هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: امروز ۱:۱۶:۵۸

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۸:۵۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 239
آنلاین
:nagini:


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: امروز ۰:۴۶:۱۴

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۸:۲۰
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1141
آفلاین
حالا مرگخواران طبق نقشه هوشمندانه‌ی خود باید عمل میکردند...
_خب هوریس...آماده‌ای؟
_آره لینی...قلاب بگیر که اومدم!
_بیا!

تپ!

_چی شده؟
_فکر کنم لینی رو زیر پات له کردی هوریس!
_نه...این جزوی از همون نقشه اس..ادامه بدین بچه ها...ربکا، نوبت توئه!

چند دقیقه‌ی بعد!

ربیوس هاگرید، نیمه هوشیار روی یک صندلی که حالا شکسته بود نشسته، و روبروی او هرم بسیار ناقص و زشتی از مرگخواران تشکیل شده بود...در راس این هرم بلاتریکس که او نیز روی شانه‌ی مروپ نشسته بود، قرار داشت...بلاتریکس بعد از اینکه از امنیت و ثبات هرم مرگخواری ساخته شده اطمینان نسبی حاصل کرد، رو به اربابش کرد و گفت:
_ارباب...امنه...تشریق بیارید روی سر من!
_آمدیم!

لرد به سمت هرم رفت و شروع به بالا رفتن از آن کرد!
_آخ چشمم!
_آخ قفسه سینه‌ام!
_آخ پاتیلم!
_آخ **ام!
_یاران ما...کولی بازی بسه...ما حالا دیگر روی سر بلا و در مکانی که مناسب ماست قرار گرفتیم...یعنی راس مرگخوارها...حالا سکوت کنید، میخواهیم این نیمه غول رو هوشیار کرده و باهاش صحبت کنیم ببینیم که راه و روشی که دامبلدور محبوبیت کسب کرده، چیه!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۴۱:۳۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۵:۴۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 185
آفلاین
مرگخواران مدت ها و مدت ها فکر کردند و برنامه ریزی کردند تا بهترین و امن ترین راه را برای صعود اربابشان به قله های "هیماگرید" پیدا کنند!

بلاخره تام تصمیم گرفت ایده خودش را مطرح کند.
-به نظرم می تونیم یه نردبون بیاریم و...
-چه ایده به درد نخوری.
-چقدر غیر ایمن.
-مثلا استعداد درخشانیمونه.
-مایه آبروریزی!
-تام مامان؟ من اینطوری بزرگت کردم؟ فلفل بریزم تو حلقت؟

تام ترور شخصیتی شد. تصمیم گرفت در اولین فرصت فرار مغز ها کند.

-خب ایده من اینه که: لینی قلاب بگیره تا هوریس ازش بره بالا! بعد چون هوریس توان تحمل وزن زیاد رو نداره ربکا که خفاشه بره بالا سرش و قلاب بگیره برا فنریر. بعد همونطور که بقیه مرگخوارا روی قرنیه چشم فنریر به طور همزمان ایستادن قلاب بگیرن تا ارباب بیان بالا و قله هاگرید رو فتح کنن!
-پناه بر مرلین...چه ایده عملی!
-فوق العادست.
-کاملا منطقیه!
-چقدر ایمن.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۱۱:۳۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5718
آفلاین
چیزی که لرد سیاه در مقابل خود می دید، یک جفت زانو بود.
-امممم...سلام زانوان!

و رو به مرگخواران کرد.
-این همه وقت تلف کردید...و چیزی که گرفتید این بوده؟ بخشی از یک محفلی؟

تام که عادت داشت همیشه و همه جا به دنبال لرد سیاه حرکت کند، به طرف بالا اشاره کرد.
-نه ارباب...بقیه هم داره. بقیه اش اون بالاس.

لرد سرش را بلند کرد و ادامه زندانی را دید.
-حرفمونو تصحیح می کنیم. این همه وقت تلف کردید...و چیزی که گرفتید این بوده؟

-تصحیح نشد که ارباب!

این بار لرد عصبانی شد!
-الان چند نفری این طناب رو کشیدین تا این نره غول اومد؟ چقدر هم طناب زشت و بی کیفیتیه. ما رو یاد هوریس می ندازه. اونم زشت و بی کیفیت بود. ما اینو چطوری ببریم خانه ریدل ها؟ چطوری کنترلش کنیم؟

تام، سر طناب را به دست گرفت و کشید.
-ارباب، راحته اتفاقا. این غوله. حتی نیمه غوله. نمی تونه مقاومت کنه. با جادو کنترلش می کنیم. الانم با طلسم، نیمه گیجش کردیم. ولی چون خودش از قبل نیمه گیج بود، کامل گیج شد. ببریمش تا کسی نیومده!

لرد سیاه وظیفه آپارات به همراه هاگرید را به عهده قوی هیکل ترین و درشت اندام ترین مرگخوارش گذاشت.
-لینی...بیارش! به خانه باز می گردیم!


چند ثانیه بعد همگی در خانه ریدل ها بودند.

لینی هم هن و هن کنان هاگرید را روی صندلی رها کرد.

لرد سیاه با نارضایتی به محصول ماموریت نگاه کرد.
-کمک کنین ازش بریم بالا که بتونیم سوالاتمونو مطرح کنیم! باید در چشمان قربانی خیره بشیم که ابهت و جدیت ما رو دست کم نگیره.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۲۲:۵۴:۲۵

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۷:۵۳
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
- کدام بی مقداری بود؟

مرگخواران بحث را متوقف کردند و به سمت گوینده این جمله چرخیدند.

- هر کی هستی خیلی بی نمکی. حتا چندش آور هم نشدی ... چه برسه به ترسناک.

- ذغال اخته‌ی مامان چطور فکر کردی جلوی یک مادر می‌تونی ادای بچش رو دربیاری و لو نری؟

- حداقل قبل از درآوردن ادای ارباب کمالاتت رو قایم می‌کردی!

- ناراحت شدی کلکت نگرفت؟

گوینده‌ی جمله، مقداری از برگ‌هایی که به وسیله شان استتار کرده بود را کم کرد.

- بی مقدارها ما فقط کمی استتار کردیم ... حالا دیگر نمی‌شناسیدمان؟ گفتیم کدام بی‌مقداری ما را احضار کرد؟

دیدن یا شاید ندیدن دماغ لرد باعث شد مرگخوارها متوجه اشتباه خود بشوند.

- ارباب ... ما فقط ...

- چیز شدیم ... داشتیم چیز!

- تحت تاثیر استتار فوق العادتون قرار گرفته بودیم. فکر کردیم یک درخت داره ادای شما رو درمیاره.

- کافیست! جواب سوال ما را بدهید. ماموریت انجام شد؟

- بله ارباب.

مرگخوار مورد نظر هول شد و از پایان ماموریت خبر داد. باقی مرگخواران هول نشوند و ندهند.

- کو؟

هوریس که هول شده بود به طناب تبدیل شد و رودولف که هول شده بود او را برداشت و مانند تام و جری، چند دور در هوا انداخت و سپس به سمت چادر محفلی ها پرتاب کرد.

- ایناهاش! بسته بودیمش سر این طناب گم نشه.

- یکی بیاد کمک ... سنگینه!

مرگخواران همگی سر طناب را گرفتند و به کمک هم کشیدند ...

- سولام!


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۴۱:۳۷

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۳:۳۹
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 157
آفلاین
رکسان من من کنان به مرگخواران نگاه کرد. آنها پاهایشان را میکوبیدند و به او چپ چپ نگاه میکردند.
-من میتونم یکیو انتخاب کنم تا بره؟
-نه، پاشو برو.

بلاتریکس او را هل و در بوته ها انداخت. خس خس بوته ها نظر محفلی ها را جلب کرد. آنها فکر کردند خرگوشی است که برای غذا آمده است! مالی ذوق زده به آرتور و آرتور متعجب به بوته نگاه کرد.

-عه! ببین اگه خرگوشه بیارش بچه ها ببیننش. خوبه یه چیزی یاد بگیرن!
-حتما مالی!

آرتور جلو تر رفت و دستانش را در بوته فرو کرد. خارها در دستانش فرو رفتند و فریادش به آسمانر فت.
-آی! دستم!

همه محفلی ها آمدند و به دستان آرتور نگاه کردند. اما رکسان در گونی ای که در دستان بلاتریکس میلرزید قایم شده بود. بلاتریکس چشمانش را گرداند و کیسه را برگرداند. آنقدر تکان داد تا رکسان چنگ هایش را از گونی جدا کرد و بر زمین افتاد. از چهره اش معلوم بود نمیخواهد برود.

-باید بری. دیده هم نشو و یکیشونو بگیر.
-من ازشون... ازشون... چندشم میشه...

رکسان بعد از تلاشی نا موفق باز هم نشان داد نمیخواهد برود!


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۰۹:۴۵

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۵۴
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 438
آفلاین
- حالا نمیشه نرم؟

بلاتریکس بدون هیچگونه حرفی، فقط با لبخند ترسناکش به رکسان خیره شد.

- خب چیه؟ چرا من باید برم؟ مثلا لیسا رو بفرستید.

لیسا با تعجب به رکسان نگاه کرد و سپس رویش را برگرداند تا به او نگاه نکند.

- من که باهاشون کاری ندارم. حتی تصمیم گرفتم نگاهشونم نکنم.

