هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۳:۳۳ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۴

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
(پست پایانی)

مرلین از پاهای اسنیپ گرفته بود و او را می کشید. اسنیپ نیز سعی داشت با چنگ زدن زمین جلوی مرلین را بگیرد و بتواند از دستش خلاص شود. اما مرلین با توجه به اینکه در بارگاه ملکوتی بود، قدرت بیشتری داشت و در این رقابت در حال پیروزی بود. اسنیپ که دید دیگر کاری از دستش بر نمی آید، در نهایت معصومیت، خودش را به مرلین سپرد و زمین را ول کرد و داخل بغل مرلین پرت شد.
- اگه صدمه ای ببینیم کل امتیازات ساعت های شنی رو برمیداریم و به اسلی اضافه میکنیم!
-

مرلین چند لحظه به همان حالت به اسنیپ نگاه کرد و بعد در حالیکه وانمود میکرد هنوز در حال کشمکش با وی است، در گوشش گفت:
- به حرفم گوش کن. باید از اینجا بریم. اگه بمونی معلوم نیست چه بلایی سرت میاد! در ضمن، اونقده اون ساعت های شنی بدبخت رو انگولک نکن!

اسنیپ که حالا ژست چند دقیقه پیش مرلین را به خود گرفته بود، با همان حالت به افق خیره شد و دیگر تقلایی نکرد.

نیم ساعت بعد:

مرلین با روش مذکور توانست هر دو گروگان را از مهلکه خارج کند. در طی انجام این عملیات آندرکاوری و مخفیانه، مورگانا کوچکترین حرکتی نکرده بود و هنوز منتظر بود تا مرلین کمی آرام شود تا دوباره دعوا با او را از سر بگیرد.
مرلین پس از اینکه توانست اسنیپ و رودولف را خارج کند، دوباره پیش مورگانا و هکتور و آرسینوس برگشت. آرسینوس شدیدا در حال جو دادن به هکتور بود و هکتور نیز با توجه به جذابیت ذاتی خودش، توانسته بود مشتریانی برای معجون هایش پیدا کند.
- آی خونه دار و حوری دار؛ زنبیلو بردار و بیار! معجون دارم توپ! راز جوون موندن رو از من بپرسید.
- آقا، این معجون هاتون کار هم میکنه یا الکیه؟
- همشون صد در صد تضمینیه حوری خانم. اصلا شما ببر، همون لحظه اول جوون نشدی، بیا یقه منو بگیر!
- راست میگه؛ خیلی کارش خوبه!
آرسینوس از اینکه میتوانست کاری بکند که هکتور بیش از پیش در دردسر بیفتد، بسیار خوشحال بود و تمام سعیش را می کرد تا معجون های هکتور بیشتر به فروش برسند. مرلین نگاهی به چهارشنبه بازاری که درست شده بود انداخت و از کنارش رد شد. کار مهم تری برای انجام داشت. پیش مورگانا که رسید، ایستاد.

- من دیگه به هیچ وجه دست به سیاه و سفید نمی زنم. برو به همون حوری جون هات بگو که بیان و پخت و پز بکنن! بعدشم، اصلا به هیچ کسی مربوط نیست که کجا میرم و میام.

مورگانا جیغ زنان این حرف ها را گفت و کیف دستی اش را بلند کرد تا مرلین را بزند. مرلین نیز پیر بود، علیل بود، شکسته شده بود، بدبخت بود... به همین دلیل نتوانست جاخالی بدهد و با شدید ترین وضع ممکن، به آغوش آرسینوس پرت شد.

- پیامبر عزیز، باید به اطلاعتون برسونم که من هیچ گرایش دامبلی ای ندارم و جیگر اسم بنده با گاف مکسور خونده میشه و همچنین ...

