هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳:۴۸ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۸:۱۴
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 202
آفلاین
تصویر کوچک شده

خلاصه:

جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.
مرحله اول مبارزه با تارعنکبوت ها بود که تموم شد. مرحله دوم هم رمز گشایی شده. رون باید فردی رو که ازش متنفره، از یه موقعیت مرگ آور نجات بده.
سپس، رون توی راهروهای هاگوارتز به گابریل دلاکور، که در حال تمیز کردن کف راهروها بود، برخورد. بعد تی که الیافش رو از دست داده بود، به قصد به دست آوردن موهای رون و استفاده از اون ها به عنوان الیاف خودش، به رون حمله کرد اما در لحظه ی آخر هرمیون وارد شد و تی به در خورد و پرتاب شد.
حالا هرمیون، رون رو به درمانگاه برده تا معاینه بشه.
-------------------------------------------
در درمانگاه مادام پامفری

- بابا چندبار بگم؟! تی گابریل زبون در آورده بود... میخواست موهامو بِکَنه!

رون برای بار هشتم داستان تیِ بی الیاف گابریل و موهایِ هویجی رنگش رو برای مادام پامفری تعریف کرد و مادام پامفری هم برای بار هشتم او را "خواب زده" خطاب کرد.

- ببین رون، من می‌دونم. درکت می‌کنم. مسابقه سنگینه بالاخره هر آدمی هم یه ظرفیتی داره، یکم بخواب خوب میشی.

رون تلاش کرد تا خودش رو آروم کنه... بیشتر تلاش کرد... خیلی بیشتر حتی! اما نمی‌تونست واقعیت رو از خودش پنهون کنه، پس تصمیم گرفت تا تی رو پیدا کنه و اونه به همه نشون بده تا حرفش ثابت بشه.
-

کلاس نجوم و ستاره شناسی

- سلام! چطورین بچه ها؟ من رکسان ویز...

همونطور که رکسان در حال معرفی کردن خودش به جادوآموزا بود، تی از پشت بهش نزدیک شد.
- خالی هستم! معلم نجو... وااااای!

تی روی سر رکسان پرید. اون صاحب الیافِ مورد نیازش رو پیدا کرده بود!


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲:۴۷ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۶:۵۶
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 36
آفلاین
رون به پشت سرش نگاه کرد تا شاید بتواند راه فراری بیابد، اما افسوس که آنجا فقط یک پنجره بزرگ بود و هیچ راه دیگری برای فرار نداشت. ناگهان فکری به سر رون زد. او می توانست از پنجره بیرون بپرد و خود را روی مجسمه ی زیر پنجره بیاندازد، بعد از روی مجسمه به سمت راستش حرکت کند و بعد از لبه پنجره ی بگیرد و چند درجه به سمت غرب حرکت کند بعد...
- دارم میام الیاف های قرمز.
- خواهش می کنم نیا.

رون از پنجره پایین نپرید. او اهل خطر کردن نبود ، معمولا بیشتر حرف می زد تا عمل. پس با دیدن تی که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد، شروع کرد برای یاری طلبیدن از مرلین.
- ای مرلین بزرگوار! ای تو والا مقام! ای تو ابر قدرت... ای تو شاهد بی مو شدن من! کمکم کن!... کمک!

ولی صدای او که به مرلین نمی رسید. پس باید از اهالی قلعه کمک می گرفت : کمک! مردم کمک!. رون با تمام قوا فریاد می زد.
- داد نزن کسی صدای تو رو نمی شنوه!