بلاتریکس هنوز هم داشت با لبخند به رکسان نگاه میکرد.
-و از همه مهمتر، اینا فک و فامیلای لیسا نیستن.
- فک و فامیلای منم نیستن!

بلاتریکس دیگر طاقتش تمام شده بود!
- یا همین الان میری یا من میدونم و تو!

رکسان میترسید.
-موشک کاغذی پرت نکنن سمتم؟
- نه.
- آواز نخونن؟
- نمیخونن.
- خب من ازشون فقط چندشم میشه!
- خالی برو!

رکسان هنوز هم دوست نداشت این کار را انجام دهد.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۲۲:۰۲:۴۲
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۲۲:۰۴:۱۲

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۱۶:۳۷:۰۴

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۳۶:۴۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 548
آفلاین
-گونی؟! کدوم گونی؟
-من! من دارم!

لینی گونی را از جیبش بیرون کشید.

-لینی! تو گونی قراره یه محفلی کامل جا شه، نه انگشت کوچیک پای یه محفلی!

قلب لینی شکست. همیشه سرکوفت جثه ریزش را می‌خورد.
در همان لحظه، جماعت محفلی به سان جوجه‌هایی که دنبال مرغ می‌رود، دنبال هری پاتر به راه افتادند و زیر یک درخت نشستند.
-ورم کرده.
-بیا بوسش کنم خوب شه.
-پیاز بدم؟

آمپر طاقت بلاتریکس به حدود ترسناکی رسیده بود.
-اینا همش چسبیدن به هم، باید جداشون کنیم. رکسان! برو این‌هارو از هم جدا کن، یکیشون رو بدزد و بیار، ضمنا... دیده هم نشو!

رکسان به وضوح هیچ علاقه‌ای به این کار نداشت.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۱۲:۳۳:۳۴

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۶:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4792
آفلاین
و می‌رسه! البته خود لرد شخصا اونجا حضور فیزیکی پیدا نمی‌کنه، اما دعاهای بلاتریکس به گوشش می‌رسه و مطمئنا فقط به خاطر نام و یاد اون بود که ورودی چادر شروع به تکون خوردن می‌کنه.

- فک کنم داره میاد.

این فریاد لینی بود که بعنوان نفر دوم به چادر چشم دوخته بود.
اما به جای این که یک عدد هری پاتر از چادر خارج باشه، یک عدد هری پاتر به همراه مقادیر زیادی ویزلی، هرمیون گرنجر و خلاصه هرچی محفلی هست و نیست، از چادر میان بیرون.

و همین باعث می‌شه لینی حرف قبلیشو تصحیح کنه.
- امممم... خب شایدم دارن میان.

مرگخوارا با تعجب به خیل عظیم محفلیا که به خاطر درد هری تا بیرون همراهیش کرده بودن خیره می‌شن.

- هری الان که باد به کله‌ت خورد بهتر شدی؟
- می‌خوای خودم برات فوتش کنم دردش بخوابه؟
- شاید اگه یکم پیاز روش بذاریم مثل مورفین عمل کنه.

در حالی که محفلیون مشغول پیدا کردن راهکاری برای کاهش درد پسر برگزیده بودن که مطمئنا دردش به اندازه سر سوزن بود و تا الانم هزار بار پایان یافته بود، مرگخوارا که گوشه‌ای استتار کرده بودن خودشونو آماده می‌کنن.

- حواستونو جمع کنین. هر کدوم زودتر از جمع جدا شدو تعقیب می‌کنیم و می‌کنیمش تو گونی!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۱۲:۱۵:۵۲

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۶:۳۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 182
آفلاین
مرگخوارا منتظر موندن... منتظر موندن... و بازم منتظر موندن... و...

- منتظر موندن خیلی سخته بلا. هم خسته شدیم هم گشنه.
- خستگی و گشنگی بخوره تو اون سرتون. همش پنج دقیقه نیست اینجا نشستیم...
- مرگخوارای مامان گرسنه شونه؟ یه قابلمه پر از سوپ نارنگی و موز اون پشت دارم.

اما مرگخوارا فهمیدن که دیگه نه گرسنه ن و نه خسته. همشون دوباره چشمشونو به چادر دوختن. و باز هم منتظر موندن... ولی بازهم کسی از چادر بیرون نیومد.

- بابا چقد دیگه باید منتظر موندن بشیم؟ من دو داشتن میشم.

بلاتریکس از سر تاسف، نگاهی به رابستن ملتمس انداخت.
- فقط زود از جلوی چشمم دورش کن.

نگاه همه هنوز به چادر بود... همه به جز سدریک، آگلانتاین، مروپ دلشکسته که باز هیپوگریفش یاد خانه سالمندان کرده بود، هوریس...
گویا فقط بلاتریکس به چادر چشم دوخته بود.
- اربابا، خودت به دادم برس.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.