مرلین به ادامه حرف های آرسینوس گوش نکرد. در حقیقت نمی توانست گوش بدهد. ضربه ای که به سرش خورده بود باعث شده بود تا تمام خاطرات چند وقت گذشته به ذهنش برگردد. حتی الان بهتر می توانست درک کند که چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است!
- ممنونیم وزیر عزیز! ولی فعلا کاری رو باید تموم کنم. بهتره حواست به هکتور باشه، ما دلمون نمیخواد حوری هامون کور و کچل و منگل بشن!

مرلین دوباره پیش مورگانا برگشت. اما اینبار با هوشیاری کامل و توانست از دو ضربه اول مورگانا جان سالم به در ببرد. هنوز 1 جان اضافه داشت. باید مرحله را درست می رفت تا بتواند تمام کند!
- مورگانا! ما نمیدونیم سر چی ما رو چیز خور کردید. نتونستیم بریم و از اول سوژه بخونیم، فقط از خلاصه خوندیم و اومدیم. هر ایده و نیتی پشت این کارتون داشتید، به ما ربطی نداره دیگه! ما از همین الان شما رو سه طلاقه می کنیم. برگردید به خونه پدرتون.

مورگانا دلش می خواست مرلین را بکشد، تکه تکه اش کند و آتشش بزند. البته اگر می توانست تمام این کار ها را می کرد، اما متاسفانه نمی توانست آسیبی به پیامبر مملکت بزند. علاوه برآن، مرلین در اداره آثار باستانی نیز ثبت شده بود و کوچکترین آسیبی به وی پیگرد قانونی داشت. به همین دلیل فقط گفت:
- با من بودن لیاقت میخواد! بعله آقا!

بدین ترتیب مورگانا سعی کرد از میزان ضایع شدگی خود کم کند ( البته شاید هم همه چیز اتفاقی بود، تقصیر نویسنده است که کل سوژه را از اول نخوانده! ) و به سمت خانه پدری اش راه افتاد. مرلین نیز بعد از بیرون انداختن هکتور از بارگاه ملکوتی، در تخت حکومت خویش نشست و سال های سال به خوبی و خوشی زندگی کرد و این عشق پر شور نیز به دنیا نیامده در نطفه خفه شد تا دیگر مرلین بدبخت نشود.

پایان

- اوهوی! پس من چی؟
- جمع کن بابا! پایان رو زدم!
- میرم به ارباب میگما اون روز داشتی چیکار میکردی؟
- کدوم روز؟
- همون که تو اتاقشون رفته بودی و ...
- باشه باشه، هیچی نگو.

آرسینوس نیز بعد از این اتفاقات، بعد از اینکه یک حوری از مرلین جایزه گرفت، به خوبی و خوشی با جایزه اش زندگی کرد!

پایان!!



پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۶ دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۴

زنو فیلیوس لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
_مرلـــــــين؟مرلـــــــــــين؟هکتور توي اين چي داشت؟
_خب من که يادم نمياد!
_اين يعني چي؟
_تو که اينقدر کند ذهن نبودي ارسينوس!خب يادم نمياد ديگه!
_حتي يادت هم نمياد توي اين چي داشت؟
_نه
_چه ذوقي هم مي کنه!راستي اينا کوشن؟
_کيا؟
هکتور نگاهي به اطراف انداخت که هيچکس در اطرافشان نبود و فقط صداي مکرر جيغ و فرياد مي امد ارسينوس هکتور داشتند به دنبال منبع صدا مي گشتند که ردولف،مورگانا و اسنيپ با حالت دو به سمت انها مي امدند.
_الان ما بايد چيکار کنيم؟
_نمي دونم!نه مي دونم ما هم بايد فرار کنيم!
و ان دو هم به همراه ردولف،اسنيپو مورگانا شروع به دويدن کردند.
که در حال دويدن آرسينوس از اسنيپ پرسيد:
_چي شده چرا مي دوييد؟
-مرلين ديوونه شده باز معجون قبلي بهتر بود حداقل با مورگانا خوب بود ولي الان در تلاشه که يک نفرو هم زنده نزاره.
و اسنيپ توسط مرلين به عقب کشيده شد.
.....



