هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵:۳۰ شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰

گریفیندور

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰:۵۲ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۱:۴۶
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 59
آفلاین
ناگهان ولوله شد هیچ کس منظور مرد را نمیفهمید. که ناگهان فکری به سر کتی بل زد:
-همه وقتی گفتم برن سمت در.
-چرا تو؟ چرا من نه؟
-گوش کنین باور کنین به نفع مونه نشد... یه کروشیو... هر کدومتون... میتونین بهم بزنین.

بعد از راضی کردن همه

کتی:
-آقا اون زنه با یه سبد پر چیپس های طلایی فرار کرد و یه کلاغ هم دو تا ذرت رو برد ، از اون طرف رفتن.

تا مرد حواسش رفت به نقطه ای که کتی اشاره کرد با فرمان او همه ی مرگخوار ها از در ورودی بیرون دویدن .

-اینم از این.
-آخیش از شرش خلاص شدیم.
-اینا چرا این طوری می کنن؟

ناگهان مرد فروشنده را دیدند که در حالی که فریاد می زد دنبال آنها می دوید و کمک می خواست. تمام مرگ خوار ها در حالی که هر کدام چرخ های خرید فروشگاه را که پر از جنس بود هل میدادند فرار کردند.

-الان میگیرتمووووووووون.

ناگهان کتی ایستاد:
-ما چند نفریم؟

راموندا جواب داد:
-خب بگذار ببینم بیست نفر اونجا...دویست نفر هم اون طرف ... وایساااااا حرکت نکن می خوام بشمرمت!

قارقارو در حالی که توی سرش می زد به کتی اشاره کرد که ادامه دهد.
-خب هرچند تا که هستیم مگه از یک بیشتر نیستیم؟

ناگهان تمام مرگخوار ها ایستادند.

-راست میگه.
-ای بابا.
-حالا اینا به کنار مگه ما یارای لرد نیستیم چرا داریم فرار می کنیم؟


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

گریفیندور رو عشقه


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲:۱۹ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۵:۳۴ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۱۸:۴۲
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 34
آفلاین
مرد صندوقدار با نگاه پرسشگرانه ای به کارتِ رنگ آمیزی شده نگاه کرد؛ از نظرش بعید بود که کارت، اعتباری داشته باشه.
-این چجور کارتیه؟
-آها! این یه کارت صد آفرین هست که طبق گفته شما، ما رفتیم و کشیدیمش.
-

حدس مرد درست بود؛ مرگخوارا داشتن به نوعی کلاهبرداری می کردن، ولی این کارشون عمدی نبود و مرد قاعدتاً این رو نمی دونست!
-من تا به حال با آدمای زیادی مواجه شدم که تلاش داشتن با یه روش ماهرانه بهم پول تقلبی بدن؛ ولی شما ضایع ترین کلاهبردارایی هستین که توی عمرم دیدم!

کتی با این حرف مرد جا خورد و با چهره ای مظلوم که اثری از دزدی و کلاهبرداری در آن نبود، به مرد صندوقدار نگاه کرد.
-چرا تهمت می زنی آقا؟ رفتیم کارت به این خوبی کشیدیم و طبق گفته خودتون آوردیم، اونوقت مارو کلاهبردار خطاب می کنید؟
-چرا کارِتون رو توجیح می کنید خانوم محترم؟! به نقشه ی شومی که توی سر داشتین اعتراف کنید و کارت واقعی رو بدین و تمام!

کتی و صندوقدار درست مثل دو نفر که هر کدوم از کشورای مختلفی بودن و بدون آگاهی از زبونِ کشور همدیگه، تلاش می کردن چیزی رو به هم بفهمونن بودن!


خیلی بی احساسی!

نازک صورتی ارباب!


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۰:۲۷:۵۳ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۲:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6539
آفلاین
کتی کمی دقت کرد که "اون مرد" و "صندوق" را ببیند.

ندید!

ولی وانمود کرد که دیده است.
-بله بله. مرد که اونجاست. صندوق هم نزدیکشه. دیدم.

و بدون این که منتظر پاسخی از طرف صندوقدار بشود به طرف مرگخواران رفت.
-هی... کدوم یکی از شماها کارت دارین؟ باید بکشیمش.

پلاکس هیجان زده شد.
-من می کشم. کشیدن کار منه. شما فقط کارت رو بدین.

مرگخواران جیب هایشان را گشتند.

