هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴:۳۵ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۲۵:۴۳
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 222
آفلاین
آدرس فرستنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، سمت چپ تابلو جیغ جیغوئه، تابلو غر غروئه

آدرس گیرنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، میز اصلی آشپزخانه.

با یاد و نام مرلین کبیر و شهدای هاگوارتز

درود و سلام بر تک تک هم‌رزمان محفل نشین!
در درجه‌ی اول، سلام به چشم‌های نافذ پشت عینک نیم هلالی و بینی خمیده پروفسور دامبلدور، قربان! نامه‌ی شما با جغد امروز به دستمان رسید، قربان! بسی مشعوف شدیم، قربان! از شدت شعف قیافه‌مان شبیه اسب کوتوله‌مان شده بود، وقتی که بهش تی‌تاب می‌دهیم، قربان! یه دو سه دور خوندیمش و بعد هم قابش کردیم و زدیم به گوشه‌ی تابلویمان، شد تابلو اندر تابلو، قربان!

سلام به ریموند، گوزن رشید محفل! امیدواریم که دماغت چاق و شاخت تیز باشه هم رزم!
جوزفین، هم‌رزم، دم شما گرم رفیق، کلی صفا کردیم از متنت، مرلین جد و آبادت رو برات بیامرزه که سعی می‌کنی تابلوی این عفریته، ننه سیریوس رو از رو دیوار بکنی، پدر ما رو درآورده انقدر به قامت کشیده‌ی ما توهین می‌کنه!
پنه‌لوپه، شما که دیگه تازه وارد نیستی هم‌رزم، از قدیمی‌های ما شدی دیگه. خاطره‌ات از پانتومیم ما رو تشنه کرد حسابی، نامه رو که خوندی یک سر بیا همون جایی که خودت میدونی و اسمش رو نمیارم فقط اول اسمش با اتاق زیرشیروانی شروع میشه، سه چهارتا قوطی نوشابه توی خورجین اسب کوتوله جاساز کردم، دوتایی با هم بزنیم بر بدن!
همینطور سلام بر اما ی دلیر و مبارز، هم گروهی و هم محفلی و هم رزم وفادار و پر جرئتم! ضمن ابراز تشکر فرزند از نامه‌‌ی محبت آمیزت فرزند، خواستم بگم که هر وقت کمکی از دست ما بر میومد، سراغ این شوالیه پیر بیا، رودرواسی نکن فرزند!
همینطور عرض سلام بر هم رزم و هم‌بازی و دلیر میدان، مبارز جان بر کف محفل، رفیق آرتور و سایر محفلی‌های نازنینم.
قرض از مزاحمت خواستم که از نامه‌ی محبت آمیز تان برای هزار پانصد و هفتاد شیشمین سالروز تولدمان کمال تشکر رو داشته‌ باشم، این شوالیه‌ی پیر رو شرمنده کردید، هم‌رزمان! اشک شوق به چشمان این جنگجوی پاک طینت نشاندید، دلاوران! باشد که یکی دو هزاره دیگر هم در رکاب هم به جبهه ظلم و تاریکی بتازیم! ضمناً فکر هم نکنید که ما مرلینی نکرده قصد داشتیم تولدمان را بپیچونیم، دوستان! به انضمام این نامه، یک جعبه هم دریافت می‌کنید که کیک تولد ماست، هم‌رزمان! خودمان پختیم به جان فنریر گری‌بک!

جان نثار تک تک شما هم‌رزمان!

سر کادوگان


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴:۵۷ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
بسمه تعالی



ای مرلین بزرگوار و عزیز، امیدوارم که در خوبی و خوشی باشی.مرلین جان، من یک پیرمرد هستم که در - خب به واسطه قانون رازداری نمی‌تونم بگم دقیقا کجا ولی حدودی می‌شه-جایی نزدیک میدون گریمولد زندگی می‌کنم. تنها هم نه! کلی محفلی و اینا هم اونجا هست که دور هم خوش هستیم. این محفلی ها خیلی خوب هستن و یکی شون که حتی ورای متر و معیارهای محفلی هم خیلی خوب محسوب می‌شه سره! با سین مکسور البته (شیفتم خرابه!). این سری که می گم شوالیه ای هستش دلیر و نجیب و اینا که ما رو همرزم خودش می دونه. کاری هم نداره که مثلا من پیرمرد تو عمرم کارد نگرفتم دستم، چه برسه شمشیر! البته نیازی هم نیست. چون خیالمون راحته که شوالیه دلیری مثل خودش هست که خودش یک تنه به جای همه مون می‌جنگه و دلمون بهش قرص قرصه.
ولی می‌ دونی چیه مرلین جان؟ خب نمی‌ذارن بنویسم... از اینجا به بعد قلم رو می‌دم به دست ریموند، گوزن عزیز و گرانقدر که اون ادامه بده.