تصویر کوچک شده

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
مرلین و مورگانا دوباره شروع کرده بودند که یک لحظه صدای هکتور باعث شد همه آنها به او نگاه کنند.
-معجـــــون میفروشم معجـــــــونای قشنگ آی خونه دارو بچه دار گالیونتو بردارو بیار.

اسنیپ و رودولف با فرمت ابتدا به هکتور و بعد یه آرسینوس نگاه کردند. مرلین که انگار تازه متوجه آنها شده بود گفت:
-شماها اینجا چیکار میکنید؟! جمع کن اینارو مگه اینجا مغازه معجون فروشیه؟
-یعنی تو هیچی یادت نیست؟
-مگه چی شده؟ چی باید یادم باشه؟! راستی تو چرا اینقدر سیاه و کبود شدی؟
-یعنی نمیدونی؟
-چیرو؟
-هیچی ول کن.
ظاهرا مورگانا نمیخواست که مرلین از موضوع باخبر شود.هکتور که از هیچ جیز باخبر نبود رو به آرسینوس کرد و گفت:
-اینجا چه خبره؟ مگه تو نگفتی که میایم اینجا و من معجونامو میفروشم؟ پس چرا کسی چیزی نمیخره؟
-آخه... چیزه...تو خیلی پرشون کردی بیا یکمیشو اینجا خالی کن.
آرسینوس به او لیوان بزرگی داد و هکتور یکی از معجوناشو توش خالی کرد، ولی به دلیل بوی خاصی که در فضا پیچید همه فورا آن محل را ترک کردند.
اسنیپ که تازه از کار آرسینوس باخبر شده بود رو به او گفت:
-این چه کاریه که کردی؟ آوردیش اینجا تا معجون بفروشه؟ مگه همه این خرابکاریا به خاطر اون نبود؟200 امتیاز از گریفــــ
-نه خواهش میکنم این دفعه...
-به خاطر این که حرفمو قطع کردی 300 امتیاز از گریفندور کم میکنم.حالا هم که اثر معجون رفته برو جمع کن بریم.
- :worry:

آرسینوس به سمت هکتور رفت تا با او حرف بزند ولی با دیدن صحنه روبرو خشکش زد.مرلین ظرفی را که او به هکتور داده بود را سر کشید.او لیوان مرلین را به هکتور داده بود.
-نه، نه، نباید این اتفاق میوفتاد!


ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۱۳ ۲۳:۴۸:۰۸
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۱۳ ۲۳:۵۰:۴۶

Only Raven


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴

زنو فیلیوس لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
در ازمایشگاه هکتور

_هکتور جان؟پسرم ؟عمویی بیا بریم معجوناتو بفروشیم.
_راست می گی آرسی؟
_ادبت کوش؟
_بزار برم دنبالش بگردم شاید پیداش کردم.
_برو آفرین پسر خوب.
_باشه من می رم ولی از جات تکون نخور تا برم بر گردم.
_دِ کجا می ری؟
_مگه خودت نگفتی ادبت کوش؟دارم می رم دنبالش دیگه.
آرسینوس که دلش می خواست زمینو گاز بگیره گفت:
_منظورم سلامت بود.
_سلام چیه؟
_بابا باشه ولش کن.
_چیو؟مگه من کسی رو گرفتم که بخواهم ولش کنم؟
_تمومش کن.
_چیو؟معجونمو؟
با گفتن این جمله هکتور آرسینوس به یاد هدف شیطانی اش افتاد و ابرویی بالا انداخت و گفت:
_تو نمی خواهی معجوناتو بفروشی هکتور؟
هکتور که دست و پاشو گم کردهبود گفت :
_از خدامه ولی خب...
_یکم دیده شو.بزار همه بهت احترام بزارن.بزار وقتی مردی بگن بزرگ ترین معجون ساز قرن بود.
_آرسینوس مگه دلم نمی خواهد ولی نمی شه!هیشکی حاضر نیست این معجونا رو بخوره.تو مگه خودت حاضری؟
_خب من اگه یه کاری کنم که ...
_که چی؟
_بزار حرفمو بزنم.کاری کنم که...
_که چی؟
آرسینوس دستش رو جلوی دهان هکتور گذاشت و گفت:
_که دیده شی؟که معجونات فروش بره؟
هکتور هنگ کرده بود و فقط به آرسینوس که قهرمان زندگی اش بود نگاه می کرد.
_چرا حرف نمی زنی؟
این را گفت و چشمش به دستش افتا که روی دهان هکتور بود دستش را برداشت و گفت:
_ ببخشید اصلا حواسم نبود.
به محض تمام شدن جمله آرسینوس جیغ هکتور خوشحال شد و مانند دلقک ها به بالا و پایین پرید.
_ببخشید هکتور.
_چیو؟
_موبیلیکورپوس.خب حالا راه بیفت دنبال عمو.