-من یه کارت صد آفرین از ارباب گرفتم. اون می شه؟

کتی و مرگخواران به هم نگاه کردند. نمی فهمیدند کارت صد آفرین دیزی ممکن است به چه درد این انسان ها بخورد؛ ولی اهمیتی نداشت. آن ها کارت خواسته بودند و کارت، کارت بود.

پلاکس بساط نقاشی اش را بر پا کرد و از صورت اسکورپیوس به جای پالت رنگ استفاده کرد.

کشید و کشید.

نتیجه کار بسیار رضایتبخش بود. گرچه پلاکس سبک خودش را روی کارت پیاده کرده و کمی جمجمه و مار هم به کارت اضافه کرده بود.

کتی کارت را برداشت و به سمت صندوقدار برگشت.
- کشیدیم... خوب شده؟




پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۸:۲۸:۵۸ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۸:۵۰
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 252
آفلاین
مرگخواران، در حالی که سبد های خرید را به دستشان گرفته بودند، به سمت هاپیر می، روانه شدند. کتی هم، در حالی که سبد خرید دستش گرفته بود، در قسمت سبزیجات، پرسه میزد.
- چرا باید دیزی رو بکنن مسئول قسمت چیپس و پفک؟ و منو بکنن مسئول قسمت سبزیجات؟

زمانی که ایوا خوراکی های بیشتر خواسته بود، ملانی، ایده ی خوبی داده بود. خوراکی قرض گرفتن، از جایی به نام هاپیر می! بعدا، معلوم شد که هایپر می، فروشگاهی بزرگ و پر از خوراکی است، که از شیر مرغ، تا جان آدمیزاد، درش پیدا میشود. ( که پلاکس، تصمیم گرفت جان هم نیز، از آن فروشگاه بخرد. ) هر کدام از مرگخواران را، مسئول قسمتی کرده بودند. تا خرید هایشان، مملو از همه چیز باشد؛ و ایوا نیز، بعدا نگوید:
- چیپس نیست. اگه چیپس بود، میتونستم بالا بیارم.

موقع جدا شدن از هم، تصمیم گرفتند، موقع تمام شدن کارشان، دم صندوقی جمع شوند، که پیرزن چروکیده ای، پشتش بود.

- کلم بروکلی؟ کلم داریم که! کلم بروکلی دیگه چی بود ساختن؟

کتی، مانند رد پا، دستمال هایی، حامل آب دماغ، پشت سرش ریخته بود. و قاقارو، پشت سرش، دستمال هارا از روی زمین، جمع میکرد.
- قسم میخورم کمرم نصف شد. تا الان، دو تا کیسه بزرگ دستمال هدر دادی. اسراف گر! هی، یادت نره ریحون برداری!

کتی، در حالی که ریحون را با حرص، درون سبدش میچپاند، به سمت صندوق، به راه افتاد.
پس از اینکه، پیرزن، تمام خرید هایشان را اسکن کرد، روی چیزی انگشت زد و رو به مرگخواران کرد.
- کل خریدتون، یک میلیارد و چهارصد میلیون و سیصد و پنجاهو شیش هزار تومن. لطفا پس از کشیدن کارتتون و گرفتن فاکتور، به اون مرد بدین تا مهر بزنه؛ وگرنه نمیتونین برین.



ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳:۰۴ سه شنبه ۲ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5044
آفلاین
خلاصه
لرد ولدمورت تصمیم گرفته تا مو دار شه، مروپ هم برای اون با میوه یک کله و مو درست میکنه، اما ایوا اونو می‌خوره. مروپ و بلاتریکس داخل معده ایوا میرن تا کله رو پیدا کنن، اما همونجا گیر می‌کنن. حالا در حالی که ایوا گشنه‌ش شده، مرگخوارا باید کاری کنن تا ایوا بالا بیاره. از طرفی مروپ و بلاتریکس کله رو گم کردن...

~~~~~~~~

- بلای مامان یه کاری بکن. کله‌ی پسرم رفت!

بلاتریکس چشماشو تیز می‌کنه تا ببینه جایی که کله درونش سقوط کرده بود دقیقا به کدوم نقطه از بدن ایوا ممکنه منتهی بشه.

اما بلاتریکس نه دکتر بود و نه تا به حال به آناتومی بدن انسانی چشم دوخته بود. اون فقط در مواقع لزوم ناخودآگاه دست تو شکم ملت کرده بود و اعضا و جوارحی رو به صورت رندوم بیرون کشیده بود. هیچ‌وقت به جایگاه اونا تو بدن فکر نکرده بود!
- چاره‌ای نیست، باید راه بیفتیم تو بدن ایوا و این مسیرو دنبال کنیم ببینیم کله به کجا رفته!
- خیله خب شفتالوی مامان، بزن بریم.

و بلاتریکس و مروپ عازمِ سفرِ یافتنِ کله‌ی پرمو می‌شن.

از اون طرف، مروپ چنان داد و فغان و گریه زاری‌ای داخل معده‌ی ایوا به راه انداخته بود که حضارِ خارج از شکم ایوا، این صدا رو با قار و قور شکمش اشتباه گرفته بودن. حتی خودش هم بدش نمیومد که هر حرکتی تو بدنش رو به معنای گشنگی تعبیر کنه!

بنابراین ایوا دستی به شکمش می‌کشه و رو به مرگخوارا می‌گه:
- من گشنه‌مه. مطمئنم اگه زیاد بخورم بعدش بالا میارم.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲ ۲۱:۴۶:۵۱



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶:۰۶ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۵۵:۵۵ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 63
آفلاین
و بعد مایکل رابینسون از راه رسید...

-بانو مروپ، بانو بِلا چی شده؟

آنها با صدایی گرفته از درون معده ایوا گفتند:

-ما اینجا گیر افتادیم! ما رو نجات بده!

و بعد مایکل رابینسون کمی فکر کرد... و باز هم فکر کرد... و باز هم فکر کرد و بعد از نیم ساعت گفت:

-خب چی کار کنم تا نجاتتون بدم؟

بانو مروپ با صدایی ناواضح تر گفت:

-سر عزیز مامان رو بیار مایکل مامان!

-نه مروپ اول باید خودمون نجات پیدا کنیم بعد دنبال سر ارباب بگردیم!

مروپ کمی فکر کرد و گفت:

-هرچی بلا مامان گفت رو انجام بده مایکل مامان!

اما پاسخی نشنید...

-مایکل مامان؟!

-مایکل؟

همانطور که حدس زدند مایکل رفته بود آن هم نه بخاطر کار بخاطر اینکه وقت ناهار شده بود...


نوکر و کوچیک ارباب!


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸:۱۵ شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۵:۲۹
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 220
آفلاین
فلش بک، درون معده ی ایوا

-بانو داره بالا میاره! نگاه کنین یه ذره نور داره وارد می شه! میشه یه چیزی دید! زود باشین سر ارباب رو پیدا کنیم و بریم بیرون!
-بلای مامان! اونجا رو ببین! سر میوه ای عزیز مامان!

بلاتریکس و بانو مروپ سر میوه ای ارباب رو برداشتند و آماده شدند که بالا آورده شوند.
همینطور که منتظر بودند متوجه جسم خیلی بزرگی شدند که از کنارشان رد می شد.
-بلای مامان... این چیه؟
-این..این معبد پانتئون رم هست.
چجوری ایوا این رو درسته خورده؟... اصلا ایوانا کی رم بوده؟
-بلای مامان سریع بیا داخلش! میتونیم باهاش بریم بیرون!

هر دو به سمت معبد هجوم بردند و داخل شدند؛ اما به دلیل لیز و لزج بودن کف معبد و کج شدن اون هنگامی که از دهان ایوا خارج می شد، بلاتریکس و بانو مروپ تا دهان ایوا پیش رفتند ولی تا به دهانش رسیدند لیز خوردند و قبل از اینکه بیفتند بانو جیغ زد:
-عزیز مامان...!
اما کسی صدای او را نشنید و آنها دوباره به درون معده ی ایوا پرت شدند و ناگفته نماند که سر میوه ای لرد سیاه از دست بانو افتاده و دوباره گم شد!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸:۳۲ پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۳۲:۳۰ یکشنبه ۴ مهر ۱۴۰۰
