جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

105 کاربر(ها) آنلاین هستند (83 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
102
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1391 02:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تام انگشتشو میکنه تو دماغش بعد فرو میکنه تو غذا و شروع میکنه هم زدن.
تام:قاه قاه قاه .. فکر کنم یه کم نمکش کم بود ... قاه قاه قاه ...
لیلی:تخم جن چرا اینجوری کردی؟! فلون فلون شده چرا اینقدر دردسر واسه من درست میکنی؟! چرا تو اینقدر همه رو اذیت میکنی؟!!

لیلی از زور عصبانیت چوبدستیشو در میاره و فرو میکنه تو گوش تام، تام یه کم اخ و اخ میکنه و تقلا میکنه خودشو از دست لیلی نجات بده که پاش کف اشپز خونه لیز میخوره و با پشت سر میاد زمین.

لیلی: ای وای چه خاکی به سرم شد الان جواب لرد رو چی بدم.
تام:
لیلی: تام جان خوبی پسرم؟!

ناگهان همه جا شروع به لرزیدن میکنه صداهای پوهههفت و دوهههف شنیده میشه غباری همه جا رو فرا میگیره و بعد ناگهان ...
.
.
.
.
غبار فرو مینشینه ...

لیلی چشماشو باز میکنه و میبینیه جایی که قبلا خانه ریدل بود الان یه زمین برهوته وسط بر بیابون ... و اونجا خودشو با تام که مشنگ میزنه و یک مرد که شلوار پاش نیست و بوی بدی میده تنها میبینه، لیلی سریع چوبدستی شو میگیره به سمت مرد: تو کی هستی ؟! اینجا کجاست ؟! خانه ریدل کو؟! سریع جواب بده تا نکشتمت...
اصغر اقا عمده فروش: نزن .. جون مادرت نزن ... منم مثل خودت هاج واجم ... منم مرگخوارم ... اومدم دستشویی داشتم کارمو میکردم که یهو اینجوری شد قصد بی ادبی نداشتم ...
لیلی: نه امکان نداره تو مرگخوار باشی ... شناسه ات هری پاتری نیست دامبلدور تاییدت نمیکنه تازه تو مرگخورها هم کسی رو به این اسم نمیشناسم ... زود باش بگو کی هستی اینجا کجاست اگر نه میزنم.
اصغر اقا عمده فروش: نزن جون مادرت نزن ... تقصیر من نیست شناسه ام اینجوری شده، سایت خراب شده شناسه های کاربری رو نشون میده جای نمایشی ... بابا من بانزم ...
لیلی: ای بابا دیدم قیافه ات اشناست .. بانز اینجا کجاست ؟ ارباب کجاست؟! چرا اسم تو اینقدر سخت تو دهن میچرخه؟! این تام رو چی کارش کنیم؟! چه اتفاقی برامون افتاده؟! چرا شلوارتو نمیپوشی؟!
بانز: به عقیده ی من در زمان خلل ایجاد شده ، بعد از ضربه ای که به سر این بچه خورد، احتمالا اون دچار مشنگی شده و دیگه تصمیم نداره در اینده لرد بشه و مسیرشو گم کرده، به همین دلیل این وضع اتفاق افتاده، الان اینده عوض شده.
لیلی:ای وا خاک عالم تو این چیزا رو از کجا میدونی؟!
بانز:من بچه که بودم یه اقایی که انگشت نمای محل بود اومد اینا رو به من گفت ، گفتش که این جمله ها رو حفظ کن ، یه موقعی که وقتش رسید بگو ، برای پیشبرد داستان لازمه، منم فکر کنم اون موقع همین الانه.
لیلی:خوب الان ما باید چی کار کنیم؟!
بانز: نمیدونم به نظرت ما باید چی کار کنیم؟!
هر دو به تام نگاه میکنند ...
تام:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/12 2:32:41
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/12 2:35:26
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/12 2:46:06
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1391 01:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و مرگخواران به کمک زمان برگردان به گذشته لرد رفتن تا زندگی پر افتخار اربابشون رو ببینن.بعد از دیدن کودکی لرد به وقتی رسیدن که دامبلدور برای دیدن لرد به پرورشگاه رفته.بعد از خروج دامبلدور، لرد و مرگخوارا وارد اتاق تام میشن و اونو راضی میکنن که به جای رفتن به هاگوارتز، همراهشون بره.تام ریدل خیلی زود جون لرد و مرگخوارا رو به لبشون میرسونه!به کسی احترام نمیذاره، نجینی رو اذیت میکنه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تام ریدل سوت زنان وارد آشپزخانه خانه ریدل شد.با دقت اطراف را بررسی کرد.
-اینجا کجاس؟چقدر شلوغ پلوغه!