در آسمان بالا

مرلین که اثر معجون هکتور در او از بین رفته بود.با مورگانا در حال جنگ بود و رودولف و اسنیپ گیج به انها نگاه می کردند.که چگونه طسم های مختلف را به سمت هم می فرستادند و گاه گاهی سخن می گفتند با یکدیگر که چشمانشان به آرسینوس افتاد که هکتور نز پشت سرش می امد.

_شما اینجا چیکار می کنید؟
_اینجا چه خبره؟
_نمی دونم،شما رفتید مرلین قاطی کرد،زد توی گوش مورگانا بعد مورگا نا قهر کرد رفت خونه باباش توی اسمون بالا تر بعد مرلین رفت دنبالش مورگانا هم بر گشت.بعد برا مرلین غذا درست نکرده بود مرلین دوباره زد توی گوشش ولی اینبار نرفت خونه باباش یکی زد توی گوش مرلین بعدشم که دارید می بینید.
به محض با شدن چشمای رودولف با صحنه انفجار آرسینوس از خنده مواجه شد.
_ولی اینا چرا اینطوری شده بودن؟دو دقیقه دل بده قلوه بگیر الانم کروشیو بده آوادا کداورا بگیره.



تصویر کوچک شده

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷ یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۴

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
مراین و مورگانا هی به هم نگاه میکنن هی به آرسینوس نگاه میکنن.آرسینوس قابل اعتماد به نظر میرسه.مرلین زودتر از مورگانا جواب میده:نه! عمرا اگه بذارم بری.

مورگانا:چرا عزیزم؟این که خیلی قابل اعتماد به نظر میرسه.بذاریم بره خب. یه مرگخوار بهتر برامون میاره.
مرلین دستی به ریشش میکشه و جواب میده:دامبلدورو فراموش کردی؟هرچی سرش اومد به خاطر اعتماد بود. ما از این ماجرا درس میگیریم و هرگز به کسی اعتماد...

پاق!

سخنرانی مرلین نصفه می مونه.برای اینکه صبر مورگانا تموم میشه و آرسینوس رو به خانه ریدل برمی گردونه. در حالیکه در عالم بالا مرلین و مورگانا سرگرم گیس و ریش کشی هستن آرسینوس در خانه ی ریدل ظاهر میشه.اولش تصمیم میگیره بیخیال هر چی پیامبر مذکر و مونث بشه.ولی یادش میفته که مورگانا بهش اعتماد کرده و این بهترین فرصت برای کندن شر هکتوره. برای همین تصمیم میگیره دنبال هکتور بگرده. عکس هکتورو میگیره تو دستش و شروع می کنه به پرس و جو از اهالی خانه ی ریدل!

