هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: دیروز ۹:۳۵:۲۸

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۴:۵۵
از همسایتونو نمی شناسید؟ واقعا که
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 55
آفلاین
فرستنده:ایزابلا تینتوئیستل
ادرس:هاگوارتز
گیرنده: بلاتریکس لسترنج
آدرس: قصر خانواده مالفوی

سلام خانوم لسترنج ،خوبین ؟خوشین؟ ارباب سالمن؟
من درخواست عضویت در مرگخوارا رو دارم.
قبل از اینکه بهم کروشیو بزنین بزارین براتون تعریف کنم.
اول اول که اون به حرف اون کلاه مسخره گوش ندادمو اسلایترین رو قبول نکردم. بعدش م که تا میتونستم بچه ها رو اذیت می کردم.( یکی از دلایل سیاه بودم )
اصلا دست شیطونو ار پشت بستم.
بعد توی همین هاگوارتز پرنده هایی اموزش دادم که جاسوسی مردمو می کردن و اگه درمورد کسی بود شب توی گوش همون طرف تعریف می کردن. طلسم های های نابخشودنی رو بلدم . یکی از سرگرمی هام اینه که طلسم فرمان رو مردم اجرا کنم و وادارشون کنم مردم رو ازار بدن. اکه توی کاخ خاندان تینتوئیستل ها برین توی اتاق من و کلمه خون اصیل رو بگین ، اتاق مخفی جلوتون میبینید که فعالیت های شمارو از ۱۲ سالگی تا الان که ۱۸ سالمه دنبال کردم . در ضمن خانواده من جزو ۲۸ مقدس اند.
پس فقط علامت شوم رو کم دارم.

ارادت مند شما
ایزابلا تینتوئیستل


ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۱ ۲۱:۳۳:۴۸

مرگخوار آینده.... (البته امیدوارم )


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵:۱۴ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، ویزنگاموت

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۴:۴۲
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 128
آفلاین
پروژه ی سامورایی فرهیخته، بخش اول


مقاله ی پنج پاراگرافی
سوژه: آگلانتاین پافت


خب بذارین بگم وقتی آگلانتاین به دنیا اومد، منم کوچیک بودم. فقط یادمه که یه نوزاد پیر و بد اخلاق بود و به پرستاری که سعی کرد بشورتش گفت "ولگرد". اسمشم از اول این نبود، به گمونم تو مایه های بنجامینه باتنه بود که سریع رفتن عوضش کردن سه نشه.

همونطوری که من بزرگتر می‌شدم، آگلا هم جوون‌تر می‌شد. کاتانا بهم گفته بود بچگی آدما روی پیری‍شون تاثیر می‌ذاره ولی خب آگلا همون موقعشم پیر بود، برای همینم من با روح و روانش هم بازی می‌کردم گاهی، چه اشکالی داشت؟ کوچیک می‌شد یادش می‌رفت. آگلا می‌رفت که یه لوح پاک و سفید بشه.

آگلا حساب‌دار بود. همش می‌زد به حساب. تا این‌که یه روز به این نتیجه رسید دیگه به اندازه ی کافی کوچیک شده که نزنه به حساب. به هرحال هنوزم برای من مثل همون موقعش بود؛ بهش نگید شاید به خاطر این بود که دوست داشتم بازم مثل قبلنا باهاش بازی کنم، بریم و برتی باتز بزنیم و به لونه ی ارواح عصبانی حمله کنیم. کی به کیه آخه؟

شاید این دوره، آگلاترین دوره ی آگلا بود. کاتانا هیچوقت اینقدر دوستش نداشته بود. پیپ کشیدنش، شلنگ تخته انداختنش وسط دیاگون انگار که می‌خواس خیابون ببنده، اصلا منو گول نمی‌زد. آگلا همونی بود که پابه‌پای کاتانا اشک می‌ریخت پای داستانای غم‌انگیز – من نه ها، من با این دوتا فرق دارم- و وانمود می‌کرد بازیای فکری مشنگی دوست نداره.

پاراگراف نتیجه‌گیری:


ممنونم که به دنیا اومدی پیرمرد! یه روزی می‌رسه که من پیر می‌شم، امیدوارم اونموقع هم کنار هم باشیم. ببخشید بابت تمام طلسم‌های نابخشودنی ای و بخشودنی ای که بهت می‌زدم. تولدت مبارک.