حق با تی بود، کسی صدای رون را نمی شنید، زیرا تمام اهل قلعه در خواب بودند و کسی توجهی به او نداشت. رون که کاملا از زندگی نا امید شده بود، تصمیم گرفت که دست از کمک خواستن بردارد و به جای آن، به کار های بدی که در قید حیات انجام داده بود فکر کند.
- مامان! اون روز رو یادت میاد؟ همون روزی که داشتی برای هری کیک تولد می پختی . همون روزی که قرار بود من و فرد و جورج کیک رو برای هری به پریوت درایو ببریم . خب... راستش ما هرگز کیک رو به هری نرسوندیم. من همه کیک رو تو راه خوردم ، بعد به تو گفتم که هری خیلی خوشحال شد، درحالی که دروغ بود. امید وارم من رو ببخشی! بابا! بابای خوبم! یادت میاد یدونه پریز برق ماگلی داشتی. خیلی هم دوست داشتی روش کارش رو بفهمی، بعد دیدی غیب شده. اون زمان حسابی فرد و جورج رو دعوا کردی. گم شدن پریز تقصیر من بود نه فرد و جورج . آخه من بودم که انداختمش تو رودخونه. آی پرسی! داداش پرسی من یکبار مدال ارشدیتت رو به دستور فرد و جورج انداختم داخل کاسه توالت ولی بعد پشیمون شدم و... بعد ... بعد با... حالا یه جوری درش آوردم . شرح کل ماجرا مهم نیست ! حلالم کن. جورج و فرد عزیز می دونم که تا به حال هزاران بار چغلی شما رو پیش مامان کردم ، اما واقعا حقتون بود که از مامان کتک بخورید. به هرحال من رو ببخشید . بیل و چارلی ، شما که کلا نبودید اگه هم بودید من جرئت نزدیک شدن به شما رو نداشتم ولی محض احتیاط شما هم من رو حلال کنید. جینی! من همیشه نامه های تو رو می خوندم و حتی رمز دفتر خاطراتت رو بلدو از همه چیز با خبر بودم. امید وارم که تو هم زیاد عصبانی نشی و من رو ببخشی . هری ! هری دوست خوبم! من همیشه به تو حسودی می کردم، دوست داشتم مثل تو باشم. چند باری هم یواشکی موهات رو کوتاه کردم تا با هاش معجون مرکب درست کنم ولی نشد. تو هم مثل بقیه من رو ببخش. آخیش راحت شدم!

رون نفس عمیقی کشید و به پنجره تکیه داد ، واقعا اعتراف کردن به بعضی چیز ها انسان را سبک می کند. ولی ... ولی... رون یک نفر را فراموش کرده بود!
- صبر کن تی! من ... من... هرمیون رو فراموش کردم. لطفا صبر کن!

اما تی صبر نکرد! او به اندازه کافی منتظر مانده بود ، دیگر نمی توانست صبر کند . بنابر این به سمت رون شیرجه رفت!
- من دارم میام.
- نههه! خدا حافظ زندگی!

تصویر آهسته شد. تی روی هوا (به سمت رون ) بود و رون در طرفی دیگر فریاد می زد. تی می آمد... رون فریاد می زد... تی می آمد... رون فریاد می زد... تی می آمد... رون فریاد می زد... تی می آمد... رون فریاد می زد... تی نمی آمد... رون فریاد می زد...
- چرا داد می زنی کر شدم!

رون دست از داد و فریاد کردن برداشت. بعد به آرامی سرش را بالا آورد.
- گفتم حالت خوب نیست. قبول نکردی!
- هرمیون! واقعا خودتی؟ ... پس ... پس تی چی شد؟

هرمیون با تعجب پرسید: کدوم تی؟ ولی رون جوابش را نداد، زیرا خودش فهمیده بود که چه بلایی سر تی آمده.
به علت اینکه هرمیون از اتاقی که در سمت چپ رون قرار داشت آمده بود. تی محکم با در باز شده( توسط هرمیون) اصابت کرده و به رون نرسیده بود.
- آخ جون! من زندم! ممنون هرمیون.
- رون وضعیتت خرابه! همه ش هم تقصیر مسابقه ست. بلند شو بریم پیش خانم پامفری!

رون که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، از جایش بلند شد و همراه هرمیون به راه افتاد.
- نه! الیاف قرمز من نرو!

رون برای تی که دور سرش ستاره می چرخید زبان درازی کرد و از آنجا دور شد.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که فردا در آن جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷:۳۲ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
تی بدون الیاف دنبال رون دوید.
رون تند تر دوید اما رون انسان جادوگری بود بدون قدرت ماورایی و بلاخره خسته میشد.
و پس از پنج دقیقه تام و جری بازی رون خسته شد و روی زمین نشست.
تی اما انسان نبود پس خسته هم نمیشد و لی لی کنان دنبال رون دوید تا اینکه شاهد نشستن رون بر روی زمین شد.
-بهت گفتم که کاریت ندارم و فقط میخوام نازت کنم درسته؟.......خب دروغ گفتم

تی همچنان به رون نزدیکتر و رون هم به خیس کردن شروالش نزدیک تر میشد.
رون باخودش فکر کرد یعنی سرگذشت اون این بود؟
رون ویزلی که توسط تی یک مرگخوار کشته شد ؟
یا بدتر رون ویزلی توسط تی یک مرگخوار موهایش یعنی اصالتش را از دست داد.
خوانواده اش ، دامبلدور ، هاگرید و دوستانش راجب او چه فکری میکردند؟
تی نزدیک تر میشد و رون نا امید تر چه ظلم بزرگی!
رون دستش را روی سرش کشید و موهایش را برای آخرین بار به آغوش گرفت...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲:۵۵ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۰:۵۶
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 141
آفلاین
- چـ... چی میخوای؟
- ا... الیاف قرمز!