ریموند که از فرط اشتیاق به نوشتن اولین نامه ی زندگیش توی پوست خودش نمی گنجید، شاخاش و از ریش دامبلدور دَر آورد و با زور و مشقت تمام نامه رو از مشت محکم پیرمرد بیرون کشید و عَرررر عَررر زنان شروع به نوشتن کرد!

وای مرلینا! یعنی من دارم الان نامه مینویسم؟ یعنی باس بعدِش رو جلد این نامه هه تُف بندازیم و تمبر چسبونش کنیم؟ البت مرلین، نمدونستن چنتا تمبر باس بزنم خو! امیدوارم ازم راضی باشی!

ریموند بار دیگه با پاکت نامه ی خیس و تف مالی که از سر و کولش اب و تمبر میچکید نگاهی کرد و ادامه داد!

راستش... راستش، روم که نمیشه بگم ولی مرلینا، از روز اولی که پام و گذاشتم توی محفل این سِره عزیز نهایت لطف و به من داشت! اون روزی که کاسه ی سوپ پیاز و با عشق جلوم گرفته بودن... وای خودا اشک توی چشام حلقه زد! اون روز که حیرون و سر گردون بودم و نمیدونستم با یه کاسه سوپ چی کا میشه کرد، سر به داد من رسید!
سر کاسه ی سوپ من و در عوض یه کیلو یونجه از خورجین اسبش، از من قبول کرد!از اون روز به بعد میدونستم با کاسه های سوپم باید چه کار کنم! و اون طعم دلنشین یونجه...
دیه نمی تونم بنویسممم! عَررررر... سر دوست داشتنی ما..., مرلینا... واسمون حفظش کن...عَرررر

مونتگومری که توی نوبت نشسته بود نامه ی خیس و لزج رو از گوزن پوزو گرفت قلم به کاغذ برد:

عااا! قلم افتاد دس خودم! می‌دونی مرلین؟ تو خونه‌ی ما کلی تابلوئه! نگفتم که دلت بخوادها! می‌دونم که خودت هر چند تا که بخوای می‌تونی داشته باشی! پیغومبری دیه، چون کارت درسّه پَ کیفت هم کوکه. البت من که پیغومبر نیستم که بدونم، ولی خو هر موجود ذی‌حیات و ذی‌عقل و ذی‌شعوری به خداوندی خدا و به تربیت درست درمون و با تکیه بر ذی‌شعوری خودش ملتفته که هر کاری سختی‌های خودش رو داره و تا تو اون شرایط قرار نگیره دقیق و دُرُس ملتفت نمی‌شه درجه سختی کار رو. و صد البته که کیفش رو هم!
ها! داشتم می‌گفتم! عرض شود به حضورتون که تو این منزل‌گاهی که ما توش سکنا گزیده‌ایم، خعلی تابلوئه! ولی خب یه چند تا از تابلوهامون دیه ناموساً خیلی تابلوئه! جدای از تابلوی ننه‌ی عمو سیریش که هر دم ما میایم کپه‌مونو بذاریم شروع می‌کنه به جیغ و جاغ، ( و لامصب هرچی هم با کنسرو بازکن افتادیم به جونش که کنده شه از بیخ دیفال نشد که نشد!. ) یه تابلو دیه‌ام داریم که اون در نوع خودش و به گونه‌ای از تابلوی ننه‌ی سیریش هم تابلوتره!
عااا! مثلاً به ما فوش نمی‌ده مثلاً! خو می‌دونی، اَ وختی ما پامونو گذاشتیم تو این کنام مار و افعیان که به کنام شیران و دلیران تبدیلش کنیم مثلاً، ار این ور به اون ور، از این راهرو به اون راهرو، از این اتاق به اون اتاق، از این سالن به اون سالن، از این طبقه به اون طبقه، آقا هرجا ما می‌رفتیم عملاً داشتیم از جانب تابلوهای خونه فوش می‌خوردیم! لامصبا کنده هم نمی‌شدن اصن!
ولی می‌دونی؟ واقعیت اینه که این تابلومون که دیه تابلوتر از خودش، خودشه، تنها تابلوی خونه‌اس که سمت مائه! ( کنده هم می‌شه تازه، اونم با قابلیت جا به جایی و حمل و نقل مطمئن! ) البت اون از همون اول اولش اونجا نبودها! با پای خودش.. ینی چیز، با اسبک خودش اومد! البت ناگفته نماند که اصل تابلوشو ما خودمون رفتیم از محل استقرارش کندیم آوردیم، ولی خب اینم ناگفته نماند خویشتن خویشِ شیردل‌اش با دل شیر خودش اومد! با اسب و شمشیر و زره رزم و زبان فصیح و بلیغ عهد بوقیش اومد! و اونجا بود که من "همرزم" اش شدم!