پ ن: کاتانا گفت من مفهوم جدیدی وارد دنیای پاراگگراف‌نویسی کردم. مدل ژاپنیشه. بپسند.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۸ ۱۳:۱۸:۱۵

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۰۰ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۱:۲۸
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 277
آفلاین
:نامه و تمبر و کد پستی و آدرس گیرنده نمی‌شناسد و شمشیر چرخان، سوار بر اسب کوتوله به وسط تاپیک یورتمه می‌رود!:

ما اینجا یورتمه آمدیم که مطلبی رو بلند بلند عرض کنیم و یه بسته رو دست به دست به دست به دست به دست کنیم برسه دست پروفسور دامبلدور!

پروفسور دامبلدور، قربان! تولدتون مبارک باشه، قربان! امیدوارم که آبنبات لیمو‌یی هاتون پر برکت و دماغ بلندتون چاق باشه، قربان! شرمنده یک مقدار دیر رسیدیم، سر راه داشتیم نتیجه زحمت چندین و چند ساعت این بعدازظهرمون رو از پنجول و چنگال فنریر گری‌بک نجات می‌دادیم، قربان! لامصب هر چی می‌گفتیم این کیک وجترینه و توش گوشت نیست، به خوردش نمی‌رفت، قربان! مجبور شدیم آخر با اسب کوتوله زیرش بگیریم، قربان! کیک خدمت شما، قربان!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۲۵ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، محفل ققنوس

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۰۱:۲۲ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 110
آفلاین
فرستنده:کریچر
آدرس: خونه شماره دوازده میدان گریمولد

گیرنده: ارباب ریگولوس
آدرس: سرزمین الیزیوم، خونه ارباب ریگولوس

ارباب ریگولوس بسیار بسیار عزیز کریچر، کریچر دلش برای شما خیلی خیلی تنگ شد. ارباب ریگولوس، دنیا بدون شما برای کریچر هیچ بود. ارباب ریگولوس، خونه آبا و اجدادی شما، خونه ای که شما ارباب عزیز، داخل اون بزرگ شد و رشد کرد، بدست گند زاده ها و خائنین به اصل و نسب افتاد.اسمشونو گذاشت محفل ققنوس. ارباب ریگولوس، کریچر از نحوه زندگی اینا تعجب کرد. اینها ذره ای برای اصالت ارزش قائل نبود. ارباب ریگولوس اینا برای کریچر پیر بی معنی بود. کریچر بین اینا تباه شد ارباب ریگولوس. گاهی احساس خفگی به کریچر دست داد.

ارباب ریگولوس، امروز تولد ارباب محفلیا بود. محفلیا جشن گرفت و بسیار خوشحال بود. مثل باقی کارهاشون این هم برای کریچر بی معنی بود. البته ارباب محفلیا فکر کرد کریچر دوستش داشت اما ارباب ریگولوس، ارباب محفلیا خودش از همه برای کریچر بی معنا تر بود. ارباب محفلیا فکر کرد کریچر خیلی دوستش داشت چون امروز که تولدش بود با دیدن بطری بزرگ وایتکس کریچر_ که از اون فلچر دزد گرفته بود_ که به طور کاملا اتفاقی بدستش رسید و به طور کاملا اتفاقی یه روبان قرمز هم بهش بسته شد بود اظهار خوشحالی کرد و گفت از بطری به خوبی نگه داری کرد و جایی نگهش داشت که تونست هر روز دیدش. کریچر هم سرش داد زد که بطری کریچر اتفاقی بدستش رسیده و اونجا رو ترک کرد.

ارباب ریگولوس، دل کریچر براتون خیلی تنگ شد. ارباب تونست به خواب کریچر اومد؟

دوستدار ارباب

کریچر


وایتکس!



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴:۳۵ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۱:۲۸
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 277
آفلاین
آدرس فرستنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، سمت چپ تابلو جیغ جیغوئه، تابلو غر غروئه

آدرس گیرنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، میز اصلی آشپزخانه.