آرسینوس:ببخشید شما اینو جایی ندیدی؟
مرگخوار:نه....آدمه؟
آرسینوس:شبیه چیز دیگه ای هست؟ معجون سازه.ولی خب...دیده نشده که بتونه معجونی بسازه.
مرگخوار:ساحره اس؟
آرسینوس:خیر!جادوگره.
مرگخوار با عصبانیت سرشو تکون میده و میگه: نمیشناسمش. چرا وقت منو با جادوگرا میگیری؟هر وقت دنبال ساحره گشتی بیا سراغ من.

آرسینوس از مرگخوار بی اعصاب دور میشه.اصلا برای چی داره از بقیه می پرسه؟هکتور حتما تو آزمایشگاهشه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۳

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-سلام!
-علیک!
-مرگخوارای لردمونو بدین بریم.

مرلین لبخندی شیطانی زد.ظاهرا ازدواج فرخنده اش با مورگانا تاثیر خوبی رویش نگذاشته بود.درحالی که سعی میکرد لبخند شیطانیش را حفظ کند جواب داد:نمیشه!هرکی بیاد اینجا همین جا نگهش میداریم.الانم تو رو میبندیم به سیوروس و رودولف و صبر میکنیم تا نفر بعدی بیاد که اونم ببندیم.

آرسینوس منطق موجود در ماجرا را درک نکرد!
-خب که چی بشه؟همه رو میبندین؟میخوایین هی مرگخواراتون بیشتر و بیشتر بشه و ارتشی در اینطرف تشکیل بدین و به جنگ لرد سیاه...
دلیل وجود سه نقطه، ضربه ای بود که مرلین با ریشش به دهان آرسینوس زد.
-خفه!ما هرگز با لرد سیاه نمیجنگیم.اینا رو هم آتیش میزنیم که کمی گرم بشیم.این سیوروس رو ببین.روغنی هم هست.خوب میسوزه.

درست در همین لحظه فکری مخوف به ذهن آرسینوس خطور کرد. هکتور! برای خلاص شدن از شر هکتور، چه فرصتی بهتر از این؟ باید سعی خودش را میکرد.
-بذارین من برم.

مرلین:چشم!امر دیگه ای نداری؟

آرسینوس:مرلین!بذار من برم. به جای خودم یه مرگخوارچاق و چله براتون میارم.خواهش میکنم.این فرصتو به من بدین.زود برمیگردم.بذارین برم اونو بیارم.جامعه ای رو از شرش خلاص کنم.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۳

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
در طرف مرلین اینا:

مورگانا با نیشخندی به مرلین گفت:
- به نظرم این مو قشنگ رو شکنجه کنیم بهتره!

مرلین کمی فکر کرد و گفت:
- باشه عزیزم! میرم بیارمش! امیدوارم اینو به عنوان یه هدیه ی ازدواج کوچیک قبول کنی.

مرلین با نیش باز مقابل درخت رفت و با افسونی طناب هارا باز کرد، به محض باز شدن طناب ها رودولف برای فرار دوید ولی حتی قبل از اینکه یک قدم از مرلین دور شود با تنها یک تکان کوچک چوبدستی مرلین خشک شد و به زمین خورد.

مرلین به سرعت سیوروس را با افسونی روی هوا نگه داشت و سپس رودولف را دوباره بلند کرد، به سمت درخت برد و دوباره طناب هارا به او بست.

سیوروس که روی هوا معلق شده بود وحشت زده فریاد زد:
- چیکار میخواید بکنید؟ من وزیرم! بالاخره که لرد از این....

فریاد های سیوروس با بسته شدن طنابی روی دهانش قطع شد.

مرلین گفت:
- شرمنده عزیز دلم! زیادی داشت صحبت میکرد! میخوای همینجوری دهنش رو بسته نگه دارم یا بازش کنم که صدای داد و بیدادش رو بشنوی؟

مورگانا که هنوز به آمدن کمک امید داشت، گفت:
- بذار بسته بمونه! باید بیشتر روی روش شکنجش فکر کنم.