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 261
آفلاین
ملانی با احتیاط به ایوا نزدیک شد تا خون ماگل را در حلقش بریزد. مرگخواران به شدت استرس داشتند و هرکدام گوشه‌ای پناه گرفته بودند.
-ملانی مواظب باش!

ملانی با قیافه "منم قهرمان عالم!" به ایوا نزدیک شد. گفت:
-ایوا، دهنتو آروووووم باز کن!

مرگخواران محکم‌تر به پناهگاهشان چسبیدند. لرد خیلی آرام ردایش را جمع کرد تا کثیف نشود. سکوت همه جا را فرا گرفت...
ایوا دهانش را باز نکرد.

-ایوا! باز کن دهنتو!

ایوا باز نکرد.

-ایوا دهانت را باز کن تا آن روی تسترالمان بالا نیامده است!

ایوا آرام دهانش را باز کرد و زیر لب و با احتیاط گفت:
-خودتون گفتین تا اطلاع ثانوی ببندمش ارباب!

مرگخوارها که حس میکردند خطر رفع شده آرام از پناهگاهشان جدا شدند. ایوا مظلومانه دستش را بالا برد.

-چه میخواهی بگویی ایوا؟
-ارباب... من خیلی معدم خالی شده... من... من... ارباااااب! ببخشینم!
-خب که چه؟
-ارباااب... من... من... گشنمه!

مرگخواران جیغشان را فرو خوردند. ایوا داشت انگشتش را آرام به سمت دکمه روشن کردن جاروبرقی معده‌اش میبرد...


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۱۳ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5044
آفلاین
مرگخوارا برای دقایقی سرگرم شکنجه و اذیت کردن ماگل می‌شن و لرد در کمال متانت و آرامش منتظر بود بازی مرگخوارا با ماگل به پایان برسه. ولی گویا نمی‌رسید!

- آها یه دور با مخ بخور زمین دماغت بره تو تا دیگه به دماغ ارباب ما گیر ندی.
- خونو خیلی شیک ازت گرفتیم که لایق یه ماگل نیست. یه خونریزی بکن جیگرمون حال بیاد.
- موهات خیلی صاف و صوفه که به نظر بلا همچین راضی نیست. یکم آشفته شو بلا با این که نمی‌بینه ولی خوش‌حال شه.


صبر لرد حدی داشت و تقریبا رو به اتمام بود.
- یاران ما اگه بازیتون تموم شد بریم مادر و یار وفادارمونو نجات بدیم.

مرگخوارا سخت مشغول بودن و متوجه اعتراض لرد نمی‌شن. حالا به مرحله‌ای رسیده بودن که ماگل سر و ته وسط زمین و هوا معلق بود.

لرد که بابت مادرش عجله داشت، وسط معرکه می‌ره و چوبدستیشو بیرون می‌کشه.
- آواداکداورا!

خروج اشعه سبز رنگ از چوبدستی لرد همانا و جان به جان آفرین تقدیم نمودن ماگل نیز همانا. مرگخوارا با دلخوری برای آخرین بار به اسباب‌بازیشون که حالا مرده بود نگاهی می‌ندازن و پشت سر لرد خشمگین به حرکت در میان.




پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۸:۳۴:۳۹ شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۵:۲۹
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 220
آفلاین
-پس این خوابای عجیب غریبی که دیدم،همش به خاطر خون کثیفه؟ یعنی روی عملکرد ها و رویا هام تاثیر گذاشته؟
-بله عزیزم،خون کثیف رویا رو با واقعیت قاطی میکنه
- چرا نمی‌بریم بیمارستان؟ چرا اینجا میخوای خون بگیری؟
-خب چیزه... میترسیم به بیمارستان نرسی،یعنی بمیری دیگه...
-بمیرممم؟ چرا منتظرییی؟ خون کثیف رو خارج کن دیگههه !
-رضایت میدی؟
-ارههه! ،فقط قبلش یه سوال چرا لباساتون انقدر عجیب غریبه؟ اون کلاها چیه سرتون؟اون دوستت چرا دماغ نداره؟

لرد از اینکه زن ماگل او را دوست ملانی خطاب کرده و همچنین به عدم وجود دماغ روی صورتش اشاره کرده بود بسیار خشمگین شده بود و در دل گفت:
-بزار ملانی ازت خون بگیره و مادرمان را نجات بده، یک کروشیو طلبت!


-اممم...چیزه عزیزم ببین...امروز توی دانشکده ی پزشکی یه مهمونی بالماسکه داریم و ما لباسای جادوگری رو انتخاب کردیم عزیزم. دوستم هم خیلی گریم انجام داده این شکلی شده.

کاسه ی صبر لرد در حال اتمام بود.
-یک کروشیو هم طلب تو ملانی!

-اها باشه...،بیا این خونو بگیر تا نمردم!
-خوب درد نداره...اها بیا...تموم شد عزیزم میتونی بری!

-کروشیو!

زن ماگل همونطور که از درد جیغ می کشید گفت:
-آخخخخخ...میدونستم...جیغغغغغغغ...شما...آاااااااااا...
جادوگرین...ایییییییی!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.