با یاد و نام مرلین کبیر و شهدای هاگوارتز

درود و سلام بر تک تک هم‌رزمان محفل نشین!
در درجه‌ی اول، سلام به چشم‌های نافذ پشت عینک نیم هلالی و بینی خمیده پروفسور دامبلدور، قربان! نامه‌ی شما با جغد امروز به دستمان رسید، قربان! بسی مشعوف شدیم، قربان! از شدت شعف قیافه‌مان شبیه اسب کوتوله‌مان شده بود، وقتی که بهش تی‌تاب می‌دهیم، قربان! یه دو سه دور خوندیمش و بعد هم قابش کردیم و زدیم به گوشه‌ی تابلویمان، شد تابلو اندر تابلو، قربان!

سلام به ریموند، گوزن رشید محفل! امیدواریم که دماغت چاق و شاخت تیز باشه هم رزم!
جوزفین، هم‌رزم، دم شما گرم رفیق، کلی صفا کردیم از متنت، مرلین جد و آبادت رو برات بیامرزه که سعی می‌کنی تابلوی این عفریته، ننه سیریوس رو از رو دیوار بکنی، پدر ما رو درآورده انقدر به قامت کشیده‌ی ما توهین می‌کنه!
پنه‌لوپه، شما که دیگه تازه وارد نیستی هم‌رزم، از قدیمی‌های ما شدی دیگه. خاطره‌ات از پانتومیم ما رو تشنه کرد حسابی، نامه رو که خوندی یک سر بیا همون جایی که خودت میدونی و اسمش رو نمیارم فقط اول اسمش با اتاق زیرشیروانی شروع میشه، سه چهارتا قوطی نوشابه توی خورجین اسب کوتوله جاساز کردم، دوتایی با هم بزنیم بر بدن!
همینطور سلام بر اما ی دلیر و مبارز، هم گروهی و هم محفلی و هم رزم وفادار و پر جرئتم! ضمن ابراز تشکر فرزند از نامه‌‌ی محبت آمیزت فرزند، خواستم بگم که هر وقت کمکی از دست ما بر میومد، سراغ این شوالیه پیر بیا، رودرواسی نکن فرزند!
همینطور عرض سلام بر هم رزم و هم‌بازی و دلیر میدان، مبارز جان بر کف محفل، رفیق آرتور و سایر محفلی‌های نازنینم.
قرض از مزاحمت خواستم که از نامه‌ی محبت آمیز تان برای هزار پانصد و هفتاد شیشمین سالروز تولدمان کمال تشکر رو داشته‌ باشم، این شوالیه‌ی پیر رو شرمنده کردید، هم‌رزمان! اشک شوق به چشمان این جنگجوی پاک طینت نشاندید، دلاوران! باشد که یکی دو هزاره دیگر هم در رکاب هم به جبهه ظلم و تاریکی بتازیم! ضمناً فکر هم نکنید که ما مرلینی نکرده قصد داشتیم تولدمان را بپیچونیم، دوستان! به انضمام این نامه، یک جعبه هم دریافت می‌کنید که کیک تولد ماست، هم‌رزمان! خودمان پختیم به جان فنریر گری‌بک!

جان نثار تک تک شما هم‌رزمان!

سر کادوگان


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴:۵۷ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۰۲:۱۲
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 325
آفلاین
بسمه تعالی



ای مرلین بزرگوار و عزیز، امیدوارم که در خوبی و خوشی باشی.مرلین جان، من یک پیرمرد هستم که در - خب به واسطه قانون رازداری نمی‌تونم بگم دقیقا کجا ولی حدودی می‌شه-جایی نزدیک میدون گریمولد زندگی می‌کنم. تنها هم نه! کلی محفلی و اینا هم اونجا هست که دور هم خوش هستیم. این محفلی ها خیلی خوب هستن و یکی شون که حتی ورای متر و معیارهای محفلی هم خیلی خوب محسوب می‌شه سره! با سین مکسور البته (شیفتم خرابه!). این سری که می گم شوالیه ای هستش دلیر و نجیب و اینا که ما رو همرزم خودش می دونه. کاری هم نداره که مثلا من پیرمرد تو عمرم کارد نگرفتم دستم، چه برسه شمشیر! البته نیازی هم نیست. چون خیالمون راحته که شوالیه دلیری مثل خودش هست که خودش یک تنه به جای همه مون می‌جنگه و دلمون بهش قرص قرصه.
ولی می‌ دونی چیه مرلین جان؟ خب نمی‌ذارن بنویسم... از اینجا به بعد قلم رو می‌دم به دست ریموند، گوزن عزیز و گرانقدر که اون ادامه بده.