همان لحظات مقابل خانه ی ریدل:

آرسینوس همچنان که از پله های ورودی خانه پایین میرفت ابتدا موهایش را مرتب کرد سپس ماسک مرگخواری و کلاه شنل سیاهش را برسر گذاشت و روی مرلین تمرکز کرد و غیب شد.

در طرف مرلین و مورگانا:


مورگانا همچنان در حال تفکر بود که ناگهان با صدای پاق ظاهر شدن آرسینوس از جا پرید.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۲۷ ۱۹:۴۱:۱۹


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۳

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
خلاصه:
مرلین اشتباها یکی از معجون های هکتور رو سر می کشه و عاشق مورگانا می شه و اونو می دزده و به مکان نامعلومی می بره! لرد از این جریان خبر داره.
در حالی که این دو نفر دارن با هم بحث می کنن صدایی به گوش می رسه!
لرد به ترتیب رودولف و اسنیپ رو میفرسته تا اونارو به خونه ریدل برگردونن ولی هر دو توسط مرلین و مورگانا اسیر میشن و نمیذارن که اونام برگردن خونه ریدل. رودولف و اسنیپ دنبال نقشه ای برای فرار هستن که قضایا رو به لرد خبر بدن.

----
مرلین همچنان عاشقانه به چشم های مورگانا خیره شده بود و قند های مختلفی تو دلش آب میشدن. لحظه ای رنگ قرمزی از چشمان مورگانا گذشت که باعث عقب رفتن مرلین و به وجود اومدن نگرانی تو قیافش شد.
-عزیزم ، حالت خوبه ؟ یه لحظه چشمات قرمز شدید شد. :worry:
-من حالم همیشه خوبه ، این چه سوالیه تو میپرسی ؟ تو مگه به من نمیگی که نیمه دومتم ؟ یعنی نباید بفهمی من چه حس و حالی دارم بدون اینکه ازم بپرسی؟
-باشه حالا عزیزم آروم باش ، من اشتباه کردم حتما. روز سختی بوده چیزهای عجیب غریب میبینم.
-تو همیشه چیزهای عجیب غریب میبینی. :vay: ولی حالا که اشاره میکنی ، یه حس عصبانیت شدیدی در وجودم هست ، تمام بدنم رو داره به آتیش میکشه. الان یه مدت هست که شروع شده و سعی کردم که کنترلش کنم و برای همین هست که با آرامش به نظر میرسم.
-دو دقیقه پیش نزدیک بود سرم رو ببری...آرامش داشتی ؟
-چی گفتی؟
-هیچی عزیزم چیز خاصی نگفتم. لرد همیشه عادت داره وقتی عصبیه ، یکی رو میگیره و به یه بهونه به شدت شکنجه میکنه.نظرت چیه یکی از این دوتارو بیاریم حسابشون رو برسی ؟

مورگانا سری به نشانه تاکید تکون میده و چوب جادوش رو در میاره و نازی بهش میکنه و بعد به صورت به رودولف و اسنیپ خیره میشه. مرلین هم کمی اونورتر روی تخته سنگی نشست و منتظر تصمیم گیری مورگانا شد.
-حالا کدوم رو بیشتر دوست دارم شکنجه کنم ؟

اسنیپ و رودولف به محض شنیدن این حرف ، نگاهی از ترس به همدیگه کردن و تا اسنیپ خواست که به دلیلی فک کنه ، رودولف با دست به اسنیپ اشاره کرد و گفت:
-این رو شکنجه کنید بانو...یادتونه چقد ژل های سرش تو مرلینگاه های خونه ریدل اذیتتون میکرد ؟ یادتونه یا بار از بغلش رد میشدید از موهای چربش چیزی ریخت رو رداتون و کثیفش کرد و مجبور شدید دوباره برید یک ساعت لباس جدید پیدا کنید ؟ قطعا انتخابتون باید این باشه.