اینجا بود که ملت دیدن که اگه دس نجنبونن و نوشتن جوزفین رو موقف نکنن، کل کاغذ نامه تموم می‌شه و به بقیه نمی‌رسه. در نتیجه گربه‌ی پنه لوپه خیلی نرم و آروم(!) خودشو مث بختک انداخت رو جوزفین و خود پنه لوپه هم با تحدید به این که «ول نکنی قلمو نوشابه می‌ریزم روش! » کاغذ رو از زیر دست جوزفین کشید و مشغول نوشتن شد:
خب مرلین جان به صورت نوشابه ای برات بگم این سر خیلی همرزم خوبیه نه تنها هم رزم بلکه دوست خوبیه هست اول که اومدم تو محفل بی خبر از همه جا رفتم نوشابه های رو میز رو برداشتم و تو اتاق زیر شیروانی قایم شدم. تا وارد اونجا شدم صدایی از تابلو روبروم اومد: همرزم ما هم مایل به شراکتیم
اول جیغ کوچیک زدم ولی بعد که دقت کردم دیدم سر برام خیلی آشناست. یادم اومد تو هاگوارتز دیدمش. از نگاه تعجبم خنده ریزی کرد و گفت: همرزم ما از همون اول ورود تو را تعقیب نمودیم و فهمیدیم یکی از همون تازه وارد هایی. نگران نباش به همرزمان سفیدمان چیزی نمیگوییم.
و شیشه نوشابه ای از زیر زرهش در آورد و به افتخار هم نوشیدیم.
چند روز بعد هاج و واج نمیدونستم پانتومیم چی هست؟ و اون لحظه بود که سر عزیز اومد به کمکم و اسم من رو گفت. خلاصه نوشابم برات بگه که خیلی این سر محفلی خوبیه. ازت میخوام همیشه سالم بمونه و پیش ما محفلی ها بمونه. اونم برای همیشه.
دستی شونه پنه لوپه رو لمس کرد. پنه لوپه برگشت و با اما رو به رو شد.
-مزاحم نیستم ؟ میشه یه سوال بپرسم؟
-میخوای بپرسی نوشتنم تموم شد آبجی؟
-دقیقا.
-بیا آبجی بقیه توصیفات قابل بیان نی.
اما برگه خیس را گرفت و آبجی در حس رفته خود را تا در اتاق بدرقه کرد.
سلام مرلین بزرگ. مزاحمت که نشدم؟ می خواستم ازت تشکر کنم که کاری کردی این سرکادوگان شجاع به محفل بیاد. سر واقعا چیزی بیشتر از شوالیه ست. اون یه انسان فداکار و یه قهرمان واقعیه! با این که تا حالا ازش سوالی نپرسیدم ولی حس می کنم جواب تموم سوال هام رو می دونه. نمی دونی وقتی شمشیرش رو تو هوا تکون میده و با اسبش از این تابلو به اون تابلو می ره چه حس خوبی به من دست میده؛ احساس میکنم هیچ مرگخواریش با دیدن اون جرئت نمی کنه به محفل نگاه کنه چه برسه که بهش نزدیک بشه! مرلین عزیز یه سوالی داشتم: برای درست کردن چنین تابلویی از چی استفاده کردی؟ از چی استفاده کردی که ایشون انقدر پر ابهت و جذاب شده؟ شوالیه ی داخل این تابلو علاوه بر محفلی بودن یه گریفیندوری عالیه که یادش هیچ وقت از ذهن ها پاک نمیشه. از تو می خوام مراقب این شوالیه خوب و صبور باشی. مرلین جان دیگه حرفی ندارم.

