هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴:۳۹ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰
#30

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۵:۴۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 5030
آفلاین
در همین حین که ریونی متفکر بر اثر جا به جایی مداوم نگاهش بین قورباغه و مرلینگاه دچار سرگیجه می‌شه، بلاتریکس لینی بیهوش رو بالا می‌گیره و با انگشتش چند ضربه بهش می‌زنه.
- بیدار شو لینی... بیدار شو... نمی‌خوای که برای سومین بار بگم؟

بلاتریکس خودش هم ترجیح می‌ده برای بار سوم نگه. حالا چندان مهم نبود که یه پیکسی بیهوش رو دستشون افتاده باشه. لطمه چندانی هم به سوژه وارد نمی‌کرد.
پس بعد از این تفکرات تصمیم خودشو می‌گیره و لینیو رو به عقب پرتاب می‌کنه. درست مثل عروس‌هایی که دسته گلشونو رو به جوانان پشتشون پرتاب می‌کنن.

جمعیت مشتاق پشت سر بلاتریکس به تکاپو میفتن تا حشره‌ای که تو هوا می‌چرخید و به سمتشون میومد رو زودتر از بقیه بگیرن. هیچ‌کدوم نمی‌دونستن گرفتن لینی دقیقا چه فایده‌ای براشون داره، اما رقابت دوست داشتن و می‌خواستن خودشون پیروز باشن.

- مال خودمه مال خودمه.

هکتور که بسیار سوء استفاده‌گر و فرصت‌طلب بود و روزها، ماه‌ها و سال‌ها به دنبال اعضای بدن لینی بود تا بعنوان مواد اولیه معجوناش ازش استفاده کنه، زودتر از همه پرشی می‌کنه و فرصت رو نرسیده می‌قاپه و لینی یکراست توی پاتیلش فرود میاد.

سایر مرگخوارا که شکست خورده بودن آهی می‌کشن و سرجاهاشون برمی‌گردن. این وسط ریونی متفکر حتی با وجود سرگیجه‌ای که گرفته بود همچنان با شکیبایی نگاهش رو بین قورباغه و مرلینگاه جا به جا می‌کرد.

یعنی لرد تبدیل به قورباغه شده بود؟ یا صدای مهیب راه ورود قورباغه به مرلینگاه رو گشوده بود؟ لرد هنوز داخل مرلینگاه بود یا همان قورباغه بود؟ آن صدای مهیب چه بود و چه کرد؟

ازونجایی که بازار تفکرات گرم بود، بعد از لینی و بلاتریکس این‌بار این‌ها تفکرات ریونیِ متفکر بود که هنوز به نتیجه نرسیده بود!




پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶:۴۱ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰
#29

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۲:۲۷
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 581
آفلاین
خلاصه:
سیستم جابجایی جادویی وزارتخونه مختل شده و رمزتاز ها بین وسایل مختلف داخل شهر پخش شدن و هرکسی تلپورت کنه یا از رمزتازها استفاده کنه، به جای نامعلومی منتقل میشه. حالا لرد سیاه داخل چاه مرلینگاه گیر افتاده و بانو مروپ هم می‌خواد براش شلغم پلو پرت کنه پایین، در همین بین یهو صدای مهیبی از داخل اتاق میاد.

****


مرگخواران همه شوکه شدند. همانطور که در تمامی پست‌های 3 سال اخیر می‌شدند. مرگخواران کلاً شوکه شدن را دوست داشتند، حتی شواهدی وجود دارد که گاه همینطور که نشسته‌اند شوکه می‌شوند. شوک آدرنالین بدن را بالا نگه می‌دارد. شوک برای بازدهی بالا مناسب است.

این‌ها افکاری بود که در ذهن لینی وارنر می‌گذشت، یک ریونکلاوی همیشه همین‌گونه است، اگر کسی چشمانی با قدرت بالا داشت، می‌توانست دفترچه‌ای که در آن لینی نکات را برای روز مبادا یادداشت می‌کند را ببیند. دفترچه‌ای که بخشی از صفحاتش مهر محرمانه خورده بودند و فقط کلمات کلیدی‌ای چون «بروسلی، پسر، پدر، مرگ بر آن نقش بسته بود.
اما چشمی قدرت دیدن این صحنه را نداشت، یا اگر هم داشت، در این شلوغی متوجهش نمی‌شد. زیرا نگاه‌ها به چیز دیگری دوخته شده بود. چیزی که زیر لینی وارنر بود.