اونورتر ، خانه ریدل

-دو تا سنگ باز ؟ :vay:

آرسینوس با عصبانیت از جاش بلند شد و رفت یه طرف چند تا مشت به دیوار زد و برگشت به سمت کراب و لینی.
-هزارمین دسته شما دوتا مثل هم دست میارید ، خستم کردین. چجوری میشه آخه این همه مثل هم فکر کنید ؟ الان لرد میاد ببینه کسی نرفته دنبال اون دو تا هممون رو دوباره هزار بار شکنجه میکنه. خسته شدم اصلا ، خودم میرم.

آرسینوس از جمع مرگخواران دور شد و به آهستگی از خونه ریدل خارج شد. به محض خروج آرسینوس ، مرگخوارا شروع به خوشحالی و دست زدن کردن.
-ممکنه جیگر باشه ، ولی نمیفهمه که این همه ما تقلب کنیم آخرش مجبور شه خودش بره تا اونجا.


ویرایش شده توسط جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۲۶ ۲۱:۳۲:۳۳



پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۳

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۲۵:۵۲ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
سیوروس به شدت عصبانی بود. اما این عصبانیت نه به خاطر بسته شدن با طناب به درخت بود و نه به خاطر اینکه نقشه‌‌ای برای فرار به ذهنش نمی‌رسید. تمام عصبانیتش برمی‌گشت به رودولف! سیوروس معتقد بود امیدوار نشدن خیلی بهتر از نابودی‌ـه امید بعد از امیدوار شدنه؛ و تکرار مداوم دیالوگ‌های مشابه رودولف مبنی بر یادآوری نقشه و در کسری از ثانیه به فراموشی سپرده شدن آن، به شدت حرارت بدنشو بالا برده بود.

سیوروس بعد از صدهزارمین باری که رودولف با ناامیدی اعلام می‌کنه که نقشه رو فراموش کرده فریاد می‌زنه:
- می‌شه ساکت شی؟ نه خودت نقشه‌ت یادت میاد نه می‌ذاری من یه فکری بکنم!

رودولف شونه‌هاشو بالا می‌ندازه. البته چون محکم بسته شده تکونی از جانب شونه‌هاش مشاهده نمی‌شه، اما حداقل دستور انجام این کارو از طرف مغز دریافت می‌کنه.
- عیبی نداره! حتما ارباب متوجه غیبتمون می‌شن و یکی رو می‌فرستن. البته اگه نفر بعدی هم مث تو ...

با تداخل نگاهای خشمگین سیوروس با رودولف، رودولف سکوت رو به ادامه دادن حرفش ترجیح می‌ده و سوت‌زنان نگاهشو به سمت دیگه‌ای می‌دوزه.
- ببینم اصلا چرا مورگانا به من چشمک زد؟

چهره‌ی کنجکاو رودولف لحظه به لحظه شروع به تغییر می‌کنه و در نهایت به چهره‌ای شاداب و ذوق‌زده تبدیل می‌شه. سیوروس که با انزجار شاهد تحولات روحی‌ـه رودولف بود آهی می‌کشه.
- نه نه رودولف! این فکر و خیالارو از سرت بیرون کن. یعنی حتی تو این وضعیتم ول نمی‌کنی؟ مطمئن باش مورگانا کوچک‌ترین علاقه‌ای به تو نداره!

اما چهره‌ی مشتاق رودولف همچنان محکم سرجاش وایساده بود و از موضع خودش پایین نمی‌اومد و نگاهش به جایی که دقایقی پیش مرلین و مورگانا بودن ولی الان دیگه اونجا نبودن خیره مونده بود.

سیوروس اول می‌خواد سرشو از دست رودولف به درخت بکوبه، اما بعدش متوجه چیز عجیبی تو همون نقطه‌ای می‌شه که رودولف بهش زل زده بود.
- پس یعنی مورگانا ... ببینم اون ... ؟

رودولف با نگاهی سرشار از امید به زل زدنش به مایعی که روی چمنا پخش شده بود ادامه میده و حرف سیوروسو تکمیل می‌کنه:
- معجون صداخفه کن تا شعاع چند متری‌ـه که هکتور درستش کرده! این یعنی هرکی اینجا آپارات کنه صداش به گوش مورگانا و مرلین نمی‌رسه مگر اینکه داخل همین محدوده باشن!