خلاصه کلام، مرلین جان این شوالیه عزیز ما رو حفظ کنه و کاری کن هزارسال دیگه هم کنارمون باشه.
تولدش مبارک.



Vita brevis


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵:۲۶ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۵۰:۴۷ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 21
آفلاین
فرستنده: مرلین کبیر، پیامبر بزرگ و صاحب اختیارات الهی در زمینه سنت پسندیده ازدواج و تعدد زوجات

گیرنده: جادوگر محترم و متشخص، رودولف لسترنج

موضوع: جاری کردن خطبه عقد

با سلام؛
نظر به درخواست جنابعالی مبنی بر بازکردن بخت خود، تقاضای شما در بارگاه ملکوتی بررسی شده و پس از تایید بسته بودن بخت و همچنین مشاهدات صورت گرفته در قبال همسر شما، به نام بلاتریکس بلک، شورای آسمانی تصمیم بر آن گرفته تا بخت شما را به صورت حداکثری بازنماید.

همچنین با توجه به الطاف شما نسبت به مسئله خطیر و مغفول چهارصد همسری، اینجانب تصمیم گرفته تا تمامی ساحرگان را به عقد شما دربیاورم. لیکن بانو پالی چپمن به عللی که بر عوام پوشیده است و بنا به مصلحت از این خطبه معاف می‌باشند.

نتیجه غایی و متن نهایی این قرارداد در اسرع وقت به سمع و نظر شما خواهد رسید.



شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴:۰۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
فرستنده: رودولف لسترنج
آدرس: دهکده لیتل هینگتون، منزل اربابی ریدل‌ها، دکه‌ی اول، تک زنگ!

گیرنده: مرلین کبیر
آدرس: بارگاه ملکوتی مرلین، اولین در سمت چپ!



با سلام.
پیرو فرارسیدن روز ولنتاین و سپندارمذگان و بقیه روزهای من‌درآوردی، درخواست میشود بنا بر بسته بودن بخت اینجانب، رودولف لسترنج (که گواهی این بسته بودن بخت را می‌توان در همسر بنده، خانوم بلاتریکس لسترنج یافت!) تقاضا می‌شود در اسرع وقت نسبت به باز کردن بخت اینجانب اقدامات مقتضی را اتخاذ بفرمایید.
باتشکر.

پانوشت: قبلا تعهد داده شده که عدالت را بین چهارصد همسری که حلال فرمودین، رعایت شود.

رونوشت: به همه!




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰:۲۶ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۹:۰۸
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 202
آفلاین
از طرف: ربکا لاک‌وود
به: روحم


