هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱:۵۱:۴۶ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸
#85

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۵:۵۵
از زیر سایه پسر عزیزم
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 84
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ذاره. بچه توی گودال میفته اما میاد بیرون و گم میشه.حالا مرگخوارا دارند جاهایی که قبلا بوده رو میگردن و به دو گروه تقسیم شدن، یه گروه به یتیم خونه رفتن یه گروه به گودال. رودولفم توی یه رستوران گذاشتن که کشیک بکشه، هر گروه که برگشت بره به گروه دیگه خبر بده اما متوجه میشه که بچه به ایستگاه کینگزکراس رفته و در اثر برخورد به دیوار صورتش داغون شده و بردنش تیمارستان!

* * *


رودولف جا خورده بود، دنیا بر سرش خراب شده بود! با خود فکر کرد چطور ممکن است؟ در حالی که قمه هایش در دستش می لرزید به سمت میزی که تبلتی در دست فردی در حال پخش خبر بچه مفلوک بود، رفت.
_چطور ممکنه یه بانو، اینهمه کمالات رو باهم داشته باشه؟ بلاتریکسم که نیست... چه شود!

مدیونید فکر کنید رودولف هیچ وقت به خبر داغون شدن بچه اهمیت می داد! او مسائل بسیار مهم تری داشت که باید به آنها رسیدگی می کرد. مسائلی که کاملا از حوزه به فنا رفتن بچه ها خارج بود! در حال حاضر زنی که صاحب تبلت بود از اخبار درون تبلت حائز اهمیت تر بود، پس بر روی صندلی رو به روی زن نشست.
_خوب نیست خانمی با اینهمه زیبایی جمال بشینه پای اینجور خبر ها!
_چطور؟
_آخه حیف نیست ناراحت بشه و پوستش خراب شه؟
_شما دکتری؟
_بله که دکترم ... دکترای قمه کشی ... اهم دکترای صحبت با خانم با کمالاتی مثل شما.
_عجب... پس دکترای صحبت با زن منو داری؟
_بله... دکترای صحبت با زن شمام دار... وایسا بینم...چی شده؟!

رودولف برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. شوهر آن زن که هیکلش هفت برابر رودولف بود، در حالی که بسیار غیرتی و خشمگین شده بود به او نگاه می کرد.

یتیم خانه سنت دیاگون


_من موندم چرا این رودولف کج و کوله رو تنها گذاشتم تو رستوران ... وای به حالش اگر بفهمم چشم منو دور دیده دوباره زیر آبی رفته!
_درسته بلا.
_تو اینجا چیکار میکنی فنریر؟ مگه الان نباید تو گودال دنبال بچه باشی؟
_گشتم نبود... نگرد نیست!
_

بلاتریکس به اطرافش نگاه کرد، تمام مرگخواران بجز رودولف دوباره کنار هم جمع شده بودند.

_نه!
_چیو نه بانز؟! بچه رو پیدا کردی؟
_نه... یعنی چرا ... ولی نه.
_چی داری میگی تو؟

بلاتریکس دوباره در آستانه فوران بود.

_ببینید من توی زندگیم هیچ وقت از چارچوب قوانین خارج نشدم.
_خب؟
_نمیتونم دزدکی برم بچه رو بیارم.
_الهی به امید ارباب کاملا محو شی کلا صداتم نشنوم یه نفس راحت بکشم بانز... چی چیو نمیری بیااااری؟ حالا ما چیکار کنیم؟
_از راه قانونی اقدام کنیم!

مرگخواران به کریس چشم دوختند.
_خب اون دختره که مسئول یتیم خونه هست، گفت: اگر بچه بخواین باید زن و شوهر باشید ... بلا هم که شوهر داره. بره بگه بهش بچه رو بدن دیگه... به همین سادگی!

لحظاتی بعد جماعت مرگخوار پشت سر بلاتریکس که به سمت میز مسئول یتیم خانه می رفت به راه افتادند.
_منو و همسر بوقی عزیزم تصمیم گرفتیم بچه ای رو از یتیم خونه انتخاب کنیم و به فرزندی قبول کنیم.
_عالیه... چه کاری از این نیک تر؟ فقط به شرایط زیر احتیاج دارید:
1.گواهی عدم سوء پیشینه کیفری زوجین.
2.گواهی صلاحیت از نظر سلامت روانی زوجین.
3.گواهی تمکن مالی (اعم از فیش حقوقی، فتوکپی سند منزل مسکونی، ماشین و...).

_چه خوب!
_پس همشو در اختیار دارید؟
_بله کاملا... سوء پیشینه که اصلا ندارم... بجز اون بیست یا سی قتلی که هرروز مرتکب میشم! صلاحیت روانی هم که من و رودولف به شدت داریم... از بس صلاحیت روانی دارم هرروز به حد مرگ همسرمو شکنجه میکنم! تمکن مالی هم که اختیار دارید... هرروز تو خونه ارباب ولو شدیم و مگس می پرونیم!

بلاتریکس و رودولف، زوج بی نظیری بودند، آنقدر بی نظیر که شرایط لازم برای سرپرستیه یک بچه را هم نداشتند! بلاتریکس تصمیم گرفت شرایط دار شود!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۴ ۲:۰۴:۰۹
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۴ ۲:۵۷:۲۷



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲:۵۲:۳۸ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
#84

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۴۱:۲۹
از هاگزوارد_تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 95
آنلاین
کنارگودال:
ببین فنریر تو میتونی الان راحت بری اون تو و بخزی و ...فنریر اجازه نداد مرگخوار بقیه چرندیاتشو بگه و با یه حرکت اونو پرت کرد تو گودال
و بعد نگاهی به بقیه کرد و گفت :
کسی اینجا حوس کراشیو داشت؟
و همه مرگخواران خود را از قسمت بالا تنه و با هدف گیری گودال توسط سرشان با مغز خود را به داخل گودال پرت کردند و فنر یر در آخر سرش را تکان داد و به داخل گودال قدم گذاشت
سیاهی مطلق گودال را با لوموس گفتنی به روشنایی تبدیل کردند
به جستجویی دقیق به دنبال کودک پرداختند
رستوران:رودولف با چهره ای عصبانی به جد و آباد بچه فحش میداد و تند تند چنگال حامل کیک را در دهانش میگذاشت
حسابی از خجالت شکمش در آمده بود
روی میز انقدر ظرف های خالی و کثیف غذا گذاشته شده بود که امکان نداشت بدون استفاده ازجادو مجبور نشود خسارت شکسته شدن انبوه ظروف رستوران را بدهد
ناگهان زمزمه ای به گوشش رسید
هی اینو ببین و وسیله ماگلیه مستطیلی که صفحه ای روشن داشت را سمت هم صحبتش گرفت و گفت :خبر جدیده
میگن تو ایستگاه قطار داشته هی میدویده سمت دیوار و با برخورد شدید پخش زمین میشده و چون فکر کردن روانیه بردنش تیمارستان
رودولف که هیجانزده شده بود و فهمیده بود کسی تلاش بر ورود به کینگزکراس از راه دیواری اشتباه را داشته به آن شی نو رانی خیره شد و با دیدن صورت از فرم در رفته و خونالود بچه جاخورد و انگار دنیا روی سرش خراب شد ....


مردم قضاوت میکنند چون آسان تر از کشف حقیقت است!
اما تو اگر اینگونه نبود،پس لایق زندگی کردن هستی. انسان های قضاوت گر فقط اسلحه کشتار قلب های ساده هستند!

شاهزاده غلط املایی



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰:۴۹ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸
#83

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۴۰ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
کریس رو به دختر گفت:
- الان برمی گردم!

و پیش مرگخوار ها برگشت و پرسشگرانه به آنها نگاه کرد. و بعد کمی مکث‌، از بلاتریکس پرسید:
- بلا... چیکار کنیم؟ من زن ندارم! ولی تو رودولفو داری. الان...

او هم با جیغ گفت:
- نمی دونم!

مرگخوار ها فکر کردند... هی فکر کردند... بازم فکر کردند اما به نتیجه ای نرسیدند. تا اینکه بانز سکوت را شکست:
- من...

بلاتریکس گفت:
- هیس! دارم فکر می کنم!
- ولی بلا من...
- هیسسس!
- نامرئیم!
-هی...

بلاتریکس ناگهان مکث کرد. چرا به فکر خودش نرسیده بود؟
- چرا زودتر نگفتی؟
- نمی ذاشتی!
- قبلش چی؟
- کریس سر خود رفت!
- موقعی که داشتیم فکر می کردیم چی؟!
- منم داشتم فکر می کردم!
-

بلاتریکس پوکر فیس به او نگاه کرد. اما وقت را تلف نکرد و گفت:
- زود برو بانز! معطل نکن.
- رفتم!

و بانز بدون اینکه وقت خود را تلف کند، از میز و دختر رد شد و به دنبال بچه و دزد گشت!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸:۵۹ جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۸
#82

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۳۵:۲۷
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
یتیم خانه سنت دیاگون

درحالی که همه مرگخواران روبروی آینه ایستاده بودند تا موجه ترین فرد را از میان خود انتخاب کنند،کریس با حسرت به جمعیتی نگاه میکرد که هنوز متوجه معجزه خوشتیپی او نشده اند.
-اهم...اهم!

کسی به کریس توجه ای نکرد و همه همچنان به آینه خیره شده بودند.

-کلاهم که خوشگله،قدمم بلنده...
-اهم!
-کریس!مشکلی داری؟!

کریس بی توجه به حرف بلاتریکس،سرخود به سمت دختری که پشت میز یتیم خانه نشسته بود رفت،نفسش را با حالت خاصی بیرون داد و با صدای کلفت گفت:
-سلام!

دختر بی توجه درحالی که نامه ای مینوشت،با کریس حرف زد.
-امرتون؟
-بچه میخوام!
-بچه فقط به زن و شوهر میدیم،زن داری؟

کریس عقب عقبکی به سمت مرگخواران رفت و زیرلب گفت:
-کی زن داره؟
-دشمن!
-داداش ما زن داشته میباشه!
بعد از چند دقیقه سکوت،همه مرگخواران به بلاتریکس نگاه کردند،بله،رودولف و بلاتریکس تنها شانس آنها بودند، اما مشکل این بود که رودولف در رستوران بود.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶:۳۵ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
#81

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۰:۲۵
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 179
آفلاین
-موهام که فرفریه...بینی هم که سربالا...چقد آدم میتونه زیبا باشه آخه!
-من چشمام بزرگ و زیبا میباشه به نظرم اگه اون چشم های منو ببینشه شاید اون بچه رو به من دادن کنه!
-من یه چیزی دارم که خیلی ها ندارن...من ویبره میزنم!

همه داشتن با خودشون زیبایی ها و ویژگی هاشونو مرور میکردن تا برن و اون بچه رو بگیرن.کراب هم در آرایشگاه داشت به چیزی فکر میکرد:
-خیلی برام عجیبه!چرا وقتی دماغمو خورد،دماغم سیاه شد مگه نباید قرمز میشد.آها فهمیدم،این نشون میده که سیاهی تمام وجود منو گرفته. من واقعا به خودم افتخار میکنم.

اونی که موقع خورده شدن دماغش میره آرایشگاه نباید به خودش افتخار کنه ولی کراب اینجوری نبود اون در هر شرایطی یه دلیلی پیدا میکرد تا به خودش افتخار کنه.

مرگخواران انقد داشتن به زیبایی هاشون فکر میکردن که یادشون رفت، یک نفر پیششون هست که کسی اونو نمیبینه!

کنار گودال
مرگخواران به گودال رسیده بودن و داشتن تصمیم میگرفتن که کی وارد گودال بشه!
-تو مگه گرگینه نیستی،خب برو تو دیگه!

فنریر واقعا ربط بین گرگینه بودن و این موضوع رو نفهمید.
-اینا چه ربطی به هم داشتن دقیقا؟چرا مسائل بی ربط رو به هم ربط میدی!تا اینجاشو با هم اومدیم بقیه ی راه رو هم با هم میریم.





ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۶ ۱۴:۳۱:۴۶
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۶ ۲۲:۴۱:۲۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲:۴۰ دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۸
#80

فیلیوس فلیت‌ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۲ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۰۲:۱۰ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 61
آفلاین
-به نظرم این ماده از همه بهتر بود!

مرگخواران همه با چهره ای حاکی از "بلاتریکس ؟!" به سمت رابستن برگشتند.

-کی بلاتریکس؟!

رابستن با پوکریتی به سبک سیاره بیگانه خود برگشت و گفت:

-این فرفری نه! رابستن آن فرد ماتیکی را می گوید.

کراب که تازه فهمیده بود روی صحبت رابستن با اوست، برگشت و با لحنی طعنه آمیز گفت:

-ماده عمته! فضاییه شده!
-رابستن بی ادبی دوست نداشت، به خاطر این کار رابستن دماغت رو خورد تا شبیه اون بی دماغ شی!

کراب که حالا بی شباهت به لرد سیاه نبود، فحشی نثار رابستن کرد و خود را با جادو به آرایشگاه فرستاد.
لینی که با تعجب به این صحنه نگاه می کرد تا جایی که صدای یک پیکسی می رسید فریاد زد:

-جمع کنید این مسخره بازیارو! رابستن تو هم بجای این کارا دنبال یکی بگرد بفرستیمش اون تو، خیال نداری که لرد رو نا امید کنی؟!

و مرگخواران به جست و جو میان خودشان ادامه دادند...


ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت‌ویک در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۵ ۱۶:۲۷:۰۹
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت‌ویک در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۶ ۱۴:۵۲:۳۹


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱:۲۷ دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۸
#79

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۳:۳۵
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 594
آفلاین
لینی حرفی نزد!

نه به این دلیل که تسلیم شده یا حرف خانم یتیم خانه ای را پذیرفته باشد...
نه!
لینی خشکش زده بود!
آلوده؟...میکروب؟...حشره؟
لینی روزی دو بار دوش میگرفت و هر روز صبح پس از مسواک زدن دهان بی دندانش، شاخک هایش را با الکل ضد عفونی میکرد.

خانم یتیم خانه ای این را نمیدانست. لینی تصمیم گرفت از حقوقش دفاع کند.
-شما یه دست به این نیش من بکش! اگه صدای پاکیزگی "جییییر" نداد، بچه به من نده. اصلا شما شرم نمیکنین اسم اینجا رو گذاشتین یتیم خونه؟ این چه اسم تحقیر آمیزیه؟ روح و روان بچه ها به هم میریزه. بعد میگن بچه هایی که از اینجا میرن بیرون چرا لردهای سیاه میشن! اصلا موهات چرا این شکلیه؟

لینی در امر دفاع از حقوقش، بسیار زیاده رونده بود.

مرگخواران به سختی لینی را عقب کشیده و آرامش کردند.کریس دهانش را باز کرد که حرفی بزند، ولی سو قبل از او شروع به حرف زدن کرد.
-قیافه کدومتون موجه تر و منطقی تره؟ بره جلو شاید حاضر بشن بچه رو بهش بدن!

کریس هم میخواست همین را بگوید ولی موفق نشده بود!

مرگخواران شروع به بررسی خودشان و همدیگر کردند.



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵:۴۲ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۷
#78

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۵:۰۷:۰۸ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 535
آفلاین
-صبر کنین. من شمردم. این گروه یه نفرش کمه!

مرگخوارا باز متوقف میشن. نمیفهمن چرا رودولف نمیذاره برن به زندگیشون برسن.

صدای بانز از گروه به ظاهر کم تعدادتر به گوش میرسه.
-کم نیست. منم هستم! من توی یتیم خونه به درد میخورم. میتونم برم توشو بگردم. اینا نمیتونن.

بانز یه نقطه تو زندگیش پیدا کرده که بیشتر از بقیه اهمیت داشته باشه، ولی بقیه اهمیت خاصی به این اهمیت داشتن نمیدن.

دو گروه حرکت میکنن.

گروه اول خیلی زود به یتیم خونه میرسن. چون آپارات میکنن. بلدن آپارات کنن.

لینی که خیلی احساس لیدر بودن بهش دست داده پرواز میکنه و رو میز پذیرش فرود میاد.
-ببخشید. ما یک بچه...

-نمیشه!

-چی نمیشه خانوم؟ میگم ما یه بچه...

-نمیشه. به حشرات بچه نمیدیم. بخشنامه اومده. شما آلوده هستین. میکروب دارین. بچه بی بچه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰:۴۹ شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷
#77

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۳۵:۲۷
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
-سنگ کاغذ قیچی کنیم؟

مرگخوار با لبخند ملیحی سر تکان داد.کریس قبل از اینکه بلاتریکس فریاد دیگری بزند،وارد بحث شد.
-ببین تو بازی سنگ کاغذ قیچی اشتباه برات تعریف شده،اون مسابقه بین دو نفره،در اصل باید الان ده بیست سی چهل کنیم!

بلاتریکس با عصبانیت و کلافگی دست هایش را درون موهایش برد.
-وااای...من چرا شما ها رو تایید کردم؟!

سو نیشخندی زد و کریس فهمید باید کاری بکند،هوش ریونی دوباره به کمک کریس آمده بود.
-یه ایده دیگه هم دارم!
-حتما منچ بازی کنیم؟

سو این را گفت و فقط خودش به حرفش خندید.

-دوتا گروه میشیم،یه گروه میرن گودال،یه گروهم میرن یتیم خونه،هر گروهی بچه رو پیدا کرد میاد همینجا!

مرگخواران کمی فکر کردند و سپس با حرکت سر موافقت خود را نشان دادند.

-فقط این ایده رو هرکسی میتونست با یه ذره فکر بده،به هوش ریونی ربطی نداشت.

کریس پوکرفیس به بانز خیره شد،البته در اصل به صندلی خالی خیره شده بود.بلاتریکس از صندلی بلند شد و با اشاره دست مرگخواران را به دو گروه تقسیم کرد.رودولف جلوی بلاتریکس ایستاد.
-من چی بلا؟بانز نامرئیه،چرا منو نمیبینی؟
-تو وظیفت خیلی مهمه رودولف،باید بمونی اینجا،هر گروهی بچه رو آورد بعد تو میری به اون یکی گروه خبر میدی برگردن!

رودولف پوکرفیس به مرگخواران که به سمت در خروج میرفتند خیره شده بود.




Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵:۲۹ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
#76

ریونکلاو

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۴:۵۱ شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 33
آفلاین
مرگ‌خواران گیج شده بودند. باید چه کار می کردند؟
- خب من یه ایده‌ای دارم.

بلاتریکس که هنوز عصبانی بود که چرا بچه را گم کرده‌اند، با چشم غره‌ای گفت:
- خب بگو.
- خب ما نمی‌دونیم بریم یتیم خونه یا گودال دیگه. درسته؟
- خب آره. که چی؟
- خب فهمیدم باید چطوری به نتیجه برسیم.
- خب؟
- خب موضوع سر انتخابه دیگه؟
- خب آره.
- خب می‌خوایم بفهمیم بریم گودال یا یتیم خونه.
- آره!
- خب ولی نمی دونیم واسه تصمیم‌گیری چی کار کنیم.

بلاتریکس که صبر نداشته‌اش به خاطر کش دادن موضوع و تکرار بیش از حد خب تمام شده بود با خشم از سر جایش بلند شد و با نهایت صدا داد زد:
- خب بنال دیگه!!!

همزمان با خیس شدن شلوار مرگ‌خواران تمام افراد کافه برگشتند و با تعجب بلاتریکس را نگاه کردند. اما مگر بلاتریکس خجالت سرش می‌شود؟
- ها؟ شما چتونه؟

با گفتن این حرف ملت سعی کردند شلوارشان را خیس نکنند و سریع از ترس جانشان به گفتگوهایشان ادامه دادند.
- حالا تو می خواستی ایده‌ت رو بگی.

مرگ‌خوار مذکور با ترس و لرز جواب داد:
- می تونیم س...
- چی؟ نمی‌شنوم.
- می‌تونیم سن...
- گفتم بلندتر!
- می تونیم سنگ کاغذ قیچی کنیم.

و بلاتریکس از شدت فوق‌العاده بودن ایده آرام آرام محو شد.



ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲۴ ۱۵:۳۲:۳۵

مرگ!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.