لینی درحالیکه نفس نفس میزد خودش را به تام رساند.
-نمیتونی حدس بزنی؟بشقاب، قاشق، یخچال...مسلما اینجا نمیتونه حموم باشه!

تام شکلکی برای لینی در آورد و بدون توجه به اعتراضهای او بطرف ظرف بلورینی که روی میز قرار گرفته بود و بخار رقیقی از آن بلند میشد رفت و روی آن خم شد.
-هی..این چیه؟چقدر نفرت انگیزه!امیدوارم خیال نداشته باشین اینو به خورد من بدین.

لینی وحشتزده دست تام را گرفت تا او را از ظرف دور کند.
-بچه بیا این طرف...اون سوپ مخصوص اربابه!شبا تا اونو نخوره خوابش نمیبره.:vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اسفند 1390 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی فرمودین ارباب؟

- همون که شنیدی! ارباب دوست نداره منتظر بمونه!

لینی با ترس به لرد نگاه میکنه تا بلکه اون دلش براش بسوزه و یه نفر دیگه رو مامور این کار کنه. اما بلافاصله یادش میاد که ارباب قلبی نداره که بخواد برای کسی بسوزه.

پس روشو اونور میکنه و به رز و لونا و بلا و ... خیره میشه اما اونا هم خودشونو به نفهمی میزنن و سوت زنان هرکدوم مشغول انجام کاری میشن.

لینی یه چرخش دیگه میکنه و اینبار مستقیم رو به روی تام قرار میگیره که داره نجینی رو از دو طرف میکشه تا ببینه درازی اون چقدره. لینی با دیدن تا به تا شدن نجینی اختیارشو از کف میده و سریعا به سمت تام هجوم میبره و نجینی رو از دستش میقاپه.

- این چه کاریه که میکنی؟ مگه نمیدونی نجینی چقدر برای ارباب عزیزه؟ هان؟ ... چی؟ من چی گفتم؟ نجینی؟ ... نـــجـــیــــنــــی!

و به دستاش نگاه میکنه که نجینی خشمگین رو بلند کرده. لینی جیغ بنفشی میکشه و ناخودآگاه اونو یه ور دیگه پرت میکنه!

تام با دیدن این صحنه از خنده غش میکنه و شروع میکنه به اینور اونور شدن رو تخت لرد و باعث تکون خوردن عجیب صندلی میشه.

لینی با دیدن قیافه ی به شدت سرخ و ترسناک لرد دستپاچه میشه، به سمت تام میره و میگه: از اونجا بیا پایین بچه! د ِ یه ذره ادب داشته باش!

- به تو چه! حالام میخوام یه نگاه به اطراف خونه بندازم.

تام دست از خندیدن برمیداره، برای لینی زبون در میاره و سرشو میندازه پایین و از اتاق خارج میشه. لینی نفس راحتی میکشه و برمیگرده و نجینی رو میبینه که فش فشای عجیبی میکنه و مستقیم به اون خیره شده.

لینی شروع میکنه به ور رفتن به دستاشو تو این مدت سعی میکنه آروم آروم و طوری که نجینی متوجه نشه به سمت در هجوم ببره و خودشو از مهلکه نجات بده و خوشبختانه به موقع خودشو از در به بیرون پرتاب میکنه و از دست نجینی فرار میکنه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 6 اسفند 1390 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تام نگاهی به جارو میندازه و با لحنی اعتراض آمیز میگه:من سوار این بشم؟این خیلی ناجوره.صندلیی چیزی نداره؟

لینی که هنوز به خاطر طلسم شکنجه گر دلخور بود با عصبانیت صندلی کوچکی روی جارو ظاهر میکنه.تام مغرورانه بطرف جارو میره و سوارش میشه و همه با هم بطرف خانه ریدل پرواز میکنن.