سیوروس همچنان دودل بود. نمی‌دونست باید از وجود چنین معجونی خوش‌حال باشه یا نگران اثراتی باشه که معجون هکتور می‌تونه داشته باشه.




پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۳

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
رودولف همچنان که چشمانش برق میزد گفت:
- یه ایده ی خفن دارم! منتها اول باید خودمونو از این درخت و طناب آزاد کنیم.
- اونوقت میشه بگی چه ایده ای داری آقای عقل کل؟

رودولف که تلاش میکرد خنده اش را پنهان کند گفت:
- ترجیح میدم در طول اجرای نقشه اژدر پلنگ یا قمه کش باهوش صدام کنی.
-

سیوروس که از شدت عصبانیت کروشیو میزدی دادش در نمیامد با صدای آهسته ای به رودولف گفت:
- اگه دستم باز بود پاتیل هکتور و موهای بلاتریکس رو باهم میکردم تو حلقت.

رودولف که نیشخندی به لب داشت با صدای بلندی به طرف مرلین نعره زد:
- مرلین! تو که چوبدستی و قمه و چاقو رو گرفتی، بازرسی بدنی هم کردی خیالت راحت شد چیز دیگه ای نداریم! حالا خواب و خوراک نداری؟

مرلین چنان سرگرم صحبت و قربان صدقه رفتن مورگانا بود که حتی سرش را هم برنگرداند، اما از مقابل مرلین بانو مورگانا مخفیانه نگاهی به آن دو کرد و چشمکی زد.

رودولف که کاملا خیالش راحت شده بود به سیوروس گفت:
- خوب ببین نقشه ی من اینه که....... ای داد و بیداد، یادم رفت.
-

در خانه ی ریدل ها:


لرد یک نگاه به مرگخواران، یک نگاه به ساعت و یک نگاه هم به پنجره انداخت و چنان نعره زد که چندین سوسک و جن خاکی از بین تخته های سقف به پایین پرتاب شدند:
- معلوم نیست این سیوروس و رودولف کدوم گوری موندن! انگار که فرستادیمشون برن سالازار رو زنده کنن! کروشیو! انقدر طولش میدن که آدم فکر میکنه رفتن مرلین و مورگانا رو بسازن! آدم رو از زندگی سیر میکنند! خیر سرتان سیوروس رو فرستادیم اون یکی رو بیاورد، خودش هم رفت ماند! چون آنها نیامدند مجبوریم خشممان را سر شما خالی کنیم! کروشیو!

مرگخواران بر اثر برخورد هزار و یکمین کروشیو به زمین افتادند و شروع به جیغ و داد کردند.

لرد دوباره نعره زد:
- خودتون رو به درد کشیدن نزنید! هزار تا کروشیو خوردید! دامبل هم باشه پوستش مقاوم میشه، بلند شید خودتون رو جمع کنید! ما میریم استراحت و انتظار داریم وقتی برگشتیم سیوروس، رودولف، مرلین و مورگانا اینجا باشند، برایمان هم مهم نیست چه نقشه ای دارید! فقط آنها باید اینجا باشند.

مرگخواران کمی صبر کردند تا لرد از آنها دور شود و سپس از جا بلند شدند و شروع کردند به سنگ، کاغذ، قیچی برای فرستادن نفرات بعدی.

در طرف مرلین اینا:

رودولف همچنان در حال تفکر بود که ناگهان گفت:
- یادم اومد! یادم اومد!
- خوب تا یادت نرفته بگو!
- خوب میمردی حرف نزنی؟ ...... بازم یادم رفت.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۹ ۲۱:۰۴:۳۲
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۹ ۲۱:۱۵:۵۶







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.