رون موهاشو نوازش کرد. حمله به موهاش؟ این چیزی بود که نمیتونست تحمل کنه. موهاش شناسنامه ش بودن، هویتش بودن، ویزلیتش بودن. رون حالت تدافعی گرفت.
-

تی همونجایی که بود، ایستاد. کمی به حرکات رون نگاه کرد و بعد، دسته خودشو جدا کرد و با الیافش، مثل یه شمشیر نگهش داشت.
رون ترسید؛ کار با نانچیکو رو فقط در حد یه سری حرکات نمایشی بلد بود. پس انداختش زمین و این دفعه، با سرعت هر چه تمام تر، شروع کرد به دویدن و تی، دسته شو برگردوند سر جاش و در همین حین، الیاف ضعیفش که بخاطر نگه داشتن دسته ش، جدا شده بودن، ریختن زمین. الان، تی بیشتر از همیشه به اون الیاف نارنجی نیاز داشت.

- وایسا، کاریت ندارم، فقط میخوام نازت کنم.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶:۵۱ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۹:۴۳ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 68
آفلاین
-من این الیافو تو وایتکس سفید نکردم که اینجوری بکنیش.

رون گیج شد.
-اگه سفید نکردی پس چرا این بدبختو داری میکشی؟

بدبخت مذکور تقریبا کشته شده بود.

-ببین تی جان. بجای الیاف رو الیاف گذاشتن میتونستی با یه تماس به رنگ موی فوری ویزول ویزول مشکلتو حل کنی. شاید بعدش تونستی یه تی باکمالات پیدا کنی... لازم به تشکر نیست! من شمارشو میدم که تماس بگیری، اگر همین الان تماس بگیری صاحب یک دست الیاف اضافه هم میشی... چرا اینجوری نگاه میکنی؟

رون موفق شده بود. تی گابریل را رها کرده بود اما رون نمی دانست که تی ها از تماس تنها فیزیکی اش را بلد بودند و حالا تی بااشتیاق به طرف رون و موهای قرمزش می خزید.


choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱:۰۱:۱۹ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۳:۳۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-تی؟
-رون؟

خیال رون کمی راحت تر شد که حداقل تی، زبان آدمیزاد سرش می شد!

-ببین تی...الان مشکلت با این انسان بیچاره و بی گناه چیه؟

تی کمی فکر کرد...یا حداقل وانمود کرد فکر می کند، چون رون مطمئن نبود تی ها مغزی داشته باشند؛ ولی بعد از چند ثانیه، تقریبا منفجر شد.
-مشکلم چیه؟ مشکلم...چیه؟ از کجا شروع کنم؟ از کشیده شدنم روی زمین؟ روی زمان؟ روی میز و زیر میز و روی در و دیوار و سقف؟ فرو رفتنم توی سطل وایتکس و الکل؟ این الیاف منو می بینی؟ دارن تجزیه می شن! چقدر بشورم و بسابم و سابیده بشم؟

رون سعی کرد دل تی را به دست بیاورد. موفقیتش در مرحله دوم، به میزان دلرحمی تی بستگی داشت.

در حالی که صداهای خر خری که از گلوی گابریل به گوش می رسید، خبر از خفه شدن زودهنگامش می داد، رون دستی به الیاف تی کشید.
-اشتباه می کنی...الیافت خیلی هم مقاوم و محکم و سالم...آخ...چی شد؟

یک دسته از الیاف تی در مشت رون مانده بود و تی بسیار خشمگین تر به نظر می رسید.





زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲:۲۱ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۲۲:۳۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 112
آفلاین
خلاصه:

جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.
مرحله اول مبارزه با تارعنکبوت ها بود که تموم شد. مرحله دوم هم رمز گشایی شده. رون باید فردی رو که ازش متنفره، از یه موقعیت مرگ آور نجات بده. 