در خانه ریدل:

لرد سیاه وارد مقر حکومتش میشه.درحالیکه پرونده اسرای محفلی رو دردست داره بطرف تخت پادشاهیش میره که متوجه تغییری در اون قسمت میشه.
تام روی تخت لرد نشسته و سرگرم نوازش نجینیه.لودو داشت کفشهاشو واکس میزد و رز با بادبزن مخصوص ارباب بادش میزد.

لرد سیاه:اینجا چه خبره؟از روی تخت من بلند شو نیم وجبی.میخوای بزنم چهار قسمتت کنم؟
تام ریدل که هنوز با جادوگرا و میزان مخوف بودنشون آشنایی نداره بدون ترس و وحشت به لرد خیره میشه.
تام:بالاخره نفهمیدم.تو از اول این شکلی بودی یا رفتی رو تخت یکی نشستی که زدن دماغتو دیلیت کردن؟
لرد نفس عمیقی میکشه.سعی مینه آروم باشه.
لرد:لینی من ممکنه نتونم خودمو کنترل کنم و بزنم اینو یعنی خودمو بکشم.برای جلوگیری از عواقب وحشتناک این اقدام ظرف سی ثانیه این جونور رو از رو تخت من بلند کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 5 بهمن 1390 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران:

تام که هنوز با قیافه به همه نگاه میکرد گفت: پس دارین چی کار میکنین؟

لینی که میدونست شکنجه اربابش در انتظار هست به تام گفت: الان روفوس داره با چوب کوییدیچ میاد با هم بریم

- یعنی از همونا که پرواز میکنه؟
- آره از همونا تازه داره چوب جادوتم میاره میتونی با او همه رو طلسم کنی

تام که برق چشماش یه لحظه هم قطع نمیشد رو به مرگخواران کرد و گفت : یعنی من هر موقع بخوام میتونم شما ها رو طلسم یا شکنجه کنم

همه ی مرگخواران:
لینی که از جمع بیرون اومد با صدایی که هر بچه ای بجز تام را میترساند داد زد: آخه جوجه درسته که تو اربابه ما بودی ولی الان یه بچه ...

تام با قیافه ای که بسیار به لرد ولدمورت شبیه بود به لینی خیره ماند: چی گفتی؟

لینی : هیچی ارباب هیچی من کاری نکردم

نیم ساعت بعد

روفوس که با چوب ها وایساده بود داشت به مرگخوارانی نگاه میکرد که سعی داشتن طلسم شکنجه گرو به تام یاد میدادند و وقتی مرگخواران نا امید را دید که نتوانسته بودند طلسم شکنجه گرو به تام یاد بدند از اربابش نا امید شد ...

ناگهان لینی از بین جمع فریاد زد : آخه تو چرا اینقدر خنگی بچه؟
ناگهان صدای جیغ لینی به هوا رفت و در آخر تاک تونسته بود طلسمو روی لینی اجرا کنه ... در این حال که همه ی جمع داشتن با نگاه های حسرت آمیز به اربابشان نگاه میکردند روفوس با صدای آرام و خش دارش گفت: وقت رفتنه

تام :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی قبلیم که بعد از این ساختمش ولی دوباره برگشتم به این

اینه

عمرا اگه فهمیده باشی چی گفتم

چاکر همه بچه های قدیمی (کینگزلی شکلبوت ، پیوز ، رفوس ، زاخاریاس ، دادالوس دیگل و خیلی های دیگه که حال ندارم بنویسم اسمشون رو )

Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 2 بهمن 1390 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و مرگخواران به کمک زمان برگردان به گذشته لرد رفتن تا زندگی پر افتخار اربابشون رو ببینن.بعد از دیدن کودکی لرد به وقتی رسیدن که دامبلدور برای دیدن لرد به پرورشگاه رفته.بعد از خروج دامبلدور، لرد و مرگخوارا وارد اتاق تام میشن و سعی میکنن اونو راضی کنن که به جای رفتن به هاگوارتز، همراهشون بره.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-نمیام!