ریموند که از فرط اشتیاق به نوشتن اولین نامه ی زندگیش توی پوست خودش نمی گنجید، شاخاش و از ریش دامبلدور دَر آورد و با زور و مشقت تمام نامه رو از مشت محکم پیرمرد بیرون کشید و عَرررر عَررر زنان شروع به نوشتن کرد!

وای مرلینا! یعنی من دارم الان نامه مینویسم؟ یعنی باس بعدِش رو جلد این نامه هه تُف بندازیم و تمبر چسبونش کنیم؟ البت مرلین، نمدونستن چنتا تمبر باس بزنم خو! امیدوارم ازم راضی باشی!

ریموند بار دیگه با پاکت نامه ی خیس و تف مالی که از سر و کولش اب و تمبر میچکید نگاهی کرد و ادامه داد!

راستش... راستش، روم که نمیشه بگم ولی مرلینا، از روز اولی که پام و گذاشتم توی محفل این سِره عزیز نهایت لطف و به من داشت! اون روزی که کاسه ی سوپ پیاز و با عشق جلوم گرفته بودن... وای خودا اشک توی چشام حلقه زد! اون روز که حیرون و سر گردون بودم و نمیدونستم با یه کاسه سوپ چی کا میشه کرد، سر به داد من رسید!
سر کاسه ی سوپ من و در عوض یه کیلو یونجه از خورجین اسبش، از من قبول کرد!از اون روز به بعد میدونستم با کاسه های سوپم باید چه کار کنم! و اون طعم دلنشین یونجه...
دیه نمی تونم بنویسممم! عَررررر... سر دوست داشتنی ما..., مرلینا... واسمون حفظش کن...عَرررر

مونتگومری که توی نوبت نشسته بود نامه ی خیس و لزج رو از گوزن پوزو گرفت قلم به کاغذ برد:

عااا! قلم افتاد دس خودم! می‌دونی مرلین؟ تو خونه‌ی ما کلی تابلوئه! نگفتم که دلت بخوادها! می‌دونم که خودت هر چند تا که بخوای می‌تونی داشته باشی! پیغومبری دیه، چون کارت درسّه پَ کیفت هم کوکه. البت من که پیغومبر نیستم که بدونم، ولی خو هر موجود ذی‌حیات و ذی‌عقل و ذی‌شعوری به خداوندی خدا و به تربیت درست درمون و با تکیه بر ذی‌شعوری خودش ملتفته که هر کاری سختی‌های خودش رو داره و تا تو اون شرایط قرار نگیره دقیق و دُرُس ملتفت نمی‌شه درجه سختی کار رو. و صد البته که کیفش رو هم!
ها! داشتم می‌گفتم! عرض شود به حضورتون که تو این منزل‌گاهی که ما توش سکنا گزیده‌ایم، خعلی تابلوئه! ولی خب یه چند تا از تابلوهامون دیه ناموساً خیلی تابلوئه! جدای از تابلوی ننه‌ی عمو سیریش که هر دم ما میایم کپه‌مونو بذاریم شروع می‌کنه به جیغ و جاغ، ( و لامصب هرچی هم با کنسرو بازکن افتادیم به جونش که کنده شه از بیخ دیفال نشد که نشد!. ) یه تابلو دیه‌ام داریم که اون در نوع خودش و به گونه‌ای از تابلوی ننه‌ی سیریش هم تابلوتره!
عااا! مثلاً به ما فوش نمی‌ده مثلاً! خو می‌دونی، اَ وختی ما پامونو گذاشتیم تو این کنام مار و افعیان که به کنام شیران و دلیران تبدیلش کنیم مثلاً، ار این ور به اون ور، از این راهرو به اون راهرو، از این اتاق به اون اتاق، از این سالن به اون سالن، از این طبقه به اون طبقه، آقا هرجا ما می‌رفتیم عملاً داشتیم از جانب تابلوهای خونه فوش می‌خوردیم! لامصبا کنده هم نمی‌شدن اصن!
ولی می‌دونی؟ واقعیت اینه که این تابلومون که دیه تابلوتر از خودش، خودشه، تنها تابلوی خونه‌اس که سمت مائه! ( کنده هم می‌شه تازه، اونم با قابلیت جا به جایی و حمل و نقل مطمئن! ) البت اون از همون اول اولش اونجا نبودها! با پای خودش.. ینی چیز، با اسبک خودش اومد! البت ناگفته نماند که اصل تابلوشو ما خودمون رفتیم از محل استقرارش کندیم آوردیم، ولی خب اینم ناگفته نماند خویشتن خویشِ شیردل‌اش با دل شیر خودش اومد! با اسب و شمشیر و زره رزم و زبان فصیح و بلیغ عهد بوقیش اومد! و اونجا بود که من "همرزم" اش شدم!