- آم... لن!
- چی شده تام ریدل؟
- هیچی تکون نخور فقط.

خب شما وقتی به کسی می‌گویید تکان نخور، قطعاً نمی‌توانید انتظار این را داشته باشید که تکان نخورد. مثل این است جلوی شیر گرسنه‌ای آهویی دست‌وپا بسته بگذارید و بگویید نخور. شدنی نیست به جان روونا.
این‌ها سبب شدند تا لینی تکان را بخورد. سرش را خم کرد و زیرش را دید.
- قورباغه... اونم... اونم... انقدر بزرگ!

و قبل از اینکه قورباغه مذکور زبان دراز کند در جهت خوردنش از هوش رفت و توسط بلا نجات پیدا کرد.

نگاهِ متفکر ریونی‌ دیگری بین قورباغه و مرلینگاهِ حاوی لرد در حال جابجایی بود.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
#28

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۳:۰۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 190
آفلاین
مرگخواران با وحشت به مروپ نگاه می کردند. لرد گفت:
-مرگخوارانمان، چند نفرتان سر مادرمان را گرم کنید و بقیه بیاید تا ما را بیرون بیاورید! اگر مادرمان با آن سینی به ما برسد وقتی بیرون آمدیم حساب تک تک تون رو خواهیم رسید!

با این حرف، فنریر رودولف و گابریل به سمت مروپ برگشتند تا جلوی رفتن او به سمت لرد را بگیرند. مروپ گفت :
- مرگخوارای مامان، تونستید عزیز مامانو بیارید بیرون؟
-نه بانو. ولی زود میان بیرون. خیالتون راحت باشه.
-برید کنار باید این شلغما رو بدم با ابهت مامان نوش جون کنه. اون پایین حتما ویتامینای عزیز مامان خیلی کم شده.

ناگهان گابریل جلو پرید و گفت:
-بانو دقت کردید این شلغما متقارن نیستن. رنگ قرمزش هم به صورت مساوی پخش نشده. بانو دلتون میاد به ارباب غذای نامتقارن بدید.
- یعنی داری از غذاهای مامان ایراد می گیری؟
-من غلط بکنم یه همچین کاری بکنم. ایراد از شما که نبوده. از اون مغازه ای بوده که توش اینو خریدید. اینا اصلا به فکر تقارن نیستن. اصلا به موازات اهمیت نمیدن.
- یعنی مامان از جاهای خوب شلغم نمیگیره؟
-نه بانو. ایراد از اون زمینی بوده که این شلغما ازش خریده شده. ربطی به شما و مغازه دار نداره. اینا درختاشونم نامتقارنه.
-یعنی مامان از مغازه هایی خرید میکنه که جایی که ازش شلغم میارن نامتقارنه؟

در حالی که مروپ داشت با گابریل بحث می کرد، رودولف برگشت تا اوضاع لرد را بررسی کند. رودولف گفت:
-ارباب هنوز راهی پیدا نکردید؟
-خیر. ما همچنان تفکر می کنیم. شما نیز همچنان مادرمان را مشغول کنید...شما سه نفر چطور در ریونکلا افتادید. نمی توانید راهی برای نجات ما بیابید. نباید حداقل یک کار برای ما بکنید. هر بار خودمان باید فکر با عظمتمان را به کار بیندازیم.

رودولف در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت:
- ارباب با من بودید؟
-رودولف تو ریونی هستی؟
-نه ارباب.
-پس برو تا مادرمان شلغم بر سر مبارکمان خالی نکرده.

رودولف دوباره به سمت مروپ و بقیه برگشت. گابریل حالا داشت تابش های هسته زمین را مقصر نامتقارن بودن شلغم ها می دانست اما پیش از اینکه مروپ پاسخش را بدهد، صدای مهیبی توجهشان را جلب کرد.


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۹ ۸:۴۹:۰۶

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۰:۰۰ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
#27

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
مشکل رمزتاز‌های وزارت خانه باعث این شده بود که لرد ولدمورت با دست زدن به یک پرتقال که در اصل یک رمزتاز بود، سر از چاه دستشویی خانه ریدل ها دربیارد...حالا مرگخوارن لرد همه دور چاه دستشویی جمع شده بودند تا چاره‌ای برای نجات اربابشان ترتیب بدهند.
_ترتیب بدهید دیگه!
_ارباب هولمون نکنید...باید فکر کنیم!
_با ابهت مامان...کمی صبر کن...برای اینکه آرامش خود را حفظ کنی الان برات شلغم پلو درست میکنم میفرستم پایین!