* * *


درحالی که رون با وحشت به سمت خوابگاه گریفندور به سرعت می دوید ناگهان پایش به سطلی گیر کرد و سطل و خودش باهم نقش بر زمین شدند.

_خودت که مهم نیستی... اما سطل وایتکسمو چرا میندازی باکتری خلافکار!

رون عادت نداشت در اوقاتی که به سمت خوابگاهش از ترس میدود با گابریل دلاکور مرگخوار رو به رو شود، او مرگخواران را دوست نداشت؛ از آنها متنفر بود.
_تو... توی هاگوارتز چیکار میکنی؟
_خب ... داستانش طولانیه... درواقع من بعد از اینکه وزارخونه، خونه ریدل، خیابونای شهر، روستاها، کشور های دور و نزدیک، سیارات مختلف و به طور کلی کائنات رو برق انداختم به این نتیجه رسیدم که به کمی تعطیلات نیاز دارم ... برای همینم اومدم هاگوارتز رو برق بندازم.
_الان مثلا اومدی تعطیلات؟!
_آره دیگه... چه تعطیلاتی بهتر از اینکه هی وایتکس بریزی کف زمین هی تی بکشی...هی وایتکس بریزی کف زمین هی تی بکشی... هی وایت...

همینطور که گابریل سرگرم توضیحات حساس و بنیادینش بود، رون چشمش به تی فلک زده گابریل افتاد که با قساوت قلب بر روی وایتکس میکشید. تی خسته بود... بسیار خسته بود! بخش زیادی از الیافش از بین رفته و اواخر عمرش را سپری میکرد. رون مرلین را شکر کرد که به شکل یک تی متولد نشده؛ آن هم تی ای که در دست گابریل باشد!

از آنجایی که به همنشینی با یک مرگخوار اصلا علاقه ای نداشت دوباره به سمت خوابگاه به حرکتش ادامه داد که ناگهان:
_کمکککک... این تی دیوونه میخواد خفم کنه! کمکککککک!

رون به سمت گابریل برگشت، تی که دیگر از زندگی ملال آوری که صاحبش برایش ساخته بود خسته شده بود، قصد خفه کردن صاحبش را داشت تا بتواند آخر عمرش را با آرامش، نفس راحتی در جزایر قناری بکشد! بنابراین الیافش را محکم به دور گلوی گابریل پیچیده بود و برای انتقام گابریل را روی وایتکس ها میکشید و کشان کشان روی زمین به سوی ناکجا آباد میبرد.

رون هرچند از گابریل متنفر بود اما باید او را نجات میداد، شاید تی مذاکره پذیر بود!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۴ ۱۵:۳۶:۱۵



پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۱۹ دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین

-هیچی هرمیون!بنظرت زشت نیست نصفه شبی میای تو خوابگاه پسرا؟!

هرمیون کمی اطراف را بو کشید که باعث تعجب رون شد.
-بنظر تو زشت نیست نصفه شبی به غذا سیخونک میزنی؟!

هرمیون حس بویایی قوی داشت،عجیب بود که چرا پاترونوسش سگ نیست.
-خب دیگه هرمیون من باید برم بخوابم و...
-پس چرا داری میری سمت در خروج؟

اما رون بدون اینکه جوابی به هرمیون بدهد به سرعت همراه دابی که زیر پیراهنش پنهان شده بود از خوابگاه گریفیندور خارج شد.

حمام ارشدها

رون درحالی که شیرهای آب که هرکدام رنگ متفاوتی داشتند را با لذت باز میکرد،دابی را به سمت استخر فرستاد.
-دابی از بچگی آرزو داشتم بیام اینجا،تا اینکه خودم ارشد شدم،حالا برو تو استخر از کف و صابون بخور شاید بالا آوردی.
-دابی نمیخواد بره!

رون سعی میکرد با وعده های دروغین اهدای جوراب های فراوان و لباس های رنگارنگ،دابی را تسترال کند.بالاخره دابی راضی شد و همراه رون به درون استخر پر از کف پرید و دهانش را باز کرد تا کمی کف بخورد.
ناگهان زیر آب دهان دابی روشن شد،به طوری که رون مرغ از ته معده اش نمایان شد و به حرف درآمد.
-و هنگامی که رون به رون ها میپیوندد،آن زمان فردی که از آن متنفری در موقعیتی کشنده قرار میگیرد و تو مجبوری علی رغم میل باطنی او را نجات دهی...