سلام... خوبی؟
خب، خوب نیستی... معلومه. از زخمی شدنت معلومه. میدونم که نمیتونم درکت کنم. سخته برام. من یه جسمم و تو یه روح. یه چیزی که تا ابد میمونه ولی جسم... خب اون میره. ولی تنها چیزی که برام مهمه، اینه که تو زخمی نباشی.
یه روح زخمی هیچ وقت نمیتونه یه جسم سالم داشته باشه.
دلم میسوزه... هم برای تو، هم برای خودم. چون نه من میتونم اون زخم های عمیقتو درک کنم... و نه تو میتونی جسمی که یه مغز عذاب دهنده داره رو درک کنی. این جسم نباید یه مغزی داشته باشه، که هرچی خاطره بده رو وقتی گریه میکنی به یادت بیاره. ولی من دارمش. این مغز خراب رو دارم. نمیدونم چقدر جدی دارم باهات حرف میزنم، ولی دلم میخواد این جدیت رو به خاطر خودتم که شده ببخشی. بعد از زخمایی که قلبم خورد، دیگه نه میتونم تو رو درست کنم و نه میتونم جسم خودمو درست کنم.
سخته دیگه، بدون سلامت تو، منم سالم نیستم. از صورت رنگ پریده‌ام معلوم نیست؟ دیگه رنگی به صورتم نمونده که بشه بهش گفت "صورت"! خیلی بده. درکم نمیکنی که هیچ، تصورمم نمیتونی بکنی تو اون حال. کسی غیر از اونم درکم نمیکرد. اونم رفت. خیلی دوست خوبی بود. ای کاش میموند. ولی حیف که خیلی وقته رفته و من... دیگه نمیدونم باید چجوری باهاش حرف بزنم. ای کاش همون اوایل دیدنش، ازش یه چیزی، مثل آدرسی چیزی میخواستم، تا این نامه های روهم رفته رو بهش برسونم. ولی حیف که همه نامه هایی که برای اون نوشتم، فقط تو کشوی میزم مونده. خنده ات نگیره ولی من همیشه به اون خونه ای که قبلا میگفتم اونجا میومده، نامه میدم. یعنی میبینه و هیچی نمیگه؟
دلم میخواد اونجا بیاد و نامه هایی که انداختم رو ببینه. اگه نبینه، یه روزی، یه آدم دیگه ای میاد دیگه. وقتی ببینه، خنده اش میگیره. حتما با خودش میگه:
-چقدر آدم میتونه دیوونه یه دوست باشه که اینجوری رفتار کنه!

ولی من اینو نمیخوام. هیچ وقت نمیخواستم. ای کاش هیچ وقت از این اتفاقا نیوفته... نه واسه من، واسه هیچ کس. رفتن یه دوست، صمیمی ترین دوست، سخت تر از هر چیزیه.
رفتن همه برای بعضیا خوشحالی و برای بعضیا غم میاره...
مثل اینکه برای غم آورد. ای کاش اون نفر، هرگز... هرگز... این اتفاق براشون نمی افتاد...
یکیشون رفت و معلوم نیست بیاد یا نه... فقط به خودش ربط داره و من هیچ خبری ندارم...
دلم میخواست از من... منِ جسم، جدا شی و به اون بگی بیاد. بعد برگرد. برگرد بیا تو همین جسم تا من بتونم اونو ببینم. بیارش. یه جوری بیارش دیگه. برو تو خوابش. یا یه جا نشسته یهو جلوش ظاهر شو و بگو:
-بیا همون جای همیشگی و ربکا رو ببین. نامه هاشو ببین.

ولی خب. اگه تو بری... من چجوری به اون نامه بدم که ممنونم که جوابشونو دادی؟ دلم نمیخواد من برم... دلم نمیخواد اونم رفتن یه دوست رو تحمل کنه. چون اون تحملش نمیکنه، فقط به دوش میکشه. من میشناسمش... اون ناراحت بشه... خیلی بد ناراحت میشه... اون بهترین دوستی بود که تو این دنیای جادوگری یا تو این دنیای سیاه، داشتم... اون بهترین آدمی بود که تو این دنیا دیدم.
ای کاش برگرده روح زخم خودم... ای کاش برگرده...

جسم ناچیزیت/ربکا لاک‌وود


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۰:۲۶
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 226
آفلاین
خامه از خودم به هافل!

خلام هافلکم، خوبی هافلکم؟ خونه ی خودتون نون و خنیر و خلخل دلمه ای برای خبحونه می خوری هافلکم؟ من که می خورم. از خلخل دلمه ای های زرد باغچه مون خراقبت میکنی دیگه، نه؟ می دونم که خراقبت کردی، چون تو گورکن خرف گوش کنی هستی.

اما اگه خراقبت نکردی، خیلی از دستت خاراحت می شما. خب، همین الان برو خابپاش رو پر از آب کن و خاغچه رو آب بده، بعدشم خریع یه خقدار خذا برای خلخل دلمه ای های خوچولو بریز تا گشنه نمونن.

من خلان هاگزمیدم و داخل هتل درب و خاغونی اقامت دارم. دلم برای تو و خلخل دلمه ای های زرد و لقمه ی نون و پنیر و خلخل دلمه ی زرد تنگ شده. می دونی اینجا صبحونه چه چیز بدمزه و حال به هم زنی به عنوان خبحونه به خورد آدم می دن؟ خیلک شیک و کیک موزی! خوش به حالت که خقمه ی نون و پنیر و خلخل خلمه ای های زرد می خوری.