قبل از اینکه کسی اظهار نظری بکند، مروپ گانت از دستشویی خارج و برای درست غذای مذکور به آشپزخانه مراجعه کرد...
_مادر...مادر...نه...صبر کند!
_چیزه..ارباب...دیر شد...رفتن که درست کنن!
_یاران ما...فکر کنم زیاد پس وقت ندارید که چاره‌ای اندیشیده و قبل از بازگشت مادرمون، ما رو از اینجا بیرون بیارید.

مرگخواران با نگرانی به یک دیگر نگاه کردند...آنها زیاد وقت نداشتند...
_ارباب، دیواره ها رو با دست و پا گرفته و بالا بیایید.
_نمیشه!
_عه؟ نمیتونید از دست و پاتون استفاده کنید...خب دندون بزنید!
_
_ارباب چون نمی‌بینمتون، شکلکتون مشخص نیست...میشه بگین الان چی بودین؟
_پوکرفیس!
_آها...حله!
_فهمیدم ارباب...شما میتونید آپارات کنی...
_یاران ما....ساکت باشین....ما خودمون بسیار باهاوش هستیم...فهمیدیم باید چیکار کنیم..آپارات میکنیم!
_امممم...ارباب..من جای شما بودم این کار رو نمیکردم!
_چرا گابریل؟
_خب...چیزه...میدونید...چطوری بگم؟ آخه به غیر از رمزتاز ها، شبکه آپارتمون هم دچار اختلال شده...برای همین توصیه نمیکنم آپارات کنید، یکهو از جای بدتری سر در میارین!

در همین حین بود که مروپ گانت با یک سینی غذا وارد شد!
_قند عسل مامان...غذات آماده‌اس!




پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#26

اسلیترین، وزارت سحر و جادو

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۲۷:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 423
آفلاین
تصویر کوچک شده


-خب ارباب این "اینجا" دقیقا کجاست؟
-همونجا دیگه ملعون! همونجا که هوا خیلی خوب است!
-ارباب الان میایم تو باغ نجاتتون میدیم.
-ما گفتیم باغ؟ ما گفتیم اونجا که صداهای دل انگیز اکو میشود!
-آهان ارباب...حموم رو میگین که وقتی آواز"مرغ سحر ناله سر کن" رو می خونین توی خونه ریدل صدای پر ابهتتون اکو میشه.
-نه احمق مرلینگاه رو میگیم که داریم تو چاهش خفه میشیم...یکی مارو نجات بده!

مروپ با شنیدن فریاد کمک لرد به سرعت خودش را به چاه مرلینگاه رساند و جیغ و فریاد به راه انداخت و صورت خراشید.
-ای داد...ای فغان...یا جوراب شلواری مرلین...عزیز مامان توی چاه رفتی چیکار؟!
-اومدیم اینجا هوا بخوریم مادر...اصلا هم پرتقال های شما مقصر این فاجعه نبودند.
-اونجا که جای هوا خوردن نیست عزیز مامان! ویتامین بدنت بخاطر تاریکی چاه کم بشه چی؟ الان برات خرمالو میفرستم پایین.
-نه مادر...نندازید...آخ...آخ...کله با ابهتمان!
-خرمالوها به دستت رسید عزیز مامان؟
-به کله مان رسید مادر!
-ارباب میخواین یکی از قمه هامو براتون بفرستم پایین که با خطرات احتمالی مثل سوسک ها بتونید مقابله کنید؟

ناگهان لرد خودش را تجسم کرد که قمه رودولف مانند قالب پنیر صاف و یکدست از سر تا انگشت پایش را نصف می کند.
-نه رودولف نفرستین ها. ما خودمان برای دشمنان احتمالی یک فکری می کنیم. فقط ما را از این چاه مصیبت بیاورید بیرون.



پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸
#25

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۰:۴۳
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
خلاصه: رمزتازای وزارتخونه به سرقت برده شدن و در سرتاسر جامعه جادوگری پخش شدن. حالا ملت نگرانن و به هر چی که دست می‌زنن، سر از یه جای دیگه در میارن و گیج شدن که چیکار باید بکنن.

....