صبر و حوصله لرد کم کم رو به پایان بود.مرگخواران که میدانستند بعد از این مرحله چه اتفاقات فجیعی ممکن است برای کودکی اربابشان بیفتد لرد را از تام دور کردند.لینی ضمن یاداوری این نکته که یک ساحره لطیف و با احساس مثل او زبان یک بچه را بهتر میفهمد، مرگخواران را کنار زد و به تام نزدیک شد.درحالیکه انگشت اشاره اش را بطرف تام تکان میداد با صدای بلند شروع به صحبت کرد.
-ببین جونور....یا همین الان وسایلتو جمع میکنی و با ما میای یا همین انگشتمو میکنم تو چشمت و مغزتو از همونجا میکشم بیرون و به عنوان شام به....

بقیه جمله لینی به دلیل نگاههای مرگبار لرد ناتمام ماند.این بار روفوس جلو رفت تا شانسش را امتحان کند.
-به به....چه کوچولوی نازی...گوگولی مگولی...پاشو با هم بریم.

تام خمیازه ای کشید.
-آخه اون پیرمرد گفت از من یه جادوگر بزرگ میسازه!

روفوس با همان لحن محبت آمیز ادامه داد:
-ما از تو یه جادوگر بزرگ تر میسازیم!تازه ما یه قصر بزرگ داریم.کلی دار و درخت داریم.غذاهای خوشمزه داریم.یه عالمه مرگخوار مثل ما اونجا هستن که همشون در خدمت تو خواهد بود.

چشمان تام برقی زد.
-در خدمت من؟یعنی هر کاری بگم میکنن؟...هوووم....راستش الان که فکر میکنم میبینم شاید اومدن با شما جالبتر باشه!من حاضرم.بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 28 دی 1390 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل اتاق پسر رنگ پریده ای کنار پنجره نشسته بود.با ورود لرد و مرگخوارها از جاش بلند شد.

پسر بچه:هی شماها دیگه کی هستین؟چند دفعه باید بگم من اون سوسکا رو توی غذای مری ننداختم!
مرگخوارها با نگاهی تحسین آمیز به ارباب آینده شان نگاه کردند.لرد جلو تر رفت.پسر بچه با دیدن صورت لرد اخم کرد و گفت:هی تو چرا این شکلی هستی؟دماغت کو؟لباساتون که عجیب غریبه.قیافه هاتونم که آفسایده.این چوبا چیه گرفتین دستتون؟

لرد سیاه دستش را بطرف پسرک دراز کرد ولی او خودش را عقب کشید.لرد با لبخند گفت:
نترس تام.ما اومدیم کمکت کنیم.وسایلتو جمع کن.تصمیم گرفتم از اینجا ببرمت.فکر میکنم بهتر باشه خودم بهت آموزش بدم.شاید بتونم جلوی اشتباهاتی رو که کردی بگیرم.

تام شکلکی در آورد و جواب داد:
تو اگه میتونستی کمک کنی که اول قیافه نکبت خودتو درست میکردی.گورتونو از اینجا گم کنین.من به آموزش احتیاج ندارم.تازه قراره برم مدرسه جادوگری.
لینی با تاسف سرش را تکان داد و گفت:ارباب خودمونیم ها...ولی شما عجب بچه بی تربیتی بودین!
لرد بعد از اینکه وعده چند کروشیو را به لینی داد رو به پسر بچه کرد.
لرد:گفتم وسایلتو جمع کن نیم وجبی.اون مدرسه به درد تو نمیخوره.اونجا مار داره.عنکبوت داره.تازه دامبلدورم داره که از همشون تهوع آورتره.پاشو بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 3 آذر 1390 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی بطرف پسربچه میره و لبخند محبت آمیزی بهش میزنه و میگه:
-آروم باش.ما تو رو با خودمون میبریم.همین الان.خب.اکسیژنتو کجا ذخیره کردی؟برو بیارش که حرکت کنیم.