خریع بر می گردم پیشت تا با هم از خلخل دلمه ای ها خراقبت کنیم و پیششون خوش بگذرونیم. خمیدوارم شاد و شنگول باشی.






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۲۱:۲۹:۱۶
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۲۱:۳۳:۳۵

تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸

پاتریشیا وینتربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۱ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۰۸:۴۲ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
از توی یکی از جزایر ذهنم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
نامه از خودم به خودم!

سلام. حالت چطوره؟
میدونم خوب نیستی! من و تو خیلی وقته حالمون خوب نیست.
راستش هدفم از نوشتن این نامه واست، این نیست که بخوام حالتو خوب کنم. کار خودته! فقط میخوام یه چیزایی رو یادت بیارم. شاید بهت کمک کنه.

اون وقتا رو یادته؟ اولش فقط تاریکی بود. تو تاریکی زندگی می‌کردیم. لذت بخش بود. ما رو بلعیده بود ولی بازم حس خوبی داشتیم. بهش عادت نکرده بودیم. واقعا دوستش داشتیم. تا اینکه ما رو پس زد. تفمون کرد. بعدش دیگه نبود. بجاش روشنایی اومد.

دوستش نداشتیم. گریمون گرفت. تاریکی رو می‌خواستیم. ولی اون رفته بود. ولمون کرده بود. ما از جنس خودش بودیم ولی بازم رهامون کرده بود. مجبور بودیم ادامه بدیم.

اون  ‌شب هایی که  به دیدنمون میومد رو یادته؟ تا وقتی روشنایی برگرده چشمامونو نمیبستیم. نمیخوابیدیم. اصلا نمی‌خواستیم این لحظه رو از دست بدیم. ولی روشنایی زود برمی‌گشت و اون رفته بود. بیشتر لحظاتمون رو بدون اون ادامه دادیم. سخت بود. گریه میکردیم، جیغ میزدیم و بازم گریه میکردیم. دیگه داشتیم بزرگ می‌شدیم و اون کم کم فراموشمون میشد.

خوبی هاش و اینکه چه حسی داشتیم بهش، اون حس آرامش و  امنیت لذت بخش، کم کم داشت محو میشد. بعد، یه شب اون اومده بود ولی ما دیگه بیدار نبودیم. بازم جیغ میزدیم، بازم گریه میکردیم ولی نه به خاطر نبودنش، بلکه بخاطر بودنش. باور کرده بودیم بد بودنش رو. اون داشت کم کم نزدیکمون میشد و ما ازش فرار میکردیم. ازش میترسیدیم. اون آروم نزدیک میشد و ما میدوییدیم. اونقدر سریع که حتی خودمونم جا گذاشتیم.

الان دیگه خودمون نیستیم. مثلا خود تو. یه ربات شدی. کاش سرعتت رو کم تر کنی. اون داره نزدیک تر میشه. من حسش میکنم. میتونم آرامشی که باهاش میاد رو حس کنم. اون نمیتونه بد باشه. نه واسه مایی که از جنس خودشیم. از فرار کردن دست بردار. چشماتو ببند و منتظر بمون. فقط کافیه که خودش رو برسونه. اون، تاریکیه. اولش فقط اون بود. آخرش هم فقط اونه که خواهد موند.


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۲۱:۴۳:۴۹

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۷:۲۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 85
آفلاین
از:کیگانوس بلک

به:هر کس که مایل است به فرمانروایی برسد


سلام.مردم و بکش.خواستم همینه.دنیا رو از شر مشنگ و مشنگ زاده خلاص کن.دو رگه ها.اونارم نابود کن و بیا باهم به فرمانروایی برسیم.بیا. من و تو میتونیم. بیا با هم عنصر هارو به خدمت خودمون در بیاریم و هاگوارتز رو هم به خدمت خودمون در بیاریم.این خواسته منه.


اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۷

نولا جانستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۸ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
از ایرلـــند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
از : منی که نمیشناسی!
به: تویی که بیشتر از خودم میشناسمت!