- پسر قشنگ ِ مامان بیا ببین برات چی آوردم!
- چی آوردین ما... دَر!
- بیا مامانی، بردار!
- مادر چرا با ما اینکارو می‌کنین؟
-

لرد سیاه آهی کشید و به پرتقال‌های توی ظرف نگاه کرد که انگار با نیشخند براندازش می‌نمودند. دستش را به طرف یکی از پرتقال ها دراز کرد و همین‌طور که لبخند مروپ را می‌دید آن را برداشت. و در یک لحظه همه‌چیز ناگهان به چرخش در آمد.

لرد سیاه چشمانش را باز کرد، نفس عمیقی کشید بلافاصله از کردهء خود پشیمان شد.
- اینجا بوی بسیار بدی داره، ما خفه شدیم!

صدای لرد سیاه اکو شد.
- ما دوست داریم صدایمان اکو شود، عمل باابهتی هست! اما اینجا کجاست؟

اما قبل از این‌که بتواند فکر کند، صدای جیغ آشنایی که او را به یاد سال‌های بچگی و دعواهای پدر و مادرش می‌انداخت، در گوشش پیچید.

- پسرم! کجا رفت؟ پسرم چی شد؟ مرلینا دسته گلم پرپر شد! مرلینا با دست خودم پرپرش کردم!
- چی شده بانو مروپ؟
- پسرم اینجا جلوم بود... پرتقال آوردم براش، گفت نمی‌خورم! گفتم بخور، برات خوبه! هی گفت نمی‌خورم مادر! دیدم یه لحظه عین فرشته‌ها شد. گفت مادر نمی‌خوام دستتو رد کنم، نمی‌خوام ناراحتت کنم، بده بخورم! چقدر این پسر آقا بود! هیچ‌وقت از هیچی ننالید، هیچ‌وقت! تو عمرش به پرتقال دست نزد. هی نزد، نزد، نزد، تهش اینجوری شد! پسرک باهوشم حتما می‌دونسته قراره چی بشه! مادر برات بمیره که انقدر مظلوم بودی! مثل فرشته‌ها به دنیا اومد و مثل فرشته‌ها زندگی کرد و مثل فرشته‌ها رفت!

لرد سیاه نگاهی به لباس‌های سیاه و وهم‌آور توی تنش کرد.
- من؟
- تو زندگیش به هیشکی بدی نکرد، هیشکیو اذیت نکرد!

تصاویری از خون ماگل‌هایی که روی در و دیوار می‌پاشید از جلوی چشمان لرد سیاه رد شد‌.
- حالا این یکم...
- همیشه مهربون بود. هیچ‌وقت خم به ابرو نیاورد. هورکراکساشو جلوی چشمش دزدیدن هیچی نگفت، انقدر مظلوم بود نتونست حقشو بگیره!

ابهت لرد با این حرف از بین رفت؛ او باید کاری می‌کرد تا بیشتر از این جلوی همه شخصیتش خدشه‌دار نشود. نتیجتا صدایش را بلند کرد.
- مادر! یاران ما! اینجاییم!

و در همین لحظه بود که لرد فهمید کجاست. او داخل مکانی به شدت تنگ و تاریک و بد بو گیر افتاده‌بود و آن، جایی جز مرلینگاه ِ خانهء ریدل نبود.

- نه! کسی نیاد!

صدای پای ملتی که به سرعت به‌طرفش می‌آمدند متوقف شد.

- چرا ارباب؟
- گفتیم کسی نیاد!
- شما کجایین ارباب؟
- ما.. ما...

لرد سیاه پنهانی لب برچید و در دل برای ابهت از دست رفته‌اش سوگواری کرد.
- بیاین و ما رو نجات بدین... ما اینجا گیر کردیم!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸
#24

کنت الاف old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۳ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
- فرزندانم به چیزی دست نزنید!

دامبلدور با ردایی سفید و ریش سفید و دستکش های سفید و کلاً هر چیز سفیدی که فکر می‌کنید داشت توی خونه گریمولد راه میرفت و به بقیه توصیه می‌کرد که به چیزی دست نزنند تا مبادا به جای پرتی منتقل بشن و اعضای کم محفل از این هم کمتر بشه.

- دست نزن بچه!

دامبلدور دست ویزلی کوچکی که قصد داشت کنترل تلویزیون سیاه و سفید رو برداره و اونو روشن کنه رو گرفت و گفت:

- جیزه! فعلاً به چیزی دست نزنید.

دامبلدور از سالن پذیرایی گریمولد عبور کرد و به سمت آشپرخونه رفت. البته با توجه به فضای اندک خونه مخفی و فوق سری محفل، این دو محل تقریباً یکی هستن و در حقیقت دامبلدور از سمت چپ آشپزخونه به سمت راست آشپزخونه رفته بود.
در واقع این طراحی مخصوصاً شکل گرفته بود. چون دامبلدور می‌خواست این خونه غیر قابل ردگیری باشه این محوطه کوچیک رو تدارک دیده بود و اصلاً هم ربطی به کمبود بودجه نداشت!

توی آشپزخونه، ویزلی دیگری داشت با حسرت به ظرف پر از پیراشکی نگاه می‌کرد.

- تو که نمیخوای به اون پیراشکی ها دست بزنی فرزندم؟
- میخوام عمو آلبوس.
- نمیشه، اون پیراشکی ها تو رو از سفیدی دور میکنن.

ولی با توجه به اینکه شکم گشنه دین و ایمون و سفیدی و سیاهی نمیشناسه، ویزلی مذکور با شیرجه ای پیراشکی رو قاپید.
دامبلدور و بچه چندثانیه ای بهم نگاه کردند و منتظر بودند که آیا اتفاقی رخ میده یا نه.

- دیدی عمو؟ دیدی چیزی نشد!

ظاهراً کائنات منتظر همین جمله بود تا چرخش ویزلی رو از شیکمش شروع کنه و اونو به مقصدی نامعلوم منتقل کنه.

- امان از کائنات!
- میتونیم از چوبدستی برای انتقال اجسام استفاده کنیم!
- آفرین ریموند، من همیشه میدونستم که گوزن ها هوش سرشاری دارن.

ریموند جهت تست، سم اش رو به طرف چوبدستی دراز کرد ولی درست در لحظه لمس، شروع کرد به چرخیدن و منتقل شدن و در حال چرخیدن شاخ های بلندش به دیوار کشیده شد و گچ دیوار رو از بین برد.

- ای بابا!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳ ۲۳:۱۲:۱۷
دلیل ویرایش: بعضی موقع ها که کد شکلک رو نمیدونم، میذارم تهش اضافه کنم ولی یادم میره! الانم اینطوری شد. :|


پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸
#23

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۰:۴۳
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
گابریل همین‌طور که دولا دولا راه می‌رفت و به روح ِ پرفتوح ِ کریس فحش می‌داد که هیچ‌گونه مستخدمی برای هیچ قسمتی از وزارتخانه استخدام نکرده و او مجبور بود تمام این‌کارها را تنهایی انجام دهد، وارد آبدار خانه شد و یک لیوان نوشیدنی کره‌ای پر کرد و رفت تا آن را برای کریس ببرد.

- تو چرا یاد نمی‌گیری در بزنی گبی؟
- در واسه چی؟

کریس نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط بماند.
- اون چیه دستت؟ من که نمی‌خواستم چرا ازم نمی‌پرسی خب؟

کریس از گرما داشت آب می‌شد و کاملا دروغ می‌گفت. همه‌اش پرستیژ کاری بود.

دستش را دراز کرد لیوان را بردارد که ناگهان لیوان دور شد.
- کجا می‌بریش؟
- باز تقارن میزتو به هم زدی؟ چی بگم بهت؟

کریس آب دهانش را قورت داد و همینطور که نگاهش چسبیده به لیوان بود گفت:
- دستم خورد! حالا بیا اینجا!

گابریل کمی نزدیک شد که دیوار را دید و قلبش را گرفت.
- این کادوی تولد سو به من بود! انداخته‌بودمش تو زیر زمینی که چشمم بهش نیوفته! چرا این کتابخونه نامتقارن رو که هیچ‌جوره متقارن نمی‌شه رو آوردی؟

کریس که بغضش گرفته بود نوشیدنی کره‌ای را دنبال کرد و گفت:
- سو آوردش! حالا تو بیا بشین!

گابریل چوبدستی‌اش را درآورد و بعد از اینکه کتابخانه را قلع و قمع کرد آمد بنشیند که تی را دوی زمین دید و یک پوست تخمه کنار میز.

به سرعت دوید و تی را برداشت که ناگهان همه‌چیز شروع به چرخیدن کرد و او هم بعد از چند عدد دور خوردن، توی یک اتاق به هم ریخته و شدیدا نامتقارن فرود آمد و لیوان توی دستش هم، همین‌طور.

اتاق از همان بود ورود چنگ انداخت روی قلب گابریل. نه فقط برای کثیف بودن و نامتقارن بودنش، بلکه بنرهای بزرگی که چهره دامبلدور و کلمه‌های عشق و دوست داشتن را به تصویر کشیده‌بود.
آنجا قطعا اتاق یک محفلی بود!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸
#22

محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۲:۱۱ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 261
آفلاین
البته این جابه‌جایی‌ها برای بعضی‌ها هم نفع داشت.

- دِ آخه یعنی چی که هر وقت من دسشویی دارم، دسشویی پُره؟! اینه حمایتتون از پسر برگزیده؟! این بود رفاه حالِ قهرمان جامعه‎ی جادویی؟! دِ آخه من به کی بگم؟! چرا منو آوردین اینجا؟! باید تو همون اتاق زیر شیروونی می‌موندم و آش کشک خاله‎مو می‌خوردم! خاله‌م همیشه به فکر سلامتی بچه‌هاش بود. چه زن نازنینی بود و من قدرشو نمی‌دونستم... از وقتی فهمید من جادوگرم، واسه صبحونه بهم گریپ‎فروت می‌داد تا بمیرم. نه بابا بالا سرم بود، نه هیچوقت قورمه‌سبزی مامانمو خوردم، حالا دیگه منو تو دسشویی خونه‎شونم راه نمی‌دن! دِ بیا بیرون دیه! رون! با توئم!

- داش هری! دو دیقه دیگه دندون رو کلیه بزار، میام خب!

پسر برگزیده، دیگه بیش‌تر از این طاقت نداشت. نتیجتاً به سمت اتاق آلبوس دامبلدور حرکت کرد.
- همیشه با خودم می‌گفتم اونجا حتماً یه توالت مخفی وجود داره، پس چرا پروف روزی یه‌ بار میره دسشویی؟ حتماً یه ریگی به کفششه دیگه! من مطمئنم یه دونه دسشویی تو اتاقش هست!

شــــــــــــــق!

در زد، در زدنی که مخصوص پسر برگزیده بود، در زدنی که در اتاقو بدون رضایت میزبان و با با رضایت مهمان باز می‌کرد.
- خودشه! باید همونجا باشه!

کتابخونه رو مثل فیلما هول داد اون وَر تا یه گاو صندوقی، اتاق مخفی‌ای چیزی اون طرفش پیدا کنه.
- تابلو؟

یه تابلوی غیر جادویی، عادی و ساده.

- شاید یه تونل پشتش باشه که برسه به هاگوارتز.

فیـــــــشت!

- ایول! توالت عمومی شهر لندن! برو که رفتیم!

و دسته‌ی در توالت عمومی شهر لندن رو گرفت تا بازش کنه.

فیــــــــشت!

خب.. واسه بعضیام نفعی نداشت!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۱ ۱۵:۵۶:۴۳
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۱ ۱۵:۵۷:۵۷
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۱ ۱۵:۵۹:۱۸
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۱ ۱۶:۰۱:۳۷

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۰:۱۰ سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۸
#21

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۰:۴۳
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
-آقا ببخشید گفتین این لواشکا چنده؟
- پنج نات!

ساحره پنج نات از کیفش برداشت و به فروشنده داد. سپس دست برد تا لواشک را بردارد که...
- جیغ ِ بنفش!

و پس از چند چرخش کامل به دور ِ خودش، روی زمین پرت شد.
- اینجا دیگه کجاست؟

ساحره به آرامی بلند شد و به اطرافش نگریست. او وسط زمین ِ بزرگ ِ کوییدیچ انگلستان ایستاده بود و بازیکنان و سرخگون‌ها و اسنیچ در بالای سرش به سرعت می‌چرخیدند.

- چ.. چه اتفاقی‌... می‌تونه افتاده... باشه؟

و بی‌هوش شد و روی زمین افتاد.

***

پیام امروز می‌نویسد:
- بلافاصله با آغاز وزارت جناب ِ کریس چمبزر، هرج و مرج در جامعه جادوگری به‌وجود آمده‌است!
هم‌اکنون شاهد انتقال جادوگران در تمام نقاط هستیم! مردم دیگر نمی‌توانند به‌آنچه که لمس می‌کنند اعتماد داشته باشند!

آشوب عمیقی برپا شده‌بود. رمزتازها به هیچ‌وجه قابل تشخیص نبودند و با یک لمس، به ناکجاآباد فرستاده می‌شدند. وزارت‌خانه در تکاپوی تشخیص وسایل بود و در این بین، مردم در حال منتقل شدن‌هایی بودند که هیچ کنترلی روی آن نداشتند.



ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۸ ۰:۴۱:۰۰

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.