پسر بچه با تعجب میپرسه:
-اکسیژن؟من...ذخیره...نکردم...خب تو هوا هست دیگه!...نیست؟

لینی و بقیه مرگخوارا با صدای بلند میخندن.

پسر که کمی بهش برخورده اخم میکنه.لینی بین صدای خنده مرگخوارا برای پسربچه توضیح میده:
-نه پسر جون...تو فضا اکسیژنی وجود نداره.تو باید از هوای کره زمین برای خودت اکسیژن ذخیره میکردی.همه ما قبلا این کارو انجام دادیم.ببین...جیبای این آقاهه(اشاره به ایوان) پره.متاسفانه تو الان نمیتونی با ما بیای.تو شروع به جمع کردن اکسیژن کن.ما یه هفته دیگه میاییم دنبالت.الان باید بریم.باشه؟

پسر بچه که کاملا گیج شده سرشو تکون میده.
لرد و مرگخوارا از اتاق خارج میشن و بطرف اتاق کناری میرن.به دم در اتاق که میرسن سیبل ترلانی با جهشی بلند خودشو جلوی در میرسونه و بین لرد و در قرار میگیره.صداشو کمی دورگه میکنه و میگه:
-ارباااااب!ارباااب...دست نگه دارین!پیشگویی دارم!یه پیشگویی خفن براتون دارم!شما وقتی بچه بودین به یک پرورشگاه سپرده شدین و الانم توی همین اتاقی هستیم که جلوی ماست!چطور بود ارباب؟به اندازه کافی خفن بود؟

لرد با بی توجهی سیبل رو از سر راهش کنار میزنه و درو باز میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 8 مهر 1390 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
...اوهوی فکر کردین من گوشام مخملیه؟!
لینی برمیگرده و در حالی که قیافه متعجبی به خودش گرفته میگه:مشکلی پیش اومده؟
پسر دست هاش رو به کمرش میزنه و میگه: بله، خوبش هم پیش اومده. فکر کردین من بچم؟ حالیم نیست؟ میخواین سر منو با جمع کردن وسایلم جمع کنین بعد خودتون بزنین به چاک!

لرد دستی به چانه اش میکشد و با صدای آرامی که فقط دو سه مرگخوار اطرافش میشنوند میگوید:عجیبه. یادم نبود همچین مشنگ باهوشی اتاق کناری من زندگی میکرده!
پسر قدمی جلو آمد و نگاهی به لینی انداخت. از انگشت پا تا موهایش را به دقت بررسی کرد و گفت:هوم...تو به نظر فرمانده نمیای. باید یه زیر دست یا چیزی مثل اون باشی!

وقتی لرد پوزخند میزند پسر نگاهی به او میندازد و میگوید:تو باید فرمانده باشی. مگه نه؟ ابهت فرمانده ها رو میشه توی چشمات دید. حتما دماغتم توی جنگ با سفینه های دشمن از دست دادی!
صدای خنده خفیف مرگخواران با چشم غره وحشتناک لرد تبدیل به صدای تیک تیک بهم خوردن دندان ها از ترس شد!

لرد خم شد تا صورتش درست در برابر صورت پسر قرار بگیرد، بعد گفت:آره پسر جون. من فرمانده اینهام. سوالی داری؟
...آره راستش میخوام بدونم سفینه شما با سیستم فسفر کیهانی کار میکنه یا از چاله کرم ها و سیاه چاله ها برای جا به جایی سریعتر استفاده میکنین؟

لرد آب دهانش را قورت داد و نگاهی به پسر انداخت. هرچه فکر میکرد درست به خاطر نمیاورد این پسر که بود. احتمالا مدت زیادی هم اتاقی اش نبوده است، برای همین خاطره خاصی از او ندارد که بتواند با استفاده از آن صدایش را خفه کند!
لرد نگاهی به بقیه مرگخواران انداخت و بعد گفت:فسفر کیهانی دیگه چه کوفتیه؟ ما از سیستم آواداکداورا استفاده میکنیم!