سلام!
امروزم برات می نویسم!
امروزی که دوباره گذشت به لبخندای عجیب روی نقاب عجیب ترم! ا
امروزی که دوباره نه برای این روح و جسم حقیر، که برای روح شفافت زندگی کردم!
امروزی که باز یادم رفت تو خیالام غرق نشم و باز وسط دریای طوفانی خیال نگاهت خفگی رو فهمیدم!
امروزی که آسمون قشنگ تر از دیروز بود ولی تو نبودی که از پشت سرم ، دستمو بگیری و یکی یکی شکل ابرا رو برام ، عشق معنی کنی !
نه !
هرروز من مثل دیروز نیست! من هرروز بیشتر و بیشتر درگیرت میشم! هرروز بیشتر و بیشتر به بودنت فک می کنم و هرروز بیشتر و بیشتر به خودم یادآوری می کنم که تو حتی اسم من رو نمیدونی!
و من
یه مجنون خیال پرور
که دوباره وجود آبی تو شد قبله گاهم!

و دوباره!
شب
منی که آرزو می کنم بیای تو رویام
و تویی که آرزو می کنی کسی که من نیستم بیاد تو رویاهات!


تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!






Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
از: رودولف
به: رفیق قدیمی رودولف

شماره‌ی چهار

هی تو!
آره تو! با خودتم!
تمومش کن! دیگه تمومش کـــــن!
شونصد بار برات نامه فرستادم! ولی هیچوقت... هیـــــچوقت نگفتی که واقعاً... انصافاً... ناموساً... ایل و تباراً... کی هستی؟ تو کی هستی؟ فک می‌کنی کی هستی؟ فک می‌کنی چی هستی؟ که با سنگ صبورت قلب منو شکستی؟
[اضافه شدن گیتار باس به موزیک]
فک می‌کنی زوریه؟ خاطرخواهی پولیه؟ دوس داشتنِ آدما... فک کردی اینجوریه؟ فک کردی اینجوریـــــه؟!
[بسته و خفه‌شدن فضای موزیک]
فک می‌کنی من کیم؟ رودولفکی کوکی‌ام؟ یه قمه‌کشِ آدم‌فروشـ... عه نه چیزه... هوووووف! از بس ازت دورم که یه مدتی میشه رفتم تو فاز آهنگای پاپ ایرانی!
ولش کن. می‌گفتم...

ببین...
من با ساحره‌ها نشستم، درست.
من با فنگ پارتی دارم، درست.
من دست چپ اربابم، درست.
من منوی زوپس دستمه، حتی وقتی که دستم نیس، درست.
من رنگ کاربریم نارنجیه، حتی وقتی که آبیه، درست.
لاکن اینا هیچکدومش باعث آرامش و آسایشم نمیشه!
قیافه‌ی ظاهراً بشاشم رو باور نکن. این یه ماسکه... پُشتش یه قیافه‌ی پکره که تا ابد پژمرده‌س!
لب‌های غنچه‌شده‌م رو باور نکن. همش اداس. واقعیت اینه که روز به روز اوضاعم داره خراب و خراب‌تر میشه. داغون و داغون‌تر میشم. دیگه آخرامه. باور کن آخرامه. الآناس که بشکنم. یه حسی منو اذیت می‌کنه... یه صدایی توی ذهنم بهم میگه هر لحظه ممکنه که زیر این فشارِ مهلک، ساندویچ بشم!
حال کردی؟ نه جون من حال کردی؟ این اصطلاح ساندویچ‌شدن رو همین دیروز یاد گرفتم. خیلی باحاله. بذار یه چند بار دیگه تکرارش کنم، مستفیض شی!

دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم!

انصافاً حال کردی؟ ینی برو حالشو ببــــــر!

به هر حال...
نمی‌دونم بازم می‌بینمت یا نه؟
ببینم... اصلاً از کجا معلوم که نامه‌های منو می‌خونی؟ اصلاً... اصلاً این جغده کجا میره؟ مقصد اون پُستچی که نامه‌هامو می‌بره، کجاس؟
خونه‌ی تو؟
یا این دستِ لعنتیِ سرنوشت، به نامه‌هامم رحم نمی‌کنه؟
نمی‌دونم...


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.