـــــی!

بلاتریکس به سمت رودولف رفت و با دست در دهانش زد و بعد گفت:
-رودولف چشم دریده! حیف اربابی به اون بزرگی و با کمالاتی که تو خادمشی!

رودولف که هنوز هم به خودش نیامده بود، باز هم با دهانی آب افتاده، گفت:
-آه ای بلای من! تو یار و یاور جاودانه من! بیا بغل شوهرت...
-خفه شو، رودولف! همین الان خودتو از پنجره بنداز پایین!

بعد از جمله آخر، رودولف تازه به خودش آمد، او چند قدم از بلاتریکس فاصله گرفت و دوباره همان حالت غمگین را به خود گرفت. تا اینکه در همین حین لینی صدای شروع به جیغ جیغ کرد و بعد سرفه کنان گفت:
-بلـــــــا... اهه اهه... نظــــــرت چیه... اهه اهه... با زبون خوش، خرِش کنی؟

بلاتریکس که چوبدستی اش را زیر چانه اش گرفته بود، با حالتی متفکرانه گفت:
-تبدیل به خر کنمش؟ چه پیشنهاد خوبی!

لینی بر سرش می زد و می خواست حرفش را اصلاح کند اما از بس که جیغ زده بود، صدایش در نمی آمد! تا اینکه بلاتریکس چوبدستی اش را در دست گرفت و خواست طلسم را اجرا کند که ناگهان تام که در حال چسباندن اجزای بدنش بود، گفت:
-بابا... طلسم فرمان روش اجرا کن! راحت و بی دردسر!


ویرایش شده توسط بریج ونلاک در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۹ ۹:۳۲:۵۳

کچلی رو عشقه!


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۲۰ سه شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۰
از عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 19
آفلاین
-من بگم؟

آلانیس که تازه واردی بیش نبود، دستش را به نشانه‌ی داوطلب بودن بالا برد و با نگاه شکارچی مرگخواران مواجه شد...

-واو! چه انتخاب خوبی!
-آلانیس، ممنون از اینکه از انتخابم پشیمونم نکردی!
-بس کنیییییید!

اسکورپیوس نمی توانست تحمل کند جلوی ارباب و خودش و محفلی ها بخصوص در محضر ارباب کس دیگری تشویق شود پس با حالتی دیوانه‌طور نگاهی به افراد حاضر در آنجا انداخت و بعد شروع به میمون بازی کرد، مرگخواران با دیدن حرکات او گوش و سرشان را گرفتند و بعد شروع به سرزنش کار اسکورپیوس کردند...

-چیه اسکور؟
-اسکورمان چه‌ت شده است؟ نکند منافقی؟
-اسکور! نکنه بنشی‌ای هم سراغ تو اومده؟
-نه از تاثیر همنشینی با اون پاتره!

لرد چانه اش را خاراند و گفت:
-که اینطور! پس با پاتر دوستی! پس احتمالا از جمع محفلی هایی! پدرت و پدربزرگت جرئت نداشتند رو حرف ما حرف بزنند، اون وقت این بزمجه رو باش!

اسکورپیوس در جواب لرد فقط «هوهو هوهو!» کرد و بعدش را دیگر کسی ندید! چون بلاتریکس آوداکداوارایی نثارش کرده بود...

-خب حالا چی کار کنیم، بلا؟

لینی این را گفت و عین پشه ای آبی رنگ جلوی چشم بلاتریکس رفت، بلاتریکس با اینکه نمی توانست چیزی را ببیند اما انگشت اشاره‌اش را به گوشه‌ای گرفت و بعد گفت:
-خب... مثلا ریونی هستی! آلانیس زودباش برو، تا این افتخار رو به کس دیگه ای ندادم!

آلانیس سریع به سمت رودولف رفت و بعد با صدایی ریز گفت:
-سلام آقای رودولف...

رودولف با صدایی که درش رگه هایی از غم عمیقش دیده می شد، گفت:
-عه... هق، هق... ساحره! اونم از نوع خیلی با کمالات!


ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۷ ۱۸:۴۲:۰۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.