رون با وحشت همراه دابی از زیر آب بیرون آمد و نفس نفس زنان به سمت خوابگاه گریفیندور برگشت.


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۵ ۲۳:۳۰:۱۴

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶:۱۴ یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۹:۴۳ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 68
آفلاین
رون فکر کرد.
رون خیلی فکر کرد.
-این فقط یه رونه آخه! رون مرغ به جز خوردن چه خاصیت دیگه ای میخواد داشته باشه!

-دابی موافقه قربان.

جن خانگی که ناگهان از پشت شانه ی رون ظاهر شده بود باعث شد تا او پشتک وارویی به سمت شومینه بزند و گره بخورد.

-دابی رونی به این خوش رنگی و خوشمزگی ندیده بود قربان. دابی امشب گرسنه بود.
-دابی!

رون در وضعیت بدی بود. هر دو رون در وضعیت بدی بودند، یکی درحالی که شستش در چشمش رفته و توان بلندشدن نداشت و دیگری در معرض غذای شام یک جن خانگی شدن.
-دابی... اون خوردنی نیستتتت.

هشدار رون برای رون اش زمانی انجام شد که دیگر دیر شده بود. چون دابی ثانیه ای قبل دهانش را شبیه غاری باز کرده و رون مرغ در آن ناپدید شده بود و حالا لبخندزنان و با رضایت شکمش را می مالید. اما رضایتی کوتاه... . رون کلیدش را از دست داده بود، رونی بود عصبانی و حمله ور.

-زود... باش... پس... اش...ب...د...ه.

کسی نمی دانست که دستگاه گوارش جن خانگی چگونه کار می کند. آیا چیزی را پس می دهد؟ آیا باید جن خانگی را مانند یویو به سمت زمین تاب بدهیم تا پس بدهد؟ به هرحال رون سعی داشت تا همه ی این روش هارا امتحان کند اما صدای پا باعث شد که با سرعت نور دابی را پشتش قایم کند.

-رون؟ هنوز بیداری؟ صداتو شنیدم. چی بود که داشتی تکون می دادی؟

هرمیون بود که با چشمانی خواب آلود از پله ها پایین می آمد.


choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳:۰۴ جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۹:۱۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 384
آفلاین
- زنده ام! زنده ام! اصلا نگران نباشید!

تماشاچیا و داورا که از جاشون بلند شده بودن و داشتن میرفتن، به رون نگاه کردن.
رون هم به اونا نگاه کرد.
- عه... به خاطر من بلند شدید؟ راضی به اینهمه زحمت نیستم بابا...

تماشاچیا و داورا بهم دیگه نگاه کردن، و بعد یکی از بین جمعیت گفت:
- داشتیم میرفتیم راستشو بخوای.

رون نتونست چیزی بگه. ترور شخصیتی شده بود. حس کرد که صورتش داغ شد و تا نوک دماغ کک مکیش مثل لبو قرمز شد.
- آها... اتفاقا منم داشتم میرفتم... میدونید، که رونمو بخورم و اینا...
- نخور آقا، کلید مرحله بعده!

یکی از داورا این رو گفت، که البته بلافاصله صداش توسط بقیه شرکت کننده ها و داورا خفه شد، بعدشم با احترام تمام فرستادنش توی تونل پیش عنکبوتا و دیگه چیزی ازش شنیده نشد، به جز صداهای ملچ مولوچ عنکبوتا از توی تونل البته.

رون هم که میدونست با دیدن این صحنه ها و شنیدن صداهای خورده شدن یکی از داورا توسط عنکبوتا، امشب حتما تختش رو حسابی خیس میکنه، رفت به سمت تالار گریفیندور.
توی تالار، ملت حسابی رون رو بغل گرفتن و تار عنکبوت های روی لباسش رو هم به عنوان یادگاری برداشتن برای خودشون. دلشون نمیخواست اگر یه وقت رون توی مراحل بعدی کشته شد، کلا فراموشش کنن.

و چند ساعت بعد، زمانی که جشن توی تالار تموم شد و گریفیندوری ها خوابیدن، رون برای اینکه تختشو به خاطر کابوس عنکبوت ها خیس نکنه، بیدار موند، البته تنها دلیل بیداریش این نبود. دلیل دیگه ش استرسش از این بود که میدونست باید رون مرغش رو رمزگشایی کنه تا بفهمه مرحله بعدی قراره چه بلایی سرش بیاد!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.