اینجا بود که ملت دیدن که اگه دس نجنبونن و نوشتن جوزفین رو موقف نکنن، کل کاغذ نامه تموم می‌شه و به بقیه نمی‌رسه. در نتیجه گربه‌ی پنه لوپه خیلی نرم و آروم(!) خودشو مث بختک انداخت رو جوزفین و خود پنه لوپه هم با تحدید به این که «ول نکنی قلمو نوشابه می‌ریزم روش! » کاغذ رو از زیر دست جوزفین کشید و مشغول نوشتن شد:
خب مرلین جان به صورت نوشابه ای برات بگم این سر خیلی همرزم خوبیه نه تنها هم رزم بلکه دوست خوبیه هست اول که اومدم تو محفل بی خبر از همه جا رفتم نوشابه های رو میز رو برداشتم و تو اتاق زیر شیروانی قایم شدم. تا وارد اونجا شدم صدایی از تابلو روبروم اومد: همرزم ما هم مایل به شراکتیم
اول جیغ کوچیک زدم ولی بعد که دقت کردم دیدم سر برام خیلی آشناست. یادم اومد تو هاگوارتز دیدمش. از نگاه تعجبم خنده ریزی کرد و گفت: همرزم ما از همون اول ورود تو را تعقیب نمودیم و فهمیدیم یکی از همون تازه وارد هایی. نگران نباش به همرزمان سفیدمان چیزی نمیگوییم.
و شیشه نوشابه ای از زیر زرهش در آورد و به افتخار هم نوشیدیم.
چند روز بعد هاج و واج نمیدونستم پانتومیم چی هست؟ و اون لحظه بود که سر عزیز اومد به کمکم و اسم من رو گفت. خلاصه نوشابم برات بگه که خیلی این سر محفلی خوبیه. ازت میخوام همیشه سالم بمونه و پیش ما محفلی ها بمونه. اونم برای همیشه.
دستی شونه پنه لوپه رو لمس کرد. پنه لوپه برگشت و با اما رو به رو شد.
-مزاحم نیستم ؟ میشه یه سوال بپرسم؟
-میخوای بپرسی نوشتنم تموم شد آبجی؟
-دقیقا.
-بیا آبجی بقیه توصیفات قابل بیان نی.
اما برگه خیس را گرفت و آبجی در حس رفته خود را تا در اتاق بدرقه کرد.
سلام مرلین بزرگ. مزاحمت که نشدم؟ می خواستم ازت تشکر کنم که کاری کردی این سرکادوگان شجاع به محفل بیاد. سر واقعا چیزی بیشتر از شوالیه ست. اون یه انسان فداکار و یه قهرمان واقعیه! با این که تا حالا ازش سوالی نپرسیدم ولی حس می کنم جواب تموم سوال هام رو می دونه. نمی دونی وقتی شمشیرش رو تو هوا تکون میده و با اسبش از این تابلو به اون تابلو می ره چه حس خوبی به من دست میده؛ احساس میکنم هیچ مرگخواریش با دیدن اون جرئت نمی کنه به محفل نگاه کنه چه برسه که بهش نزدیک بشه! مرلین عزیز یه سوالی داشتم: برای درست کردن چنین تابلویی از چی استفاده کردی؟ از چی استفاده کردی که ایشون انقدر پر ابهت و جذاب شده؟ شوالیه ی داخل این تابلو علاوه بر محفلی بودن یه گریفیندوری عالیه که یادش هیچ وقت از ذهن ها پاک نمیشه. از تو می خوام مراقب این شوالیه خوب و صبور باشی. مرلین جان دیگه حرفی ندارم.