پسر با ذوق کتابی از میز کناریش بر میدارد و میگوید: جدی میگی؟ پس حرف من درست بود. این نویسنده هه همه نوشته هاش چرت و پرته. میدونستم که با فسفر نمیشه جا به جا شد! اینا یه مشت مزخرفاته.
و بعد کتاب را به گوشه ای پرتاب کرد و گفت: خیلی خب، ادم فضایی های زرنگ همین جا میمونین تا من وسیله هام رو جمع کنم و بعدش بریم به کهکشان شما!
لرد سرش را تکان داد و بعد به سمت مرگخواران برگشت و به آرامی گفت:اگه تا پنج دقیقه دیگه این پسره رو دست به سر نکنین خودم تیکه تیکه اش میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 7 مرداد 1390 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه (دزدیده شده از لینی)]رز طی عملی گولاخ زمان برگردانی رو به دست آورده و مرگخواران به عقب رفتن تا گذشته ی پر افتخار اربابشون رو ببینن. اونا اولش به زمانی میرن که مروپ تازه لرد رو درون شکمش داشته. بعد از یک سری اتفاقاتی که واسه ی ادامه ی سوژه نیاز نیست، اونا دوباره شروع به حرکت تو زمان میکنن و اینبار به وقتی میان که دامبلدور به یتیم خونه اومده تا لرد کوچک رو به هاگوارتز دعوت کنه. مرگخواران و لرد برای اینکه دامبلدور نبیندشون به اتاق بغل اتاق لرد کوچک میرن تا قائم بشن. اما وقتی اون تو قائم شدن تا دامبلدور بیرون بیاد و بعدش وارد اتاق لرد کوچک بشن، درست زمانی که دامبلدور از اتاق لرد کوچک خارج میشه، بچه ای که اتاقش همون اتاقیه که لرد و مرگخوارا توش کمین کردن ظاهر میشه و به سمت اتاقش میاد ...[/spoiler]

لرد که از این همه بدشانسی کلافه شده بود یک لحظه سیستم مغزش به هم ریخت و مرگخواران بیصبرانه منتظر اقدامی از سوی لرد بودند.


قبل از این که لرد بخواهد تصمیمی بگیرد در اتاق باز شد و پسری شاد و شنگول وارد شد و بیتوجه به آن ها در را پشت سرش بست و وقتی برگشت تازه آن ها را دید.

پسر هیچ واکنشی از خود نشان نداد و فقط قدمی به عقب برداشت.

- شماها ... شماها همون آدم فضایی هایی هستین که اومدین منو از این پرورشگاه بردارین؟

مرگخواران به یکدیگر نگاه کردند.

- آه خیلی وقت بود که منتظرتون بودم! چه به موقع اومدین، میدونین؟ صبح بهم گیر دادن که چرا ازشون صبحانه ی بیشتر خواستم و من گفتم گشنمه و اونا گوشمو کشیدن، خیلی خوبه که اومدین منو با خودتون ببرین!

سپس بدون مقدمه به سمت پنجره ی اتاقش رفت و تا کمر از آن آویزان شد.

- پس سفینه تون کجاست؟ شما باید شب میومدین! کجا سفینه تونو قایم کردین؟

لینی که روی میز کنار تخت کتاب " آدم فضایی ها، به کمک بچه ها میآیند" را دیده بود، حدس میزد آن پسر درباره ی چه صحبت میکند. پس لبخندی زد و سعی کرد قیافه ی مهربانی به خود بگیرد.

- سفینه مون رو غیب کردیم پسر! تو تا وقتی که وسایلتو جمع میکنی ما هم سفینه رو روشن میکنیم و یکی میاد دنبالتو میبردت.

بلا از حرف های لینی هیچ سردرنیاورد و در گوش او زمزمه کرد: منظورت چیه؟

لینی آهسته گفت: این پسره خیالاتی شده!

سپس رو به آن پسر ادامه داد: پس ما میریم سفینه رو برای رفتن آماده کنیم و تو تا وقتی که کسی نیومده دنبالت از اتاق خارج نشو!

پسر سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و مشغول جمع کردن وسایلش شد.

مرگخواران هم با عجله از اتاق خارج شدند تا به سمت اتاق لرد کوچک بروند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1390/5/7 16:56:46
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1390/5/7 17:05:44
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده