ماروولو با دستپاچگی به جایی... بین صندلی و هوا که احتمالا جناب سالازار آنجا حضور داشت نگاه کرد.
-سالازار کبیر... میبخشید؟ برم واستون از سر کوچه یه پرس دیگه بیگیرم؟
اصن همش تقصیر این دخترهی بی عرضه ست! یه کلهپاچه نمیتونه بپزه!
سالازار کبیرِ مغرور، آب کله پاچه را که از دستانش میچکید، بویید، و سرش را با حالتی تاسف بار تکان داد. سپس درحالی که دستش را با پیژامهی چهار خونهی ماروولو پاک میکرد گفت:
-به دختر سخت نگیری، این میشه! بیا و تحویل بگیر! پس درس های من بهت چی شد؟! وقتی من مُردم فراموششون کردی؟! این بود آرمان های سالازار؟! این بود...
او این را گفت و از جایش بلند شد که برود اما ماروولو با چشمانی اشک آلود، به شلوار نامرئیِ سالازار چنگ زد و در حالی که اشک هایش روی دمپایی او میریخت خواهش کرد:
-نه به جون سالازار! فراموش چیه؟! بیا بهت نیشون بدم...
سالازار که سعی میکرد شلوارش را از دستان او بیرون بکشد فریاد زد:
-ولم کن مرد! شلوارم افتاد! دِ نکن برو اونور!
سالازار این را گفت و پس گردنی ای به ماروولو زد.
در همان لحظه، ساکنین خانه ریدل ها، همگی، پشت درِ سالن ایستاده بودند و از سوراخ کلید، ماروولو را تماشا میکردند که با ضربه ای که مشخص نبود از طرف چه کسی بر او وارد شده است، پخش زمین شده و دارد بلند بلند با خودش دعوا میکند!
-پدرِ مامان قاطی کرده!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




بابا رآکتورم داغ کرده انقدر تو حالت آماده به کار مونده! الکتریسیتهی اشباع داره از چشمام میزنه بیرون! 
باهاش کلهپاچهی انسانی پختم.
زمان سالازار یکی تو حرف بزرگتر پرید ... اصلا خودتون بهش بگین چی کارش کردین! 

جناب سالازار! خواهش میکنم بر من ببخشید! خشمتون رو دامنگیر اهالی این خونه نکنید!





چه خوشگل شدن شدم. حالا دیدن شدن بشم این سایه چشم آبیه چه شکلیم شدن میکنه.
باید به بابا رابستن نشون دادن بشم.