خلاصه کلام، مرلین جان این شوالیه عزیز ما رو حفظ کنه و کاری کن هزارسال دیگه هم کنارمون باشه.
تولدش مبارک.





...Io sempre per te


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۲۶ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۴:۰۱
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 109
آفلاین
فرستنده: مرلین کبیر، پیامبر بزرگ و صاحب اختیارات الهی در زمینه سنت پسندیده ازدواج و تعدد زوجات

گیرنده: جادوگر محترم و متشخص، رودولف لسترنج

موضوع: جاری کردن خطبه عقد

با سلام؛
نظر به درخواست جنابعالی مبنی بر بازکردن بخت خود، تقاضای شما در بارگاه ملکوتی بررسی شده و پس از تایید بسته بودن بخت و همچنین مشاهدات صورت گرفته در قبال همسر شما، به نام بلاتریکس بلک، شورای آسمانی تصمیم بر آن گرفته تا بخت شما را به صورت حداکثری بازنماید.

همچنین با توجه به الطاف شما نسبت به مسئله خطیر و مغفول چهارصد همسری، اینجانب تصمیم گرفته تا تمامی ساحرگان را به عقد شما دربیاورم. لیکن بانو پالی چپمن به عللی که بر عوام پوشیده است و بنا به مصلحت از این خطبه معاف می‌باشند.

نتیجه غایی و متن نهایی این قرارداد در اسرع وقت به سمع و نظر شما خواهد رسید.



شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۰۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۷:۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1213
آفلاین
فرستنده: رودولف لسترنج
آدرس: دهکده لیتل هینگتون، منزل اربابی ریدل‌ها، دکه‌ی اول، تک زنگ!

گیرنده: مرلین کبیر
آدرس: بارگاه ملکوتی مرلین، اولین در سمت چپ!



با سلام.
پیرو فرارسیدن روز ولنتاین و سپندارمذگان و بقیه روزهای من‌درآوردی، درخواست میشود بنا بر بسته بودن بخت اینجانب، رودولف لسترنج (که گواهی این بسته بودن بخت را می‌توان در همسر بنده، خانوم بلاتریکس لسترنج یافت!) تقاضا می‌شود در اسرع وقت نسبت به باز کردن بخت اینجانب اقدامات مقتضی را اتخاذ بفرمایید.
باتشکر.

پانوشت: قبلا تعهد داده شده که عدالت را بین چهارصد همسری که حلال فرمودین، رعایت شود.

رونوشت: به همه!




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰:۲۶ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۴۶:۳۶ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
از طرف: ربکا لاک‌وود
به: روحم


سلام... خوبی؟
خب، خوب نیستی... معلومه. از زخمی شدنت معلومه. میدونم که نمیتونم درکت کنم. سخته برام. من یه جسمم و تو یه روح. یه چیزی که تا ابد میمونه ولی جسم... خب اون میره. ولی تنها چیزی که برام مهمه، اینه که تو زخمی نباشی.
یه روح زخمی هیچ وقت نمیتونه یه جسم سالم داشته باشه.
دلم میسوزه... هم برای تو، هم برای خودم. چون نه من میتونم اون زخم های عمیقتو درک کنم... و نه تو میتونی جسمی که یه مغز عذاب دهنده داره رو درک کنی. این جسم نباید یه مغزی داشته باشه، که هرچی خاطره بده رو وقتی گریه میکنی به یادت بیاره. ولی من دارمش. این مغز خراب رو دارم. نمیدونم چقدر جدی دارم باهات حرف میزنم، ولی دلم میخواد این جدیت رو به خاطر خودتم که شده ببخشی. بعد از زخمایی که قلبم خورد، دیگه نه میتونم تو رو درست کنم و نه میتونم جسم خودمو درست کنم.
سخته دیگه، بدون سلامت تو، منم سالم نیستم. از صورت رنگ پریده‌ام معلوم نیست؟ دیگه رنگی به صورتم نمونده که بشه بهش گفت "صورت"! خیلی بده. درکم نمیکنی که هیچ، تصورمم نمیتونی بکنی تو اون حال. کسی غیر از اونم درکم نمیکرد. اونم رفت. خیلی دوست خوبی بود. ای کاش میموند. ولی حیف که خیلی وقته رفته و من... دیگه نمیدونم باید چجوری باهاش حرف بزنم. ای کاش همون اوایل دیدنش، ازش یه چیزی، مثل آدرسی چیزی میخواستم، تا این نامه های روهم رفته رو بهش برسونم. ولی حیف که همه نامه هایی که برای اون نوشتم، فقط تو کشوی میزم مونده. خنده ات نگیره ولی من همیشه به اون خونه ای که قبلا میگفتم اونجا میومده، نامه میدم. یعنی میبینه و هیچی نمیگه؟
دلم میخواد اونجا بیاد و نامه هایی که انداختم رو ببینه. اگه نبینه، یه روزی، یه آدم دیگه ای میاد دیگه. وقتی ببینه، خنده اش میگیره. حتما با خودش میگه:
-چقدر آدم میتونه دیوونه یه دوست باشه که اینجوری رفتار کنه!

