هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰:۳۰ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین

پاتریشیا وینتربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۱:۵۲ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۰:۱۴ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸
از توی یکی از جزایر ذهنم
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
نامه از خودم به خودم!

سلام. حالت چطوره؟
میدونم خوب نیستی! من و تو خیلی وقته حالمون خوب نیست.
راستش هدفم از نوشتن این نامه واست، این نیست که بخوام حالتو خوب کنم. کار خودته! فقط میخوام یه چیزایی رو یادت بیارم. شاید بهت کمک کنه.

اون وقتا رو یادته؟ اولش فقط تاریکی بود. تو تاریکی زندگی می‌کردیم. لذت بخش بود. ما رو بلعیده بود ولی بازم حس خوبی داشتیم. بهش عادت نکرده بودیم. واقعا دوستش داشتیم. تا اینکه ما رو پس زد. تفمون کرد. بعدش دیگه نبود. بجاش روشنایی اومد.

دوستش نداشتیم. گریمون گرفت. تاریکی رو می‌خواستیم. ولی اون رفته بود. ولمون کرده بود. ما از جنس خودش بودیم ولی بازم رهامون کرده بود. مجبور بودیم ادامه بدیم.

اون  ‌شب هایی که  به دیدنمون میومد رو یادته؟ تا وقتی روشنایی برگرده چشمامونو نمیبستیم. نمیخوابیدیم. اصلا نمی‌خواستیم این لحظه رو از دست بدیم. ولی روشنایی زود برمی‌گشت و اون رفته بود. بیشتر لحظاتمون رو بدون اون ادامه دادیم. سخت بود. گریه میکردیم، جیغ میزدیم و بازم گریه میکردیم. دیگه داشتیم بزرگ می‌شدیم و اون کم کم فراموشمون میشد.

خوبی هاش و اینکه چه حسی داشتیم بهش، اون حس آرامش و  امنیت لذت بخش، کم کم داشت محو میشد. بعد، یه شب اون اومده بود ولی ما دیگه بیدار نبودیم. بازم جیغ میزدیم، بازم گریه میکردیم ولی نه به خاطر نبودنش، بلکه بخاطر بودنش. باور کرده بودیم بد بودنش رو. اون داشت کم کم نزدیکمون میشد و ما ازش فرار میکردیم. ازش میترسیدیم. اون آروم نزدیک میشد و ما میدوییدیم. اونقدر سریع که حتی خودمونم جا گذاشتیم.

الان دیگه خودمون نیستیم. مثلا خود تو. یه ربات شدی. کاش سرعتت رو کم تر کنی. اون داره نزدیک تر میشه. من حسش میکنم. میتونم آرامشی که باهاش میاد رو حس کنم. اون نمیتونه بد باشه. نه واسه مایی که از جنس خودشیم. از فرار کردن دست بردار. چشماتو ببند و منتظر بمون. فقط کافیه که خودش رو برسونه. اون، تاریکیه. اولش فقط اون بود. آخرش هم فقط اونه که خواهد موند.


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۲۱:۴۳:۴۹

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۲۳ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 79
آفلاین
از:کیگانوس بلک

به:هر کس که مایل است به فرمانروایی برسد


سلام.مردم و بکش.خواستم همینه.دنیا رو از شر مشنگ و مشنگ زاده خلاص کن.دو رگه ها.اونارم نابود کن و بیا باهم به فرمانروایی برسیم.بیا. من و تو میتونیم. بیا با هم عنصر هارو به خدمت خودمون در بیاریم و هاگوارتز رو هم به خدمت خودمون در بیاریم.این خواسته منه.


اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۷

نولا جانستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۸:۱۸ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
از ایرلـــند
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 48
آفلاین
از : منی که نمیشناسی!
به: تویی که بیشتر از خودم میشناسمت!

سلام!
امروزم برات می نویسم!
امروزی که دوباره گذشت به لبخندای عجیب روی نقاب عجیب ترم! ا
امروزی که دوباره نه برای این روح و جسم حقیر، که برای روح شفافت زندگی کردم!
امروزی که باز یادم رفت تو خیالام غرق نشم و باز وسط دریای طوفانی خیال نگاهت خفگی رو فهمیدم!
امروزی که آسمون قشنگ تر از دیروز بود ولی تو نبودی که از پشت سرم ، دستمو بگیری و یکی یکی شکل ابرا رو برام ، عشق معنی کنی !
نه !
هرروز من مثل دیروز نیست! من هرروز بیشتر و بیشتر درگیرت میشم! هرروز بیشتر و بیشتر به بودنت فک می کنم و هرروز بیشتر و بیشتر به خودم یادآوری می کنم که تو حتی اسم من رو نمیدونی!
و من
یه مجنون خیال پرور
که دوباره وجود آبی تو شد قبله گاهم!

و دوباره!
شب
منی که آرزو می کنم بیای تو رویام
و تویی که آرزو می کنی کسی که من نیستم بیاد تو رویاهات!


تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!






Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
از: رودولف
به: رفیق قدیمی رودولف

شماره‌ی چهار

هی تو!
آره تو! با خودتم!
تمومش کن! دیگه تمومش کـــــن!
شونصد بار برات نامه فرستادم! ولی هیچوقت... هیـــــچوقت نگفتی که واقعاً... انصافاً... ناموساً... ایل و تباراً... کی هستی؟ تو کی هستی؟ فک می‌کنی کی هستی؟ فک می‌کنی چی هستی؟ که با سنگ صبورت قلب منو شکستی؟
[اضافه شدن گیتار باس به موزیک]
فک می‌کنی زوریه؟ خاطرخواهی پولیه؟ دوس داشتنِ آدما... فک کردی اینجوریه؟ فک کردی اینجوریـــــه؟!
[بسته و خفه‌شدن فضای موزیک]
فک می‌کنی من کیم؟ رودولفکی کوکی‌ام؟ یه قمه‌کشِ آدم‌فروشـ... عه نه چیزه... هوووووف! از بس ازت دورم که یه مدتی میشه رفتم تو فاز آهنگای پاپ ایرانی!
ولش کن. می‌گفتم...

ببین...
من با ساحره‌ها نشستم، درست.
من با فنگ پارتی دارم، درست.
من دست چپ اربابم، درست.
من منوی زوپس دستمه، حتی وقتی که دستم نیس، درست.
من رنگ کاربریم نارنجیه، حتی وقتی که آبیه، درست.
لاکن اینا هیچکدومش باعث آرامش و آسایشم نمیشه!
قیافه‌ی ظاهراً بشاشم رو باور نکن. این یه ماسکه... پُشتش یه قیافه‌ی پکره که تا ابد پژمرده‌س!
لب‌های غنچه‌شده‌م رو باور نکن. همش اداس. واقعیت اینه که روز به روز اوضاعم داره خراب و خراب‌تر میشه. داغون و داغون‌تر میشم. دیگه آخرامه. باور کن آخرامه. الآناس که بشکنم. یه حسی منو اذیت می‌کنه... یه صدایی توی ذهنم بهم میگه هر لحظه ممکنه که زیر این فشارِ مهلک، ساندویچ بشم!
حال کردی؟ نه جون من حال کردی؟ این اصطلاح ساندویچ‌شدن رو همین دیروز یاد گرفتم. خیلی باحاله. بذار یه چند بار دیگه تکرارش کنم، مستفیض شی!

دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم!

انصافاً حال کردی؟ ینی برو حالشو ببــــــر!

به هر حال...
نمی‌دونم بازم می‌بینمت یا نه؟
ببینم... اصلاً از کجا معلوم که نامه‌های منو می‌خونی؟ اصلاً... اصلاً این جغده کجا میره؟ مقصد اون پُستچی که نامه‌هامو می‌بره، کجاس؟
خونه‌ی تو؟
یا این دستِ لعنتیِ سرنوشت، به نامه‌هامم رحم نمی‌کنه؟
نمی‌دونم...


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶

دارین ماردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 97
آفلاین
دارین = دارلین

از : دارلین ماردن

به : آلتادور مارتینا.

سلام آلتادور. خوبی؟ امیدوارم که سر حال و خوشحال باشی.

من اینجا تو هاگوارتزم و الآن که برات نامه می نویسم مهتاب تو آسمون تاریک می درخشه و ستاره ها سوسو می زنن. هوا گرم و خوبه.
ای کاش تو هم اینجا بودی. خیلی خوش می گذشت پسر. مطمئنم تو هم مثل من می افتادی توی اسلیترین. قبلا که برات تعریف کردم؟ اینجا تو هاگوارتز چهار تا گروه داریم. یکیش اسلیترینه. توش بچه های شر زیاد پیدا می شن. البته با تو خیلی فرق دارن. شر هستن ولی نه زیاد. با این حال عاشق خرابکاری هاشونم. وقتی با گریفیندوریا درگیر می شن و دعوا می کنن خیلی حال می ده. خودم تا حالا چند تا دعوا بین دو گروه راه انداختم. البته بعدش وقتی سر و کله ی آلبوس مدیر مدرسمون پیدا شد مثل همیشه در رفتم. هیچکی هم نفهمید.
اینجا همیشه بین گریفیندوری ها و اسلیترینی ها دعواست. به چشم دشمن به هم نگاه می کنن. دقیقا نمی دونم چرا. گریفیندوری ها قهرمان بازی در می کنن. از این ورم اسلیترینی ها لات بازی می کنن. یعنی فکر می کنن همه ی گروه ها باید زیر دستشون باشن. اصلا یک اوضاع عجیب غریبیه. فکر کنم تنها گروهی که با همه خوبه هافلپافه. ازشون متنفررررم! مثل فرشته های مهربونن.
حالا از این حرفا که بگذریم اینجا استادای خیلی خوبی داریم. من از همه ی درسا بیشتر دفاع در برابر جادوی سیاه دوست دارم. البته بیشتر خود جادوی سیاهو دوست دارم. اما اینجا درس نمی دن. در عوض خود فرانسیک گاهی اوقات بهم یاد می ده. یعنی هر موقع که تنها شدم میاد پیشمو یک چیزایی بهم می گه. مخم سوت می کشه از حرفاش. موندم این همه وردو از کجا یاد گرفته؟
گاهی اوقات جادو های سیاه کوچولویی رو بهم یاد می ده که خیلی جاها به دردم می خورن. مثلا یکبار که با معلم جونور شناسی داشتیم از یکی از ورداش استفاده کردم. معلم جانور شناسیمون یک زنیکه ی پیر خرفته. خیلی حالمو بد می کنه. موقع حرف زدن انگار دهنش پر آبه. سر زبونی هم حرف می زنه همش. دیگه داشت کم کم تو کلاس خوابم می برد که یاد یکی از وردایی که فرانسیک یادم داده بود افتادم. سریع از جا پریدم و خواب از سرم پرید. سر چوبدستیمو آروم گرفتم سمت معلمو ورد رو خوندم.
مردم از خنده. همه ی اسلیترینی ها و بعضی از بچه های گروه های دیگه هم خندشون گرفته بود. یک کاری کردم که از دهن معلم کف می زد بیرون و آب دهنش اونقدر زیاد شد که حتی وقت نمی کرد قورتشون بده چه برسه به حرف زدن. از دهنش آب می ریخت زمین. آخر سر مجبور شد به دو بره درمانگاه مدرسه. البته قبلش کف اتاقو مثل رودخونه کرد. هیچکی جزئت نداشت بره سمت در. خیلی زمین لیز بود آخه.

ای کاش بودی جدا. با هم دیگه کلی دردسر درست می کردیم. دلم برات تنگ شده آلتادور. اگه بتونی سال بعد مدرستو عوض کنی بیای اینجا خیلی خوب می شه.

دوست دار تو. دارلین ماردن.


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
از: رودولف لسترنج
به: رفیق قدیمی رودولف!

شماره سه!


تا سه نشه، بازی نشه!

میدونی؟ همیشه همینطور بوده...چطور؟همینکه فکر میکردم کلی حرف هست ولی وقتی زمانش میرسید، فقط یه سری اصوات عجیب غریب ازم خارج میشه!
با خودم میگم کی حوصله این داستان رو داره؟ولش کن...اون یکی داستان هم کی براش مهمه؟ولش کن..اونم که نباید گفته شه و باید تا ابد تو سینه ام بمونه،ولش کنم...فلان داستان هم که اصلا توانایی گفتنش رو ندارم،ولش کن...و اون یکی داستان هم که قابل نوشتن و گفتن نیست، ولش کن...
و اینجوری میشه که هیچی نمیگم تقریبا.و.و الان اون طوره!

نه...نمیخوام عادت بشه...نمیخوام هر سال بیام و این حرفا رو بزنم...ولی...ولی...ولی دارم دنبال یکی میگردم که بهم بگه چیکار کنم...سخت میتونم ببینم...دنبال یکی میگردم بهم بگه چیه چیزی که چشمام روشه و نمیبینمش...یکی که جای این مغز کوفتی رو بگیره...نمیخوام دیگه این مغزم بهم بگه چیکار کنم یا چیکار نکنم...چون مدتهاست خرفت شده...مدتهاست اذیتم میکنه...مدتهاست بجای اینکه بگه الان رفلکسم نسبت به موقعیت چی باشه، سکوت میکنه...باهام دعوا میکنه...هی میگه نمیدونم...جوابای فضایی میده...درکم نمیکنه...یکی رو میخوام مغزم باشه، چشمم باشه..یکی رو میخوام که تو باشه...تو رو میخوام!
ولی فقط خودت خودت بودی...اینو این چند سال گذشته فهمیدم...که فقط خودت خودت بودی...همونطور که فقط خودم خودمم!

با خودم میگم نه...اونقدرم که فکر میکنم خفن نیستی...اونقدرم نجات دهنده من نبودی...اونقدرم پخی نبودی...صرفا چون دیگه نیستی، من فقط خوبیات رو یادم میاد...چون نیستی من تو ذهنم تو رو موجودی خلق کردم که همه چی تموم بود...اونقدر رفیق نبودی، فقط چون الان نیستی من تو رو رفیق و همراه همیشگی ایده آل تصور کردم!
خب...لعنتی، چرا نیستی که من اینجوری فکر کنم؟ چرا نیستی که من بتونم جواب منطقم رو بدم، باهاش کنار بیام؟

دست خودت نبود، راهیه که همه میریم و بلاه بلاه بلاه...ولی...عادیه؟ نباید بابتش ناراحت بود و غصه خورد؟دارم از تو میپرسم...هوی!جوابم رو بده! جوابم رو بده که کسی نیست ازش بپرسم، اگه از خودم و مغزم و منطقم بپرسم یه "نمیدونم" جوابشونه...جوابشون اینه که با کسی حرف میزنی که نمیتونه جوابت رو بده؟ جوابشون اینه که از کسی میپرسی که کاری نمیتونه بکنه دیگه؟

خسته ام...سالهاست...و هی بیشتر و بیشتر میشه...هر روز، بیشتر!
سعی میکنم...خیلی سعی میکنم...ولی نمیشه...حریف خودمم نمیشم، چه برسه به اینکه حریف بقیه و زندگی بشم!
مرخصی؟ نمیدونم...شاید اگه یه مرخصی دائمی باشه آره...ولی مرخصی عادی؟نه...این چیزی نیست که با مرخصی درست شه!

نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم...کاش این آخرین باری باشه که برات نامه میفرستم...چون نمیدونم!
فقط میدونم مریض شدم...خیلی...خیلی...خیلی...دارو هم ندارم...مگر دست همونی که تموم داروها دستشه، که اونم نمیدونم هنوز حواسش بهم هست یا نه!

برو دیگه...یعنی رفتی...خب...من میمونم همینجا پس تنها... اگه این نامه رسید به دستت، اینم داشته باش...به یاد اوایلی که هم رو دیدم...که دوباره روش قفلی زدم...مثل همون اوایل که بهت گفتم از زبونه منه!

میبینمت؟ نمیدونم!




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۳:۲۵ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
فرستنده: من [از طرف شخصی به نام فورولد!]
گیرنده: شَخبَط شَخَبیط، لَخبَط لَخَبیط!

بوس!
واقعاً بوس به تو اِی عزرائیل! که خیلی خوب بلدی جون آدمای تنه‌لش رو بگیری و اجازه میدی که آدمای خوب، رکورد حضرت نوح رو بشکنن. ما اصلاً کُشته مُرده‌ی دیدن این آدمای خوبیم. به همین کارت ادامه بده، عزرائیل!
اِی عزرائیلِ مُفید، ماااااچ!

بوس!
واقعاً بوس به تو اِی عثمان دمبله! اِی تویی که فصلی شونصد بار، تورِ دروازه‌ی حریف رو پاره می‌کنی و واقعاً صد میلیون یورو می‌ارزی و واقعاً هم حق داری که این پول هنگفت نوش جونت بشه. فقیرای اهل تانزانیا و زیمبابوه برات دس تکون میدن. میگن ما به این پول نیازی نداریم. ما تشنه‌ی آقای گُل شدناتیم!
اِی عثمان دمبله، اِی ماشین گُلزنی، ماااااچ!

بوس!
واقعاً بوس به تو اِی نویسنده‌ی خوب! اِی تویی که آدم خوبی بودی و... تحت تأثیر سلایق عام امروزی قرار نگرفتی و... هنوزم آدم خوبی هستی و هنوزم مثل قبل، چیزای خوبی می‌نویسی.
اِی نویسنده‌ی پاک، ماااااچ!

بوس!
واقعاً بوس به تو اِی دنیا!
اِی دنیایی که معلّما همیشه می‌گفتن قشنگه! و همین معلّما هم به لطف قشنگی فوق‌العاده زیادت، در حال حاضر، جزو قشر پُر درآمد جامعه به حساب میان. اون معلّم ورزش رو یادته؟ همونی که یه ساعت باهامون می‌دوید و نرمش می‌کرد و اصلاً هم پنجاه و نُه دقیقه از یک ساعتِ کلاس رو نمی‌خوابید، نمی‌دونم چرا وضعش از بقیه بدتره.
نمی‌دونم دلیلش رو. شاید تو بدونی.
اِی دنیای مساوی‌خواه، ماااااچ!

ماچ! ماچ به من! ماچ به تو! ماچ به ما! ماچ به شما! ماچ به اونا!
ماچ به همه‌مون...
که انقدر خوبیم. خــــــــوب!


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱:۰۹ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
از:من

به:تو

شماره دو!


هی تو! آره با خودتم؟ دنبال کی هستی؟ دنبال چی هستی؟ مگه چی تو گذشته بوده که دنبالشی؟ چی بوده؟ چرا دست برنمیداری؟
نمیبینی؟ کوری؟ سختته یه نگاه به آینه بکنی؟ ببین چیکار کردی...این دستپخت توئه!

نمیخوای تمومش کنی؟ بعد این همه روز، هفته، ماه و سال..بعد این همه مدت نتونستی اینقدر شجاعتت رو جمع کنی که تمومش کنی؟
چه حسی نسبت به خودت داری؟ اینقدر سخته؟

تمومش کن...خواهش میکنم ازت...چون از یه جایی به بعد تو تنها کسی هستی که میتونه این کار رو بکنه!

همینه...تهش همینه...و یه خبر خیلی بد...بعد از این بدتر از اینه!
این بهترین سال هایی هست که داری...بهترین سالهایی که داری همینه..چقدر ناراحت کننده که بهترین سالات این بود!

زندگی تو دروغ، ترس، ظلم، گذشته ی پوچ.. زندگی میون یه سری آدمی که هیچ شباهتی بهشون نداری... نه اونقدر قوی هستی که شبیه قوی ها باشی و نه اونقدر شجاعی که به قوی نبودنت اعتراف کنی و بری شبیه بقیه بشی!

از چی میترسی؟ جهنم؟ دست بردار... تو دیگه سِر شدی...تجربه اش رو داشتی و میدونی جهنم چیه!
نمونه کوچیکیه؟ اوکی..ولی نمونه ای از جهنم رو زندگی میکنی...تناقض ها دوراهی ها کم جهنمیه؟
اینکه وجودت رو بخوای برای آدمایی بدی که حتی از وجودت خبر ندارن کم جهنمیه؟
اینکه لبه پرتگاهی هستی که نه میتونی بابت نداشته هات به خاطر داشته هات ناراضی باشی و نه داشته هات کافی باشن کم جهنمیه؟
اینکه میدونی...اینکه نمیدونی..اینکه میدونی که هیچی نمیدونی..این کم جهنمیه؟
اینکه جهنم بیشتر از این نمیخوای...کم جهنمیه؟

حیفم میاد بهت اینا رو بگم...ولی میگم...وقتشه تموم شه...وقتشه تموم شه...چون چیزی نمونده که تمومت کنن...چیزی نمونده...فقط قسمت سختش!

ببینم... اصلا تموم میشه؟




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۵:۴۸ یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۶

فنگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۶ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۷:۱۸:۵۲ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
از سگدونی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 107
آفلاین
از: فنگ
به: پروفسور باروفیوی روستایی

جناب مش باروفیو، وزیر محترم سحر و جادو

دقیقاً کجایی؟ چرا رخ نمی نمایی؟ چرا کل جامعه جادوگری رو بوی گاومیشای جنابعالی برداشته؟ چرا همه کپک زدن؟ چرا غیر از برکزاری تور بازدید از موزه ای که در دولت های قبل تر تاسیس شده و مسابقه سریال سازی، حرکت خاص دیگه ای نشد و نمیشه؟ چرا در همین ماه آخر دولت خود حداقل هیچ کاری نمی کنید؟ چرا ریگولوسشو در آوردین قاطی کردین با شیر میر گاومیشاتون و خلوصش با شیر رودودلف بالا بردین و مالیدین سر و صورت ملت؟

چرا و کی چنین شدیم؟ آیا ما جادوگرانی شدیم که دوست داشتن جامعه مونو از یاد بردیم؟ این بود آرمان های گاومیش بازها؟ این بود سرانجام وعده های انتخاباتی تون؟ حرف از شایعه سازی و انگ سیاه‌ نمایی نزنید خواهشا که فراری ست رو به جلو از سوی شما مسئولان واسه عدم پذیرش مسئولیت سیاهی ها. اندک توجه به موزه هم حاصل گرده افشانی های حشره ایست از زوپس نشینان که مثل کوزت جون میکنه و در واقع ارادتی به دولت شما نداشته و نداره. شما عملاً اگه کل دوره وزارتت رو میرفتی مرخصی و یه هویج رنگ می کردی میذاشتی جای خودت موثرتر عمل میشد به نظرم. حداقل ملت یه گازی میزدن ازش، چشماشون تقویت میشد، بیشتر خیانت هاتون رو رویت می کردند، یه شورشی انقلابی کودتایی چیزی میشد دست کم. البته ما بارها جهت رسیدگی به ماجرای شکار ما حیوانات مظلوم خدمت دفتر شما رسیدیم ولی چیزی جز گاومیش ندیدیم پشت صندلی وزارتتون و تشریف نداشتین خلاصه.

در لباس ساده روستایی آمدید و حالا با تثبیت پایه های اشرافی گری و حکومت فرمانروای تاریکی ها، دارین میرین و امیدوارین با مهندسی دوباره انتخابات از سوی اهالی هنگلتون، همفکران یا خودتون مجدداً پیروز این رقابت سرنوشت ساز بشین! اما شیر گاوی های خودتونو خوردین، شیر رودولف هم روش! مردم جامعه جادوگری در این انتخابات شما نقابداران رو تنبیه خواهند کرد. خیلی دیره! اما باز هم از این سکوت شرم آور و نفرت انگیزتون بهتره: بیاین زانو بزنید در دیاگون جلوی امت شریف و کسبه ها، عذرخواهی کنید و اقرار کنید که چه بلایی به سر جامعه آوردین قبل از اینکه در انتخابات پیش رو آبروی نداشته دولتتون بره، قبل از اینکه افشاسازی هایی صورت بگیره از داستان های پشت پرده دولت شما قبل از اینکه مجبور بشین به نامه های فدایت شوم تون به وزرای جادوگری اوگاندا و بورکینافاسو، درخواست پناهندگی هم ضمیمه بفرمایید.

مردم ما هوشیارتر از گذشته شده اند و صد البته بخشنده تر. ممکن است ببخشند و مهلتی بدن تا بلکه مجدداً از صفر و از مزارع لم‌ یزرع خاک سفید و جمال آباد توفیق خدمت دوباره پیدا کنید. شاید! فرصتی چندانی نمانده. و در آخر، آقای ! تو را من نصیحت میکنم به حرف عمو ژان! ای آقای وزیر، فراموش نکن ای آقای وزیر امروز، لجن، زجر آبه...

واق واق
فنگ


----------



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۶

جیسون ساموئلز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۷:۴۷ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 234
آفلاین
از: شکلک تحت تعقیب.
به: کاربرای گل


کلاً من آدم...چیزه...شکلک خوش شانسی نیستم. کلاً همیشه بد آوردم. اگه بخوام از اول شروع کنم، یادمه خیلی وقت پیش ها بود که از یه جایی...یادم نیست کجا بود...اومدم تو لیست شکلک های اینجا. یا اگه بخوام اینگلیسی صحبت کنم برای رفقامون، اومدم توی اموجی باکس!

راستش رو بخوای جای خوبی بود. پر شکلک های متنوع. خیلی هاشون زود جا باز کردن و پر استفاده بودن. ولی من بین اونا نبودم. من...تو لیست پر استفاده ها نبودم. حداقل شکلک های دیگه میتونن یه تکونی بخورن ولی من توی یه پوستر گیر افتاده ام! خیلی افراد کمی از من استفاده کردن. فکر کنم دلیلش رو هم میدونم. من شکلکی نیستم که تو هر موقعیتی ازش استفاده بشه.

البته فقط من نیستم که با این مشکل دست و پنجه نرم میکنم. همین پشمک فعال. فقط قیافه اش فعاله! کاشکی توی سایت هم فعال بود. یا مثلاً همین شکلک هالووین. درسته که همیشه لبش خندونه ولی دلش داره گریه میکنه. اونم مثل من توی لیست بی استفاده هاست.

بعضی وقت ها به این شکلک همر حسودیم میشه. خیلی طرفدار داره و همه ازش استفاده میکنن. کاشکی من جای اون بودم. کاشکی.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.