ولی من اینو نمیخوام. هیچ وقت نمیخواستم. ای کاش هیچ وقت از این اتفاقا نیوفته... نه واسه من، واسه هیچ کس. رفتن یه دوست، صمیمی ترین دوست، سخت تر از هر چیزیه.
رفتن همه برای بعضیا خوشحالی و برای بعضیا غم میاره...
مثل اینکه برای غم آورد. ای کاش اون نفر، هرگز... هرگز... این اتفاق براشون نمی افتاد...
یکیشون رفت و معلوم نیست بیاد یا نه... فقط به خودش ربط داره و من هیچ خبری ندارم...
دلم میخواست از من... منِ جسم، جدا شی و به اون بگی بیاد. بعد برگرد. برگرد بیا تو همین جسم تا من بتونم اونو ببینم. بیارش. یه جوری بیارش دیگه. برو تو خوابش. یا یه جا نشسته یهو جلوش ظاهر شو و بگو:
-بیا همون جای همیشگی و ربکا رو ببین. نامه هاشو ببین.

ولی خب. اگه تو بری... من چجوری به اون نامه بدم که ممنونم که جوابشونو دادی؟ دلم نمیخواد من برم... دلم نمیخواد اونم رفتن یه دوست رو تحمل کنه. چون اون تحملش نمیکنه، فقط به دوش میکشه. من میشناسمش... اون ناراحت بشه... خیلی بد ناراحت میشه... اون بهترین دوستی بود که تو این دنیای جادوگری یا تو این دنیای سیاه، داشتم... اون بهترین آدمی بود که تو این دنیا دیدم.
ای کاش برگرده روح زخم خودم... ای کاش برگرده...

جسم ناچیزیت/ربکا لاک‌وود


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۵:۰۵
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 235
آفلاین
خامه از خودم به هافل!

خلام هافلکم، خوبی هافلکم؟ خونه ی خودتون نون و خنیر و خلخل دلمه ای برای خبحونه می خوری هافلکم؟ من که می خورم. از خلخل دلمه ای های زرد باغچه مون خراقبت میکنی دیگه، نه؟ می دونم که خراقبت کردی، چون تو گورکن خرف گوش کنی هستی.

اما اگه خراقبت نکردی، خیلی از دستت خاراحت می شما. خب، همین الان برو خابپاش رو پر از آب کن و خاغچه رو آب بده، بعدشم خریع یه خقدار خذا برای خلخل دلمه ای های خوچولو بریز تا گشنه نمونن.

من خلان هاگزمیدم و داخل هتل درب و خاغونی اقامت دارم. دلم برای تو و خلخل دلمه ای های زرد و لقمه ی نون و پنیر و خلخل دلمه ی زرد تنگ شده. می دونی اینجا صبحونه چه چیز بدمزه و حال به هم زنی به عنوان خبحونه به خورد آدم می دن؟ خیلک شیک و کیک موزی! خوش به حالت که خقمه ی نون و پنیر و خلخل خلمه ای های زرد می خوری.

خریع بر می گردم پیشت تا با هم از خلخل دلمه ای ها خراقبت کنیم و پیششون خوش بگذرونیم. خمیدوارم شاد و شنگول باشی.






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۲۰:۲۹:۱۶
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۲۰:۳۳:۳۵

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.